حکایت سلطان محمود و سیرت ایاز
یکی خرده بر شاه غزنین گرفت
که حسنی ندارد ایاز، ای شگفت!
گلی را که نه رنگ باشد، نه بوی
غریب است سودای بلبل بر اوی!
به محمود گفت: این حکایت کسی
بپیچید از اندیشه بر خود بسی
که عشق من ای خواجه! بر خوی اوست
نه بر قد و بالای نیکوی اوست
شنیدم که در تنگنایی، شتر
بیفتاد و بشکست صندوق دُر
به یغما، ملک آستین برفشاند
وز آنجا به تعجیل، مرکب براند
سواران، پی دُر و مرجان شدند
ز سلطان به یغما، پریشان شدند
نماند از وشاقان گردنفراز
کسی در قفای ملک جز ایاز
نگه کرد کای دلبر پیچپیچ!
ز یغما چه آوردهای؟ گفت: هیچ
من اندر قفای تو میتاختم
ز خدمت به نعمت نپرداختم
گرت قربتی هست در بارگاه
به خلعت مشو غافل از پادشاه
خلاف طریقت بود کاولیا
تمنا کنند از خدا جز خدا
گر از دوست چشمت بر احسان اوست
تو در بند خویشی، نه در بند دوست
تو را تا دهن باشد از حرص، باز
نیاید به گوش دل از غیب، راز
حقایق سرایی است آراسته
هوی و هوس، گرد برخاسته
نبینی که جایی که برخاست گرد
نبیند نظر گرچه بیناست مرد
حکایت
قضا را من و پیری از فاریاب
رسیدیم در خاک مغرب به آب
مرا یک درم بود برداشتند
به کشتی و درویش بگذاشتند
سیاهان براندند کشتی چو دود
که آن ناخدا، ناخداترس بود
مرا گریه آمد ز تیمار جفت
بر آن گریه قهقه بخندید و گفت:
مخور غم برای من ای پرخرد!
مرا آنکس آرد که کشتی برد
بگسترد سجاده بر روی آب
خیال است پنداشتم یا به خواب
ز مدهوشیام دیده آن شب نخفت
نگه بامدادان به من کرد و گفت:
عجب ماندی ای یار فرخندهرای؟!
تو را کشتی آورد و ما را خدای
چرا اهل دعوی بدین نگروند
که ابدال در آبوآتش روند؟
نه طفلی کز آتش ندارد خبر
نگه داردش مادر مهرور؟
پس آنان که در وجد مستغرقند
شب و روز در عین حفظ حقند
نگه دارد از تاب آتش، خلیل
چو تابوت موسی ز غرقاب نیل
چو کودک به دست شناور برست
نترسد و گر دجله پهناور است
تو بر روی دریا قدم چون زنی؟
چو مردان که بر خشک، تردامنی؟
گفتار در معنی فنای موجودات در معرض وجود باری
ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست
بر عارفان جز خدا هیچ نیست
توان گفتن این با حقایقشناس
ولی خرده گیرند اهل قیاس
که پس آسمان و زمین چیستند؟
بنیآدم و دام و دد کیستند؟
پسندیده پرسیدی ای هوشمند!
بگویم گر آید جوابت پسند
نه هامون و دریا و کوه و فلک
پری وآدمیزاد و دیو و ملک
همه هرچه هستند از آن کمترند
که با هستیاش نام هستی برند
عظیم است پیش تو دریا به موج
بلند است خورشید تابان به اوج
ولی اهل صورت کجا پی برند
که ارباب معنی به ملکی درند
که گر آفتاب است، یک ذره نیست
و گر هفتدریاست، یک قطره نیست
چو سلطان عزت علم برکشد
جهان سر به جیب عدم درکشد
حکایت دهقان در لشکر سلطان
رئیس دهی با پسر، در رهی
گذشتند بر قلب شاهنشهی
پسر چاوشان دید و تیغ و تبر
قباهای اطلس، کمرهای زر
یلان کماندار نخچیرزن
غلامان ترکشکش تیرزن
یکی دربرش پرنیانیقباه
یکی بر سرش خسروانیکلاه
پسر کان همه شوکت و پایه دید
پدر را به غایت فرومایه دید
که حالش بگردید و رنگش بریخت
ز هیبت به پیغولهای درگریخت
پسر گفتش: آخر بزرگ دهی
به سرداری از سربزرگان، مهی
چه بودت که ببریدی از جان، امید؟
بلرزیدی از باد هیبت چو بید؟
بلی، گفت: سالار و فرماندهم
ولی عزتم هست تا در دهم
بزرگان از آن دهشتآلودهاند
که در بارگاه ملک بودهاند
تو، ای بیخبر! همچنان در دهی
که بر خویشتن منصبی مینهی
نگفتند حرفی زبانآوران
که سعدی مثالی نگوید بر آن
مگر دیده باشی که در باغ و راغ
بتابد به شب کرمکی چون چراغ
یکی گفتش: ای کرمک شبفروز!
چه بودت که بیرون نیایی به روز؟
ببین کآتشیکرمک خاکزاد
جواب از سر روشنایی چه داد
که من روز و شب جز به صحرا نیم
ولی پیش خورشید، پیدا نیم
حکایت
به شهری در از شام، غوغا فتاد
گرفتند پیری مبارکنهاد
هنوز آن حدیثم به گوش اندر است
چو قیدش نهادند بر پای و دست
که گفت: ار نه سلطان اشارت کند
که را زهره باشد که غارت کند؟
بباید چنین دشمنی دوست داشت
که میدانمش دوست بر من گماشت
اگر عز و جاه است و گر ذل و قید
من از حق شناسم، نه از عمر و زید
ز علت مدار، ای خردمند! بیم
چو داروی تلخت فرستد حکیم
بخور هرچه آید ز دست حبیب