حکایت جنید و سیرت او در تواضع
شنیدم که در دشت صنعا، جنید
سگی دید برکنده دندان صید
ز نیروی سرپنجهی شیرگیر
فرومانده عاجز چو روباه پیر
پس از غرم و آهو گرفتن به پی
لگد خوردی از گوسفندان حی
چو مسکین و بیطاقتش دید و ریش
بدو داد یکنیمه از زاد خویش
شنیدم که میگفت و خوش میگریست
که داند که بهتر ز ما هر دو کیست؟
به ظاهر من امروز از این بهترم
دگر تا چه راند قضا بر سرم
گرم پای ایمان نلغزد ز جای
به سر برنهم تاج عفو خدای
و گر کسوت معرفت دربرم
نماند، به بسیار از این کمترم
که سگ با همه زشتنامی، چو مرد
مر او را به دوزخ نخواهند برد
ره این است سعدی که مردان راه
به عزت نکردند در خود نگاه
از آن برملائک شرف داشتند
که خود را به از سگ نپنداشتند
حکایت زاهد و بربطزن
یکی بربطی در بغل داشت مست
به شب در سر پارسایی شکست
چو روز آمد آن نیکمرد سلیم
بر سنگدل برد، یکمشت سیم
که دوشینه معذور بودی و مست
تو را و مرا بربط و سر، شکست
مرا به شد آن زخم و برخاست بیم
تو را به نخواهد شد الا به سیم
از این دوستان خدا بر سرند
که از خلق بسیار بر سر خورند
حکایت صبر مردان بر جفا
شنیدم که در خاک و خش از مهان
یکی بود در کنج خلوت نهان
مجرد به معنی نه عارف به دلق
که بیرون کند دست حاجت به خلق
سعادت گشاده دری سوی او
در از دیگران بسته بر روی او
زبانآوری بیخرد، سعی کرد
ز شوخی به بد گفتن نیکمرد
که زنهار از این مکر و دستان و ریو!
به جای سلیمان نشستن چو دیو
دمادم بشویند چون گربه، روی
طمع کرده در صید موشان کوی
ریاضتکش از بهر نام و غرور
که طبل تهی را رود بانگ، دور
همیگفت و خلقی بر او انجمن
بر ایشان تفرجکنان مرد و زن
شنیدم که بگریست دانای وخش
که یارب مراین شخص را توبه بخش
و گر راست گفت، ای خداوند پاک!
مرا توبه ده تا نگردم هلاک
پسند آمد از عیبجوی خودم
که معلوم من کرد، خوی بدم
گر آنی که دشمنت گوید، مرنج
و گر نیستی، گو برو باد سنج
اگر ابلهی مشک را گنده گفت
تو مجموع باش، او پراگنده گفت
و گر میرود در پیاز این سخن
چنین است گو گندهمغزی مکن
نگیرد خردمند روشنضمیر
زبان بند، دشمن ز هنگامه گیر
نه آیین عقل است و رای خرد
که دانا فریب مشعبد خورد
پس کار خویش آنکه عاقل نشست
زبان بداندیش بر خود ببست
تو نیکوروش باش تا بدسگال
نیابد به نقص تو گفتن مجال
چو دشوار آمد ز دشمن سخن
نگر تا چه عیبت گرفت آن مکن
جز آنکس ندانم نکوگوی من
که روشن کند بر من آهوی من
حکایت امیرالمؤمنین علی (ع) و سیرت پاک او
کسی مشکلی برد پیش علی
مگر مشکلش را کند منجلی
امیر عدوبند مشکلگشای
جوابش بگفت از سر علم و رای
شنیدم که شخصی در آن انجمن
بگفتا: چنین نیست یا باالحسن
نرنجید از او حیدر نامجوی
بگفت: ار تو دانی از این به بگوی
بگفت آنچه دانست و بایسته گفت
به گل، چشمهی خور نشاید نهفت
پسندید از او شاه مردان، جواب
که من بر خطا بودم او بر صواب
به از من سخن گفت و دانا یکی است
که بالاتر از علم او علم نیست
