معصومیت رؤیاهای کودکی من
زخمهای ما
معصومیت رؤیاهای کودکی من
زخمهای ما
This image is a creation of the author's own hand
زخمهای ما - ترجمهی Our Bruises
منوچهر کازرونی
علی اصغر بعد از مدرسه به سمت خانه راه میرود. او خسته و گرسنه است.
او جلوی آینه روی دیوار میایستد. طبق معمول، پدر و مادرش هنوز خانه نیستند. زیر چشمانش، کبودیهای تیره مانند سایههایی که خیال رفتن ندارند، آشکار است. ولگردان خیابانی دوباره او را پیدا کرده بودند.
علی اصغر درِ یخچال را باز میکند. داخلش هیچچیز نیست. نه صبحانهای، نه ناهاری، و حالا هم نه شامی. مثل همیشه، پدر و مادرش هنوز سر کار هستند. خانه ساکت است؛ اما نه از روی آرامش، بلکه از روی عدم وجود عشق
او سکوت میکند—کمی از ضعف و کمی از فکر. در فکر فرو میرود که چطور میتواند چشمانش را از والدینش پنهان کند؟ قلبش ناآرام و ضربانش نامنظم است. فریادهای بیصدای او در ذهنش به بلندی میپیچند.
با خود زمزمه میکند: “امیدوارم کبودیهایم را نبینند. و اگر دیدند... بهشون چه بگویم؟”
او از خشم پدر و مادرش وحشت دارد.
او به اتاقش میرود—خسته، عصبانی، غمگین و از جهات مختلف، خالی. کتابهایش را باز میکند و سعی میکند تکالیفش را شروع کند؛ انگار که مشغول بودن میتواند گرسنگی او را ساکت کند، یا تمرکز میتواند درد او را پاک کند.
قبل از اینکه شروع کند، در باز میشود. صدای پدرش در خانه میپیچد: “علی اصغر کجایی؟ توی اتاقت هستی؟”
در بدون در زدن باز میشود. علی اصغر صورتش را برمیگرداند—اما نه به اندازه کافی سریع.
“چه بلایی سر چشمهایت آمده؟”
“دوباره دعوا کردی؟”
صدا پدرش بلندتر و سنگینتر میشود: “مگر به تو نگفته بودم دعوا نکن؟”
فرصتی برای جواب و توضیح برای دفاع نیست. پیش از آنکه صدایش شنیده شود، کمربند به جای او سخن میگوید.
پدر بعد از تنبی اتاق را ترک میکند.
لحظاتی بعد، مادر وارد میشود—نه با سوال، بلکه با قضاوتی که از قبل شکل گرفته بود. پدر گفته بود: “او دوباره دعوا کرده.” و مادر همان راهی را که پدر شروع شده بود، ادامه میدهد.
ولی اینبار کلمات مادر عمیقتر از دستها پدر ضربه میزنند—تیزتر از ولگردان خیابانی، دردناکتر از جریمه معلم و سردتر از گرسنگی.
مادر میگوید: “امشب از شام خبری نیست.”
علی اصغر چیزی نمیگوید. کتابهایش را میبندد. دیگر چه چیزی برای یادگیری در امروز باقی مانده است؟
او روی تخت دراز میکشد، بدنش درد میکند و شکمش خالی است. چشمانش را میبندد—نه برای خوابیدن، بلکه برای رویا دیدن... و برای فرار از دنیای واقعی.
شاید فردا… شاید فردا غذایی باشد. شاید فردا خبری از آن ولگردان خیابانی نباشد. شاید فردا پدر و مادرش قبل از شنیدن حرفهایش، او را قضاوت نکنند. شاید فردا متفاوت باشد—امیدی که مانند نوری دوردست در تاریکی سوسو میزند و غیرمنتظره میدرخشد.
و بعد یک رویا. او اجازه نمیدهد رویاهایش در درونش بمیرند. او در رویاهایش میبیند که روزی خانه خودش را خواهد داشت... ماشین خودش... خانواده خودش. او به آنها آسیب نخواهد زد. از فرزندانش خواهد پرسید که روزشان چطور بود. به حرفهایشان گوش خواهد داد. آنها را در آغوش خواهد گرفت. به آنها عشق خواهد ورزید. رویایی لطیف، زادهشده در دنیایی خشن.
و آرامآرام، با امید، علی اصغر به خواب میرود. اما حتی در خواب، حقیقت دیگری در کنار آن رویا میدید—ساکت، ناخوانده و اجتنابناپذیر. اگر او هم شبیه اطرافیانش بشود. آنگاه چه؟
صبح فرا میرسد. بر خلاف رویاهایش هیچچیز عوض نشده. همان چرخه درد روزها را یکی پس از دیگری میپوشاند و او را از رویاهایش دورتر میکند.
