معصومیت رؤیاهای کودکی من
نشانِ اتهام
معصومیت رؤیاهای کودکی من
نشانِ اتهام
This image is a creation of the author's own hand
نشانِ اتهام - ترجمهی The Mark That Accuses
نویسنده: منوچهر کازرونی
روزگاری در جنگلی پهناور، جانوران با آرامشی ساده زندگی میکردند. از مورچههای کوچک تا شیرهای نیرومند، همه در کنار هم بودند. هیچکس خود را برتر از دیگری نمیدانست و هیچ موجودی ادعای برگزیدگی آسمانی نداشت. قانون جنگل ساده بود: همزیستی، نه اطاعت کورکورانه.
اما روزی یک گرگ آمد و همهچیز را دگرگون کرد.
او ادعا کرد که از سوی آسمان انتخاب شده است. میگفت قدرتش هدیهی سرنوشت است، نه حاصل خواست دیگران. اعلام کرد که جنگل دیگر متعلق به ساکنانش نیست، بلکه به ارادهای مقدس تعلق دارد؛ ارادهای که فقط خودش آن را میفهمد. گرگ دیگر به اطاعت قانع نبود؛ او پرستش میخواست. قانونها را فرمان میداد، نه اینکه دربارهشان گفتوگو کند. باورهایش را آنقدر تکرار کرد تا در نگاه برخی، رنگ تقدس گرفت.
در آغاز، جانوران سکوت کردند. گمان میکردند سکوت، سپری است برای در امان ماندن. اما سکوت، آرامآرام حقیقت را زیر خاکستر پنهان کرد.
سالها گذشت و اندوه در عمق جنگل ریشه دواند. آوازها خاموش شدند، بازیها از یاد رفتند و گرسنگی آهسته همهجا را فرا گرفت. کرامت موجودات کمرنگ شد و حتی درختان، از ترسِ سکوت، طراوت و سرسبزی خود را از دست دادند.
سرانجام، سکوت شکست؛ نه با فریادی هولناک، بلکه آرام، بیسلاح.
از مورچه تا شیر، همه با دستهای خالی و صداهایی فروتن گرد هم آمدند. خواستهشان عجیب نبود؛ آنها عدالت میخواستند، حقِ نفس کشیدن بدون ترس، و زندگی بدون زانو زدن.
اما گرگِ بیرحم، غرق در دکترین خیالی خود، نیروهای مسلحش را برای سرکوب جانوران بیدفاع بسیج کرد. جنگل در سوگ فرو رفت. در یک روز، بیش از بیست هزار موجود بیگناه جان باختند. والدین برای نجات فرزندانشان بر خاک افتادند و کودکان با نام پدر و مادرهایی جان دادند که دیگر پاسخی نمیدادند. خانوادهها در چشمبرهمزدنی محو شدند و جایی که لحظهای پیش صدای خنده و آواز بود، پر از پیکرهای بیجان شد.
جنگل در خاموشی سرخ شد.
گرگ فرمان فراموشی داد. سوگواری و اندیشیدن به این جنایت، خیانت و دشمنی با او نام گرفت. برگها را بر پیکرها ریختند و خاک را بر حقیقت فشردند تا همهچیز زیر خاکستر پنهان بماند. سکوت به قانون تبدیل شد و حتی عزاداری برای عزیزان، جرم شمرده شد.
پس از آن کشتار هولناک، گرگ با آرامشی دروغین سخن گفت. قتلعام را ارادهی الهی نامید و ادعا کرد آسمان از صداهای اعتراض آزرده شده است. با وقاحت هشدار داد که جانوران خوششانس بودهاند که فقط این تعداد کشته شدهاند. آنقدر این دروغها را تکرار کرد تا بیرحمیاش عادی جلوه کند.
اما حقیقت هرگز نیازی به فریاد ندارد.
جانوران راه دشوارتر را برگزیدند: یادآوری. آنها تصمیم گرفتند اشتباه سکوت، بیتفاوتی و انکار را تکرار نکنند. حقیقتِ دفنشده را زنده نگه دارند.