گر امروز بودی خداوند جاه
نکردی خود از کبر در وی نگاه
به در کردی از بارگه، حاجبش
فروکوفتندی به ناواجبش
که منبعد، بیآبرویی مکن
ادب نیست پیش بزرگان سخن
یکی را که پندار در سر بود
مپندار هرگز که حق بشنود
ز علمش ملال آید از وعظ، ننگ
شقایق به باران نروید ز سنگ
گرت دُر دریای فضل است، خیز
به تذکیر در پای درویش ریز
نبینی که از خاک افتاده خوار
بروید گل و بشکفد نوبهار
مریز ای حکیم! آستینهای دُر
چو میبینی از خویشتن، خواجه پر
به چشم کسان درنیاید کسی
که از خود بزرگی نماید بسی
مگو تا بگویند شکرت هزار
چو خود گفتی از کس توقع مدار
حکایت
گدایی شنیدم که در تنگجای
نهادش عمر، پای بر پشت پای
ندانست بیچاره درویش کوست
که رنجیده، دشمن نداند ز دوست
برآشفت بر وی که کوری مگر؟
بدو گفت سالار عادل، عمر
نه کورم ولیکن خطا رفت کار
ندانستم، از من گنه در گذار
چه منصف، بزرگان دین بودهاند
که با زیردستان، چنین بودهاند
فروتن بود هوشمند گزین
نهد شاخ پرمیوه سر بر زمین
بنازند فردا تواضعکنان
نگون از خجالت سر گردنان
اگر میبترسی ز روز شمار
از آن کز تو ترسد، خطا در گذار
مکن خیره بر زیردستان ستم
که دستی است بالای دست تو هم
حکایت
یکی خوبکردار خوشخوی بود
که بدسیرتان را نکوگوی بود
به خوابش کسی دید، چون درگذشت
که باری حکایت کن از سرگذشت
دهانی به خنده چو گل باز کرد
چو بلبل به صوتی خوش آغاز کرد
که بر من نکردند سختی بسی
که من سخت نگرفتمی با کسی
حکایت ذوالنون مصری
چنین یاد دارم که سقای نیل
نکرد آب بر مصر، سالی سبیل
گروهی سوی کوهساران شدند
به فریاد، خواهان باران شدند
گرستند و از گریه، جویی روان
بیاید مگر گریهی آسمان
به ذوالنون خبر برد از ایشان کسی
که بر خلق رنج است و زحمت بسی
فروماندگان را دعایی بکن
که مقبول را رد نباشد سخن
شنیدم که ذوالنون به مدین گریخت
بسی برنیامد که باران بریخت
خبر شد به مدین پس از روز بیست
که ابر سیهدل بر ایشان گریست
سبک، عزم بازآمدن کرد پیر
که پر شد به سیل بهاران غدیر
بپرسید از او عارفی در نهفت
چه حکمت در این رفتنت بود؟ گفت:
شنیدم که بر مرغ و مور و ددان
شود تنگ، روزی ز فعل بدان
در این کشور اندیشه کردم بسی
پریشانتر از خود ندیدم کسی
برفتم مبادا که از شر من
ببندد در خیر بر انجمن
بهی بایدت، لطف کن، کان بهان
ندیدندی از خود بتر در جهان
تو آنگه شوی پیش مردم عزیز
که مر خویشتن را نگیری به چیز
بزرگی که خود را نه مردم شمرد
به دنیا و عقبی بزرگی ببرد
از این خاکدان، بندهای پاک شد
که در پای کمتر کسی خاک شد
الا ای که بر خاک ما بگذری!
به جان عزیزان که یاد آوری
که گر خاک شد سعدی، او را چه غم؟
که در زندگی خاک بوده است هم
به بیچارگی تن فراخاک داد
و گر گرد عالم برآمد چو باد
بسی برنیاید که خاکش خورد
دگرباره بادش به عالم برد
مگر تا گلستان معنی شکفت
بر او هیچ بلبل چنین خوش نگفت
عجب گر بمیرد چنین بلبلی
که بر استخوانش نروید گلی