دوباره—روزی دیگر، دردی دیگر.
او با همان بدن خسته و همان زخمهای پنهان به مدرسه میرود. تکالیفش ناتمام مانده—نه از روی تنبلی، بلکه از گرسنگی، از خستگی و درد، از شبی که به او فضایی برای کودک بودن نداد.
معلم نامش را صدا میزند: “تکالیفت کجاست؟”
علی اصغر چیزی نمیگوید. هیچ توضیحی برای زندگیای شبیه زندگی او ندارد. هیچ جملهای نمیتواند وزن یک شکم خالی، یک خانه خالی، یک یخچال خالی، پدر و مادری که همیشه سر کارند اما هیچوقت حضور ندارند، یک خیابان خشن و یک شب بیقرار را تحمل کند.
معلم دیگر سوالی نمیپرسد. کنجکاو نمیشود. فقط یک نتیجهگیری—سریع، ساده، راحت: سهلانگاری. نافرمانی. پس طبق معمول، تنبیه از راه میرسد. نمره منفی دیگری به کارنامهاش اضافه میشود—اما نه به داستان زندگیاش.
و اینگونه، روزی دیگر ادامه مییابد. همان تنبیه معلم. همان خشونت ولگردان خیابانی. همان انضباط پدر با همان خشم مادر. دنیایی که تکرار میشود—روز پس از روز دیگر—تا جایی که تکرار، شبیه به سرنوشت میشود.
و سوالات بلندتر میشوند—نه فقط سوالات او، بلکه سوالات ما.
او چه باید بکند تا شبیه اطرافیانش نشود؟
یک رویا تا چه مدت میتواند در زندگیای که هر روز با آن در تضاد است، زنده بماند؟
و سختترین سوال از همه:
اگر علی اصغر شروع کند به رفتار کردن شبیه محیط اطرافش... آیا این شکستِ اوست—یا شکلگیریِ او؟
خانههایی هست که در آنها سکوت به معنای آرامش نیست، بلکه توافقی است بیصدا میان درد و تحمل. خانههایی هست که در آنها نبودن بلندتر از بودن حرف میزند—جایی که والدین همیشه کار میکنند، اما چیزی ضروری نادیده باقی میماند.
آینههایی هست که صورت را نشان نمیدهند، بلکه یک سوال را نشان میدهند.
علی اصغر جلوی چنین آینهای ایستاده است. او به خودش آنطور که یک کودک باید نگاه کند—کنجکاو، بیخیال، زنده—نگاه نمیکند. او به خودش مثل یک مدرک جرم نگاه میکند.
کبودیها دارند به یک زبان تبدیل میشوند—زبانی که هیچکس به او یاد نداده، اما به نظر میرسد همه با دردی بیشتر به آن پاسخ میدهند.
یک کودک چه باید بکند وقتی دنیا به مجموعهای از درهای بسته تبدیل میشود؟
یخچالی که غذا ندارد. خانهای که پناهگاه نیست. والدینی که در انجام وظیفه حاضرند، اما در درک کردن غایب. مدرسهای که تنبیه میکند اما نمیپرسد. خیابانی که بقا را از طریق خشونت یاد میدهد.
ما دوست داریم باور کنیم که کودکی یک آغاز است. اما برای بعضیها، کودکی از همین حالا یک ادامه است—ادامه زخمهایی که خودشان ایجاد نکردهاند، الگوهایی که خودشان انتخاب نکردهاند، اما به آرامی توسط آنها شکل میگیرند.
علی اصغر گرسنه است—نه فقط برای غذا، بلکه برای اینکه بدون سوءظن دیده شود. برای اینکه از او سوال شود، نه اینکه متهم شود. برای اینکه در آغوش گرفته شود، نه اینکه ضربه بخورد. برای اینکه درک شود، نه اینکه قضاوت شود. و با این حال—به طرز شگفتآوری—او هنوز رویا میبیند. نه رویای انتقام. نه رویای قویتر شدن از کسانی که به او آسیب زدند. بلکه رویای متفاوت بودن.
“من شبیه چیزی که به من آسیب میزند، نخواهم شد.”
اما تنشِ خاموشی در داستان او وجود دارد:
آیا یک کودک میتواند در آتش زندگی کند و هیچوقت سوختن را یاد نگیرد؟
امید در درون او زنده است—اما تأثیرِ محیط هم زنده است. رویاها در او رشد میکنند—اما تقلید هم رشد میکند. چرا که کودکان فقط آینده را تصور نمیکنند؛ آنها زمان حال را جذب میکنند.
