*
یک بار اسم زنی را که سالها پیش برایش نوشته بودم، با چند شکل مختلف در اینستاگرام جستوجو کردم. اسم کوچک، نام خانوادگی. اسم کوچک با خط، اسم کوچک با دو خط، با نقطه، با عدد
.سه نفر پیدا شدند. هیچکدامشان، او نبود
**
همیشه شخصیتهایی هستند که حتی یکبار هم ندیدمشان، اما سالهای زیادی با آنها زندگی کردم. با بعضی صبحانه میخورم. با بعضی دیگر میخوابم. حتی یکی از آنها را کشتم
.چند هفته دربارهی مرگش نوشتم و در مراسم خاکسپاریش با یک دستهگل پژمرده شرکت کردم. دستهگلی که خودم از قبل پژمردهکرده بودم
***
در یک دفترچهی یادداشت، سه ماه با هم بودیم
.زیر یک جلد، تازه فهمیدیم که چقدر شبیه همیم
.فقط کافی بود بنویسم
دوستت دارم
.تا او بشنود
یا فکر کنم او را دوست دارم
.و او بفهمد
.اگر نمینوشتم
.مریض میشد
.رنگ و رویش سفید شده بود
مثل کاغذهای مچاله
.یادم میآید یکبار سرما خورد
،برایش چای دم کردم
،تقریباً بخش پایانی پاراگراف بود
.وقتی که مینوشتم دستم داغ شده بود و عرق میکرد
،هر کلمه حالش بدتر میشد و سرفه میکرد
.روی پیشانیاش چند برگهی تر گذاشته بودم
.تا صبح هذیان میگفت
.دستم را گرفته بود، محکم
،وقتی که خوابش برد
.دست از نوشتن کشیدم
****
.عشق آخرین چیزی است که به این شخصیتها اضافه میکنم
.این یکی از دروغهایی است که نویسندهای مثل من برای ادامهی نوشتن به آن احتیاج دارد
.هر بار که دربارهی واقعیت مینویسم، بیشتر از همیشه دروغ میگویم
،تا الان سه بار عاشق شدم
،سه بار دروغ گفتم
.و سه بار اعتراف کردم
*