محاکمه
محاکمه
This image is a creation of the author's own hand
محاکمه - ترجمهی The Trial
منوچهر کازرونی
روزی روزگاری—نه در سرزمینی دوردست، بلکه در جایی نزدیکتر از آنکه جرأتِ اعترافش را داشته باشیم—سرزمینی بود که نه پادشاهی، بلکه کتاب مقدسی بر آن حکم میراند.
آن کتاب مقدس؛ نه گرامی داشته میشد، بلکه پرستیده میشد. نه فهمیده میشد، بلکه اطاعت میشد. کلماتش خوانده نمیشدند—نفس کشیده میشدند؛ در مغزِ استخوانِ زندگی رسوخ میکردند و آهسته، بیصدا، در رگهای جامعه جاری میشدند.
و روشنفکران—نگهبانان معنا و معمارانِ تفسیر—بر تن آیاتش جامهی یقین میپوشاندند؛ آنچنان کامل، آنچنان بیدرز، که دیگر جایی برای تردید باقی نمیماند.
در آن سرزمین، پرسش (کتاب مقدس) خیانت بود، تردید سقوط بود، و انکار… محو شدن بود.
و چنین شد که روزی، برادری برادرش را کشت.
قاتل—مؤمن، استوار، بیلرزش—جانِ برادرش شاهد را گرفت. نه از خشم، نه از جنون، بلکه از روی ایمان.
و گناهِ شاهد چه بود؟
چیزی کوچک، چیزی تقریباً نامرئی—او لحظهای به کتاب مقدس تردید کرده بود… و اندیشیده بود. و در آن جهان، یک سوال یا پرسشِ از کتاب مقدس، از هر جنایتی بلندتر بود.
قانون به قاتل آسیبی نرساند؛ برعکس، چون سپری به گرد او پیچید. او را صالح نامید و آنچه کرده بود را عدالت خواند.
اما در درون او، چیزی—چیزی کهنتر از کتاب، خاموشتر از مذهب—از پذیرش این حکم سر باز زد. و در سکوتی که پس از آن گسترده شد، جای خالیِ برادرش زبان گشود؛ در خاطرات، در خندههایی که دیگر بازنمیگشت، در حضوری که ایمان از پاک کردنش ناتوان بود.
برای تسکین روان خود، قاتل دست به کاری زد که هیچ قانونی از او نخواسته بود. او خود، به سوی قضاوت رفت—نه برای آنکه محکوم شود، بلکه برای آنکه متقاعد شود؛ برای آنکه کسی، با یقینِ کامل، به او بگوید که کارش درست بوده است.
وکیل در آغاز نپذیرفت. اما حقیقت، حتی در سکوت، راهی برای آشکار شدن مییابد. چرا که او نیز روزی بر لبهی اندیشهای تردید و پرسش ایستاده بود که هرگز نباید در ذهنش شکل میگرفت. و در شاهد، آن اندیشه را دید—به کمال رسیده، بیپرده، بیواسطه. پس پذیرفت؛ نه برای دفاع از قاتل، بلکه برای آشکار کردن صدا به آنکه پرسیده بود.
در دادگاه، بیش از آنکه جای قانون باشد، به معبدی میماند. آیاتِ زرین بر دیوارها و ستونهای مرمرین پیچیده بودند، همچون تاکهایی که دیگر معنای روییدن را فراموش کرده باشند.
هوا سنگین بود—نه فقط از بوی عود، بلکه از وزنِ تمام کلماتی که هرگز مجال گفتن نیافته بودند.
و در مرکز، قاتل نشسته بود—آرام، تهی؛ نه شکسته، بلکه کاملشده در اطاعت.
قاضی، با صدایی پیچیده در آیین و تشریفات، پرسید: “جرم قاتل چیست؟”
وکیل پیش آمد—نه با استدلالی در دست، بلکه با آینهای بدست.
آهسته گفت: “جرم، از آنِ این مردی که پیش روی شماست، نیست. و دستانی که قصد داوریشان را دارید… تنها به او تعلق ندارند.”
او کتاب را بر جایگاه نهاد—با احتیاط، با احترامی که بیشتر به عادت میمانست.
