موعظه و تنبیه
خبر داری ای استخوانیقفس!
که جان تو مرغی است نامش نفس؟
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید
دگر ره نگردد به سعی تو صید
نگه دار فرصت که عالم دمی است
دمی پیش دانا به از عالمی است
سکندر که بر عالمی حکم داشت
در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت
میسر نبودش کز او عالمی
ستانند و مهلت دهندش دمی
برفتند و هرکس درود آنچه کشت
نماند به جز نام نیکو و زشت
چرا دل بر این کاروانگه نهیم؟
که یاران برفتند و ما بر رهیم
پس از ما همین گل دمد بوستان
نشینند با یکدگر، دوستان
دل اندر دلارام دنیا مبند
که ننشست با کس که دل برنکند
چو در خاکدان لحد خفت، مرد
قیامت بیفشاند از موی، گرد
نه چون خواهی آمد به شیراز، در
سر و تن بشویی ز گرد سفر
پس ای خاکسار گنه! عنقریب
سفر کرد خواهی به شهری غریب
بران از دو سرچشمهی دیده، جوی
ور آلایشی داری از خود بشو
حکایت در عالم طفولیت
ز عهد پدر یادم آید همی
که باران رحمت بر او هر دمی
که در طفلیام، لوح و دفتر خرید
ز بهرم یکی خاتم و زر خرید
به درکرد ناگه یکی مشتری
به خرمایی از دستم، انگشتری
چو نشناسد انگشتری طفل خرد
به شیرینی از وی توانند برد
تو هم قیمت عمر نشناختی
که در عیش شیرین برانداختی
قیامت که نیکان بر اعلی رسند
ز قعر ثری بر ثریا رسند
تو را خود بماند سر از ننگ، پیش
که گردت برآید عملهای خویش
برادر! ز کار بدان شرم دار
که در روی نیکان شوی شرمسار
در آن روز کز فعل پرسند و قول
اولوالعزم را تن بلرزد ز هول
بهجایی که دهشت خورند انبیا
تو عذر گنه را چه داری؟ بیا
زنانی که طاعت به رغبت برند
ز مردان ناپارسا بگذرند
تو را شرم ناید ز مردی خویش
که باشد زنان را قبول از تو بیش؟
زنان را به عذری معین که هست
ز طاعت بدارند گهگاه، دست
تو بی عذر، یکسو نشینی چو زن
رو ای کم ز زن! لاف مردی مزن
مرا خود مبین، ایعجب! در میان
ببین تا چه گفتند پیشینیان
چو از راستی بگذری، خم بود
چه مردی بود، کز زنی کم بود
به ناز و طرب، نفس پروده گیر
به ایام دشمن، قویکرده گیر
یکی بچهی گرگ میپرورید
چو پروده شد، خواجه برهم درید
چو بر پهلوی جانسپردن بخفت
زبانآوری در سرش رفت و گفت:
تو دشمن چنین نازنین پروری
ندانی که ناچار، زخمش خوری؟
نه ابلیس در حق ما طعنه زد
کز اینان نیاید به جز کار بد؟
فغان از بدیها که در نفس ماست
که ترسم شود ظن ابلیس، راست
چو ملعون پسند آمدش قهر ما
خدایش بینداخت از بهر ما
کجا سر برآریم از این عار و ننگ
که با او به صلحیم و با حق به جنگ
نظر، دوست، نادر کند سوی تو
چو در روی دشمن بود روی تو
گرت دوست باید کز او برخوری
نباید که فرمان دشمن بری
روا دارد از دوست، بیگانگی
که دشمن گزیند به همخانگی
ندانی که کمتر نهد دوست، پای
چو بیند که دشمن بود در سرای؟
به سیم سیه تا چه خواهی خرید
که خواهی دل از مهر یوسف برید؟
تو از دوست، گر عاقلی برمگرد
که دشمن نیارد نگه در تو کرد
حکایت
یکی برد با پادشاهی، ستیز
به دشمن سپردش که خونش بریز
گرفتار در دست آن کینهتوز
همی گفت هر دم به زاری و سوز
اگر دوست بر خود نیازردمی
کی از دست دشمن جفا بردمی؟
بتا جور دشمن بدردش، پوست
رفیقی که بر خود بیازرد دوست
تو با دوست یکدل شو و یکسخن
که خود بیخ دشمن برآید ز بن
نپندارم این زشتنامی نکوست
به خشنودی دشمن، آزار دوست
حکایت
یکی مال مردم به تلبیس خورد
چو برخاست، لعنت بر ابلیس کرد
چنین گفت ابلیس اندر رهی
که هرگز ندیدم چنین ابلهی
تو را با من است ای فلان! آتشی
چرا تیغ پیکار برداشتی؟
دریغ است فرمودهی دیو زشت
که دست ملک با تو خواهد نبشت
روا داری از جهل و ناباکیات
که پاکان نویسند ناپاکیات
طریقی به دست آر و صلحی بجوی
شفیعی برانگیز و عذری بگوی
که یکلحظه صورت نبندد امان
چو پیمانه پر شد به دور زمان
و گر دست قوت نداری به کار
چو بیچارگان دست زاری برآر
گرت رفت از اندازه بیرون، بدی
چو دانی که بد رفت، نیک آمدی
فراشو چو بینی ره صلح، باز
که ناگه در توبه گردد فراز
مرو زیر بار گنه، ای پسر!
