حکایت
ز ره بازپسماندهای میگریست
که مسکینتر از من در این دشت کیست؟
جهاندیدهای گفتش: ای هوشیار!
اگر مردی این یکسخن گوش دار
برو شکر کن چون به خر بر نهای
که آخر بنیآدمی، خر نهای
حکایت
فقیهی بر افتادهمستی گذشت
به مستوری خویش، مغرور گشت
ز نخوت بر او التفاتی نکرد
جوان سر برآورد کای پیرمرد!
تکبر مکن چون به نعمت دری
که محرومی آید ز مستکبری
یکی را که در بند بینی مخند
مبادا که ناگه درافتی به بند
نه آخر در امکان تقدیر هست
که فردا چو من باشی افتاده مست؟
تو را آسمان خط به مسجد نبشت
مزن طعنه بر دیگری در کنشت
ببند ای مسلمان! به شکرانه دست
که زنار مغ بر میانت نبست
نه خود میرود هر که جویان اوست
به عنفش کشان میبرد لطف دوست
نظر در اسباب وجود عالم
نهاده است باری شفا در عسل
نه چندان که زور آورد با اجل
عسل خوش کند زندگان را مزاج
ولی درد مردن ندارد علاج
رمقماندهای را که جان از بدن
برآمد، چه سود انگبین در دهن؟
یکی گرز پولاد بر مغز خورد
کسی گفت: صندل بمالش به درد
ز پیش خطر تا توانی گریز
ولیکن مکن با قضا، پنجه تیز
درون تا بود قابل شرب و اکل
بدن تازهروی است و پاکیزهشکل
خراب آنگه این خانه گردد تمام
که باهم نسازند طبع و طعام
طبایع، تر و خشک و گرم است و سرد
مرکب از این چارطبع است مرد
یکی زین چو بر دیگری یافت دست
ترازوی عدل طبیعت شکست
اگر باد سرد نفس نگذرد
تف معده جان در خروش آورد
و گر دیگ معده نجوشد طعام
تن نازنین را شود کار، خام
در اینان نبندد دل، اهل شناخت
که پیوسته باهم نخواهند ساخت
توانایی تن مدان از خورش
که لطف حقت میدهد پرورش
به حقش که گردیده بر تیغ و کارد
نهی، حق شکرش نخواهی گزارد
چو رویی به طاعت نهی بر زمین
خدا را ثناگوی و خود را مبین
گدایی است تسبیح و ذکر و حضور
گدا را نباید که باشد غرور
در سابقهی حکم ازل و توفیق خیر
نخست او ارادت به دل درنهاد
پس این بنده بر آستان، سر نهاد
گر از حق نه توفیق خیری رسد
کی از بنده چیزی به غیری رسد؟
زبان را چه بینی که اقرار داد
ببین تا زبان را که گفتار داد
در معرفت، دیدهی آدمی است
که بگشوده بر آسمان و زمی است
کیات فهم بودی نشیب و فراز
گر این در نکردی به روی تو باز؟
سر آورد و دست از عدم در وجود
در این جود بنهاد و در وی سجود
وگرنه کی از دست جود آمدی؟
محال است کز سر، سجود آمدی
به حکمت زبان داد و گوش آفرید
که بنشاند صندوق دل را کلید
اگر نه زبان قصه برداشتی
کس از سر دل، کی خبر داشتی؟
و گر نیستی سعی جاسوس، گوش
خبر کی رسیدی به سلطان هوش
مرا لفظ شیرین خواننده داد
تو را سمع دراک داننده داد
مدام این دو چون حاجبان بر درند
ز سلطان به سلطان خبر میبرند
چه اندیشی از خود که فعلم نکوست؟
از این در نگه کن که توفیق اوست
برد بوستانبان به ایوان شاه
به نوباوه گل هم ز بستان شاه
حکایت سفر هندوستان و ضلالت بتپرستان
بتی دیدم از عاج در سومنات
مرصع چو در جاهلیت، منات
چنان صورتش بسته تمثالگر
که صورت نبندد از آن خوبتر
ز هر ناحیت کاروانها روان
به دیدار آن صورت بیروان
طمع کرده رایان چین و چگل
چو سعدی وفا زان بت سختدل
زبانآوران رفته از هر مکان
تضرعکنان پیش آن بیزبان
فروماندم از کشف آن ماجرا
که حیی جمادی پرستد چرا؟
مغی را که با من سر و کار بود
نکوگوی و همحجره و یار بود
به نرمی بپرسیدم ای برهمن!
