حکایت
شنیدم که دیناری از مفلسی
بیفتاد و مسکین بجستش بسی
به آخر سر ناامیدی بتافت
یکی دیگرش ناطلبکرده یافت
به بدبختی و نیکبختی، قلم
برفته است و ما همچنان در شکم
نه روزی به سرپنجگی میخورند
که سرپنجگان، تنگروزیترند
بسا چاره دانا به سختی بمرد
که بیچاره گوی سلامت ببرد
حکایت
فروکوفت پیری پسر را به چوب
بگفت: ای پدر! بیگناهم مکوب
توان بر تو از جور مردم گریست
ولی چون تو جورم کنی، چاره چیست؟
به داور خروش، ای خداوند هوش!
نه از دست داور برآور خروش
حکایت مرد درویش و همسایهی توانگر
بلنداختری نام او بختیار
قویدستگه بود و سرمایهدار
به کوی گدایان درش، خانه بود
زرش همچو گندم به پیمانه بود
چو درویش بیند توانگر به ناز
دلش بیش سوزد به داغ نیاز
زنی جنگ پیوست با شوی خویش
شبانگه چو رفتش تهیدست، پیش
که کس چون تو بدبخت درویش نیست
چو زنبور سرخت جز این نیش نیست
بیاموز مردی ز همسایگان
که آخر نیم قحبهی رایگان
کسان را زر و سیم و ملک است و رخت
چرا همچو ایشان نهای نیکبخت؟
برآورد صافیدل صوفپوش
چو طبل از تهیگاه خالی، خروش
که من دست قدرت ندارم به هیچ
به سرپنجه، دست قضا بر مپیچ
نکردند در دست من اختیار
که من خویشتن را کنم بختیار
حکایت
یکی مرد درویش در خاک کیش
نکو گفت با همسر زشت خویش
چو دست قضا زشترویت سرشت
میندای گلگونه بر روی زشت
که حاصل کند نیکبختی به زور؟
به سرمه، که بینا کند چشم کور؟
نیاید نکوکار از بدرگان
محال است دوزندگی از سگان
همه فیلسوفان یونان و روم
ندانند کرد انگبین از زقوم
ز وحشی نیاید که مردم شود
به سعی اندر او، تربیت گم شود
توان پاک کردن ز زنگ، آینه
ولیکن نیاید ز سنگ، آینه
به کوشش نروید گل از شاخ بید
نه زنگی به گرمابه گردد سپید
چو رد مینگردد خدنگ قضا
سپر نیست مربنده را جز رضا
حکایت کرکس با زغن
چنین گفت پیش زغن، کرکسی
که نبود ز من دوربینتر کسی
زغن گفت: از این در نشاید گذشت
بیا تا چه بینی بر اطراف دشت
شنیدم که مقدار یکروزه راه
بکرد از بلندی به پستی نگاه
چنین گفت: دیدم گرت باور است
که یکدانه گندم به هامون بر است
زغن را نماند از تعجب، شکیب
ز بالا نهادند سر در نشیب
چو کرکس بر دانه آمد فراز
گره شد بر او پایبندی دراز
ندانست از آن دانه بر خوردنش
که دهر افگند دام در گردنش
نه آبستن دُر بود هر صدف
نه هر بار، شاطر زند بر هدف
زغن گفت: از آن دانه دیدن چه سود
چو بینایی دام خصمت نبود؟
شنیدم که میگفت و گردن به بند
نباشد حذر با قدر سودمند
اجل چون به خونش برآورد دست
قضا چشم باریکبینش ببست
در آبی که پیدا نگردد کنار