گفتار اندر غیبت و خللهایی که از وی صادر شود
بد اندر حق مردم نیک و بد
مگوی ای جوانمرد صاحبخرد!
که بدمرد را خصم خود میکنی
و گر نیکمرد است، بد میکنی
تو را هر که گوید فلان کس به دست
چنان دان که در پوستین خود است
که فعل فلان را بباید بیان
وز این فعل بد میبرآید عیان
به بد گفتن خلق چون دم زدی
اگر راست گویی سخن، هم بدی
زبان کرد شخصی به غیبت دراز
بدو گفت دانندهای سرفراز
که یاد کسان پیش من بد مکن
مرا بدگمان در حق خود مکن
گرفتم ز تمکین او کم ببود
نخواهد به جاه تو اندر فزود
کسی گفت و پنداشتم طیبت است
که دزدی بهسامانتر از غیبت است
بدو گفتم: ای یار آشفتههوش!
شگفت آمد این داستانم به گوش
به ناراستی در، چه بینی بهی؟
که بر غیبتش مرتبت مینهی؟
بلی؛ گفت: دزدان تهور کنند
به بازوی مردی شکم پر کنند
ز غیبت چه میخواهد آن سادهمرد
که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد!
حکایت
مرا در نظامیه ادرار بود
شب و روز، تلقین و تکرار بود
مر استاد را گفتم: ای پرخرد!
فلان یار بر من حسد میبرد
شنید این سخن پیشوای ادب
به تندی برآشفت و گفت: ایعجب!
حسودی پسندت نیامد ز دوست
که معلوم کردت که غیبت نکوست؟
گر او راه دوزخ گرفت از خسی
از این راه دیگر تو در وی رسی
حکایت
کسی گفت: حجاج، خونخوارهای است
دلش همچو سنگ سیهپارهای است
نترسد همی ز آه و فریاد خلق
خدایا! تو بستان از او داد خلق
جهاندیدهای پیر دیرینهزاد
جوان را یکی پند پیرانه داد
کز او داد مظلوم مسکین او
بخواهند وز دیگران کین او
تو دست از وی و روزگارش بدار
که خود زیردستش کند روزگار
نه بیداد از او بهرهمند آیدم
نه نیز از تو غیبت پسند آیدم
به دوزخ برد مدبری را گناه
که پیمانه پر کرد و دیوان سیاه
دگر کس به غیبت پیاش میدود
مبادا که تنها به دوزخ رود
حکایت
شنیدم که از پارسایان، یکی
به طیبت بخندید با کودکی
دگر پارسایان خلوتنشین
به عیبش فتادند در پوستین
به آخر نماند این حکایت نهفت
به صاحبنظر بازگفتند و گفت:
مدر پرده بر یار شوریدهحال
نه طیبت حرام است و غیبت حلال
حکایت روزه در حال طفولیت
به طفلی درم، رغبت روزه خاست
ندانستمی چپ کدام است و راست
یکی عابد از پارسایان کوی
همی شستن آموختم دست و روی
که بسمالله اول به سنت بگوی
دوم، نیت آور، سوم، کف بشوی
پس آنگه دهن شوی و بینی سه بار
مناخر به انگشت کوچک بخار
به سبابه، دندان پیشین بمال
که نهی است در روزه بعد از زوال
وز آن پس سه مشت آب بر روی زن
ز رستنگه موی سر تا ذقن
دگر دستها تا به مرفق بشوی
ز تسبیح و ذکر آنچه دانی بگوی
دگر مسح سر، بعد از آن غسل پای
همین است و ختمش به نام خدای
کس از من نداند در این شیوه به
نبینی که فرتوت شد پیر ده؟
بگفتند با دهخدای آنچه گفت
فرستاد پیغامش اندر نهفت
که ای زشتکردار زیباسخن!
نخست آنچه گویی به مردم بکن
نه مسواک در روزه گفتی خطاست
بنیآدم مرده، خوردن رواست؟
دهن گو ز ناگفتنیها نخست
بشوی ای که از خوردنیها بشست
کسی را که نام آمد اندر میان
به نیکوترین نام و نعتش بخوان
چو همواره گویی که مردم خرند
مبر ظن که نامت چو مردم برند
چنان گوی سیرت به کوی اندرم
که گفتن توانی به روی اندرم
و گر شرمت از دیدهی ناظر است
نه ای بیبصر! غیبدان حاضر است؟
نیاید همی شرمت از خویشتن
کز او فارغ و شرم داری ز من؟