معصومیت رؤیاهای کودکی من
زخمهای ناگفته
زخمهای ناگفته
معصومیت رؤیاهای کودکی من
زخمهای ناگفته
زخمهای ناگفته
This image is a creation of the author's own hand
زخمهای ناگفته - ترجمهی Unspoken Wounds
منوچهر کازرونی
روزی روزگاری، در جایی دور از هیاهوی شهرهای پرآشوب، خانوادهای در آرامشی عمیق زندگی میکردند؛ آرامشی از آن جنس که نیازی به دیده شدن ندارد تا احساس شود. روزهایشان ساده میگذشت و شبهایشان نرم و آرام بود، و در میان همهچیز، عشقی بیصدا اما پیوسته جریان داشت.
آنها پسری داشتند؛ مهربان و سرشار از مهر. او بزرگ شد؛ از گهوارهی معصومیت گذشت، در مسیر دانایی قدم گذاشت و سرانجام به مردی تبدیل شد که با تلاش و آموختن، فراتر از مرزهای دنیای کوچک خود رشد کرده بود. وقتی زمان رفتن فرا رسید، برای کار و زندگی، راهی شهری دیگر شد.
اما زندگی به ما میآموزد که فاصله، همیشه به معنای جدایی نیست.
هرچند از والدینش دور بود، اما دلش هرگز فاصله را نیاموخت. تقریباً هر روز با آنها تماس میگرفت؛ از مسیر کار، از آشپزخانهی خانهاش، از لحظههای کوتاه آرامش یا حتی از هجوم یک فکر ناگهانی. او زندگیاش را با آنها قسمت میکرد.
والدینش نیز هر روز در انتظار صدای او بودند. این تماسها، آهنگ زندگیشان شده بود؛ تسکینی برای خستگی سالها و بهانهای برای لبخند. اگر روزی تماس نمیگرفت، سکوت خانه با نگرانی پر میشد—چرا امروز زنگ نزد؟
با این حال، با امید زندگی میکردند؛ با این باور ساده که فردا حتماً تماس خواهد گرفت. و وقتی فردا میآمد و تلفن زنگ میخورد، جهانشان دوباره روشن میشد.
عشق میانشان آنقدر زنده و عمیق بود که فاصله معنای خود را از دست داده بود. والدین، خسته از سالها تلاش و درگیر بیماری، در آستانهی آخرین فصل زندگی، نیروی خود را از شنیدن صدای او میگرفتند.
اما زندگی، حتی محکمترین پیوندها را نیز میآزماید.
لحظاتی هم بود پر از دلخوری—فرصتهای از دسترفته، کلمههایی که تلخ گفته شده بودند، و شکستهایی که هیچکس انتظارشان را نداشت. و او، مثل بسیاری از ما، اینها را با والدینش در میان میگذاشت.
میگفت حقوقم را زیاد نکردند. میگفت کارتم را قبول نکردند و برای ثبتنام در باشگاه از من حساب بانکی خواستند. میگفت با من ناعادلانه رفتار شد. میگفت مرا کنار گذاشتند.
والدینش با درک و صبوری گوش میدادند. آنها آنقدر زندگی کرده بودند که بدانند سختی، بخشی از ریتم زندگی است. دردِ او آنها را نمیآزرد؛ آنچه دلشان را ناآرام میکرد، چیزی بود که بعد از آن میآمد.
او میگفت من هم همان کار را با آنها میکنم. میگفت محوشان میکنم. میگفت کاری میکنم تاوانش را پس بدهند.
آنها پسرشان را خوب میشناختند. میدانستند دلش نرم است و حرفهایش همیشه از روی نیت واقعی نیست. با این حال، مثل همهی والدین، نگران میشدند. چرا که عشق، ذهن را وادار میکند چیزهایی را تصور کند که دل آرزو دارد هرگز اتفاق نیفتد. آن کلمات—که از سرِ ناراحتی و در لحظه گفته میشد—آرام و پیوسته در ذهنشان تکرار میشد.
و جهانی که از میان اخبار و داستانها میدیدند، این نگرانی را بیشتر میکرد. خشونت، خشم و اتفاقهای ناگهانی، کمکم به خیالشان راه پیدا میکرد و جای آن آرامش ساده را با دلواپسیای خاموش عوض میکرد.
زمان گذشت، همانگونه که همیشه میگذرد.
روزی رسید که تماسها قطع شد. والدین از این جهان رفتند؛ شاید در آرامش، شاید با نگرانیهای کوچکی که هرگز نگفتند. شاید با عشقی کامل، یا شاید با پرسشهایی که در دلشان باقی ماند.
و پسر ماند.
اکنون گاهی در سکوت با آنها حرف میزند، انگار هنوز آن سوی خط هستند. از روزهایش میگوید، از فکرهایش، از همان چیزهای سادهای که زمانی با شوق تعریف میکرد. اما حالا چیزی تغییر کرده است. دیگر خبری از خشم نیست. دیگر از انتقام سخنی نمیگوید. صدایش آرامتر شده؛ پر از مهربانی، پر از عشق، پر از همان آرامشی که آرزو داشت زمانی بیشتر به آنها هدیه دهد. و شاید… هنوز هم شنیده میشود.
و آنچه باقی میماند، پاسخها نیست؛ بلکه پرسشهایی است که آرام و ماندگار در درون ما شکل میگیرد.
آیا تا به حال مکث کردهایم و اندیشیدهایم کلماتی که بر زبان میآوریم، دیگر فقط متعلق به ما نیستند، بلکه باری میشوند بر دوش کسانی که دوستشان داریم؟
آیا میتوانیم یاد بگیریم رنجهایمان را بگوییم، بیآنکه آنها را به سنگینی بر دل عزیزانمان تبدیل کنیم؟
چگونه میتوانیم به فرزندان خود بیاموزیم قدرت واقعی در صبوری و عشق است، نه در خشم و واکنش، و چگونه نشان دهیم وقتی به آنچه در دیگران نمیپسندیم تبدیل میشویم، آرامآرام خودمان را گم میکنیم؟
در پایان، این اندیشه در دل میماند که چه چیزی ارزشمندتر است: آنچه به دست آوردهایم یا آرامشی که از خود به جا گذاشتهایم؟
و زمانی که اندوه، همانگونه که همیشه میرسد، به سراغمان میآید، آیا ما را به جلو میبرد یا با حسرت انتخابهای متفاوت تنهایمان میگذارد؟
زیرا روزی، بیتردید، تماسها قطع خواهد شد… و آنچه باقی میماند، تنها کلماتی است که برای بهجا گذاشتن انتخاب کردهایم.
برای خواندن مجموعهی تار و پود اندیشههایم (Tapestry of My Thoughts) روی لینک زیر کلیک کنید: https://sites.google.com/view/johnkaz
Click on the link https://sites.google.com/view/johnkaz to explore Tapestry of My Thoughts
Medium Readers
Click on the link https://medium.com/@iselfschooling to explore Tapestry of My Thoughts