حکایت صاحبنظر پارسا
یکی را چو من دل به دست کسی
گرو بود و میبرد خواری، بسی
پس از هوشمندی و فرزانگی
به دف برزدندش به دیوانگی
ز دشمن جفا بردی از بهر دوست
که تریاک اکبر بود زهر دوست
قفا خوردی از دست یاران خویش
چو مسمار، پیشانی آورده پیش
خیالش چنان بر سر، آشوب کرد
که بام دماغش لگدکوب کرد
نبودش ز تشنیع یاران خبر
که غرقه ندارد ز باران خبر
کرا پای خاطر برآمد به سنگ
نیندیشد از شیشهی نام و ننگ
شبی دیو، خود را پریچهره ساخت
در آغوش این مرد و بر وی بتاخت
سحرگه مجال نمازش نبود
ز یاران، کس آگه ز رازش نبود
به آبی فرورفت نزدیک بام
بر او بسته سرما دری از رخام
نصیحتگری، لومش آغاز کرد
که خود را بکشتی در این آب سرد
ز برنای منصف برآمد خروش
که ای یار! چند از ملامت؟ خموش!
مرا پنج روز این پسر دل فریفت
ز مهرش چنانم که نتوان شکیفت
نپرسید باری به خلق خوشم
ببین تا چه بارش به جان میکشم
پس آن را که شخصم ز خاک آفرید
به قدرت در او جان پاک آفرید
عجب داری ار بار حکمش برم
که دایم به احسان و فضلش درم؟
گفتار اندر سماع اهل دل و تقریر حق و باطل آن
اگر مرد عشقی، کم خویش گیر
وگرنه، ره عافیت پیش گیر
مترس از محبت که خاکت کند
که باقی شوی گر هلاکت کند
نروید نبات از حبوب درست
مگر حال بر وی بگردد نخست
تو را با حق آن آشنایی دهد
که از دست خویشت رهایی دهد
که تا با خودی، در خودت راه نیست
وز این نکته جز بیخود آگاه نیست
نه مطرب، که آواز پای ستور
سماع است اگر عشق داری و شور
مگس پیش شوریدهدل پر نزد
که او چون مگس دست بر سر نزد
نه بم داند آشفتهسامان نه زیر
به آواز مرغی بنالد فقیر
سراینده خود مینگردد خموش
ولیکن نه هر وقت باز است گوش
چو شوریدگان میپرستی کنند
بر آواز دولاب، مستی کنند
به چرخ اندرآیند دولابوار
چو دولاب بر خود بگریند زار
به تسلیم، سر در گریبان برند
چو طاقت نماند، گریبان درند
مکن عیب درویش مدهوش مست
که غرق است از آن میزند پا و دست
نگویم سماع ای برادر! که چیست
مگر مستمع را بدانم که کیست
گر از برج معنی پرد طیر او
فرشته فروماند از سیر او
و گر مرد لهو است و بازی و لاغ
قویتر شود دیوش اندر دماغ
چه مرد سماع است شهوتپرست؟
به آواز خوش خفته خیزد، نه مست
پریشان شود گل به باد سحر
نه هیزم که نشکافدش جز تبر
جهان پرسماع است و مستی و شور
ولیکن چه بیند در آیینه، کور؟
نبینی شتر بر نوای عرب
که چونش به رقص اندر آرد طرب؟
شتر را چو شور طرب در سر است
اگر آدمی را نباشد، خر است
حکایت
شکرلب جوانی، نی آموختی
که دلها در آتش، چو نی سوختی
پدر بارها بانگ بر وی زدی
به تندی و آتش در آن نی زدی
شبی بر ادای پسر گوش کرد
سماعش پریشان و مدهوش کرد
همی گفت بر چهره افگنده خوی
که آتش به من در زد اینبار، نی
ندانی که شوریدهحالان مست
چرا برفشانند در رقص، دست؟
گشاید دری بر دل از واردات
فشاند سر دست، بر کائنات
حلالش بود رقص بر یاد دوست
که هر آستینیش، جانی در اوست
گرفتم که مردانهای در شنا
برهنه توانی زدن دستوپا
بکن خرقهی نام و ناموس و زرق
که عاجز بود مرد با جامه غرق
تعلق حجاب است و بیحاصلی
چو پیوندها بگسلی واصلی
حکایت پروانه و صدق محبت او
کسی گفت پروانه را کای حقیر!
