معصومیت رؤیاهای کودکی من
بیداریِ دردناک
معصومیت رؤیاهای کودکی من
بیداریِ دردناک
This image is a creation of the author's own hand
بیداریِ دردناک - ترجمهی The Painful Awakening
نویسنده: منوچهر کازرونی
بیداری ناگهانی نیست؛ با هیاهو و تندی نمیآید. بیداری نوریست که آرام و بیصدا، از میان شکافهایی میتابد که سالها نادیده ماندهاند.
در جهانی دور، در کهکشانی دیگر، سیارهای بود به نام سیارهٔ Z. در سیارهٔ Z، مردم با نگاهها و باورهای گوناگون زندگی میکردند؛ با ایمانها، تردیدها و پرسشهایی متفاوت. برخی سختگیر بودند، برخی میانهرو، و برخی دیگر از هر برچسبی گریزان بودند. تفاوت، بهخودیِ خود، مشکل نبود؛ آن روزها، همزیستی هنوز نفس میکشید.
روزی در میان این رنگارنگی، باوری جوانه زد که ریشه در خشونت داشت. از همان آغاز، هدفش اقتدار قدرت بود، نه حقیقت. برای بقا و گسترش، شهرها را فتح کرد، سرزمینها را بلعید و جانهای بیگناه را قربانی راه خود ساخت. نامش را “اعتقاد به من” گذاشتند.
سالها گذشت. خونها ریخته شد، خشکید و خاکستر بر آن نشست. و در این میان، روشنفکرانی پدید آمدند تا حافظهٔ جمعی را بازنویسی کنند.
آنان چهرهٔ خشنِ جنایت را با نقاب واژهها پوشاندند و حقیقت را زیر لایههای سنگینِ تفسیر دفن کردند. ایدئولوژی درخشید و قربانیان، آرام و بیصدا، از صفحات تاریخ محو شدند. حقیقت انکار نشد؛ پوشانده شد، صیقل خورد و به فردایی نامعلوم سپرده شد.
قدرت، طبق عادت همیشگیاش، از دل شکافها سر برآورد و با دو چهره نمایان شد. یکی خود را اصولگرا نامید؛ سختسر، بیانعطاف و وفادار به ریشههای نخستین. دیگری نام اصلاحطلب بر خود نهاد؛ نرمتر در گفتار و دلفریبتر در وعدهها.
اصلاحطلبان از تغییر گفتند، از صبر و از فردایی روشن. اما این نرمی حسابشده بود. حقیقت را موقتاً پنهان کردند تا بر کرسی قدرت بنشینند؛ سپس یا میدان را دوباره به اصولگرایان سپردند، یا خود همان چهره شدند.
در حقیقت، یک روح بود در دو کالبد. این چرخه قرنها چرخید؛ نامها عوض شدند، وعدهها تغییر کردند، اما سرانجام یکی بود.
میلیونها جان به نام ایمان فدا شد. زندگیهای بسیار به سکوتی تلخ یا پانویسی در تاریخ فروکاست. هر که لب به نقد “اعتقاد به من” گشود، حذف شد، سرکوب شد یا در سایهٔ وحشت زیست.
اما سهمگینترین نیرو، نه خشونت عیانِ اصولگرایان، بلکه سکوت اصلاحطلبان بود. همین کتمان حقیقت، ماشین سرکوب را زنده نگه داشت. مردم دل بستند، منتظر ماندند و در این انتظار فریبنده، شاهد ناپدید شدن تدریجی بیگناهان شدند.
هرگاه اعتراضی برخاست، اصلاحطلبان پیش آمدند و حقیقت را زیر خاکستر پنهان کردند و گفتند: “این خشونت، آیین واقعی “اعتقاد به من” نیست؛ صبر کنید، همهچیز درست خواهد شد.” و چنین شد که زمان به سلاحی علیه مردم بدل شد؛ عدالت به تعویق افتاد و رنج، ریشه دواند.
دردناکترین زخم آنجا بود که صداقت جرم شد. هر که حقیقت گفت، برچسب خورد. جامعه برای حفظ هویتی پوشالی، خود را به شکلهایی ناموزون خم کرد و بهای این انکار را با خون بیگناهان پرداخت. جامعهای که از ترس، حقیقت را در گلو خفه میکند، جامعهایست در خوابی عمیق.
