صفحه نخست - Home

 

به نام خداوند جان و خرد

 

چهارشنبه 12 آبان 1395

 

ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران

جناب آقای دکتر حسن روحانی

 

با سلام و احترام

 

برخی سیاست های کلی دولت فهیم و فرهیختۀ شما، پیروی نه چندان آگاهانه و نظارت شده از مناسباتی در حاکمیت سیاسی ایران عزیز است، که از منظر تخصصی ما به صلاح و مصلحت نظام جمهوری اسلامی و دولت توانمند شما نیست. در نتیجه به عنوان مجموعه ای تخصصی در عین حال مدنی و حرفه ای، لازم دیدیم چند مورد را با شما در میان بگذاریم. به امید آنکه تدبیر شود. از منظر ما روشن است، امید به تدبیر امور، سرمایه ای است که این دولت برآن پای فشرده و به نظر ما در حد توان اش با همه مشکلات، بطور کلی موفق عمل نموده است. آنچه در این نوشتار مطرح می شود، مطالبات تخصصی و راهکارهای عملی از دیدگاهی تخصصی است.

از دولت دوم سازندگی که نظریۀ تلفیق گردشگری و میراث فرهنگی در ساختار حاکمیتی ایران مطرح و در نهایت در مجلس ششم تصویب و در دولت اصلاحات مقارن با اواخر مجلس ششم به اجرا درآمد، همگرایی یاد شده از سازماندهی ساختاری بهره ای بسنده نبرده بود. دولت شما در این زمینه، اضافه بر میراث درخشان دولت اصلاحات، میراث دار بی مهری ها و تخریب های بنیان برافکن دولت های مهروروزی نیز بود. انتظار ما به عنوان بخشی تخصصی (باستان شناسی) فعّال در زمینۀ میراث فرهنگی این بوده و هست که همانند سازمان مدیریت و برنامه ریزی بازبینی ساختاری و بینادی در سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری توسط دولت شما انجام گردد. امروز شفاف و بی پرده می توانیم بیان کنیم که نه تنها این انتظار برآورده نشده، بلکه برعکس، سنت "حیاط خلوت بودن" سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری در این دولت هم تداوم یافت. این سنت سیاسی و فرهنگی نسنجیده، موجب بی ثباتی مدیریتی در این سازمان شد و مدیریت های غیر تخصصی در این حوزه در کنار عدم نیاز به رای اعتماد از مجلس شورای اسلامی بر بحران این سازمان افزوده است. اکنون در دولت تدبیر و امید ریئسی برای سازمان و معاونی برای ریاست جمهوری وقت، نمی شناسیم که پس از پیشنهاد به مجلس و دریافت رای عدم اعتماد بر کرسی ریاست سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری ننشسته باشد! این یعنی تداوم سنت " حیاط خلوت بودن" سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری که در دولت های مهرورزی به اوج خود رسیده بود و البته ریشه در دولت اصلاحات داشت (توضیح بیش از این در این زمینه زیره به کرمان بردن است).

پیشنهاد مشخص ما به عنوان مجموعه ای تخصصی، حرفه ای و البته مدنی، پیشگیری از تداوم سیاست زدگی با انتصاب مردان سیاسی در موقعیتی به عنوان معاون ریاست جمهوری است که بیشتر موقعیتی تخصصی و فرهنگی تاریخی همچنین اقتصادی- اجتماعی است. بخش "میراث فرهنگی" سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری بخشی به نهایت حساس و تخصصی است. حساس از این نظر که سرمایه های برگشت ناپذیر فرهنگی بوسیله این بخش حاکمیت سیاسی صیانت می شوند. چنانکه نارسایی در این زمینه باشد، صدمات جبران ناپذیر وارد می آورد، چراکه نمی توان به گذشته بازگشت و آثار باستانی و تاریخی برای دوره ای یا منطقه ای تولید کرد! بخش صنایع دستی با هدف بهره برداری های بهینه و کاربردی و رونق تولیدات فرهنگی "هویت بخش" و شناسنامه دار به میراث فرهنگی در ساختار سیاسی و حاکمیتی اضافه شد. اما به نظر می رسد این ترکیب تا این زمان موفق، پویا و نتیجه بخش عمل ننموده است. بخش گردشگری خصوصاً در گردشگری فرهنگی- اجتماعی، در کنار رویکرد اقتصادی عموماً کارکرد بین نسلی نمودن و معرفی فرامنطقه ای میراث فرهنگی را نیز برعهده دارد. به نظر می رسد این مهم نیز در سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری مغفول مانده است. انتظار ما این است که در کمتر از یکسال باقیمانده از دولت تدبیر و امید، با تدبیر و بررسی تخصصی و بوسیله نیروهای متخصص با دیدی فراخ و فراحوزه ای از دو منظر دورنی ( یعنی در نسبت های ساختاری دورن سازمانی و مناسبات بین بخش های مختلف) و برون سازمانی (یعنی در مناسبات کلیت ساختار سیاسی و حاکمیتی ایران) میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری به گونه بازبینی و بازپیرایی شود که کارگرد بهینه و تخصصی و در عین کاربرد جهانی اش را پیدا نموده و از وضعیت " حیاط خلوت بودگی" سیاسی، خارج شود. به نظر می رسد دولت توانمند شما با موفقیت هایی مانند برجام در مقیاس جهانی و مهار تورم در مقیاس ملی توانایی این مهم را دارد و می تواند بازبینی ساختاری در زمینه میراث فرهنگی صنایع دستی و گردشگری را به گونه ای پیش ببرد که سکوی پرتاب و نقطه قوتی در سوابق خود در این زمینه برای همیشه درج کند.

با احترام

جامعۀ باستان شناسی ایران 





چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۵

سپیده سعیدی

عضو و سخنگوی هیئت مدیره جامعه باستان شناسی ایران


مفهوم پایداری در باستان شناسی ایران

در شماره جدید ماه اوت مجله آرکئولوژیز (باستان شناسی‌ها/Archeologies) مقاله‌ای از جان کارمن (2016 Carman) در باره مفهوم پایداری (Sustainability) در باستان شناسی منتشر شده است. نویسنده ارتباط این مفهوم با باستان شناسی را از جوانب مختلف بررسی کرده است. با توجه به اهمیت زیاد مفهوم پایداری در عصر حاضر فکر کردم بیان نکات عمده این مقاله و همچنین تأمل درباره جایگاه مفهوم پایداری در باستان شناسی ایران و نیز دعوت دیگر اعضا جامعه باستان شناسی ایران به توجه، تفکر و ابراز نظر درباره این موضوع مهم مفید خواهد بود.


نویسنده درابتدا مفهوم پایداری را تعریف می کند و به اختصار شرح می‌دهد که چگونه این مفهوم از علوم زیست شناسی و اقتصاد به دیگر حوزه ها و به‌خصوص  علوم انسانی راه یافته است. پایداری به معنی توانایی یک سیستم به بازتولید خود است. اجزا یک سیستم عمری محدود دارند و بعد از مدتی از بین می‌روند، اما بازماندگانی از خود برجای می‌گذارند که تضمین کننده ادامه بقای سیستم هستند. این فرایند مثل چرخه طبیعت در زیست شناسی و یا تولید ثروت از سوی اجزا مختلف یک نظام اقتصادی است که در صورت سلامت و پایداری سیستم منجر به تولید ثروت بیشتر و بقای همیشگی آن  می شود. در یک نظام پایدار همه اجزا در هارمونی با یکدیگر همکاری دارند.

در باستان شناسی مفهوم پایداری را از دو منظر می‌توان در نظر گرفت:

۱- موادی که باستان شناسان روی شناسایی و مطالعه آن تمرکز می‌کنند مانند سایت ها، دست سازها و مواد فرهنگی، بناها و چشم اندازها،

۲- روند مطالعه و کار باستان شناسان برای شناخت گذشته از راه مطالعه این مواد.

مشکل عدم پایداری از منظر نخست، یعنی مواد مطالعاتی تقریباً شناخته شده است. مواد باستان شناسی تولید مثل نمی‌کنند و تعداد آن‌ها نامحدود نیست. کاوش باستان شناسی ناگزیر به معنی از بین بردن بخش قابل توجهی از این مواد محدود است. با این حال بعضی از باستان شناسان (مانند هولتورف  1998,2001Holtorf) عقیده دارند که در‌واقع باستان شناسان با انجام مطالعه و روند کاری خود دائماً در حال ایجاد مواد جدید و گروه های فرهنگی  جدید برای مطالعه هستند. به وجود آمدن تخصص‌ها و رشته‌های جدید در باستان شناسی مانند باستان شناسی صنعتی، باستان شناسی درگیری و میدان جنگ، و باستان شناسی معاصر در‌واقع تلاش‌هایی برای اضافه کردن مواد جدید فرهنگی  برای مطالعه در باستان شناسی هستند. متأسفانه در ایران تلاش‌هایی از این دست معمولاً با استقبال مواجه نمی‌شوند و به دلیل حضور تفکر سنتی در تعریف مواد مورد مطالعه در باستان شناسی ایران  موارد محدودی  از این نوع پژوهش ها یا با سخره مواجه شده‌اند و یا اصلا جدی گرفته نشده‌اند (برای مثال پژوهش پاپلی و همکاران در زیرزمین مخفی دانشگاه بو علی سینای همدان Papoli et al. 2013). تعداد محوطه های تاریخی و پیش از تاریخی در ایران محدود است و در نهایت پایداری باستان شناسی ایران تنها از راه گسترش حوزه تعریف مواد فرهنگی قابل مطالعه تأمین می شود. تعریف و اجرای روش‌های مطالعاتی جدید برای دستیابی به انواع جدیدی اطلاعات از مواد فرهنگی سنتی هم یکی دیگر از راه حل‌های گسترش پایداری در مواد باستان شناختی است ( مثلاً مطالعه اطلاعات مربوط به دی.ان ای و...)

پایداری باستان شناسی از منظر دوم یعنی باستان شناسی به عنوان یک روند و فعالیت به خاطر فراتر بودن و گستردگی‌اش از اهمیت بیشتری برخوردار است. از این نظر پایداری باستان شناسی در ایران را می توان از سه جهت مورد بررسی قرار داد:

۱- آموزش باستان شناسی در دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی. نگاهی اجمالی به این حوزه حاکی از عدم پایداری آن است. رشد بیش از اندازه گروه‌های باستان  شناسی به‌خصوص در شعبات دانشگاه‌های آزاد و غیر انتفاعی منجر به جذب کاذب تعداد زیادی نیروی جوان به این رشته شد که در نهایت به دلیل عدم وجود امکان برای ادامه فعالیت به کارهای دیگر روی آورده و از باستان شناسی فاصله گرفته اند. بی‌شک این نظام آموزش سیستمی نبوده که بتواند خود را باز تولید کند و بسته شدن تعداد زیادی از این گروه‌های اموزشی در سال‌های اخیر حاکی از عدم پایداری این نظام است. اما با این وجود همچنان جذب دانشجویان باستان شناسی خارج از ظرفیت کاری در این رشته به نظر می رسد. دانشگاه ها و موسسات آموزشی برای سال تحصیلی ۹۵-۹۶ حدود ۱۲۰۰ نفر دانشجوی کارشناسی جذب می کنند[۱].  صدور بی رویه مجوز برای تاسیس این گروه‌های آموزشی بدون وجود زیرساخت های لازم، مانند تجهیزات و نیروی انسانی کارآمد، شبیه ساخت بی رویه سدها در چند دهه اخیر بوده که به دلیل نبود آگاهی کافی از پیامد ها ی طرح های توسعه و به خاطر منفعت های زودگذر و یا تفسیرهای غلط و غیر کارشناسی از پیامد های این طرح ها به مشکل خشکسالی در کشور دامن زده است. ناپایداری سیاست‌های محیط زیستی در ایران که البته حدیث مفصلی است که در این یادداشت کوتاه نمی گنجد.

۲- باستان شناسی و ارتباط آن با دولت ( و یا فرای آن حاکمیت) . خوشبختانه و یا متأسفانه، دولت تنها حامی باستان شناسی در ایران است. مدیریت میراث فرهنگی بر پایه حفظ آثار تاریخی، تنها به صرف تاریخی بودن، و یا سرمایه‌گذاری در باستان شناسی با هدف کشف آثار تاریخی بنا شده  است. به یاد دارم که یکی از استادان به نام باستان شناسی  بیشتر اوقات در ابتدای صحبت خود می‌گفت ما نیازی  نداریم کسی را توجیه کنیم که چرا می‌خواهیم پژوهش باستان شناسی انجام بدهیم. ما می خواهیم درباره گذشته بیشتر بدانیم و همین دانستن فقط به خاطر دانستن توجیه کارها و پژوهش های ماست.  تغییر نظام اقتصادی جهانی همراه با روند جهانی سازی ، گسترش وسایل ارتباطات جمعی و  رقابت دولت- ملت‌ها برای به دست آوردن سهم بیشتری از سرمایه این نظام فکری را در سطح جهانی دستخوش تحول عمده‌ای کرده است. دیگر اینکه ‘می‌خواهیم بدانیم برای اینکه دوست داریم بیشتر بدانیم’ حتی در کشورهای ثروتمند غربی دلیل  قانع کننده و کافی برای تخصیص سرمایه ملی  و زمان به فعالیت‌های پژوهشی نیست. در این نظام رقابتی معمولا اولویت با طرح های پژوهشی است که توجیه قانع کننده ای در رساندن نفع جمعی به جامعه داشته باشند. پایداری باستان شناسی در این نظام رقابتی  ( مثلاً در ساختار نظام هزار لایه و پیچیده سازمان میراث فرهنگی صنایع دستی و گردشگری) تنها در صورتی تأمین می‌شود که توجیه اقتصادی، اجتماعی و یا حتی سیاسی قانع کننده ای برای  خود تعریف کند. این  موضوع  در نهایت به مورد سوم  یعنی  چگونگی ارتباط و حضور باستان شناسی با جوامع محلی ختم می شود.

۳- باستان شناسی و نقش آن در جوامع محلی کوچک \ باهمستان . یکی از بهترین رهیافت های افزایش پایداری در حوزه باستان شناسی، توسعه باستان شناسی با رویکرد محلی است.  باستان شناسی با رویکرد محلی با روش‌های مختلف، از جمله برقراری ارتباط نزدیک و آموزش به جامعه محلی، علاقه اعضا این جوامع را به فعالیت های باستان شناسی تضمین می‌کند. علاوه بر این، از طرف دیگر این اطمینان را به آن‌ها می‌دهد که فعالیت باستان شناسی برای جامعه منفعت فرهنگی و همچنین اقتصادی  به ارمغان خواهد آورد. کتاب‌ها و مقالات متعددی درباره مشخصات و تعاریف باستان شناسی با رویکرد محلی (Community archaeology) نوشته شده که  ذکر همه آن‌ها از حوصله این یادداشت خارج است. از میان مطالب مورد توجه این حوزه، بر این نکته تاکید می کنم که  هر طرح پژوهشی که نتواند به این اهداف برسد ذاتاً فعالیتی  ناپایدار است و پس از چندی  محکوم به توقف و فراموشی خواهد بود. مثال‌های محدودی از طر ح های طولانی مدت فعالیت باستان شناسی در ایران وجود دارد که راز پایداری و بقای آن‌ها نه حمایت دولتی بلکه توانایی ایجاد این ارتباط با جامعه و نظام دولتی محلی و تضمین منفعت فرهنگی و اقتصادی طرح است. پروژه کاوش و مرمت در الموت به سرپرستی خانم دکتر چوبک می تواند مثالی از این موارد محدود باشد.

 اگرچه بر اساس قانون، سازمانی مانند میراث فرهنگی در هر شرایطی ، مسئول حفاظت و نگهداری از آثار و محوطه های تاریخی  است، اما  شاید یکی از دلایل ادامه روند تخریب روشمند آثار تاریخی (مثلا تخریب اخیر بافت تاریخی میبد در استان یزد) ‌آن است که باستان شناسی ایران در روزآمد کردن توجیه اهمیت و فلسفه وجودی خود در زمینه حفظ و مطالعه گذشته از طریق آثار تاریخی، چه در اذهان عمومی جامعه و چه در حاکمیت، موفق نبوده است. مقاومت سرسختانه بدون توجیه اقتصادی و فنی، در موارد مربوط به تغییر کاربری  نیز به این موضوع دامن زده است. باستان شناسی ایران چاره‌ای ندارد جز اینکه بپذیرد تغییر کاربری (در صورت اجرای اصولی و کارشناسانه) بخشی از تاریخ حیات هر محوطه ای است. در عصر حاضر،  اصرار بر حفظ اصالت بی قید و شرط، نتیجه عکس خواهدداشت. البته موضوع نگهداری بافت های تاریخی موضوعی فراتر از  تنهاحوزه باستان شناسی است و گروه های  دیگر درگیر شناخت و نگهداری آثار تاریخی نیز باید فهم و برداشت خود در این زمینه را روزآمد کنند.

در نهایت باستان شناسی ایران اگر می‌خواهد جایی در آینده نظام آموزشی، سیاسی و اقتصادی داشته باشد چاره‌ای ندارد جز اینکه  ثابت کند بخش‌های دیگر جامعه خواه ناخواه با آن ارتباط ارگانیک دارند  و یا اینکه دست کم به آن نیاز دارند. چنانچه این ارتباط و نیاز وجود ندارد، نسبت به ایجاد آن‌ها اقدام کند. باستان شناسی برای تضمین پایداری باید بتواند حضور خود و نقشی که  در جامعه بازی می کند را با دلایل منطقی توجیه کند. بنابر این باستان شناسی پایدار در جوامع محلی حضوری فعال دارد و تنها در پی اجرای آموزه های و تبادلات آکادمیک نیست، بلکه تلاش می‌کند تا خود را با خواسته‌ها و سیاست‌های  سیاست گزاران کلان و نیز نیازها و خواست های  جوامع محلی انطباق دهد.



[۱] با سپاس از خانم مهین سعادت برای انتشار این آمار در گروه کندوکاو




شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵

عمران گاراژیان

عضو هیئت موسس و هیئت مدیره سوم جامعه باستان شناسی و استادیار گروه باستان شناسی دانشگاه نیشابور

میراث فرهنگی و دیگران اش[۱] در ایران

امروزه "میراث فرهنگی" بخشی حاکمیتی، مفهومی، اداری اجرایی است. تا زمانی‌ که در سال های اواسط دهۀ ۶۰ خورشیدی، سازمانی وابسته به وزارت فرهنگ آموزش عالی بود، این مفهوم در ساختار حاکمیتی ایران وجود نداشت. در زمان پهلوی دوم، به‌جای سازمان میراث فرهنگی کنونی، یازده مؤسسه/سازمان وجود داشت که طیف گسترده ای از فعالیت های پژوهشی، فرهنگی، هنری و اقتصادی در آنها انجام می شد (نک به مجموعه قوانین و مقرارت ... میراث فرهنگی، ۱۳۷۶ ص ۲-۳). از ترکیب واحدهای یازده‌گانۀ اشاره شده "سازمان میراث فرهنگی" تشکیل شد.

برخی پژوهشگران و دست اندرکاران تشکیل و تاسیس سازمان میراث فرهنگی، احتمالاً به اعتبار مصادیق میراث فرهنگی این مفهوم را تحت عنوان سیاست های میراث فرهنگی در ایران تا اواخر دورۀ قاجار عقب برده اند (حجت ۱۳۸۰). اینکه چنین کاربردی برای مفهوم "میراث فرهنگی" در ساختار حاکمیتی ایران قابل دفاع است یا نه، بحث دیگری است. اما براساس همین رویکرد می توان پیشنهاد کرد که مصادیقی که اکنون میراث فرهنگی خوانده می شود و مسائل حاکمیتی آن (سیاست ها) حداقل از نیمۀ دوم سلسلۀ قاجاریه، مسئله ای حاکمیتی در ایران بوده است. مسئله ای که تا این زمان، با گذشت بیش از دو سده، به "خودی" انحصار دارنده و "دیگرانی" پرشمار و فعّال تبدیل شده است. چنانکه بحث خواهم کرد، میراث فرهنگی مسئله ای حاکمیتی- مدیریتی است که اعمال حاکمیت در آن با خلاءها و گسست های بنیادی مواجه است. منظور از حاکمیتی، (Governmentality) حاکم بودن به تعبیر میشل فکویی آن یعنی "امکان یا ظرفیت کنترل کردن میدان عمل دیگران" است. میدان عمل، در بحث ما موضوع "میراث فرهنگی" شامل سیاست ها و مصادیق در ایران است. ظرفیت های کنترل این میدان عمل به وسیله حاکمیت چیست و چگونه اعمال می شود؟ دیگران چه کسانی هستند؟ چه پیشینه و فرآیند شکل گیری دارند؟ و در میدان عمل با چه کم و کیفی ظاهر می شوند؟ یادداشت حاضر به این پرسش‌ها می‌پردازد.

"میراث فرهنگی" شامل هر "چیز"، " چشم انداز" و "اثری" است که به گذشته تعلق داشته باشد (این وجه میراثی مفهوم "میراث فرهنگی" است) و مربوط و متعلق به انسان و فرهنگ اش باشد. فرهنگ وجه انسانی و البته وجه تمایز انسان هاست و در مفهوم "میراث فرهنگی" تعلق به بشریت را بازنمایی می کند. این تعریف برای مصادیق عینی میراث فرهنگی در عالم واقع است. اضافه بر این از اواسط دهۀ ۶۰ خورشیدی بخشی از حاکمیت نیز به عنوان سازمان میراث فرهنگی خوانده شد که وظایف حاکمیتی در مورد مصادیق یاد شده را برعهده داشته و دارد.

ظرفیت های کنترل میدان عمل میراث فرهنگی بوسیله حاکمیت چیست و این ظرفیت‌ها چگونه اعمال می شود؟ قانون مهم ترین ظرفیت برای اعمال حاکمیت است. حاکمیت از این ظرفیت در ایران تنها به صورت مقطعی بهره برداری کرده است. دهۀ اول قرن حاضر (۱۳۰۵ تا ۱۳۱۲ ه. ق.) مقارن با تصویب قانون عتیقات، اواسط دهۀ ۶۰ خورشیدی که قانونِ تشکیل میراث فرهنگی به تصویب رسید تا اواسط دهۀ ۷۰ خورشیدی اهم مقاطعی هستند که مجلس و قانونگذار در زمینه میراث فرهنگی و مصادیق آن فعال بوده است. اعمال حاکمیت بدون نظارت و کنترل و بهینه سازی قوانین صورت گرفته، تنها شکل اعمال حاکمیت تشکیل سازمانی به نام "میراث فرهنگی" و فعالیت نیروهای انسانی در آن بوده‌است. البته تقریباً هیچ تجزیه و تحلیل تخصصی منتشر شده از این نهاد سازی در ایران وجود ندارد.

شکل دیگری از اعمال حاکمیت به وسیله قانون، نقش غیر مستقیم قانون عتیقات در تأسیس گروه آموزشی باستان شناسی دانشگاه تهران است. آنجا که در این قانون کارشناسان ناظر بر فعالیت های کشورهای خارجی در زمینه عتیقات پیش بینی شده بود، حاکمیت، تاسیس گروه باستان شناسی را پس از تصویب قانون عتیقات در دانشگاه تهران پیگیری کرد (احتمالاً ۱۳۲۵ ه. ش.). قانون از جمله قانون عتیقات نارسایی هایی نیز داشت از جمله مهم ترین آنها حمایت از حفاری های تجارتی بود که موجب تخریب (قانونی) آثار باستانی ایران در مقیاس گسترده شد.

آموزش و اطلاع رسانی، به عبارت دیگر آگاهی بخشی، یکی دیگر از روش های اعمال حاکمیت و مکمل روش های قهری و پلیسی است، که دومی در میراث فرهنگی انجام می شود و اولی عموما مورد غفلت قرار می گیرد.  آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفته نهاد‌سازی مدنی و فعالیت های فرهنگی و اجتماعی است. برخورد قهری و پلیسی در مقیاس محدود و موردی، رایج‌ترین شکل اعمال حاکمیت در موضوع میراث فرهنگی در ایران بوده است. در دو دهۀ اخیر این رویکرد منجر به تأسیس یگان حفاظت از میراث فرهنگی شده که به نظر نگارنده ارزیابی دقیقی از تأثیرگذاری آن وجود ندارد.

البته چنین نیست که فعالیت های مدنی و سازماندهی گروههای مدنی به طور کلی غایب بوده است. این فعالیت‌ها گاه به طور مقطعی به وسیلۀ حاکمیت نیز پیگیری شده است، اما از آنجا که فعالیت مدنی جزء اعمال حاکمیت و به این دلیل بطور مستقیم به حاکمیت مربوط نیست، موضوع بحث حاضر نیست. به عبارتی نهاد سازی مدنی و به صورت از بالایی، مانند تشکیل انجمن های میراث فرهنگی، با رویکرد این نوشتار در حوزۀفعالیت مدنی نیست.

خلاء قانونی و روز آمدنشدن قوانین، و نبود نظارت بر اعمال حاکمیت مهم‌ترین نارسایی ها در موضوع میراث فرهنگی در ایران است. چنانکه می دانید، میراث فرهنگی کماکان در بخشی از معاونتی در سازمان ریاست جمهوری است. این جایگاه، در ساختار حاکمیتی ایران، نظارت قوای قانون‌گذار در حوزه میراث فرهنگی را بسیار دشوار و محدود می‌کند. چراکه در عمل، برای پرسشگری در حوزۀ موضوع کم حساسیتی مانند میراث فرهنگی، مجلس می‌بایست شخص ریاست جمهور را مورد سئوال و استیضاح قرار دهد که این اتفاق بسیار نامحتمل است. "دیگران" در موضوع میراث فرهنگی چه کسانی یا نهادهایی هستند؟ چه پیشینه و فرآیند شکل گیری دارند؟ و در میدان عمل با چه کم و کیفی ظاهر می شوند؟

-    حفاران غیرقانونی یکی از دیگران در موضوع میراث فرهنگی هستند.

-    همۀ نهادهای دولتی و خصوصی فعال در توسعه، آنجا که با مصادیق میراث فرهنگی اصطکاک عمل دارند،  دیگری هستند.

-    متخصصان درگیر با حاکمیت یا منسوب به اُپوزیسیون در دوره های مختلف.

-    متخصصانی که وابسته به کشورهایی هستند که بوسیله حاکمیت متخاصم قلمداد می شوند.

-    رویکردهای تخصصی که در چارچوب سیاست‌های میراث فرهنگی حاکمیت، متعارف و به هنجار قلمداد نمی شوند.

شایع ترین و فراگیرترین "دیگری" در گسترۀ مفهوم و مصداق میراث فرهنگی حفاران قاچاق هستند. ریشه های عتیقه‌جویی در ایران دیرپاتر از میراث فرهنگی و باستان شناسی است. این ریشه و پیشینه، همچنین ناتوانی حاکمیت در اعمال وظایف حاکمیتی در حوزۀ میراث فرهنگی، طیف‌های گسترده ای از فعالیت‌های غیر قانونی با انگیزه های مختلف را شکل داده‌است.رقابت بر سر بهره‌برداری های نامتعارف غیر تخصصی و تجارتی و اقتصادی از آثار باستانی در دوره قاجار از یک سو، واگذاری امتیازهایی به کشورهای خارجی از سوی دیگر، و مهم تر از همه انحصار دولت در بهره‌برداری از میراث فرهنگی بدون برنامۀمشخص برای فرهنگ سازی و استفاده از قدرت به جای برساختن اقتدار در موضوع اعمال حاکمیت موجب شده که میدان عمل حفاران غیرقانونی فراخ‌تر و طیف فعالیت‌هایشان گسترده‌تر از میدان عمل و فعالیت حاکمیت در ایران باشد.

سیاست های میراث فرهنگی در ایران روزآمد نیست و به نظر نگارنده واقعگرا هم نیست. همین موجب شده است، توسعه به هر شکلی در تقابل با میراث فرهنگی ارزیابی شود. به نظر می رسد نهاد‌های دولتی و خصوصی دست اندرکار توسعه، توانمندترین "دیگری" در تعارض با میراث فرهنگی باشد. نگرش غیر‌واقعی و برخورد پلیسی، همچنین نبود فرهنگ سازی در مورد موضوع میراث فرهنگی در ایران موجب شده‌است، مصادیق بسیار ارزشمندی در مورد میراث فرهنگی هر روز در اثر فعالیت های توسعه ای از بین برود بدون اینکه کمترین اطلاعات در مورد آن مستند شود. به نظر می رسد خلاء‌های قانونی همچنین برخورد قهری در این حوزه بیش از هر چیز در نابود شدن سرمایه های‌فرهنگی برگشت‌ناپذیر موثر واقع شده است. از سوی دیگر میراث فرهنگی، محدود به مراکز شهری و پرجمعیت نیست، هر نقطه دور افتاده در سرتاسر کشور ممکن است در گذشته مورد استفاده قرار گرفته باشد. آنگاه که حوزه و توان عمل میراث فرهنگی محدود و عموماً موردی و نقطه‌ای است، آسیب‌های ناشی از توسعه به مواریث فرهنگی بسیار بالاتر خواهد بود.

بطور کلی به نظر می رسد در ایران مصادیق میراث فرهنگی تعریف مشخص و معیارهای عینی ندارند. ذهنیت سنتی هر چیز متعلق به گذشته ای را میراث فرهنگی قلمداد می کند. گاه میراث طبیعی، دقیقاً از میراث فرهنگی تفکیک نمی شود. همچنین نبود اطلاعات پایه و زیربنایی در مورد فهرست آثار، و بدتر از آن، نبود معیارهایی استاندارد برای شناسایی مصادیق میراث فرهنگی، توسعه را به بزرگترین آفت میراث فرهنگی بدل کرده است. در کشورهای درحال توسعه، توسعه، غالباً از نوع تک بعدی و متمرکز بر توسعۀ فیزیکی است و اغلب از توسعۀ فرهنگی و زیرساخت های آن، غفلت می‌شود.

در داخل ایران، گاه از انحصار دولت در فعالیت های مرتبط با میراث فرهنگی بهره برداری سیاسی و حاکمیتی می‌شود. برای مثال فعالیت‌های مربوط به میراث فرهنگی عموماً نیازمند مجوز از این سازمان است و مجوزها لااقل در برهه‌هایی بی معیار و سلیقه ای و سفارشی داده می شد. ممنوع الکلنگ ها مصداق بارز این بحث هستند.

اعمال حاکمیت به صورت نامتعارف تنها به داخل ایران محدود نمی شود: یکی دیگر از "دیگری ها" در میراث فرهنگی ایجاد محدودیت برای متخصصانی است که وابسته به کشورهایی هستند که با ایران رابطه سیاسی خوبی ندارند و برعکس واگذاری پروژه به متخصصان کم توان کشورهایی که رابطه مناسبی با ایران دارند. این جهت‌گیری سیاسی دو طیف از "دیگری ها" را در میراث فرهنگی ایران شکل داده است. میدان عمل این دیگری ها نیز گسترده است چرا که در مقیاس جهانی طیف های بسیار مختلفی از متخصصان و رویکردهای سیاسی و فرهنگی را شکل می دهد.

یکسان سازی و سنت گرایی از خصوصیت های میراث فرهنگی در ایران است که طیف دیگری از "دیگری ها" را در این زمینه ایجاد کرده است. آنجا که به جای مبانی تخصصی، سلیقه و به جای چارچوب های روشمند، اعمال حاکمیت گسترش دارد، رویکردهای تخصصی نوگرایانه در اقلیت و تحت فشار قرار می گیرند. روزآمد نشدن رویکردهای نظری و همچنین روش‌ها موجب ایجاد طیفی از دیگری ها می شود که تعدادشان رو به افزایش است. این طیف از متخصصان، از خلاقیت و نوآوری شان ضربه می خورند، خصوصاً آنجا که سنتگرایان بی معیار در ساختار حاکمیت تصمیم سازان اصلی هستند. علاوه بر این فاصله های بین نسلی، و گاه بین فرهنگی و دوره‌ای مانند شرایط سال های اولیه انقلاب ایران، پدید آورده بود، در شکل گیری این دیگران مؤثر است. بکارگیری نیروهای کم صلاحیت و کم تخصص/کم دانش، حتی اخیراً انتقال بخش هایی از میراث فرهنگی به بیرون از تهران، مصداق سازماندهی دیگرانی در موضوع میراث فرهنگی در ایران است که بارها و بارها با تلفیق و ترکیب بخش های حاکمیتی در ایران به طور عینی در بافت جامعه ایران نمایان شده است.


پیشنهادها

میراث فرهنگی در ایران چه موضوع و چه مصادیق آن، نیازمند استراتژی های تخصصی است. لازم است این استراتژی ها در انحصار حاکمیت یا طیف های تخصصی خاص قرار نگیرد. سطوح بالا دستی در حاکمیت سیاسی ایران آشنایی اندکی با میراث فرهنگی دارند؛ گاه در بخش هایی آن را با باستان‌گرایی دوران پهلوی یکسان می‌پندارند و موضع گیری‌های عمومی و کم و بیش خصمانه ای در قبال موضوعات و مسائل این حوزه در پیش می‌گیرند. در ایران برای میراث فرهنگی چه در مورد مصادیق و چه مفاهیم، تاکنون تعریف دقیقی از مبانی و حوزه عمل از منظری تخصصی- دانشگاهی و غیر بخشی نگر صورت نگرفته است. اکثر فعالیت‌ها در زمینۀمیراث فرهنگی، یا کنش‌ انقلابی در توجیه میراث فرهنگی هستند (نک به حجت : ۱۳۸۰) یا تقابل کنشگرانه و انقلابی در مقابل رویکرد حاکمیت سیاسی پهلوی دوم. در این زمینه پیشنهاد عملی نگارنده ایجاد کارگروه‌های تخصصی در بخش های تاثیرگذار و اصلی حاکمیت سیاسی مانند پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی، قوه قضاییه و نهاد ریاست جمهوری است. وظیفۀ پیشنهادی برای این کارگروه گسترش رویکرد حاکمیتی در زمینه میراث فرهنگی نیست، بلکه جستن راهکارهایی برای برون سپاری فعالیت های میراث فرهنگی و سازماندهی چارچوب هایی اجتماعی است.

پیشنهاد دیگر، تفکیک حوزه‌های حاکمیتی از حوزه‌های نظارتی، مشاوره ای و دانشگاهی در میراث فرهنگی است. به نظر می‌رسد در ساختار حاکمیت سیاسی ایران در ارتباط با میراث فرهنگی تناقض/ایراد حقوقی وجود دارد و همین مشکل، کلیت بافت اجتماعی را تبدیل به عمده‌ترین دیگری می کند. در ایران میراث فرهنگی در انحصار بخشی دولتی است که تعلق مصداقی میراث فرهنگی بودن املاک، چیزها و آثار را تشخیص می هد. همین بخش حاکمیتی پس از تشخیص میراثی بودن در اکثر موارد انحصار اعمال حاکمیت بر آنچه را ، میراثی تشخیص داده برعهده دارد. این پارادوکس بنیادی طیف گسترده ای از دیگری ها را در ایران شکل داده که اگر به طور اساسی بررسی و حل نشود به طور فزآینده ای بر دیگری سازی حاکمیت در زمینه میراث فرهنگی در بافت اجتماعی ایران دامن می زند.


منابع:

-    مجموعه قوانین، مقرارت، آیین نامه ها، بخشنامه ها و معاهدات میراث فرهنگی کشور، دفتر حقوقی و بین المللی سازمان میراث فرهنگی، تهران ۱۳۷۶

-    حجت، مهدی؛ میراث فرهنگی در ایران، سیاست ها برای یک کشور اسلامی، میراث فرهنگی، معاونت حفظ و احیاء، تهران ۱۳۸۰



[۱] - اگر این یادداشت را با دید اداری – اجرایی و حاکمیتی می نوشتم بجای " دیگران اش" می بایست "معارضان اش" می نهادم. من این یادداشت را با دیدی اجتماعی و موقعیتی از بیرونی نوشته ام.



دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۵

کریم علیزاده

عضو جامعه‌ی باستان‌شناسی ایران


تاریخ و جامعه‌ی ایران در شبکه‌های اجتماعیِ اینترنتی

 

در میان شمار بالای مطالب و آگاهی‌هایی که همه روزه در شبکه‌های اجتماعی اینترنتی همرسانی می‌شود برخی نیز در رابطه با تاریخ کهن یا معاصر ایران است که گاهی محتوای آنها از نظر علمی درست نیست یا اصالت و سندیت ندارند. ولی ماه‌ها و گاهی سال‌ها آن مطالب یا مشابه آنها همچنان ممکن است در دنیای اینترنت در گردش باشد و ممکن است بارها و بارها آنها را دریافت کنیم و در آینده نیز ممکن است این اتفاق بیفتد. به راستی چرا چنین است؟ چرا مطالبی که از نظر علمی درست نیست از چرخه‌ی همرسانی‌های اینترنتی حذف نمی‌شود و همچنان میان کاربران اینترنتی پخش و همرسانی و حتی گاهی گسترش پیدا می‌کند؟ مدت‌ها بود یا شاید درست‌تر بگویم چند سالی بود که این موضوع یکی از چالش‌های ذهنی‌ام بود اما هیچگاه فکر نکردم که مطلبی درباره‌ی آن بنویسم تا اینکه چندی پیش نتایج یک پژوهش میدانی/اینترنتی مرتبط با این موضوع خواندم که الهام بخش این یادداشت شد.


از روزی که اینترنت در زندگی مردم برای خود جای باز کرد بیش از دو دهه می‌گذرد و شبکه‌های اجتماعی اینترنتی امروزه در زندگی مردم به قدری رخنه کرده‌اند که زندگی بی‌ اینترنت، بی‌ فیسبوک، بی‌ تلگرام، بی‌ توئیتر و غیره را نمی‌توان تصور و ممکن دانست. امروزه اینترنت نه تنها انحصار بسیاری از رسانه‌ها و منابع آگاهی‌رسانی و خبررسانی را شکسته، بلکه ابزارها و امکانات اینترنتی به تک‌تک مردم بویژه جوانان این امکان و اجازه را داده که هر کدام بی‌واسطه بتوانند نقش یک رسانه و منبع آگاهی‌رسانی را بازی کنند و سخنان و باورهای خود را نیز مستقیم به گوش شنوندگان و خوانندگان برسانند. اما در کنار آگاهی‌هایی که همرسانی می‌شود، بدآگاهی (۱) نیز به راحتی در میان مردم در گردش است. از این رو، این پرسش مهم پیش میاید که چطور می توان آنها را راستی‌آزمایی کرد یا اصالت و سندیت مطالبی که از شبکه‌های اجتماعی و اینترنت دریافت می‌کنیم را بررسی کرد. این مسئله تبدیل به یک مسئله‌ی پیچیده و بزرگی شده است.


گروهی از پژوهشگران ایتالیایی در آزمایشگاه علوم اجتماعی محاسباتی (۲) درباره‌ی پخش بدآگاهی در اینترنت دست به انجام یک بررسی زده‌اند که نتایج بسیار جالبی در پی داشته است. نتایج این بررسی را چندی پیش میکلا دِل ویکاریو(۳) و همکارانش در مجله‌ی پی.ان.ای.اس (۴) منتشر کرده‌اند و از آن روز تاکنون ژورنالیست‌ها و پژوهشگران به پیشواز نتایج آن رفته و در تجزیه و تحلیل‌های اجتماعی خود از آن بهره می‌برند.