عجب دارم از کار این بقعه من
که مدهوش این ناتوانپیکرند
مقید به چاه ظلال اندرند
نه نیروی دستش، نه رفتار پای
ورش بفگنی برنخیرد ز جای
نبینی که چشمانش از کهرباست؟
وفا جستن از سنگچشمان، خطاست
بر این گفتم آن دوست، دشمن گرفت
چو آتش شد از خشم و در من گرفت
مغان را خبر کرد و پیران دیر
ندیدم در آن انجمن روی خیر
فتادند گبران پازندخوان
چو سگ در من از بهر آن استخوان
چو آن را کژ پیششان راست بود
ره راست در چشمشان کژ نمود
که مرد ار چه دانا و صاحبدل است
به نزدیک بیدانشان جاهل است
فروماندم از چاره همچون غریق
برون از مدارا ندیدم طریق
چو بینی که جاهل به کین اندر است
سلامت به تسلیم و لین اندر است
مهین برهمن را ستودم بلند
که ای پیر تفسیر استا و زند
مرا نیز با نقش این بت خوش است
که شکلی خوش و قامتی دلکش است
بدیع آیدم صورتش در نظر
ولیکن ز معنی ندارم خبر
که سالوک این منزلم عنقریب
بد از نیک کمتر شناسد غریب
تو دانی که فرزین این رقعهای
نصیحتگر شاه این بقعهای
چه معنی است در صورت این صنم
که اول پرستندگانش منم
عبادت به تقلید، گمراهی است
خنک! رهروی را که آگاهی است
برهمن ز شادی برافروخت روی
پسندید و گفت: ای پسندیدهگوی!
سؤالت صواب است و فعلت جمیل
به منزل رسد هر که جوید دلیل
بسی چون تو گردیدم اندر سفر
بتان دیدم از خویشتن بیخبر
جز این بت که هر صبح از اینجا که هست
برآرد به یزدان دادار، دست
و گر خواهی امشب همینجا بباش
که فردا شود سر این بر تو فاش
شب آنجا ببودم به فرمان پیر
چو بیژن به چاه بلا در اسیر
شبی همچو روز قیامت دراز
مغان گرد من بیوضو در نماز
کشیشان هرگز نیازرده آب
بغلها چو مردار در آفتاب
مگر کرده بودم گناهی عظیم
که بردم در آن شب، عذابی الیم
همه شب در این قید غم مبتلا
یکم دست بر دل، یکی بر دعا
که ناگه دهلزن فروکوفت کوس
بخواند از فضای برهمن، خروس
خطیب سیهپوش شب، بیخلاف
برآهخت شمشیر روز از غلاف
فتاد آتش صبح در سوخته
به یکدم جهانی شد افروخته
تو گفتی که در خطهی زنگبار
ز یکگوشه ناگه درآمد تتار
مغان تبهرای ناشستهروی!
