باب چهارم در تواضع
سرآغاز
ز خاک آفریدت خداوند پاک
پس ای بنده! افتادگی کن چو خاک
حریص و جهان سوز و سرکش مباش
ز خاک آفریدندت، آتش مباش
چو گردن کشید آتش هولناک
به بیچارگی تن بینداخت خاک
چو آن سرفرازی نمود، این کمی
از آن دیو کردند، از این آدمی
حکایت در این معنی
یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جایی که دریاست من کیستم؟
گر او هست، حقا که من نیستم
چو خود را به چشم حقارت بدید
صدف در کنارش به جان پرورید
سپهرش به جایی رسانید کار
که شد نامور، لؤلؤ شاهوار
بلندی از آن یافت کو پست شد
در نیستی کوفت تا هست شد
حکایت در معنی نظر مردان در خود به حقارت
جوانی خردمند پاکیزهبوم
ز دریا برآمد به دربند روم
در او فضل دیدند و فقر و تمیز
نهادند رختش بهجایی عزیز
مه عابدان گفت روزی به مرد
که خاشاک مسجد بیفشان و گرد
همان کاین سخن مرد رهرو شنید
برون رفت و بازش نشان کس ندید
بر آن حمل کردند یاران و پیر
که پروای خدمت ندارد فقیر
دگر روز، خادم گرفتش به راه
که ناخوب کردی به رأی تباه
ندانستی ای کودک خودپسند!
که مردان ز خدمت به جایی رسند
گرستن گرفت از سر صدق و سوز
که ای یار جانپرور دلفروز!
نه گرد اندر آن بقعه دیدم نه خاک
من آلوده بودم در آنجای پاک
گرفتم قدم لاجرم باز پس
که پاکیزه به، مسجد از خاک و خس
طریقت جز این نیست درویش را
که افگنده دارد تن خویش را
بلندیت باید، تواضع گزین
که آن بام را نیست سلم جز این
حکایت بایزید بسطامی
شنیدم که وقتی سحرگاه عید
ز گرمابه آمد برون بایزید
یکی طشت خاکسترش بیخبر
فروریختند از سرایی به سر
همی گفت شولیدهدستار و موی
کف دست، شکرانهمالان به روی
که ای نفس! من درخور آتشم
به خاکستری روی درهم کشم؟
بزرگان نکردند در خود نگاه
خدابینی از خویشتنبین مخواه
بزرگی به ناموس و گفتار نیست
بلندی به دعوی و پندار نیست
تواضع سر رفعت افرازدت
تکبر به خاک اندر اندازدت
به گردن فتد سرکش تندخوی
بلندیت باید، بلندی مجوی
ز مغرور دنیا ره دین مجوی
خدابینی از خویشتنبین مجوی
گرت جاه باید مکن چون خسان
به چشم حقارت نگه در کسان
گمان کی برد مردم هوشمند
که در سرگرانی است قدر بلند؟
از این نامورتر محلی مجوی
که خوانند خلقت، پسندیدهخوی
نه گر چون تویی بر تو کبر آورد
بزرگش نبینی به چشم خرد؟
تو نیز ار تکبر کنی همچنان
نمایی که پیشت تکبرکنان
چو استادهای بر مقامی بلند
بر افتاده گر هوشمندی، مخند
بسا ایستاده درآمد ز پای
که افتادگانش گرفتند جای
گرفتم که خود هستی از عیب پاک
تعنت مکن بر من عیبناک
یکی حلقهی کعبه دارد به دست
یکی در خراباتی افتاده مست
گر آن را بخواند، که نگذاردش؟
ور این را براند، که باز آردش؟
نه مستظهر است آن به اعمال خویش
نه این را در توبه بسته است پیش
حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا
شنیدستم که از راویان کلام
که در عهد عیسی علیهالسلام
یکی زندگانی تلف کرده بود
به جهل و ضلالت، سر آورده بود
دلیری سیهنامهای سختدل
ز ناپاکی، ابلیس در وی خجل
بسر برده ایام بیحاصلی
نیاسوده تا بوده از وی دلی
سرش خالی از عقل و پر ز احتشام
شکم فربه از لقمههای حرام
به ناراستی، دامنآلودهای
به ناداشتی، دوده اندودهای
نه پایی چو بینندگان راسترو
نه گوشی چو مردم، نصیحتشنو
چو سال بد از وی، خلایق نفور
نمایان به هم چون مه نو ز دور
هوی و هوس خرمنش سوخته
جوی نیکنامی نیندوخته
سیهنامه چندان تنعم براند
که در نامه جای نبشتن نماند
گنهکار و خودرأی و شهوتپرست
به غفلت شب و روز، مخمور و مست
شنیدم که عیسی درآمد ز دشت
به مقصورهی عابدی برگذشت
به زیر آمد از غرفه، خلوتنشین
به پایش درافتاد سر بر زمین
گنهکار برگشتهاختر ز دور
چو پروانه حیران در ایشان ز نور
تأمل به حسرتکنان، شرمسار
چو درویش در دست سرمایهدار
خجل زیر لب عذرخواهان به سوز
ز شبهای در غفلت آورده روز
سرشک غم از دیده باران چو میغ
که عمرم به غفلت گذشت؛ ای دریغ!