پرسشی که برای ویکاریو و همکارانش مطرح بوده این است که مصرف اخبار و آگاهی در دنیای اینترنت چگونه است و از چه الگوهایی پیروی می‌کند؟ در پخش و همرسانی آگاهی‌ها و بدآگاهی‌ها در میان کاربران چه عواملی نقش مهم یا تعیین‌کننده بازی می‌کنند؟ این پژوهشگران پس از انجام بررسی‌های خود درمی‌یابند که بسته به علاقه‌های مردم، تراکمی معنادار در گروه‌ها و شبکه‌های اجتماعی شکل می‌گیرد که اعضای آنها همفکر، همسو و گرایش هستند و در آنها مطالبی را میان خود پخش و همرسانی می‌کنند. بررسی این پژوهشگران نشان می‌دهد که حتی اگر برخی از مطالبی که همرسانی می شود بی‌پایه (بدآگاهی) باشند، زود و به راحتی در میان اعضا و گروه های همسو پخش و گسترش می‌یابند. این بررسی میدانی در گروه‌های فیسبوک انجام شده، ولی می‌توان نتایج آن را به گروه‌ها در شبکه‌های اجتماعی دیگر همچون توئیتر، تلگرام و غیره نیز تعمیم داد. این بررسی نشان می‌دهد که کاربران اغلب با مطالب و آگاهی‌ها بصورت گزینشی برخورد می‌کنند و مطالبی را برای دیگران می‌فرستند که با پیام یا پیام‌های آن موافق هستند و مطالبی که مورد پسندشان نیست را برای دیگران نمی‌فرستند. اگر مطالب، نظرات، یا داستان‌ها با آنچه که افراد از پیش به آن باور دارند نزدیک یا همسو باشد، احتمال اینکه آن را همرسانی کنند بالاست. نتیجه این می‌شود که با گذر زمان، تراکمی خوشه‌ای و معناداری از افراد همفکر در گروه‌ها ایجاد می‌شود که در نتیجه‌ی آن گروه‌های همسو و تک‌قطبی (۵) شکل می‌گیرند.


نکته‌ای در نتایج این بررسی‌ها دیده می‌شود که گذرا به آن اشاره شده ولی دیگران بر اهمیت آن بسیار تاکید کرده‌اند این است که وقتی مطالب و باورها در گروه‌های همسو همرسانی می‌شود و مورد پسند افراد بسیاری قرار می‌گیرد، پس از مدتی یک نسخه‌ی افراطی‌تر و تندروانه‌تری از آن باورها زاده می‌شود. در واقع تایید بسیار از سوی همگروهی‌ها احساس اعتماد به نفس و اطمینان‌خاطر بیشتری ایجاد می‌کند و فرستنده می‌کوشد مانند آن مطلب بیشتر و حتی غلیظ‌تر و تندتر در همان رابطه بفرستد. به گفته‌ای دیگر، در گروه‌های همسو یک روند خودتاییدی، خودپسندی، و یا تاییدهای طرفدارانه ایجاد می‌شود که در آن حالتی شبیه "خود گویی و خود خندی" به وجود می‌آید.


سوی دیگر این سکه این است که در گروه‌ها، نظرات و باورهای متفاوت و متضاد به راحتی جریان پیدا نمی‌کند یا نادیده گرفته می‌شود و در نتیجه گفتمان تک‌قطبی ایجاد می‌شود. اگر مطالب و ایده‌های کسی پسندیده نشود، ممکن است به کناره‌گیری، گوشه‌گیری، و احساس ناخودی بودن برسد یا گاهی ممکن است حتی با خواری و تحقیر از سوی دیگر اعضا روبرو شود. اینگونه است که الگوهایی در پخش و همرسانی مطالب شکل می‌گیرند و اینگونه است که یک مطلب نادرست و غیرمستند که اصالت ندارد ممکن است ماه‌ها و سال‌ها در میان کاربران در گردش باشد و حتی هیچ وقت حذف نشود چون همواره مورد تایید قرار می‌گیرد و نظرات مخالف یا متضاد شنیده نمی‌شود. چنین الگوی همرسانی ممکن است در ارتباط با زمینه‌ها و موضوعات گوناگونی اتفاق بیافتد از جمله مسائل سیاسی، اقتصادی، ادبیات، تاریخ و غیره. آنچه مرا بر آن داشت که این یادداشت را بنویسم، مسائلی است که درباره‌ی تاریخ و باستان‌شناسی ایران می‌بینیم و می‌خوانیم. بنابراین مثال‌هایی که در زیر می‌آورم در این ارتباط هستند.


در اینجا مثال‌هایی می‌آورم که نشان می‌دهد چگونه مطالب متاثر از باورهای اولیه و برپایه‌ی پیش‌داوری‌ها گزینش و همرسانی می‌شوند و سپس با تایید و پسند افراد خودی و همنظر، اندک‌اندک حالتی تندروانه‌تر به خود می‌گیرند و سرانجام از دل آن مطالبی به ظاهر تاریخی (بدآگاهی) به وجود می‌آید که اصالت و سندیت ندارند ولی چون در تایید یا پسند گروه‌های همسو قرار دارند، همچنان در میان مردم پخش و همرسانی می‌شوند. بطور مثال، سال گذشته دو نوجوان ایرانی در فرودگاهی در عربستان سعودی مورد آزار جنسی نیروهای پلیس فرودگاه قرار گرفت. این رویداد خشم ایرانیان را بر‌انگیخت و بویژه در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی و در سطوح مختلف شاهد واکنش‌های بسیاری بودیم. زمانی گذشت و هدف حملات و واکنش‌ها از نیروهای خطاکار در پلیس عربستان فراتر رفت و سپس همه‌ی اعراب را در برگرفت و سرانجام شکلی کاملاً عرب‌ستیزانه به خود گرفت (هرچند عرب‌ستیزی پیشینه‌ی بلندی دارد). پس از یک سال که از آن ماجرا می‌گذرد و البته با توجه به تنش‌های سیاسی‌ای که بین دو کشور ایران و عربستان نیز در زمینه‌های چندی ایجاد شده، امروزه حجم مطالبی که مایه‌ی عرب‌ستیزی دارد بسیار بالا رفته است. در برخی از مطالب، تاریخ ایران را مرور می‌کنند و توضیح می‌دهند که ایرانیان پیش از اسلام چنین و چنان بودند و پس از برآمدن اسلام و یورش عرب‌های مسلمان فلان و بهمان شدند. یا هر از گاهی نسخه‌ی جدیدی از وصیت‌نامه‌ی کورش یا داریوش هخامنشی در میان کاربران اینترنتی همرسانی می‌شود که همراه با جزئیات شگفت انگیزی هستند، یا نسخه‌ی عجیبی از نامه نگاری‌ها میان یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی و عمر ابن الخطاب، خلیفه‌ی دوم مسلمانان در گروه‌ها همرسانی می‌شود که در آن از سوی یزدگرد مطالبی گفته شده که مورد پسند برخی است، یا تصویر "نقاشی" ای پخش می‌شود که در آن وضعیت پس از فروپاشی ساسانیان به تصویر کشیده شده و اعراب مسلمان در حال فروش دختران و زنان اسیر ایرانی هستند (مانندسازی با آنچه امروزه در رفتارهای اعضای داعش دیده می شود). در پایان چنین مطالبی یا مشابه آنها معمولاً این عبارت نیز دیده می‌شود که "ایرانی نیستی اگر پخش نکنی"! (افسوس، مطالبی اینچنین حتی میان دانش‌آموختگان دانشگاهی و باستان‌شناسی خوانده‌ها نیز همرسانی می‌شود). در بسیاری موارد این مطالب حتی همراه با استنادهایی هستند و یا ادعای مستند بودن نیز دارند.


مثال دیگری که می‌توان مطرح کرد ابیاتی از شاهنامه‌ی فردوسی است: "زشیر شتر خوردن و سوسمار / عرب را به جایی رسیده است کار / که تاج کیانی کند آرزو / تفو بر تو ای چرخ گردون تفو". این ابیات به قدری در میان ما ایرانیان (حتی پیش از رواج اینترنت) جا افتاده و هر از گاهی و بنا به مناسبتی همچنان بارها و بارها آن را همرسانی می‌کنیم که دیگر کسی را یارای شک کردن درباره‌ی اصالت آنها نیست. در حالی که، تصحیحات قیاسی و انتقادی که روی شاهنامه انجام شده (بطور مثال نک. کتاب‌ها و مقالات جلال خالقی مطلق) نشان می‌دهد که این ابیات الحاقی هستند و کاتبان در دوره‌های متاخر این ابیات عرب‌ستیز (و حتی گاهی ابیات زن‌ستیز) را به شاهنامه افزوده‌اند و اینها در قدیمی‌ترین نسخه‌های موجود از شاهنامه دیده نمی‌شوند. مطمئن هستم خوانندگان این مطالب افزون بر مثال‌هایی که در بالا آوردم، هر کدام مثال‌های دیگر و حتی بهتری نیز می‌شناسند و به یاد دارند.


نکته‌ی نگران‌کننده‌تر اینکه، با گذر زمان، این بدآگاهی‌ها باورهای نادرست را جاافتاده‌تر، سخت‌تر و تبدیل به امری بدیهی و طبیعی می‌کنند که اصلاح و روشنگری درباره‌ی آنها بسیار دشوارتر می‌شود. به گفته‌ای، این باورها نهادینه می‌شوند. جالب آنکه، همان گروه پژوهشگران ایتالیایی نتیجه‌گیری‌های خود را راستی‌آزمایی نیز کرده‌اند که نشان از تایید و درستی آن نتایج دارد. نتایج راستی‌آزمایی‌ها نشان می‌دهد که در گروه‌های همسو، اگر تلاشی از سوی کسی برای روشنگری و اصلاح باورهای نادرست انجام شود معمولاً با مقاومت و پافشاری دیگران روبرو می‌شود و یا نادیده گرفته می‌شود. یعنی راه‌ها برای اصلاح بدآگاهی ها و مطالب نادرست بسته می‌شود و بسیاری از مردم تمایلی به اصلاح باورهای نادرست خود ندارند.


اگر کاری نکنیم و مسئولانه برخورد نکنیم، نتیجه این می‌شود که پیش چشم مورخین و باستان‌شناسان، در کنار تاریخ مستند و مکتوب، تاریخی دیگرگونه و در میان توده‌ی مردم رواج پیدا می‌کند. وضعیتی که به تصویر کشیده شد، در حال شکل دادن به باورهای مردم است و اگر بپذیریم که این باورها کنش‌ها و واکنش‌هایمان را شکل می‌دهند و وقتی به دورنمای ایرانِ آینده و آینده‌ی ایران فکر می‌کنیم به نتیجه‌گیری نگران‌کننده و وحشت‌برانگیز می‌رسیم. اگر با مطالب نادرست و بدآگاهی‌ها درباره‌ی تاریخ ایران مسئولانه برخورد نکنیم، پویا نباشیم و واکنش نشان ندهیم، باورهای نادرست گسترش بیشتری پیدا می‌کنند، همگانی‌تر می‌شوند و در آینده اصلاح آنها دشوارتر خواهد شد چون پس از جا افتادن، مقاومت بیشتری بر می‌انگیزد. آنچه از آن گریزی نیست این است که باید با جریان بدآگاهی در دنیای اینترنت مسئولانه برخورد کرد و روشنفکران و دانش‌آموختگان مسئولیت سنگین‌تری بر دوش دارند.
 
1- Misinformation
2- Laboratory of Computational Social Science
3- Michela Del Vicario
4- PNAS
5- Polarized


 


پنج شنبه 10 دی ماه 1394

بیانیه جامعه باستان شناسی ایران در خصوص

 ضعف بند­هایی از  برنامه ششم توسعه کشور در حوزه میراث فرهنگی

 

جامعه باستان شناسی ایران، به عنوان نهادی حرفه ای و مدنی که در زمینه باستان شناسی ایران فعالیت می کند، خود و دولت را وارث میراثی از گذشته های دور و نزدیک می‌داند که وضعیت کنونی جامعه ایران به طور مستقیم تحت تأثیر آن قرار دارد.

 هر چند که در دولت گذشته، ساختار سازمانی و حاکمیتی سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، تحت تأثیر تصمیمات سیاسی وغیر کارشناسی قرار گرفت، ولی امید جامعه باستان شناسی کشور به تدبیر دولت کنونی بود. در دولت پیشین کارکنان مجرب این سازمان، که از سرمایه های انسانی کشور محسوب می شوند؛ در کنار متخصصان سایر رشته های مختلف که به طور تخصصی در زمینه باستان شناسی و سایر حوزه های مرتبط با میراث فرهنگی فعالیت می کردند؛ دلسرد و بعضاً بی­کار و دورکار شدند.این ضربات چنان مهلک بود که سازمان میراث فرهنگی هنوز وارث اثرات مخرب آن است. در این وضعیت انتظار می‌رفت که دولت محترم در برنامه ششم توسعه، در صدد التیام برآمده و ضمن جبران مافات، با بررسی علل وقوع چنین اتفاقات فاجعه‌باری با تصویب قوانین جدید و بازدارنده،  تضمین کننده حفظ میراث گرانبهای این سرزمین کهن باشد و جلوی هرگونه خطای احتمالی در دولت‌ها را بگیرد. اکنون همه مسؤلان ذی ربط در قانون و اجرا، گویا فراموش کرده‌اند سازمان میراث فرهنگی را در حالتی تحویل گرفته‌اند که از جنگی طاقت‌فرسا بیرون آمده و تنها بر ویرانه‌هایی که در بازار سود و سودا و نبرد سیاسی نصیبش شده، نظاره‌گر است.

اخبار رسیده در مورد برنامه ششم توسعه کشور؛ به ویژه تبصره ۳۶ آن که مربوط به واگذاری بهره برداری از بناهای تاریخی در شهرهای دارای جمعیت بیش از یک صد هزار نفر به شهرداری‌هاست، برای عموم جامعه باستان شناسی کشور نگران کننده است. این در حالی است که با نگاهی به کارنامه شهرداری‌ها، در می‌یابیم این سازمان، سهم غیر قابل انکاری در تخریب بافت‌های تاریخی در شهرهایی مانند شیراز، مشهد، اصفهان، تهران، کاشان، کرمان، اهواز، رشت، تبریز، قم ، قزوین، زنجان، کرمانشاه و غیره داشته است. در تدوین برنامه ششم توسعه کشور،اگر چه بررسی و کارشناسی زمینه های دیگر حتماً در آن لحاظ شده است، اما در زمینه تخصصی و حرفه ای مرتبط با میراث فرهنگی، نشانه های غیر کارشناسی فراوانی در این برنامه دیده می شود. از منظری تخصصی برنامه پنج ساله ششم برای بخش میراث فرهنگی به طور عام، و باستان شناسی ایران به طور خاص "امید بخش" نیست! به عنوان مثال: با حذف بند 3 ماده 115 قانون محاسبات عمومی کشور؛ که تأکیدی بر ممنوعیت فروش آثار و بناهای تاریخی وزارتخانه ها و مؤسسات دولتي داشت، اکنون بستر مناسب برای خرید و فروش بناهای تاریخی فراهم خواهد شد و بنابراین سازمان میراث فرهنگی مجبور خواهد بود از وظیفه اصلی خود؛ یعنی حفظ، نگهداری، مرمت، بهره برداری و مدیریت این اماکن دور شده و صرفاً در مقام یک ناظر با قدرت محدود تبدیل شود. همچنین برون سپاری بخش هایی از فعالیت های سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، برای مثال: واگذاری مدیریت موزه ها و محوطه های باستانی به بخش خصوصی؛ زمینه های نگرانی، برای نگاه صرف بهره برداری اقتصادی از آثار فرهنگی تاریخی را فراهم می کند.

اکنون که برنامه یاد شده در حال بررسی در هیئت دولت است، انتظار می رود دولت محترم موضوع را مدیریت نموده و با تدبیر، امید را به میراث فرهنگی و باستان شناسی بازگرداند. "جامعه باستان‌شناسی ایران" خواهان تقویت جایگاه سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی وگردشگری؛ به عنوان سازمان متولی حفظ و حراست از مواریث تاریخی و فرهنگی ایران است.

از یاد نمی توان بُرد که بخش های مهمی از ایران تا به امروز مورد پژوهش های پایه قرار نگرفته و اطلاعات اساسی در مورد کم و کیف آثار فرهنگی تاریخی و باستانی در آن وجود ندارد. با این وجود در این برنامه نیز برای پوشش این فقدان، پیش بینی لازم صورت نگرفته است.

"جامعه باستان‌شناسی ایران" آگاه است ‌که در جهان نمونه‌‌های موفقی از نقش شهرداری‌ها در حفظ آثار تاریخی و فرهنگی وجود دارد. با این وجود از آنجا که ظرفیت کارشناسی و دانش شهرداری‌ها در ایران در زمینه حفظ آثار تاریخی ناچیز است و با نگاهی به کارنامه بیشتر آن‌ها نیز نمونه‌های فراوانی از آسیب به بافت‌ها و مراکز تاریخی وجود دارد؛ بر اساس بررسی های تخصصی "جامعه باستان‌شناسی ایران" برنامه ششم می‌بایست همچنان بر نقش سازمان میراث فرهنگی ایران به عنوان نهاد اصلی متولی نگهداری و حفاظت از آثار تاریخی تاکید کند. اما از سوی دیگر نیز شهرداری‌ها را به سرمایه‌گذاری بیشتر و همکاری نزدیک‌تر با سازمان میراث فرهنگی برای حفظ و بهره‌برداری از اماکن و بافت‌های تاریخی در ایران ترغیب نماید. به عبارت دیگر آنچه در برنامه ششم توسعه پیش بینی شده، نیازمند فرهنگ سازی در ساختار حاکمیتی و سیاسی ایران است.

"جامعه باستان‌شناسی ایران" همچنین پیشنهاد می‌کند به منظور جلوگیری از تخریب و آسیب وارد شدن به آثار تاریخی و فرهنگی، شامل: بناها و بافت‌های تاریخی و محوطه‌ های کاوش شده یا کاوش نشده و نیز آثار باستانی شناسایی نشده، تمام دستگاه‌های اجرایی و بخش خصوصی و تعاونی، پیش از آغاز طرح‌های عمرانی و توسعه از قبیل: نوسازی بافت‌های فرسوده، سدسازی، راه سازی، احداث مجتمع‌های صنعتی و غیره، مکلف به انجام ارزیابی‌های میراث فرهنگی با حضور باستان‌شناسان و کارشناسان میراث فرهنگی باشند و همانند محیط زیست ( تبصره 11 برنامه ششم توسعه کشور) ملزم شوند تا مجوزهای لازم را از سازمان  میراث فرهنگی اخذ نمایند.

مجموعه "جامعه باستان شناسی ایران"به صورت داوطلبانه، با تمام توان و در مقیاس کارشناسی، در سطح ملی و بین‌المللی آماده ارائه مشاوره های تخصصی و کارشناسی به دولت محترم تدبیر و امید است.

 

"جامعه باستان شناسی ایران"



سه شنبه، 3 شهریور 1394

August 25, 2015

به یاد خالد الأسعد:

باستان شناسی که جان خود را برای حفاظت از پالمیرا و میراث فرهنگی سوریه فدا کرد

 

خبر قتل فجیع باستان شناس سوری، خالد الأسعد توسط حکومت خودخوانده اسلامی (داعش)، برای جامعۀ جهانی به ویژه جامعۀ باستان شناسان و فعالان میراث فرهنگی بسیار دردناک بود. «جامعۀ باستان شناسی ایران» نیز به نوبه خود از مرگ این باستان شناس فقید اندوهگین است و فقدان وی را به خانواده و همکاران او در سوریه و دیگر نقاط دنیا تسلیت می گوید.

 خالد الأسعد آنچنان زندگی اش را وقف مطالعه و شناساندن شهر پالمیرا کرده بود که او را «آقای پالمیرا» می نامیدند. شهر پالمیرا نمایشگر آمیختگی فرهنگی شرق (ایران) و غرب (روم) است و تلاش های الأسعد در روند ثبت پالمیرا به عنوان میراث جهانی در یونسکو بسیار مؤثر و اساسی بود. وی تنها برای مدتی و برای تحصیل در رشته تاریخ و آموزش در دانشگاه دمشق مدتی از پالمیرا دور بود و پس از بازگشت، بیش از 40 سال مدیریت امور آثار باستانی پالمیرا را بر عهده داشت. او طی فعالیت حرفه‌ای طولانی و فداکارانه اش انتشارات علمی چندی نیز دربارۀ این شهر کهن به نگارش درآورده است و همچنین دانشمندی خودساخته درخوانش کتیبه های آرامی پالمیرا بود.

الأسعد پس از پرهیز از همکاری با نیروهای داعش و خودداری از برملا کردن مخفیگاه آثاری که از پالمیرا به منظور محافظت خارج شده بودند، روز سه شنبه ۲۷ امرداد 1394 به طرزی فجیع اعدام شد. در حالی که فرصت داشت به راحتی همراه این اشیاء تاریخی از پالمیرا خارج شود،  الأسعد انتخاب کرد که در پالمیرا بماند. پایان غم انگیز زندگی او نشان از شجاعت، تعهد و وفاداری ستودنی نسبت به حفاظت از میراث مشترک بشری دارد که در حافظه تاریخی منطقه و جهان ثبت خواهد شد. بی شک نام خالد الأسعد نه تنها به عنوان نگاهبان تاریخ و فرهنگ سوریه، بلکه نگاهبان میراث جهانی در یاد جهانیان باقی خواهد ماند.

«جامعۀ باستان شناسی ایران» اندوه خود را نسبت به فقدان این نگهبان میراث مشترک بشری و باستان شناس و پژوهشگر متعهد ابراز می نماید. 


In Memorium of Khaled al-Asa’ad: An Archaeologist Who Sacrificed Himself to Protect Palmyra and Syrian Cultural Heritage

The brutal murder of Khaled al-Asa’ad, the Syrian archaeologist overseeing the UNESCO world heritage site Palmyra, by the self-proclaimed Islamic State (ISIS) has deeply saddened and shocked everyone, especially the international community of archaeologists and cultural heritage specialists. It is with heavy heart that the Society for Iranian Archaeology (SIA) sends their condolences to his family and colleagues in Syria and around the world

On Tuesday, August 18, 2015, Al-Asa’ad was executed ruthlessly after refusing to reveal to ISIS militants the location of valuable Palmyra artifacts that had previously been moved to a safer location. While he had the opportunity to easily escape along with the moved objects, he bravely chose to stay in Palmyra and protect it

The ancient caravan city of Palmyra was an example of a fusion between the East and West. Al-Asa’ad was so dedicated to the study and preservation of Palmyra that he was known as “Mr. Palmyra”. His efforts were instrumental in the nomination and selection of Palmyra as a UNESCO world heritage site. Al-Asa’ad lived almost his entire life in Palmyra, only leaving for a brief time to study and pursue a degree in history and education at the University of Damascus.  He was the head of Palmyra’s antiquities for over 40 years. He authored many significant publications on Palmyra in his long devoted career and was a self-taught scholar of ancient Aramaic inscriptions

His life-long dedication to Palmyra, even in the face of death during his final moments, is a prime example of an archaeologist’s courage and loyalty to the stewardship of cultural heritage for future generations. Without a doubt, Khaled Al-Asa’ad will be remembered as representing not only stewardship of Syrian culture and history but also world heritage




شنبه 17 مرداد 1394

سدسازی بلای میراث فرهنگی:

مسئولان دولتی باید بیش از همه به قوانین میراث فرهنگی پایبند باشند

«جامعۀ باستان شناسی ایران» از مسئولان و مجریان طرح های عمرانی به ویژه پروژه های سدسازی می خواهد به قوانین میراث فرهنگی احترام بگذارند و در رعایت آنها بیش از همه بکوشند.

در هفته­ های اخیر دوباره اخبار ناگواری دربارۀ عدم پایبندی به قوانین مصوب کشور از سوی مسئولین اجرایی سدهای «سیلوه» پیرانشهر، «چیرآباد» اشنویه در استان آذربایجان غربی و «پیغام چای» در استان آذربایجان شرقی منتشر شده که حاکی از نابودی آثار و محوطه های باستانی کشور است. در قوانین جاری کشور، حفاری قاچاق اموال فرهنگی در محوطه های باستانی جرم است و مجری و عامل آن رسماً تحت پیگرد قانونی قرار می گیرد. اما اگر تهدید و تخریب محوطه های باستانی آن هم در مقیاسی بسیار گستردهتر از سوی مسئولان و مجریان طرح های عمرانی صورت گیرد، متاسفانه جرم محسوب نشده و هیچ اقدامی صورت نمی گیرد. حال آنکه طبق قانون (بند ج ماده ۱۱۴ قانون برنامه ۵ ساله چهارم) همه وزارتخانهها، سازمانها و موسسات دولتی موظف به همکاری با سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری قبل از اجرای طرح های عمرانی هستند.

 «جامعۀ باستان شناسی ایران» موکداً از مسئولین آب منطقهای استان های آذربایجان شرقی و غربی می خواهد نسبت به رعایت قوانین کشور در حوزۀ میراث فرهنگی احساس مسئولیت بیشتری از خود نشان دهند. توقف روند تخریب و تخصیص بودجه برای پژوهش های نجات بخشی باستان شناسی جزو اولین کارهایی است که باید انجام گیرد.

شایسته است سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری هم تغییراتی را در رابطه با پیشتیبانی و حمایت های مالی طرح های نجات بخشی باستان شناسی انجام دهد. متاسفانه همچنان شاهد تداوم روندهای تخریبی در دولت نهم و دهم هستیم و این خود یکی از بزرگترین عوامل به نتیجه نرسیدن مطلوب پژوهش های نجات بخشی کشور است. متأسفانه هنوز، همچون گذشته، بخش قابل توجهی از بودجه های تخصیصی از سوی نهادهای اجرایی چون وزارت نیرو و وزارت راه که می بایست صرف کاوش ها و پژوهش های باستان شناسی شوند، به عنوان «بالاسری» یا عناوین دیگر به مصرف امور غیرمرتبط می رسد. افزون بر این، روند اجرایی برنامه­ های پژوهشی باستان­شناسی نیز نیازمند بازنگری، ایجاد تغییرات لازم و پویایی­ اند.

توسعه و عمران امری ضروری است اما باید متوازن و در همه ابعاد آن صورت گیرد. اجرای برنامه های توسعه کشور می‌بایست دربرگیرنده اصول مبتنی برحفاظت از مواریث فرهنگی باشد و نابودی مکرر دهها محوطه باستانی مغایر این اصل اساسی است.

 «جامعۀ باستان شناسی ایران» حفاظت از میراث فرهنگی را بخش جدایی ناپذیر هر نوع برنامه توسعه  می داند و از مسئولان و مجریان دولتی می خواهد این نکته خطیر را در برنامه های خود رعایت کنند و به قوانین میراث فرهنگی پایبند باشند. 

«جامعۀ باستان شناسی ایران»




1394 سه شنبه 2 تیر ماه 


«جامعه باستان شناسی ایران» درگذشت دکتر شهریار عدل را تسلیت می‌گوید

 

با دریغ و افسوس بسیار باخبر شدیم که دکتر شهریار عدل، روز یکشنبه ۳۱ خردادماه، مصادف با ۲۱ ژوئن، دار فانی را وداع گفت. درگذشت ایشان ضایعه‌ای بزرگ برای تاریخ و فرهنگ ایران‌زمین است. دکتر شهریار عدل تمام عمر خود را صرف شناخت، معرفی و نگهداشت میراث فرهنگی ایران نمود. دانش گسترده و شناخت عمیق او از تاریخ و فرهنگ جهان ایرانی و دنیای ایران شناسی وی را به شخصیتی تراز اول در این زمینه بدل کرده بود. او همواره با دیدی باز و عاری از تعصب و به شیوه ای منتقدانه به مسایل ایران شناسی و میراث فرهنگی ایران نظر داشت.

در کنار پژوهش های علمی، شهریار عدل خدمات کم‌نظیری برای حفاظت و مستندسازی آثار تاریخی ایران و ثبت آثار فرهنگی مهم ایران در فهرست میراث جهانی یونسکو انجام داده است. ثبت سه اثر مهم ایران در فهرست میراث جهانی، تخت جمشید، معبد چغازنبیل و میدان نقش جهان اصفهان، توسط او تنها چند ماه پس از انقلاب اسلامی تنها نمونه‌ای از اقدامات سترگ اوست. دکتر عدل تمرکز علمی خود را روی جهان ایرانی قرار داده بود. از جمله تحقیقات میدانی او در قومس، زوزن، ری و بلخ در افغانستان بود. پس از زلزله ویرانگر بم، شهریار عدل بخش مهمی از دهه اخیر عمر خود را صرف شناخت بم نمود. امروز به لطف تلاش های پژوهشی او بم در عرصه جهانی نامبردار شده است. او محققی پرتلاش و جامع الاطراف بود و باستان شناسی فقط بخشی از علایق وی به شمار می آمد. تحقیقات گسترده ای در زمینه­ تاریخ هنر ایران، به ویژه در حوزة نگارگری، و نیز در زمینه تاریخ عکاسی و تاریخ سینمای ایران از دکتر عدل به یادگار مانده است. شهریار عدل تحقیقات خود را بی حاشیه و به دور از هیاهو پی می گرفت. با اینکه در مجامع مهم بین اللملی فردی شناخته شده و صاحب اعتبار و نفوذ بود، اما در کشور خود آنچنان که شایسته بود قدر ندید و بر صدر ننشست. با درگذشت او میراث فرهنگی ایران یکی از دلسوزترین و آگاه­ ترین حامیان خود را از دست داد.

«جامعه باستان­ شناسی ایران» درگذشت دکتر شهریار عدل را به خانواده ایشان، جامعه باستان‌شناسی کشور، خانواده میراث فرهنگی و تمامی دوست‌داران فرهنگ ایران زمین‌ تسلیت می گوید و امیدوار است آموزه‌ها و دیدگاه‌های وی چراغ راه شناخت و نگاهداشت میراث فرهنگی باشد.

«جامعه باستان­ شناسی ایران»




شنبه 23 خرداد 1394

درخواست از قوۀ قضاییه برای رسیدگی به مدیریت مخرب آقای بقایی بر

سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری


انتشار خبر بازداشت آقای حمید بقایی (رئیس پیشین سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری) که به خاطر تخلفات مالی و اداری در زمان مدیریت­ شان بر دستگاه‌های دولتی رخ داده ، برای اصحاب میراث فرهنگی بسیار توجه­ برانگیز است.

ایشان برای مدتی طولانی سمت قائم­ مقامی و سپس ریاست «سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری» را بر عهده داشته­ اند که متأسفانه در این مدت صدماتِ جبران‌ناپذیری به پیکرة این سازمان و به تبعِ آن به میراث فرهنگی و تاریخی این سرزمین وارد آمده است. به دلایل مختلف، گستردگی و عمق این آسیب‌ها کمتر در رسانه‌های عمومی مطرح شده و به اطلاع عموم رسیده است. سازمان میراث فرهنگی که اساساً سازمانی علمی و فرهنگی است، طی دورة ریاست ایشان و آقای مشایی به یکی از سیاسی­ ترین نهادهای دولتی بدل شد. مدیران کل استانی و سایر سمت­ های کلیدی و حساس مدیریتی این سازمان، بدون توجه به کارآمدی­ ها و توانایی­ های تخصصی در زمینۀ میراث فرهنگی و باستان­ شناسی منصوب می‌شدند که پیامدهای ناگواری برای کشور به بار آورده است. بودجة اندک سازمان میراث فرهنگی که به زحمت کفاف مسؤولیت‌های سنگینی که برعهدۀ این سازمان است را می‌دهد در برنامه‌های پر زرق و برق و بی‌فایده حیف و میل شد. با این حال، سوء مدیریت آقای بقایی تنها به این موارد ختم نشد. یکی از تصمیم­ ها و اقدامات عجیب و مخرب او که البته هنوز رمزگشایی نشده است، چندپاره­ کردن و انتقالِ معاونت­ ها و بخش­ های مهمی از سازمان مذکور از تهران به چند شهر و شهرستان بود. طی این اقدامِ غیرکارشناسانه و مخرب، سازمان میراث فرهنگی به دستور ایشان مثله شد و هر قسمت آن به شهری تبعید گردید. در چهارچوب این اقدام بود که شیرازة سازمان میراث فرهنگی و گردشگری از هم گسیخت، مدارک و اسناد ارزشمند ملّی که با هزینة میلیاردها تومان بودجة بیت­ المال و صرفِ عمر شمار زیادی از کارشناسان، متخصصان و دانشمندان این حوزه تهیه شده بود آسیب دید. همچنین لطمه­ های جبران­ ناپذیری به بدنة کارشناسی این سازمان وارد آمد که جبران آن سال­ ها ممکن است به طول انجامد.

از زمانی که آقای بقایی این سازمان را ترک کرده­ اند چند سال می­ گذرد، ولی در این مدت هیچ اقدامی برای رسیدگی به تخلفات مدیریتی و به­ ویژه تصمیم­ ها و اقدامات مخرب و نادرست ایشان صورت نگرفته است. نه تنها دستگاه­ های نظارتی، خبری دربارۀ رسیدگی به کارنامة مخرب مدیریتی حمید بقایی منتشر نکرده­ اند، بلکه مدیریت جدید سازمان میراث فرهنگی و گردشگری نیز به رغم درخواست­ های مکرر کارشناسان و اهالی این حوزه از ارائۀ گزارشی دربارۀ تخلفات او عملاً اجتناب کرده است. 

«جامعة باستان­ شناسی ایران» انتظار دارد قوای سه­ گانۀ کشور، به­ ویژه دستگاه محترم قضایی کشور و مجلس محترم شورای اسلامی، به تخلف­ ها و سوء­مدیریت­ هایی که در دورة مسؤولیت آقای بقایی در سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری -بخصوص در پژوهشگاه میراث فرهنگی و در رابطه با باستان­ شناسی- به بار آمده است، رسیدگی عاجل نمایند. اهالی میراث فرهنگی، باستان­ شناسان و پژوهشگران این حوزه انتظار دارند دستگاه قضایی کشور رسیدگی به تخلفات آقای بقایی را تنها محدود و معطوف به تخلفات مالی ایشان ننماید و آسیب­ های جبران­ ناپذیری را که به حوزة میراث فرهنگی و باستان­ شناسی کشور وارد شده نیز با دقت نظر مورد رسیدگی قرار داده و نتیجه را به اطلاع عموم مردم، کارشناسان و فعالان این حوزه برساند. بی­ شک این امر نه تنها موجب جلب اعتماد و تقویت روحیۀ جمعی به منظور محافظت از سرمایه­ ها و دارایی­ های فرهنگی کشور خواهد شد، بلکه در آینده نیز از وقوع چنین رویدادهای ناگوار و مخربی پیشگیری خواهد نمود.

 «جامعۀ باستان­ شناسی ایران»




بازتاب بیانیه در رسانه ها و خبرگزاری ها:

فارس نیوز

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13940323000431

 ایرنا

http://www.irna.ir/fa/News/81644043/

 ایسنا

http://www.isna.ir/fa/news/94032312733/

 هنر نیوز

http://www.honarnews.com/vdcb5fbw.rhb8wpiuur.html

 انتخاب

http://www.entekhab.ir/fa/news/209669/

 فرارو

http://fararu.com/fa/news/236539/

 اعتماد

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=3174064

بی.بی.سی

http://www.bbc.com/persian/arts/2015/06/150613_l41_baghaee_archeologists_letter

 رادیو فردا

http://www.radiofarda.com/content/f16-iran-hamid-baghei-arrested/27070429.html

 دویچه وله

http://www.dw.de/a-18515112






پنج شنبه، 30 مرداد ماه 1393

روند ثبت جهانی محوطه‌های باستانی وسیع درون شهری،‌ مروری بر تجربهٔ شوشتر و شوش

مهرنوش سروش*

 پروندهٔ ثبت میراث جهانی شوش و موضوع تعیین عرصه و حریم این محوطهٔ باستانی مهم، توجه و نگرانی اهل میراث و به‌طور خاص باستان‌شناسان را برانگیخته است. دلیل این حساسیت اهمیت فوق‌العادهٔ این محوطه در باستان‌شناسی ایران است. از هنگام شکل­گیری در هزارهٔ پنجم پیش از میلاد تا امروز، سکونت در شوش تداوم داشته و این شهر به‌تنهایی بازگویندهٔ هفت هزار سال تاریخ سکونت و شهرنشینی در سرزمین ایران است. از سوی دیگر، تاریخ باستان‌شناسی ایران نیز با سرنوشت این محوطهٔ استثنایی پیوند خورده است. از نیمهٔ قرن نوزدهم که هیئت‌های فرانسوی کاوش در شوش را آغاز کردند، صد و پنجاه سال تاریخ باستان‌شناسی ایران و تحولات علمی و سیاسی آن، در این محوطه و در اهداف و روش‌های گروه‌های باستان‌شناسی مختلفی که در آن فعال بوده‌اند متجسم شده است. گزاف نیست اگر شوش را مظهر تاریخ تمدن و شهرنشینی در سرزمین ایران و مظهر تاریخ باستان‌شناسی ایران بدانیم.

با این مقدمهٔ کوتاه، درک حساسیتی که جامعهٔ باستان‌شناسی کشور به کم و کیف ثبت جهانی شوش دارد دشوار نیست. آنچه نگرانی ایشان را برانگیخته آن است که مبادا پیچیدگی‌‌های اجرایی و مصلحت‌اندیشی‌های مدیریتی سبب نگاه حداقلی مسئولان میراث و دست‌اندرکاران پروندهٔ ثبت جهانی  به این مجموعه شود و به‌این‌ترتیب سرنوشت بخش‌های کمتر شناخته‌شده و کاوش نشدهٔ این محوطهٔ مهم، تخریب و نابودی تدریجی آن در فرآیند توسعهٔ شهری باشد. محوطهٔ باستانی مشهودی که در میان شهر جدید شوش قرار دارد و برای همگان کم‌وبیش شناخته‌شده است، مساحتی حدود ۴۰۰ هکتار دارد. اما به ظن باستان‌شناسان و به شهادت آثاری که هرازچندگاه به واسطۀ فعالیت­های عمرانی در بخش­هایی از شهر بیرون می‌آید، تپه‌های مشهود شوش تنها حدود یک‌سوم از مساحت واقعی محوطۀ باستانی را تشکیل می‌دهند. در سال ۱۳۸۷ شمسی، طی پروژهٔ تعیین عرصه و حریم شوش که به درخواست پژوهشکدهٔ باستان‌شناسی انجام شد، مساحت واقعی محوطه ۱۲۰۰ هکتار تخمین زده شده است. اما این مطالعات هرگز به سرانجام لازم، یعنی به تعیین عرصه و حریم ملی این محوطهٔ مهم منجر نشد، زیرا تمام ۸۰۰ هکتاری که تفاوت میان آثار آشکار و مدفون است، عملاً در زیر محوطهٔ شهری شوش قرار گرفته است. به این دلیل، ثبت کل مساحت تخمین زده شده به‌عنوان عرصه، یعنی محدوده‌ای که هر نوع ساخت‌وساز در آن می‌بایست محدود به موارد بسیار حیاتی و متضمن حفظ آثار تاریخی باشد، مسئولیت مدیریتی سنگینی بر شانهٔ میراث فرهنگی کشور و به‌خصوص میراث فرهنگی استان خوزستان و شهرستان شوش خواهد گذاشت. اما ازآنجا که ثبت جهانی یک اثر/محوطه، مستلزم ثبت عرصه و حریم آن در سطح ملی است، بحث قدیمی عرصه و حریم شوش دوباره در جریان افتاده و لازم است که تصمیم نهایی دربارهٔ آن اتخاذ شود.