جهل، رگ حیات این نظام بود. چه بیسوادان و چه تحصیلکردگانی که حتی یک صفحه از تاریخ واقعی این باور را نخوانده بودند، بیچونوچرا باور کردند و نادانسته دفاع نمودند. فریادها شعله کشید و با دروغهایی حسابشده خاموش شد.
اما زمان، قدرتی صبور دارد. آرامآرام مردم دگرگون شدند. کنجکاوی بازگشت. کتابها گشوده شد. تاریخ خوانده شد؛ نه آن نسخهٔ براق و دستکاریشده، بلکه حقیقت عریانی که زیر خروارها خاکستر پنهان مانده بود.
آنگاه درد نشست؛ وقتی دریافتند اصلاحطلبان قرنها دروغ گفتهاند و پنهانکاری، خود شکلی از خشونت است. فهمیدند این دو گروه دشمن نبودند، بلکه همدست بودند؛ دو بازیگر در یک نمایشنامه.
پس مردم راهی نو یافتند؛ نه خشونت، نه انتقام، بلکه فاصله. چشم بر هیاهو بستند و گوش به تاریخ سپردند. باورهای راستین خود را از زیر خاکستر بازپس گرفتند و دیگر این نظام را با اطاعت و امیدهای دروغین تغذیه نکردند.
سال به سال، بیجنگ و بیشعار، شکوه پوشالی “اعتقاد به من” فرو ریخت. آگاهی سنگر آنان شد و سکوت سپرشان؛ سکوتی نه از سر ترس، بلکه از نوع امتناع.
امروز اگرچه “اعتقاد به من” هنوز نفس میکشد، اما نحیف و بیاثر است. سقوطش نه با شمشیر؛ بلکه با اندیشه، خواندن و پرسشگری رقم خورد.
این نه افسانه است و نه روایتی دور؛ این داستان ماست. ما که بیخواندن، بیپرسیدن و بیتأمل باور میکنیم و آنگاه که فاجعه رخ میدهد، حیرتزده میمانیم.
پاسخ روشن است: ما حقیقت را رنگ زدیم و پنهان کردیم تا مجبور نشویم با چهرهٔ واقعی هویت خود روبهرو شویم. برای قربانیان میگرییم، اما از جستجوی ریشهها میگریزیم.
و هنوز، جایی دور از آسایش ما، اندوه بر چهرهٔ کودکان نقش میبندد و نامها در سکوت زمزمه میشوند تا فراموش نشوند. حقیقت گزنده این است: هر جنایت با سکوت یک نفر آغاز میشود و با ترجیح آسایش بر وجدان ادامه مییابد.
اکنون پرسشها پیش روی ما ایستادهاند؛ سنگین و ناگزیر.
آیا افشای حقیقت وظیفهٔ ما نیست؟
آیا آنانی که آگاهانه خشونت را می پوشانند، خود مجرم نیستند؟
آیا پنهانکاری جنایت خود یک جنایت نیست؟
بهای این جانهای سوخته را چه کسی خواهد پرداخت؟
و شاید دشوارترین پرسش این باشد: وقتی حقیقت ما را فرامیخواند، آیا گوش میسپاریم، یا دوباره آن را زیر خاکستر مدفون میکنیم؟
بیداری ما اینگونه آغاز میشود؛ نه با فریاد و شعار، بلکه با خواندن، بهخاطر آوردن و گسستن از دروغهای موروثی. ما آنگاه بیدار میشویم که حقیقت را بر راحتطلبی، تاریخ را بر توهم و وجدان را بر سکوت برمیگزینیم. بیداری، لحظهٔ گشودن چشمها به روی آن چیزیست که پنهان شده است؛ تصمیمی برای آنکه دیگر هرگز چشم بر حقیقت نبندیم.
برای خواندن مجموعهی تار و پود اندیشههایم (Tapestry of My Thoughts) روی لینک زیر کلیک کنید: https://sites.google.com/view/johnkaz
Click on the link https://sites.google.com/view/johnkaz to explore Tapestry of My Thoughts
Medium Readers
Click on the link https://medium.com/@iselfschooling to explore Tapestry of My Thoughts