بدون رؤیا
بدون رؤیا
This image is a creation of the author's own hand
بدون رؤیا - ترجمهی Without a Dream
منوچهر کازرونی (به یاد همکلاسیام)
بعضی زخمها آنقدر عمیق در زیر پوست ما جای میگیرند که دیگر اجازهٔ خونریزی نمیدهند. بلکه آرامآرام و بیصدا زیر پوست مینشینند—اول نرم، بعد عمیقتر—تا جایی که به بخشی ماندگار و ابدی از وجود ما تبدیل میشوند.
آرمان ده سال داشت. در سنی که جهان برای او باید بیانتها به نظر برسد، زمانی که رؤیاهای کودکانه باید از افق هم فراتر میرفت، دنیای او از همان ابتدا بسته و محدود شده بود. نه به انتخاب خودش، بلکه چون زندگی بیصدا درهایش را به روی او بسته بود.
او مثل بقیهٔ ما در کلاس درس مینشست، روی همان نیمکت چوبی، زیر همان نور کمرنگ. و وقتی ما به تخته نگاه میکردیم، نگاه و فکر او جای دیگری بود—جایی سنگینتر، دردناکتر و ناتوانتر.
در نهسالگی، او پدرش را از دست داده بود. و با آن فقدان، چیزی نادیدنی در وجودش جابهجا شده بود که هیچگاه فکرش را نمیکرد. دیگر کودکیِ او کنار رفته بود و مسئولیتی بزرگتر، که انتظارش را نداشت، جای آن را گرفته بود.
حالا دیگر هر روز شش انسان چشمبهانتظار ورود او به خانه بودند—سه خواهر و دو برادر کوچکترِ پر از نیاز، و مادری سرشار از عشق خاموش؛ مادری که نگاه و سکوتش از هر کلامی گویاتر بود.
در دنیایی که او در آن زندگی میکرد، پسرِ اول بودن یک نقش نبود—یک تسلیمِ ناخواسته و آرام بود؛ زندگیای که کسی از او نپرسید آیا آن را میخواهد یا نه.
بعد از مدرسه، وقتی ما به خانه میرفتیم و درس میخواندیم یا بازی میکردیم و روز را فراموش میکردیم، تازه زندگی آرمان آغاز میشد.
او تا دیروقت برای فراهم کردن نیازهای روزمره، با چشمانتظار نان شب در خانه، باید کار میکرد.
زیر آفتابی که به او رحم نمیکرد، در کوچههایی که او را نمیدیدند، او باید خانهبهخانه هر آنچه دیگران دور انداخته بودند جمع میکرد—تکههای فلز، اشیای بیقیمت و شکسته، و گاهی اگر بخت با او یار بود، نان خشک و شاید تکهای غذای ناچیز.
و او آنها را مثل غنیمتی پُرارزش و امیدی روشن به خانه میبرد. و شاید در بهترین شرایط، از فروش اشیای بهدستآمده، چند سکه به دست میآورد. سپس با خرید تکهای پنیر به خانه میرفت—شاید کافی برای آرام کردن گرسنگی خانوادهاش، حتی اگر فقط برای یک شب میبود.
و او آهستهآهسته، بیآنکه خودش احساس کند، هر روز از روز دیگر عقبتر و عقبتر میماند.
عقب در درس، عقب در زندگی، عقب در ثروت، عقب در رؤیا، عقب در استراحت، عقب در شادی، عقب در کودکی.
حالا دیگر تکالیفش ناتمام میماند، چشمانش همیشه خسته بود و دستانش خسته و همیشه در کار.
و در کلاس او، جایی برای داستانهایی مثل او نبود. برای او، ترکه و تنبیههای معلمهایش دیگر عادی شده بود—تکرار یک دایرهٔ بیانتها.
دستانش پیش از آنکه آزادی را بیاموزند، درد را آموختند. بیحس شدند—نه چون ضربهها سخت بودند، بلکه چون بیش از حد تکرار میشدند؛ چون درد هرگز از او جدا نمیشد؛ چون بعضی زخمها، وقتی زیاد تکرار شوند، دیگر نمیخواهند احساس شوند.
