.سارا صدا میزد من را
.اسمم در دهان او مرتبتر بود
.نمیدانم چطور توضیح بدهم
اما سارا طوری صدایم میکرد که انگار نسخهی بهتری از من را
.میشناخت
.همین آزارم میداد
.گاهی از روی صندلی بلند میشد و میآمد کنار میزم
نه برای پرسیدن
.برای ایستادن
اما پرسش واقعی اینجا بود
.اینکه چرا آدمی مثل او هنوز با آدمی مثل من حرف میزند
.صورتش را هیچوقت کامل ندیدم
.نور اجازه نمیداد
.همیشه بخشی از او زودتر از بخش دیگر به چشم میرسید
.انگار روی سرش سطلی از رنگ خالی کرده بود
.من اما بیشتر به خودم نگاه میکردم
به انعکاسم در مانیتور خاموش خاکستری
.به مردی که وقتی سارا نزدیک میشود صافتر مینشیند
.کمتر فحش میدهد
.سیگار بعدی را دیرتر روشن میکند
.و ناگهان علاقهمند میشود که عمرش را هدر ندهد
.فکر میکنم عاشق او نبودم
.عاشق آن مرد بودم
.همان که چند دقیقه در روز ظاهر میشد
.همان که سارا او را باور داشت
.گاهی میترسم تمام این ماجرا یک دیوانگی طولانی مدت بوده باشد
.شاید سارا هیچوقت چیزی در من ندیده بود
.شاید فقط مؤدب بود
.شاید فقط حوصلهاش سر میرفت
.سال ها گذشته نه سال های واقعی
. بلکه سال هایی که واقعا از دست داده ام
سارا صدا می زند مرا
هنوز
و مردی دیگر در من
.آرام متولد می شود