حکایت
قضا، زنده ای را رگ جان برید
دگر کس به مرگش گریبان درید
چنین گفت بینندهای تیزهوش
چو فریاد و زاری رسیدش به گوش
ز دست شما مرده بر خویشتن
گرش دست بودی، دریدی کفن
که چندین ز تیمار و دردم مپیچ
که روزی دو پیش از تو کردم بسیچ
فراموش کردی مگر مرگ خویش
که مرگ منت ناتوان کرد و ریش
محقق چو بر مرده ریزد گلش
نه بر وی که برخود بسوزد دلش
ز هجران طفلی که در خاک رفت
چه نالی؟ که پاک آمد و پاک رفت
تو پاک آمدی برحذر باش و پاک
که ننگ است ناپاک رفتن به خاک
کنون باید این مرغ را پایبست
نه آنگه که سررشته بردت ز دست
نشستی بهجای دگر کس بسی
نشیند بهجای تو دیگرکسی
اگر پهلوانی و گر تیغزن
نخواهی به دربردن الا کفن
خر وحش اگر بگسلاند کمند
چو در ریگ ماند، شود پایبند
تو را نیز چندان بود دست زور
که پایت نرفته است در ریگ گور
منه دل بر این سالخورده مکان
که گنبد نپاید بر او گردکان
چو دی رفت و فردا نیامد به دست
حساب از همین یکنفس کن که هست
حکایت در معنی بیداری از خواب غفلت
فرورفت جم را یکی نازنین
کفن کرد چون کرمش، ابریشمین
به دخمه برآمد پس از چند روز
که بر وی بگرید به زاری و سوز
چو پوسیده دیدش حریرینکفن
به فکرت چنین گفت با خویشتن:
من از کرم برکنده بودم به زور
بکندند از او باز کرمان گور
دو بیتم جگر کرد روزی کباب
که میگفت گویندهای با رباب
دریغا که بی ما بسی روزگار
بروید گل و بشکفد نوبهار
بسی تیر و دیماه و اردیبهشت
برآید که ما خاک باشیم و خشت
حکایت
یکی پارساسیرت حقپرست
فتادش یکی خشت زرین به دست
سر هوشمندش چنان خیره کرد
که سودا دل روشنش تیره کرد
همه شب در اندیشه کاین گنج و مال
در او تا زیم، ره نیابد زوال
دگر قامت عجزم از بهر خواست
نباید بر کس دوتا کرد و راست
سرایی کنم پایبستش رخام
درختان سقفش همه عود خام
یکی حجره، خاص از پی دوستان
در حجره اندر سرا بوستان
بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت
تف دیگدان، چشم و مغزم بسوخت
دگر زیردستان پزندم خورش
به راحت دهم روح را پرورش
بهسختی بکشت این نمدبسترم
روم زین سپس، عبقری گسترم
خیالش خرف کرده کالیوهرنگ
به مغزش فروبرده خرچنگ، چنگ
فراغ مناجات و رازش نماند
خور و خواب و ذکر و نمازش نماند
به صحرا برآمد سر از عشوه، مست
که جایی نبودش قرار نشست
یکی بر سر گور، گل میسرشت
که حاصل کند زان گل گور، خشت
به اندیشه لختی فرورفت پیر
که ای نفس کوتهنظر! پند گیر
چه بندی در این خشت زرین، دلت
که یک روز خشتی کنند از گلت؟
طمع را نه چندان دهان است باز
که بازش نشیند به یکلقمه آز
بدار ای فرومایه! زین خشت، دست
که جیحون نشاید به یک خشت، بست
تو غافل در اندیشهی سود مال
که سرمایهی عمر شد پایمال
غبار هوی چشم عقلت بدوخت
سموم هوس، کشت عمرت بسوخت
بکن سرمهی غفلت از چشم، پاک
که فردا شوی سرمه در چشم خاک
حکایت عداوت در میان دو شخص
میان دو تن دشمنی بود و جنگ
سر از کبر بر یکدیگر چون پلنگ
ز دیدار هم تا به حدی رمان
که بر هر دو تنگ آمدی آسمان
یکی را اجل در سر آورد، جیش
سرآمد بر او روزگاران عیش
بداندیش او را درون شاد گشت
به گورش پس از مدتی برگذشت
شبستان گورش در اندوده دید
که وقتی سرایش زراندوده دید
خرامان به بالینش آمد فراز
همی گفت با خود، لب از خنده، باز
خوشا وقت مجموع آن کس که اوست
پس از مرگ، دشمن در آغوش دوست
پس از مرگ آن کس نباید گریست
که روزی پس از مرگ دشمن بزیست
ز روی عداوت به بازوی زور
یکی تخته برکندش از روی گور
سر تاجور دیدش اندر مغاک
دو چشم جهانبینش آگنده خاک
وجودش گرفتار زندان گور
تنش طعمهی کرم و تاراج مور
چنان تنگش آگنده خاک، استخوان
که از عاج پرتوتیا، سرمهدان
ز دور فلک، بدر رویش هلال
ز جور زمان، سرو قدش خلال
کف دست و سرپنجهی زورمند
جدا کرده ایام، بندش ز بند
چنانش بر او رحمت آمد ز دل
که بسرشت بر خاکش از گریه، گل
پشیمان شد از کرده و خوی زشت
بفرمود بر سنگ گورش نبشت
مکن شادمانی به مرگ کسی
که دهرت نماند پس از وی بسی
شنید این سخن عارفی هوشیار
بنالید کای قادر کردگار!
عجب گر تو رحمت نیاری بر او
که بگریست دشمن به زاری بر او
تن ما شود نیز روزی چنان
که بر وی بسوزد دل دشمنان
مگر در دل دوست رحم آیدم
چو بیند که دشمن ببخشایدم
بهجایی رسد کار سر، دیر و زود
که گویی در او دیده هرگز نبود
زدم تیشه یک روز بر تل خاک
به گوش آمدم نالهای دردناک
که زنهار! اگر مردی، آهستهتر
که چشم و بناگوش و روی است و سر
حکایت
شبی خفته بودم به عزم سفر
پی کاروانی گرفتم سحر
که آمد یکی سهمگین باد و گرد
که بر چشم مردم، جهان تیره کرد
به ره در، یکی دختر خانه بود
به معجر، غبار از پدر میزدود
پدر گفتش: ای نازنین چهر من!
که داری دلآشفتهی مهر من
نهچندان نشیند در این دیده، خاک
که بازش به معجر توان کرد پاک
بر این خاک، چندان صبا بگذرد
که هر ذره از ما به جایی برد
تو را نفس رعنا چو سرکشستور
دوان میبرد تا سراشیب گور
اجل ناگهت بگسلاند رکیب
عنان باز نتوان گرفت از نشیب