حکایت ثبت جهانی شوش با این بحث‌ها و دغدغه‌ها، برای نگارنده یادآور مراحل مقدماتی ثبت جهانی حلقهٔ آبی شوشتر در پاییز و زمستان سال ۱۳۸۶ است. شوشتر، البته، بسیار کمتر از شوش شناخته شده بود و مقدمات آماده‌سازی پروندۀ آن، که شامل تعیین عرصه و حریم می‌شد، به این اندازه حساسیت‌برانگیز نشد. از این تفاوت که بگذریم، شوشتر و شوش، با معضل واحدی روبرو بودند: خواست میراث فرهنگی برای ثبت یک مجموعهٔ تاریخی وسیع و کم‌نظیر در دل یک شهر، مجموعه‌ای که آن‌چنان با بافت شهری مدرن عجین شده است که عرصهٔ آن عملاً خود شهر، یا دست‌کم کل هستهٔ تاریخی آن است. همانند شوش، حلقهٔ آبی شوشتر نیز عرصه و حریم مصوب ملی نداشت. از ابتدای دههٔ ۸۰ شمسی، مؤسسهٔ گنجینهٔ ملی آب ایران و سازمان میراث فرهنگی، مطالعات شناخت و حفاظت آثار آبی تاریخی شوشتر و تعیین عرصه و حریم این آثار را به شرکت مهندسین مشاور لار واگذار کردند. کارشناسان مسئول طرح، بر این موضوع تأکید کردند که عرصهٔ این آثار قابل ‌تفکیک از بافت تاریخی شهری شوشتر نیست. و درست مانند حکایت شوش، زمانی که به‌ضرورت تدوین پروندهٔ‌ ثبت جهانی، عرصه و حریم ملی این آثار می‌بایست تصویب می‌شد، سازمان میراث فرهنگی ناگزیر بود با چالش میان صیانت حداکثری از نفایس ملی و واقعیت‌های اجرایی روبرو شود تا خطوط عرصه و حریم را نهایی کند. به‌عنوان کارشناس هر دو پروژهٔ شرکت لار برای شناخت و حفاظت حلقهٔ آبی شوشتر، مسئولیت ترسیم این خطوط و تهیهٔ نقشه‌های نهایی عرصه و حریم ملی و ثبت جهانی، از سوی کمیتهٔ ثبت جهانی شوشتر و ادارهٔ میراث فرهنگی استان خوزستان (به معرفی پایگاه سازه‌های آبی شوشتر) به نگارنده واگذار شد. به‌جرئت می‌توانم آبان تا دی‌ماه ۱۳۸۶ را از سخت‌ترین روزهای زندگی حرفه‌ایم در شمار آورم. علاوه بر کار طاقت‌فرسای شبانه‌روزی، عملاً در مقابل خیل عظیم مسئولان کشوری،  استانی،  شهری، میراث فرهنگی، و نهادهای مدیریت شهری شوشتر قرار گرفته بودم که از پذیرش این خطوط واهمه داشتند. خطوطی که دست و پای مدیران شهری را در طرح‌ها و برنامه‌های توسعهٔ شهری محدود می‌کرد و میلیاردها تومان هزینهٔ مالی و دورنمای هزاران مناقشه با مسئولان شهری شوشتر و مردم محلی را فراروی مسئولان میراث قرار می‌داد. البته ناآگاهی مدیریت وقت ادارهٔ کل ثبت میراث هم نقش پررنگی در تلخ‌تر کردن آن روزها داشت. به خاطر دارم که به‌زعم ایشان حتی زمین روی تونل‌های آب‌رسان تاریخی را هم نباید جزو عرصه می‌آوردیم. استدلال می‌کردند که تونل آبی زیر زمین جزو عرصه است، چه دلیلی دارد سطح زمینی که روی تونل  قرار دارد هم جزو عرصه باشد؟!

بی‌شک آقای ارسطوزاده هم که آن زمان مدیر پایگاه آسیاب‌های تاریخی شوشتر و علاقه‌مند ثبت جهانی این آثار بودند به‌خوبی آن روزها را به خاطر دارند. ایشان که از پذیرفتن این خطوط واهمه و ابا داشتند، استدلال می‌کردند که عاقبت همهٔ شما کارشناسان می‌روید دنبال زندگی‌تان و مسئولیت‌های اجرای این ضوابط بر عهدهٔ من می‌ماند. پاسخ من به ایشان این بود که «متولی پروندهٔ ثبت جهانی حلقهٔ آبی شوشتر، شخص ایشان، پایگاه فقیر آسیاب‌ها یا حتی شهر شوشتر نیست. ازنظر یونسکو متولی پروندهٔ ثبت جهانی یک اثر، یک کشور است، و دولت هر کشور تعهدات مالی و اجرایی حفظ و صیانت از آثار را متقبل می‌شود. نیت ما از ثبت جهانی چیست؟ آیا اضافه کردن یک رقم در یک فهرست است، یا شناخت بیشتر و صیانت بهتر از مواریث فرهنگی‌مان؟ اگر دولت ایران، توانایی پذیرش چنین تعهدی را در خود نمی‌بیند باید از ثبت این پرونده بگذرد، نه اینکه کارشناس طرح بر آگاهی خود نسبت به ماهیت یک میراث ملی چشم بپوشد و از مسئولیت خود در قبال آیندگان که این میراث متعلق به آن‌هاست غفلت کند.»

خوشبختانه در آن روزها، حمایت بی‌دریغ مسئولانی چون آقای طالبیان و آقای قلی‌نژاد و تعدادی از کارشناسان صبور میراث فرهنگی از بنده به‌عنوان کارشناس طرح، باعث شد خطوط کارشناسی شده با کمی جرح‌وتعدیل نهایی شود. البته نگرانی آقای ارسطوزاده و کارشناسان میراث شوشتر، خلاف واقع نبود و بعد از خاتمهٔ شادی و شعف ناشی از ثبت جهانی، حالا میراث شهرستان شوشتر، با منابع مالی و انسانی محدود، با هزاران مشکل مالی و اجرایی روبروست و منفعت مستقیمی هم، آنچنان که مورد انتظار بود، از ثبت جهانی عاید شهر یا میراث فرهنگی شوشتر نشده‌ است. کماکان همهٔ این کارشناسان متفق‌القول هستند که این دردسر را شخص بنده برای شهر شوشتر به ارمغان آوردم، نه اینکه در ذات پروژهٔ ثبت جهانی شوشتر چنین مشکلی نهفته بوده باشد. متأسفانه همین دورنما برای شوش نیز، احتمالاً در سطحی وسیعتر، متصور است.

درک غالب مردم و بسیاری از مسئولان میراث از مقولهٔ ثبت جهانی، درکی مبهم و غیرواقعی است و تجربهٔ بیش از یک دهه ثبت آثار کمک چندانی به افزایش آگاهی عمومی نسبت به نیت از ثبت جهانی نکرده است. به نظر می‌رسد دست‌کم یکی از مهم‌ترین دلایل این مشکل، عدم اطلاع‌رسانی مناسب دربارهٔ روندها و فعالیت‌های ثبت جهانی در عرصهٔ عمومی جامعه باشد. تصور مسئولان شهری و استانی آن است که ثبت جهانی مدال افتخاری خواهد بود از اهتمام ایشان نسبت به صیانت از میراث ملی و استانی. و تصور مردم محلی این است که پس از ثبت، کمک‌های مالی بین‌المللی و خیل انبوه توریست به شهر سرازیر خواهد شد و ثبت جهانی علاوه بر افتخار فرهنگی، رونق اقتصادی نیز برای آن‌ها به ارمغان خواهد آورد. اغلب کارشناسان میراث و بالأخص متولیان و دست‌اندرکاران ثبت جهانی بر نادرستی این تصور واقف هستند. امضای پروندهٔ ثبت جهانی، بیش و پیش از هر چیز، سند تعهد یک کشور، دولت آن و مسئولان شهری به حفظ شایستهٔ میراث ملی‌شان است. کمک‌های یونسکو به محوطه‌های ثبت جهانی، بیش از آن که مالی باشد، حقوقی، علمی و مشورتی بوده و کمک‌های مالی محدود به موارد خاص است. البته، آثار ثبت جهانی، اگر به‌درستی نگهداری و معرفی شوند، جاذبه‌های توریستی مهمی هستند، اما این ظرفیت‌ها خودبه‌خود و تنها با ثبت یک اثر بالفعل نمی‌شوند و باید امکانات و ساختارهای مناسب شهری و کشوری متناسب با آن تعریف و ایجاد شود.

با این مقدمات، امید است که شوش نیز همچون شوشتر به شکلی که تمامیت و اصالت آن خدشه‌دار نشود به ثبت برسد. علاوه بر آنکه شوش،‌ بسیار بیشتر از شوشتر شناخته شده و در معرض توجه مستقیم جامعهٔ میراث فرهنگی و باستان‌شناسی است. مسئولان کنونی کشوری میراث فرهنگی کارنامهٔ علمی و حرفه‌ای درخشانی دارند و انتظار بر آن است که نگاهی حداقلی به ثبت نخواهند داشت. اما از بحث بر سر این پروندهٔ مهم که بگذریم، شایسته‌تر‌ آن است که تجربهٔ فرآیند ثبت جهانی دو محوطهٔ باستانی درون شهری شوشتر و شوش، منجر به بازنگری در سیاست‌ها و سازوکارهای ثبت شود تا به نگرانی‌های دائمی کارشناسان از قربانی شدن تمامیت آثار در فشار مصلحت‌های مدیریتی پایان داده شود. از سوی دیگر، سازوکارهای شفاف‌تر و روشن‌تر، می‌تواند به افزایش آگاهی عمومی از اهمیت نفایس ملی و دلایل ثبت آن‌ها در فهرست میراث جهانی، و تعدیل انتظارات و تصورات عمومی از منافع و مسئولیت‌های پیامد ثبت کمک کند و به‌این‌ترتیب، راه برای ثبت جهانی آثار مشابه بعدی در آینده هموارتر شود.

برای این منظور، شایسته است پیش از هر چیز، فرآیند آماده‌سازی و تدوین پروندهٔ ثبت جهانی محوطه‌های تاریخی شفاف و قانون‌مند شود و کارشناسان متخصص هر حوزه، از آغاز روند انتخاب محوطه و تصمیم‌گیری‌های اولیه تا نهایی شدن پرونده، به‌طور «مستقیم» و «رسمی» در این فرآیند مشارکت داده شوند. مثلاً  می توان تهیهٔ پرونده را، به شیوهٔ معمول مناقصه، و با در نظر گرفتن همهٔ استانداردهای علمی و فنی، به متخصصان واجد شرایط واگذار کرد. ازآنجاکه «نیت» اصلی از ثبت جهانی، از منظر یونسکو، آگاهی بخشی دربارهٔ ارزش‌های اثر است، این مهم بدون کمک گرفتن از کارشناسانی که به سبب تحقیقاتشان بیش از هرکس نسبت به اثر و محوطهٔ تاریخی «معرفت» دارند، حاصل نخواهد شد.

کارشناسانی که زندگی خود را صرف شناختن و شناساندن آثار و محوطه‌های تاریخی کرده‌اند، امین میراث فرهنگی و جامعه در صیانت از تمامیت این آثار هستند. دوباره به تجربهٔ خود از شوشتر رجوع می‌کنم. اگر مسئولیت ترسیم خطوط عرصه و حریم، به یکی از کارشناسان طرح مطالعات چندین سالهٔ شوشتر واگذار نشده بود، بسیار محتمل بود که در فشار تردیدها و دل‌نگرانی‌های اجرایی، طرح نهایی کوچک‌تر از محدودهٔ کارشناسی شده تعیین می‌شد. در علم مدیریت شهری توجه به موضوع افراد ذی‌نفع و ذی‌نفوذ رکنی اساسی است. شایسته است گروه ثبت جهانی، علاوه بر مسئولان کشوری و شهری که دغدغهٔ اصلی‌شان مشکلات مالی و اجرایی موضوع است، متخصصان مستقل و شناخته‌شده‌ای را که ارزش‌های تاریخی و فرهنگی آثار دغدغهٔ اصلی‌ آن‌هاست به‌طور رسمی به کار گیرد. چندین فایده از این کار حاصل خواهد شد؛ نخست، نتیجهٔ سال‌ها و اغلب دهه‌ها پژوهش در مورد یک اثر و سرمایه‌های مالی و انسانی صرف شده در امر پژوهش، به هدر نرفته و در حفاظت از آثار تاریخی به کار گرفته خواهد شد. دوم، در خلال بحث‌هایی که میان کارشناسان و مسئولان صورت می‌گیرد، شناخت و آگاهی کارشناسان از ارزش‌ها و حساسیت‌های موضوع به مسئولان، و دغدغه‌های اجرایی مسئولان به کارشناسان منتقل و همدلی بیشتری میان کارشناسان و مسئولان برای چاره‌اندیشی در حفظ آثار ایجاد خواهد شد. سوم، اگر همین بحث‌ها، به شکل شایسته در فضای عمومی جامعه مطرح شود، آگاهی مردم محلی و کل جامعهٔ ایران از اهمیت موضوع، از معنی ثبت جهانی، و از مسئولیت‌ها و مقتضیات صیانت از اثر بیشتر خواهد شد. اگر کمیتهٔ ثبت جهانی و سازمان میراث فرهنگی به شکل مناسب دربارهٔ فعالیت‌ها و پرونده‌های ثبت اطلاع‌رسانی کند، چه‌بسا، رسانه‌ها در خلال فرآیند آماده‌سازی پرونده‌ها، به جای انتقال نگرانی‌ها و تردید‌های کارشناسان، بیشتر به آگاهی بخشی عمومی و هم‌فکری و نقد سازنده برای حفاظت از نفایس ملی بپردازند. البته، شفاف‌سازی روند ثبت جهانی و مشارکت دادن کارشناسان امر، ممکن است روند ثبت آثار را کندتر کند، یا حتی، امکانات کشور برای حفاظت شایسته از یک اثر، در صورت ثبت در فهرست جهانی، مورد تردید واقع شود. اما اگر «نیت» فراموش نشده باشد، این احتمالات نباید مسئولان را از مشارکت دادن کارشناسان و اطلاع‌رسانی شفاف به جامعه، که صاحب اصلی این مواریث است، بازدارد. اگرچه پشت سر گذاشتن تجربهٔ ثبت جهانی پرونده‌های پیچیده‌ای همچون شوش و شوشتر می‌تواند افتخاری برای دست‌اندرکاران و متولیان کشوری و محلی باشد، اما به‌کارگیری این تجربه‌ها برای ساختن بنیانی صحیح و اصولی برای فرآیند ثبت جهانی در ایران، که بتواند سبب همدلی بیشتر میان کارشناسان، مسئولان، و مردم برای صیانت شایسته از نفایس ملی شود، بی‌شک افتخاری بزرگ‌تر و ماندگارتر برای متولیان امر خواهد بود.

* دانشجوی دکتری باستان‌شناسی دانشگاه نیویورک و عضو هیات مدیرهٔ جامعهٔ باستان شناسی ایران



سه شنبه، 9 اردیبهشت 1393

پروندهٔ کاخ مروارید و همنوایی خجستهٔ نهاد قضا با میراث فرهنگی

 

مجموعهٔ بنای کاخ «مروارید» کرج، در تاریخ بیست و هفتم فروردین ماه سال جاری، با حکم دادستان عمومی و انقلاب کرج، به متولی قانونی آن، سازمان میراث فرهنگی و صنایع دستی و گردشگری کشور بازگشت. جامعهٔ باستان‌شناسی ایران، ارادهٔ دادستانی کرج را برای احیای مالکیت قانونی سازمان میراث فرهنگی بر این مجموعه ارج می‌نهد و امیدوار است این رویداد مهم، نمونه‌ای مثال زدنی برای رویدادهای مشابه در آینده باشد.

در شرایطی که در مواردی تملک بناها و محوطه‌های تاریخی توسط نهادهای دولتی و خصوصی، سازمان میراث فرهنگی را از اجرای وظیفهٔ قانونی خود در حفظ و نگهداری و معرفی این مواریث تاریخی و فرهنگی بازداشته‌ است،  تصمیم اخیر طلیعهٔ به رسمیت شناختن اهمیت آثار برجای مانده از گذشته توسط نهادهای  قضایی و به رسمیت شناختن جایگاه سازمان میراث فرهنگی به عنوان تنها متولی قانونی و صاحب تخصص و صلاحیت‌های لازم برای حفظ ارزش‌های فرهنگیِ بناهای تاریخی است.

اهمیت تاریخی و فرهنگی این مجموعه دو بعد دارد: از سویی این بنا یکی از آثار به جای مانده از سلسلهٔ پهلوی، تاریخ معاصر و انقلاب اسلامی ایران است و باید  چنان که شایستهٔ تاریخ معاصر ایران است نگهداری و معرفی شود. از سوی دیگر، این بنا، یکی از نمونه‌های بارز در تاریخ معماری و مهندسی مدرن ایران و واجد ارزش‌های ساختمانی وسازه‌ای متعددی است که باید به شایستگی در معرض بازدید علاقمندان قرار گیرد. متأسفانه تصرف این مجموعه در سالیان گذشته توسط سازمان‌هایی غیر از میراث فرهنگی و تلاش‌هایی که برای واگذاری و فروش این مجموعه شد، آن  را در معرض خطر قرار داده بود و تصمیم بجای دادستانی کرج، امید توقف این روند را نه تنها در مورد مجموعهٔ کاخ مروارید، بلکه در مورد آثار تاریخی دیگری که شرایط نگران‌کنندهٔ مشابهی دارند فراهم کرده است. جامعهٔ باستان‌شناسی ایران این رویداد را به فال نیک می‌گیرد و همان‌طور که در حکم دادستانی خاطر نشان شده است «انتظار می‌رود سازمان میراث فرهنگی وضعیت موجود را با شرایطی بسیار مناسب‌تر و مطلوبتر از وضع جاری احیاء، مرمت و حفاظت کند و شرایط بازدید عموم از این مجموعه تاریخی فرهنگی را فراهم سازد.»

 «جامعه باستان شناسی ایران»




سه شنبه، 9 اردیبهشت 1393

به‌نام خدا

نامه‌ به دبیر کل یونسکو

به مناسبت حضور در ایران


سرکار خانم ایرینا بوکووا

مدیر کل محترم سازمان‌ آموزشی، ‌ علمی ‌و ‌فرهنگی ‌ملل ‌متحد (یونسکو)

با سلام و احترام،

مقدم شما را به میهن­مان ایران، سرزمینی که یکی از کانون‌ها و گهواره‌های فرهنگ و تمدن بشری است، گرامی می‌داریم. حضور ارجمندتان را مغتنم می‌شماریم و برخی از دغدغه‌ها در زمینه میراث فرهنگی ایران را با شما در میان می‌گذاریم:

1-  در ایران، مانند بسیاری دیگر از نقاط جهان، طی دهه‌های گذشته برنامه‌های توسعه‌ای و عمرانی مهمی به اجرا درآمده است. در عین حال، این برنامه‌ها زمینه‌ساز آسیب‌ها و لطمات جبران‌ناپذیری به محوطه‌ها و زیست‌گاه‌های باستانی، آثار و یادمان‌های تاریخی و مناطق و منظرهای فرهنگی-طبیعی شده‌اند؛ به‌ویژه محوطه‌ها و مجموعه‌های منحصربه فردی که تاکنون در فهرست میراث جهانی به ثبت نرسیده‌اند و شاید تا سالیان سال به ثبت نرسند در معرض تخریب و ویرانی شدید قرار دارند. از آن سازمان محترم انتظار می‌رود در کنار توجه به سرنوشت محوطه‌های میراث جهانی ترتیبی اتخاذ نماید تا دولت‌ها در قبال همة آثار میراثی خود فارغ از اینکه جهانی‌اند یا ملّی- در سطوح بین‌المللی متعهد شوند. همچنین خواهشمندیم تجربه‌هایِ یونسکو درباره آن دسته از برنامه‌های عمرانی، همچون ساخت سدهای بزرگ، که مفید بودنشان مورد پرسش و تردید است را در اختیار نهادهای مربوطه در کشورمان قرار داده و برای کاهش اثرات زیان‌بارشان بر میراث فرهنگی و طبیعی تلاش شود.

2-  از میان آثار و مجموعه‌های تاریخی ایران که در فهرست میراث جهانی به ثبت رسیده‌اند، مجموعه‌هایی چون میدان نقش جهان اصفهان، منظر فرهنگی بم، سازه‌های آبی-تاریخی شوشتر و کاخ گلستان با مشکلات مهمی مواجه هستند که برخی از آن‌ها به سازمان یونسکو نیز منعکس شده و مورد رسیدگی و بازرسی قرار گرفته است. به‌ویژه مایلیم اشاره‌وار توجه شما را نسبت به وضعیت پرخطر برخی از این آثار جلب نماییم. برای نمونه، وضعیت میراث فرهنگی اصفهان با اجرای برنامه‌های توسعه‌ای نظیر احداث مترو و برنامه‌های شهری دیگر به شدت در خطر است؛ «بم و منظر فرهنگی آن» هرچند طی سال گذشته از فهرست میراث در خطر خارج شده و اقدامات خوبی در آن صورت گرفته، اما هنوز مشکلات خطرآفرین آن رفع نشده است؛ از جمله می‌توان به توسعه روزافزون حلبی‌آباد و زاغه‌نشینی پس از زلزله بر روی گسل بم که جزء عرصه اثر محسوب می‌شود اشاره نمود، و یا از نابودی تدریجی باغات در شهر به نفع احداث ساختمان‌های گوناگون یاد کرد. سازه‌های آبی-تاریخی شوشتر و کاخ گلستان نیز هریک به نوبه خود با مشکلاتِ مهمِ مشابهی دست و پنجه نرم می‌کنند. از آنجا که میل و خواست برنامه‌های توسعه‌ای و عمرانی به طور معمول در جهت رفع این مشکلات نیست، مؤکداً خواهشمندیم که نسبت به سرنوشت این آثار توجه ویژه مبذول گردد.

3- طی چند دهة اخیر رشد هویت‌جویی و سیطره سیاست‌زدگی موجب کمرنگ شدن نزدیکی‌ها و اشتراکات فرهنگی و تاریخی کشورهای منطقه شده و رقابت‌های سیاسی برای ثبت انحصاریِ میراثِ مشترک فرهنگی و‌ گاه مصادره برخی از عناصر فرهنگی (میراث ناملموس) کشور‌ها و تمدن‌های کهن‌سال و دیرپا شدت گرفته است. بر این باوریم که می‌بایست بستر‌ها و زمینه‌های لازم برای «تعامل فرهنگی» به جای رقابت‌های سیاسی بر سر مسایل فرهنگی فراهم آید تا به جای هویت‌جویی‌های افراطی و فرهنگ‌ستیز به همدلی و پذیرش اشتراکات فرهنگی-تاریخی و درک متقابل حرکت کنیم. بی‌شک در این راه سازمان متبوع شما نقش مهم و تعیین‌کننده‌ای به عهده دارد. به عنوان مثال، یونسکو می‌تواند هر موضوع بحث‌انگیزی -همچون چوگان- را پیش از ثبت آن به سود یکی از مناطق این ناحیه، میان کشورهای ذینفع به بحث بگذارد. در مورد «چوگان»، قطعاً دست‌کم از ایران گرفته تا هندوستان و حتی دور‌تر شاید در انگلستان -که احیای مجدد این ورزش در جهان مدیون اوست- جملگی ابراز تمایل می‌کردند که پرونده مشترکی ارائه کنند، همان‌طور که این امر در ثبت «نوروز» نیز اتفاق افتاد. این گونه جاودانه کردن آثار زمینه‌ساز پیوند مجامع در راستای نخستین و مهم‌ترین هدف سازمان ملل متحد می‌شد که همان‌طور که از نامش پیداست «پیوند و اتحاد» است و نه «جدایی و انفصال».


4- منطقة آسیای غربی و خاور نزدیک یکی از خاستگاه‌های تمدن بشری و میراث‌دار تاریخ و گذشتة فرهنگ‌هایِ از دست‌رفته یا همچنان زنده و پویایی است که متأسفانه امروزه به طور شتابان در معرض تخریب و نابودی قرار دارند. توسعه نامتوازن و بخصوص جنگ را می‌توان به عنوان مهم‌ترین عوامل این تخریب برشمرد. طی چند دهة اخیر، وقوع جنگ‌های ویرانگر در افغانستان، تاجیکستان، ایران، عراق، سوریه و کشورهای دیگر، آنچنان منجر به تخریب میراث بشری در این منطقه شده که شاید در درازنای تاریخ بی‌سابقه بوده است. میراث بشری در این منطقه انباشتی از لایه‌های مختلف تاریخی و فرهنگی و آیینی -از کهن‌ترین فرهنگ‌ها و آیین‌های بشری و ادیان توحیدی تا تمدن‌ها و فرهنگ‌های مختلف- را در بر دارد. تخریب این میراث به معنای تخریب میراث همة بشریت است. لذا از آن مقام عالی درخواست داریم تا همه تلاش خود را برای بازتاب جهانی این ضایعة بشری و توقف این تخریب‌ها به کار گیرد.

با احترام

«جامعه باستان­ شناسی ایران» و «دیده­ بان یادگارهای فرهنگی و طبیعی ایران»


Her Excellency Irina Bokova,

Director General of UNESCO

 Welcome to our homeland Iran, a land that has been among the oldest cradles of human culture and civilization. We cherish your valuable presence and thereby express some of our concerns about Iran's cultural heritage:

 1-    During the past decades in Iran, like many other countries, numerous development plans have caused damage to the archaeological sites, monuments, as well as historical and natural landscapes. The situation has been especially dire in the case of the sites and landscapes that have not been registered as 'World Heritage' and may have to wait in line for this opportunity for a long time. We expect UNESCO to encourage governments to act responsibly in protecting all cultural heritage sites, no matter if they have been registered as a 'World Heritage' site or not. We also ask UNESCO to share its knowledge about certain development projects, such as giant dams with no imminent or certain economical benefit, with the concerned sections of government in order to be used as a blueprint for future prevention and minimization of damage to the cultural and natural landscapes.

 2-    Among the cultural heritage sites registered as 'World Heritage', many such as the Naghsh-e Jahan Square in Isfahan, Bam Cultural Landscape, Shushtar Historical Hydraulic System and Golestan Palace are critically endangered. Some of the problems faced by these sites have been reported to UNESCO and consequently investigated by UNESCO. However let us attract your attention to this important matter again. The Naghsh-e Jahan Square is threatened by the metro and other out of control civil projects, the integrity of Bam Cultural Landscape is jeopardized by the growing sprawl of slums around the Bam Seismic Fault that is part of the World Heritage Property, as well as the constant removal of the gardens to be replaced by new buildings. Other sites are facing more or less similar challenges. Since development projects are not usually concerned with the preservation of cultural property, we sincerely ask you to pay more attention to the destiny of these sites.

 3-    During the recent decades the growing fever of nationalization and politicization of heritage has overshadowed the common cultural roots among different countries and has lead many of these countries to fiercely compete and sometimes confiscate other nation's intangible heritage in their own name. We strongly believe that a context of dialogue and interaction should replace this competitive ambiance in order for the extreme and vulgar acts of denying others share in cultural contributions to the common heritage of man, be replaced by mutual understanding and acknowledgment of cultural roots often shared by many nations. There is no doubt that UNESCO can play a crucial role in this regard. For example UNESCO can open the controversial registration process of 'Polo' into a shared debate, before it is registered as a cultural heritage of only one nation. As we know many countries including India, Iran and even England are interested in the joint registration of this ancient sport.  Thankfully a similar process took place about Nowrooz. This sort of practice is definitely more in line with the spirit of the 'United Nation'; its premiere role being uniting nations and not dividing them.

 4-    The Middle East is one of the ancient birthplaces of human civilizations and culture that is still thriving. Unsustainable development and especially never-ending wars are rapidly menacing many of the cultural heritage sites in the region. Recent wars in Afghanistan, Tajikistan, Iran, Iraq, Syria and other countries of the region have destroyed many of our collective heritages with a rate that is unprecedented in the history. The cultural heritage in this area includes different layers of ancient cultures; religions and rituals, and destroying this heritage is destroying mankind's heritage. Therefore we ask Her Excellency to put forth efforts in order to raise awareness about all these atrocities and prevent more destruction in the future.

With Sincerest Respect,

 "Society for Iranian Archaeology" and "Iran's Cultural and Natural Heritage Scouts"




شنبه 12 بهمن 1392

بیانیۀ «جامعۀ باستان شناسی ایران» دربارۀ

ناپایداری در مدیریت سازمان میراث فرهنگی

 

«علاوه بر مدیریت غیرتخصصی در حوزۀ میراث فرهنگی، ناپایداری و تغییرات پیاپی در سطح مدیران به عنوان یکی از عوامل تاثیرگذار، منجر به آسیب های فراوانی به سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری شده و افسوس که این روند آسیب رسان در دولت تدبیر و امید نیز ادامه دارد».

 

روی کار آمدن دولت تدبیر و امید برای اهالی میراث فرهنگی نیز امید تازه­ای بود اما هنوز شش ماه از حضور آقای نجفی به عنوان نخستین رییس میراث در دولت یازدهم نگذشته که خبر استعفای ایشان منتشر می­شود! «جامعۀ باستان شناسی ایران» طی شش ماه گذشته از انتصاب مدیران متخصص در سازمان میراث فرهنگی دفاع و پشتیبانی نمود. بار دیگر ضمن صحه گذاردن بر آن حمایت ها، همچنان خواستار تداوم این روند هستیم. با وجود این، نمی­توان نسبت به انتصاب برخی مدیران غیرمتخصص یا ناآشنا به حوزۀ میراث فرهنگی و حضور افراد غیرمتخصص در شورای انتصابات این سازمان هشدار نداد. باید توجه داشت که انتصاب هر مدیری در این سازمان فی­ نفسه به معنای تصمیم گیری در قبال همۀ هستی و آیندۀ میراث فرهنگی و معنوی ایرانی-اسلامی و نیز میراث فرهنگی بشری در این سرزمین است. اهالی میراث فرهنگی، دوست داران و متخصصان حوزۀ میراث فرهنگی از جمله «جامعۀ باستان شناسی ایران» به عنوان نهادی صنفی-تخصصی خواهان ثبات مدیریت در سازمان میراث فرهنگی هستند و یکی از کلیدی ­ترین لوازم بهبود وضع سازمان میراث فرهنگی و گردشگری را «ثبات مدیریتی» آن می­ دانند؛ امری که با تأسف در یک دهۀ گذشته از آن دریغ شده است. این امر ممکن نخواهد بود مگر با توجه ویژه دولت، مجلس و بویژه شخص رئیس جمهور محترم به مقولۀ میراث فرهنگی از طریق حمایت جدی و عملی از این سازمان در جهت رفع کاستی ها و ساماندهی امور. بر این اساس، «جامعۀ باستان­شناسی ایران» خواهان توجه ویژه مسؤولان کشور به موارد زیر است:

1- سازمان میراث فرهنگی در چند سال گذشته یکی از سیاسی ترین نهادهای دولتی بوده است؛ خاصیت تحمیلی ای که با ماهیت و وظایف ذاتی آن ناهمخوان است. استعفای آقای نجفی نشان از این دارد که ناپایداری هایی که در دو دولت پیشین شاهد بودیم، در دولت جدید نیز ادامه دارد. شواهد حاکی از آن است که سازمان میراث فرهنگی همچنان در وضعی بحرانی قرار دارد. «جامعۀ باستان شناسی ایران» از عدم ثبات در مدیریت این سازمان همچنان نگران است و ادامه ناپایداری های مدیریتی را نشانه تداوم رویکردهای نادرست به مدیریت سازمان میراث فرهنگی ارزیابی می کند. با توجه به میزان آسیب ها و لطمات فراوانی که در سال های گذشته بر پیکرۀ میراث فرهنگی و سازمان متولی آن وارد شده، از رئیس جمهور محترم می خواهیم که در اسرع وقت از روند مخربی که ناشی از مدیریت غیرتخصصی و ناپایداری مدیریتی است جلوگیری فرمایند. بنابراین، تا هنگام عادی شدن وضعیت این سازمان خواهان توجه ویژۀ دولت و مجلس به مسایل آن و بویژه خواستار توجه و حمایت جدی و مستمر رییس جمهور محترم از این سازمان هستیم.

2- با توجه به غنا و گستردگی مواریث فرهنگی ایران، چه در بُعد مادی و چه در بُعد معنوی و باتوجه به پیشینه و پیامدهای منفی مدیریت های غیرتخصصی و آسیب ها و لطمات فراوانی که تاکنون سازمان میراث فرهنگی متحمل شده، «جامعۀ باستان شناسی ایران» پیشنهاد می کند و از قوای مجریه و مقننه می خواهد که با همکاری یکدیگر طرح وزرات خانه شدن این سازمان را با فوریت در دستورکار خود قرار دهند. «جامعۀ باستان شناسی ایران»  بر این باور است که ارتقای سازمان میراث فرهنگی به وزارتخانه، گذشته از این که مسئولان آن را در برابر نمایندگان مردم، اهالی میراث فرهنگی و کارشناسان پاسخگو خواهد کرد، ناپایداری های مدیریتی و غیرتخصصی را نیز به میزان قابل توجهی کاهش خواهد داد. بدون ارتقای سازمان میراث فرهنگی به سطح یک وزراتخانه، بی ثباتی در مدیریت و رویکردهای غیرتخصصی در مدیریت آن همچنان در تمامی دولت های آینده نیز (با هر گرایش سیاسی ای) مشاهده خواهد شد و پس از این نیز شاهد خسارات و بی سامانی های بیشتری در حوزۀ میراث فرهنگی خواهیم بود. بی تدبیری در بروز چنین شرایطی موجب کناره گیری مدیران صاحب تجربه ای که به مسایل میراث فرهنگی نگاه فرهنگی و علمی داشته اند، شرایط میراث را وخیم تر از گذشته خواهد کرد و زمینه های بازگشت نگاه های سوداگرانه به میراث را فراهم خواهد نمود.

 3- یکی از مهمترین مشکلاتی که در سالهای گذشته گریبان گیر سازمان میراث فرهنگی بوده، بی توجهی به تخصص گرایی و نظرات بدنه کارشناسی و متخصصان حوزه میراث فرهنگی بویژه در انتصاب مدیران ارشد بوده است. کارشناسان، متخصصان و اهالی میراث فرهنگی از جمله «جامعۀ باستان شناسی ایران» امیدوار بودند که در دولت تدبیر و امید دیگر شاهد چنین بی توجهی هایی به کارشناسان و متخصصان نباشند و انتظار داشتیم که روند تخصص گرایی در مدیریت سازمان جایگزین گردد. «جامعۀ باستان شناسی ایران» از رئیس جمهور محترم و رئیس جدید سازمان می خواهد به این خواسته کارشناسان و متخصصان حوزه میراث فرهنگی توجه کافی نشان دهند و از روند تخصص زدایی در مدیریت میراث فرهنگی که در سالهای گذشته بسیار شاهد بودیم جلوگیری کنند. باتوجه به خسارت های سال های گذشته، حوزه و مقوله میراث فرهنگی نیازمند مدیریت تخصصی و کارآمد است. بی شک بی توجهی به این مسئله شدت خسارات و پیامدهای منفی آن را علیرغم برنامه ها و تعهدات دولت تدبیر و امید، افزایش خواهد داد.

 «جامعۀ باستان شناسی ایران» از رئیس جمهور محترم جناب آقای روحانی می خواهد که ضمن حفظ استحکام در مدیریت کلان سازمان میراث فرهنگی، به سخنان کارشناسان و متخصصان این عرصه توجه نمایند و نقدهای مشفقانه را مورد توجه جدی قرار دهند. «جامعۀ باستان شناسی ایران» از رئیس محترم جمهور می خواهد که به میثاق خود با میراثیان پایبند بماند و به وعده های خود در رابطه با میراث فرهنگی کشور عمل نماید.

  «جامعۀ باستان شناسی ایران»




سه شنبه 3 دی ماه 1392


نگاهی به گزارش عملکرد صد روزه دولت در حوزۀ میراث فرهنگی


باستان‌شناسان ایرانی، همچون دیگر اصحاب فرهنگ و دانش، امیدوارانه منتظر تحقق برنامه‌های «دولت تدبیر و امید»  به ریاست جناب آقای حسن روحانی هستند. در پی انتشار «سند عملکرد 100 روز نخست دولت جدید»، «جامعۀ باستان‌شناسی ایران» به عنوان نهادی صنفی-تخصصی که نمایندۀ طیفی از باستان شناسان ایرانی است، به انتشار این سند به عنوان فرصتی برای در میان گذاشتن مشکلات و نگرانی های متعدد باستان شناسان با مسئولان و مدیران میراث فرهنگی در دولت جدید می­نگرد و بر آن است تا بخشی از نظرات، پیشنهادها و انتظارات خود را به نمایندگان و مجریان محترم دولت در این حوزه منتقل کند.

در بخشی از سند مذکور «مسائل اساسی میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی» هم مورد توجه قرار گرفته است. اهالی «میراث فرهنگی» به خوبی آگاهند که تشکیل سازمان­ ها و مراکز میراث فرهنگی در سراسر جهان اغلب به دنبال شکل­ گیری و تکوین دانش «باستان­ شناسی/Archaeology» بوده و مقولة باستان­ شناسی به عنوان اساس و بنیاد تشکیلات سازمان­ های میراث فرهنگی محسوب می­شود. در کشور ما نیز سنگ بنای تشکیلات میراث فرهنگی با ایجاد اداره کل باستان­ شناسی نهاده شد. بنابراین، پاره­ ای از مهمترین چالش­ های موجود سازمان میراث فرهنگی و به خصوص باستان­ شناسی چنین است: 

 

1- سنخ ­شناسی میراث فرهنگی:  مسایل مربوط به میراث فرهنگی الزاماً ذیل مقوله «فرهنگ» قرار نمی گیرد. رشته­ ها و زیربخش­ های حوزه میراث فرهنگی بیش از آنکه در چارچوب مسایل فرهنگی قابل ارائه باشند در حوزه علوم جای می­گیرند. وجه فرهنگی موضوعاتی که زیر عنوان «میراث فرهنگی» طبقه‌بندی و مدیریت می‌شوند، نباید بر وجه علمی و پژوهشی این موضوعات سایه بیاندازد. «شناخت» از پیشینۀ تاریخی و مختصات جغرافیایی و فرهنگی یک سرزمین، اساس و بنیاد نگهداری از میراث فرهنگی است. ولی متأسفانه جنبۀ «معرفی/نمایشی» میراث فرهنگی که در قالب گردشگری -و اغلب به شکل­ های نامتناسب و سطحی- بروز می‌یابد در تصمیمات، بودجه‌بندی‌ها و فعالیت‌های میراث فرهنگی محوریت دارد. باستان‌شناسی و همۀ رشته‌های مرتبط با آن، که طیف وسیعی از علوم انسانی و پایه (همچون حفاظت و مرمت، موزه‌داری، باستان‌سنجی و غیره) و فعالیت‌های پژوهشی نظری،‌ میدانی و آزمایشگاهی را در بر می‌گیرد، رشته‌ها و حوزه‌های آکادمیک و دانشگاهی هستند و لازمۀ کسب شناخت از مواریت فرهنگی. توجه به مقولات فرهنگی و هنری و جهانگردی و صنایع دستی، نباید موجب پوشیده ماندن نقش، کارکرد و اهمیت علم باستان‌شناسی و علوم وابسته یا در پیوند با آن شود. متأسفانه از فحوای سند اخیر چنین افقی متصور نمی‌شود و شایسته است باستان‌شناسی در اقدامات آیندۀ دولت در حوزۀ فرهنگ و میراث فرهنگی، جایگاهی درخور احراز کند. 

 

2- طرح وزارتخانه شدن میراث فرهنگی: در تشکیل سازمان میراث فرهنگی سابق، و سپس ادغام آن با سازمان­ های «ایرانگردی و جهانگردی» و «صنایع دستی»، بندرت از متخصصان عرصۀ میراث فرهنگی مشاوره و نظرخواهی شده است. طرح وزارتخانه شدن سازمان میراث فرهنگی و گردشگری که در سال­های اخیر بر اساس پاره­ ای مسایل بنیادین مطرح شده بود، به نظر می­ رسد که بدون استدلال­ های قانع­ کننده کنار گذاشته شده است. «جامعۀ باستان‌شناسی ایران» ضمن احترام به آرا و نظریات مدیریت جدید این سازمان، از ایشان و همچنین از نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی می­ خواهد زمینه و بستر لازم را برای بحث­ های کارشناسانه در این باره مهیا نمایند. تصمیم­ گیری درباره سودمندی یا ناسودمندی این طرح می­بایست پس از ارائه دیدگاه­ های کارشناسی کنش­گران مختلف این حوزه و ارزیابی جنبه­ های مختلف این طرح صورت گیرد.

