از خاکستر تا بیداری
از خاکستر تا بیداری
This image is a creation of the author's own hand
از خاکستر تا بیداری - ترجمهی From Ashes to Awakening
اثر: منوچهر کازرونی
روزیروزگاری، در سرزمینی آرام، کودکی به دنیا آمد که سرنوشت جهان را دگرگون کرد. او رشد کرد، با اطمینان سخن گفت و خود را پیامآور خدا خواند. بسیاری سخنانش را باور کردند. ایمانها گرد گفته هایش جمع شد و اندکاندک، باور به ستایش و پرستش بدل گشت.
با ایمان، قدرت زاده شد؛ و با قدرت، جنگ و خونریزی آغاز گردید. شهرها فرو افتادند، مرزها محو شدند و پیروزی با خون نگاشته شد. اسیران—چه زن و چه مرد—دارایی فاتحان شمرده شدند. خانهها، ثروتها و حتی بدنهایشان به تملک فاتحان درآمدند. خشونت خواست خدا نام گرفت و بیرحمی، جامهٔ اطاعت پوشید.
او با پیروانش مهربان بود، اما نسبت به آنان که تردید میکردند، هیچ رحم و مروتی نداشت. مهربانی و کرامت فقط برای پیروانش شد. پرسشکردن ممنوع شد. انتقاد از او دشمنی با خدا شمرده میشد و بهایش مرگ بود. بسیاری از بازگویان حقیقت و صداهای راستگویان، به نام دین خاموش شدند و بسیاری از انسانها، به نام او کشته شدند. تا جایی که حقانیت، زیر لایهای از خاکستر پنهان گشت.
سالها و قرنها گذشت. زمان، خاطرههای تلخ را کمرنگ کرد و تاریخ نویسان پیرو دین او، تنها آن بخشهایی را باز گفتند که به سودشان بود. نویسندگان، پژوهشگران و آنان که از این میراث بهره میبردند، گذشته و حقیقت را زیر خاکستر پنهان ساختند. جنایتها نادیده گرفته شد، رنجها حذف گردید و آنچه باقی ماند، تصویری آراسته و زیبا از مهربانی بود؛ مهربانیای که تنها برای مؤمنان تدارک دیده شده بود.
نسلها گذشتند. مردم، مهربانیِ ساختگیِ تاریخنویسان را به یاد سپردند و زخمهای پنهانشده را به فراموشی سپردند.
قرنها بعد، در سرزمینی آکنده از دلدادگانِ دین او، مردم از بیعدالتی و ستمِ نظام حاکم به ستوه آمدند. از پادشاهی که امیدشان را ناامید کرده بود، دلزده شدند. آنان به جای نگریستن به آینده، به گذشتهای خیالی پناه بردند؛ گذشتهای ساختهشده از داستانهای دروغین که گذشته برایشان به ارمغان آورده بود. آنان برای جدایی از ظلم و ستم به جستوجوی عدالت برخاستند. آنان به روایتهای گذشته روی آوردند که وعدهٔ نظم، آرامش و پاکی اخلاقی میداد.
از اینرو انقلاب کردند، تاج را از سر پادشاه برداشتند و قدرت را به رهبر دینیای سپردند که به او اعتماد داشتند.
او در آغاز، آرام و مهربان سخن گفت؛ از صلح، عدالت و آزادی سخن گفت. او به مردم وعدهٔ آسایش داد: برق، آب و گاز رایگان. سخنانش شیرین بود، و افسوس که امید، همواره آمادهٔ باور کردن است.
اما چه بخواهیم و چه نخواهیم، قدرت همیشه چهرهٔ واقعی انسان را آشکار میکند.
وقتی پایههای قدرتش استوار شد، وعدهها رنگ باختند. آزادی ناپدید گشت و ترس و ترور بازگشت. او که پیرو آموزههای کهن بود، همانگونه حکومت کرد که از پیشینیان آموخته بود: مخالفان را سرکوب کرد، وفاداران را پاداش داد و خشونت را ابزار نظم ساخت. زندانها از معترضان پر شد. صداها خاموش گردید. زنان در زندان مورد تجاوز قرار گرفتند و چنان تحقیر و آسیب دیدند که سکوت، برایشان امنتر از گفتن حقیقت شد.