اگر هر روز به او یاد بدهد که زور یعنی قدرت، که سکوت یعنی بقا، که درد یعنی وضعیت عادی—در خانه، در خیابان و حتی در کلاس درس—پس او فراتر از آنچه آرزو دارد، واقعاً چه چیزی را یاد میگیرد؟
و اگر روزی او صدایش را بلند کند، همانطور که پدرش میکند… اگر روزی دستانش قبل از قلبش به سخن درآیند… اگر روزی او تبدیل به همان چیزی شود که زمانی از آن میترسید—آیا خواهیم پرسید: “او چه مشکلی دارد؟” یا خواهیم پرسید: “با او چه کردهاند؟”
اینجاست که داستان ناراحتکننده میشود.
چون ما رویای او را تحسین میکنیم—اما از روبرو شدن با واقعیتِ او تردید داریم.
ما کودکی را که چرخه را میشکند ستایش میکنیم، اما کودکی را که آن را ادامه میدهد قضاوت میکنیم—انگار که به هر دو، دنیای یکسانی داده شده بود.
مقصر کیست؟
آیا والدین هستند که همیشه سر کارند اما حضورشان حس نمیشود؟
آیا معلم است که تکلیفِ انجامنشده را دید اما نبودِ حمایت را ندید؟
آیا جامعه است که سیستمها را میسازد اما روحها را فراموش میکند؟
آیا آن ولگردان خیابانی است که خودشان هم زادهی همین بیتوجهی هستند؟
یا چیزی دشوارتر است—چیزی مشترک؟
ما اغلب به دنبال مقصر میگردیم چون مقصر دانستن به ما فاصله میدهد. اگر تقصیر کس دیگری باشد، ما آزادیم.
اما اگر مسئولیت نه یک انگشت اشاره به سمت بیرون، بلکه رشتهای باشد که همه ما را به هم وصل میکند چه؟
یک کودک به تنهایی رشد نمیکند. او در میان هر آن چیزی رشد میکند که ما اجازه میدهیم، نادیده میگیریم یا توجیه میکنیم.
پس وقتی او محیط اطرافش را منعکس میکند، باید بپرسیم:
آیا شاهد شکستِ او هستیم—یا بازتابِ خودمان؟
اگر علی اصغر ضربه زدن را یاد میگیرد، چه کسی به او یاد داد که زور یک زبان است؟
اگر او پنهان شدن را یاد میگیرد، چه کسی حقیقت را ناامن کرد؟
اگر او برای کاری که نتوانسته تمام کند تنبیه میشود، چه کسی ندید که او چرا نتوانست شروع کند؟
اگر او سخت و خشن میشود، چه کسی او را با سختی محاصره کرد؟
و اگر—با وجود تمام اینها—او لطیف بماند، مهربان بماند، متفاوت بماند—آیا بالاخره خواهیم فهمید که این چقدر خارقالعاده است؟
تراژدی آرامی در داستان علی اصغر وجود دارد—اما یک هشدار آرام هم هست. چون کودکان فقط در دنیایی که ما میسازیم زندگی نمیکنند. آنها تبدیل به آن دنیا میشوند.
و بنابراین سوال عمیقتر دیگر فقط درباره رویای او نیست—درباره مسیرِ اوست.
کدامیک بیشتر به او شکل خواهد داد: امیدی که در درون دارد... یا دنیایی که هر روز او را محاصره کرده است؟
علی اصغر با هر دو میخوابد.
رویایی زیبا در قلبش—و دنیایی قدرتمند که علیه آن فشار میآورد.
و شاید اینجاست که مسئولیت ما شروع میشود. نه فقط در تحسین کردن رویای او، بلکه در پرسیدن از خودمان: ما—به صورت فردی و جمعی—چه میکنیم تا مطمئن شویم رویای او شانسی برای زنده ماندن دارد؟
چرا که همین حالا، در جایی دیگر، کودکی دیگر جلوی آینه ایستاده است—در حالی که هم تصویری از کسی که میخواهد باشد را در دست دارد، و هم بازتابی از آنچه در حال تبدیل شدن به آن است. و اینکه کدامیک پیروز میشود... شاید کمتر به آن کودک ربط داشته باشد—و بیشتر به همه ما.
برای خواندن مجموعهی تار و پود اندیشههایم (Tapestry of My Thoughts) روی لینک زیر کلیک کنید: https://sites.google.com/view/johnkaz
Click on the link https://sites.google.com/view/johnkaz to explore Tapestry of My Thoughts
Medium Readers
Click on the link https://medium.com/@iselfschooling to explore Tapestry of My Thoughts