 

3- مدون شدن رهیافت­ های اجرایی: یکی از اقدامات شایستۀ اخیر پژوهشگاه میراث فرهنگی و پژوهشکدۀ باستان­ شناسی، تدوین «سند جامع راهبردی باستان­ شناسی» است. سامانمند شدن نسبی برنامه­ های پژوهشی در حوزۀ باستان­ شناسی، به­ ویژه با بازگرداندن و تثبیت نسبی اختیارات مربوط به صدور مجوز فعالیت های باستان­ شناسی از استان ها به پژوهشکدۀ باستان­ شناسی، توجه به برپایی گردهمایی­ های سالانه و انتشار چکیده­ای از همه فعالیت­ های انجام شده از جمله اقدامات شایسته و قابل تقدیر در حوزه باستان­ شناسی هستند. «جامعۀ باستان‌شناسی ایران» ضمن ارج نهادن بر این کوشش­ ها خواهان تداوم، تثبیت و تسریع این روند است. همچنین انتظار می­رود شأن محوطه­ های بزرگ و مهم به طور مضاعف رعایت شود. برنامه ریزی به منظور حفاظت­ های گوناگون، اختصاص بودجه کافی و ارتقاء نظارت و سپردن مسؤولیت آن­ها به افراد صاحب صلاحیت برای انجام امور پژوهشی از ضروریات است. بی­ شک توجه به چنین جنبه­ هایی است که زمینه بهره ­برداری پایدار و مسئولانه از دارایی­ های و سرمایه­ های میراث فرهنگی کشور در حوزه گردشگری را نیز فراهم می­ نماید.

 

4- حفاظت: حفاظت از مواریث فرهنگی از جمله یکی از وظایف اصلی سازمان میراث فرهنگی  است. مقوله حفاظت را می توان در سه بحث کلی دنبال نمود: ملزم بودن همه نهادهای دولتی به رعایت اصول حفاظت از مواریث فرهنگی و در نظر گرفتن نظریات کارشناسانه سازمان میراث فرهنگی در زمینه طرح‌های توسعه­ای و عمرانی، اعمال نظارت سازمان میراث فرهنگی از طریق بازدید و سرکشی مأموران یگان حفاظت و آموزش به مردم در جهت پاسداشت از مواریت فرهنگی است. متأسفانه باید گفت که در هر سه زمینه ضعف­ های عمده ای وجود دارد که در سال های گذشته تشدید شده است. بی شک سامانمند کردن برنامه های حفاظت در کشور و تدوین «سند جامع حفاظت و مرمت» در این امر بسیار راهگشا است. همچنین لازم است در این سند تمهیداتی فوری برای مقابله و کاهش تأثیر بلاها و حوادث طبیعی و انسانی که شمار آن‌ها در منطقه رو به افزایش است، در نظر گرفته شود. «جامعۀ باستان‌شناسی ایران» امیدوار است متولیان امر، تحول در این عرصه ها را در برنامه های آتی دولت در نظر بگیرند.

 

5- بازسازی نیروی انسانی: در صد روز گذشته مدیریت جدید بخش مهمی از توجه خویش را به موضوع بازسازی نیروی انسانی سازمان میراث فرهنگی اختصاص داده است. این موضوع بخصوص با توجه به تخصص ­زدایی از سازمان میراث فرهنگی در دو دولت گذشته حایز اهمیت است. «جامعۀ باستان‌شناسی ایران» از انتصاب شماری از چهره های موجه، صالح و شناخته­ شده در معاونت­ ها و مدیریت­ های ارشد سازمان میراث فرهنگی استقبال می کند. با وجود این، اخیراً انتصاب­ هایی در حوزه­ های استانی آغاز شده که تخصص­ محور نیست. در چند استان شاهد مدیریت­ های غیرمتخصص و غیرمرتبط بوده ­ایم که به نظر می­رسد ناشی از تحمیل نیروهایی خارج از سازمان میراث فرهنگی است. در سال­ های گذشته، سازمان میراث فرهنگی و گردشگری متحمل شدیدترین آسیب­ ها و لطمات شده و به شکلی بی­ ضابطه نیروهای مختلفی (از آموزش و پرورش، آموزش عالی، شهرداری­ ها، استانداری­ ها و سایر نهادها) به این سازمان راه یافته و پست های کارشناسی و مدیریتی را اشغال نموده ­اند. لذا توجه مضاعف به تخصص­ محور شدن این سازمان یکی از راه­ های جبران آسیب­ ها و ارتقاء کارایی آن است.

 

6- مسایل مربوط به عرصه و حریم محوطه­ ها در سازمان میراث فرهنگی: بحث نظام­ مند شدن مسایل و قوانین مربوط به فهرست آثار ملّی و نیز شفافیت در مورد چگونگی ثبت آثار مهم ایران در فهرست میراث جهانی (اعم از ملموس و ناملموس) از دیگر مواردی است که می­ بایست ضوابط مشخصی برای آنها تهیه و منتشر شوند. بخصوص لزوم فراهم آمدن زمینه نقد و ارزیابی فعالیت­ های گذشته به منظور ارتقاء مسایل این حوزه ضروری است. از سوی دیگر، ثبت آثار ایرانی در فهرست‌های مربوط به میراث جهانی بدون مهیا بودن زمینه حفاظت از آن‌ها می‌تواند به شأن و جایگاه این آثار خدشه وارد کند. از این رو لازم است به جای توجه صرف به بالابردن آمار، تلاش بیشتری در زمینه افزایش کیفیت حفاظت از این محوطه‌ها صورت پذیرد. در این زمینه اقداماتی انجام شده که قابل تقدیرند اما همچنان کاستی­ های فراوان و بنیادینی وجود دارد.

 

7- توجه به فعالیت­ های باستان­ شناسی در دو بعد ملّی و بین اللملی: بودجۀ بخش باستان شناسی نه تنها در سالهای اخیر ناچیز بوده، بلکه بد هم مدیریت شده است. در نتیجه، پروژه‌ه ای باستان‌شناسی هم از نظر کیفی و هم از نظر کمّی در مقایسه با آنچه باید باشد، و حتی در مقایسه با آنچه در سال‌های پیش­تر بود، روند نزولی نگران‌کننده‌ای داشته است. پیچیدگی‌های اداری و سوء مدیریت در حوزۀ ارتباطات بین المللی، باستان شناسی ایران را از فرصت­ ها و سرمایه‌های علمی/مالی/انسانی بین‌المللی نیز محروم کرده، در حالی که کشورهای همسایه به خوبی از این فرصت ها و سرمایه ها بهره برده اند. 

 

8- انتشارات: همان‌طور که در «سند» به خوبی تأکید شده است، «معرفی» بُعدی حیاتی از مدیریت فرهنگی است و به صرف داشتن تاریخ طولانی، این تاریخ و فرهنگ، در مقیاس جهانی شناخته نمی‌شود. توجه به انتشارات در حوزه میراث فرهنگی و بخصوص در باستان شناسی و تهیه و انتشار اقلام فرهنگی، از جمله فیلم­ های آموزشی و مستند، از ظرایف فعالیت های میراث فرهنگی (از جمله باستان شناسی، مرمت و حفاظت، موزه داری و امثال آن) کمک مؤثری در زمینه معرفی اهمیت سازمان میراث فرهنگی و فعالیت های آن است.

 

9- مکان مستقل برای تشکیلات سازمان میراث فرهنگی: پس از جابجایی اجباری و خودسرانه سازمان میراث فرهنگی توسط مسؤولان پیشین، این سازمان برخی از ساختمان های اختصاصی خود (نظیر عمارت مسعودیه) را از دست داد. تلاش برای استقرار بخش های مختلف سازمان میراث فرهنگی در ساختمان های مستقل و بازگرداندن یکپارچگی فیزیکی به بخش­ های مختلف سازمان بسیار ضروری است. استقرار دائم تشکیلات سازمان میراث فرهنگی در محل مناسب، باعث تسریع در بهبود اوضاع بحرانی میراث خواهد شد. به ­ویژه اختصاص مکان برای «اسناد و کتابخانه» سازمان که سرگذشت تلخی را پشت سر نهاده، از اهمیت ویژه­ ای برخوردار است. «عمارت مسعودیه» به عنوان یکی از نخستین مکان هایی که دهه­ ها قبل شاهد تأسیس و تکوین تشکیلات میراث فرهنگی (شعبه/دایره عتیقات) بوده، جزئی از تاریخ تشکیلات میراث فرهنگی ایران محسوب می­شود. لذا «جامعۀ باستان‌شناسی ایران» خواستار بازپس گیری و عودت آن به سازمان میراث فرهنگی کشور است.

 

در «سند صد روزۀ دولت یازدهم» بر گسترش مراکز و برنامه‌های ایران‌شناسی در داخل و خارج اشاره شده است، اما بدون همت برای رفع مشکلات باستان‌شناسی و میراث فرهنگی ایران و سپردن مسولیت های این حوزۀ به متخصصان این رشته، چنین چیزی عملی نخواهد شد. اگر نگاهی جامع به موضوع ایران‌شناسی داشته باشیم، با اطمینان می­توان گفت که گسترش فعالیت های باستان­ شناسی، یکی از مؤلفه ­های مهم ایران‌شناسی است. توجه به زمینه­ های گوناگون باستان‌شناسی ایران و ارتقاء آن در سطح بین‌المللی (در همه ادوار پیش از تاریخی، تاریخی و اسلامی)، به جز منافع علمی و فرهنگی، منافع کلان مالی نیز برای اقتصاد کشور دربرخواهد داشت. به بیان دیگر، قرارگیری باستان شناسی در جایگاه شایسته خود، نه تنها مخل کار سایر نهادهای اجرایی/پژوهشی سازمان همچون حفاظت و مرمت نیست، بلکه باعث رشد متوازن سازمان میراث فرهنگی در همه عرصه ­ها و وظایف آن خواهد شد.

 

جامعه باستان شناسی ایران



دو شنبه 13 آبان 1392

باستان‌شناسی و پژوهشکدهٔ باستان‌شناسی در دولت تدبیر و امید

سخنی با آقای نجفی و مدیران سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری

 

مسئولان جدید سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری همچون عموم مردم به خوبی در چند سال گذشته دیده‌اند و می‌دانند که میراث فرهنگی و بویژه باستان‌شناسی در دولت‌های نهم و دهم تا چه اندازه مورد بی مهری قرار گرفت و از جایگاه واقعی و شایسته خود فاصله گرفت. «جامعۀ باستان‌شناسی ایران» نیک می‌داند که جبران این خسران و آسیب‌ها در زمانی کوتاه و یک شبه ممکن نیست و از این نظر مسئولیت مدیران جدید سازمان در دولت یازدهم را بسیار دشوار و خطیر می‌داند.

با وجود این، بر این باوریم که جبران این آسیب‌ها با ‌برنامه‌ریزی‌های دقیق و سنجیده، با کمک گرفتن از و با مشاوره با کارشناسان میراث فرهنگی و متخصصان باستان‌شناسی و نیز با اتخاذ تصمیمات و اقدامات به موقع و صحیح امکان پذیر است. مجموعهٔ بیانات و وعدههای مسئولان جدید سازمان و نیز انتصاب مدیران مجرب و آشنا به موضوعات میراث فرهنگی در رده‌های میانی مدیریت سازمان، حکایت از اراده مدیران ارشد سازمان برای بازسازی و بازگرداندن جایگاه واقعی شایسته میراث فرهنگی و باستان‌شناسی دارد. با این حال، باید اذعان داشت که وجود اراده و ایجاد تغییرات مدیریتی مناسب در این راستا، مهم و با ارزش ولی ناکافی است. «جامعۀ باستان‌شناسی ایران» ‌برنامه‌ریزی‌های درست، ‌سیاست‌گذاری‌ها و هدف‌گذاری‌های صحیح در باستان‌شناسی را بسیار مهم و تعیین کننده می‌داند. «جامعۀ باستان‌شناسی ایران» پس از انتصاب معاونان و مدیران سازمان، این فرصت را مغتنم می‌شمارد تا به نمایندگی از جمع کثیری از باستان‌شناسان کشور، برخی از مهمترین نگرانی‌ها و دیدگاه‌های پیشنهادی خود را در رابطه با ‌سیاست‌گذاری‌ها و ‌برنامه‌ریزی‌ها برای پژوهش‌های باستان شناختی به شرح زیر با ریاست محترم سازمان و ریاست محترم پژوهشگاه میراث فرهنگی درمیان بگذارد.

 

۱- ثبات و پایداری در مدیریت پژوهش‌های باستان شناختی: برای به ثمر رسیدن پژوهش­‌های بنیادین همچون پژوهش­‌های باستان شناختی، ‌برنامه‌ریزی بلندمدت و شرایط پایدار مدیریتی از جمله ضروریات به شمار می‌رود. پیامد مستقیم و زیانبار تغییرات زودهنگام در مدیریت پژوهش‌های باستان‌شناسی، وقفه در انجام فعالیت­‌های پژوهشی و میدانی در سطح کشور بوده که به نوبۀ خود بر حفاظت از آثار فرهنگی-تاریخی نیز تاثیر منفی گذارده است. افزون بر این، به خاطر ارتباط و وابستگی ‌برنامه‌ریزی‌های ملی و استانی، تغییر در مدیریت در ستاد مرکزی و پژوهشکده موجب اختلال و وقفه در ‌برنامه‌ریزی‌ها هم در سطح ملی و در سطح استان­‌ها می‌شود. طی چند سال گذشته، در کنار تغییرات پی در پی مدیران، دورهٔ مدیریت رؤسای پژوهشکده باستان­شناسی گاهی حتی محدود به چند ماه شد. از اینرو، ضروری است که مسئولان ارشد سازمان میراث فرهنگی در تغییر مدیران دقت لازم و کافی داشته باشند و نسبت به پیامدهای کوتاه مدت و بلندمدت تغییرات مدیریتی زودهنگام حساس باشند.

 

۲- یکپارچگی و استقلال: موفقیت آمیز بودن پژوهش‌های باستان شناختی، در سایهٔ یکپارچگی و استقلال مالی پژوهشکده باستان‌شناسی ممکن می‌شود. یکی از اقدامات درست و مناسبی که در گذشته‌ای نه چندان دور انجام شد و از جمله عوامل موثر در تحولات و شکوفایی نسبی در باستان‌شناسی ایران شد، یکپارچگی فیزیکی و جمع شدن تمامی‌باستان‌شناسان پژوهشکده در یک ساختمان مجزا و مستقل در عمارت مسعودیه و نیز استقلال مالی پژوهشکده با اختصاص بودجهٔ پژوهشی سالانه به آن بود. «جامعۀ باستان‌شناسی ایران» بر این باور است که برگرداندن یکپارچگی فیزیکی و استقلال مالی به پژوهشکده باستان‌شناسی از جمله اقدامات ضروری و زیرساختی است. در کنار این مسئله، تجمیع نیروی کارشناسی باستان‌شناسان در استان‌ها و ایجاد ارتباط و پیوستگی سازمانی بیشتر بین باستان‌شناسان استان‌ها و ستاد مرکزی نیز از جمله اقدامات زیرساختی در جهت تقویت یکپارچگی در میان نیروی علمی/کارشناسی محسوب می‌شود.

 

۳-ایجاد زمینه‌‌ها و فضای پژوهشی عادلانه و مطابق استانداردهای علمی‌روز: ایجاد فضای مناسب، پویا، عادلانه و رقابتی اخلاقی از جمله وظایف مدیران پژوهشی پژوهشگاه محسوب می‌شود. ایجاد چنین فضایی در پژوهشگاه و بویژه در پژوهشکدهٔ باستان‌شناسی مستلزم سیاست‌گذاری‌ها و ‌برنامه‌ریزی‌های راهبردی سنجیده و کارشناسی است. اما این بدین معنا نیست که مدیران پژوهشی موظف‌اند موضوعات، اولویت‌های موضوعی و مسیرهای پژوهشی را تعیین کنند. حساسیت و ظرافت مدیریت پژوهشی ‌و سیاست‌گذاری‌ در این حوزه به قدری است که اگر به درستی و کارشناسانه انجام نشود، پیامدهای منفی‌ای همچون بسته شدن فضای علمی و ناپویایی پژوهشی به دنبال خواهد داشت.

 

۴- تجهیز و تقویت توان علمی/کارشناسی پژوهشکدهٔ باستان‌شناسی و باستان‌شناسان در مراکز استانی: از جمله دیگر آسیب‌هایی که در سال‌های اخیر متوجه سازمان و بویژه پژوهشکدهٔ باستان‌شناسی شد، کاهش توان و نیروی کارشناسی آن بود. استادان و کارشناسان مجرب و متخصص بسیاری در پژوهشکدهٔ باستان‌شناسی و مراکز استان‌ها در چند سال اخیر بازنشسته شده (گاهی پیش از موعد)، به تصمیم خود کناره‌‌‌گیری کردند یا به دلیل طرح تعدیل نیرو به شکل‌های مختلف از بدنهٔ کارشناسی جدا ‌شده‌اند. ضروری است متناسب با نیازها و ظرفیت‌های باستان شناختی کشور و تحولات و پیشرفت‌های علمی‌روز دنیا، و با استفاده از نیروهای مجرب و به خدمت گرفتن نیروهای جوان کوشا و بااستعداد اقدامات لازم  صورت گیرد تا توان علمی/کارشناسی پژوهشکدهٔ باستان‌شناسی تقویت شود و (با حفظ یکپارچگی و تمرکز مدیریت در ستاد)  در استان‌ها پست‌های سازمانی برای باستان‌شناسان استان‌ها و شهرستان‌ها ایجاد شود.

 

4- باستان‌شناسی نجات بخشی و جایگاه مناسب و شایسته برای میراث فرهنگی در برنامه‌های توسعه‌ای و عمرانی: در سال‌های گذشته به کرات شاهد تخریب‌ و آسیب‌ به محوطه‌های باستانی و تاریخی-فرهنگی در جریان اجرای طرح‌های توسعه بوده‌ایم. به این ترتیب به کرات سرمایه و میراث فرهنگی کشور در ازای اجرای برنامه‌های توسعه و عمران (بویژه پروژه‌های سدسازی و راه سازی) ‌هزینه شده‌است. از سوی دیگر، رشد پدیدهٔ باستان‌شناسی نجات بخشی نیز، از نوعی که در سال‌های اخیر رواج پیدا کرده‌است، هم از جنبه حفاظت از محوطه‌‌ها و میراث فرهنگی و هم به دلیل پایین‌آوردن هنجارها و اصول علمی ‌و اخلاق حرفه‌ای باستان‌شناسی، موجب نگرانی فراوانی ‌شده‌است. یکی از ضرورت‌ها در ‌سیاست‌گذاری‌ها و ‌برنامه‌ریزی‌های کلان پژوهشی پژوهشگاه میراث فرهنگی تعیین سیاست‌ها و شیوه‌نامه‌های مناسب برای باستان‌شناسی نجات بخشی است به‌طوری که متضمن رفع آسیب‌ها و یا کاهش آسیب‌ها به محوطه‌های باستانی در جریان پروژه‌های عمرانی باشد.

 

5- روابط علمی‌و پژوهشی: به روز شدن ابزارهای نظری و علمی ‌برای شناخت و حفاظت بهتر از میراث فرهنگی ایران جزو ضروریات امروز است. ارتباط مؤثر و دو سویه با دانشگاه‌ها و نهادهای علمی ‌و پژوهشی در سطح ملی و بین‌المللی کمک فراوانی به پیشبرد سطح دانش‌های میراث فرهنگی خواهد کرد. برقراری روابط پژوهشی متوازن با دانشگاه‌ها و مراکز پژوهشی ملی و بین المللی سبب تحول، پویایی و توسعهٔ علمی‌ پژوهشگاه و پژوهشکده باستان‌شناسی خواهد شد. «جامعۀ باستا‌ن‌شناسی ایران» امیدوار است با برقراری هماهنگی لازم با وزارتخانهٔ محترم امور خارجه، ‌و با سیاست‌گذاری‌های مناسب و تعیین خط‌مشی‌های صحیح که ضامن تأمین منافع ملی ایران باشد، بتوان از قابلیت‌های عظیم پژوهشگاه و بویژه پژوهشکده باستان‌شناسی برای همکاری‌های متقابل علمی‌و فرهنگی میان ایران و کشورهای دیگر به نحو مؤثری استفاده کرد.

 

6- نقش و جایگاه نظارتی پژوهشکدهٔ باستان‌شناسی: در سال‌های گذشته با رواج باستان‌شناسی نجات بخشی، و با رشد و فعال شدن شرکت‌‌های پیمانکاری که فعالیت باستان شناختی می‌کنند (در حالی که گاه حتی زمینهٔ اصلی آنها مرمت یا رشته­های دیگر غیر از باستان‌شناسی است) و نیز با افزایش ‌پروژه‌های استانی مستقل از ستاد، متخصصان و استادان باستان‌شناسی نگران کاهش کیفیت پروژه‌های باستان‌شناختی در قبال رشدکمی ‌پروژه‌ها هستند. آنچه در گذشته و در کنار دیگر عوامل، در حفظ استانداردهای علمی ‌و حداقل‌های کیفی یک طرح پژوهشی مؤثر بود، نظارت ستادی از سوی پژوهشکده باستان‌شناسی بود. طی چند سال گذشته، با تفویض اختیار صدور مجوز کاوش و بررسی به مدیران استانی، از نقش نظارتی پژوهشکدهٔ باستان‌شناسی بسیار کاسته ‌شده‌است. «جامعۀ باستا‌ن‌شناسی ایران» حفظ استانداردها و اصول علمی ‌و کیفیت پژوهش‌های علمی‌ را از جمله موارد ضروری و نیازمند توجه جدی پژوهشگاه میراث فرهنگی می‌داند. این امر از طریق احیا و تقویت بیشتر نقش نظارتی پژوهشکده باستان‌شناسی بر پژوهش‌های باستان‌شناختی در همه استان‌ها و مناطق ممکن می‌شود.

 

«جامعۀ باستا‌ن‌شناسی ایران»

 



سه شنبه 26 شهریور 1392

بیانیۀ «جامعۀ باستان شناسی ایران» درباره

ابهام در وضعیت مرکز اسناد و مدارک میراث فرهنگی و باستان شناسی:

از نگرانی تا شایعه و یا واقعیت؟

 

جامعه باستان‌شناسی ایران نسبت به سرنوشت اسناد و مدارک میراث فرهنگی ایران نگران است و از مسئولان ذیربط تقاضای رسیدگی فوری دارد.

سه سال پیش که در دولت دهم و در زمان ریاست جناب آقای حمید بقایی بر سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری تصمیم به انتقال آن به خارج از تهران گرفته شد، اساتید، کارشناسان، دوستداران و اهالی میراث فرهنگی علاوه بر غیرکارشناسی دانستن این تصمیم، نگرانی های چندی از جمله درباره چگونگی، وضعیت و آینده مرکز اسناد و کتابخانه سازمان میراث فرهنگی و مرکز اسناد و کتابخانه پژوهشکده باستان شناسی نیز مطرح کردند. متاسفانه مسئولان وقت نه درباره دلایل تصمیم و چگونگی انتقال این سازمان پاسخ قانع کننده ای ارائه کردند و نه تلاشی برای رفع نگرانی هایی که مطرح شده بود انجام دادند. از آن زمان تاکنون کارشناسان و اهالی میراث فرهنگی بویژه باستان شناسان از وضعیت، سلامت و محل نگهداری اسناد و مدارک پرسیده اند و نگرانی عمیق خود را با مسئولان در میان گذاشته اند. 

سال گذشته با بازگرداندن بخش های اداری منتقل شده از سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری به تهران، مسئولان وقت بر نادرستی و غیرکارشناسی بودن آن تصمیم مهر تایید نهادند. اما پس از یک سال از بازگشت ادارات و بخش های مختلف سازمان به تهران، هنوز از وضعیت مرکز اسناد و مدارک میراث فرهنگی و مرکز اسناد و کتابخانه پژوهشکده باستان شناسی آگاهی درست و روشنی در دست نیست. همزمان با بازگرداندن بخش­های اداری سازمان به تهران شایعاتی درباره وضعیت و سرنوشت مرکز اسناد و کتابخانه ها نگرانی ها را دوچندان کرد و موجب شد که مسئولان وقت درباره بی اساس بودن نگرانی ها و امن بودن اسناد و مدارک سخن بگویند. در این زمینه، مسؤولان وقت دست به انکار زدند و نیز وعده­های مختلفی در خصوص اقدامات در حال انجام برای بازگرداندن اسناد و مدارک به تهران دادند. متاسفانه هیچکدام از وعده و وعیدهای مسئولان پیشین برای روشن شدن وضعیت مراکز اسناد و کتابخانه ها تحقق پیدا نکردند و هم اکنون اخباری درباره واقعیت داشتن آن شایعات در رسانه ها منتشر شده است.

برای تهیه گزارش ها و اسناد و مدارک میراث فرهنگی و پژوهشکده باستان شناسی سال ها استادان، کارشناسان و متخصصان زحمت کشیده اند و میلیاردها ریال بودجه کشور صرف مطالعات و پژوهش هایی شده که نتایج آنها بصورت اسناد و مدارک میراث فرهنگی درآمده است. خاطر نشان می سازد که بسیاری از گزارش ها و اسناد و مدارکی که در مرکز اسناد میراث فرهنگی و پژوهشکده باستان شناسی نگهداری می شدند تنها نسخه های موجود هستند چرا که بسیاری از این اسناد و مدارک در زمانی تهیه شده اند که ابزارها و فناوری الکترونیکی فراگیر نشده بودند و امکان تهیه و تکثیر نسخه های متعدد از آنها وجود نداشت. از اینرو، می توان گفت در میان اسناد و مدارک هستند موارد بسیاری که خود همچون میراث فرهنگی با ارزش و یگانه اند.

باتوجه به اهمیت بالای این مسئله، «جامعۀ باستان شناسی ایران» امیدوار است و از ریاست محترم سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری و رئیس محترم پژوهشگاه میراث فرهنگی می خواهد که در اسرع وقت دستور فرمایند ضمن انجام تحقیقات و بررسی های لازم درباره وضعیت و سلامت اسناد و مدارک میراث فرهنگی و باستان شناسی، اقدام عاجل برای نجات این گنجینه ملی صورت پذیرد. «جامعۀ باستان شناسی ایران» بر این باور است که تعلل جایز نیست و سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری می بایست این موضوع را بررسی کرده و پس از رفع شبهات و ابهامات، به صورت شفاف و عمومی اطلاع رسانی نماید.     

«جامعۀ باستان شناسی ایران»



 

دوشنبه 28مرداد ماه 1392

بنام خدا

تا دست به اتفاق برهم نزنیم         پایی ز نشاط بر سر غم نزنیم

 

جناب آقای دکتر محمد علی نجفی

معاون محترم ریاست جمهور و رئیس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، در دولت تدبیر و امید

 

بیایید یکبار بطور اساسی راه بر تکرار خطر ببندیم!

امروز 28 مرداد، سالروز رویدادی تاریخی و درس آموز در تاریخ ایران معاصر است. میراث ماندگار نهضت ملی(صنعت نفت) که در این روزها پس از 60 سال با تحریم مواجه است. مردم استعمار ستیز ایران زیر فشار این تحریم­ها، خم به ­ابرو نیاورده و با تدبیر و امید دولتی برخواسته از بطن خواسته­ هایشان را روی کار آورده اند. خواسته هایی که برمحورهای اساسی زندگی، اقتصاد، معیشت، آزادی، فرهنگ و فرهیختگی تاکید می کنند. میراث فرهنگی در این میان پشتوانۀ فرهنگ در مقیاس های محلی، ملی، منطقه ای و جهانی است. خزانه ای پربار و غنی از تجربه های زیستۀ نوع انسان، در گسترۀ ایران زمین؛ خزانه ای که متعلق به بشریت در همۀ نسل­های گذشته و آینده است و ما انسان­های زی ینده در زمان حال، امانتدار آن هستیم. تعهد ما، ورای نگهداری؛ شناخت، معرفی، مرمت و بازسازیِ این خزانۀ خزان زده است. پرسش این است، با امانتی بدین پایه، پایدار و بدین مایه، ماندگار و تعهدی بدین سُترگی و سنگینی چه کرده ایم؟ مردم به مثابه متولیان، میراث فرهنگی را چگونه به مشارکت فراخوانده و با چه راهکارهایی در راستای هم افزایی آنها در موضوع میراث فرهنگی گام برداشته ایم!

باستان­شناسی همچون سایر عناصر مدرن در دوره قاجار به ایران وارد شد. پیش از آن نگاه شکاکانۀ عصر روشنگری نسبت به تاریخ و حضور آدمی سبب پدید آمدن دانشی نوین شده بود با هدف واکاوی تاریخ. قاجاریان باستان­شناسی را نه به منزلۀ یک دانش که به شکل عنصری مدرن که در سرزمین های به زعم آنان پیشرفته تجربه می­شد به ایران آوردند. اما نبود نگاه فلسفی نسبت به گذشته سبب شد تا نخستین تصویری که از گذشته و مواد فرهنگی برای قاجاریان ایجاد شود، تصویر مادی گرایانه باشد، تصویری که امروز همچنان، 120 سال پس از ورود باستان­شناسی به ایران متأسفانه همچنان گریبانگیر این دانش است.

 دولت فخیمه قاجار همچنان که اکتشاف، برداشت و بهره برداری از منابع نفتی را به استعمارگران وانهاده بود؛ امتیاز انحصاری کاوش های باستان­شناسی را طی قرارداد نگینی برای مدت پنجاه سال به دولت فرانسه واگذار نمود. پیش از ملی شدن صنعت نفت و کودتای 28 مرداد (که امروز سال گشت آن بود) در دهۀ نخست قرن سیزدهم خورشیدی( 1300 تا 1310 ه. ش.) امتیاز انحصاری (کاوش­ های باستان­شناسی) فرانسویان بوسیله مجلس ملی لغو شد. اما نبود متخصصان در موضوع باستان­شناسی (میراث فرهنگی) و نبود آگاهی در بین مردم جامعۀ ایران موجب شد، لغو امتیاز با امتیازهای دیگری پیگیری شود. طبق قانون عتیقات که پس از لغو امتیاز فرانسویان به تصویب رسید، فعالیت­های باستان­شناسی در ایران در انحصار دولت قرار گرفت. دولت در موضوع باستان­شناسی/ میراث فرهنگی مردم را نادیده گرفت. مسئولیت بخش دولتی باستان­شناسی را برای بیش از دو دهه به یک فرانسوی سپرد (آندره گدار) و دولت­های استعمارگر در طول سال های قبل از جنگ های جهانی اول تا پس از جتگ جهانی دوم بر سر فعالیت های باستان­شناسی در ایران باهم به رقابت می­پرداختند. در این میان مردمِ جامعه ایران که در موضوع باستان شناسی/ میراث فرهنگی به کناری نهاده شده بودند، احتمالاً بهره برداری از آثار باستانی از طریق حفاری های قاچاق را حق خود می دانستند. در مقایسه با نفت و فرآیند ملی شدن آن، باستان­شناسی ایران و موضوع میراث فرهنگی در طول سال های حکومت پهلوی ها نهضت ملی و محمد مصدق را کم داشت. ملی شدن بصورت ثبت آثار ملی در مقیاس محدود و بوسیله دولت انجام می­شد.

پهلوی دوم در بهره برداری نظری از موضوع تاریخ باستانی، باستان­شناسی و میراث فرهنگی همچنان راه انحصار را پیموده و ملی­گرایی را برای تقویت پایه­ های مشروعیت سیاسی سلطنت، مورد استفاده قرار داد. فعالیت­ های باستان­شناسان (ترجیحاً خارجی) در این دوره با استفاده های نامتعارف از آثار باستانی (برای مثال برگزاری جشن های دوهزار و پانصد ساله در تخت جمشید) همراه شد. مردم در موضوع باستان­شناسی/ میراث فرهنگی همچنان نادیده گرفته می­شدند. بهره ­برداری های نامتعارف از آثار باستانی و استفاده از ملی­ گرایی، تاریخ باستانی و باستان­شناسی در سال­های پس از انقلاب اسلامی، انقلابیون را به واکنش واداشت و فاصله بیشتر بین مردم و موضوع باستان­شناسی/ میراث فرهنگی را موجب شد.

از مشکلات قابل ذکر در شکل گیری سازمان میراث فرهنگی خلط دو مفهوم میراث فرهنگی و باستان­شناسی بود. از این منظر حضور پژوهشکده باستان­شناسی ذیل ساختار میراث فرهنگی دانشی را که فرازمانی و فرامکانی است، به یک ساختار اداری در بدنه سیاسی تقلیل داد.یکی از دلایل بازگشت نگاه مادی گرایانه در دهه 1380 به ساختار میراث فرهنگی و تصور درآمدزایی از طریق جهانگردی خود از محصولات چنین خلط مفهومی است.

با فراگیر شدن بهره برداری نامتعارف از آثار باستانی این بار بصورت حفاری های قاچاق و پرشدن بازارهای جهانی اشیاء عتیقه از آثار ایران، سازمان میراث فرهنگی در سال های جنگ تحمیلی تصویب (مجلس) و تأسیس(دولت) شد. در این اقدام فرخنده، احتمالاً تحت تأثیر تاریخچه موجود، سهم درخوری به مردم و نهادهای مردم نهاد داده نشده بود. حتی مجموعه های تخصصی در زمینه باستان­شناسی/ میراث فرهنگی جایگاهی در ساختار سازمان یاد شده ندارند. دولت­های سازندگی و اصلاحات، هریک بصورتی ادامه دهنده راه دولت نخست وزیری بودند. دولت دوم سازندگی، بازسازی آثار باستانی مناطق جنگ زده را در دستور کار قرار داد و دولت اصلاحات تحت تأثیر فراگیر شدن حفاریهای غیرمجاز (برای مثال فاجعه فرهنگی جیرفت که در نهایت با کمک نیروهای سپاه پاسداران کنترل شد) قرار داشت. واکنش های پلیسی و امنیتی (حاکمیت سیاسی) به موضوع حفاری های قاجاق، حوزه باستان­شناسی/ میراث فرهنگی و کنشگران آن را بیش از اندازه تحت تأثیر قرار داده است. همین نگاه در کنار انحصار دولت در این حوزه، موجب نادیده گرفتن مردم در موضوع باستان شناسی/ میراث فرهنگی شده است. حتی دانشگاه­هایی که دارای گروه های آموزشی باستان­شناسی (یا دیگر رشته های مرتبط با میراث فرهنگی) هستند کمتر به موضوع باستان­شناسی/ میراث فرهنگی ورود می کنند! 

دولت نهم و دهم از همه نظر باستان­شناسی ایران را نحیف و میراث فرهنگی را خلوت و حیاط خلوت [سیاسی دولت] کرد. تخصص ­زدائی همراه با تصمیم­ های ناکارشناسانه تا آنجا پیشرفت که بهره­ برداری پوپولیسیتی از ملی­ گرایی، باستان­شناسی / میراث فرهنگی در دستور کار دولت قرار گرفت. میراث فرهنگی تنها بخش دولتی بود که بخش­هایی از آن ابتدا از تهران به اصفهان و شیراز منتقل و در نهایت مجدد به تهران بازگردانده شد. این اقدامات گرایش به موضوع باستان­شناسی/ میراث فرهنگی را در بین طیف­ هایی از طبقه متوسط شهری در جامعه ایران افزایش داده است. صدمات وارد شده خصوصاً در زمینه ریزش نیروهای متخصص که در طول یک صد و پنجاه سال گذشته نیاز مبرم موضوع باستان­شناسی / میراث فرهنگی در ایران بوده است، جبران ناپذیر است. اما زمینه شکل گرفته در مخالفت با اقدامات ناکارشناسانه دولت(نهم و دهم) در بین مردم به عنوان غایبان اصلی این حوزه مغتنم است.

جناب آقای دکتر نجفی در همۀ این سال ها مردم در موضوع باستان­شناسی/ میراث فرهنگی نادیده گرفته شده ­اند. اکنون از یک سو زمینه پدیدآمده بوسیله دولت های نهم و دهم و از سوی دیگر اعتماد اکثریتی از مردم به دولت تدبیر و امید زمینه های همگرایی در موضوع باستان شناسی/ میراث فرهنگی را فراهم کرده است. در نتیجه با راهکارهای تخصصی می توان روی شکاف شکل­ گرفته در طول بیش از یکصد و پنجاه سال گذشته بین مردم و حاکمیت (دولت) در موضوع باستان­شناسی/ میراث فرهنگی پل زد. پُلی دوطرفه براساس رویکردهای تخصصی که هر دو طرف(مردم و دولت) را در کنش فعال و متقابل قرار دهد تا در طول زمان پایه های آن را تحکیم کنند.

پیشنهادات

فرهنگ سازی از طریق رسانه ها خصوصاً رسانه ملی برای مشارکت مردم در موضوع باستان­شناسی/میراث فرهنگی و میدان دادن به نهادهای تخصصی و مردم نهاد دارای اهمیت بالائی است. یادآور می­ شود نهادسازی بوسیله حاکمیت سیاسی و دولت، آفتی است که در کمتر از یک صد سال گذشته در موضوع باستان­شناسی/میراث فرهنگی رایج بوده است. این رفتار سیاسی- اجتماعی به مثابه تقویت انحصارگرایی دولت در این موضوع اساسی است و بطور ملموسی بوسیله مردم درک شده و شکاف بین مردم و حاکمیت/ دولت را عمیق تر می کند.

انحصار دولت در موضوع باستان­شناسی/ میراث فرهنگی همراه با نگاه پلیسی- امنیتی به آن گرچه هردو لازم و ضروری هستند اما رشد سرطانی یافته و بدنه مشارکت فعال و خلاق مردمی در این موضوع را فلج کرده اند. پیشنهاد مشخص برنامه ریزی برای واگذاری بخش هایی از نظارت های حوزه باستان شناسی / میراث فرهنگی به نهادهای تخصصی مستقل از دولت، دانشگاه­ها و نهادهای مردم نهاد، خصوصاً رسانه­ ها است. در تاریخچه یک صد و شصت و پنج سال گذشته مرتباً این انحصار تقویت شده است و شرایط کنونی را بوجود آورده است. اکنون زمان آن است که دولت بطور تدریجی در مسیر نوینی گام برداشته و انحصارها را بصورت نظارت بالادستی در اختیار بگیرد حتی سطوح میانی و پایینی نظارت را به مردم و رسانه­ ها واگذار کند.   

نبودِ متخصصان در آغاز شکل گیری باستان­شناسی و کمبود آنها در رشته های مختلف و متکثر شدۀ موضوع باستان­شناسی/ میراث فرهنگی تجربۀ زیستۀ دیگری است که زمینۀ فعالیت استعمارگرانه در این حوزه را از یک سو و واکنش بصورت حفاری های قاچاق را از سوی دیگر پدیدآورده است. تعامل با دانشگاه ها در راستای توسعه توان تخصصی سازمان میراث فرهنگی، همچنین متناسب شدن آموزش ها و تخصص ها با نیازهای جامعه ایران ضروری است.

بهره برداری آن هم بهره برداری اقتصادی، همچنین بهره برداری بصورت امتیازهای بین المللی آفت بلند مدت دیگری است که دامن باستان­شناسی/ میراث فرهنگی را رها نمی­ کند. همه رویکردهای تخصصی و به روز در دنیای معاصر بهره برداری اقتصادی- امتیازی از آثار باستانی و میراث فرهنگی را نه تنها اولویت نمی دانند، بلکه در تعارص با تعهد متخصصانه در این حوزه ارزیابی می کنند. در نتیجه خواهشمند است در این زمینۀ خاص حقوق متخصصان و رعایت آن در دستور کار دولت قرارگرفته و با مشارکت آنها زمینه برون رفت از پیشینۀ غیرقابل دفاع خصوصاً در سال­های گذشته فراهم شود.