برانداختم نقد عمر عزیز
به دست از نکویی نیاورده چیز
چو من زنده هرگز مبادا کسی
که مرگش به از زندگانی بسی
برست آنکه در عهد طفلی بمرد
که پیرانهسر شرمساری نبرد
گناهم ببخش ای جهانآفرین!
که گر با من آید فبسالقرین
در این گوشه نالان، گنهکار پیر
که فریاد حالم رس ای دستگیر!
نگون مانده از شرمساری سرش
روان آب حسرت به شیب و برش
وز آن نیمهعابد سری پرغرور
ترش کرده با فاسق ابرو ز دور
که این مدبر اندر پی ما چراست؟
نگونبخت جاهل چه در خورد ماست؟
به گردن به آتش درافتادهای
به باد هوی عمر بردادهای
چه خیر آمد از نفس تردامنش
که صحبت بود با مسیح و منش؟
چه بودی که زحمت ببردی ز پیش
به دوزخ برفتی پس کار خویش
همیرنجم از طلعت ناخوشش
مبادا که در من فتد آتشش
به محشر که حاضر شوند انجمن
خدایا! تو با او مکن حشر من
در این بود و وحی از جلیلالصفات
درآمد به عیسی علیهالصلوة
که گر عالم است این و گر وی جهول
مرا دعوت هر دو آمد قبول
تبه کرده ایام، برگشتهروز
بنالید بر من به زاری و سوز
به بیچارگی هر که آمد برم
نیندازمش ز آستان کرم
عفو کردم از وی عملهای زشت
به انعام خویش آرمش در بهشت
و گر عار دارد عبادتپرست
که در خلد با وی بود همنشست
بگو ننگ از او در قیامت مدار
که آن را به جنت برند این به نار
که آن را جگرخون شد از سوز و درد
گر این تکیه بر طاعت خویش کرد
ندانست در بارگاه غنی
که بیچارگی به ز کبر و منی
کرا جامه پاک است و سیرت پلید
در دوزخش را نباید کلید
بر این آستان، عجز و مسکینیات
به از طاعت و خویشتنبینیات
چو خود را ز نیکان شمردی، بدی
نمیگنجد اندر خدایی، خودی
اگر مردی از مردی خود مگوی
نه هر شهسواری به در برد گوی
پیاز آمد آن بیهنر، جمله پوست
که پنداشت چون پسته مغزی در اوست
از این نوع طاعت نیاید به کار
برو عذر تقصیر طاعت بیار
چه رند پریشان شوریدهبخت
چه زاهد که بر خود کند کار، سخت
به زهد و ورع کوش و صدق و صفا
ولیکن میفزای بر مصطفی
نخورد از عبادت بر آن بیخرد
که با حق نکو بود و با خلق، بد
سخن ماند از علاقلان یادگار
ز سعدی همین یکسخن یاد دار
گنهکار اندیشناک از خدای
به از پارسای عبادتنمای
حکایت دانشمند
فقیهی، کهنجامهای، تنگدست
در ایوان قاضی به صف برنشست
نگه کرد قاضی در او تیزتیز
معرف گرفت آستینش که خیز
ندانی که برتر مقام تو نیست
فروتر نشین، یا برو، یا بایست
نه هرکس سزاوار باشد به صدر
کرامت به فضل است و رتبت به قدر
دگر ره چه حاجت به پند کست؟
همین شرمساری، عقوبت بست
به عزت هرآن کو فروتر نشست
به خواری نیفتد ز بالا به پست
به جای بزرگان دلیری مکن
چو سرپنجهات نیست شیری مکن
چو دید آن خردمند درویشرنگ
که بنشست و برخاست بختش به جنگ
چو آتش برآورد بیچاره، دود
فروتر نشست از مقامی که بود
فقیهان طریق جدل ساختند
لم و لا اسلم درانداختند
گشادند بر هم در فتنه باز
به لا و نعم کرده گردن دراز
تو گفتی خروسان شاطر به جنگ
فتادند در هم به منقار و چنگ
یکی بیخود از خشمناکی چو مست
یکی بر زمین میزند هر دو دست
فتادند در عقدهای پیچپیچ
که در حل آن ره نبردند هیچ
کهنجامه در صف، آخرترین
به غرش درآمد چو شیر عرین
بگفت: ای صنادید شرع رسول!
