معصومیت رؤیاهای کودکی من
طلوع آفتاب نادیده
معصومیت رؤیاهای کودکی من
طلوع آفتاب نادیده
This image is a creation of the author's own hand
طلوع آفتاب نادیده - ترجمهی The Unseen Dawn
نویسنده: منوچهر کازرونی
در سیارهای دور، در کشوری که مردمش مدتها بود رنگِ آرامش را ندیده بودند، پسری زندگی میکرد که قلبش برای عشق به میهن و اطرافیانش هیچ مرزی نمیشناخت. او بدون چشمداشتی به اطرافیانش عشق میورزید و بیآنکه بپرسد «آیا او سزاوارِ کمک است؟» دستِ دیگران را میگرفت.
برای او، مهربانی مانندِ نفس کشیدن، ساده و طبیعی بود.
اما متاسفانه زمان همیشه با قلبِ آدمها سازگار نیست.
در اطراف او، عدالت به سکوتی غمناک واداشته شده بود و ترس، مانند نانِ شب، به عادتی روزمره بدل شده بود. در آن دیار، مردمان از آزادی فقط با صدایی آهسته سخن میگفتند؛ مانند قصهای قدیمی که پدر و مادرها برای فرزندانشان تعریف میکنند، اما خودشان نیز دیگر امیدی به دیدنِ آن ندارند.
پسرک نمیفهمید: چرا سؤال کردن در آن دیار خطرناک است؟ چرا فکر کردن شجاعت میخواهد؟
او دردِ دیگران را چنان حس میکرد که گویی در وجود خودش دوخته شده است. در اشتیاقِ نجاتِ دنیایش هیچ دریغی نداشت و هر روز بیقرار بود. اما متاسفانه عجله بادی است که چشمِ آدم را به روی حقیقت میبندد.
او برای یافتنِ پاسخ، مدام از این سو به آن سو میدوید. از فکری به فکری دیگر پناه میبرد؛ مانند مسافری که در دریایی طوفانی، پیوسته از این قایق به آن قایق میپرد. یک روز میاندیشید گروه اصولگرا نجاتبخش است، روزی دیگر به گروه اصلاحطلبان دل میبست و روزی دیگر از همهچیز ناامید میشد. روزی دستِ یاری به سوی مردِ تبعیدیای دراز میکرد که در عمرش هیچ کاری را تجربه نکرده بود، و روزی دیگر شعار “افرین بر قدرتِ استعمارگر” سر میداد، بیآنکه بداند استعمارگر تنها به منافعِ خود میاندیشد و برای سودِ خویش دست به هر کاری میزند.
او به دنبالِ قدرت نبود؛ او تنها در پیِ تسکین بود. اما درد، صبرِ آدم را کم میکند و بیصبری راهِ درست را از ما میپوشاند. او فقط برای فرار از دردِ دلِ خود واکنش نشان میداد، زیرا رنج میکشید؛ و هر واکنش، او را از آرامشش دورتر میکرد.
تا اینکه شبی، کارنامهٔ زندگیاش را با دقت خواند و ارزیابی کرد.
این بار، او طورِ دیگری برای نجاتِ مردم میاندیشید.
دیگر به دنبالِ شعارهای تازه نرفت. سکوت را انتخاب کرد تا بتواند بشنود.
او شروع به خواندن و مطالعه کرد؛ نه برای آنکه ثابت کند حق با اوست، بلکه برای آنکه بفهمد. تبلیغاتِ روزانهٔ راست و چپ را که از رسانههای دروغین سر برمیآورد کنار زد. تاریخ را خواند تا ریشهها را بیابد. ادعاهایی را که دوست داشت باور کند، زیر ذرهبین گذاشت. دیگر در پیِ انتخابِ یک طرف نبود؛ او در جستوجوی حقیقت بود.
فهمید که تغییرِ واقعی مانند رعد و برقِ ناگهانی نیست؛ بلکه همچون رشدِ درختی است آرام، بیصدا و ریشهدار. دریافت که اینهمه از این شاخه به آن شاخه پریدن، دشمنِ عدالت را ضعیف نکرده، بلکه تنها توانِ خودش را هدر داده و حتی آن را تواناتر کرده است. و تاریخ بارها و بارها در گوشِ زمان زمزمه کرده است که هرگاه ملتی بیآنکه بیندیشد و دوراندیشی کند به خروش آمده، گمان برده از چالهای رها میشود؛ اما ندانسته خود را به چاهی ژرفتر سپرده است.
انقلاب، اگر از شعور و آگاهی نروید، بهاری کوتاه است که زمستانی سختتر در پی دارد
کمکم فهمیدن جایِ عصبانیت را گرفت. دیگر نمیجنگید تا فقط فریاد زده باشد؛ آموخت چگونه با آگاهی بایستد. و در آخرین شبی که سر بر بالین گذاشت و دیگر طلوعِ آفتاب را ندید، برای نخستین بار در درونش احساسِ صلح و آرامش کرد. اگرچه دنیا هنوز تغییر نکرده بود، اما او با خود به هماهنگی و آسایشی ابدی رسیده بود.
این قصه، قصهٔ امروزِ ماست.
چقدر از ما، چون از بیعدالتی خسته بودیم، به نخستین شعاری که شنیدیم پناه بردیم؟
چقدر از ما، نه از روی اطمینان، بلکه از سرِ خستگی، مدام رنگ عوض میکنیم؟
شاید بزرگترین کارِ انقلابی در دنیای پُر از هیاهوی امروز، فکر کردن پیش از قضاوت باشد.
حقیقت به زمان نیاز دارد. دروغ با سرعتِ باد پخش میشود، اما این حقیقت است که ماندگار میماند.
پسرک آموخت که آگاهی، تمرینی روزانه است، نه احساسی زودگذر.
و عدالت شاید دیر برسد، اما هنگامی که ذهنِ انسان بیدار شود، اتفاقی بزرگ رخ میدهد:
ما دیگر فقط واکنش نشان نمیدهیم؛ ما مسیر را انتخاب و تغییر میدهیم. تغییرِ دنیا همیشه از تغییرِ نگاهِ ما آغاز میشود.
برای خواندن مجموعهی تار و پود اندیشههایم (Tapestry of My Thoughts) روی لینک زیر کلیک کنید: https://sites.google.com/view/johnkaz
Click on the link https://sites.google.com/view/johnkaz to explore Tapestry of My Thoughts
Medium Readers
Click on the link https://medium.com/@iselfschooling to explore Tapestry of My Thoughts