که حمال، عاجز بود در سفر
پی نیکمردان بباید شتافت
که هر کاین سعادت طلب کرد، یافت
ولیکن تو دنبال دیو خسی
ندانم که در صالحان چون رسی؟
پیمبر کسی را شفاعتگر است
که بر جادهی شرع، پیغمبر است
ره راست رو تا به منزل رسی
تو بر ره نهای، زین قبل واپسی
چو گاوی که عصار، چشمش ببست
دوان تا شب و شب همانجا که هست
گلآلودهای راه مسجد گرفت
ز بخت نگون، طالع اندر شگفت
یکی زجر کردش که تبت یداک
مرو دامنآلوده بر جای پاک
مرا رقتی در دل آمد بر این
که پاک است و خرم، بهشت برین
در آن جای پاکان امیدوار
گلآلودهی معصیت را چه کار؟
بهشت آن ستاند که طاعت برد
که را نقد باید، بضاعت برد
مکن، دامن از گرد زلت بشوی
که ناگه ز بالا ببندند جوی
اگر مرغ دولت ز قیدت بجست
هنوزش سر رشته داری به دست
و گر دیر شد، گرمرو باش و چست
ز دیر آمدن غم ندارد درست
هنوزت اجل دست خواهش نبست
برآور به درگاه دادار، دست
مخسب ای گنهکردهی خفته! خیز
به عذر گناه، آب چشمی بریز
چو حکم ضرورت بود کآبروی
بریزند باری بر این خاک کوی
ور آبت نماند، شفیع آر پیش
کسی را که هست آبروی از تو بیش
به قهر ار براند خدای از درم
روان بزرگان، شفیع آورم
حکایت
همی یادم آید ز عهد صغر
که عیدی برون آمدم با پدر
به بازیچه مشغول مردم شدم
در آشوب خلق، از پدر گم شدم
برآوردم از بیقراری خروش
پدر ناگهانم بمالید گوش
که ای شوخچشم! آخرت چند بار
بگفتم که دستم ز دامن مدار
به تنها نداند شدن طفل خرد
که نتواند او راه نادیده برد
تو هم طفل راهی، به سعی ای فقیر!
برو دامن راهدانان بگیر
مکن با فرومایهمردم، نشست
چو کردی، ز هیبت فروشوی دست
به فتراک پاکان درآویز چنگ
که عارف ندارد ز دریوزه، ننگ
مریدان به قوت ز طفلان کمند
مشایخ چو دیوار مستحکمند
بیاموز رفتار از آن طفل خرد
که چون استعانت به دیوار برد
ز زنجیر ناپارسایان برست
که در حلقهی پارسایان نشست
اگر حاجتی داری این حلقه گیر
که سلطان از این در ندارد گزیر
برو خوشهچین باش، سعدیصفت
که گردآوری خرمن معرفت
حکایت مست خرمنسوز
یکی غله، مردادمه توده کرد
ز تیمار دی، خاطر آسوده کرد
شبی مست شد و آتشی برفروخت
نگونبخت کالیوه، خرمن بسوخت
دگرروز در خوشهچینی نشست
که یک جو ز خرمن نماندش به دست
چو سرگشته دیدند درویش را
یکی گفت پروردهی خویش را:
نخواهی که باشی چنین تیرهروز
به دیوانگی، خرمن خود مسوز
گر از دست شد عمرت اندر بدی
تو آنی که در خرمن آتش زدی
فضیحت بود خوشهاندوختن
پس از خرمن خویشتن سوختن
مکن جان من، تخم دین ورز و داد
مده خرمن نیکنامی به باد
چو برگشتهبختی درافتد به بند
از او نیکبختان بگیرند پند
تو پیش از عقوبت در عفو کوب
که سودی ندارد فغان زیر چوب
برآر از گریبان غفلت سرت
که فردا نماند خجل دربرت
حکایت
یکی متفق بود بر منکری
گذر کرد بر وی نکومحضری
نشست از خجالت، عرقکردهروی
که آیا خجل گشتم از شیخ کوی؟
شنید این سخن پیر روشنروان
بر او بربشورید و گفت: ای جوان!
نیاید همی شرمت از خویشتن
که حق حاضر و شرم داری ز من؟
نیاسایی از جانب هیچ کس
برو جانب حق نگه دار و بس
چنان شرم دار از خداوند خویش
که شرمت ز بیگانگان است و خویش