در فرآیندی جهانی و در تعامل با فرهنگ غرب در کنار آن با وجود زمینۀ مساعد در فرهنگ ایران، ملی گرایی در زمان پهلوی دوم به وسیله گرایش به تاریخ باستانی، باستان شناسی و میراث فرهنگی زمینه های بهره برداری نظری و انحصاری (بوسیله دولت) از موضوع باستان­شناسی/ میراث فرهنگی را پدید آورد. ضمن محترم شمردن این برداشت نظری و درک زمینۀ موجود و پذیرش ملی گرایی به عنوان رکنی مهم در تقویت هویت ملی، برنامه ­ریزی برای بهره برداری از رویکردهای متکثر نظری موجود در جهان معاصر را پیشنهاد می کنیم. رویکردهای نظری متکثری در دنیای معاصر وجود دارند که طیف های گسترده ای از بهره برداری های متعارف علمی و نظری از موضوع باستان­شناسی/میراث فرهنگی را فراهم می­کند. روشن است که محوریت دادن به یکی از این رویکردهای نظری (ملی گرایی) بوسیله دولت و حاکمیت در تعارض با مشی دولت تدبیر و امید و مبانی توسعه، توسعه پایدار و توسعه علمی - فرهنگی است. 

هیأت مدیره جامعه باستان­ شناسی ایران

*************************************************************************************************************

یادداشت هفته شماره 27، شنبه 8 تیر ماه 1392

باستان‌شناسی ایران، پسااستعمار و استعمارزدائی

عمران گاراژیان*

1960 میلادی را در باستان‌شناسی و در مقیاس جهانی در نظر بگیرید! به عنوان یک باستان‌شناس برای خوانندگان نیازی به توضیح نمی‌‌بینم! حالا 1339 خورشیدی که با همین 1960 میلادی [تقریباً] نصفانصف همپوشانی دارد، برای شما به عنوان باستان‌شناس ایرانی چه رویداد مهمی‌ را به‌خاطر می‌‌آورد؟ برای بخش‌های دولتی، برای کارمندان میراث فرهنگی، پژوهشگاه و موزه ملی ایران ... برای وزارتخانه­ای که اکنون وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‌ خوانده می‌‌شود... چیزی را بخاطر نمی‌‌آورد؟! اگر هم به‌خاطر می‌‌آورد محض یادآوری:

 سال 1339 خورشیدی (1960م.)" آندره گدار" برای همیشه ایران را ترک کرد(موسوی 1369،13).

به نقل از مرحوم مصطفوی و با ادبیات خود ایشان: آقای آندره گدار فرانسوی در طول قریب بیست و چهار سال خدمت خود، از آغاز سال 1308 تا خرداد 1332 طرح نقشهٔ موزه و تنظیم غرفه­ها و نمایش گذاردن اشیاء را با همکاری خانم خود و دستیاری همکاران ایرانی به‌مرحله اجرا درآورد. طبق لایحهٔ تقدیمی‌ از طرف وزارت فرهنگ به قوه تقنینیه (مقننه امروز) تقاضای تجدید استخدام ایشان از اول مهرماه 1334 برای مدت دوسال شده است (1334، 6-67).

گدار با تحولات ساختاری در باستان‌شناسی ایران و شکل‌گیری اداره عتیقات به عنوان مسئول ادارهٔ کل وارد ساختار اداری شد. " او طبق موافقت نامهٔ 25 مهرماه 1306 برای مدیریت باستان‌شناسی ایران استخدام شد و از آغاز سال 1308 خورشیدی شروع به‌کار نمود" (پیشین 38) این ورود و این مسئولیت پیشینه‌ای داشت. بخشی از آن پیشینه انحصار فرانسه بر کاوش‌های باستان‌شناسی در ایران است. بخش‌هایی انتخاب شده از این پیشینه را به روایت اسناد در ادامه بنگرید.    

پیش از آقای گدار، سال 1303 سندی که مکاتبهٔ سفیر فرانسه با وزرات خارجه است: اعتراض سفارت فرانسه به وزارت امور خارجه برای اینکه از حفاری در ری (چشمه علی) جلوگیری به‌عمل آید (پرونده ش.10 اسناد مرکز باستان‌شناسی). مکاتبه ای دیگر در همین پرونده با امضای شاهزادهٔ ایرانی: قراردادهای بین ایران و فرانسه باید مطابق با موازین بین المللی تغییر پیدا کند. ...

سال 1309 تلگراف از خوزستان به وزارت معارف: صندوق ها (آثار کاوش شده بوسیلهٔ هیئت فرانسوی در شوش) در معرض فساد هستند باید تکلیف شان مشخص شود (پرونده شماره 18). ...

همان سال وزارت معارف به آقای گدار: ماموریت آقای گدار برای رفتن به خوزستان ...

وزارت معارف خوزستان به وزیر معارف : قانون شکنی گدار که در عدم حضور ناصری (نماینده ایرانی؟) انبارها را باز می‌‌کند و با رسیدن ناصری اشیاء توقیف می‌‌شود و درخواست تنبیه او. ...

سال 1313 از ویلکنسن (آمریکایی) به آندره گدار یک بسته مداد رنگی به قیمت 25 دلار به گمرک آمده لطفاً اجازه ورود بدهید! (پرونده ش. 24).

همان سال از آپتین (سرپرست هیئت آمریکایی) به گدار: یک کاسهٔ سفالی نخودی پیدا شده که در اتاق ما در هتل نگهداری می‌‌شود.

اینها مشتی از خروار اسناد و مدارک درباره باستان‌شناسی ایران است! سئوال این است باستان‌شناسی ایران استعماری است؟ انحصار فرانسوی‌ها و رقابت دیگر قدرت­های خارجی برسر بهره‌برداری از آن و مسائل پسآیند آن در ارتباطات اداری در داخل بخش‌های اداری ایران به ما اجازه می‌‌دهد که باستان­شناسی ایران را استعماری قلمداد کنیم؟

دانش در سرزمین‌های استعماری تحت کنترل است. استعمار از طریق عوامل‌اش منابع ثروت و قدرت را کنترل می‌‌کند. در شکل اولیه، استعمار به‌طور فیزیکی تسخیر می‌‌کند و در شکل‌های جدیدتر به طور غیر ملموس مستعمره را کنترل می‌‌کند. آیا در شکل‌های جدیدتر و در نسل‌های جدیدتر می‌‌دانیم استعمار چگونه عمل می‌‌کند یا اینکه ما همیشه دیدگاهی تاریخی داریم یعنی پس از ماجرا به موضوع می‌‌پردازیم در نتیجه دانسته ما برای تصمیم سازی کاربردی نیست و گزاره ای تاریخی است، یعنی در گذشته و متعلق به گذشته است.

نه کشور ما (ایران) هرگز مستعمره نبوده‌است! اطلاق جامعه پسآاستعماری به جامعهٔ ما بطور عمومی‌ و به همه بخش ها مصداق ندارد. در شهریور 1320 شمال و جنوب به اشغال روسیه و انگلستان درآمد، ولی واقعاً  این چند ماهه را نمی‌‌توان استعمار قلمداد کرد. این دقیقاً دورهٔ انتقال قدرت از رضاشاه به فرزندش محمدرضاشاه است. یک دورهٔ کوتاه جابجایی در رأس ساختار قدرت!

در مورد موضوع باستان‌شناسی عموماً دو نظر وجود دارد: نظر اول این است که به‌طور کلی باستان‌شناسی دانشی استعماری و حاصل فرآیند استعمار است. برداشت دوم که در جامعه جهانی پذیرفته‌تر و میانه‌روتر است باستان‌شناسی را دانشی می‌‌داند که مانند انسان شناسی مورد استفادهٔ (سوء استفاده) استعمار هم قرار گرفته است، اما این به معنی استعماری بودن آن نیست. هزاران استفاده از باستان‌شناسی و روش‌های آن می‌‌شود، برخی هم در راستای استعمار بوده و هست: با شکل‌های مختلفی که اشکال تاریخی آن را می‌‌شناسیم و اشکال روزآمد آن را ممکن است نشناسیم!

باستان‌شناسی راهکاری است که بوسیلهٔ استعمارگران و در جهت استعمار در ایران مورد استفاده قرار گرفته‌است. اما این استفاده در طول دوره‌های مختلف و بسته به شرایط و حاکمیت‌های سیاسی متفاوت بوده است. اکنون مسئله این است:  در شناخت استعمار و فرآیند این مهم بکوشیم که تکرار نشود. به عبارت دیگر بازتولید استفادهٔ استعماری از باستان‌شناسی ممکن است و بسیار محتمل به نظر می‌‌رسد.

باستان‌شناسی ایران از آغاز تا پایان کار آندره گدار (که زمان آن دقیقاً مشخص نیست) ابزاری برای استعمار بوده‌است. قراردادهای انحصاری و مسئولیت و شکل همکاری آندره گدار با ساختار دولتی ایران نمودهای استفادهٔ استعمارگران از باستان‌شناسی است. براساس نوشته‌های موجود (مثلاً تلاش در راه خدمت بآثار ملی و امید به‌آیندهٔ مصطفوی 1334 که در بالا به آن ارجاع داده‌ام) ، با پایان این دوره و با روی کار آمدن مرحوم مصطفوی سرگردانی خط و مشی گذاری­های کارشناسی و خصوصاً نظری مشهود است در نهایت شکل‌گیری باستان‌شناسی دولتی (دوره­ای که هنوز هم ادامه دارد) یعنی سیطره مدیران دولتی غیر متخصص در زمینه باستان شناسی در ساختار حاکمیتی ایران تاسیس می شود. این فرآیند با استقرار حاکمیت محمدرضاشاه طی سالهای دهۀ 1330، باستان‌شناسی ملی‌گرایانه به مثابه رویکردی نظری- کاربردی در شکل و شمایل اجرایی باستان‌شناسی دولتی شکل می­گیرد.

در سال‌های نخست انقلاب اسلامی ‌‌ایران باستان‌شناسی به کلی انکار می‌‌شد. به نظر می‌رسد انقلابیون تحت تأثیر تفکری بوده باشند که در بالا اشاره کردم: یعنی باستان‌شناسی را بطورکلی راهکاری استعماری قلمداد می‌‌کردند. همچنین واکنش‌های سال­های آغاز انقلاب، درونزا و تحت تأثیر(به معنای رفتاری انقلابی انعکاسی) سیاست‌های دولت محمدرضا پهلوی نیز می‌‌تواند ارزیابی شود. در هر صورت در سال‌های پس از انقلاب تا همین امروز ساختار دولتی و سیاسی- حاکمیتی، عمدتاً باستان‌شناسی ملی گرایانه را در شعار انکار می‌‌کند و در عمل راهی جز همین برای باستان‌شناسی نمی‌‌شناسد (پارادوکس). چیزی که با اطمینان می‌‌توان گفت این است: باستان‌شناسی دولتی در ایران تا همین امروز دوام و قوم آورده است. باستان‌شناسی به مثابه راهکاری اداری-اجرایی و به‌صورت باستان‌شناسی دولتی از طریق ادارهٔ (؟) میراث فرهنگی به فعالیت می‌‌پردازد. در دانشگاه‌ها نیز با پارادوکس نفی ملی‌گرایی و نبود جایگزین مواجه است و طی سال‌های پس از انقلاب در نبود سیاست و راهکاری مشخص و در نبود رویکرد نظری یا مجموعه‌ای از رویکردهای نظری، باستان‌شناسی در حد تبادل اطلاعات توصیفی تقلیل یافته است.

در نتیجه باستان‌شناسی به مثابه راهکاری استعاری وارد ایران شده با وجود آندره گدار و رقابت آمریکایی ها و فرانسوی های در بخش‌های اداری اجرائی و دانشگاهی در آن در زمان پهلوی دوم باستان‌شناسی ملی گرایانه­ی دولتی شد. در سال‌های پس از انقلاب انکار می‌‌شده و آنچه باقیمانده باستان‌شناسی دولتی است.

فراگیرترین فعالیت‌های موجود در بافت جامعهٔ ایران در ارتباط با باستان‌شناسی، کاوش‌های غیر مجاز است. به نظر نگارنده، کاوش‌ها و فعالیت‌های مجاز و دولتی به اندازه کاوش‌های غیرمجاز فراگیر نیست. این کاوش‌ها را علاوه بر انگیزه‌های اقتصادی و کسب درآمد، می‌توان واکنشی به باستان‌شناسی دولتی و تداوم زیرپوستی اهداف استعماری باستان‌شناسی قلمداد کرد. یعنی در زمان کنونی، کاوش‌های غیر مجاز و بازارهای خرید و فروش آثار فرهنگی- تاریخی می‌‌تواند شکل نوینی از استعمار قلمداد شوند.    

سئوال های پایانی این‌ها است: باستان‌شناسی استعماری، چه آثاری در باستان‌شناسی معاصر/کنونی  ایران بجاگذاشته است؟ با این پیشینه که دولت‌های ایرانی از باستان‌شناسی در راستای اهداف  خودشان استفاده می‌‌کرده‌اند-- مثل واگذاری امتیازها در دولت قاجار و بهره‌برداری سیاسی ملی‌گرایانهٔ دولت پهلوی در راستای تحکیم قدرت و مشروعیت سیاسی -- خصوصاً با شرایط موجود که معاونت رئیس جمهور (رئیس سازمان میراث فرهنگی) از نظارت مجلس و نمایندگان ملت بدور است، اکنون آیا دولت و حاکمیت کنونی ممکن نیست باز هم از باستان‌شناسی و میراث فرهنگی در راستای اهداف خود بهره برداری کنند؟

باستان‌شناسی ملی‌گرایانه چه مکمل‌هایی در باستان‌شناسی ایران می‌‌تواند داشته باشد؟ رویکرد کلی و پارادایم پیشنهادی برای باستان‌شناسی معاصر ایران کدام است؟ آیا وضعیت جامعهٔ ایران به مثابه جامعه پسااستعماری (در موضوع باستان‌شناسی) قابل بررسی است؟ راهکارهای استعمارزدائی در باستان‌شناسی ایران چه هستند؟

*عضو هیأت مدیره جامعه باستان­شناسی ایران

 

*************************************************************************************************************

سه شنبه 4 تیر ماه 1392

بیانیۀ «جامعۀ باستان شناسی ایران»

آینده سازمان میراث فرهنگی و دولت تدبیر و امید

 

کسب اعتماد ملت بزرگ ایران برای مسئولیت ریاست جمهوری افتخاری است بی نظیر که نصیب جناب آقای دکتر روحانی شد. «جامعۀ باستان شناسی ایران» این انتخاب و رویداد مهم در این برهۀ تاریخی را به ایشان و ملت ایران شادباش و تبریک می گوید. هرچند در رقابت های انتخاباتی مسائل مهمی چون «میراث فرهنگی» مورد اشاره قرار نگرفت، اما باور نداریم که مقوله های مهم و بنیادی همچون میراث فرهنگی در برنامه ریزی های دولت تدبیر و امید مورد غفلت قرار گرفته باشد. آگاهی از نظرات بدنۀ کارشناسی سازمان میراث فرهنگی و به ویژه باستان شناسان می تواند دولت تدبیر و امید را در سیاست گذاری ها و برنامه ریزی های خرد و کلان سازمان میراث فرهنگی یاری رساند. از این رو، «جامعۀ باستان شناسی ایران» این فرصت را مغتنم می شمارد تا به نمایندگی از جمع کثیری از باستان شناسان کشور، مهمترین نگرانی ها، خواسته ها و اولویت های راهبردی پیشنهادی آنان را به شرح زیر با رئیس جمهور منتخب و مشاوران ایشان درمیان بگذارد. 

1- مدیرت تخصصی و تخصص گرایی: سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری در سال های گذشته از مدیریت غیرتخصصی آسیب بسیار دیده است. مدیریت غیرتخصصی، سیاست زدگی، مدیریت ناآشنا به مقولۀ میراث فرهنگی و ناآشنا به شرح وظایف و موضوعات نهاد متبوع، آسیب های بسیار جدی به این سازمان و اهداف و برنامه های آن زده است. از اینرو، پیشنهاد می کنیم و امیدواریم مدیریت تخصصی، کارآمد و آشنا به موضوعات میراث فرهنگی به عنوان یکی از مسائل کلیدی در مدیریت آینده آن سازمان مورد توجه جدی رئیس جمهور منتخب و مشاوران ایشان قرار گیرد.

2- خصوصی سازی: موج خصوصی سازی و گسترش آن به عنوان یکی از ارکان برنامه توسعۀ کشور، مقولۀ میراث فرهنگی و موضوعات زیرمجموعه سازمان میراث فرهنگی را نیز متاثر کرده است. به خاطر حساسیت ها، ظرایف و چندوجهی بودن مقولۀ میراث فرهنگی و نیز تاکیداتی که در سال های اخیر بر بخش گردشگری و جنبه های اقتصادی در میراث فرهنگی شده، باستان شناسان و کارشناسان میراث فرهنگی را در رابطه با گسترش خصوصی سازی در حوزۀ میراث فرهنگی سخت نگران کرده است. «جامعۀ باستان شناسی ایران» بر این باور است که اگر برنامه خصوصی سازی در حوزۀ میراث فرهنگی با دقت نظر، سنجیده و با نگاهی به ظرایف و حساسیت های این موضوع صورت نپذیرد پیامدهای ناگوار و جبران ناپذیری خواهد داشت.

3- جایگاه سازمان و برنامه توسعه: جایگاه سازمانِ کنونی «میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری» در برنامه های توسعه ای کشور، همچنین ارتباط و نسبت آن با سایر نهادها و وزارتخانه های کشور از جمله دیگر مسائل جدی و تاثیرگذار در آینده میراث فرهنگی است که ما را ملزم می نماید که این جایگاه مورد بازنگری قرار گیرد یا بازتعریف شود. در سال های گذشته به کرات شاهد تخریب ها و آسیب ها به محوطه های باستانی و تاریخی-فرهنگی بوده ایم که در موارد بسیاری منجر به هزینه شدن سرمایه و میراث فرهنگی در ازای اجرای برنامه های توسعه ای و عمرانی شده است. از سوی دیگر، بسیاری از کارشناسان برآیندِ ادغام مجموعه­های صنایع دستی و گردشگری با میراث فرهنگی طی سالهای اخیر را به زیان میراث فرهنگی کشور ارزیابی کرده اند. جا دارد که دولت تدبیر و امید در برنامه ریزی های کلان و خرد، جایگاه میراث فرهنگی را مورد تجدید نظر قرار دهد و عنایت لازم و شایسته را به میراث فرهنگی بنماید.

4- یکپارچگی و انسجام سازمانی: در چند سال گذشته انجام طرح‌هایی مانند انتقال بخش های مختلف سازمان میراث فرهنگی به شهرستان های کشور، در عمل موجب  تضعیف و فروپاشی ساختار این سازمان کارشناسی شده است. اکنون سامان دهی و انسجام بخشی سازمان میراث فرهنگی از جمله موارد ضروری به شمار می رود که می بایست در برنامه ریزی های رئیس جمهور منتخب جایگاه ویژه ای داشته باشد. اجرای برنامه انتقال سازمان میراث فرهنگی یا بخش هایی از آن به شهرستان ها از جمله تصمیمات ناکارشناسی بود که طی سال های اخیر ضربات مهلکی به سازمان میراث فرهنگی و بدنۀ کارشناسی آن وارد کرده که بررسی پیامدهای آن به ویژه در رابطه با حفاظت از مواریث فرهنگی خود مجالی مجزا می طلبد. اکنون بدنۀ کارشناسی میراث فرهنگی و به ویژه باستان شناسان از دولت تدبیر و امید انتظار دارند با برنامه ریزی های سنجیده برای انسجام بخشی و برگرداندن یکپارچگی و ثبات مدیریتی به سازمان میراث فرهنگی از بیشتر شدن و عمیق تر شدن تاثیرات و پیامدهای منفی اقدامات پیشین جلوگیری نمایند.

5- پاسخگوبودن مدیران: از جمله دیگر مواردی که در سال های گذشته موجبات نگرانی شده و پیامدهای بسیار منفی دربرداشته، پاسخگو نبودن مدیران و مسئولان میراث فرهنگی بوده است. پاسخگو بودن از جمله کیفیات و ظرفیت های بسیار مهم برای هر دولت و نهادهای زیرمجموعه آن است. به سبب تصمیمات ناکارشناسانه ای که در حوزۀ میراث فرهنگی در چند سال اخیر اتخاذ شده، ضرورت پاسخگویی و پاسخگو بودن مدیران سازمان میراث فرهنگی و حوزۀ فرهنگ دو چندان شده است. «جامعۀ باستان شناسی ایران» امیدوار است که رئیس جمهور منتخب به این امر مهم با نگاهی مثبت بنگرد و زمینه های پاسخگو بودن نهادها و بویژه سازمان میراث فرهنگی را فراهم سازد.    

6- روابط علمی و پژوهشی: به روز شدن ابزارهای نظری و علمی برای شناخت و حفاظت بهتر از میراث فرهنگی ایران جزو ضروریات امروز است. ارتباط موثر و دو سویه با دانشگاه‌ها و نهادهای علمی و پژوهشی در سطح ملی و بین‌المللی کمک فراوانی به پیشبرد سطح دانش در زمینه میراث فرهنگی خواهد کرد. از آن‌جا که تعامل و گفتگو با دنیا نیز یکی از اهداف دولت «تدبیر و امید» اعلام شده، «جامعۀ باستا‌ن‌شناسی ایران» امیدوار است بتوان از قابلیت‌های عظیم این حوزه برای همکاری‌های متقابل علمی و فرهنگی میان ایران و کشورهای دیگر به نحو موثری استفاده کرد. به عنوان یکی از مصادیق زیانبار فقدان ارتباط تشکیلات باستان­ شناسی ایران با جهان، می­توان به مشکلات و سوء استفاده ­هایی اشاره کرد که در سال­ ها و دهه ­های اخیر برای «خلیج فارس» پیش آمده و در عرصة سیاست خارجی به معضل تبدیل شده است.

7- استقلال پژوهش های باستان شناختی: اختصاص بودجه برای پژوهش های باستان شناختی در پژوهشکدۀ باستان شناسی سازمان میراث فرهنگی در سالیان اخیر متوقف شده است. به همین خاطر پژوهش های باستان شناختی محدود به شماری طرح های نجات بخشی شده که غالباً بودجه آنها از نهادها و وزارت خانه های دیگر (در قالب پروژه های سدسازی و راه سازی) تامین شده که پیامد آن وابسته شدن سازمان و پژوهش های باستان شناختی به سازمان ها و نهادهای دیگر بوده است. نداشتن استقلال مالی عملاً بدنۀ باستان شناسی کشور را به زیرمجموعۀ نهادها یا وزارت خانه های دیگر تبدیل می کند که این روند در دراز مدت به زیان منافع ملی خواهد بود.

8- بازگشت به اهداف بنیادین تشکیل سازمان میراث فرهنگی: در کنار دو موضوع «پژوهش» و «معرفی»، یکی دیگر از اهداف و وظایف بنیادین سازمان میراث فرهنگی از بدو تأسیس، مسألة حفاظت و نگهداری از آثار تاریخی و مواریث فرهنگی بود. تا پیش از تشکیل سازمان مذکور در دهة 60 خورشیدی این وظیفه بر عهدۀ «سازمان ملّی حفاظت آثار باستانی» قرار داشت. متأسفانه در سالیان گذشته به تدریج موضوع «حفاظت» نه تنها از چارچوب یک رویکرد و دانش تخصصی، دانشگاهی و ضابطه مند خارج شده، بلکه ناکارآمدیهای مدیریتی باعث شد با رویکردهای نادرست و بی ضابطه حفاظتی و مرمتی، آسیب های جبران ناپذیری به آثار و یادمانهای تاریخی وارد آید.

 

باستان شناسان نیز به مانند بسیاری از مردم ایران با نگاهی امیدوارانه به برنامه های دولت تدبیر و امید، ضمن مطرح کردن نگرانی ها و خواسته های «جامعۀ باستان شناسی ایران»، امیدوار هستند که این موارد مورد توجه و عنایت جدی رئیس جمهور منتخب و مشاوران ایشان قرار گیرد. «جامعۀ باستان شناسی ایران» ضمن درمیان گذاشتن انتظارات و خواسته های باستان شناسان و کارشناسان حوزۀ میراث فرهنگی با دولت تدبیر و امید، از رئیس جمهور منتخب می خواهد، در برنامه ریزی های آتی خود در رابطه با سازمان میراث فرهنگی، موارد فوق الذکر را مورد ملاحظه جدی قرار دهند. «جامعۀ باستان­شناسی ایران» از رئیس جمهور منتخب و مسئولان دولت آینده می­خواهد که برنامه ریزی ها و سیاست گذاری حوزۀ فرهنگ و میراث فرهنگی را با نگاهی فراجناحی و به دور از ملاحظات سیاسی انجام دهند و امیدوار است که میراث فرهنگی آنچنان که شایسته این کشور کهنسال است مورد توجه قرار گیرد.

 

«جامعه باستان شناسی ایران»




یادداشت هفته شماره 26، شنبه 14 اردیبهشت ماه 1392

                                                                     بیهقی، دریدا و باستان­ شناسی پست مدرن ما

 لیلا پاپلی یزدی*

به نشانۀ تحقیر یا اتهام: آنها پست مدرن هستند! آیا به راستی من/ما[1] باستان­ شناس پست مدرن هستیم؟ پست مدرنیسم چه چارچوبی دارد و اساساً آیا یک باستان­ شناس با تأویلِ یک یافتهٔ باستان­ شناختی، با تفسیر یا با استفاده از شیوهٔ روایت نو، پست مدرن می­شود؟...خب شاید، شاید این شیوه  های روایت اصلاً بالذات "غربی" است و ما هم کمترین بهره­ ای از شیوه­ های روایت "ایرانی" نبرده­ ایم...آیا ممکن است ایرانی­ های "دیگری" هم باشند که در عرصه روایتگری یا روایت تاریخی دست به­ چنین خطرهایی زده باشند؟

شهرزاد، قصه­ گویی به معنای کلاسیک نیست، قصه­ گویی نیست که با یکی بود، یکی نبود، شروع کند و با کلاغه به خونه­ اش نرسید تمام. او روایتگرِ پیچیدگیِ اخلاق است. روایت طولانی او، بازی‌ ای با اندیشه است. پس او از دل یک روایت، روایتی پیچیده­ تر بیرون می­ آورد، چنانچه خود زندگی اینگونه است، پازلی رنگین از خاطرات گوناگون و گاهی بی­ انتها. انتهای هر قصه آغاز قصه­ ای دیگر است. او از همه قابلیت روایی اش، از زنانگی­ اش در کلیت و قابلیت بازیگری­ اش برای جلوگیری از بازتولیدِ خشونتی که "شاه" عامل آن است، استفاده می­کند، در زمانی به شدت اسطوره­ ای/بی­ زمان، در هزار و یک شب.

 بیهقی را همه می­شناسیم. هیچ هم از او ندانیم داستان "حسنک وزیرش" را در مدرسه خوانده­ ایم. بیهقی در روایت تاریخی‌ اش هر چه می­خواهد با متن می­کند. اگر متن او را، به شیوهٔ امروزین بخوانیم، بیهقی از بینامتنیت استفاده کرده‌ است. آنجا که حضرت ایشان نام ه­ای بی­ ربط به مسئله را می­گنجاند در متن ... آنجا که فحش می­دهد، متن را تند و کند می‌کند یا آنجا که از دیدار شبانه­ اش با فلان رقاصه می­گوید.

مولوی چه؟ متن او در مثنوی جمعی است از شهوانی­ ترین صحنه­ های ممکن تا عرفانی­ ترین لحظات. متن مولوی خودِ انسان است: عشق و نفرت و سکس و عرفان و آرزو با هم... انگار نویسنده نشسته باشد رو به رویت و خودش را برایت قصه کند، بی­ کمترین انگیزه­ ای برای سانسور. همه لحظاتی را که انسان می­تواند تجربه کند می­گوید، بی­ ترس. شاید همان‌ گونه که پدرش بهاالدین دیدارهای عاشقانه با مادر مولوی را حکایت کرده است. فرزند همو نیز وقتی از عشق می­گوید، در دیوان شمس، قید قافیه و وزن را می‌ زند و هر چه می­ خواهد از شورش ذهن می­گوید.

سعدی از خود می­گوید. دوجنس­ گرایی‌ اش را حکایت می­کند و می­خندد. از شاهد بازی جوانی­ اش می‌گوید و از وقتی پسرک موی صورت درآورده و او را ترک گفته تا نگاهش به دخترکان در پیری: زن جوانی را تیری در پهلو به که پیری در بر. سعدی بازیگر متن است، او متن را نه به شکل قصه­ ای نصیحت‌ گونه که به شکل پرفرمنس روایت می­کند. او چنان ماهرانه دیگری را به خود بدل می­کند که ناخودآگاه از پس قرنها بدون تأکید متن تفاوت نگاه، لهجه، لباس و حتی میزانسن آدم­ها در صحنه­ ها را می­ بینی. سعدی هر جا می­خواهد شعر می­گوید، هر جا می­خواهد عربی حرف می­زند یا ترکی، گاهی رو به روی خودش می­ نشیند و بازیگرانه مخاطب را از خود به دیگری و از دیگری به خود تغییر می­دهد.

قاضی نیشابوری چنان فرد را عامل اصلی تاریخ می­داند که کتاب جدی­ اش "تاریخ نیشابور" به قول مصحح محترم کتاب دکتر شفیعی کدکنی شبیه دفترچه تلفن ده سده پیش شده است. او خودش را در جایگاه بازیگر متن قرار می­دهد و نسبتش را با این عاملان اجتماعی چنان پررنگ می­کند که منِ امروزین به راحتی می­فهمم که قاضی از فلان شخص دل پری داشته یا فلان محله را دوست نداشته‌ است.

خیام اما روایتگری به شدت تأویل­ پذیر است. او همزمان ملحد و امام است. خیام به­ شکل حیرت­ آوری متن و خودش به منزلهٔ مولد را در هم می­تند. او متخصص دوگانگی است: حرام/حلال، عدم/هست و اندیشه/خرافه. او هوشمندانه خواننده را حتی در خوانش بدن خودش "عمر خیام" آزاد می گذارد و آدمی را در تعلیقی بی انتها نگاه می­دارد. از آرزوی پس از مرگ، قصه می­گوید و همین است که حتی نظر هر یک از ما امروز نسبت به خیام متفاوت از دیگری است. مقدسی اما وقتی وارد روایت یاران پیامبر می­ شود از کلاه و پشمینه و نعلین­ شان می­ گوید، از زمینه اجتماعی­ شان. او معتقد است که زمینه اجتماعی هر کدام در گرایش شان به اسلام نقش دارد. مقدسی فردیت هر کدام از این انسان­ها را مورد بحث قرار می­ دهد همان که عطار در تذکره الاولیا با بازی ذهنی سراغش می­رود، فرایندی را توضیح می­ دهد از آنکه چه می­ شود که این فرد به اینجا می­ رسد. نمونهٔ بسیار خاصش داستان ابراهیم ادهم است. عطار پاسخ نمی­ دهد، سوال می­ کند که چرا شاهی باید به صوفی­گری روی بیاورد؟ داستان قضاوتی ندارد. گویی قاضیان انتهای این داستان تنها ماییم....

مولوی، عطار، بیهقی یا سعدی پست مدرن نیستند. اطلاق قید پست مدرن به هر کدام از آنها خنده­ دار است. آنها محصول جامعه­ ای هستند که سانسور از آنها انتظار نمی­ رود. هر کدام از آنها می­ تواند هر متنی می­ خواهد بنویسد و به جامعه عرضه کند. آنها محصول آزادیی نسبی­ اند، از هر قوم، قبیله، دین و گرایش جنسی که باشند در امانند و می­توانند در موردش حرف بزنند و خودشان به خودشان بخندند، خودشان را بازتعریف کنند یا در معرض نقدهای کوبنده قرار دهند. سعدی نیازی نمی­ بیند دست به خود سانسوری بزند. او می­داند که توصیف خودش در مقیاس اجتماعی برای خودش "عواقب" ندارد. همین است که فضای خصوصی و عمومی­ اش را در هم می­تند. این شکل آزادی، شکلی است که غرب حالا در اوایل قرن بیست و یکم تجربه می­کند. غرب، به گونه­ ای فضای قرون چهارم تا هشتم ما را تجربه می­کند، شاید همین است که"هزار و یک شب"، "رومی" به قول خودشان و "خیام" اینقدر این روزها باب میل غربیان است.

پست مدرنیسم یا مدرنیسم اتاق­ هایی با درهای بسته و دیوارهای جزمی نیستند. اگر "آزاد" باشی می­توانی هر چیزی را تجربه کنی، از شکلی از بینامتنیت تا داستان سرایی درباره فضای خصوصی­ات. شاید آنچه امروز روایت پست‌ مدرنیسم نامیده می­شود شکلی از "آزادی" است که هر جامعه ای ممکن است، خودآگاه یا ناخودآگاه، جایی از تاریخ تجربه­ اش کرده باشد. اما این آزادی سبب می‌شود فرد نویسنده و روایتگر نه در چارچوبی خشک و استاندارد، که در سلیقه ذهنی­ اش زندگی کند و بنگارد.

شاید تفاوت ما با باستان­ شناس­ های منتقد در پست مدرن یا مدرن بودن نیست. حتی در زمینهٔ اجتماعی (social  context) نیست، در دانستن یا ندانستن موضوعات خاص نیست. آنها شاید حتی بیش از ما فیلم می­ بینند یا شعر می­ خوانند، بحث می­ کنند، می­ خوانند یا تجربه می­ کنند. تفاوت در زدن برچسبی به خود و اجبار خود به فعالیت در ذیل آن نام است. تفاوت در خودسانسوری کردن یا خودسانسوری نکردن است، در اینکه تابعیت سیستم آموزشی باستان­ شناسی را برای بستن ذهن خود به روی روایتگری بپذیری یا چون ما نپذیری. شاید اینگونه اگر نگاه کنیم ما بیش از آنکه دنباله رو دریدا باشیم فرزند آزاداندیشی بیهقی­ واری هستیم که می­ کوشد خودش در روایتش باشد نه آنکه روایتش روایت زمانه­ اش باشد.

 

*عضو هیأت مدیره جامعه باستان­ شناسی ایران

 1-منظور از من شخص نگارنده و ما، نگارنده و باستان­ شناسانی است که در چند سال اخیر با هم همکاری دارند (عمران گاراژیان, مریم دژم خوی, مریم نعیمی و آرمان مسعودی و ....).



چهارشنبه، 4 اردیبهشت 1392

بیانیه «جامعه باستان­ شناسی ایران» دربارۀ کاهش بودجه سازمان میراث فرهنگی، صنایع­ دستی و گردشگری

کاهش بودجه و پیامدهای ناگوار برای میراث فرهنگی

 

در حالی که سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری حتی با بودجه و امکاناتی که در حال حاضر به آن اختصاص یافته از اهداف خود بسیار فاصله دارد و در سال های اخیر این فاصله بیش از گذشته شده، در خبرها آمده که بودجه میراث فرهنگی 28 درصد نسبت به گذاشته کاهش یافته است. این خبر کارشناسان حوزه میراث فرهنگی را بیش از پیش نسبت به حفاظت از میراث گذشته، این منبع و سرمایه بازگشت­ ناپذیر نگران کرده است. این نگرانی بیشتر از آنجا ناشی می ­شود که مبادا این کاهش بودجه بر حفاظت از آثار فرهنگی-تاریخی تاثیر بگذارد.

در کشور گسترده ­ای مانند ایران، مناطقی هستند که هنوز بطور دقیق بررسی باستان­ شناختی نشده ­اند. این موضوع به ­زبان ساده یعنی احتمال از بین رفتن آثاری که هیچگاه شناخته نشده­ اند. تهیه نقشه باستان­ شناسی کشور و ثبت در فهرست آثار ملی مواردی هستند که طبق اساسنامه، از جمله وظایف و اهداف سازمان میراث فرهنگی هستند و بی­ شک با محدودیت بودجه در اجرا، با مشکل مواجه خواهند شد. می­ دانیم که ثبت آثار آنها را تحت حمایت قانون قرار میدهد و آثاری که شناسایی و ثبت نشده ­اند نیز از حمایت­ های قانونی برخوردار نمیشوند. از بین رفتن آثار در نتیجه فعالیت های مختلف از جمله فعالیت های توسعه ­ای و عمرانی، زیانی جبران­ ناپذیر است. بنابراین ضروری است که تنظیم ­کنندگان بودجه و مجلس محترم شورای اسلامی به پیامدهای مستقیم و غیرمستقیم کاهش بودجه و تأثیر آن بر حفاظت و نگهداری از آثار فرهنگی-تاریخی توجه کافی داشته باشند.

یکی دیگر از پیامدهای کاهش بودجه این است که نظارت­ه ای فنی و کیفی سازمان میراث فرهنگی بر روی طرح های توسعه و عمرانی مرتبط با میراث فرهنگی کاهش چشمگیری خواهد داشت و این امر به روشنی آسیب ­پذیری میراث فرهنگی را در جریان توسعه و برنامه­ های عمرانی افزایش میدهد. همچنین و به همان نسبت، بخش­ های خصوصی و سنتی مانند کشاورزی و دامداری نیز کمتر از نظارت های میراث فرهنگی برخوردار خواهند شد که این ممکن است روند تخریب آثار فرهنگی را تشدید کند. خاطرنشان می­ سازد در شرایطی که نهادها، بخش ‌­ها و قشر‌های وابسته به کشاورزی و دامداری زیر فشارهای اقتصادی قرار دارند، برای چیره شدن بر مشکلات اقتصادی شان ممکن است کمتر لزوم حفاظت از میراث فرهنگی را مورد عنایت قرار دهند که این مسئله موجب نگرانی درباره حفاظت از میراث فرهنگی می شود. طبیعی است که در نبود نظارت­ های تخصصی و کارشناسانه، فعالیت های سودجویانه از میراث فرهنگی نیز روبه افزایش خواهد گذاشت. افزایش تخریب آثار باستانی همچون نقش برجسته­ های ساسانی بوسیله عامل انسانی که اخیراً  گاه و بی­گاه در خبرها مشاهده می ­کنیم، از این منظر قابل توجه و بررسی است و به مسئولان دولتی و مجلس شورای اسلامی ضرورت افزایش بودجه میراث فرهنگی را گوشزد میکند.

سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری پس از انقلاب اسلامی به عنوان یکی از نهادهای دولتی در ساختار دولت دچار تغییرات، جابجایی ها و تحولات زیادی شده است. این سازمان در نهایت تبدیل به یکی از معاونت های ریاست جمهوری شد و با دور شدن از حوزه نظارتی مجلس شورای اسلامی، در سال­ های اخیر با تصمیمات غیرکارشناسی از تهران به شهرهای دیگر منتقل شد و تنها یکی از پیامدها و آسیب های این تصمیم ناگهانی و غیر کارشناسی، ریزش نیروها و سرمایه های انسانی و در نتیجه کاهش توان کارشناسی این سازمان بوده است. کاهش بودجه سازمان میراث فرهنگی موجب نگرانی از ریزش بیشتر نیرو و کاهش توان کارشناسی موجود نیز شده است.

برنامه ها و اهدافی که در حوزه میراث فرهنگی باید پیگیری شود از جهات مختلفی با سایر برنامه های توسعه­ ای و عمرانی تفاوت اساسی دارد و اتخاذ رویکرد آزمون/خطا در این حوزه ممکن است موجب مخاطرات جدی شود. چنانچه میراث فرهنگی در معرض خطر قرار گیرد، سرمایه های فرهنگی در معرض خطر قرار خواهد گرفت و کاهش بودجه در این حوزه که وظیفه آن حفاظت از سرمایه های برگشت ­ناپذیر است، منجر به خسارت ها و زیا‌ن‌ های جبران­ ناپذیر خواهد شد.