برو دوستی درخور خویش گیر
رهی رو که بینی طریق رحا
تو و مهر شمع از کجا تا کجا؟
سمندر نهای، گرد آتش مگرد
که مردانگی باید آنگه نبرد
ز خورشید، پنهان شود موش کور
که جهل است با آهنینپنجه، روز
کسی را که دانی که خصم تو اوست
نه از عقل باشد گرفتن به دوست
تو را کس نگوید نکو میکنی
که جان در سر کار او میکنی
گدایی که از پادشه خواست دخت
قفا خورد و سودای بیهوده پخت
کجا در حساب آرد او چون تو دوست
که روی ملوک و سلاطین در اوست؟
مپندار کو در چنان مجلسی
مدارا کند با چو تو مفلسی
و گر با همه خلق نرمی کند
تو بیچارهای، با تو گرمی کند
نگه کن که پروانهی سوزناک
چه گفت؟ ایعجب! گر بسوزم چه باک؟
مرا چون خلیل، آتشی در دل است
که پنداری این شعله بر من گل است
نه دل، دامن دلستان میکشد
که مهرش گریبان جان میکشد
نه خود را بر آتش به خود میزنم
که زنجیر شوق است در گردنم
مرا همچنان دور بودم که سوخت
نه این دم که آتش به من درفروخت
نه آن میکند یار در شاهدی
که با او توان گفتن از زاهدی
که عیبم کند بر تولای دوست؟
که من راضیام کشته در پای دوست
مرا بر تلف، حرص دانی چراست؟
چو او هست اگر من نباشم رواست
بسوزم که یار پسندیده اوست
که در وی سرایت کند سوز دوست
مرا چند گویی که در خورد خویش
حریفی به دست آر همدرد خویش
بدان ماند اندرز شوریدهحال
که گویی به کژدمگزیده، منال
یکی را نصیحت مگو ایشگفت!
که دانی که در وی نخواهد گرفت
ز کف رفته بیچارهای را لگام
نگویند کاهسته را ای غلام!
چه نغز آمد این نکته در سندباد
که عشق آتش است ای پسر! پند باد
به باد، آتش تیز برتر شود
پلنگ از زدن، کینهورتر شود
چو نیکت بدیدم، بدی میکنی
که رویم فرا چون خودی میکنی
ز خود بهتری جوی و فرصت شمار
که با چون خودی گم کنی روزگار
پی چون خودی، خودپرستان روند
به کوی خطرناک، مستان روند
من اول که این کار، سر داشتم
دل از سر به یکبار برداشتم
سرانداز، در عاشقی صادق است
که بدزهره بر خویشتن عاشق است
اجل ناگهی در کمینم کشد
همان به که آن نازنینم کشد
چو بیشک نبشته است بر سر، هلاک
به دست دلارام، خوشتر هلاک
نه روزی به بیچارگی جان دهی؟
پس آن به که در پای جانان دهی
مخاطبه شمع و پروانه
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت:
که من عاشقم، گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز، باری چراست؟
بگفت: ای هوادار مسکین من!
برفت انگبینیار شیرین من
چو شیرینی از من به در میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی! عشق، کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله، خام
من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفتوگو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهرهای
که ناگه بکشتش پریچهرهای
همی گفت و میرفت دودش به سر
همین بود پایان عشق، ای پسر!
ره این است اگر خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست
قل الحمدالله که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فروشوی دست از غرض
فدائی ندارد ز مقصود چنگ
و گر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو گفتمت زینهار!
و گر میروی تن به طوفان سپار