اما درون او چیزی قویتر از درد وجود داشت، و آن عشقی بود به خانوادهاش. در فکر او خواهران و برادرهایش بودند—در خندههایشان، در شادیهای کوچکشان، در امنیت شکنندهشان. او برای مادرش زندگی میکرد—در آن تلاش خاموشی که میکرد تا بار اندوه را از دوش او بردارد، بیآنکه کلمهای بگوید.
آرمان برای خودش رؤیا نداشت. او برای خودش زندگی نمیکرد. دیگر آیندهای را برای خود تصور نمیکرد که در آن دستانش آرام بگیرند یا قلبش سبک شود. رؤیاهایش متعلق به خانوادهاش بود.
خواهرانش بودند که با عزت به زندگی رسیدند. برادرانش بودند که تحصیلاتشان را به پایان رساندند. و او بود که نتوانست زندگی را لمس و احساس کند. و مادرش بود که به توان و یاد او لبخندی آرام، توأم با بینگرانی میزد—حتی اگر فقط برای لحظهای.
و بهنحوی، همین لبخند لحظهایِ مادر برای او کافی بود. او هرگز از خود نپرسید: “چرا من؟”
او هرگز برای خودش آرزو نداشت، دل نمیسوزاند، چیزی نمیخرید. زمانی برای این کار نداشت.
بعضی زندگیها با لحظههای شادی تعریف نمیشوند، بلکه با بخشیدنهای خاموش شکل میگیرند—با فداکاریهایی آنقدر مداوم که دیگر برای او شبیه یک زندگی روزمره میشوند.
و آرمان داد، و داد، و داد—تا جایی که دیگر چیزی برای دادن نداشت، جز خودش. و وقتی از این دنیا رفت، هیچ پشیمانی با خود نداشت. چیزی آرامشبخشتر در دلش بود.
آرامشِ جاویدان. آرامشِ ابدی. چون همیشه در این مسیر، مادرش به او افتخار کرده بود. خواهرانش به ثبات رسیده بودند. برادرانش آیندهای پیدا کرده بودند. و در دل او، این یعنی یک زندگی کامل.
اکنون، خاطرهٔ او در دلهای ما آرام نمیگیرد. مثل پرسشی در فضا میماند—پرسشی که هنوز آمادگی پاسخ دادن به آن را نداریم.
آیا او قربانی سرنوشت بود—داستانی که پیش از سخن گفتنش نوشته شده بود؟
آیا قربانی جامعه بود—دنیایی که او را دید، اما نخواست ببیند؟
آیا قربانی جایی بود که در آن متولد شد—جایی که کودکی یک حق نیست، بلکه یک امتیاز است؟
یا مشکل در همهجا پراکنده است—در سیستمهایی که پذیرفتهایم، در سکوتهایی که نگه داشتهایم، در چیزهایی که یاد گرفتهایم از آنها سؤال نکنیم؟
و شاید سختترین پرسش از همه این باشد: در دنیایی که رنجهای خاموش را نمیبیند، چگونه میتوان تغییری آغاز کرد؟
شاید تغییر با صدا آغاز نمیشود. شاید با دیدن آغاز میشود—با دیدن کودکی که در گوشهای آرام نشسته و باری بیش از توانش را به دوش میکشد، با پرسیدن چرا، پیش از آنکه دیر شود.
چون جایی، همین حالا، آرمان دیگری هست—در حال راه رفتن، در حال تحمل کردن، در حال بخشیدن، بیآنکه برای خودش رؤیایی داشته باشد. و مانند کبودیِ سیاه زیر پوست، داستانش آنجاست—نادیده، ناگفته، اما عمیق و انکارناپذیر.
برای خواندن مجموعهی تار و پود اندیشههایم (Tapestry of My Thoughts) روی لینک زیر کلیک کنید: https://sites.google.com/view/johnkaz
Click on the link https://sites.google.com/view/johnkaz to explore Tapestry of My Thoughts
Medium Readers
Click on the link https://medium.com/@iselfschooling to explore Tapestry of My Thoughts