“همهچیز از اینجا آغاز میشود؛ پیش از اندیشه، پیش از انتخاب، پیش از آنکه وجدان حتی صدای خود را بشناسد. این کتاب راهنمایی نمیکند—تصمیم میگیرد. دعوت به ایمان نمیکند—جای آن را میگیرد.
اگر انسانی در اتاقی بیپنجره زاده شود، آیا او را به جرمِ نشناختنِ نور محکوم میکنیم؟”
سپس رو به روشنفکران کرد—پیکرههایی پیچیده در ردای یقین:
“و اینان، پیکرتراشانِ خاموشِ روحاند. عشق را گرفتند و آن را در قیدِ شرط و شعله محصور کردند. تردید را گرفتند و نامش را خطر گذاشتند. و با واژگانی دقیق، خشونت را چنان نرم و صیقلی کردند که توانست در لباسِ فضیلت، در میان مردم قدم بزند. آنها چاقو را در دست نداشتند—اما به دست قاتل آموختند چگونه آن را استفاده کند… بیآنکه بلرزد.”
و سرانجام، رو به شهری کرد پشت شیشهها—شهری که سکوت را به کمال آموخته بود.
صدایش به نجوا فرو نشست: “و شما…شمایی که آموختید نبینید، نگویید، نپرسید—این جهان را لایهلایه، از سکوت ساختهاید. به خود آموختید که امنیت، در خاموشی است. و چنین شد که به پژواکی بدل شدید که هر عمل را توجیه میکند.
شما قفس را ساختید، درِ آن را مهر و موم کردید—و اکنون میپرسید چرا پرنده، آسمان و پریدن را از یاد برده است؟”
او به قاتل بازگشت. دستش را بر شانه قاتل گذاشت که پاسخی نمیداد و گفت: “اگر آزادش کنید، از این توهم محافظت کردهاید. اگر محکومش کنید، باز هم از آن محافظت کردهاید—چرا که در هر دو صورت، از دیدن واقعیت سرباز میزنید.
بیگناه خواندنِ او، اعتراف است به اینکه این کتاب الهی نیست… بلکه ساخته شده است. و گناهکار خواندنِ او، اعتراف است به اینکه شما او را چنین ساختهاید… بینقص. پس اگر عدالتی هست—عدالتی راستین—باید از همانجایی آغاز شود که ترس، همیشه پایان یافته است.
کتاب را به پرسش بکشید. نگهبانانش را به پرسش بکشید. روشنفکرانش را به پرسش بکشید. خودتان را به پرسش بکشید. و او را آزاد کنید. زیرا در جهانی که حقیقت ممنوع است، تنها شکلِ باقیماندهی بیگناهی…نامرئی بودن است.”
سکوتی سنگین و پر معنی در آنجا فرود آمد—اما دیگر ساکن نبود. میلغزید، میفشرد، نفس میکشید.
قاضی به کتاب مقدس نگریست…به روشنفکران…به مردم…
و چیزی کهن—چیزی مدفون در اعماق زمان—به جنبش درآمد. برای نخستین بار پس از هزار سال، سکوت، طعمِ فریاد گرفت.
و در آن لرزشِ خاموش، پرسشی برخاست—ناگفته، اما گریزناپذیر:
چه کسی چاقو را در دست دارد؟ دست… یا اندیشهای که آن را هدایت میکند؟
مسئولیت از کجا آغاز میشود—از عمل… یا از ایدهای که آن را ناگزیر ساخته است؟
آیا اطاعتی که قلب را به سکوت وامیدارد، هنوز میتواند نامِ فضیلت بر خود داشته باشد؟
و اگر حقیقت، برای بقا، ناچار به پنهان شدن است—عدالت را به چه نامی بخوانیم؟
و سرانجام، آخرین پرسش—پرسشی که پس از پایان داستان نیز باقی میماند:
در آن جهان—با آن باورها، آن سکوت، آن یقین—آیا ما متفاوت عمل میکردیم؟
یا ما نیز، در حالی که چاقو را در دست داشتیم، نامش را رستگاری میگذاشتیم؟
برای خواندن مجموعهی تار و پود اندیشههایم (Tapestry of My Thoughts) روی لینک زیر کلیک کنید: https://sites.google.com/view/johnkaz
Click on the link https://sites.google.com/view/johnkaz to explore Tapestry of My Thoughts
Medium Readers
Click on the link https://medium.com/@iselfschooling to explore Tapestry of My Thoughts