به نام آنکه نور جسم و جان است
خدای آشکارا و نهان است
زمین و آسمان گردان اویند
کواکب جمله سرگردان اویند
خرد انگشت در دندان بمانده است
میان پرده و حیران بمانده است
ز کنه ذات او کس را خبر نیست
که جز دیدار او چیز دگر نیست
همه دیدار یار است ار بدانی
ولی در عاقبت حیران بمانی
صفاتش عقل کی بتواند آراست
اگرچه عقل از ذاتش هویداست
همه در بحر این اندیشه غرقاند
ز فکرت دائماً پویان به فرقاند
همه حیران بمانده در جمالش
نمییابد کسی اینجا کمالش
کجا داند خرد کو خود چه بود است
که او پیوسته در گفتوشنود است
کسانی کاندر این ره دُر فشاندند
همه در قعر بحرش بازماندند
زهی صنع نهان و آشکاره
که جان اینجا بمانده در نظاره
عجایب جوهری جانا ندانم
که چون شرح صفاتت را بخوانم
عجایب جوهری جانا چه گویم
که در شرح تو سرگردان چو گویام
نمودی روی خود در هفتپرده
ندیده هیچ چرخ سالخورده
چه داند چرخ سرگردان چه بودی
که دیدار خود اندر وی نمودی
چو مشتاقان همه حیران و مستاند
هنوزت بستهی عهد الستاند
بهر وصفت که میگویم نه آنی
که تو برتر ز وصف و داستانی
خرد طفلی است در وصف کمالت
فرومانده در این بحر جلالت
ولیکن عشق میداند صفاتت
که او مشتق شده است از بود ذاتت
حقیقت، عشق توحید تو خواند
که همچون عقل، او حیران بماند
حقیقت، عشق میبینم جمالت
که او دیده است اسرار کمالت
تویی در پردهی جان رخ نموده
تو گفتستی حقیقت، تو شنوده
همه جویای تو اندر دلوجان
ز بود خویش پیدایی و پنهان
عطارتونی
گزیده ی ابیات شعر
http://sheravar.com
دل میدهم به خلسهی شیرین واژهها
مینوشم از صراحی زرین واژهها
در دشت ذهن خستهی من بال میزنند
پروانههای سرخوش و رنگین واژهها
گویی میان قصر دلم آرمیدهاند
بر بستری سپید، سلاطین واژهها
همراه و همزبان و همآواز و همدماند
روح من و ترنم تسکین واژهها
بر بومی از سکوت، قلم نقش میزند
یک باغِ همهمه، پسِ پرچین واژهها
شاید که شعرِ بودنمان بهترین شود
گر پیروی کنیم از آیین واژهها
نیکوترین کلام، پر از جاودانگیست
این است رسم و سنت دیرین واژهها
غزل آرامش
http://shereno.com/
خداوند متعال
روی اندیشهام که میلغزی
مثل شبنم به قلب نیلوفر
میزدایی غبار تشنگیام
با نگاهی به رنگ پاک سحر
میسرایم تو را به پاکی صبح
پشت حس صلابت یک کوه
میتراود قلم تو را با نور
روی برگ سیاهی اندوه
واژهها نرم نرم میرقصند
روی نیلوفرانهی ذهنم
مثل آرامش نگاه طلوع
روی ایوان خانهی ذهنم
نه رباعی، نه مثنوی، نه غزل
حس نابی بدون قالب و نام،
میدود خونچکان به رگهایم
مثل دلشورههای بیهنگام
میرباید دل و تفکر و هوش
مست این حال بیسرانجامم
میرسد تا به نام نامی تو
فارغ از حصر قلعهی نامم
واژههایم به عشق میپیچند
مثل پیچک به داربست حضور
میشتابند با تمام وجود
سوی دروازههای طلایی نور
نه تو در باورم نمیگنجی
تا برویانمت به باغ کلام
سهم من از سرودنت این است
پرسه در شعرهای نیمهتمام
غزل آرامش
http://shereno.com/
خداوند متعال
تو را دوست دارم
و حس لطیف سبکترشدن را
و بر روی امواج نقره نشان حضورت، شناورشدن را
تو را دوست دارم
و آواز برگ درختان بیهمدم کوچهها را
و شادابی سادهی بچهها را
تو را دوست دارم
و غم را
و آشفتگیهای بیانتهای دلم را
و آن لحظه که درتو گم میشوم را
و دیوانگی را
و با هرچه غیر از تو بیگانگی را
تو را دوست دارم
و احساس گرم غزلگفتنم را
و با هر نسیمی به گیسوی احساس آشفتنم را
تو را دوست دارم
و حتی همین عمر خاکستری را
و حس حضور تو در اوج ناباوری را
و این لحظههای پریشانیام را
و چشمان همواره بارانیام را
و خوابی که شبها مرا میرباید
و دروازهی بهترین باغهای جهان را،
به روی نگاه ترم میگشاید
و راهی که تا تو مرا میرساند
و نوری که عشق تو را در دلم مینشاند
تو را با هر آنچه که در امتداد تو جاریست،
من تا ابد دوست دارم
غزل آرامش
http://shereno.com/
به نام خدای عشق
بیتاب میشود دل من با نوای عشق
هنگام نغمهخوانی گلدستههای عشق
در موجی از سکوت فرو میروم که باز
یکلحظه عاشقانه شوم همصدای عشق
باید رها شد از تبوتاب سرابها
وقتیکه میرسی به در باغهای عشق
گفتی بلاست هدیهی یاران مخلصت
خوش بر سعادتش که بگیرد بلای عشق
دل قایقیست بیخبر از موج و صخرهها
ساحل کجاست بیمدد ناخدای عشق
این سطرها مرا به کجا که نمیبرند
پر میکشم به عالم بیانتهای عشق
نه، گم نمیشوم، تو کمی آنطرف تری
این رد پای توست بر این جادههای عشق
دل را به ریسمان تو پیوند میزنم
با دستهای ساده و بیادعای عشق
از ابتدا به روی دلم حک شد این کلام:
تقدیم شد به ساحت فرمانروای عشق
دریا شکافت، شعله بدل شد به باغ عشق
تنها به یککلام: به نام خدای عشق
غزل آرامش
http://shereno.com/
طبیعت
هر صبح...