به ابلاغ تنزیل و فقه و اصول
دلایل قوی باید و معنوی
نه رگهای گردن به حجت قوی
مرا نیز چوگان لعب است و گوی
بگفتند اگر نیک دانی بگوی
به کلک فصاحت بیانی که داشت
به دلها چو نقش نگین برنگاشت
سر از کوی صورت به معنی کشید
قلم در سر حرف دعوی کشید
بگفتندش از هر کنار، آفرین
که بر عقل و طبعت هزارآفرین!
سمند سخن تا به جایی براند
که قاضی چو خر در وحل بازماند
برون آمد از طاق و دستار خویش
به اکرام و لطفش فرستاد پیش
که هیهات، قدر تو نشناختیم
به شکر قدومت نپرداختیم
دریغ آیدم با چنین مایهای
که بینم تو را در چنین پایهای
معرف به دلداری آمد برش
که دستار قاضی نهد بر سرش
به دست و زبان منع کردش که دور
منه بر سرم پایبند غرور
که فردا شود بر کهنمیزران
به دستار پنجه گزم سرگران
چو مولام خوانند و صدر کبیر
نمایند مردم به چشمم حقیر
تفاوت کند هرگز آب زلال
گرش کوزه زرین بود یا سفال؟
خرد باید اندر سر مرد و مغز
نباید مرا چون تو دستار نغز
کس از سربزرگی نباشد به چیز
کدو سربزرگ است و بیمغز نیز
میفراز گردن به دستار و ریش
که دستار پنبه است و سبلت، حشیش
به صورت کسانی که مردموشند
چو صورت همان به که دم درکشند
به قدر هنر، جست باید محل
بلندی و نحسی مکن چون زحل
نی بوریا را بلندی نکوست
که خاصیت نیشکر، خود در اوست
بدین عقل و همت نخوانم کست
و گر میرود صد غلام از پست
چه خوش گفت خرمهرهای در گلی
چو برداشتش پرطمع جاهلی
مرا کس نخواهد خریدن به هیچ
به دیوانگی در حریرم مپیچ
خبزدو همان قدر دارد که هست
و گر در میان شقایق نشست
نه منعم به مال از کسی بهتر است
خر ار جل ز اطلس بپوشد، خر است
بدین شیوه مرد سخنگوی چست
به آب سخن کینه از دل بشست
دلآزرده را سخت باشد سخن
چو خصمت بیفتاد، سستی مکن
چو دستت رسد مغز دشمن برآر
که فرصت فروشوید از دل، غبار
چنان ماند قاضی به جورش اسیر
که گفت: ان هذا لیوم عسیر
به دندان گزید از تعجب یدین
بماندش در او دیده چون فرقدین
وز آنجا جوان، روی همت بتافت
برونرفت و بازش نشان کس نیافت
غریو از بزرگان مجلس بخاست
که گویی چنین شوخچشم از کجاست؟
نقیب از پیاش رفت و هر سو دوید
که مردی بدین نعت و صورت که دید؟
یکی گفت: از این نوع شیریننفس
در این شهر سعدی شناسیم و بس
بر آن صدهزارآفرین کاین بگفت
حق تلخ بین تا چه شیرین بگفت
حکایت توبه کردن ملکزادهی گنجه
یکی پادشهزاده در گنجه بود
که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود
به مسجد درآمد سرایان و مست
می اندر سر و ساتگینی به دست
به مقصوره در پارسایی مقیم
زبانی دلاویز و قلبی سلیم
تنی چند بر گفت او مجتمع
چو عالم نباشی کم از مستمع
چو بیعزتی پیشه کرد آن حرون
شدند آن عزیزان، خراباندرون
چو منکر بود پادشه را قدم
که یارد زد از امر معروف، دم؟
تحکم کند سیر بر بوی گل
فرو ماند آواز چنگ از دهل
گرت نهی منکر برآید ز دست
نشاید چو بیدستوپایان نشست
و گر دست قدرت نداری، بگوی
که پاکیزه گردد به اندرز، خوی
چو دست و زبان را نماند مجال
به همت نمایند مردی، رجال
یکی پیش دانای خلوتنشین
بنالید و بگریست سر بر زمین
که باری بر این رند ناپاک و مست
دعا کن که ما بیزبانیم و دست
دمی سوزناک از دلی باخبر
قویتر که هفتاد تیغ و تبر
برآورد مرد جهاندیده، دست
چه گفت: ای خداوند بالا و پست!
