گفتار اندر بخشایش بر ناتوانان و شکر نعمت حق در توانایی
نداند کسی قدر روز خوشی
مگر روزی افتد به سختیکشی
زمستان درویش در تنگسال
چه سهل است پیش خداوند مال
سلیمی که یکچند نالان نخفت
خداوند را شکر صحت نگفت
چو مردانهرو باشی و تیزپای
به شکرانه با کندپایان بپای
به پیر کهن بر، ببخشد جوان
توانا کند رحم بر ناتوان
چه دانند جیحونیان قدر آب
ز واماندگان پرس در آفتاب
عرب را که در دجله باشد قعود
چه غم دارد از تشنگان زرود
کسی قیمت تندرستی شناخت
که یکچند بیچاره در تب گداخت
تو را تیرهشب کی نماید دراز
که غلطی ز پهلو به پهلوی ناز؟
براندیش از افتان و خیزان تب
که رنجور داند درازای شب
به بانگ دهل خواجه بیدار گشت
چه داند شب پاسبان چون گذشت؟
حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبان
شنیدم که طغرل شبی در خزان
گذر کرد بر هندوی پاسبان
ز باریدن برف و باران و سیل
به لرزش درافتاده همچون سهیل
دلش بر وی از رحمت آورد جوش
که اینک قباپوستینم بپوش
دمی منتظر باش بر طرف بام
که بیرون فرستم به دست غلام
در این بود و باد صبا بروزید
شهنشه در ایوان شاهی خزید
وشاقی پریچهره در خیل داشت
که طبعش بدو اندکی میل داشت
تماشای ترکش چنان خوش فتاد
که هندوی مسکین برفتش ز یاد
قباپوستینی گذشتش به گوش
ز بدبختیاش درنیامد به دوش
مگر رنج سرما بر او بس نبود
که جور سپهر، انتظارش فزود
نگه کن چو سلطان به غفلت بخفت
که چوبکزنش بامدادان چه گفت؟
مگر نیکبختت فراموش شد
چو دستت در آغوش آغوش شد؟
تو را شب به عیش و طرب میرود
چه دانی که بر ما چه شب میدود
فروبرده سر کاروانی به دیگ
چه از پا فرورفتگانش به ریگ
بدار ای خداوند! زورق بر آب
که بیچارگان را گذشت از سر آب
توقف کنید ای جوانان چست!
که در کاروانند پیران سست
تو خوش خفته در هودج کاروان
مهار شتر در کف ساروان
چه هامون و کوهت، چه سنگ و رمال
ز ره بازپسماندگان پرس حال
تو را کوهپیکر هیون میبرد
پیاده چه دانی که خون میخورد؟
به آرام دلخفتگان در بنه
چه دانند حال کم گرسنه؟
حکایت
یکی را عسس دست بربسته بود
همهشب پریشان و دلخسته بود
به گوش آمدش در شب تیرهرنگ
که شخصی همینالد از دست تنگ
شنید این سخن دزد مغلول و گفت:
ز بیچارگی چند نالی؟ بخفت
برو شکر یزدان کن ای تنگدست!
که دستت عسس تنگ بر هم نبست
مکن ناله از بینوایی بسی
چو بینی ز خود بینواتر کسی
حکایت
برهنهتنی یکدرم وام کرد
تن خویش را کسوتی خام کرد
بنالید کای طالع بدلگام!
به گرما بپختم در این زیر خام
چو ناپخته آمد ز سختی به جوش
یکی گفتش از چاه زندان، خموش
به جای آور، ای خام! شکر خدای
که چون ما نهای خام بر دست و پای
حکایت
یکی کرد بر پارسایی گذر
به صورت جهود آمدش در نظر
قفایی فروکوفت بر گردنش
ببخشید درویش، پیراهنش
خجل گفت: کانچ از من آمد خطاست
ببخشای بر من، چه جای عطاست؟
به شکرانه گفتا: به سر بیستم
که آنم که پنداشتی نیستم