حکایت
چه خوش گفت شاگرد منسوجباف
چو عنقا برآورد و پیل و زراف
مرا صورتی برنیاید ز دست
که نقشش معلم ز بالا نبست
گرت صورت حال، بد یا نکوست
نگارندهی دست تقدیر، اوست
در این نوعی از شرک پوشیده هست
که زیدم بیازرد و عمرم بخست
گرت دیده بخشد خدواند امر
نبینی دگر صورت زید و عمرو
نپندارم ار بنده دم درکشد
خدایش به روزی قلم درکشد
جهانآفرینت گشایش دهاد
که گر وی ببندد، نشاید گشاد
مثل
شتربچه با مادر خویش گفت:
بس از رفتن، آخر زمانی بخفت
بگفت: ار به دست منستی مهار
ندیدی کسم بارکش در قطار
قضا کشتی آنجا که خواهد برد
و گر ناخدا جامه بر تن درد
مکن سعدیا دیده بر دست کس
که بخشنده، پروردگار است و بس
اگر حقپرستی، ز درها بست
که گر وی براند، نخواند کست
گر او تاجدارت کند سر برآر
وگرنه سر ناامیدی بخار
گفتار اندر اخلاص و برکت آن و ریا و آفت آن
عبادت به اخلاص نیت نکوست
وگرنه چه آید ز بیمغز، پوست؟
چه زنار مغ بر میانت، چه دلق
که درپوشی از بهر پندار خلق
مکن گفتمت مردی خویش فاش
چو مردی نمودی، مخنث مباش
به اندازهی بود باید نمود
خجالت نبرد آنکه ننمود و بود
که چون عاریت برکنند از سرش
نماید کهنجامهای در برش
اگر کوتهی، پای چوبین مبند
که در چشم طفلان نمایی بلند
و گر نقرهاندوده باشد نحاس
توان خرج کردن بر ناشناس
منه جان من! آب زر بر پشیز
که صراف دانا نگیرد به چیز
زراندودگان را به آتش برند
پدید آید آنگه که مس یا زرند
ندانی که بابای کوهی چه گفت؟
به مردی که ناموس را شب نخفت؟
برو جان بابا در اخلاص پیچ
که نتوانی از خلق رستن به هیچ
کسانی که فعلت پسندیدهاند
هنوز از تو نقش برون دیدهاند
چه قدر آورد بندهی حوردیس
که زیر قبا دارد اندام پیس؟
نشاید به دستان شدن در بهشت
که بازت رود چادر از روی زشت
حکایت
شنیدم که نابالغی روزه داشت
به صد محنت آورد روزی به چاشت
به کتابش آن روز سائق نبرد
بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد
پدر دیده بوسید و مادر سرش
فشاندند بادام و زر بر سرش
چو بر وی گذر کرد یکنیمه روز
فتاد اندر او ز آتش معده، سوز
به دل گفت: اگر لقمه چندی خورم
چه داند پدر، غیب یا مادرم؟
چو روی پسر در پدر بود و قوم
نهان خورد و پیدا بسر برد صوم
که داند چو در بند حق نیستی
اگر بیوضو در نماز ایستی؟
پس این پیر از آن طفل نادانترست
که از بهر مردم به طاعت در است
کلید در دوزخ است آن نماز
که در چشم مردم گزاری دراز
اگر جز به حق میرود جادهات
در آتش فشانند سجادهات
حکایت
سیهکاری از نردبانی فتاد
شنیدم که هم در نفس جان بداد
پسر چندروزی گرستن گرفت
دگر با حریفان، نشستن گرفت
به خواب اندرش دید و پرسید حال
که چون رستی از حشرونشر و سؤال؟
بگفت: ای پسر! قصه بر من مخوان
به دوزخ درافتادم از نردبان
نکوسیرتی، بیتکلف برون
به از نیکنامی، خراباندرون
به نزدیک من شبرو راهزن
به از فاسق پارساپیرهن
یکی بر در خلق رنجآزمای
چه مزدش دهد در قیامت خدای؟
ز عمرو ای پسر! چشم اجرت مدار
چو در خانهی زید باشی به کار
نگویم تواند رسیدن به دوست
در این ره جز آن کس که رویش در اوست
ره راست رو تا به منزل رسی
تو در ره نهای، زین قبل واپسی
چو گاوی که عصار، چشمش ببست
دوان تا به شب، شب همان جا که هست
کسی گر بتابد ز محراب روی
به کفرش گواهی دهند اهل کوی
تو هم پشت بر قبلهای در نماز
گرت در خدا نیست روی نیاز
درختی که بیخش بود برقرار
بپرور که روزی دهد میوه، بار
گرت بیخ اخلاص در بوم نیست
از این بر کسی چون تو محروم نیست
هر آن کافگند تخم بر روی سنگ
جوی وقت دخلش نیاید به چنگ
منه آبروی ریا را محل
که این آب در زیر دارد وحل
چو در خفیه بد باشم و خاکسار
چه سود آب ناموس بر روی کار؟
به روی و ریا، خرقه سهل است دوخت
گرش باخدا در توانی فروخت
چه دانند مردم که در جامه کیست؟
نویسنده داند که در نامه چیست
چه وزن آورد جایی انبان باد
که میزان عدل است و دیوان داد؟
مرائی که چندین ورع مینمود
بدیدند و هیچش در انبان نبود
کنند ابره، پاکیزهتر ز آستر
که این در حجاب است و آن در نظر
بزرگان فراغ ازنظر داشتند
از آن پرنیان آستر داشتند
ور آوازه خواهی در اقلیم، فاش
برون حله کن، گو درون حشو باش
به بازی نگفت این سخن بایزید
که از منکر ایمنترم کز مرید
کسانی که سلطان و شاهنشهند
سراسر گدایان این درگهند
طمع در گدا، مرد معنی نبست
نشاید گرفتن درافتاده دست
همان به گر آبستن گوهری
که همچون صدف سر به خود دربری
چو روی پرستیدنت در خداست
اگر جبرئیلت نبیند، رواست
تو را پند سعدی بس است ای پسر!
اگر گوش گیری چو پند پدر
گر امروز، گفتار ما نشنوی
مبادا که فردا پشیمان شوی
از این به نصیحتگری بایدت
ندانم پس از من چه پیش آیدت