دوباره در ان مقطع زمان، بار دیگر، گروهی از روشنفکران وارد میدان شدند—نه برای توقف ظلم، بلکه برای توجیه آن و نگهداشتن هویتشان. گفتند: “این رفتارها در آن زمان یک رسم بوده است.” گفتند: “این سنت دیرین آن زمان بود.”ً جنایتهای آن روز را با گذشتهای غبار گرفته پوشاندند و بهجای دفاع از عدالت، از هویت دفاع کردند.
اما اینبار، چیزی متفاوت رخ داد.
مردم این توجیهها را نپذیرفتند. پرسشی ساده مطرح کردند:
اگر این مرد نمایندهٔ خدا بود، و اگر این اعمال امروز نادرستاند، آیا خدا آن زمان نمیدانست؟
اگر خدایی نتواند تجاوز، بردهداری، دزدی و قتل را محکوم کند، پس چه خدایی است؟
اینبار، مردم به وجدان درون خود گوش سپردند.
آنان گرد هم آمدند—نه از سر ترس، بلکه با آگاهی؛ نه با ایمان کور، بلکه با اندیشهای باز و نگاهی کاوشگر به ژرفای تاریخ. آنچه سالها پنهان مانده بود را آشکار کردند. آموزش را بر اطاعت ترجیح دادند و پرسش را بر پرستش. گفتند هیچ قدرتی برتر از کرامت انسان نیست و هیچ باوری آنقدر مقدس نیست که ظلم را توجیه کند.
در این بیداری، چیزی فراتر از وعدههای گذشته یافتند: مسئولیت.
و چنین شد که، رها از ترسهای بهارثرسیده و خاطرههای دروغین، آموختند با صداقت، مهربانی و انتخابی آگاهانه زندگی کنند. آیندهای ساختند نه بر پایهٔ افسانهٔ بینقصی، بلکه بر دانش و شجاعتِ دیدن حقیقت.
و در این روشنی، نه با ترس و ترور، بلکه با آرامش زیستند.
دروغها تا چه زمانی میتوانند زیر خاکستر پنهان بمانند، پیش از آنکه همهچیز را آلوده کنند؟
چه کسانی از زنده نگهداشتن تاریخهای دروغین سود میبرند و چه کسانی بهای سکوت را میپردازند؟
چند نسل باید قربانی شوند تا افسانههای آرامشبخش حفظ شوند؟
چند جامعه باید رنج بکشند تا قدرت، خود را با تاریخی تحریفشده توجیه کند؟
آیا تحریف گذشته، یکی از خطرناکترین تهدیدهای جهان امروز نیست؟
چه زمانی سکوت دیگر نشانهٔ بقا نیست، بلکه نشانهٔ خیانت است؟
کدام خطرناکتر است: کسی که آشکارا ظلم میکند، یا کسی که ظلم را با سنت و دانش مقدس میپوشاند؟
آیا باوری که برای بقا، کرامت انسان را قربانی میکند، میتواند مقدس باشد؟
آیا وجدان دشمن ایمان است، یا آخرین پناه اخلاق، زمانی که ایمان به ابزار قدرت بدل میشود؟
آیا آنان که حقیقت را میگویند باید محافظت شوند، یا بهدست کسانی که از حقیقت میترسند سرکوب و کشته شوند؟
و اگر قدرت از حقیقت میترسد، آیا شایستهٔ اطاعت است؟
برای خواندن مجموعهی تار و پود اندیشههایم (Tapestry of My Thoughts) روی لینک زیر کلیک کنید: https://sites.google.com/view/johnkaz
Click on the link https://sites.google.com/view/johnkaz to explore Tapestry of My Thoughts
Medium Readers
Click on the link https://medium.com/@iselfschooling to explore Tapestry of My Thoughts