«جامعه باستان­ شناسی ایران» ضمن یادآوری اهمیت و پیامدهای تصمیم به کاهش بودجه در حوزه میراث فرهنگی، به مسئولان محترم دولت و نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی توصیه می­کند که با اتخاذ رویکردی تخصصی و کارشناسی اختصاص بودجه برای سازمان میراث فرهنگی را مورد تجدید نظر قرار دهند. میراث فرهنگی و تمدنی ایران اسلامی همچون سرمایه ­ای کهن ولی آسیب­ پذیر، نیازمند توجه خاص مسئولان و نهادهای دولتی است. «جامعه باستان­ شناسی ایران» از مسئولان و مجلس محترم شورای اسلامی می­ خواهد که تنظیم بودجه برای حوزه میراث فرهنگی را با نگاهی فراجناحی و به دور از ملاحظات سیاسی مورد بررسی و تجدید نظر قرار دهند و امیدوار است که میراث فرهنگی آنچنان که شایسته آن است مورد توجه قرار گیرد.

جامعه باستان ­شناسی ایران



 

یادداشت هفته شماره 25، شنبه 24 فروردین ماه 1392

امروزی کردن گذشتهpresenting the past

گذشته‌ای کردن امروز pasting the present

عمران گاراژیان*

شیوه بیان و ارائه مطلب در این یادداشت بصورت دیالوگ بین چند نفر در یک کلاس درس است. افرادی که گفتگو می‌کنند شخصیت‌های واقعی نیستند بلکه مانند افراد داستان هستند که نویسنده برای رساندن منظورش از آنها بهره می‌برد.

کمی ‌برای آغاز کلاس دیر شده، استاد کت و شلوارپوش، وارد کلاس می‌شود. کلاس، تخصصی است و به­ نظر می‌رسد، همه با آمادگی در آن شرکت می‌کنند. استاد به تعداد محدود دانشجویان دکتری نگاه می‌کند و در حالی­که منابعی را از داخل کیفش بیرون می‌گذارد، صحبت هم می‌کند. فکر می‌کنم جلسهٔ گذشته درباره تئوری‌ های میان‌بُرد (Middle Range Theories) تبادل نظر کردیم. ریز بحث‌ ها را یادتان هست؟ کسی از میان دانشجویان به دیگران نگاه می‌کند و چنین شرح می‌دهد:

-  به نظر اینها طیفی از روش-تئوری‌ هایی بودند که بین گذشته و حال پُل می‌زدند. یافته‌های خاموش گذشته بوسیله این روش‌ها به زبان در می‌ آمدند. منظورم این است: گویا می‌شدند. در این معنابخشی به مواد فرهنگی (یا گویاکردن) از الگوهای بافت زنده برای این مهم استفاده می‌ شد. قوم باستان‌شناسی (Ethno-archaeology)، باستان‌شناسی تجربی (Experimental Archaeology)  و حتی مطالعات قوم نگارانه (Ethnography) همچنین رویکرد مستقیم تاریخی (Direct Historical approaches) در تئوری‌ های میان‌بُرد بکار گرفته می‌شدند، برای همین است که آنها را روشتئوری نامیدم. استاد سعی می‌کند به طور غیرمستقیم دانشجو را ارزیابی کند:

 - نقدی هم بر این رویکرد وارد می‌شد؟

- فکر می‌کنم در اوایل دهۀ 1980 میلادی بحثی وارد باستان‌شناسی شد که می‌توان آن را "امروزی کردن گذشته" ترجمه کرد. احتمالاً "امروزی کردن گذشته" بطور کلی، عمومی‌ترین نقدی بود که بر مجموعه روش- تئوری‌ های میان‌بُرد وارد می‌شد. فکر می‌کنم منظور این بود که در معنابخشی که با استفاده از روش تئوری‌ های میان‌بُرد انجام می‌شود، گذشته را بیش از اندازه، امروزی تجزیه و تحلیل می‌کنند. اینجا مطمئن نیستم باید واژه تفسیر را بکار ببرم، یا توضیح و تجزیه و تحلیل را. می‌دانید: فکر می‌کنم در آن زمان رویکردهای تفسیری در باستان‌ شناسی هنوز پانگرفته بودند.

استاد کلاس را اینطور ادامه داد:

- کسی می‌تواند مثالی ملموس و منتشر شده برای تئوری‌ های میان‌بُرد بیاورد؟

 حالا کلاس لحظاتی در سکوت فرو رفت. معنی این سکوت این است که افراد دارند در حافظه­ شان دنبال مثال مطمئن می‌گردند. دانشجوی دیگری چنین شرح داد:

-  فکر می‌کنم مشهورترین مثال در این میان تجزیه و تحلیل محل ‌های شکارگران و گردآورندگان غذا در آمریکای شمالی بوسیله لویئس بینفورد است (Binford 2012).  همان پژوهشی که با استفاده از الگوی اسکیموهای نیونامیت برخی محل‌های روباز را محل‌ های قصابی معرفی می‌کرد. این مثال قابل دفاعی برای استفاده از روش تئوری‌ های میان‌بُرد و خصوصیت پل گونه آنها است.

--مثال خوبی بود باز هم مثال دیگری به نظرتان می‌رسد؟ نمونه‌ای که مکمل و متفاوت از مثال ارائه شده باشد؟

 بازهم سکوت سنگین حاکم می‌شود. خوب است که بتوان کلاس را اینگونه در سکوت فرو بُرد. دانشجوی دیگری که با نگاه‌ های معنی­ دار جو کلاس را ارزیابی می‌کند، حالا مجال را پیدا کرده و سخن­اش را آغاز می‌کند:

- نمونه دیگری، تاحدودی متفاوت از رویکرد بینفورد است، که باستان شناسان آن را رویکرد نوین ارزیابی کردند. "سمبل‌ ها در عمل" (Symbols in Action) پژوهش ایان‌ هادر (Ian Hodder ) که در افریقا انجام شده بود ((Hodder, 1982. در این پژوهش قوم باستان­ شناسانه برای تفسیر مواد فرهنگی و معنابخشی به آنها از طریق گردآوری اطلاعات قوم باستان‌شناسی در بافت جامعه‌ای سنتی و البته زنده، روشی بکار گرفته شد که سال‌ ها بعد آغاز باستان‌شناسی فرامدرن خوانده شد.

حالا درس جلسه قبل یادآوری و مثال‌ها مُرور شده‌است! اگر شما استادِ چنین کلاسی در یکی از کشورهای خاور نزدیک باشید چگونه ادامه می‌دهید؟ بحث را در چند جهت می‌توان پیش‌ برد: اول، ادامه بحث در راستای "امروزی کردن گذشته" و پیگیری آن در منابع باستان‌شناسی اروپای غربی و آمریکای شمالی! دوم، ادامه دادن راه باستان‌ شناسی مدرن بصورت تقویت روش‌ های علمی ‌منظور علوم در باستان‌شناسی (Science in Archaeology) است. سوم، پیش بردن به سوی گرایش‌های بین رشته‌ ای تحت تاثیر علوم طبیعی مانند باستان‌ شناسی محیطی (Environmental Archaeology ) و باستان‌ شناسی زیست بومی(Ecological Archaeology)، باستان‌ زمین‌ شناسی (Geoarchaeology) و ... راه‌هایی که باستان‌ شناسی و باستان­ شناسان در اروپای غربی و آمریکای شمالی با تفاوت‌ های نظری پیمودند.

یا باستان شناس بومی (Indigenous Archaeologist) ؟ اگر استاد کلاس، یک باستان شناس بومی ‌بود بحث را به کدام سو می‌ بُرد و درباره چه بحث می‌کرد. چه راه‌ هایی پیش رو داشت؟ به نظر می‌رسد یکی از راه‌ ها پیشبرد بحث با تأکید بر مولفه­ های بومی و موثر و در عین حال متفاوت از دنیای غرب بود. تفاوت‌ های بنیادی که باستان­شناس بومی‌ آن را در بوم خودش درک و دریافت می‌کند، در باستان‌ شناسی جهان غرب و منابع آن مورد توجه قرار نگرفته‌ است. باستان‌ شناسی و خصوصیات آن در بافت جوامع در حال توسعه و مسائل آن موضوع متناسبی است. می­توانیم درباره موضوعاتی بحث کنیم که پژوهشگران تاریخ باستان­ شناسی به آن نپرداخته­ اند. چون این مولفه­ ها را دقیقاً و از دیدی بومی نمی­شناخته­ اند.

حالا نوبت استاد باستان‌شناسی با رویکرد باستان‌شناسی بومی ‌رسیده است: باستان‌شناسی مانند دیگر دانش‌ها و علوم در کشورهای خاور نزدیک، ابزاری در خدمت ساختار سیاسی قدرت است. دانشجویان عزیز، در چنین جایگاهی و در چنین بافتی، نمی‌توان دقیقاً آن را به­ عنوان تخصص صرف (یعنی متکی به خود و مستقل) در نظر گرفت و مورد بررسی قرار داد. وجه تخصصی آن در رده‌های چندم است. منظورم این است که باستان­ شناسی چندین کاربری در رده‌ های مختلف دارد که یکی از آنها هم تخصصی به عنوان باستان‌شناسی است. دانشجویان عزیزم در این سوی دنیا "امروزی کردن گذشته" مطرح نیست. آنچه در عمل و به صورت بسیار غیر تخصصی و از بالا و می‌توانم بگویم به صورت سنتی و ناآگاهانه انجام می‌شود " گذشته‌ای کردن امروز" است. ساختار سیاسی و حاکمیت از بالائی در جوامع خاور نزدیک از گذشته برای گردآوردن نظر های متفرق زیر عَلُمی به اسم هویت استفاده می‌کنند. کاش حاکمیت‌ ها در همین حد بسنده می‌کردند. گذشته احتمالاً در منظر آنها گستره ناشناخته‌ای است که ناشناخته بودن آن زمینه را برای استفادهٔ ابزاری از آن بالا برده است (شاید، مطمئن نیستم، تخصص­ زدائی در میراث فرهنگی هم به همین دلیل انجام می‌شود). حیرت افکنی، رازآلودگی، تعصب چه کور و چه آگاهانه-- یعنی چو دزدی با چراغ آید گزیده‌تر برد کالا-- در جوامع خاور نزدیک مصرف دارد. ما امروزمان را بصورت خودخواسته‌ با گذشته می‌ آمیزیم تا برای خود قدرت اجتماعی و سیاسی فراهم آوریم. این "گذشته‌ای کردن امروز" گوئی وارونه فرآیند "امروزی کردن گذشته" است که دید و دغدغه‌ ای تخصصی در دهه‌های هشتاد و نود میلادی بود. در این سوی دنیا، تخصص تقریباً معنایی ندارد. گذشته بطور غیرتخصصی در بافت جامعه بازتولید می‌شود. سنت و رویکرد سنتی، بازتولید گذشته را در دوری بسته پیگیری می‌کند. اینجا سیاست و ساختار سیاسی از هر اهرمی ‌برای توجیه خود و جایگاهش استفاده می‌کند. گویی این توجیه‌ ها ضرورت تداوم قدرت است. قدرتی که اتفاقاً به سبب توجیه‌ های یاد شده، کمتر تبدیل به اقتدار می‌شود (منظور از اقتدار، قدرتِ دارای مقبولیت عام است.) سنت، یکی از آن اهرم‌ ها است. گذشته، یکی دیگر از ابزارها برای برساختن و توجیه کردن قدرت در بافتِ جوامعِ معاصر خاور نزدیکی است. با این روش ساختارهای قدرت برای خود طرفداران کَر و کور و گوش‌ به‌ فرمان جمع می‌کنند. این یکی از راه‌ ها برای بسیج کردن نیروهای سرگردان در عرصه‌های اجتماعی است. کاربرد این نیروها، بیشتر در بزنگاه‌ های تاریخی یا زمان‌ های حساس است. پس از این استفاده، این نیروها رها می‌شوند و می‌توان انتظار داشت که سرخورده و دوباره سرگردان شوند، تا مُد جدیدی در موقعیت جدیدی پدید آید. ناپایداری‌ های اجتماعی سیاسی کمتر از ده سال اخیر در خاور نزدیک هم می‌تواند از همین منظر مورد مطالعه قرار گیرد.

رویکرد تخصصی باستان شناس در اینجا (خاورنزدیک) تقریباً به کار نمی‌ آید. چون اگر متخصص در صحنه باشد، نمی‌توان صحنه را هر طوری که حاکمیت و قدرت حاکمه می‌خواهد بگرداند. گذشته ابزاری برای برساختن قدرت و نمایاندن آن به‌صورت اقتدار است. بر دامن قدیم‌ ترین و اولین‌ ها آویختن و دارندگان پیشینه‌ های درخشان را به خدمت در آوردن، بازی سیاست و قدرت است. گذشته منبعی سرشار برای غوغاسالاری است. گذشته در بافت اجتماعی کشورهای خاور نزدیک، هم زمینه است و هم طرح! همه چیز دارد، هم فاعل، هم صحنه است و هم مفعول! هم قاتل و هم مقتول! هم بازیگر و هم تماشاگر و هم داستان. "گذشته‌ ای کردن امروز" چیزی است که در جوامع خاورنزدیکی و در حال توسعه از ترکیه تا مصر و پاکستان و از طالبان تا دولت‌ های لائیک ترکیه می‌توان دید.

از گوشه کلاس، دانشجویی که از بحث استاد به ستوه آمده می‌ پرسد:

- مثالی هم می‌ توانید بزنید؟

-  منظورت برای "گذشته‌ای کردن امروز" است؟ چرا نمی‌ توان؟ در اطراف شما شب و روز دارد اتفاق می‌افتد. پیشنهاد "مکتب ایرانی" آنگاه که متخصصان تاروُمار می‌شوند، منظورم انتقال بخش‌ هایی از سازمان میراث فرهنگی از تهران به شیراز و اصفهان است. نمایش استوانه کوروش: واقعاً اگر "گذشته‌ای کردن امروز " نیست، چه نامی ‌می‌ توان بر آن نهاد! کدام متخصصان در این برنامه‌ ها مشاوره می‌دهند؟ در کدامیک می‌توان رویکردی تخصصی دید؟ کدامیک با پشتوانه پژوهشی مثل پژوهش‌ های باستان‌ شناسی انجام می‌شود؟ نمی‌دانم، آنچه می‌گویم نیازمند گذشت زمان است، آینده معلوم، احتمالاً نشان خواهد داد؛ تأسیس خانه باستان شناسان با شعار نهادی تخصصی، اما تأسیس شده و افتتاح شده بوسیله دولت و سازمان میراث فرهنگی می‌تواند مثال دیگری باشد.

دانشجویی که در گوشه کلاس نشسته بود سؤالش را ادامه می‌دهد:

-  خوب شما دو رویکرد "امروزی کردن گذشته" و "گذشته‌ای کردن امروز" را با دو منشأ و در دو بافت تاریخی اجتماعی شرح دادید. مثال‌ هایی هم ذکر کردید. فکر نمی‌کنید ذهنیت‌ ها از گذشته را مغشوش کرده‌اید. این طور بپرسم: گذشته را چگونه معرفی می‌کنید؟!

 - گذشته به مثابه منبع است به همین کلیت! منبعی که هم زمینه بهره برداری به‌ صورت تخصصی و هم زمینه بهره برداری به‌ صورت ابزاری را فراهم می‌کند. منبعی که هم می‌توان واقعیت‌ ها را براساس آن شناخت و شناساند و هم می‌توان با آن به تعصب‌‌‌ ها دامن زد. هم می‌توان آگاهی داد و هم می‌ توان توده‌ های متعصب کر و کور را با آن بسیج کرد.

-چه روش‌ هایی برای استفاده از این منبع پیشنهاد می‌کنید؟

- اول، بهتر است شرح دهیم که برخلاف دیدگاه‌ های رسانه‌ ای وغوغاسالاری مرسوم، برای شناخت و شناساندن، یا واقع‌نمایی گذشته، روش‌ ها و روش‌ شناسی‌ های تخصصی هست. باید بتوانیم اعتبار این روش‌ها در جامعه نهادینه کنیم. بهره‌ برداری بدون روش‌ شناسی‌ های قابل دفاع و تخصصی مورد تأیید نیست (نمایش فردی به عنوان کوروش با چفیه‌ای در گردنش اش مثال بهره برداری بدون روش و روش­ شناسی است). افراد، گروه‌ها، طیف‌ ها و احزاب همه و همه از گذشته بهره‌ برداری می‌کنند. اما نباید از یاد برد که روش معتبر در تحقیق و تفسیر و توضیح گذشته به آن اعتبار می‌دهد. روشمند بودن بر هدفمند بودن در شناخت گذشته ارجحیت دارد. حال آنکه گوئی در اینجا (خاور نزدیک) هدف وسیله را توجیه می‌کند. هدف این است که چیزهایی بوسیله منبع گذشته در زمان معاصر مورد تأیید و تأکید قرار گیرد. برای همین موضوعاتی از میان انبوه اطلاعات، بافت‌ ها و چشم‌ اندازهای گذشته، برای منظورهای خاص گزینش می‌شوند. متخصص با روش‌ هایش شناخته می‌شود و رویکردهای تخصصی نیز اعتبارشان را مدیون روش‌ های که به­ کار می‌گیرند هستند. به نظر من، دانشجویان دوره‌ های تخصصی بهتر است در دانسته­ هایشان در مورد روش­ های باستان­ شناسی و کسب تبحر و تجربه در مورد روش‌ های باستان­ شناختی بکوشند، تا از این طریق اعتبار کسب کنند. البته در خاور نزدیک راه دیگری وجود دارد: برای پیوند با ساختار قدرت و حاکمیت راه‌ ها و کانال‌ هایی پیدا کنند. و گاه با دیدی تخصصی خودشان و تخصص­ شان، به مثابه ابزار برای اعمال حاکمیت یا برای توجیه اَعمال عوامل حاکمیت به کار گرفته خواهند شد. اینکه این عاملان دانسته ابزار می شود یا ناخودآگاه و ندانسته در خدمت حاکمیت های سیاسی قرار می­گیرند، بحث دیگری است که در آینده بهتر است در موردش بحث کنیم.

وقت این کلاس به پایان رسید تا جلسه‌‌ای دیگر و گفتاری دیگر.

-به سئوالات دیگر پاسخ نمی‌گویید؟

- نه چون زمان نیست سؤال‌ های سنجیده و اندیشیده شده را در جلسه آینده بررسی و درباره آنها تبادل نظر خواهیم کرد.

Binford, Lewis (2012) reprint of 1978 version)Nunamiut Ethnoarchaeology. NewYork: Percheron Press

Hodder, Ian (1982) Symbols in Action: Ethnoarchaeological Studies of Material Culture. Cambridge: Cambridge University Press

*عضو هیات مدیره جامعه باستان‌شناسی ایران


 

یادداشت هفته شماره 24، شنبه 26 اسفند ماه 1391

نگاهی آماری برتخریبِ مکان‌هایِ باستانی در ایران

مطالعه موردی :اشکفت‌ها و پناهگاه‌های صخره‌ای در استان کرمانشاه

سامانِ حیدریِ گوران*

تصویر کف یک پناه گاه صحره ای در استان کرمانشاه که بخش هایی از کف رسوبی مکان توسط افراد سود جو کاوش شده است

هر از گاهی اخبار و گزارش‌هایی مبنی بر تخریبِ تمام یا بخشی از آثارِ باستانی ایران به گوشِ باستان­ شناسان و علاقمندانِ به تاریخِ این سرزمین می­رسد و برای مدتی این گزارش‌ها، موضوعِ روزِ فضای باستان­شناسی ایران می‌شوند[1]. اما شوربختانه، پس از مدتی اخبارِ داغ کاوش‌های غیرمجاز، تخریب‌هایِ از سر عمد و نا عمد، دستخوشِ گذرِ زمان شده و به قولِ معروف "غبارِ فراموشی" بر آنها می‌نشیند. معمولاً زمانی که گفتمانِ تخریبِ آثارِ باستانی در ایران به میان می­آید، بسیاری از مردم، آثار و سازه‌هایِ چشمگیر، همانندِ تختِ جمشید و سنگ نبشتهِ بیستون و یا چهار گوشِ نقش جهان در اصفهان را به دیدگان می­آورند. اما همانگونه که پژوهشگران باستان‌شناسی به خوبی آگاه هستند، مکان‌ها و دست‌سازهای باستانی و تاریخی، چه آنهایی‌که دارای جلوه‌هایِ هنری زیبا و باشکوهی هستند و چه آنهایی‌که تنها یک تکه سنگ خشن و ناهموار و یا تکه کوزه‌ای شکسته هستند، همگی مدارک باستان­ شناسیِ"منحصر به فردی" هستند که در خود دانش­هایِ گران قدری در رابطه با گذشته انسان دارند و در این میان نیز اشکفت‌ها و پناه‌گاه‌های صخره­ای از این قاعده مسثنی نیستند[2].

سرزمینِ ایران، با مساحتی بیش از یک میلیون و ششصد هزار کیلومتر مربع، سرزمینی فلاتی و گسترده با ساختارهایِ زمین‌شناسی و زمین‌ریخت‌شناسیِ هزارتویی است. براساسِ سنجش‌های زمین‌شناسی و زمین‌ریخت‌شناسی، حدودِ یازده درصدِ سرزمینِ ایران متشکل از ساختارهایِ ناهموارِ کارستی (karst) است. در ساختارهایِ کارستی، درصد آهک در سنگ‌ها بالاست و به خاطر کنشِ‌های زمین، ساخت زمین و همچنین آب و هوای مدیترانه ­ای، اشکفت‌ها و پناهگاه‌های صخره­ ای فراوانی در آنها شکل گرفته‌اند. در نتیجه کشورِ ایران از حیثِ فراوانی این پدیده‌ها، جزو مناطق اشکفت‌خیز کره زمین شناخته است. اکثر زمین‌هایِ کارستی ایران در کوهستانِ زاگرس جای دارند. بنابراین بیشتر اشکفت‌های باستانی (مکان­هایی که در طول تاریخ مورد استفاده انسان و یا حیوان بوده است) ایران نیز در همین کوهستان هستند. اشکفت‌ها و پناه‌گاهایِ صخره­ای، در مقایسه با سایر مکانهایِ باستانی همانند تپه‌های باستانی و یا بناهاکوچک‌اند و روندِ شکل­ گیریِ نهشته‌های باستانی در آنها کندتر است. به همین دلیل، لایه‌های باستانی در اشکفت‌ها، نسبت به دیگر مکانهایِ باستانی، می­توانند نماینده زمانی به مراتب طولانی‌تر باشند. برای مثال یک لایه باستانی با ژرفای چند سانتی­متر در یک اشکفت و یا پناه‌گاه می­تواند نتیجه صدها سال استقرار آدمی باشد. این نکته به این معنی نیست که اشکفت‌ها و پناه‌گاه‌های صخره ­ای مهم‌تر از دیگر مکان­های باستانی هستند، بلکه توضیحی است بر میزان بالای آسیب­ پذیری نهشته‌ها در این مکان‌ها. از این روی، یک ضربه آهسته کلنگ می­تواند یک توالیِ رسوبی طولانی‌مدت را در این مکان­ها به آسانی از میان ببرد. در نتیجه، حفرِ یک چاله حتی کوچک در کف اشکفت، صدمهِ جبران ناپذیری است و می­تواند اطلاعات علمی ارزشمندی را درباره نحوهِ زندگی آدمی در هزاران سالِ پیش از میان ببرد.

در حد فاصل سالهای 1388 و ۱۳89، نگارنده به همراه خانم الهام قصیدیان پژوهشی برای بازدید، کشف و مستندسازی اشکفت‌ها و پناه‌گاهای صخره‌ای در شش شهرستان کرمانشاه (جدول 1) تحت نظر سازمان میراث فرهنگی استان انجام دادیم. در این پژوهش، مجموعاً 260 اشکفت و پناهگاه کشف، بازدید و مستندسازی شدند.

همانگونه که در جدول (1) دیده می­شود این مکان­ها از لحاظِ تعداد و پراکندگی در شهرستان‌های مختلف وضعیتِ ناهمگونی دارند، که نسبت مستقیم با شرایطِ زمین‌شناسی و زمین‌ریخت‌شناسی و همچنین بزرگی و کوچکی شهرستان‌ها دارد. بر اساس این بررسی‌ها، شهرستان اسلام‌آباد با داشتن 100 اشکفت و پناهگاه صخره‌ای بیشترین تعداد اشکفت‌ها را دارد و شهرستان قصرشیرین با دو مورد، کمترین تعداد مکان پناه‌گاهی را در خود جای داده ‌است. همانگونه که در جدول دیده می‌شود، مکان­هایی را که دارای رسوبات باستانی درجا (in situ) بوده از دیگر اشکفت‌ها و پناه‌گاه‌های صخره­ای جدا شده ‌است. این اشکفت‌ها و پناه‌گاه‌ها جزو مکان­هایی هستند که نهشت‌های باستانی در آنها موجود است و امکان کاوش علمی در آنها وجود دارد.

 

شهرستان‌های بررسی شده در استان کرمانشاه (سال‌های 1388 و 1389)

کرمانشاه

اسلام آباد

دالاهو

سرپل ذهاب

گیلان غرب

قصر شیرین

جمع کل

تعداد اشکفت‌ها و پناه‌گاه صخره‌ای (دارای مواد باستانی[3])

83

100

30

23

22

2

260

تعداد مکانهای بدون نهشته‌های باستانی در درون فضای اشکفت و پناهگاه

66

83

24

17

15

1

208

تعداد مکان‌های دارای نهشته‌های باستانی در درون فضای اشکفت و پناه‌گاه

15

17

6

6

7

1

52

تعداد مکان‌های کاوش شده غیرمجاز در درون فضای مکان (براساس تعداد و درصد کل از اشکفت‌ها و پناهگاه های دارای نهشته باستانی)

7(46%)

10(58%)

4(90%)

3(66%)

6(85%)

1(50%)

متوسط %66

 

 

جدول شماره(1). اشکفت‌ها و پناه گاه‌های صخره­ای در شش شهرستانِ استان کرمانشاه. اطلاعات ارایه شده در این جدول مربوط به سال‌های 1389 و ۱۳۹۰ و تحت پوشش بررسی‌های باستان شناسی سازمان میراث فرهنگی استان کرمانشاه توسط نگارنده و الهام قصیدیان بدست آمده است.

با نگاهی اجمالی به آمار‌های جدولِ شماره 1 مشخص می‌شود که تعداد مکان­های دارای نهشته‌های احتمالاً باستانیِ حفظ شده، تنها 52 مورد از260 مکان است. و از این میان به طور متوسط در حدود 66 درصدِ از آنها  توسطِ افرادی که در جستجویِ گنج و آثارِ باستانی هستند، تخریب شده‌اند. ناگفته پیدا است که میزان تخریب، از یک مکان تا مکانِ دیگر متفاوت است و به معنایِ تخریبِ کامل مکان نیست. برای مثال، در برخی مکان­ها تنها بخش کوچکی از رسوبات جابجا و تخریب شده و در برخی موارد تقریباً تمامی نهشت‌هایِ باستانی به هم ریخته و اشکفت فاقد ارزش برای کاوش علمی است.

یکی از نکات مؤثر در این میزان تخریب اشکفت‌ها و پناه­گاه­ ها موقعیت قرارگیری آنهاست. است. این مکان­ها در میان کوه‌ها و ارتفاعات شکل گرفته‌اند، در نتیجه، دور از انظار عمومی و دور از مناطق مسکونی شهری و روستایی هستند. به همین دلیل، سودجویان با فراغ بال به کندوکاو آنها مشغول‌اند. از این گذشته، متاسفانه شرایط زمانه ما به گونه‌ای است که این اعمال نه تنها قبح خود را از دست داده ‌است، بلکه در برخی موارد نوعی فضیلت نیز به شمار می‌رود[4]. نگارنده از زمان­های پیشتر، به کرّات از تعدادی از این مکان­ها بازدید کرده‌ام. در بررسی‌های اخیرم به روشنی نشان می‌دهد که روندِ تخریبِ اشکفت‌ها و پناه‌گاه‌ها در طولِ سالیانِ گذشته رشد چشمگیری داشته است[5]، هر چند شوربختانه امکان ارایه اعداد و ارقام در رابطه با این روند تخریبی وجود ندارد. اما، دست‌کم آمار تعداد اشکفت‌های حفاری شده غیرمجاز در شهرستان‌های یاد شده که منطقه وسیعی است، چشم‌اندازی از حال و روزِ بخشی از سرزمینِ ایران است و بی­ گزاف نشان از این دارد که ایران، یک دوره زمانیِ دردناک و تأسف‌انگیز را در رابطه با آثارِ باستانی و تاریخی خود تجربه می‌کند.

 

*عضو هیات مدیره جامعه باستان شناسی ایران



1- برای نمونه به موارد و پیوند های زیر بنگرید:

-          تخریب اشکفت باستان اشکفت گاوی http://www.chn.ir/NSite/FullStory/News/?Id=25&Serv=0&SGr=0

-          تخریب نقش برجسته بهرام دوم http://www.khabaronline.ir/detail/188885

-          تخریب آثار دوران هخامنشی در شوشhttp://www.baharnews.ir/vdcb.wbaurhbz8iupr.html

همچنین برای مشاهده واکنش بخشی از دست اندرکاران باستان شناسی ایران بنگرید به بیانیه ها و یادداشت ها در تار نمای جامعه باستان شناسی در فاصله مهر ماه تا دی ماه 1391: 

https://sites.google.com/site/societyforiranianarchaeology/home

2- اشکفت ها و پناه گاه های صخره ای نقش بسیار مهمی در بدست آوردن اطلاعات در ارتباط با استقرارهای انسانی و همچنین دیرین زیست محیطی دارند. ویژگی های زمین ریختی اشکفت ها و پناه گاه های صخره ای به گونه ایست که آنها را مکانهایی بسیار خوب برای کنجکاویِ گذشته انسان در دوران باستان میدانند چرا که  این پدیده ها  با توجه به شکل ویژه ای که دارند به مثابه یک دام برای به دام انداختن رسوبات باستانی شمرده می شوند. پناهگاه های صخره ای (فضاهای زیر بخش هایی از صخره ی دارای پیشانی) و دهانه اشکفت، جایی هستند که انسان و همچنین برخی از حیوانات در دوران پیش تاریخ از آنها به عنوان یک سرپناه در مقابل هوای سرد، باران، برف و یا حتی نور خورشید استفاده می کردند. با توجه به اینکه این مکانها ها معمولا در دامنه ارتفاعات و کوهستان ها شکل گرفته اند، چشم انداز مناسبی نسبت به محیط اطراف خود دارند. این بدان معناست که در حالی که انسان نخستین می توانسته در پناه صخره باشد بر دره ها و دشت های پایین دست نظاره گر بوده و تسلط داشته باشد. دمای فضای درون اشکفت یا پناه گاه صخرهای نسبت به محیط بیرون دارای اعتدال است، به این معنی که در فصل سرما گرم تر و در فصل گرما خنک تر است. البته میزان این تفاوت حرارتی به بزرگی و کوچکی محوطه پناهگاه های صخره ای و اشکفت، ترکیب بندی فضاه های داخلی، و یا گرایش دهانه اشکفت و پناهگاه های صخره ای ارتباط دارد. بیشترِ شواهد باستان شناسی از اواخر دوران چهارم  (Late Pleistocene) از اشکفت ها و پناهگاه های صخره ای به دست آمده است. این پدیده ها، مکان های باستانی بسیار بارزی برای مطالعات باستان شناسی دوران پارینه سنگی و همچنین دیرین اقلیم شناسی در سرتاسر دنیا هستند. برخی از مهمترین بقایای اسکلتی انسان ریخت ها از اشکفت ها بدست آمده است. برای مثال بقایای اُسترالوپیتکوس افریکانوس (Australopithecus africanus) ها از میان رسوبات اشکفت های آفریقای جنوبی بوده و اولین بقایای نئاندرتال (Neanderthal) ها نیز از اشکفت ها و پناه گاه های صخره ای بدست آمده است. همچنین از انسان های دوران پارینه سنگی نوین (Anatomically modern human) نیز در اشکفت ها در نقاط مختلف دنیا، نقوش های بسیار مهمی از دوران اواخر چهارم زمین شناسی درست کرده اند.

 

3- در اینجا منظور از "دارای مواد باستانی"  اشکفت ها و پناه‌گاه‌هایی هستند که یا در دامنه آنها و یا دردرون، در کف مکان، مواد باستانی دیده شده و به این وسیله مشخص می‌شود که مکان مورد نظر در ادوار تاریخی مورد استفاده آدمی قرار گرفته شده است.

4- شاید بد نباشد در اینحا ماجرای تلخی که نگارنده خود شاهدش بوده است برایِ خوانندگان بازگو شود. در حین بررسی های یاد شده در استان کرمانشاه، تیم ما از غار کوچکی دیدن کرد که بیش از 50 درصد از رسوبات آن به تازگی توسط سود جویان تخریب شده بود. به همین منظور ما تصمیم گرفتیم رسوبات کاوش شده را سرند کنیم و دست‌کم مواد باستانی شامل ابزار سنگی و استخوانهای بیرون آمده از کاوش را نجات دهیم. زمانی‌که نگارنده از افراد محلی درخواست کرد که در یکی از روزهای نجات بخشی، در نزدیکی اشکفت جمع شوند در رابطه با اینکه هدف ما از کار نجات بخشی چیست با آنها صحبت کنیم و آنها را راهنمایی کنیم، در کمال ناباوری چند نفر از اهالی روستای همجوار پیش آمدند و با شجاعت گفتند که ما حفاران اشکفت هستیم!

5- بسیاری از کار شناسان معتقد هستند که روند تخریب آثار باستانی رابطه مستقیم با وضعیت معیشتی و اقتصادی دارد. هر چند که نبایست بی توجهی متولیان امر در زمینه آموزش و پرورش را از نظر دور داشت.




یادداشت هفته شماره 23، شنبه 12 اسفند ماه 1391

باستان­ شناسی و پزشکی قانونی: چشم اندازی نو برای باستان­ شناسی در ایران

کریم علیزاده*

باستان­ شناسی در مقایسه با بسیاری از دانش­ ها، چه در جهان و چه در ایران، از قدمت کمی برخوردار است. اما در همین مدت کوتاه و از میانه سده نوزدهم میلادی تاکنون، دچار تحولات بسیار و گاهی بنیادین شده است. خود باستان­ شناسان اذعان دارند که تئوری­ ها و روش­ هایی که در باستان­ شناسی استفاده می­ کنند اغلب از دیگر دانش­ ها گرفته شده است. اما شاید کمتر بدانیم و یا پیگیری کرده باشیم که نتایج و پیامدهای مطالعات باستان شناسی در کدام دانش­ ها، در چه زمینه­ ها، کجاها و چگونه مورد استفاده قرار می­گیرد. بطور مثال همه می­ دانیم که روش­ هایی که در پزشکی قانونی معمول هستند، از قبیل: سی.تی.اسکن (CT Scan)، مطالعات دی.ان.ای (DNA)، اشعه ایکس (X-ray) و غیره در مواقع لزوم و گاهی در باستان­ شناسی نیز برای مطالعه اسکلت­ ها و گورهای باستانی استفاده می­شوند. در واقع باید گفت که دیرزمانی است از روش­ های پزشکی قانونی در باستان­ شناسی استفاده می­شود.

اما جالب است که بدانیم اخیراً و از یکی دو دهه پیش تاکنون روش­ ها، مهارت­ ها و تکنیک­ های باستان­ شناختی هم در خدمت جستجوها و تحقیقات پزشکی قانونی قرار گرفته است. تیم­ های باستان­ شناسی در مناطق مختلفی از جهان و در موارد بسیاری از پژوهش­ ها و تفحص­ های پزشکی قانونی (چه حوادث و بلایای طبیعی و چه غیرطبیعی) توسط نهادهای بین المللی و ملی به خدمت گرفته می ­شوند. نهادهای قانونی و رسمی از تیم ­های باستان­ شناسی در موارد بسیاری بهره برده­ اند که از آن جمله می­ توان به موارد زیر اشاره کرد: تحقیقات سازمان ملل پس از جنگ­ های بالکان در بوسنی و هرزه گوین و کرواسی، تحقیقات درباره جنایات و قتل عامی که در کشور رواندا در دهه نود میلادی صورت گرفت، تحقیقات پس از واقعه 11 سپتامبر در امریکا، سونامی جنوب و جنوب شرق آسیا در سال 2004 و موارد بسیاری از این دست ­اند.امروزه استفاده از روش­ های باستان­ شناختی در پزشکی قانونی به قدری فراگیر شده که در دانشگاه­ ها تبدیل به گرایشی علمی شده و در دپارتمان­ های باستان ­شناسی و انسان­ شناسی در دانشگاه­ های غرب و حتی برخی کشورهای آمریکای لاتین تدریس می­شود.

باستان ­شناسی قانونی (Forensic Archaeology) چیست؟ اگر بخواهیم بطور خلاصه باستان­ شناسی قانونی را تعریف کنیم باید گفت که باستان­ شناسی قانونی در واقع «به کارگیری و بهره بردن از روش­ها، تکنیک­ها و مهارت­ های باستان­ شناختی در تحقیقات پزشکی قانونی» است. روش­ها و تکنیک­ های باستان­ شناختی که در پزشکی قانونی به کارگرفته می­شوند طیف وسیعی دارند. این روش­ ها از روش­ های جستجو برای شناسایی/مکان­ یابی گرفته تا روش­ های کاوش، ثبت و ضبط مدارک و شواهد، مطالعه داده­ ها و حتی مهارت­ های باستان­ شناسان در تفسیر داده را نیز شامل می­شود. علاوه بر این، باستان­ شناسان در تنظیم گزارش­ های نهایی به مراجع قانونی و قضایی نیز نقش پررنگی دارند.

روش­ ها و تکنیک­ هایی که باستان­ شناسان برای جستجو و شناسایی محوطه های باستانی بکار می­ برند، در طول یک سده اخیر به قدری پیشرفت کرده و به قدری دقیق­تر و تخصصی­ تر شده که برای یافتن و شناسایی گورهای انفرادی و گورهای دسته جمعی در تحقیقات پزشکی قانونی نیز بکارگرفته می­شوند. مهارت­ ها و روش­هایی که باستان­ شناسان برای ثبت و ضبط یافته­ ها و داده­ های باستانی بکار می­برند به چنان سطحی از دقت رسیده که از همان روش ­ها می­ توان برای نمونه­ برداری­ ها، ثبت و ضبط مدارک و شواهد مرتبط با کشته­ شدگان در اثر حوادث و بلایای طبیعی و غیرطبیعی نیز استفاده کرد. همچنین، منطق علمی و روش­ های استنباط علمی که در باستان­ شناسی برای تفسیر داده­ ها بکار می­رود، در تفسیر شواهد و مدارک مرتبط با کشته­ شدگان نیز بکار گرفته می­شود که در نهایت در تهیه گزارش­ ها برای مراکز قضایی و دادگاه­ ها بسیار مفید واقع می­ شوند و از این نظر قضات را در صدور احکام یاری می­کنند.