در انزوای پاک دلم با نگاه تو
همراه یک تبسم خورشید صبحگاه
پیچیده در حریر حضور طلاییات
بیدار میشوم
هر بار...
با تاجی از نوازش دستان روشنت
در آن عقیقهای درخشانِ ملتهب
در چشمهای آینهی قدی اتاق
تکرار میشوم
هرروز...
با دستهای قاصدک نورسیدهای
فصلی جدید از نفسِ تازهی حیات
بر دفتر تداومِ احساسِ بودنم
آغاز میکنم
با تو...
بر بالهای نازک رؤیای سرکشم
تا اوج عارفانهترین آبی سکوت
همراه با لطافت پاكِ نسیم صبح
پرواز میکنم
هر ظهر...
در قلب دنج و کوچکِ یک گردبادِ مست
راهی بهسوی وادیِ یک ناکجای دور
با دستهای قدرتِ تقدیرِ ناگزیر
زنجیر میشوم
انگار...
از نو میان قاب درخشان زندگی
زیر نقابِ چهرهی یک دردِ آشنا
بیرنگ و بیقلم... بهتمامی... بهسادگی...
تصویر میشوم
هر عصر...
در لحظههای عاصیِ آتشفشانیام
میخیزد از نفیرِ نفسهای بادها
در امتداد خط بنفش- آبی افق، هُرمِ گدازهام
هر شام...
بعد از گذارِمستیِ طوفان و هُرمِ درد...
بر مخملِ سیاهترین رنگِ زندگی
با تو...به تو...کنار تو...از تو...برای تو، یک شعرِ تازهام
غزل آرامش
http://shereno.com/
خداوند متعال
بی تو به سامان نرسم ای سروسامان همه تو
ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو
من همه تو ، تو همه تو ، او همه تو ، ما همه تو
هر که و هر کس همه تو ، این همه تو ، آن همه تو
من که به دریاش زدم ، تا چه کنی با دل من
تخته تو و ورطه تو و ساحل و توفان همه تو
ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم
رمز میِستان همه تو ، راز نیستان همه تو
شور تو، آواز تویی، بلخ تو، شیراز تویی
جاذبهی شعر تو و جوهر عرفان همه تو
همتی ای دوست! که این دانه ز خود سر بکشد
ای همه خورشید تو و خاک تو، باران همه تو
تا به کجایم بری ای جذبهی خون! ذوق جنون !
سلسله بر جان همه من ، سلسله جنبان همه تو
حسین منزوی
http://soltaneh-ghazal.blogfa.com/
خداوند متعال
ز تو با تو راز گویم به زبان بیزبانی
به تو از تو راه جویم به نشان بینشانی
چه شوی ز دیده پنهان که چو روز مینماید
رخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی
تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلی
تو چه آیتی شریفی که منزه از بیانی
ز تو دیده چون بدوزم که تویی چراغ دیده
ز تو کی کنار گیرم که تو در میان جانی
همه پرتو و تو شمعی، همه عنصر و تو روحی
همه قطره و تو بحری، همه گوهر و تو کانی
چو تو صورتی ندیدم همه موبهمو لطایف
چو تو سورتی نخواندم همه سربهسر معانی
به جنایتم چه بینی، به عنایتم نظر کن
که نگه کنند شاهان سوی بندگان جانی
بهجز آه و اشک میگون نکشد دل ضعیفم
به سماع ارغنونی و شراب ارغوانی
دل دردمند خواجو به خدنگ غمزه خستن
نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی
خواجوی کرمانی
http://www.hafezasrar.blogfa.com/