حکایت در محرومی خویشتنبینان
یکی در نجوم، اندکی دست داشت
ولی از تکبر، سری مست داشت
بر گوش یار آمد از راه دور
دلی پرارادت، سری پرغرور
خردمند از او دیده بردوختی
یکی حرف در وی نیاموختی
چو بیبهره عزم سفر کرد باز
بدو گفت دانای گردنفراز:
تو خود را گمان بردهای پرخرد
انائی که پر شد دگر چون برد؟
ز دعوی پری، زان تهی میروی
تهی آی تا پر معنای شوی
ز هستی در آفاق، سعدیصفت
تهی گرد و بازآی پرمعرفت
حکایت
به خشم از ملک، بندهای سر بتافت
بفرمود جستن، کسش درنیافت
چو بازآمد از راه خشم و ستیز
به شمشیرزن گفت: خونش بریز
به خون تشنه جلاد نامهربان
برون کرد دشنه چو تشنه، زبان
شنیدم که گفت از دل تنگ ریش
خدایا! بحل کردمش خون خویش
که پیوسته در نعمت و ناز و نام
در اقبال او بودهام دوستکام
مبادا که فردا به خون منش
بگیرند و خرم شود دشمنش
ملک را چو گفت وی آمد به گوش
دگر دیگ خشمش نیاورد جوش
بسی بر سرش داد و بر دیده بوس
خداوند رایت شد و طبل و کوس
به رفق از چنان سهمگنجایگاه
رسانید دهرش بدان پایگاه
غرض زین حدیث آن که گفتار نرم
چو آب است بر آتش مرد گرم
تواضع کن ای دوست! با خصم تند
که نرمیکند تیغ برنده کند
نبینی که در معرض تیغ و تیر
بپوشند خفتان صد تو حریر
حکایت در معنی تواضع و نیازمندی
ز ویرانهی عارفی ژندهپوش
یکی را نباح سگ آمد به گوش
به دل گفت: کوی سگ اینجا چراست؟
درآمد که درویش صالح کجاست؟
نشان سگ از پیش و از پس ندید
بهجز عارف آنجا دگرکس ندید
خجل بازگردیدن آغاز کرد
که شرم آمدش بحث آن راز کرد
شنید از درون، عارف آواز پای
هلا گفت: بر در چه پایی؟ درآی
نپنداری ای دیدهی روشنم!
کز ایدر سگ آواز کرد، این منم
چو دیدم که بیچارگی میخرد
نهادم ز سر کبر و رای و خرد
چو سگ بر درش بانگ کردم بسی
که مسکینتر از سگ ندیدم کسی
چو خواهی که در قدر والا رسی
ز شیب تواضع به بالا رسی
در این حضرت آنان گرفتند صدر
که خود را فروتر نهادند قدر
چو سیل اندر آمد به هول و نهیب
فتاد از بلندی به سر در نشیب
چو شبنم بیفتاد مسکین و خرد
به مهر، آسمانش به عیوق برد
حکایت حاتم اصم
گروهی برآنند ز اهل سخن
که حاتم اصم بود، باور مکن
برآمد طنین مگس، بامداد
که در چنبر عنکبوتی فتاد
همه ضعف و خاموشیاش کید بود
مگس قند پنداشتش، قید بود
نگه کرد شیخ از سر اعتبار
که ای پایبند طمعپایدار!
نه هر جا شکر باشد و شهد و قند
که در گوشهها دام، یار است و بند
یکی گفت از آن حلقهی اهل رای
عجب دارم ای مرد راه خدای!
مگس را تو چون فهم کردی، خروش
که ما را به دشواری آمد به گوش؟
تو آگاه گشتی به بانگ مگس
نشاید اصم خواندنت زین سپس
تبسمکنان گفت: ای تیزهوش!
