حکایت
ز تاج ملکزادهای در ملاخ
شبی لعلی افتاد در سنگلاخ
پدر گفتش اندر شب تیرهرنگ
چه دانی که گوهر کدام است و سنگ؟
همه سنگها پاس دار ای پسر!
که لعل از میانش نباشد به در
در اوباش، پاکان شوریده رنگ
همانجای تاریک و لعلند و سنگ
چو پاکیزهنفسان و صاحبدلان
بر آمیختستند با جاهلان
به رغبت بکش بار هر جاهلی
که افتی به سروقت صاحبدلی
کسی را که با دوستی سرخوش است
نبینی که چون بار دشمنکش است؟
بدرد چو گل، جامه از دست خار
که خون در دل افتاده، خندد چو نار
غم جمله خور در هوای یکی
مراعات صد کن برای یکی
کسی را که نزدیک ظنت، بد اوست
چه دانی که صاحبولایت، خود اوست
در معرفت بر کسانی است باز
که درهاست بر روی ایشان فراز
بسا تلخعیشان و تلخیچشان
که آیند در حله، دامنکشان
ببوسی گرت عقل و تدبیر هست
ملکزاده را در نواخانه، دست
که روزی برون آید از شهربند
بلندیت بخشد چو گردد بلند
مسوزان درخت گل اندر خریف
که در نوبهارت نماید ظریف
حکایت پدر بخیل و پسر لاابالی
یکی زهرهی خرج کردن نداشت
زرش بود و یارای خوردن نداشت
نه خوردی که خاطر برآسایدش
نه دادی که فردا به کار آیدش
شب و روز در بند زر بود و سیم
زر و سیم در بند مرد لئیم
بدانست روزی پسر در کمین
که ممسک کجا کرد زر در زمین
ز خاکش برآورد و بر باد داد
شنیدم که سنگی در آنجا نهاد
جوانمرد را زر بقائی نکرد
به یکدستش آمد، به دیگر بخورد
کز این کم زنی بود ناپاکرو
کلاهش به بازار و میزر گرو
نهاده پدر، چنگ در نای خویش
پسر چنگی و نایی آورده پیش
پدر زار و گریان همه شب نخفت
پسر بامدادان بخندید و گفت:
زر از بهر خوردن بود ای پدر!
ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر
زر از سنگ خارا برون آورند
که با دوستان و عزیزان خورند
زر اندر کف مرد دنیاپرست
هنوز ای برادر! به سنگ اندر است
چو در زندگانی بدی با عیال
گرت مرگ خواهند، از ایشان منال
چو خشم آری، آنگه خورند از تو سیر
که از بام پنجهگز افتی به زیر
بخیل توانگر به دینار و سیم
طلسمی است بالای گنجی مقیم
از آن سالها میبماند زرش
که لرزد طلسمی چنین بر سرش
به سنگ اجل ناگهش بشکنند
به آسودگی گنج، قسمت کنند
پس از بردن و گردکردن چو مور
بخور پیش از آن کت خورد کرم گور
سخنهای سعدی مثال است و پند
بکار آیدت گر شوی کاربند
دریغ است ازاینروی برتافتن
کز این روی، دولت توان یافتن
جوانی به دانگی، کرم کرده بود
تمنای پیری برآورده بود
به جرمی گرفت آسمان، ناگهش
فرستاد سلطان به کشتنگهش
تگاپوی ترکان و غوغای عام
تماشاکنان بر در و کوی و بام
چو دید اندر آشوب، درویش پیر
جوان را به دست خلایق اسیر
دلش بر جوانمرد مسکین بخست
که باری دل آورده بودش به دست
برآورد زاری که سلطان بمرد
جهان ماند و خوی پسندیده برد
به هم بر همی سود، دست دریغ
شنیدند ترکان آهختهتیغ
به فریاد از ایشان برآمد خروش
تپانچهزنان بر سر و روی و دوش
پیاده به سر تا در بارگاه
دویدند و بر تخت دیدند شاه
جوان از میان رفت و بردند پیر
به گردن بر تخت سلطان اسیر
به هولش بپرسید و هیبت نمود
که مرگ منت خواستن بر چه بود؟
چو نیک است خوی من و راستی
بد مردم آخر چرا خواستی؟
برآورد پیر دلاورزبان
که ای حلقه در گوش حکمتجهان!
به قول دروغی که سلطان بمرد
نمردی و بیچارهای جان ببرد
ملک زین حکایت چنان برشکفت
که جرمش ببخشید و چیزی نگفت
وز اینجانب افتانوخیزان، جوان
همی رفت بیچاره هر سو دوان
یکی گفتش: از چارسوی قصاص
چه کردی که آمد به جانت خلاص؟
به گوشش فروگفت کای هوشمند!