خوش است این پسر وقتش از روزگار
خدایا! همه وقت او خوش بدار
کسی گفتش: ای قدوهی راستی!
بر این بد چرا نیکویی خواستی؟
چو بدعهد را نیک خواهی ز بهر
چه بد خواستی بر سر خلق شهر؟
چنین گفت: بینندهی تیزهوش
چو سر سخن درنیابی مجوش
به طامات، مجلس نیاراستم
ز دادآفرین توبهاش خواستم
که هرگه که بازآید از خوی زشت
به عیشی رسد جاودان در بهشت
همین پنجروز است عیش مدام
به ترک اندرش عیشهای مدام
حدیثی که مرد سخنساز گفت
کسی زان میان، با ملک بازگفت
ز وجد، آب در چشمش آمد چو میغ
ببارید بر چهره، سیل دریغ
به نیران شوق، اندرونش بسوخت
حیا، دیده بر پشت پایش بدوخت
بر نیکمحضر فرستاد کس
در توبه کوبان که فریاد رس
قدم رنجه فرمای تا سر نهم
سر جهل و ناراستی برنهم
نصیحتگر آمد به ایوان شاه
نظر کرد در صفهی بارگاه
شکر دید و عناب و شمع و شراب
ده از نعمت آباد و مردم، خراب
یکی غایب از خود، یکی نیممست
یکی شعرگویان، صراحی به دست
ز سویی برآورده مطرب، خروش
ز دیگرسو، آواز ساقی که نوش
حریفان خراب از می لعلرنگ
سر چنگی از خواب دربر چو چنگ
نبود از ندیمان گردنفراز
به جز نرگس آنجا کسی دیده باز
دف و چنگ با یکدگر سازگار
برآورده زیر از میان، ناله زار
بفرمود و درهم شکستند خرد
مبدل شد این عیش صافی به درد
شکستند چنگ و گسستند رود
بدر کرد گوینده از سر سرود
به میخانه در، سنگ بردن زدند
کدو را نشاندند و گردن زدند
می لالهگون از بط سرنگون
روان همچنان کز بط کشته، خون
خم آبستن خمر نهماهه بود
در آن فتنه دختر بینداخت زود
شکم تا به نافش دریدند مشک
قدح را بر او چشم خونی پراشک
بفرمود تا سنگ صحن سرای
بکندند و کردند نو باز جای
که گلگونهی خمر یاقوتفام
به شستن نمیشد ز روی رخام
عجب نیست بالوعه گر شد خراب
که خورد اندر آن روز چندان شراب
دگر هر که بربط گرفتی به کف
قفا خوردی از دست مردم چو دف
و گر فاسقی چنگ بردی به دوش
بمالیدی او را چو طنبور، گوش
جوان را سر از کبر و پندار، مست
چو پیران به کنج عبادت نشست
پدر بارها گفته بودش به هول
که شایستهرو باش و پاکیزهقول
جفای پدر برد و زندان و بند
چنان سودمندش نیامد که پند
گرش سخت گفتی سخن گوی سهل
که بیرون کن از سر، جوانی و جهل
خیال و غرورش بر آن داشتی
که درویش را زنده نگذاشتی
سپر نفگند شیر غران ز جنگ
نیندیشد از تیغ بران، پلنگ
به نرمی ز دشمن توان کرد دوست
چو با دوست سختی کنی، دشمن اوست
چو سندان کسی سخترویی نکرد
که خایسک تأدیب بر سر نخورد
به گفتن درشتی مکن با امیر
چو بینی که سختی کند، سست گیر
به اخلاق با هر که بینی بساز
اگر زیردست است و گر سرفراز
که این گردن از نازکی برکشد
به گفتار خوش و آن سر اندرکشد
به شیرینزبانی توان برد گوی
که پیوسته تلخی برد تندروی
تو شیرینزبانی ز سعدی بگیر
ترشروی را گو به تلخی بمیر