پس پیشانیهای خود را به نشانی آشکار علامتدار کردند؛ برای سوگواری از دسترفتگان. این نشان، صرفاً یک نماد نبود؛ سندِ جنایتی ناعادلانه بود. سندی آغشته به خونِ پسران، دختران، والدین و دوستان. تبار هایی که در چند ساعت نابود شده بودند، در همین نشان زنده ماندند. این نشان، فریادِ بیعدالتی بود؛ نشانهی دردی که خاموش نمیشد و کرامتی که به یغما رفته بود.
هر نشان، یک اعتراض بود.
هر نشان، یک "نه" قاطع.
هرجا جانوران میرفتند، اندوه روبهروی قدرت میایستاد. چهرهها به شاهدان جنایت بدل شدند. رودها فقدان را بازتاب دادند و درختان دیگر نتوانستند چشم برگردانند. جنگل زبانی تازه آموخت؛ زبانی که با زخم نوشته شده بود. شبها، والدین نام عزیزانشان را در هوا زمزمه میکردند تا فراموش نشوند. جوانان خاطراتی را حمل میکردند که از سنشان سنگینتر بود. تاریخی که گرگ میخواست دفن کند، دوباره نفس کشید و پرسشی بیرحم در جنگل پیچید: "کدام عدل الهی کشتار بیگناهان را میطلبد؟"
گرگ کوچک شد؛ ناتوان و حقیر. نه با جنگ، بلکه با فروپاشی باورهای دروغینش.
جانوران آنچه را دفن شده بود، بیرون کشیدند. نامهایی را فریاد زدند که قدرت میخواست پاک کند. با هر حقیقتی که گفته میشد، ترس ضعیفتر و حافظه نیرومندتر میگردید. سرانجام، فرمانهای گرگ در خلأ پژواک یافت و یارانش او را تنها گذاشتند.
زمان کاری را کرد که قدرت از انجامش ناتوان بود. راهها باز شدند و آوازها بازگشتند؛ آوازهایی که شاید شاد نبودند، اما استوار بودند. جنگل حاکمی را با حاکمی دیگر عوض نکرد؛ بلکه با رد دروغ، تعادل را بازگرداند.
این پیروزی واقعی بود. نه تختی فرو ریخت و نه تاجی شکست؛ فقط حقیقت ماند. و حقیقت برای ستمگران مرگبار است. گرگ شکست خورد، چون آیین دروغینش با زنده ماندن حافظه میمیرد.
و جنگل، بهجای پاسخ، پرسشهایی بر جا گذاشت که فراموش نمیشوند:
کجا سکوتِ ما به همکاری با ظالم تبدیل میشود؟ چند قربانی دیگر لازم است تا بفهمیم سکوت دیگر انتخاب نیست، جرم است؟
چرا خونِ ریختهشده را نظم الهی مینامیم؟ زمین تا کی باید سرخ شود تا بفهمیم این آرامش نیست، خفقان است؟
نشانِ ما چیست؟ وقتی خشونت لباس تقدس میپوشد، با چه نشانهای ثابت میکنیم که هنوز بنده نشدهایم؟
تا کی میتوانیم ادای بیخبران را درآوریم؟ از کنار چند گور بینام باید بگذریم تا اعتراف کنیم که ذاتِ گرگ را سالها پیش شناخته بودیم؟
بهای حقیقت را میپردازیم یا به آن پشت میکنیم؟ وقتی گفتنِ واقعیت هزینه دارد، آیا حاضر به ایستادن هستیم؟
و فراموشیِ ما چه پیامی دارد؟ اگر زنده نگهداشتن حافظه یعنی مقاومت، پس وقتی فراموش میکنیم، آیا در حال تسلیم شدن نیستیم؟
برای خواندن مجموعهی تار و پود اندیشههایم (Tapestry of My Thoughts) روی لینک زیر کلیک کنید: https://sites.google.com/view/johnkaz
Click on the link https://sites.google.com/view/johnkaz to explore Tapestry of My Thoughts
Medium Readers
Click on the link https://medium.com/@iselfschooling to explore Tapestry of My Thoughts