معصومیت رؤیاهای کودکی من
تاجگذاریِ تهی
معصومیت رؤیاهای کودکی من
تاجگذاریِ تهی
This image is a creation of the author's own hand
تاجگذاریِ تهی - ترجمهی The Empty King
منوچهر کازرونی
روزی روزگاری، در گوشهای از جهان و در کشوری دور، خانوادههایی وجود داشتند که از عشق و صدای زندگی پر بودند. و در کنار آنها، خانوادههایی نیز دیده میشدند که با وجود مبلهای گرانقیمت و وسایل لوکس، کاملاً خالی و بیروح به نظر میرسیدند.
در یکی از همین خانوادهها گرانقیمت، پسری بزرگ شد، بی نیاز از خواستههایش. در آن خانه همیشه درها به رویش باز میشدند، غذاها بدون درخواست حاضر بودند و فرش زیر پایش همیشه چشمانداز بود. او پیش از آنکه نیازی حس کند، همیشه دستهایی برای خدمتگزاری به او حاضر بودند. در آن خانه، همه چیز با دقت انجام میشد؛ همه چیز جز حضور و مهر واقعی والدین مشغول به کار.
پدرش مدام مشغول به کار و مادرش در ظواهر دنیوی غرق بود. انان مدام در حال تغییر و درخشش و جمعآوری ثروت و جواهرات بودند ولی هرگز در خانه برای فرزند حضور نداشتند. و کسی به قلب او راه پیدا نمیکرد.
پسر بزرگ شد؛ بدون مانع، بدون لمس روحی. برای او، آزادی عمل بدون شرط و قید در اولویت بود و هرگز او به دنبال معنا نرفت. برای او قدرت به راحتی به دست می آمد، اما هدف برای زندگی هیچگاه برای او آشکار و پیدا نبود.
بنابراین، او درس خطرناکی آموخت که نمی بایست می آموخت، بدون اینکه کسی آن را به او یاد داده باشد: بی مسئولیتی جهت عواقب کارهایش، و احساس استثنا بودن در میان مردم.
در مدرسه، او با دیگران ارتباط برقرار نمیکرد؛ آنها را طبقهبندی میکرد. بدون دلیل یا تفکر، تنها بر اساس غریزهای، تصمیم میگرفت. و در آن فضای خالی ذهن که باید جای تفکر باشد، بیرحمی خانه کرد.
او کوچکترین نوع قدرت را کشف کرد؛ قدرتی بدون نیاز به زور: یک نگاه یا یک کلمه برای کوچک کردن دیگران کافی بود. برای او این کار به سرگرمی بدل شد بود، مثل تحقیر دیگران که در قالب بیتفاوتی او جا میگرفت.
هیچکس نمیخواست به او نزدیک شود، بسیاری سکوت میکردند. برای او، سکوت معنای تأیید داشت.
قد کشید، قوی شد، ظاهری تأثیرگذار پیدا کرد، اما درونش خالی بود. جایی برای انسانی دیگر در او نبود؛ نه برای درد، نه برای کرامت، نه حتی برای وجودشان، مگر اینکه سودی داشته باشند. آدمها برای او به اعداد تبدیل شدند؛ ثروت معیار سنجش او شد، و اطرافیان بدون دلیل کنار گذاشته میشدند. کسی اشتباهاتش را نمیگفت، کسی در برابرش نمیایستاد، کسی راه دیگری به او نشان نمیداد. و این شد که او از دیگران فاصله گرفت.
او برای خود دنیایی ساخت که کوچک بود تا کنترل کند، کمعمق بود تا درک کند؛ دنیایی که در آن همیشه حق با او بود، زیرا اجازه نمیداد چیز دیگری وجود داشته باشد.
دنیای بیرونی ناخواسته و ناگزیر او را شناخت، نه برای آنچه بود، بلکه برای آنچه داشت. متاسفانه در جهانی که گوش دادن فراموش شده، ثروت با صدای بلند سخن میگوید. مردم در او اعتماد به نفس بیش از حد دیدند و نامش را قدرت گذاشتند. دوری گزیدن را نظم و انضباط نامیدند. خالی بودن او را صراحت و شفافیت خواندند.
و چنین شد که مردم چشم بسته، بر سر او تاج گذاشتند و او را به عنوان رهبر کشور برگزیدند.
اما چگونه میتوان مردی را انتخاب کرد که کسی واقعاً او را نمیشناسد؟
چگونه میتوان به صدایی اعتماد کرد که هرگز به کسی گوش نداده است؟
او هرگز میان مردم راه نرفته بود، کنارشان نایستاده بود و بارشان را لمس نکرده بود، اما با این حال، بالا رفت.
او حکومت کرد. ابتدا همه چیز پایدار به نظر میرسید، اما اندکزمانی بعد فرو ریخت. غذا کمیاب شد، نه به خاطر نبود، بلکه به دلیل برنامهریزی و تجارت نادرست. شغلها از بین رفتند، نه به خاطر کمکاری، بلکه به دلیل درک نکردن ارزش کارگران زحمتکش و افراد تحصیلکرده. صداها خاموش شدند، نه به دلیل ناپدید شدن حقیقت، بلکه برای آسانتر شدن کنترل و حقیقت تبدیل به جرم شد.
سپس جنگ رسید، نه تنها در داخل مرزها، بلکه فراتر از آنها. و وقتی انسانها حس نشوند، به راحتی حذف میشوند. زندگیها به عدد بدل شدند، رنجها دیگر دیده نشدند، و مرگ پذیرفتنی شد. بسیاری از انسانها از دست رفتند.
حالا، زمانی که دیر شده، میپرسیم: مقصر کیست؟
کودکی که هرگز به او انسان بودن نشان ندادند؟
والدینی که همه چیز دادند، جز خودشان؟
مدرسهای که ذهنش را آموزش داد، اما روحش را رها کرد؟
جامعهای که ثروت را دید و دیگر سوالی نکرد؟
پاسخ دشوارتر از آن است. یک کودک پوچی نمیآفریند؛ بلکه آن را به ارث میبرد. خانه ممکن است همه چیز فراهم کند، اما باز هم فرزند را خالی رها کند. مدرسه ممکن است آموزش دهد، اما انسانی بیهویت بسازد. جامعهای که ثروت را با ارزش اشتباه میگیرد، روزی در برابر ساختههای خود زانو خواهد زد.
یک پسر به تنهایی بالا نمیرود. او با نبودنها، سکوتها و لحظاتی که او را میسازند یا نمیسازند، بالا کشیده میشود.
در نهایت، آنچه شکست او نامیده میشود، بازتاب فاجعهای بزرگتر است. تراژدی واقعی، پادشاه شدن او نیست؛ بلکه تراژدی آن است که یک جامعه با بی آگاهی تاج پادشاهی بر سر او گذاشت.
برای خواندن مجموعهی تار و پود اندیشههایم (Tapestry of My Thoughts) روی لینک زیر کلیک کنید: https://sites.google.com/view/johnkaz
Click on the link https://sites.google.com/view/johnkaz to explore Tapestry of My Thoughts
Medium Readers
Click on the link https://medium.com/@iselfschooling to explore Tapestry of My Thoughts