معصومیت رؤیاهای کودکی من
توهم پیروزی
معصومیت رؤیاهای کودکی من
توهم پیروزی
This image is a creation of the author's own hand
توهم پیروزی - ترجمهی The Illusion of Victory
نوشتهی: منوچهر کازرونی
یکی بود، یکی نبود. در کشوری دور، رهبری مستبد فرمانروایی میکرد. او چنان به عقاید کهنهی خود چسبیده بود که گویی خود فرستاده آسمانیست. از مردم میخواست از رسم و رسوم صدها سال پیش پیروی کنند و اجازه نمیداد زندگی مسیر طبیعی خود را طی کند یا تغییری در جامعه شکل بگیرد.
در آن سرزمین، ترس مانند سایهای در خیابانها پرسه میزد. مردم با احتیاط سخن میگفتند و آرزوهایشان را در دل پنهان میکردند. آنها تنها چیزهای سادهای میخواستند: آرامش، احترام و اینکه بتوانند بدون ترس زندگی کنند.
اما رهبر دیکتاتور در سر رویای جهانگشایی داشت. به جای آنکه به فکر مردم باشد، پیوسته نقشههای جنگی میکشید و میخواست عقاید خود را به کشورهای دیگر نیز تحمیل کند. ثروت کشور، به جای آنکه صرف ساختن مدرسه و بیمارستان شود، خرج ارتش و اسلحهسازی میشد. در حالی که او از افتخار و پیروزی سخن میگفت، مردم در فقر دستوپا میزدند؛ نه بیمارستان درستی داشتند و نه آیندهای روشن.
رهبر دیکتاتور تنها نبود؛ دو قدرت بیگانه نیز از دور از او محافظت میکردند و منابع کشور را غارت میکردند. معدنها، رودخانهها و جنگلها به گونهای مدیریت میشدند که تنها جیب اطرافیان او و کشورهای خارجی پر شود. مردم در سرزمین خود نه صدایی داشتند و نه قدرتی. آنها میان ظلمِ حاکم داخلی و زورگوییِ بیگانگان گرفتار شده بودند و کمکم امیدشان را از دست میدادند.
در اوج این ناامیدی، روزی آرزو کردند:
“ای کاش خارجیها بیایند و ما را از دست این رهبر ستمگر نجات دهند.”
و قدرتهای خارجی که منتظر چنین فرصتی بودند، صدای آنها را شنیدند.
اما متاسفانه قدرتهای بزرگ خارجی چشم به ثروت آن کشور دوخته بودند. آنها با واژههای زیبای آزادی و نجات وارد شدند و از عدالت سخن گفتند. ولی تاریخ بارها نشان داده است که قدرتهای بزرگ، هرگز تنها برای رضای دیگران قدم برنمیدارند.
سرانجام جنگ آغاز شد. موشکها باریدن گرفتند و شهرها، خانهها و حتی تصفیهخانههای آب خوردنی ویران شدند. برخی به خیال آزادی جشن گرفتند، اما بسیاری فرزندان و عزیزان خود را به خاک سپردند. دود بمبها و آلودگی آب و هوا همهجا را فراگرفت؛ آشوب جای نظم را گرفت و ترس جای امید را.
وقتی جنگ پایان یافت، هر دو طرف خود را پیروز معرفی کردند. اما حقیقت این بود که همه باخته بودند. پیروزیشان پوچ و توخالی بود.
رهبر مستبد اگرچه از نظر نظامی ضعیف شده بود، اما همچنان با کمک طرفدارانش در گوشهوکنار کشور سایه انداخته بود.
مردم نیز در میان ویرانهها، آبهای آلوده و مزارع سوخته تنها مانده بودند و برای عزیزان از دسترفتهی خود گریه میکردند.
حتی پس از خاموش شدن صدای تفنگها، زمین همچنان زخمی بود. رودخانهها آلوده شده بودند و نسلها زمان لازم بود تا طبیعت دوباره جان بگیرد. برای مردم، نه ارتشها آزادی آورده بودند و نه بمبها کرامت.
با گذشت زمان، مردم به حقیقتی بزرگ پی بردند:
آزادی را نمیتوان از بیگانگان یا از راه جنگ هدیه گرفت. آزادی واقعی تنها با بیداری، اتحاد و شجاعت خود مردم به دست میآید.
آنها آموختند که با آگاهی و آموزش، قدمبهقدم حق خود را بازپس بگیرند. خرابیها را دوباره ساختند و با صبوری در برابر زورگویی ایستادند. نه با بمب و انتقام، بلکه با تلاش، دانایی و همبستگی، اختیار آیندهی خود را به دست گرفتند. فهمیدند که آزادی مانند باغی است که باید با دستهای خود کاشته و از آن مراقبت کرد.
در پایان این روزهای دشوار و سخت، انسانها از خود میپرسند:
بشریت تا چه اندازه باید رنج بکشد تا بفهمد جنگ راه چاره نیست؟
آیا بیداری مردم میتواند جای جنگ را بگیرد؟
آیا قدرت واقعی یک ملت در سلاحهایش است یا در وجدان بیدار مردمش؟
چه کسی مقصر است؟ حاکم ظالم؟ بیگانگانی که به نام آزادی آمدند و ویرانی به جا گذاشتند؟ یا مردمی که از سر ناامیدی راه را برای آنان گشودند؟
حقیقت این است:
هیچ ارتش بزرگی نمیتواند به یک ملت شخصیت و کرامت ببخشد.
هیچ بمبی بذر آزادی نمیکارد.
تنها ملتی که با هم بیدار شوند و صبورانه برای عدالت تلاش کنند، میتوانند طعم واقعی آرامش و آزادی را بچشند.
برای خواندن مجموعهی تار و پود اندیشههایم (Tapestry of My Thoughts) روی لینک زیر کلیک کنید: https://sites.google.com/view/johnkaz
Click on the link https://sites.google.com/view/johnkaz to explore Tapestry of My Thoughts
Medium Readers
Click on the link https://medium.com/@iselfschooling to explore Tapestry of My Thoughts