معصومیت رؤیاهای کودکی من
آزادی
معصومیت رؤیاهای کودکی من
آزادی
This image is a creation of the author's own hand
آزادی - ترجمهی FREEDOM
نویسنده: منوچهر کازرونی
روزی روزگاری، در گذشتهای دور، سرزمینی بود که همچون دروازهای آزاد در قلب جهان، پیش روی دیگر کشورها زیست میکرد. دروازههایش به روی جهان باز بود و همواره زیر نگاه کسانی قرار داشت که تشنهی عبور از آن بودند.
این سرزمین در موقعیت جغرافیایی ویژهای قرار داشت؛ جایی که دادوستد، اندیشه و رویاها همچون رودها در آن جاری بودند. مردم آن مرزوبوم سختکوش بودند، با شوق میآموختند و آزادانه زندگی میکردند. در آنجا، پرسشگری اصلِ درک و تفکر انسانی به شمار میرفت؛ تا جایی که دانش، جانش را تغذیه میکرد و آگاهی، راهشان را روشن میساخت. آنان به خرد و دانش شهره بودند تا جایی که در علم پزشکی، ریاضیات، ستارهشناسی و هنرِ عشق، زبانزد عصر خود گشتند. آموزش برای آنان نه ابزاری برای جنگ، بلکه چراغی برای دیدن مسیر درست زندگی بود.
این سرزمین از دنیای پیرامونش چیزی نمیخواست، جز آنکه یکپارچه و دستنخورده، از ناآرامیِ کشورهای سلطهگر در امان بماند. اما متأسفانه، چنین دروازههایی هرگز توسط ابرقدرتها تنها گذاشته نمیشوند. در آن سوی افق، کشورهای استعمارگر برای دستیابی به این سرزمین و غارت آن، از دور نظارهگر بودند و به ثروت و منابعش چشم طمع می دوختند.
آنان از آزادی، اصلاحات و آرامش سخن میگفتند، اما در دل، سودای منابع زیرزمینی را در سر میپروراندند. آنان نه برای صلح، بلکه برای کنترل آن سرزمین دندان تیز کرده بودند؛ چرا که از نگاه آنان، دروازهای چنین ارزشمند و غنی نباید آزاد میماند.
استعمارگران نه با ارتش، بلکه با واژههایی زیبا و دلفریب آمدند؛ واژههایی چون: دموکراسی، آزادی و امنیت. واژههایی نرم و مهربان که در پسِ آنها حسابوکتاب دیگری نهفته بود. آنان برای کنترل و دستیابی به منابع، حاکمی را بر سر کار گذاشتند که نه برآمده از انتخاب آزاد مردم، بلکه برگزیدهی خودشان بود؛ مزدوری دستنشانده که به نام ملت سخن میگفت، اما در نهان، فرمانبردار اربابان استعمارگر بود.
استعمارگران آشکارا حکومت نمیکردند، بلکه با نخهای نامرئی، دستنشاندهی خود را هدایت مینمودند. از آن پس، منابع سرزمین به بیرون سرازیر شد و زمینها به نام امنیتِ خودشان تصاحب گردید. دیگر تصمیماتِ “دروازهی جهان” در داخل گرفته نمیشد، بلکه فرسنگها دورتر دیکته میگشت. هر صدایی که این نظم را به پرسش میکشید —بهویژه ذهنهای آگاه و مقاوم— خاموش، زندانی یا حذف میشد. تا جایی که حقیقت خطرناک و سکوت، تنها راه بقا برای آنان شد.
البته از نگاه استعمارگران، این وضعیت ثبات نامیده میشد، اما مردم چیزی جز فقر و فقدان حس نمیکردند. هر بار که مردم خواستار اصلاحات میشدند، دخالت استعمارگران آغاز میگشت؛ نه با سرکوب مستقیم، بلکه با منحرف کردن مسیر انقلاب به سوی خواستههای خودشان. وقتی فریاد مردم برای عدالت بلند میشد، نفوذ استعمارگران به آرامی صورت میگرفت؛ برخی صداها را تأمین مالی میکردند، رهبران مزدور را بالا میآوردند و پشت درهای بسته، نتایج را به نفع خود شکل میدادند.
آنان شعلههای انقلاب را که میدیدند، جهتش را عوض میکردند. آنچه فریاد آزادی بود، دوباره قالبریزی میشد؛ چهرهها عوض میشدند و شعارها تغییر میکردند، اما مسیر قدرت همانجایی میرفت که استعمارگران میخواستند. رهبران دلباخته به وطن، پیش از آنکه فرصت رهبری یابند، کنار گذاشته میشدند و خواستهها پیش از آنکه به تهدید تبدیل شوند، تلطیف میگشتند.
