حکایت عضد و مرغان خوشآواز
عضد را پسر، سخت رنجور بود
شکیب از نهاد پدر دور بود
یکی پارسا گفتش از روی پند
که بگذار مرغان وحشی ز بند
قفسهای مرغ سحرخوان شکست
که در بند ماند چو زندان شکست؟
نگه داشت بر طاق بستانسرای
یکی نامور، بلبل خوشسرای
پسر صبحدم سوی بستان شتافت
جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت
بخندید کای بلبل خوشنفس!
تو از گفت خود ماندهای در قفس
ندارد کسی با تو ناگفته، کار
ولیکن چو گفتی، دلیلش بیار
چو سعدی که چندی زبانبسته بود
ز طعن زبانآوران رسته بود
کسی گیرد آرام دل در کنار
که از صحبت خلق گیرد کنار
مکن عیب خلق، ای خردمند! فاش
به عیب خود از خلق مشغول باش
چو باطل سرایند مگمار گوش
چو بیستر بینی، بصیرت بپوش
حکایت
شنیدم که در بزم ترکان مست
مریدی دف و چنگ مطرب شکست
چو چنگش کشیدند حالی به موی
غلامان و چون دف زدندش به روی
شب از درد چوگان و سیلی نخفت
دگر روز، پیرش به تعلیم گفت:
نخواهی که باشی چو دف روی ریش
چو چنگ، ای برادر! سر انداز پیش
حکایت
دو کس گرد دیدند و آشوب و جنگ
پراگنده نعلین و پرنده سنگ
یکی فتنه دید از طرف بر شکست
یکی در میان آمد و سر شکست
کسی خوشتر از خویشتندار نیست
که با خوب و زشت کسش کار نیست
تو را دیده در سر نهادند و گوش
دهن جای گفتار و دل جای هوش
مگر باز دانی نشیب از فراز
نگویی که این کوته است، آن دراز
حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی
چنین گفت پیری پسندیده، دوش
خوش آید سخنهای پیران به گوش
که در هند رفتم به کنجی فراز
چه دیدم؟ پلیدی سیاهی دراز
تو گفتی که عفریت بلقیس بود
به زشتی نمودار ابلیس بود
در آغوش وی دختری چون قمر
فروبرده دندان به لبهاش در
چنان تنگش آورده اندر کنار
که پنداری اللیل یغشی النهار
مرا امر معروف، دامن گرفت
فضول، آتشی گشت و در من گرفت
طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ
که ای ناخداترس بینام و ننگ
به تشنیع و دشنام و آشوب و زجر
سپید از سیه فرق کردم چو فجر
شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ
پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ
ز لاحولم آن دیوهیکل بجست
پریپیکر اندر من آویخت دست
که ای زرقسجادهی زرقپوش!
سیهکار دنیاخر دینفروش
مرا عمرها دل ز کف رفته بود
بر این شخص و جان بر وی آشفته بود
کنون پخته شد لقمهی خام من
که گرمش بدر کردی از کام من
تظلم برآورد و فریاد خواند،
که شفقت برافتاد و رحمت نماند
نماند از جوانان کسی دستگیر
که بستاندم داد از این مرد پیر؟
که شرمش نیاید ز پیری همی
زدن دست در ستر نامحرمی
همی کرد فریاد و دامن به چنگ
مرا مانده سر در گریبان ز ننگ
فروگفت عقلم به گوش ضمیر
که از جامه بیرون روم همچو سیر
نه خصمی که با او برآیی به داو
بگرداندت گرد گیتی به گاو
برهنه دوان رفتم از پیش زن
که در دست او جامه بهتر که من
پس از مدتی کرد بر من گذار
که میدانیام؟ گفتمش: زینهار!
که من توبه کردم به دست تو بر
که گرد فضولی نگردم دگر
کسی را نیاید چنین کار، پیش
که عاقل نشیند پس کار خویش
از آن شنعت این پند برداشتم
دگر دیده، نادیده انگاشتم
زبان در کش ار عقل داری و هوش
چو سعدی سخن گوی، ورنه خموش
حکایت در خاصیت پردهپوشی و سلامت خاموشی
یکی پیش داود طائی نشست
که دیدم فلانصوفی افتاده مست
قیآلوده دستار و پیراهنش
گروهی سگان، حلقه پیرامنش
چو پیر از جوان این حکایت شنید
به آزار از او روی درهم کشید
زمانی برآشفت و گفت: ای رفیق!
بکار آید امروز یار شفیق
برو زان مقام شنیعش بیار
که در شرع، نهی است و در خرقه عار
به پشتش درآور چو مردان که مست
عنان سلامت ندارد به دست
نیوشنده شد زین سخن، تنگدل
به فکرت فرورفت چون خر به گل
نه زهره که فرمان نگیرد به گوش
نه یارا که مست اندر آرد به دوش
زمانی بپیچید و درمان ندید
ره سرکشیدن ز فرمان ندید
میان بست و بیاختیارش به دوش
درآورد و شهری بر او عام، جوش
یکی طعنه میزد که درویش بین
زهی پارسایان پاکیزهدین!
یکی صوفیان بین که می خوردهاند
مرقع به سیکی گرو کردهاند
اشارت کنان اینوآن را به دست
که آن سرگران است و این نیممست
به گردن بر از جور دشمن، حسام
به از شنعت شهر و جوش عوام
بلا دید و روزی به محنت گذاشت
به ناکام بردش به جایی که داشت
شب از فکرت و نامرادی نخفت
دگرروز پیرش به تعلیم گفت:
مریز آبروی برادر به کوی
که دهرت نریزد به شهر، آبروی