باستان­ شناسی قانونی چگونه فعالیتی است؟ در واقع باستان­ شناسان قانونی کسانی هستند که تحصیلات خود را در باستان­ شناسی گذرانده­ اند ولی تمرکز مطالعاتی آنها در مطالعات پزشکی قانونی بوده و در مطالعه بقایای انسانی مهارت پیدا کرده­ اند. اینان پس از فارغ التحصیل شدن در مقاطع مختلف بویژه فوق لیسانس و دکتری، این توانایی و مهارت را دارند که در مواقع لزوم و به تشخیص مراجع و نهادهای مربوط از جمله نهادهای قضایی، پلیس، اداره آگاهی، هلال احمر/صلیب سرخ و غیره به تحقیقات پزشکی قانونی کمک کنند و مهارت­ های خود را در این زمینه، برای هر چه بهتر شدن و دقیق­تر شدن چنین تحقیقاتی به کار گیرند. باستان­ شناسان قانونی در قالب تیم­ های کوچکی به تیم­ های بزرگتری از پژوهشگران که توسط نهادهای بین المللی و ملی تشکیل می­ شوند، می­ پیوندند یا به خدمت گرفته می­ شوند.

اهمیت و ضرورت باستان­ شناسی قانونی چیست؟ بسترسازی برای بهره بردن از این شاخه جدید در باستان­ شناسی در تحقیقات پزشکی قانونی جوانب مختلفی اهمیت دارد و می­ تواند برای جامعه معاصر ایران بسیار مفید باشد. ولی بطور خلاصه شاید بتوان گفت که اهمیت و کارکرد باستان­ شناسی قانونی دوگانه است. بهره­ گیری از باستان­ شناسی قانونی هم برای نهادهای قانونی و مراجع قضایی می­ تواند از اهمیت بالایی برخوردار باشد و هم برای دانشگاه­ ها و باستان­ شناسان. برای نهادهای قانونی و مراجع قضایی از این جهت مهم و مفید است که مهارت­ های باستان­ شناسان می­ تواند در دقیق­تر و قابل اتکاتر شدن گزارش­ های قضایی و رسمی کمک کند و نیز به تسهیل صدور احکام در مراجع قضایی و یا تصمیم گیری مقامات و مسئولین در هنگام حوادث و بلایای طبیعی و غیرطبیعی بیانجامد. از یک سوی، روش­ ها و مهارت­ های باستان­ شناسان می­ تواند در شناخت و بازسازی وقایع پیش از حادثه، بازسازی وقایع و شرایطی که منجر به مرگ می­ شوند، شناخت وقایع پس از حادثه و حتی در شناسایی مظنونین و مجرمین احتمالی بسیار مفید باشد. از سوی دیگر، باستان­ شناسان و فارغ التحصیلان باستان­ شناسی قانونی می­ توانند از موقعیت­ های شغلی و فعالیت بیشتر و از نقش اجتماعی بیشتری برخوردار باشند. دانشگاه­ ها با سرمایه­ گذاری اندکی می­ توانند بدین صورت چشم انداز فعالیت­ های پس از فارغ التحصیلی دانشجویان باستان­ شناسی را روشن­ تر و گسترده تر کنند.

بدیهی است که دقت بیشتر در تحقیقات منجر به سرعت کمتر و کندتر شدن روند تحقیقات می­شود. اما همه می­ دانیم که دقت کم، ثبت و ضبط ناقص، عدم استفاده از روش­ ها و تکنیک­ های علمی در گردآوری مدارک و شواهد می­ تواند به نتایج، احکام و تصمیم­ گیری­ های نادرست و چه بسا فاجعه­ بار بیانجامد. نهادهای قانونی و دولتی به جای استفاده از افراد فاقد مهارت­ های لازم و غیرکارشناس برای شناسایی و کشف اجساد و مدارک مرتبط با آنها، در مورد وقایعی چون زلزله، سیل و سایر بلایای طبیعی و حتی غیرطبیعی مانند سانحه سقوط هواپیما و غیره می­توانند با بکارگیری باستان­ شناسان موجب پیشرفته­ تر شدن و دقیق­تر شدن تحقیقات خود شوند. یک نمونه خوب و ملموس در این رابطه مثال می­ زنم. همه می­ دانیم که سال­های سال از پایان جنگ تحمیلی علیه کشورمان می­گذرد ولی هنوز وضعیت مناطق جنگی طوری است که نیاز به انجام تحقیقات برای شناسایی گورهای احتمالی، بویژه گورهای دسته جمعی، وجود دارد. به­ جای افراد فاقد مهارت­ های لازم یا سربازان غیرکارشناس، باستان­ شناسان می­ توانند در چنین عرصه­ هایی به کمک نهادهای قانونی و مراجع مربوط بیایند و مهارت­ های خود را در کشف، شناسایی و گردآوری مدارک و شواهد به کار بگیرند. بی­ شک با به­ کارگیری مهارت­ های باستان­ شناسی قانونی در مناطق جنگی سابق، می­ توان به گستره و عمق آگاهی­ هایمان درباره وقایع جنگ تحمیلی افزود. باستان­ شناسان در چنین عرصه­ هایی نه تنها به عنوان شهروندان و هموطنان بلکه به عنوان کارشناس و متخصص می­ توانند حضوری پررنگ­ تر داشته باشند.

باستان­ شناسی علاوه بر اینکه با تحقیقات خود بر روی جوامع گذشته موجب توسعه فکری و فرهنگی جامعه بشری می­شود، در عرصه­ های مختلفی از جمله پزشکی قانونی می­ تواند در خدمت نیازهای ضروری و بلافصل جامعه معاصر نیز قرار گیرند. در اینجا مقصود آن نیست که پیشنهاد کنیم مسیر دانش باستان­ شناسی را تغییر داده و آن را به پزشکی قانونی سوق دهیم، بلکه هدف معرفی شاخه و گرایشی جدید در باستان­ شناسی است که می­تواند بطور مستقیم در خدمت حل مشکلات و معضلات اجتماعی در عصرحاضر باشد. دانش باستان­ شناسی چه به لحاظ نظری و چه به لحاظ عملی و روش شناختی از کلیشه­ های ذهنی ما بسیار فراتر رفته و کارکردهای آن نیز دچار تحولات بسیاری شده است.

* عضو هیات مدیره جامعه باستان شناسی ایران

_____________________________________________________________________________________________________________

یادداشت هفته شماره 22،  شنبه 28 بهمن ماه 1391

نقدی بر پدیده ایران ستیزی در جامعه باستان شناسی ایران


در دهۀ اخیر تاریخچۀ باستان­ شناسی ایران و روند تحولات آن در مقاطع مختلف مورد بحث و نقدهای گوناگونی قرار گرفته و مطالب زیادی در این باب نگاشته شده است. در این بررسی­ ها سوای مطالب درست و مستدل زیادی که به رشته تحریر در آمده، جریانی نیز باب و سپس بوسیله عده­ای دیگر از افراد ادامه یافته و آن اینکه روند باستان شناسی ایران در سال­ های پیش از انقلاب، از سوی حکومت و یا شاید حتی خود باستان­ شناسان عمدتاً صرف به کرسی نشاندن اهداف ملی­ گرایانه حکومتی شده و خارج از موضوع و چهارچوب­ های دانش باستان­ شناسی بیشتر در خدمت اهداف دولتی و ناسیونالیستی بوده است. در سال­های اخیر این جریان به همین دلیل، گاه و بی­گاه و در هر اظهار نظری به گوشزد کردن آن وضعیت نابسامان و غیر علمی پرداخته، به نحوی که که گاه از این سوی بام افتاده و با ربودن گوی سبقت، از جهان­وطنانی که ایده­ های خود را از آنها وام گرفته­ اند، تلویحاً، تحقیر پژوهش­ های مرتبط با مسائل تاریخی و تمدنی کشور را به بهانه لزوم نگاه علمی و غیر نژادی به باستان­ شناسی درپی گرفته­ اند . آنچه نگارنده را بر آن داشت که در این­باره مطلبی بنویسد، بررسی علل این روند فکری در باستان­ شناسی ایران است.

آنچه مسلم است و فکر می­کنم عموم اهل فن (جماعت باستان­ شناسان) با آن موافق باشند این است که شالودۀ باستان­ شناسی ایران در همه مراحل فرهنگی و تاریخی و تمدنی آن (از پارینه ­سنگی تا دورۀ قاجار) محصول مطالعاتی است که در سال­های پیش از انقلاب ایران ریخته شده است (در دیگر پژوهش­ ها و فعالیت­ های عمدۀ فرهنگی و میراثی همگرا  نیز از قبیل زبان­شناسی، پژوهش هنر و مرمت آثار نیز همین­گونه است). در نگاهی به پژوهش­ های باستان ­شناسی پیش از انقلاب در ایران، بررسی استقلال علمی پژوهش­ ها در برابر بستر فکری (احیاناً باستان­گرایانه ادعایی) ایجاد شده بوسیله حکومت بیانگر نکات مهمی است. در یک بررسی کلی به نظر می­رسد که بر خلاف تصور (عموم) در دورۀ مذکور، اولویت چندان ویژه­ ای با مطالعات ایران باستان مشاهده نمی­شود. در واقع می­توان گفت که تعادلی نسبی در (تقسیم ­بندی سنتی) پژوهش­ های دوره اسلامی، تاریخی و پیش از تاریخی کشورمان وجود داشته است.. گواه این موضوع نیز آمار کاوش­ ها و مرمت­ های آثار مختلف (از جمله مساجد و پل­ ها و بازسازی آرامگاه شعرا و دانشمندان و غیره) و همچنین همایش­ های علمی با موضوع بزرگان و دانشمندان ایرانی است که در آنها می­توان سهم قابل توجهی از فعالیت­ ها را مربوط به آثار و مواریث دوره اسلامی کشور دانست. برای درک بهتر این موضوع کافیست به تاریخچه پژوهش‌ها و مرمت آثار دورۀ اسلامی که از خلال کتب کنگره ­های سالانه و خاطرات افراد و ...، قابل برداشت است توجه شود. این درست است که حکومت در مقاطعی از محوطه ­ها و مباحث باستان­ شناختی، در پیشبرد اهداف فکری و فرهنگی خود استفاده کرده است. اما نمی­توان این موضوع را خواستۀ جامعۀ باستان­ شناسی آن زمان عنوان کرد؛ ممکن است جریان فکری طیفی از باستان­ شناسان نیز با فعالیت­ های فرهنگی حکومت هم­سو بوده، با این حال این وضعیتی است که همواره و همه­ جا  وجود دارد و امری طبیعی است.

 در سال­های پس از انقلاب اسلامی،  به علت مشکلات جنگ و همچنین وجود نگرش منفی به مقولۀ میراث فرهنگی به دلیل استفاده‌های تبلیغاتی حکومت گذشته، تا مدت­ها پژوهش میراثی و باستان‌شناسی قابل توجهی در کشور صورت نگرفت. موج تازه‌ای از پژوهش­ ها نیز که از حدود 10 الی 15 سال پیش آغاز شده، در حال یافتن جایگاه خود است و هنوز تأثیری شایسته در استخوان­ بندی تاریخی و تمدنی کشور بر جای نگذاشته است. بررسی جریان­ های فکری و مکاتب عمده و غالب در پژوهش­ های دو دهۀ اخیر ایران، کاری دشوار است و یا دست کم هنوز زمان آن فرانرسیده است[1]. در این مجال نیز نمی­توان آن را مدنظر قرار داد. با این حال شاید بتوان گفت که از نظر مکتب شناسی بخشی از بدنه باستان­ شناسی ما با جهشی ناگهانی و بدون پخته شدن در مکتب­ های تاریخ فرهنگی و روندگرایی و دیگر ساختارهای دارای چهارچوب منطقی و قابل ­آموزش دانش باستان­ شناسی، در گرایشی عمده به جریان­ های نامشخص و هنوز به ثبات نرسیده موسوم به فراروندگرایی دچار شده است. دلیل بر این مدعا نیز رواج بحث های ساختار شکنانه عمدتاً بی­ منطق و یا با مورد تعمیم نادرست، ایجاد شک­ های نابجا در واقعیات نسبی تاریخی و ترویج برخی مطالعات اثبات نشده و ناشناس به جای آنها و ... است. به اعتقاد نگارنده بخشی از خودزنی تاریخی و تمدنی ما، که البته بهترین قربانی آن تاریخ ایران باستان است، محصول این جهش ناپخته است.

چندین جریان به طور مشخص، تاریخ و حاصل تمدن ایران باستان را در سال های اخیر، مورد حمله قرار داده اند.

گروه نخست برخی از افراد با گرایش­ هایی در مجموع قابل طرح به عنوان محافظه ­کاران مذهبی ـ سنتی در ایران است که مخالفت با بازنمودن بیش از اندازه مباحث مربوط به فرهنگ و تمدن ایران است که از جانب اینان چندان غیر طبیعی نیست و البته خوشبختانه مخالفت ایشان نیز کمتر حالت افراطی دارد.

گروه دوم افرادی وابسته و طالب شهرت هستند که به گونه ­ای مبهم ادعاهایی را با هدف مغشوش کردن و شبهه­ افکنی در واقعیات تاریخی ایران باستان  مطرح کرده و یکی از اینان برای چند سال ساعت­ ها از وقت برخی پژوهشگران (البته بیشتر دانشجویان باستان­شناسی) را مصروف ردیف کردن دلایلی نه چندان دشوار برای رد ادعاهای بی اساس خود نمود. هر چند به نظر میرسد وی اخیراً مدتی است بازار خود را از دست داده است.

گروه سوم اما نواهایی است که گه­گاه از سوی طیفی از افراد دارای تحصیلات آکادمیک (عموماً باستان شناسی) شنیده می­شود. اینها البته نشانی آشکار از جریان فکری خود ندارند و شاید نیز در دل البته اینگونه نباشند. گرایش­ های فکری بخشی از این گروه (عمدتاً همان بدنۀ جهش ­یافته فوق الذکر) را می­توان اینگونه عنوان کرد، مخالفت نرم و تلویحاً تخطئه پژوهش­ های (هر چند علمی) باستان­ شناختی و نژادشناسی و زبان­ شناسی تاریخی ایران (بویژه ایران پیش از اسلام) و تبلیغ و تکرار برخی ادعاهای خود درباره باطل بودن تاریخی این گونه مباحثه ­ها و همچنین ایجاد شبهات نادرست قومی و زبانی بین اقوام ایرانی که غالباً نیز با رنگ و لعاب انسان دوستانه ارائه می­شود.  برخی از موارد عمده مورد توجه این گروه را می­توان هجمه به مطالعات با موضوع پیشینه مهاجرت اقوام ایرانی، بیگانه­ یابی افراطی در ریشه­ های هنر ایرانی، مخالفت با پالایش­ های زبان رسمی و همنوایی نسنجیده با هر دیدگاه تازه­ ای در ارتباط با تمدن ایرانی (که عمدتاً بدون انجام مطالعات ریشه ­ای شکل گرفته ­اند).

به نظر نگارنده بخشی از این دیدگاه محصول نگاه بی ­مورد روشنفکر مأبانۀ تقلیدی است که هدف آن «درانداختن طرح­ های نو در جریان­ های فکری و پژوهشی باستان شناسی» به هر قیمتی است و البته عمدۀ این طرح­ ها نیازمند نقد و مخالفت با گرایش­های سنتی پژوهشی است.

دسته دیگری که در این گروه جای می­گیرند، افرادی با گرایش موسوم به روشنفکری چپ (البته بیشتر شامل تحصیل­کردگان غیر باستان­شناس) هستند که با دلایلی ظاهراً متفاوت با گروه محافظه­ کاران مذهبی، ویژگی ضد غربی آنها در نهایت، دامن مقاطعی از تاریخ ( عمدتاً پیش از اسلام ایران) را می­گیرد.

همچنین می ­بایست دست ه­ای با گرایش ­های فمینیستی را نیز نام برد که گاهی به نظر می­رسد، راه احقاق حقوق از دست رفته زنان در طول زمان را سرزنش بخش­ هایی از دوره­ های تاریخی می­دانند.

در هر صورت نکته ­ای که باید مد نظر قرار داد، این است که حتی با همان معیار هویت جهان وطنی نیز، تاریخ و تمدن ایران بخشی از میراث جهانی بشریت است. بر باد دادن و چوب حراج زدن به واقعیت­ های عینی این تمدن، چه توسط مخالفان سنتی، چه جریان­ های بی­ پایه و چه عالمانی که ناپخته و نسنجیده به آن دامن می­زنند، نتیجه ای جز تیشه به ریشه ­های بخشی از تاریخ جهان نیست. در روزگاری که متولیان میراث فرهنگی ما با عشق، داشته­ های­مان را تقدیم دیگران (فعلی و نه کهن) می­کنند، اینکه خود نیز تبر را از سوی دیگر این درخت بنوازیم، نابخشودنی است.

علی اسدی

عضو هیات مدیره جامعه باستان شناسی

 



[1] - شاید بهتر است این کار توسط  برخی از پیش کسوتان نوگرا و افرادی که علاقمند به مطالعات نظری و شناخت روندهای فکری در داخل جامعۀ باستان­شناسی  ایران (به معنای عام) هستند، انجام شود. مسلماً انجام این کار موجب شناخت بهتر افراد از نوع پژوهش­ های خود شده و ممکن است حتی تأثیرات عملی در تغییر روندها، روش­ ها و راهکارها بر جای گذارد.



یادداشت هفته شماره 21،  شنبه 14 بهمن ماه 1391

آسیب شناسی از درون: زیان­های مدیر خوب برای پژوهشکدۀ باستان­شناسی

کریم علیزاده*

در چندسال اخیر مدیریت پژوهش­های باستان­شناختی برای باستان­شناسان موضوعی مهم و جدی شده است. این موضوع به دو علت اهمیت زیادی پیدا کرده است. نخست اینکه در سال­های گذشته سرعت تغییر مدیریت در پژوهشکده که مدیریت پژوهش­های باستان­شناختی در سطح ملی را برعهده دارد بالا رفته است و مدیران یکی پس از دیگری و زودهنگام تعویض می­شوند. این امر موجب ناپایداری در مدیریت و برنامه‌ریزی­های کلان شده است. علت دوم این است که به ظن  بسیاری از باستان­شناسان، در چند سال اخیر مدیریت پژوهش­­های باستان شناختی ضعیف و ناکارآمد هم بوده است.

 اغلب باستان­شناسان با مقایسه دوره­های مدیریتی در پژوهشکدۀ باستان­شناسی اذعان دارند که مدیریت پژوهشکده پس از شادروان مسعود آذرنوش (1380-1385 خورشیدی) رو به افول گذاشته و دچار ضعف­های زیادی شده است. از مدیریت ایشان به عنوان مدیریتی نسبتاً موفق و درخشان پس از انقلاب اسلامی یاد می­شود. در چند ماه اخیر و با انتصاب آقای عباس مقدم به ریاست پژوهشکده، بارقه­هایی از امید در میان باستان­شناسان دیده می­شد و همه امید بسته بودند که دست کم از ضعف­های مدیریتی کاسته خواهد شد. اما مدیریت ایشان به چهارماه نیز نیانجامید و سیل ناپایداری، حتی فرصت برنامه­ریزی هم به ایشان نداد. جدا از نقش عوامل بیرونی در برکناری مدیران دولتی، که اغلب ناشی از ملاحظات سیاسی در بدنۀ دولت است، عوامل درونی هم در ناپایداری مدیریتی نقش بازی می­کنند. ناتوانی در پیشبرد برنامه­ها، سوء مدیریت و ضعف در اجرای برنامه­ها،  بروز نابسامانی در دستگاه تحت مدیریت، نرسیدن به اهداف تعیین شده و در نهایت نارضایتی همکاران زیرمجموعه و مسئولان بالادست، می­تواند موجب برکناری مدیران شود. اینها دلایل و عواملی هستند شناخته شده و قابل توجیه. اما در این یادداشت برآنم که نشان دهم حتی یک مدیریت کارآمد و نسبتاً خوب هم می­تواند موجب نارضایتی و در نهایت برکناری مدیران شود یا برکناری ایشان را تسهیل کند. به نظرم بررسی ابعاد و عوامل درون-صنفی و نقش آنها شاید بتواند به درک اتفاقات و تغییرات اخیر در مدیریت پژوهشکدۀ باستان­شناسی کمک کند.

به فراخور موقعیت، شرایط و خواسته­های هرکدام از ما، دلایل متعددی برای نارضایتی از مدیریت آذرنوش وجود داشت که در اینجا مجال پرداختن به همه نیست. با این حال، فکر می­کنم دلایل و عوامل نارضایتی ما از مدیر خوبی چون آذرنوش را می­توان در موارد عمده­ای به شرح زیر توصیف کرد:

 

1-        کارگرایی یا کارگریزی: آذرنوش از همکاران و کارمندان پژوهشکده بطور منظم، طبق شرح وظایف آنها کار می­خواست. کارکردن با آذرنوش آسان نبود چون فردی دقیق و منظم بود. من و ما که تا حدودی آدم تنبلی هستیم و عادت داشتیم و داریم که کارها و وظایفمان را دلبخواهی انجام دهیم، از فشار کاری بیزار بودیم. اساساً نظم، مقررات و اخلاق حرفه­ای با عادات روزانۀ من و ما غریب بود و ناخواسته در ما اکراه و مقاومت ایجاد می­کرد. آذرنوش به کارها سرعت می­داد، موعد تعیین می­نمود و ما را مجبور به کار می­کرد. دائم برای پژوهشکده برنامه­ریزی می­کرد و ما را مجبور می­کرد که از بخشی از علاقه­های شخصی/حرفه­ای بگذریم و زمانی را نیز برای پیشبرد برنامه­های پژوهشکده صرف کنیم. من و ما ناراحت بودیم و می­دانم که در این احساس تنها نبودیم. من و ما کارشناس و عضو هیئت علمی بودیم و باید کار علمی/پژوهشی انجام می­دادیم. این آذرنوش بود که موظف بود تمامی اقدامات اداری برای صدور مجوز را انجام دهد و بودجۀ لازم را نیز برای پژوهش­های ما تهیه کند. اما آذرنوش از همۀ باستان­شناسان می­خواست که در فعالیت­های اداری/اجرایی مشارکت کنند و خود نیز به پیشبرد امور مرتبط با پژوهش کمک کنند. می­گفت اگر هیچکس در فعالیت­های اداری/اجرایی همکاری و مشارکت نکند، به تنهایی قادر به انجام این کارها نیست و تعداد کارمندان اداری نیز بسیار اندک است. بنابراین خود باستان­شناسان نیز باید مسئولیت اداری/اجرایی بپذیرند.

 آذرنوش متاسفانه موفق شده بود دست کم تعداد اندکی از ما را قانع کند و به کار بگیرد چون دیگران زیربار مسئولیت نمی­رفتند. با همین تعداد اندک تغییرات بزرگی در پژوهشکده و جایگاه پژوهشکده ایجاد کرده بود. حواسش به همه چیز بود و همیشه کارها را به دقت تا به سرانجام رسیدن پیگیری می­کرد. به همه چیز و همه جا و همۀ ماها سرکشی می­کرد. حجم کارها بالا رفته بود. تعداد طرح­هایی که سالانه انجام می­شد چندین برابر شده بود. نامه­نگاری­ها و ایمیل­های مرتبط با روند اداری طرح­ها نیز به شدت افزایش یافته بود. دائم به خود می­گفتیم که این کارهای اداری به ما هیچ ارتباطی ندارند، من و ما فقط باید به موضوعات پژوهشی خود بپردازیم، به ما چه که ایشان تنهاست و نمی­تواند کارها را پیش ببرد.

 با اینکه در گوشۀ ذهن­مان تایید می­کردیم که برنامه­های ایشان در مدیریت پژوهشکده درست است و باید هم چنین عمل می­شد، ولی نمی­توان گفت که همۀ ما ایشان را بر مسند ریاست پژوهشکده می­خواستیم. با حضور ایشان در ریاست پژوهشکده، راحتی و آسایش برای منِ تن آسای راحت طلب نمانده بود. می­دانستیم که چنان پژوهشکده­ای برای باستان­شناسی ایران لازم و ضروری است و برای حفظ و تقویت آن باید همه کار می­کردیم. اما کارکردن، دقیق کارکردن، مسئولانه و درست کارکردن، آسایش را از ما می­گرفت. خیلی دوست داشتیم کسی کاری به کارمان نداشته باشد، نه رئیسی و نه مدیری، نه کسی که پیگیر  کارها باشد و کار بخواهد. به گفته آذرنوش، فراموش کرده بودیم که ما در استخدام پژوهشکدۀ باستان شناسی هستیم و باید در خدمت پیشبرد برنامه­های پژوهشکده باشیم. آنچه می­خواستیم و انتظار داشتیم (به گفتۀ آذرنوش) در واقع "بورس تمام وقت" بود که در آن عده­ای امور اداری/اجرایی مربوط به پژوهش­ها را انجام بدهند و ما فقط به پرسش­های علمی خود فکر کنیم. پژوهشکدۀ مطلوب و خوب می­خواستیم ولی فکر نمی­کردیم که من و ما در کجای روند ساختن چنین پژوهشکده­ای قرار داریم و مسئولیت ما چیست؟ به ما ربطی نداشت! آذرنوش رئیس بود و خودش می­دانست چه کند و چگونه پژوهشکده را به سطح مطلوب ما برساند. به شکل­های مختلف ابراز نارضایتی می­کردیم و از کارهایی که برای انجام به ما ارجاع می­شد خسته شده بودیم. حتی کسانی که کار خاصی برای پژوهشکده انجام نمی­دادند و در هیچ امری از امور اجرایی و اداری مشارکت نداشتند نیز خسته شده بودند. با کارکردن تعداد اندکی، کارنکردن ما نیز بیشتر به چشم می­آمد. باید آن تعداد اندک را نیز دلسرد می­کردیم، چه با تهمت زدن و تمسخر و چه با ایجاد بی­تفاوتی و گفتن اینکه این کارها به نتیجه­ای نخواهد رسید و غیره. نمی­توانستیم بگوییم که از کارکردن ناراحتیم. آنچه می­گفتیم این بود که آذرنوش مدیر خوبی نیست، برای مدیریت تجربۀ کافی ندارد، از دانشگاه آمده است و کار و زبان اداری بلد نیست.                      

 

2-        مجوزها، مایۀ اقتدار یا چشم اسفندیار: آذرنوش می­گفت طرح­های پژوهشی باید از نظر کیفیت و ضرورت، در شورای پژوهشی تایید و تصویب شوند. تصمیم گرفت و قرار گذاشت و به همۀ باستان­شناسان اعلام کرد که تا وقتی گزارش فصل قبلی فعالیت­های میدانی خود را به پژوهشکده ارائه ندهند، مجوز فصل جدید صادر نخواهد شد. با سخت­گیری­ها و دقتی که در طرح­های پژوهشی صرف می­شد، متاسفانه باید تلاش می­کردیم طرح پژوهشی­مان را با دقت بیشتری تنظیم کنیم، بیشتر مطالعه کنیم، فرضیه و پرسش واقعی و علمی داشته باشیم و همه مسائل را به دقت در طرح پیش­بینی کنیم و در نهایت باید پژوهشکده را قانع می­کردیم که اجرای طرح­مان ضروری است. اگر طرح پژوهشی خوبی هم تنظیم می­کردیم، پژوهشکده طرح­ها را اولویت­بندی هم می­کرد. خلاصه، تهیۀ طرح پژوهشی و مجوز گرفتن سخت­تر از گذشته شده بود.

در مورد طرح­های پژوهشی که برای درخواست مجوز به پژوهشکده ارسال می­شد، از تعدادی از کارشناسان نظرخواهی می­کرد و هر طرحی را برای ارزیابی، بسته به موضوع، برای یکی از کارشناسان مطلع می­فرستاد. طرح ها قبل از اینکه در شورای پژوهشی به بحث گذاشته شود، مطالعه می‌شد. همه می­دانستیم که این دقت نظر، لازم و ضروری است و موجب بالاتر رفتن کیفیت طرح­ها و استانداردهای علمی خواهد شد. اما این سخت­گیری به هیچوجه مطلوب ما نبود. بویژه در مورد طرح­های پرسش محور و علمی (نه پروژه های نجات بخشی) همه چیز دشوار شده بود و دیگر نمی­شد راحت مجوز کاوش و بررسی گرفت. از سوی دیگر، نمی­شد با چنین تصمیم­هایی و با چنین مقررات و نظمی  مخالفت کرد، چون از منطقی قوی پیروی می­کرد. آذرنوش گاهی با طرح­هایی مخالفت می­کرد، همه می­گفتیم که آذرنوش مجوز نمی­دهد. وقتی شورای پژوهشی پژوهشکده هم طرحی را تصویب نمی­کرد، همه می­گفتیم آذرنوش مجوز نداد. شروع کردیم به گفتن این که آذرنوش درها را بسته و فقط به نزدیکان و اعضای پژوهشکده مجوز می­دهد. در این میان کسانی که در دانشگاه­ها تدریس می­کردند، بویژه اساتید جوان گروه‌های تازه تاسیس باستان­شناسی، همه خواهان مجوز کاوش و بررسی بودند و شمار تقاضاهای مجوز بسیار بالا رفته بود.

پژوهشکده تصمیم گرفت که برای هماهنگی و ایجاد یکپارچگی در شکل طرح­های پژوهشی، فرم­های استانداردی را تعریف و تهیه کند (از این فرم­ها هنوز استفاده می‌شود). تعدادی از باستان­شناسان (بویژه اساتید پیشکسوت و نامدار) این فرم­ها را به سخره می­گرفتند و بسیاری از اطلاعات درخواستی فرم را پر نمی­کردند. طرح­های بسیاری بودند که علاوه بر مجوز کاوش از پژوهشکده بودجه هم می­خواستند. خلاصه اینکه، حجم بالای درخواست مجوز و بالطبع بالاتر رفتن شمار طرح­هایی که مجوز نمی­گرفتند، نارضایتی­ها را بیشتر می‌کرد و مسئولیت همه بر دوش آذرنوش بود. با این همه، من و ما مجوز می­خواستیم و دوست داشتیم طرح­هامان را بطور منظم و بی­وقفه اجرا کنیم چون از اهمیت بالایی برخوردار بودند.

عضو هیئت علمی، دکتر و استاد دانشگاه شده بودیم و بطور خودکار اعتبار علمی لازم و کافی نیز برای کاوش در محوطه­ای را کسب کرده بودیم، تجربۀ مدیریت پروژۀ میدانی هم که چندان مهم نبود! پس به جای اینکه بیهوده با اینگونه تصمیم­های پژوهشکده که از منطق قوی و درستی پیروی می­کرد مخالفت کنیم، بهتر بود از دری دیگر به مخالفت بپردازیم و نارضایتی خود را اعلام کنیم تا شاید گشایشی حاصل شود و روند صدور مجوزها راحت­تر شود. سناریو اینگونه شکل گرفت و پیش رفت: «پژوهشکده با تعداد اندکی همکاری می­کند و به همان تعداد اندک مجوز فعالیت میدانی می­دهد، پژوهشکده به طور کلی دانشگاه­ها را به بازی نمی­گیرد و برای اساتید دانشگاهی ارزشی قائل نیست». دولت نهم روی کار آمده و مسئول بالادستی در سازمان چه می­دانست که ما چه می­گوییم، او آمادۀ تغییر مدیران بود و ما فقط باید مسیر تغییر را نشانش می­دادیم. چه کسی می­آید و دربارۀ درستی یا نادرستی این ادعا تحقیق کند؟ «وقت تغییر مدیران است. رئیس پژوهشکده با دانشگاه­ها همکاری و تعامل ندارد و باید تغییر کند. ایشان بازماندۀ دولت اصلاحات و همکار نزدیک با روسای پیشین سازمان میراث فرهنگی است.» کافی بود چندبار پیش مسئولان ارشد و جدید سازمان اظهار نارضایتی کنیم؛ آنها آمده بودند که تمامی مدیران و برنامه­های دورۀ اصلاحات را برچینند. یک نامه در تخریب یا برشمردن بی­عدالتی­های آذرنوش کافی بود تا مسئولان ارشد را متقاعد کند که آذرنوش مخالف دانشگاه است و همۀ درها را به روی دانشگاه­ها بسته است. «اساساً باستان شناسی باید در دانشگاه اجرا بشود، نه در پژوهشکده و سازمان. در هیچ جای دنیا باستان­شناسی چنین نیست که در ایران است. پژوهشکده باید و فقط کار اداری/اجرایی انجام دهد و باستان­شناسی و پژوهش­های باستان­شناختی را باید به دانشگاه­ها سپرد». اینها حرف­هایی بود که در همه جا شنیده می­شد و روز به روز بیشتر و بلندتر می­شد.

 

3-        باستان­شناسان خارجی بد هستند: آذرنوش تصمیم گرفته بود برپایۀ حفظ مصالح ملی و پس از عقد تفاهم نامه­های دو جانبه، همکاری سنجیده و برنامه­ریزی شده و متوازنی میان باستان­شناسان ایرانی و خارجی برقرار کند. اساس این برنامه این ایده بود که یکی از عوامل پسرفت کشور بطور کلی و بطور خاص در باستان­شناسی ایران، منزوی بودن و نبود برهمکنش با دنیای خارج است. این فکری بود که در دوران دولت اصلاحات زاده شد، در برنامۀ چهارم توسعه گنجانده شد و سپس تبدیل به یک برنامۀ اجرایی شد، به سطح مدیران ارشد سازمان میراث فرهنگی رسید و بطور ویژه از سوی آقای مهندس بهشتی رئیس سازمان (و سپس رئیس پژوهشگاه) پیگیری شد. برنامه­ای نبود که به آسانی اجرا شود.

در پژوهشکده به مدیری نیاز داشتند که نه فقط با این فکر و برنامه همنوا و موافق باشد، بلکه در اجرای آن مصمم هم باشد. آذرنوش چنین مدیری بود. اما دربارۀ حضور و فعالیت باستان­شناسان خارجی (مخصوصاً باستان‌شناسان غربی) در ایران دو نکتۀ منفی وجود داشت که مایۀ نارضایتی و مخالفت­های بسیاری از ما بود: 1) فعالیت باستان­شناسان خارجی در ایران تداعی کنندۀ استعمار و مسائل مرتبط با آن بود، 2) باستان­شناسان خارجی توانمندتر و پیشروتر بودند. نمی­توان به دقت گفت که تا چه حد و چه کسانی به خاطر دیدگاه­های ضداستعماری با حضور باستان­شناسان خارجی در ایران مخالفت می­کردند و می­کنند. در آن زمان با سخت­گیری­هایی که دولت، سازمان میراث فرهنگی و پژوهشکده برای فعالیت خارجی­ها اعمال می­کردند، همه می­دانستیم که باستان­شناسان خارجی دیگر همچون گذشته نمی­توانند در ایران عمل کنند. یک چیز هم مسلم بود: مخالفت با فعالیت آنها نمی­توانست به خاطر توانمندی­ها و برتری­های آنها باشد (منظور من این نیست که همه باستان­شناسان خارجی توانمندتر از ما بودند). نمی­توانستیم بگوییم با حضور باستان­شناسان خارجی در ایران، ضعف­ها، کاستی­ها و کاهلی­های ما بیشتر نمایان می­شود، نمی­توانستیم بگوییم آنها بیشتر و بهتر از ما تحلیل می­کنند، بیشتر و بهتر می‌نویسند، از فناوری بهتری بهره می­برند و به لحاظ نظری نیز مجهزتر هستند. نمی­شد گفت با وجود باستان­شناسان خارجی دیگر دانشجویان ایرانی به سراغ ما نخواهند آمد، مقالات ما را نخواهند خواند و جایگاه ویژه و ثابتی بر بلندای منبر باستان­شناسی ایران نخواهیم داشت. خلاصه نان­مان آجر شده بود.

اما به راحتی می­شد به هر باستان­شناس خارجی تهمت استعمارگر زد و به این ترتیب با حضور آنها مخالفت کرد. اگر برخی از آنها در گذشته مرتکب اشتباهاتی هم شده بودند، بهانه و مدرک هم برای مخالفت و ضدیت داشتیم. حتی با این ترفند می­شد نقاب ملی­گرایی و میهن­پرستی هم به چهره زد و در مخالفت با حضور خارجی­ها از همه پیشی گرفت. در این مسابقه هر چه با خارجی­ها مخالف­تر بودیم، میهن­پرست­تر و ملی­گراتر از بقیه می­شدیم. دکتر آذرنوش مسبب حضور خارجی­ها بود، جاده صاف کن آنها بود و توجهی به نقد ما کارشناسان و باستان­شناسان نداشت. چه باید می­کردیم!؟ کسی نمی­پرسید و دقت نمی­کرد که بسیاری از ما در غرب تحصیل کردیم. باید پای استعمارگران از کشورمان قطع می­شد و وقت آن رسیده بود. مسئولان جدید سازمان آمادۀ شنیدن حرف­های ما بودند. دلایل زیادی وجود داشت که به اعتراض­ها و انتقادهای ما گوش فرادهند و ترتیب اثر دهند. کافی بود با همفکران خود چند ملاقات حضوری با مسئولان ارشد ترتیب دهیم و یا نامه­ای بنویسیم و نگرانی­ها و اعتراض­های خود را به وضعی که آذرنوش بوجود آورده بود شرح دهیم.                   

 سه مسئلۀ مهمی که در بالا به آنها پرداختم شاهدی است بر آنکه عوامل درونی یا درون-صنفی نیز در کنار عوامل بیرونی سبب تغییر مدیران پژوهشکدۀ باستان­شناسی بوده­اند. نمی‌گویم تنها نارضایتی­ها و عوامل درونی باعث برکناری آذرنوش از مدیریت پژوهشکده شد، چرا که اگر این نارضایتی­ها هم نبود، احتمالاً مسئولان جدید سازمان با توجه به ملاحظات دیگری که در بالا اشاره کردم ایشان را در نهایت برکنار می‌کردند.

 همانطور که در پیشگفتار اشاره کردم بجز این سه مورد، عوامل و دلایل متعدد و بیشتری را نیز می­توان برشمرد که از درون در خدمت عوامل بیرونی قرار می­گیرند و ناپایداری مدیریتی در پژوهش­های باستان­شناختی را تسهیل می­کنند. با وجود عوامل درونی از این دست و زمینه­های که خود باستان­شناسان ایجاد می­کنند، مسئول و مدیر بالادست با تکیه بر آنها می­تواند رئیس پژوهشکده را بسیار راحت­تر برکنار کنند.

آخرین رئیس پژوهشکده تنها به مدت چهارماه مدیریت این نهاد تخصصی را عهده­دار بود. با مرور مسائلی از دورۀ مدیریت آذرنوش، برآن بودم که توجهات را به عوامل درونی معطوف کنم، با این گمان که شاید عوامل درونی­ایی که در دورۀ مدیریت آذرنوش نقل شد، در مورد ایشان هم مصداق داشته باشد.

ضروری است به دقت فکر کنیم که ما باستان­شناسان، چه آنها که در پژوهشکده کار می­کنیم، چه آنها که در دانشگاه­ها تدریس می­کنیم و چه کسانی که خارج از این دو حوزه مشغول به فعالیت هستیم، در کجای افت و خیزها و تحولات باستان­شناسی قرار داریم و فعالیت­های ما در خدمت چه نوع تحولاتی است. نه مدیران بعدی قابل مقایسه با آذرنوش هستند و نه شرایط فعلی قابل مقایسه با دورۀ مدیریت وی است. در چند سال اخیر مدیران پژوهشکدۀ باستان­شناسی در وضعیت بسیار دشواری قرار داشته­اند و اساساً به نظر نمی­رسد شرایطی برای بروز مدیریت کارآمد وجود داشته است. به نظرم، ما، "همیشه ناراضی"­های باستان­شناس، که منافع کوتاه مدت فردی را ارجح بر منافع بلندمدت علمی/صنفی و ملی می­بینیم، در ناپایداری مدیریت در باستان­شناسی نقش موثری بازی می­کنیم. نه فقط ما ناراضی­ها نقش بازی می­کنیم، بلکه کسانی که راضی و موافق بودند و هستند نیز اغلب با بی­تفاوتی، بی­عملی و بی­کنشی عملاً در کنار ناراضی­ها قرار می­گیریم و نقش منفی بازی می­کنیم.

