به نام خدا
صفحات این مجموعه، با هدف ارائه و بازنشر دو اثر ادبی بوستان و گلستان سعدی ایجاد شده است و در محتوای آثار، توجه به موضوعات یا مفاهیم خاص و متمایز ، مورد نظر نبوده است.
باب ششم در ضعف و پیری
حکایت: با طایفهی دانشمندان در جامع دمشق بحثی همیکردم
حکایت: پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود
حکایت: مهمان پیری شدم در دیار بکر که مال فراوان داشت
حکایت: روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم
حکایت: جوانی چست، لطیف، خندان، شیرینزبان
حکایت: وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم
حکایت: توانگری بخیل را پسری رنجور بود
حکایت: پیر مردی را گفتند چرا زن
حکایت: شنیدهام که درین روزها، کهنپیری
**18**
باب هفتم در تأثیر تربیت
حکایت: یکی را از وزرا پسری کودن بود
حکایت: حکیمی پسران را پند همیداد
حکایت: یکی از فضلا تعلیم ملک زادهای همیداد
حکایت: معلم کُتّابی دیدم در دیار مغرب
حکایت: پارسازادهای را نعمت بی کران از ترکهی عمان
حکایت: پادشاهی پسری را به ادیبی داد
حکایت: یکی را شنیدم از پیران مربی
حکایت: اعرابیی را دیدم که پسر را همیگفت
حکایت: در تصانیف حکما آرودهاند که کژدم
حکایت: فقیرهدرویشی حامله بود
**19**
حکایت: طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ
حکایت: سالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود
حکایت: هندوی نفطاندازی همیآموخت
حکایت: مردکی را چشمدرد خاست پیش بیطار رفت
حکایت: یکی را از بزرگان ائمه پسری وفات یافت
حکایت: پارسایی بر یکی از خداوندان نعمت گذر کرد
حکایت: سالی از بلخ بامیانم سفر بود
حکایت: توانگرزادهای را دیدم بر سر گور پدر نشسته
حکایت: بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث
حکایت: یکی در صورت درویشان نه بر صـفت ایشـان
**20**
باب هشتم در آداب صحبت
- مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گردکردن
- موسی علیه السلام قارون را نصیحت کرد
-عرب میگوید
- دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند
- علم از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن
- عالم ناپرهیزگار، کور مشعله دار است
- ملک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزگاران
- سه چیز پایدار نماند
- رحم آوردن بر بدان ستم است بر نیکان
- خامشی به که ضمیر دل خویش
- به دوستی پادشاهان اعتماد نتوان کرد
- هر آن سری که داری با دوست در میان منه
- رازی که نهان خواهی با کس در میان منه
- سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند
- بشوی ای خردمند از آن دوست دست
- چون در امضای کاری متردّد باشی آن طرف اختیار کن
- تا کار بزر بر میآید جان در خطر افکندن نشاید
- بر عجز دشمن رحمت مکن
- پسندیده است بخشایش ولیکن
- نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست
- خشم بیش از حد گرفتن، وحشت آرد
- دو کس دشمن ملک و دینند: پادشاه بی حلم
- پادشه باید که تا به حدی خشم بر دشمنان نراند
- در خاک بیلقان برسیدم به عابدی
- بدخوی در دست دشمنی گرفتار است
- چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است
- سر مار به دست دشمن بکوب
- خبری که دانی که دلی بیازارد تو خاموش
- بسیج سخن گفتن آنگاه کن
- پادشه را خیانت کسی واقف مگردان
- فریب دشمن مخور و غرور مداح مخر
- متکلم را تا کسی عیب نگیرد، سخنش صلاح نپذیرد
- همه کس را عقل خود به کمال نماید
- ده آدمی بر سفرهای بخورند
- هر که در حال توانایی نکویی نکند
- هر چه زود برآید دیر نپاید
- کارها به صبر بر آید و مستعجل به سر در آید
- چون نداری کمال فضل آن به
- نادان را به از خاموشی نیست
**21**
- هر که با داناتر از خود بحث کند
- هر که با بدان نشیند
- مردمان را عیب نهانی پیدا مکن
- نه هر که در مجادله چست، در معامله درست
- اگر شبها همه قدر بودی، شب قدر، بی قدر بودی
- از تن بیدل، طاعت نیاید
- نه هر که بصیرت نکوست، سیرت زیبا در اوست
- خویشتن را بزرگ پنداری
- هر که با بزرگان ستیزد، خون خود ریزد
- پنجه بر شیر زدن و مشت با شمشیر، کار خردمندان نیست