به دیر آمدند از در و دشت و کوی
کس از مرد در شهر و از زن نماند
در آن بتکده جای درزن نماند
من از غصه رنجور و از خواب، مست
که ناگاه تمثال برداشت دست
به یکبار از اینها برآمد خروش
تو گفتی که دریا برآمد به جوش
چو بتخانه خالی شد از انجمن
برهمن نگه کرد خندان به من
که دانم تو را بیش، مشکل نماند
حقیقت عیان گشت و باطل نماند
چو دیدم که جهل اندر او محکم است
خیال محال اندر او مدغم است
نیارستم از حق دگر هیچ گفت
که حق ز اهل باطل بباید نهفت
چو بینی زبردست را زور دست
نه مردی بود پنجهی خود شکست
زمانی به سالوس، گریان شدم
که من زانچه گفتم پشیمان شدم
به گریه دل کافران کرد میل
عجب نیست سنگ ار بگردد به سیل
دویدند خدمتکنان سوی من
به عزت گرفتند بازوی من
شدم عذرگویان بر شخص عاج
به کرسی زر کوفت بر تخت ساج
بُتک را یکی بوسه دادم به دست
که لعنت بر او باد و بر بتپرست
به تقلید کافر شدم روز چند
برهمن شدم در مقالات زند
چو دیدم که در دیر گشتم امین
نگنجیدم از خرمی در زمین
در دیر محکم ببستم شبی
دویدم چپ و راست چون عقربی
نگه کردم از زیر تخت و زبر
یکی پرده دیدم مکلل به زر
پس پرده مطرانی آذرپرست
مجاور سر ریسمانی به دست
به فورم در آن حال، معلوم شد
چو داود کآهن بر او موم شد
که ناچار چون درکشد ریسمان
بر آرد صنم دست، فریادخوان
برهمن شد از روی من شرمسار
که شنعت بود بخیه بر روی کار
بتازید و من در پیاش تاختم
نگونش به چاهی درانداختم
که دانستم ار زنده آن برهمن
بماند، کند سعی در خون من
پسندد که از من برآید دمار
مبادا که سرش کنم آشکار
چو از کار مفسد خبر یافتی
ز دستش برآور چو دریافتی
که گر زندهاش مانی، آن بیهنر
نخواهد تو را زندگانی دگر
و گر سر به خدمت نهد بر درت
اگر دست یابد، ببرد سرت
فریبنده را پای در پی منه
چو رفتی و دیدی، امانش مده
تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث
که از مرده دیگر نیاید حدیث
چو دیدم که غوغایی انگیختم
رها کردم آن بوم و بگریختم
چو اندر نیستانی آتش زدی
ز شیران بپرهیز اگر بخردی
مکش بچهی مار مردمگزای
چو کشتی در آن خانه دیگر مپای
چو زنبورخانه بیاشوفتی
گریز از محلت که گرم اوفتی
به چابکتر از خود مینداز تیر
چو افتاد، دامن به دندان بگیر
در اوراق سعدی چنین پند نیست
که چون پای دیوار کندی، مایست
به هند آمدم بعد از آن رستخیز
وز آنجا به راه یمن تا حجیز
از آن جمله سختی که بر من گذشت
دهانم جز امروز شیرین نگشت
در اقبال و تأیید بوبکر سعد
که مادر نزاید چنو قبل و بعد
ز جور فلک، دادخواه آمدم
در این سایهگستر، پناه آمدم
دعاگوی این دولتم، بندهوار
خدایا! تو این سایه پاینده دار
که مرهم نهادم نه در خورد ریش
که در خورد انعام و اکرام خویش
کی این شکر نعمت به جای آورم
و گر پای گردد به خدمت سرم؟
فرج یافتم بعد از آن بندها
هنوزم به گوش است از آن پندها
یکی آنکه هر گه که دست نیاز
برآرم به درگاه دانای راز
بیاد آید آن لعبت چینیام
کند خاک در چشم خودبینیام
بدانم که دستی که برداشتم
به نیروی خود برنیفراشتم
نه صاحبدلان دست برمیکشند
که سررشته از غیب برمیکشند
در خیر باز است و طاعت ولیک
نه هر کس تواناست بر فعل نیک
همین است مانع که در بارگاه
نشاید شدن جز به فرمان شاه
کلید قدر نیست در دست کس
توانای مطلق خدای است و بس
پس ای مرد پوینده بر راه راست!
تو را نیست منت، خداوند راست
چو در غیب، نیکو نهادت سرشت
نیاید ز خوی تو کردار زشت
ز زنبور کرد این حلاوت پدید
همان کس که در مار، زهر آفرید
چو خواهد که ملک تو ویران کند
نخست از تو خلقی پریشان کند
و گر باشدش بر تو بخشایشی
رساند به خلق از تو آسایشی
تکبر مکن بر ره راستی
که دستت گرفتند و برخاستی
سخن سودمند است اگر بشنوی
به مردان رسی گر طریقت روی
مقامی بیابی گرت ره دهند
که بر خوان عزت، سماطت نهند
ولیکن نباید که تنها خوری
ز درویش درمنده یاد آوری
فرستی مگر رحمتی در پیم
که بر کردهی خویش واثق نیم