اصم به که گفتار باطلنیوش
کسانی که با ما به خلوت درند
مرا عیبپوش و ثناگسترند
چو پوشیده دارند اخلاق دون
کند هستیام زیر، طبع زبون
فرا مینمایم که مینشنوم
مگر کز تکلف مبرا شوم
چو کالیو دانندم اهل نشست
بگویند نیک و بدم هر چه هست
اگر بدشنیدن نیاید خوشم
ز کردار بد، دامن اندر کشم
به حبل ستایش فراچه مشو
چو حاتم، اصم باش و عیبت شنو
حکایت زاهد تبریزی
عزیزی در اقصای تبریز بود
که همواره بیدار و شبخیز بود
شبی دید جایی که دزدی کمند
بپیچید و بر طرف بامی فگند
کسان را خبر کرد و آشوب خاست
ز هر جانبی مرد با چوب خاست
چو نامردم، آواز مردم شنید
میان خطر جای بودن ندید
نهیبی از آن گیرودار آمدش
گریز به وقت، اختیار آمدش
ز رحمت دل پارسا موم شد
که شبدزد بیچاره محروم شد
به تاریکی از پی، فراز آمدش
به راهی دگر، پیشباز آمدش
که یارا! مرو کآشنای توام
به مردانگی خاک پای توام
ندیدم به مردانگی چون تو کس
که جنگاوری بر دو نوع است و بس
یکی پیش خصم آمدن مردوار
دوم، جان به دربردن از کارزار
بدین هر دو خصلت، غلام توام
چه نامی که مولای نام توام؟
گرت رای باشد به حکم کرم
به جایی که میدانمت ره برم
سرایی است کوتاه و در بسته، سخت
نپندارم آنجا خداوند، رخت
کلوخی دو، بالای هم برنهیم
یکی پای بر دوش دیگر نهیم
به چندانکه در دستت افتد، بساز
از آن به که گردی تهیدست، باز
به دلداری و چاپلوسی و فن
کشیدش سوی خانهی خویشتن
جوانمرد شبرو فروداشت دوش
به کتفش برآمد خداوند هوش
به غلطاق و دستار و رختی که داشت
ز بالا به دامان او در گذاشت
وز آنجا برآورد غوغا که دزد
ثواب ای جوانان! و یاری و مزد
به در جست از آشوب دزد دغل
دوان، جامهی پارسا در بغل
دلآسوده شد مرد نیکاعتقاد
که سرگشتهای را برآمد مراد
خبیثی که بر کس ترحم نکرد
ببخشود بر وی دل نیکمرد
عجب ناید از سیرت بخردان
که نیکی کنند از کرم با بدان
در اقبال نیکان، بدان میزیند
و گرچه بدان اهل نیکی نیاند
حکایت در معنی احتمال از دشمن از بهر دوست
یکی را چو سعدی، دلی ساده بود
که با سادهرویی درافتاده بود
جفا بردی از دشمن سختگوی
ز چوگان سختی، بخستی چو گوی
ز کس، چین بر ابرو نینداختی
ز یاری به تندی نپرداختی
یکی گفتش: آخر تو را ننگ نیست؟
خبر زین همه سیلی و سنگ نیست؟
تن خویشتن سغبه، دونان کنند
ز دشمن تحمل، زبونان کنند
نشاید ز دشمن خطا درگذاشت
که گویند یارا و مردی نداشت
بدو گفت شیدای شوریدهسر
جوابی که شاید نبشتن به زر
دلم خانهی مهر یار است و بس
از آن مینگنجد در آن کین کس
چه خوش گفت بهلول فرخندهخوی
چو بگذشت بر عارفی جنگجوی
گر این مدعی دوست بشناختی
به پیکار دشمن نپرداختی
گر از هستی حق خبر داشتی
همه خلق را نیست پنداشتی
حکایت لقمان حکیم
شنیدم که لقمان، سیهفام بود
نه تنپرور و نازکاندام بود
یکی بندهی خویش پنداشتش
زبون دید و در کار گل داشتش
جفا دید و با جور و قهرش بساخت
به سالی سرایی ز بهرش بساخت
چو پیش آمدش بندهی رفته، باز
ز لقمانش آمد نهیبی فراز
به پایش درافتاد و پوزش نمود
بخندید لقمان که پوزش چه سود؟
به سالی ز جورت، جگر خون کنم
به یک ساعت از دل به در، چون کنم؟
ولی هم ببخشایم ای نیکمرد!
که سود تو ما را زیانی نکرد
تو آباد کردی شبستان خویش
مرا حکمت و معرفت گشت بیش
غلامی است در خیلم ای نیکبخت!
که فرمایمش وقتها کار سخت
دگر ره نیازارمش سخت، دل
چو یاد آیدم سختی کار گل
هرآن کس که جور بزرگان نبرد
نسوزد دلش بر ضعیفان خرد
گر از حاکمان سختت آید سخن
تو بر زیردستان درشتی مکن