- ضعیفی که با قوی دلاوری کند، یار دشمن است در هلاک خویش
- بر آرند و پیش آمدن نیارند
- گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی
- هر که را دشمن پیش است، اگر نکشد، دشمن خویش است
- کشتن بندیان، تأمل اولی تر است
- نه عجب گر فرو رود نفسش
- خردمندی را که در زمرهی اجلاف سخن ببندد
- جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است
- مشک آنست که ببوید نه آنکه عطار بگوید
- دوستی را که به عمری فراچنگ آرند
- عقل در دست نفس چنان گرفتار است
- جوانمرد که بخورد و بدهد به از عابد
- اندکاندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد
- عالم را نشاید که سفاهت از عامی به حلم در گذراندن
- معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است
- جان در حمایت یک دم است
- شیطان با مخلصان بر نمیآید و سلطان با مفلسان
- هر که در زندگانی نانش نخورند
- یوسف صدیق علیهالسلام
- درویش ضعیفحال را در خشکی تنگ سال مپرس
- دو چیز محال عقل است
- ای طالب روزی بنشین که بخوری
- به نانهاده دست نرسد و نهاده هرکجا هست برسد
- صیاد بی روزی ماهی در دجله نگیرد
- شدت نیکان روی در فرج دارد و دولت بدان سر در نشیب
- حسود از نعمت حق بخیل است
- تلمیذ بی ارادت، عاشق بی زر است
- مراد از نزول قرآن
- مرد بی مروت زن است و عابد با طمع، رهزن
- یکی را گفتند: عالم بیعمل به چه ماند
- دو کس را حسرت از دل نرود
**22**
- خلعت سلطان اگر چه عزیز است
- خلاف راه صواب است
- هر که با بدان نشیند
- هر آنچه دانی که هر آینه معلوم تو گردد
- حکایت بر مزاج مستمع گوی
- هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان
- ریشی درون جامه داشتم
- در انجیل آمده است
- حلم شتر چنان که معلوم است اگر طفلی مهارش گیرد
- ندهد مرد هوشمند جواب
- وگر نامور شد به قول دروغ
- سگی را لقمهای هرگز فراموش
- از نفسپرور هنروری نیاید و بی هنر سروری را نشاید
- گه اندر نعمتی مغرور و غافل
- ارادت بی چون یکی را از تخت شاهی فرو آرد
- زمین را ز آسمان نثار است
- حق جل و علا میبیند
- هر که بر زیردستان نبخشاید
- نصیحت پادشاهان کردن
- شبانی را پدری خردمند بود
- نادان را به از خاموشی نيست
- هرآنچه دانی که هرآينه معلوم تو خواهد شد
- پارسایى در مناجات میگفت
- اول کسی که علم بر جامه کرد
- بزرگی را پرسیدند
- حکیم فرزانهای را پرسیدند
- گر به محشر خطاب قهر کند
- نیک بختان به حکایت و امثال پیشینیان پند گیرند
- شب تاریک دوستان خدای
- گدای نیکانجام به از پادشای بدفرجام
- زمین را ز آسمان نثار است و اسمان را از زمین غبار
- هزار باره چراگاه خوشتر از میدان
- پارسایى در مناجات میگفت
- بزرگی را پرسیدند با چندین فضیلت که دست راست را
- شاه از بهر دفع ستمکاران است و شحنه برای
- جوان گوشهنشین، شیرمرد راه خداست
- حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عزوج
- کس نبیند بخیل فاضل را
- تمام شدکتاب گلستان والله المستعان به توفیق بار
**23**
باب اول در سیرت پادشاهان
حکایت: پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد
حکایت: یکی از ملوک خراسان محمود سبکتکین را
حکایت: ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر
حکایت: طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند
حکایت: سرهنگ زادهای را بر در سرای اغلمش دیدم
حکایت: یکی را از ملوک عجم حکایت کنند
حکایت: پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست
حکایت: هرمز را گفتند وزیران پدر را چه خطا دیدی
**1**
حکایت: یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری
حکایت: بر بالین تربت یحیی پیغامبر(ع) معتکف بودم
حکایت: درویشی مستجاب الدعوة در بغداد پدید آمد
حکایت: یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید از عبادت
حکایت: یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده
حکایت: یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی
حکایت: یکی از وزرا معزول شد و به حلقه درویشان درآمد
حکایت: سیهگوش را گفتند