به جانی و دانگی رهیدم ز بند
یکی تخم در خاک از آن مینهد
که روز فروماندگی بر دهد
جویی بازدارد بلائی درشت
عصایی شنیدی که عوجی بکشت
حدیث درست آخر از مصطفاست
که بخشایش و خیر، دفع بلاست
عدو را نبینی در این بقعه، پای
که بوبکر سعد است کشورخدای
بگیر ای جهانی به روی تو شاد!
جهانی که شادی به روی تو باد
کس از کس به دور تو باری نبرد
گلی در چمن، جور خاری نبرد
تویی سایهی لطف حق بر زمین
پیمبرصفت، رحمهالعالمین
تو را قدر اگر کس نداند چه غم؟
شب قدر را می ندانند هم
حکایت در معنی ثمرات نکوکاری در آخرت
کسی دید صحرای محشر به خواب
مس تفته روی زمین ز آفتاب
همی بر فلک شد ز مردم، خروش
دماغ از تبش میبرآمد به جوش
یکی شخص از این جمله در سایهای
به گردن بر از خلد، پیرایهای
بپرسید کای مجلسآرای مرد!
که بود اندر این مجلست پایمرد؟
رزی داشتم بر در خانه، گفت:
به سایه درش، نیکمردی بخفت
در آنوقت نومیدی آن مرد راست
گناهم ز دادار داور بخواست
که یارب! بر این بنده بخشایشی
کز او دیدهام وقتی آسایشی
چه گفتم چو حل کردم این راز را
بشارت خداوند شیراز را
که جمهور در سایهی همتش
مقیمند و بر سفرهی نعمتش
درختی است مرد کرم، باردار
وز او بگذری هیزم کوهسار
حطب را اگر تیشه بر پی زنند
درخت برومند را کی زنند؟
بسی پای دار، ای درخت هنر!
که هم میوه داری و هم سایهور
بگفتیم در باب احسان بسی
ولیکن نه شرط است با هرکسی
بخور مردمآزار را خون و مال
که از مرغ بد کنده به پروبال
یکی را که با خواجهی توست جنگ
به دستش چرا میدهی چوب و سنگ؟
برانداز بیخی که خار آورد
درختی بپرور که بار آورد
کسی را بده پایهی مهتران
که بر کهتران سر ندارد گران
مبخشای بر هرکجا ظالمی است
که رحمت بر او جور بر عالمی است
جهانسوز را کشته بهتر چراغ
یکی به در آتش که خلقی به داغ
هرآنکس که بر دزد رحمت کند
به بازوی خود کاروان میزند
جفاپیشگان را بده سر به باد
ستم بر ستمپیشه عدل است و داد
حکایت
شنیدم که مردی غم خانه خورد
که زنبور بر سقف او لانه کرد
زنش گفت: از اینان چه خواهی؟ مکن
که مسکین پریشان شوند از وطن
بشد مرد نادان پس کار خویش
گرفتند یک روز زن را به نیش
زن بیخرد بر در و بام و کوی
همی کرد فریاد و میگفت شوی:
مکن روی بر مردم ای زن! ترش
تو گفتی که زنبور مسکین مکش
کسی با بدان نیکویی چون کند؟
بدان را تحمل، بد افزون کند
چو اندر سری بینی آزار خلق
به شمشیر تیزش بیازار حلق
سگ آخر که باشد که خوانش نهند؟
بفرمای تا استخوانش دهند
چه نیکو زده است این مثل پیر ده
ستور لگدزن، گرانبار به
اگر نیکمردی نماید عسس
نیارد به شب خفتن از دزد، کس
نی نیزه در حلقهی کارزار
به قیمتتر از نیشکر صدهزار
نه هر کس سزاوار باشد به مال
یکی مال خواهد، یکی گوشمال
چو گربه نوازی، کبوتر برد
چو فربه کنی گرگ، یوسف درد
بنایی که محکم ندارد اساس
بلندش مکن ور کنی زو هراس
چه خوش گفت بهرام صحرانشین
چو یکران توسن زدش بر زمین
دگر اسبی از گله باید گرفت
که گر سر کشد باز شاید گرفت
ببند ای پسر! دجله در آب کاست
که سودی ندارد چو سیلاب خاست
چو گرگ خبیث آمدت در کمند
بکش، ورنه دل بر کن از گوسفند
از ابلیس هرگز نیاید سجود
نه از بدگهر نیکویی در وجود
بداندیش را جاه و فرصت مده
عدو در چه و دیو در شیشه به
مگو شاید این مار کشتن به چوب
چو سر زیر سنگ تو دارد بکوب
قلمزن که بد کرد با زیردست
قلم بهتر او را به شمشیر دست
مدبر که قانون بد مینهد
تو را میبرد تا به دوزخ دهد
مگو ملک را این مدبر بس است
مدبر مخوانش که مدبرکس است
سعید آورد قول سعدی به جای
که ترتیب ملک است و تدبیر رای