برخی از این عروسکهای مزدور آشکارا فرمان میگرفتند و برخی دیگر، بیآنکه فرمانی بشنوند، دقیقاً همانگونه عمل میکردند که استعمارگران میخواستند. آنان به زبان انقلاب سخن میگفتند، اما به منافع بیگانه خدمت میکردند. خود را مستقل مینمایاندند، اما هر تصمیم کوچک و بزرگشان پیش پای قدرتی دوردست سر فرود میآورد.
در آن سرزمین، شورش مجاز بود، به شرط آنکه پایانش همانجایی باشد که استعمارگران میخواستند. حتی فداکاری پذیرفته میشد، اگر دسترسی به منابع را برای آنان حفظ میکرد. دموکراسی ستایش میشد، اما فقط وقتی به نفع آنان بود. آزادی تشویق میشد، اما فقط تا زمانی که برای قدرت هزینهای نداشت.
تاریخ بارها در این سرزمین تکرار شد. استعمارگران ادعای کمک میکردند، اما هر کمک، زنجیری پنهان در وعدههای پوچ بود. هر مداخلهی آنان، کشور را ضعیفتر و در میان مردم تفرقه ایجاد میکرد؛ ثروت مستعمره را به غارت می بردند و خون ملت را میمکیدند تا خود قویتر، امنتر و آسودهتر شوند.
اما از آنجا که هیچ تجاوزی بیپاسخ نمیماند، مردم به شکلی دردناک فهمیدند که قدرتهای بزرگ برای دیگران فداکاری نمیکنند؛ آنان فقط از منافع خود محافظت میکنند. آموختند که ممکن است از آزادی در بیرون سخن بگویند، اما بیپروا آن را در خانهی خود انکار میکنند. آنچه استعمارگران میخواهند عدالت نیست، بلکه دسترسی است؛ دموکراسی نیست، بلکه اطلاعت است.
مردم آموختند که هیچ ملتی نباید برای آزادی از ابرقدرتها طلب کمک کند. آزادیای که از سودجویانِ طلب شود، آزادی نیست، بلکه شکل دیگری از بردگی است. پذیرفتن چنین کمکهایی به معنای واگذاری زمین، منابع و آیندهی یک ملت است.
بردگی همیشه زنجیر ندارد؛ گاهی در قالب قرض و وام میآید، گاهی در قالب انتخابات دروغین و گاهی در چهرهی رهبرانی که آزاد به نظر میرسند اما در خدمت بیگانه اند. سرانجام، مردم دریافتند که سکوت یعنی مالکیتِ بیگانه، و سازش یعنی محو شدن وجود خودشان. و حالا با انتخابی دشوار روبرو بودند: صلحی بدون آزادی، یا مبارزهای با کرامت؟
آنان مبارزه را برگزیدند؛ نه چون عاشق خونریزی بودند، بلکه چون دیگر نمیتوانستند زندگی قرضی داشته باشند. با هم برخاستند؛ نه برای خشنودی استعمارگران، بلکه برای خودشان و نسل آینده اشان. خونها ریخته شد، چون آزادی بدون فداکاری دیگر ممکن نبود. و در دل همان درد، سرزمین صدای خود را بازپس گرفت.
با این همه، پرسشهایی بیتأمل باقی ماند:
چند دروازه باید نابود شود تا استعمارگران احساس امنیت کنند؟
چند انقلاب باید منحرف شود تا مردم درس بگیرند؟
آیا بردگیِ بیخون، بهتر از آزادیِ پرهزینه است؟
آیا انقلابی که با هدایت استعمارگران پیش میرود، میتواند متعلق به مردم باشد؟
تاریخ نمیپرسد که آیا استعمارگران قدرتمند بودند یا نه؛ تاریخ میپرسد که آنان چقدر حاضر بودند بستانند و مردم تا چه زمانی حاضر به تحمل بودند.
و در همین پرسش، حقیقتی آرام نهفته است: آزادی هرگز از سوی غارتگران هدیه داده نمیشود؛ آزادی فقط به دست کسانی بازپس گرفته میشود که نمیخواهند برده سایهنشینان قدرت باشند.
برای خواندن مجموعهی تار و پود اندیشههایم (Tapestry of My Thoughts) روی لینک زیر کلیک کنید: https://sites.google.com/view/johnkaz
Click on the link https://sites.google.com/view/johnkaz to explore Tapestry of My Thoughts
Medium Readers
Click on the link https://medium.com/@iselfschooling to explore Tapestry of My Thoughts