**2**
حکایت: یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من
حکایت: تنی چند از روندگان در صحبت من بودند ظاهر ایشان
حکایت: ملک زاده ای گنج فراوان از پدر میراث یافت
حکایت: آوردهاند که نوشینروان عادل را در شکارگاهی
حکایت: غافلی را شنیدم که خانهی رعیت خراب کردی
حکایت: مردمآزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی
حکایت: یکی را از ملوک، مرضی هایل بود
حکایت: یکی از بندگان عمرولیث، گریخته بود
حکایت: ملکزوزن را خواجهای بود کریمالنفس، نیک محضر
**3**
حکایت: یکی از ملوک عرب شنیدم که متعلقان را همیگفت
حکایت: ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی
حکایت: یکی در صنعت کشتیگرفتن سرآمده بود،
حکایت: درویشی مجرد به گوشه ای نشسته بود
حکایت: یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت
حکایت: پادشاهی به کشتن بیگناهی فرمان داد
حکایت: وزرای نوشیروان در مهمی از مصالح مملکت، اندیشه
حکایت: شیّادی گیسوان بافت یعنی علویست
**4**
حکایت: یکی از وزرا به زیردستان رحم کردی
حکایت: یکی از پسران هارون الرشید پیش پدر آمد خشم آلود
حکایت: با طایفهی بزرگان به کشتی در نشسته بودم
حکایت: دو برادر یکی خدمت سلطان کردی
حکایت: کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد
حکایت: گروهی حکما به حضرت کسری
حکایت: هارون الرشید را چون ملک دیار مصر مسلم شد
حکایت: یکی را از ملوک، کنیزکی چینی آوردند
حکایت: اسکندر رومی را پرسیدند
**5**
باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت: یکی از بزرگان گفت پارسایی را
حکایت: درويشی را ديدم سر بر آستان کعبه همیماليد
حکایت: عبدالقادر گیلانی را رحمة الله علیه دیدند
حکایت: دزدی به خانهی پارسایی در آمد
حکایت: تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند
حکایت: زاهدی مهمان پادشاهی بود چون به طعام بنشستند
حکایت: یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی
حکایت: یکی را از بزرگان به محفلی اندر همیستودند
**6**
حکایت: یکی از صلحای لبنان که مقامات او در دیار عرب
حکایت: یکی پرسید از آن گمکرده فرزند
حکایت: در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همیگفتم
حکایت: شبی در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند
حکایت: پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت
حکایت: درویشی را ضرورتی پیش آمد
حکایت: پادشاهی پارسایی را دید
حکایت: یکی از جملهی صالحان به خواب دید پادشاهی را
**7**
حکایت: پیادهای سر و پا برهنه با کاروان حجاز
حکایت: عابدی را پادشاهی طلب کرد
حکایت: کاروانی در زمین یونان بزدند
حکایت: چندان که مرا شیخ اجلّ ابوالفرج بن جوزی
حکایت: لقمان را گفتند ادب از که آموختی
حکایت: عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی
حکایت: بخشایش الهی گم شدهای را در مناهی
حکایت: پیش یکی از مشایخ گله کردم
**8**
حکایت: یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف
حکایت: یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم
حکایت: وقتی در سفر حجاز طایفهای جوانان صاحب دل
حکایت: یکی را از ملوک، مدّت عمر سپری شد
حکایت: ابوهریره رضی الله عنه، هر روز به خدمت مصطفی
حکایت: یکی را از برزگان، بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت
حکایت: از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود
حکایت: یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عیالان داشت
**9**
حکایت: یکی از متعبّدان در بیشه زندگانی کردی
حکایت: مطابق این سخن، پادشاهی را مهمی پیش آمد
حکایت: یکی را از علمای راسخ پرسیدند چه گویی در نان
حکایت: مریدی گفت پیر را چه کنم کز خلایق برنج اندرم
حکایت: فقیهی پدر را گفت هیچ ازین سخنان رنگین دلاویز
حکایت: یکی بر سر راهی مست خفته بود
حکایت: این حکایت شنو که در بغداد
حکایت: یکی از صاحبدلان زور آزمایی را دید
**10**
حکایت: بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا
حکایت:لبش نه انبانست
حکایت: آورده اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت
حکایت: پادشاهی به دیده استحقار در طایفه درویشان نظر کرد
حکایت: دیدم گل تازه چند دسته
حکایت: حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت
**11**
باب سوم در فضیلت قناعت
حکایت: خواهندهی مغربی در صف بزّازان حلب میگفت:
حکایت: دو امیرزاده در مصر بودند؛ یکی علم آموخت
حکایت: درویشی را شنیدم که در آتش فاقه میسوخت
حکایت: یکی از ملوک عجم، طبیبی حاذق به خدمت
حکایت: در سیرت اردشیر بابکان آمده است
حکایت: دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی
حکایت: یکی از حکما پسر را نهی همیکرد از بسیار خوردن
حکایت: بقالی را درمی چند بر صوفیان گرد آمده بود
حکایت: جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید
حکایت: یکی از علما خورنده بسیار داشت و کفاف اندک
**12**
حکایت: درویشی را ضرورتی پیش آمد
حکایت: خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفت
حکایت: حاتم طایی را گفتند از تو بزرگ همت تر
حکایت: موسی علیه السلام درویشی را دید
حکایت: اعرابی را دیدم در حلقهی جوهریان بصره
حکایت: یکی از عرب در بیابانی از غایت تشنگی میگفت
حکایت: همچنین در قاع بسیط، مسافری گم شده بود
حکایت: هرگز از دور زمان ننالیده بودم
حکایت: یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی
حکایت: گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته
**13**
حکایت: بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت
حکایت: مالداری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود
حکایت: صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد
حکایت: دست و پا بریدهای هزار پایی بکشت
حکایت: ابلهی را دیدم سمین خلعتی ثمین در بر
حکایت: دزدی گدایی را گفت شرم نداری
حکایت: مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف
حکایت: درویشی را شنیدم که به غاری درنشسته بود
**14**
باب چهارم در فواید خاموشی
حکایت: یکی را از دوستان گفتم امتناع سخنگفتنم
حکایت: بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد
حکایت: جوانی خردمند از فنون فضایل، حظی وافر داشت
حکایت: عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده
حکایت: جالینوس، ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زد
حکایت: سحبان وائل را در فصاحت بی نظیر نهادهاند
حکایت: یکی را از حکما شنیدم که میگفت هرگز کسی به جهل
حکایت: تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن میمندی را
حکایت: یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت
حکایت: منجمی به خانه در آمد یکی مرد بیگانه را دید
حکایت: خطیبی کریهالصوت، خود را خوشآواز پنداشتی
حکایت: یکی در مسجد سنجار به تطوّع بانگ گفتی
حکایت: ناخوشآوازی به بانگ بلند قرآن همیخواند
**15**
باب پنجم در عشق و جوانی
حکایت: حسن میمندی را گفتند سلطان محمود
حکایت: گویند خواجهای را بندهای نادرالحسن بود
حکایت: پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار
حکایت: یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده
حکایت: یکی را از متعلمان، کمالبهجتی بود
حکایت: شبی یاد دارم که یاری عزیز از در درآمد
حکایت: یکی دوستی را که زمانها ندیده بود
حکایت: یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی
حکایت: دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده
حکایت: در عنفوان جوانی، چنان که افتد و دانی
**16**
حکایت: یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد
حکایت: یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماهروییست
حکایت: طوطیی با زاغ در قفس کردند
حکایت: رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم
حکایت: یکی را زنی صاحبجمال جوان در گذشت
حکایت: یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی
حکایت: سالی که محمد خوارزمشاه
حکایت: خرقهپوشی در کاروان حجاز همراه ما بود
حکایت: یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی
حکایت: قاضی همدان را حکایت کنند
حکایت: جوانى پاکباز پاکرو بود
**17**