 *عضو هیأت مدیره جامعۀ باستان­شناسی ایران

**طرح از سپیده مازیار


چهارشنبه، 25 دی 1391

بیانیۀ «جامعۀ باستان­ شناسی ایران» دربارۀ

پیامدهای ناگوار تغییرات زودهنگام در مدیریت پژوهشکدۀ باستان­ شناسی کشور

 

در چند سال گذشته مدیریت پژوهش­ های باستان شناختی در کشور که از سوی پژوهشکدۀ باستان شناسی صورت می­گیرد دچار تغییرات پی­ در­ پی شده است. در گذشته دورۀ مدیریت در پژوهشکده حداکثر به دو سال و اخیراً به کوتاه ترین زمان یعنی به چهارماه رسیده است. تغییر مدیران در بخش­ ها و نهادهای سیاسی دولت امری معمول و قابل توجیه است. اما تغییرات پی­ در­ پی مدیران نهادهای علمی همچون پژوهشکدۀ باستان شناسی که ماهیت تخصصی دارند با چه توجیهی انجام می­شود؟

 

در بسیاری از کشورهای جهان تغییر مدیریت در نهادهای علمی و تخصصی اغلب کندتر و دیرتر صورت می­گیرد و اساساً تغییر در مدیریت چنین نهادهایی از درون و از طریق برگزاری انتخابات یا سازوکار درونی انجام می­شود. در سازمان میراث فرهنگی اما چنین نیست و انتخاب یا تغییر مدیران نهادهای تخصصی این سازمان با تصمیم مسئولان ارشد صورت می ­پذیرد. در این میان، شگفت ­آور است که طی سال­های اخیر تعویض مدیران این پژوهشکده روند بسیار شتابانی داشته است و مدیران این نهاد تخصصی حتی فرصت زمینه ­سازی برای یک برنامه­ ریزی کوتاه را هم پیدا نمی­ کنند. این در حالی است که برای به ثمر رسیدن پژوهش­ های بنیادی همچون پژوهش­ های باستان شناختی، برنامه ­ریزی بلندمدت و شرایط پایدار مدیریتی از جمله ضروریات به شمار می­ رود. در چنین شرایطی، این پرسش مطرح می­ شود که اساساً علت تعویض مدیران آن چیست و مسئولان ارشد سازمان از این تغییرات زودهنگام چه اهدافی و مقاصدی را دنبال می­کنند؟

 

پیامد مستقیم و زیانبار این تغییرات زودهنگام، وقفه در انجام فعالیت­ های پژوهشی و میدانی در سطح کشور بوده است که به نوبۀ خود بر حفاظت از آثار فرهنگی-تاریخی تاثیر منفی گذارده است. سرمایه­ ها و دارایی­ های فرهنگی و معنوی یک کشور نه صرفاً متعلق به یک نسل است و نه حتی تماماً متعلق به ساکنان آن کشور، بلکه هم متعلق به نسل­ های آینده است و هم میراث مشترک بشری و جهانی محسوب می­شود. ما در حفظ آنها برای نسل­ های آیندۀ این مملکت نیز مسئولیت خطیری به دوش می­کشیم.

 

افزون بر این، به خاطر ارتباط و وابستگی برنامه­ ریزی­ های ملی و استانی، تغییر در مدیریت پژوهشکده موجب اختلال و وقفه در برنامه­ ریزی ها هم در سطح ملی و در سطح استان­ ها می­ شود. به راحتی می­ توان اذعان داشت که چنین شرایط ناپایداری در مدیریت یک نهاد تخصصی، نه فقط توان اجرایی را از مدیر و همکاران وی می­ستاند بلکه فرصت برنامه­ ریزی را نیز از ایشان می­گیرد. از اینرو، ضروری است که مسئولان ارشد سازمان میراث فرهنگی در تغییر مدیران دقت لازم و کافی داشته باشند و نیز به پیامدهای کوتاه مدت و بلندمدت تغییرات زودهنگام و شرایط ناپایدار در نهادهای زیرنظر خود بیاندیشند. خاطر نشان می­سازد که فرصت و امکان کافی ندادن به برنامه­ ریزی ها و فعالیت مدیران نهادی چون پژوهشکدۀ باستان شناسی و ناپایداری دائمی در مدیریت پژوهش­ های باستان­ شناختی، در نهایت مسئولیت ناکارآمدی، رکود، رخوت و عدم پیشرفت در برنامه ­های این نهادها را متوجه مدیران ارشد می­کند.


«جامعۀ باستان­ شناسی ایران» بر این باور است که مسئولیت ناپایداری، رکود، رخوت و پیامدهای آن در پژوهش های باستان شناختی مسئولیت بسیار سنگینی است. بی آنکه نقش مستقیم روسای پژوهشکدۀ باستان شناسی نادیده گرفته شود، «جامعۀ باستان­ شناسی ایران» بر این باور است که مسئولان ارشد سازمان میراث فرهنگی با تغییرات پی در پی و زودهنگام در مدیریت پژوهشکدۀ باستان شناسی این مسئولیت را خواه ناخواه به دوش می­کشند یا در ایجاد چنین شرایطی نقش اساسی ایفا می­کنند. از اینرو ، «جامعۀ باستان­ شناسی ایران» امیدوار است و از مسئولان ارشد سازمان میراث فرهنگی می­ خواهد که با اندیشیدن تمهیداتی، زمینه­ های لازم را برای بوجود آمدن شرایط پایدار در پژوهشکدۀ باستان شناسی بوجود آورند

                                                                                         «جامعۀ باستان­ شناسی ایران»                                                                           
         

بازتاب در خبرگزاری ها و رسانه های میراث فرهنگی، ایسنا و ایران بوم:

http://chn.ir/NSite/FullStory/News/?Id=102869&Serv=3&SGr=22

http://isna.ir/fa/news/91102514809

http://www.iranboom.ir/didehban/yademan-ha/9075-bayanie-jame-bastan-shenasi.html

                                               
                            


شنبه، 11 آذرماه 1391

جمع‌بندی‌ مباحث و ارزیابی برنامه حفاظتی و ثبت جهانی تاق بستان

 «جامعه باستان‌شناسی ایران»

در مهرماه سال جاری، انتشار اخبار و تصاویری از اجرای عملیات ساماندهی در مجموعة باستانی تاق بستان کرمانشاهان با استفاده از ماشین آلات­ سنگین و غیرمتعارف، حساسیت دوستداران میراث فرهنگی و «جامعه باستان‌شناسی ایران» را برانگیخت و روش‌های به کار گرفته شده در این محوطه باستانی به سؤال‌ها و نگرانی‌های فراوانی دامن زد. «جامعه باستان‌شناسی ایران» در این زمینه با انتشار بیانیه‌ای در تاریخ ۲۴ مهرماه 1391 ضمن هشدار دادن نسبت به سرنوشت تاق بستان و دیگر نقش­ برجسته­ ها و سنگ‌نگاره‌های باستانی کشور، از مسؤولان مربوطه خواست تا روش‌هایی متناسب با حساسیت‌های ویژه‌ی این مجموعة باستانی را به کار گیرند.

 در پی‌ فراگیر شدن توجه عمومی به این موضوع، خوشبختانه مدیران محترم طرح ساماندهی تاق بستان درباره عملکرد خود پاسخگو شدند. از آن‌جا که بخشی از اهداف بیانیه منتشر شده از سوی «جامعه باستان‌شناسی ایران» نیز پاسخگو کردن مدیران و همچنین حساس کردن جامعه متخصصان نسبت به سرنوشت آثار تاریخی بوده است، در این زمینه «جامعه باستان‌شناسی ایران» به اهداف خود نزدیک شده است. پس از انتشار بیانیه، این نظر از سوی مسؤولان طرح مزبور و برخی کارشناسان دیگر ابراز شد که به کارگیری ماشین­ آلات سنگین در تاق بستان و انجام طرح ساماندهی به هیچ کدام از آثار موجود در این محوطه آسیب وارد نکرده بلکه هدف از انجام آن آماده کردن محوطه برای ثبت در فهرست میراث جهانی و همچنین بازگرداندن محوطه تاق بستان به وضعیت قبلی آن در یکی از دوران تاریخی بوده است.

 در این زمینه «جامعه باستان‌شناسی ایران» توضیح چند نکته را ضروری می‌داند:

1- روش‌هایی که برای حفاری، حفاظت، مرمت، ساماندهی و آماده­ سازی در محوطه‌های تاریخی-فرهنگی به کار می‌رود باید متناسب با ظرفیت‌ها و ظرافت‌های این محوطه‌‌ها باشد. روش‌های به کار گرفته شده در حقیقت نوع مواجهه‌ ما با یک اثر تاریخی و نوع دیدگاه های ما را عیان می‌کند. به طور کلی، این روش‌ها نمی­ بایست تداوم حیات آثار فرهنگی را به مخاطره اندازد و یا احتمال خطر (ریسک) بالایی داشته باشد، باعث تخریب یا آشفته شدن لایه‌های تاریخی نشود و تحقیق و جستجو در محوطه‌‌ها را با اشکال رو به رو نکند. «جامعه باستان‌شناسی ایران» بر این باور است که در چنین طرح هایی از به کار بردن روش‌هایی که احتمال خطر در آن‌ها بالاست، به­ ویژه در محوطه‌های یگانه‌ای چون تاق بستان، به طور اکید باید پرهیز شود. بالا بودن احتمال خطر بر اثر به کارگیری این‌ روش‌ها، هرگونه سودمندی و مزایای احتمالی (و البته ثابت نشده) آن‌ها را زیر سؤال می‌برد. بنابراین حتا اگر پس از پایان کار و به طور ظاهری آسیبی به یک اثر تاریخی وارد نشده باشد، نفس به کارگیری روش‌های خطرآفرین به هیچ وجه مورد تایید «جامعه باستان‌شناسی ایران» نیست.

 2- آسیب‌هایی که ممکن است با به کارگیری چنین روش‌‌های نامناسبی متوجه آثار تاریخی شوند دو دسته اند: دسته نخست آسیب‌های زودهنگام و بسیار جدی هستند که به سرعت نمایان می­شوند، مانند فروریختن بنا یا شکافتن ناگهانی سنگ‌نگاره‌ها؛ دسته دوم، آسیب‌هایی دیرهنگام هستند که نمایان شدن آنها ممکن است با گذشتِ زمان مشخص شود، مانند ایجاد ترک‌ها و شکاف‌های کوچک­تر، عمیق‌تر شدن یا گسترده‌تر شدن ترک‌های موجود، ایجاد تزلزل در بنیان سنگ‌‌ها و صخره‌ها و آسیب‌های دیگری از این دست. در خصوص تاق بستان گرچه خوشبختانه با آسیب‌هایی از نوع نخست رو به رو نبوده‌ایم، اما مشخص نیست انجام عملیات سنگین ساختمانی و با استفاده از ابزارها و ماشین­ آلات غیرمتعارف چه تأثیری بر نقش برجسته­ ها، تاق­ ها و مجموعة عناصر این محوطه باستانی داشته است.

 3- یکی از دلایل اصلی برای اینگونه مداخلات غیرمتعارف و غیرتخصصی در محوطه تاق بستان، بازگرداندن آن به وضعیت تاریخی خود عنوان شده است. در این زمینه ذکر چند نکته دارای اهمیت است. بازگرداندن محوطه‌ها یا بناهای تاریخی به چهره تاریخی و اصلی خود، یکی از بحث‌های بسیار طولانی در میان حفاظت‌گران است. پس از تجربه‌های فراوانی که بسیاری از آن‌ها نتایج ناخوشایندی نیز به همراه داشته است (همانند برچیدن مسجد اسلامی از اطراف آرامگاه کورش بزرگ)، اکنون به طور کلی، اجماع نظر در میان متخصصان بر این است که برای بازگرداندن یک اثر به وضعیت پیشین خود، چندین اصل به طور اکید باید رعایت شود: نخست آن‌که مدارک بسیار علمی، دقیق و مستحکمی برای اثبات وضعیت پیشین اثر باید در دست باشد؛ دوم آن‌که نباید یک دوره تاریخی قربانی یا فدای دوره تاریخی دیگر شود؛ سوم آن که بازگرداندن اثر به وضعیت پیشین خود نباید حیات امروزین آن را با خطر رو به رو کند، و نکته پایانی و بسیار مهم‌تر آن که این بازگرداندن فقط زمانی توجیه پذیر است که این عملیات برای حفاظت از اثر لازم و حیاتی باشد. به بیان دیگر، اگر حتا مدارک دقیق و علمی در دست باشد (مانند عکس‌ها یا نقاشی‌های قدیمی) و از صحت آنها با گمانه‌های باستان‌شناختی نیز مطمئن شده باشیم، انجام عملیاتی به این گستردگی تنها زمانی توجیه­ پذیر است که بتواند در خدمت حفاظت از محوطه و یا یک هدف علمی مهم باشد. «جامعه باستان‌شناسی ایران» این نکته را مورد تأکید قرار می‌دهد که ارزیابی بسیار دقیق و کارشناسانه‌ای باید از ضرورت‌های مداخله و حذف یک دوره تاریخی در محوطه‌های باستانی صورت گیرد و تا پیش از مشخص شدن نیازها، سود‌مندی‌ها و بی‌خطر بودن روش‌ها، از چنین شیوه ها و اعمالی به طور جد خودداری شود.  

 4- از جمله موارد دیگری که مسؤولان این برنامه برای توجیه اقداماتی از این دست عنوان کرده­ اند، آماده کردن محوطه برای ثبت جهانی است. توجه دقیق به «معاهده میراث جهانی یونسکو» این نکته را آشکار می‌کند که هدف از ثبت جهانی، فراهم کردن زمینه‌های لازم برای حفاظت بهتر از یک اثر تاریخی-فرهنگی است. بنابراین، ثبت کردن اثر در فهرست جهانی به خودی خود فاقد هرگونه ارزشی است. ثبت در فهرست میراث جهانی تنها زمانی می­تواند قابل تحسین و تقدیر باشد که به پژوهش و حفاظت بهتر از یک محوطه بینجامد. بنابراین، در راه ثبت جهانی نه تنها شتاب نباید کرد، بلکه باید با نگاهی جامع­ نگر از تمام ظرفیت‌های فنّی و کارشناسی موجود برای حفاظت بهتر محوطه استفاده کرد. «جامعه باستان‌شناسی ایران» با توجه به برخی تجارب موجود در سطح بین‌المللی، از تمام مدیران محوطه‌های تاریخی می‌خواهد به هیچ وجه در راه ثبت جهانی شتاب نکنند، بلکه این‌کار را با صبر و حوصله بیشتری به انجام رسانند.

 5- نکته پایانی اینکه، استفاده از ماشین­ آلات سنگین و ابزارهای غیرتخصصی در محوطه­ های باستانی نه تنها برای خود آثار تاریخی-فرهنگی خطرناک است، بلکه می­تواند تأثیرات منفی در آموزش اجتماعی سطوح مختلف جامعه، به­ ویژه آموزش کودکان و نوجوانان، داشته باشد. استفاده از ماشین­ های بزرگ و غیرمتعارف در مجاورت آثار، دارای نوعی بدآموزی فرهنگی است و به طور ناخودآگاه سطوح گوناگون مردم و به­ ویژه افراد سنین پایین و کودکان را نسبت به حساسیت و اهمیت محوطه­ های باستانی بی اعتنا می­کند. در بسیاری از کشورهای توسعه­ یافته درباره چگونگی ورود به محوطه­ ها و حساسیت آثار تاریخی-فرهنگی آموزش­های گوناگونی داده می­شود و اگر هم در برنامه­ ها و عملیات ساماندهی/حفاظتی محوطه­ های باستانی مجبور به استفاده از نیروی ماشینی باشند، آن را نه با ماشین­ های غول­ پیکر و غیرمتعارف بلکه با ابزارها و وسایلی که مخرب نبودن آنها مورد تأیید کارشناسان باستان­شناسی و حفاظت است انجام می­دهند. اشاره به این نکته نیز ضروری است که با توجه به رویدادهای پی در پی از این دست، به نظر می‌رسد نه تنها بالابردن توان فنّی و کارشناسی، بلکه افزایش آگاهی‌های نظری و اشراف به مبانی و اصول پذیرفته شده جهانی در امر حفاظت از محوطه‌های باستانی، جزء ضرورت­ ها و نیازهای امروزین برای حفاظت از میراث فرهنگی در ایران است. از این نظر، مراکز دانشگاهی و به­ ویژه متولیان میراث فرهنگی کشور می­بایست این موضوع را مورد توجه و عنایت بیشتری قرار دهند.


بازتاب در خبرگزاری میراث فرهنگی:

http://www.chn.ir/NSite/FullStory/News/?Id=102219&Serv=3&SGr=22

هنر نیوز

http://www.honarnews.com/vdcdzf0k.yt0zj6a22y.html

جام جم آنلاین

http://www.ghatreh.com/news/nn11952358


دوشنبه، 24 مهرماه 1391

بیانیه «جامعه باستان ­شناسی ایران» دربارة

لزوم توجه به حفاظت از نقش برجسته­ ها و سنگ­ نگاره­ های باستانی

در هفته­ های اخیر اخبار تخریب­ ها، آسیب­ ها و بی­ توجهی­ ها به آثار تاریخی-فرهنگی بیش از پیش به گوش می­رسد. از آن جمله می­ توان به مواردی چون آسیب به نقش برجسته­ های بَرمِ دِلَک و تنگ قندیل در استان فارس (خبرگزاری میراث فرهنگی 13و 1391/6/25)، نقش برجسته خان­ تختی در استان آذربایجان غربی (خبرگزاری ایرنا 1391/6/2) و مجموعة باستانی تاق بستان در استان کرمانشاهان (خبرگزاری مهر1391/7/15) اشاره کرد. این­گونه رویدادها در شرایطی اتفاق می­افتد که هر سال بودجه­ های کلانی به حفاظت از آثار تاریخی-فرهنگی اختصاص می­ یابد.

اتفاقات ناگوار در مجموعة باستانی تاق بستان یکی از موارد قابل تأمل در این زمینه است. طی هفته­ های اخیر اداره کل میراث فرهنگی استان کرمانشاهان در چارچوب ساماندهی مجموعة باستانی تاق بستان اقدام به خاکبرداری در جلوی تاق­ ها و نقش­ برجسته­ های مجموعه تاق بستان کرده است. اما بر اساس تصویرها و گزارش­ های منتشر شده، این کار با استفاده از ماشین­ آلات سنگین و مته برقی و در فاصله بسیار نزدیک به تاق­ ها صورت گرفته که امری کاملاً غیر معمول است. مسؤولان پروژه در پاسخ به ابراز نگرانی دوستداران و اهالی میراث فرهنگی، اعلام کرده­ اند که این کار پس از مطالعات اولیه و کارشناسی انجام یافته است! پرسش اساسی از مسؤولان میراث فرهنگی استان کرمانشاهان این است که تا چه حد از بی­ خطر بودن این­گونه عملیات پیش از استفاده از ماشین­ آلات سنگین اطمینان حاصل شده است؟ تا چه حد جوانب مختلف این امر مهم با استفاده از نظرات کارشناسان از جمله باستان­ شناسان و کارشناسان حفاظت و مرمت سنجیده شده و در میان گذاشته شده است؟ و کارشناسانی که این برنامه­ ها بر اساس نظر آن­ها انجام گرفته چه کسانی هستند و آیا از دانش و تجربه کافی در این زمینه­ ها برخوردارند؟

«جامعه باستان­ شناسی ایران» انتظار دارد که مسؤولان محترم سازمان میراث فرهنگی در خصوص آسیب­ ها و تخریب­ ها به سنگ­ نگاره­ های باستانی توجه کافی نشان دهند و به­ ویژه انتظار می­رود که اداره کل میراث فرهنگی استان کرمانشاهان درباره عملیات خاکبرداری و برنامه حفاظتی در تاق بستان به نگرانی­ های اهالی میراث فرهنگی و به­ ویژه باستان­ شناسان پاسخ گویند و در این باره روشنگری کنند. «جامعه باستان­ شناسی ایران»، ضمن یادآوری مسؤولیت­ ها و وظایف سازمان میراث فرهنگی در حفاظت از مواریث فرهنگی کشور، ضروری می­داند که مسؤلان محترم در اجرای برنامه­ هایی نظیر آنچه در تاق بستان اتفاق افتاده است، برای کاهش صدمات و آسیب­ های احتمالی به آثار و سرمایه­ های فرهنگی، از متخصصان و کارشناسان صاحب نظر بهره کافی ببرند.

«جامعه باستان­ شناسی ایران» امیدوار است که مسؤولان میراث فرهنگی استان کرمانشاهان در اسرع وقت دربارة ابهام­ ها و پرسش­ هایی که درباره روش­ های غیر معمول خاکبرداری در مجموعه باستانی تاق بستان صورت گرفته، پاسخ گویند و روشنگری نمایند.

 

«جامعه باستان­ شناسی ایران»               

 

1- لازم به ذکر است که این بیانیه ابتدا در خبرگزاری مهر، میراث فرهنگی، ایلنا و ایسنا، روزنامه اعتماد، همشهری آنلاین و هنر نیوز منتشر شده که از طریق لینک های زیر قابل دسترسی است:

http://ghatreh.com/news/nn11403238/

http://www.chn.ir/NSite/FullStory/?Id=101406&Serv=3&SGr=22

http://www.ilna.ir/news/news.cfm?id=11976

http://isna.ir/fa/news/91072314948/

http://www.magiran.com/ppdf/nppdf/3291/p0329125270071.pdf

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2603115

http://hamshahrionline.ir/details/187876

http://honarnews.com/vdcb9wba.rhbzapiuur.html

http://isna.ir/fa/news/91081207336/انتظار-می-رود-طاق-بستان-سال-آینده-جهانی-شود


http://honarnews.com/vdccspq0.2bq4p8laa2.html

http://honarnews.com/vdcc1sq0.2bqoe8laa2.html

http://honarnews.com/vdchv-nk.23nwwdftt2.html

http://www.chn.ir/NSite/FullStory/Video/?Id=102029&Serv=3&SGr=22


October 15, 2012

Iranian Archaeologists Express Concern about the Future of Sasanian Reliefs in Iran

A recent statement of Society for Iranian Archaeology warns against serious threats to the Sasanian reliefs, especially at the unique site of Taq-i Bustan. This statement was published after the news of widespread damage to the Sasanian rock reliefs caused anxiety among Iranian archaeologists about the future of these monuments. Just to mention a few, the rock reliefs of Barm-i Dilak and Tang-i Qandil in Fars, the relief of Khan Takhti in Azerbaijan, and the monuments of Taq-i Bustan are on the list of damaged sites or under threats.

What has happened in Taq-i Bustan is different from the other cases as it is not done by anonymous people in the dark, neither it is the result of the negligence of authorities to undertake proper preservation actions, but ironically is part of a construction project conducted by the Cultural Heritage Organization of the Province of Kermanshahan. These construction activities are part of the preparation plan anticipating the nomination of Taq-i Bustan for placement on the UNESCO World Heritage List. However they have proven most destructive. The noise and vibration of bulldozers and drilling equipment working only a few inches away from the monuments are most alarming.

In addition to the artistic and historical values of the Sasanian reliefs, the exceptional significance of the site of Taq-i Bustan comes from the fact that it hosts the last monumental rock reliefs of the late antiquity in the Near East. Beside the value of the monuments, the common understanding is that important archaeological evidence is buried all around the site and awaits a systematic archaeological study. Recent construction activities will inevitably remove such remains and will tremendously damage the future research potentials of the site.

Society for Iranian Archaeology urges the responsible authorities to stop this project and to pay attention to the professional standards of management for archaeological and cultural heritage sites. The Society also reminds the authorities of their responsibility in safeguarding the cultural heritage of Iran, in particular the vulnerable Sasanian reliefs which have been targets of multiple acts of vandalism in the recent months.

This statement, in Persian, could be found on the websites of several Iranian news agencies such as MEHR News, CHN, ISNA, and ILNA which have been covering the deteriorating condition of the Sasanian rock reliefs.


http://ghatreh.com/news/nn11403238/

http://www.chn.ir/NSite/FullStory/?Id=101406&Serv=3&SGr=22

http://www.ilna.ir/news/news.cfm?id=11976

http://isna.ir/fa/news/91072314948/

http://www.magiran.com/ppdf/nppdf/3291/p0329125270071.pdf

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2603115

http://hamshahrionline.ir/details/187876

http://honarnews.com/vdcb9wba.rhbzapiuur.html

http://isna.ir/fa/news/91081207336/انتظار-می-رود-طاق-بستان-سال-آینده-جهانی-شود

http://honarnews.com/vdccspq0.2bq4p8laa2.html

http://honarnews.com/vdcc1sq0.2bqoe8laa2.html

http://honarnews.com/vdchv-nk.23nwwdftt2.html

http://www.chn.ir/NSite/FullStory/Video/?Id




یادداشت هفته: شماره 20، شنبه، 1 مهر، 1391

از تفکیک جنسیتی دانشگاه­ها

تا تقسیم دانش­ها به نرینه و مادینه!

 

دکتر حکمت­ الله ملاصالحی

استاد دانشگاه تهران و سردبیر مجلة باستان­شناسی

وحدت بنیادین و پیکروار تاریخ آدمی، قوه، قابلیت و ظرفیت انعطاف­ پذیریِ بی­ بدیل جامعه و جهان بشری و جغرافیای پُر چین­ و شکن و رنگارنگ فرهنگ­ ها و سنّت­ ها واقعیتی است آنچنان ملموس و محسوس و آشکار، که گمان نمی­رود هیچ وجدان واقع­ بین و اندیشه و خرد حقیقت­ جویی بتواند با آسانی به چشم تردید در آن بنگرد و ناپذیرفته و نافهمیده از کنارش بگذرد. تاریخ آدمی، تاریخ فرهنگ­ هاست و نه تاریخ فرهنگ و جامعه و جمعیتی خاص. هم در تدارک خوان ضیافت آن همه­ ی جنسیت­ ها و قومیت­ ها و فرهنگ­ ها و سنت­ ها و گروه­ های اجتماعی و جمعیت­ ها و جامعه­ ها سهیم بوده و مشارکت داشته­ اند، هم آنکه کسی بر سر این سفره و خوان ضیافت میهمان نیست همه میزبان­ اند و محق. البته کسی در این عالم مالکِ مطلق چیزی نیست، آمده­ ایم میراثی را برگیریم و میراثی را از خویش وانهیم.

عالم بشری، عالم مشروط­ هاست نه مطلق­ ها. فروکاستن امر مطلق از بارگاه و مرتبتِ الهی به ساحت الوهیت به تعبیر دینی به سطح و ساحت بشری، میراثِ به جای مانده و رسوبات باورهای مشرکانه و نظام­ های فرعونی و سنّت­های اسطوره­ ای و مدنیت­ های اسطوره­ ورزِ عهد باستان است. هیچ جامعه­ ای نه مطلق خوب است و نه مطلق بد، لیکن می­ بایست هشیار و بیدار بود و لحظه­ ای گام از مجاهدت به عقب نکشید و دست از تلاش فرو نبست و شانه از بار مسؤولیت خطیر و سنگینِ صیانت از حریم کرامت و حرمت شرافت انسانی و منزلت انسان بودن تهی نکرد تا نیروهای شر بر جامعه و جهان بشری چیره نشوند و برکرسی رفیع کرامت آدمی تکیه نزنند. قصة یونس نبی (ع) را از یاد نبریم که دفتر پیام و درس­ های آموزنده­ اش همچنان به روی ما گشوده است و عبرت­ آموز تا در دام مطلق دیدنِ مشروط­ ها و مقتضیات و محدودیت­ های بشری گرفتار نیاییم و مشروط ها را به ساحت مطلق برنکشیم.

قهر افکندن و دوپاره و شقه کردن و ثنوی دیدن و ثنوی فهمیدنِ مطلقِ هستی، به طور کلی، و جامعه و جهان بشری،  به طور اخص، میراث شوم و رسوبات به جای مانده از باورهای مانوی و ثنویت­ گرایی مانی ست که ناتوان از فهم وحدت بنیادین و درونی هستی است. اتفاق و اتحاد و هماهنگی و زیبایی مرموز و رازآمیز تناظرها و تقابل­ ها و کشش و کنش روحانی و خلاق و فعالِ تضادها را دیدن و هستی را با تمامیت اش زیستن و پذیرفتن و باور ورزیدن، فضیلت و فرهنگی است که به هر میزان جامعه­ ها را به لحاظ فکری و معنوی آزموده­ تر و آموخته­ تر و پخته­ تر و فربه­ تر و شکوفان­ تر یافته­ ایم، حقیقت و حقانیتش را زنده­ تر و آشکارتر احساس کرده و زیسته­ ایم. سخن نغز و دلنشین حافظ را در همین زمینه ببینید:

در کارخانه عشق از کفر ناگزیر است              آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد

و یا:

درین چمن گل بی خار کس نچید آری           چراغ مصطفوی با شرار بولهبیست

کمتر متفکر و عارفی به ژرف­ بینی و وسعت نظر مولانا جلال­ الدین محمد بلخی، وحدت بنیادین هستی و زیبایی و کشش و کنش درونی و روحانیِ تناظرها و تقابل­ ها و اضداد را زیسته و فهمیده و سروده و به حقیقت آن دل آگاهانه باورداشته است.

جمله اجزای جهان زان حکم پیش      جفت جفت و عاشقان جفت خویش

شب چنین با روز اندر اعتناق         مختلف در صورت اما اتفاق

روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند       لیک هر دو یک حقیقت می­تنند

نه حافظ و نه مولانا از گروه متفکرانی نیستند که سخنی بگویند که پای از فرش سنّت و میراث کلام و کتاب وحیانی قرآن و دیانت و معنویتی که از آن برآمده­ اند فراتر بگذارند. ایجاز کلام وحیانی قرآن را در همین زمینه ببینید:

«یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوباً و قبائل و لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقاکم» (سوره حجرات، آیه 13).

آیه ­های فراوان دیگری در قرآن شریف آمده که هم بر تنوع و رنگارنگی بنیادین جامعه و جهان بشری ما انگشت تأکید نهاده شده، هم بر اتفاق و هماهنگی و اتحاد درونی و بنیادین تناظرها و تقابل­ ها و کشش و کنش روحانی موجودات چونان آفریدگانِ دستِ آفریدگار و جلوتی از مبداء فیض که شرح و تفسیرش بیرون از حیطه­ ی صلاحیت نوشتار اکنون ماست.

دوره­ های افول و یا خلاء فکری جامعه­ ها همواره مصادف بوده با ظاهربینی و سطحی­ نگری و مواجهة خام و عوامانه با واقعیت­ ها و گرمی و رونق بازار فرآورده­ ها و کالاهای فکری نامرغوب و ناخالص و ناسره و تصمیم­ گیری­های ناسنجیده و ناکارشناسانه و خسارت­ بار. تفکیک جنسیتی دانشگاه­ها و تقسیم دانش­ ها به رشته­ ها و دانش­ های نرینه و مادینه و محروم و مردود و مغبون کردن دانش­ آموزان دختر از تحصیل در برخی رشته­ ها، به­ ویژه رشته و دانشی به­ غایت انسانی و اجتماعی و فرهنگی و فرهنگ­ ساز و انسان­ پرور و معرفت­ گستر و آگاهی­ بخش چونان باستان­شناسی، تنها یک ستم آشکار به زنان و دختران میهن و ملّت و مردم ما نیست، بلکه بیش از نیمی از پیکر فعال و خلاق جامعة باستان­شناسی کشور را از حوزة فعالیت­ های آموزشی و پژوهشی به بیرون می­راند و به رکود می­کشاند.

اثرات و تبعات منفی و خسارت­بار این تصمیم از آنچه دو سال پیش بر سر میراث و میراثیان آوردند و ستون فقرات سازمان میراث فرهنگی را درهم شکستند هم فاجعه­ بارتر می­تواند باشد. این تصمیم، توانایی فکری و توان مایة معرفتی میهن و ملّت و مردم ما را در صیانت از مواریث مدنی و معنوی خویش به شدت کاهش خواهد داد.

نرینه و مادینه دیدن دانش­ ها و سهم دانش­ های نرینه را به نرینگان دادن و دانش­ های مادینه را به مادینگان سپردن، هم با سرشت کنجکاو و فطنت و فطرتِ معرفت­ یاب و کشش­ ها و کنش­ های خلاق انسان منافات دارد، هم مانع بزرگی بر سر راه مجاهدت و تلاش آدمی به امید دست یافتن و دیدن واقعیت­ ها در روشنایی خورشید حقیقت است. وحدت بنیادین و پیکروار تاریخ آدمی نه فروکاستنی به تاریخ طبیعت است و تاریخ موران و زنبوران و نه شقه­ پذیر به تاریخ نرینگان و مادینگان و یا به تعبیر دیگر به مذکر و مونث. هم در افتتاح و گشودگی آن، هم در استمرار و شکوفان شدن و غنا بخشیدن و رنگارنگی آن همه­ ی گروه­ های جنسی و سنی و نژادی هر یک به سهم خود مشارکت و دخالت مؤثر و مستقیم داشته­ اند. مهم و اصیل و اساسی­ تر از همه اینها، تقدم حقیقتِ یگانه­ ی انسان بودن است که بر واقعیتِ مؤنث و مذکر بودن او تقدم دارد. «یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده وخلق منها زوجها و بث منهما رجالا کثیراً ونساء...» (سوره نساء، آیه یکم). رویکردهای فمینیستی و میلمینیستی! دوره­ ی جدید نه تنها نفس واحده به تعبیر قرآنی آن و حقیقیت وجودی و یگانه­ ی انسان بودن را نادیده می­گیرند، بلکه گام در مسیری نهاده­ اند که شکاف و شقاق و قهر بیشتر و بیشتر میان جنسیت­ ها را دامن خواهند زد که البته عملاً چنین نیز کرده­ اند. تصادفی نیست که دوره­ ی جدید بیش از هر دوره­ ی دیگری به مفهوم انسان کامل، به حقیقت و تحقق آن که در سنّت­ های دینی و عرفانی گذشته سخت مورد توجه بود، بیگانه است. یک بار دیگر احساس می­کنیم برای عبور از چنین شرایط نگران­ کننده و مخاطره­ آمیزی ضرورت دارد وحدت وجودی و روحانی، درونی و حقیقتِ یگانه و یکتای انسان بودن را در تحقق انسان کامل به تعبیر سنّت­ های متعالی دینی و عرفانی با وجدانی بیدارتر و چشمی واقع­بین­ تر ببینیم و بفهمیم و بپذیریم. وقتی پاکیم به عالمی محرمیم. در مقام حقیقت، محرمیت و موانست و آشتی عالم را بیش از هر موقعیت و مقام دیگر می­توان زیست و آزمود. طواف و لبیک لک لبیکِ حاجیان را بر گرد یک قبله و کعبه ببینید. مقام شریعت، مقام و موقعیت حدها و مرزهاست و فرقان قرآن.

فرهنگ­ها به هر میزان متعالی­ تر و جامعه­ ها را به هر میزان به لحاظ فکری قوی­ پنجه و سترگ و سخته­ تر و به لحاظ معنوی و اعتقادی از بنیه و بنیان ارزشی و معنوی و اعتقادی مستحکم و منسجم­ تر یافته­ ایم، ترک­ خوردگی و دوپارگی و شکاف کمتری در معماری و ساختمان آن مشاهده کرده­ ایم.

دانش باستان­شناسی، به مانند بسیاری از رشته­ ها و دانش­ ها، مولودِ کشش­ ها و کنش­ ها و تمایلات عمیق و بنیادین انسان  زمانه­ ایست که سرمایة عمر و اندیشة نسل­ هایی از فرزندان سخت کوش و باهوش و استعدادش را هزینه کرده تا وجب به وجب و لایه به لایه و دوره به دوره، عقبة تاریخی و پیشینة فرهنگی و سابقة اجتماعی آدمی را بجوید و بکاود و بشناسد و بفهمد و به این پرسش بنیادین پاسخ دهد که از کجا آغاز کرده­ ایم که به اینجا، در این مقطع و موقعیت تاریخی رسیده­ ایم؟ محروم و مردود و مغبون کردن هر گروه سنی و جنسی از تحصیل آن هم در رشته­ ای فوق­ العاده تأثیرگذار و به­ غایت انسانی چونان باستان­شناسی و یا اساساً هر رشته و دانش دیگری نه به لحاظ اخلاقی پسندیده است، نه با علم و عقل و عرف و منطق موافق و سازگار، و نه آنکه اثرات و تبعاتش برای جامعة ما کم­ هزینه و کم­ خسارت خواهد بود.

زیبایی و شکوه حضور فعال زنان را شانه به شانة مردان در عرصه­ های خلاق فرهنگ و زندگی و اقتصاد و معیشت و دانش و دانایی و فناوری و ذوق و هنر و خلاقیت ببینیم. اگر آفت و آسیب و کاستی و نارسایی در میان است، که بی­ هیچ تردید چنین است، می­توان با تفکر و تعقل و تدبیر راه حل­ های مناسب ارایه داد و گره­ ها را گشود و موانع را از پیش رو برگرفت. افکندن سنگ در مسیر تحولات نفس­ گیر و سیلاب رخدادها و اتخاذ تصمیم­ های مقطعی و شتاب­زده و ناسنجیده، خسارت­ها و هزینه­ های چنان سنگینی را طی سال­های اخیر بر جامعة ما تحمیل کرده است که جبرانش آسان نخواهد بود. در حوزه­ ی مواریث و مآثر تاریخی و فرهنگی کشور اتخاذ تصمیم­ های ناکارشناسانه و ناباستان­شناسانه، ویرانی­ های چنان گسترده و خسارت­ های چنان سنگینی را به بار آورده و در پی داشته که تصور نمی­شود به آسانی و یا اساساً هرگز بتوان جبران شان کرد؛ در کمتر از یک دهه، به مقیاس بیش از یک سده زخم و آسیب و تیشه به ریشه­ های تاریخ و فرهنگ و مواریث مدنی کشور واقعیتی است آنچنان تلخ و ناگوار و رخدادی آنچنان نگران­ کننده که اگر مهار نشود می­تواند ضربه­ ای مهلک بر انسجام و اقتدار و اعتبار مدنی و معنوی ما وارد آورد.

باستان­شناسی نه دانشی نرینه است نه مادینه، نه غربی و نه شرقی؛ هرچند که چونان یک رشته و دانش جدید دانشگاهی، مولود زنجیره­ ای از تحولات عظیم تاریخی و چرخش­ ها و جنبش­ ها و خیزش­ های فکری و فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و علمی و فنّی­ ای بوده که پس از سده­ های رنسانس در منطقة غربی تاریخ اتفاق افتاده و رگ و پی و بندِ ناف آن با اندیشه، عقلانیت و ارزش­ های مدرنیته و تاریخ دوره­ ی جدید درهم تنیده است. اما اینها چیزی نه از اعتبار معرفتی آن چونان یک رشته و دانش جهانی و ابزار فوق­ العاده مهم شناخت با ظرفیت­ ها و امکانات و منابع معرفتی گسترده در مسیر گسترش دانش و دانایی بشر و فراخ­تر شدن هرچه بیشتر و بیشتر زمینه­ ی پژوهش­ ها نمی­ کاهد. دستاورد معرفتی باستان­شناسی، خوان ضیافتی است گشوده و گسترده به روی همه­ ی رشته­ ها و دانش­ ها و حوزه­ های معرفتی و آموزنده برای همه­ ی گروه­های سنی و جنسی.

کنجکاوی­ های آرکئولوژیک یا باستان­شناسانه، اصیل و گوهرین و بنیادی­ترین کشش­ ها و کنش­ های معرفت­ جو و حقیقت­ جو و معناکاو ذهن، و یا هم به تعبیر هستی­ شناختی و هم فلسفی­ تر وجودی، آدمیست. نه سرشتی جنسیتی دارد نه سنیتی نه قومیتی. فارغ از اینها، همه در جان و روان و ذهن و ضمیر و اندیشه و خرد و خیال آدمیان فعال است. سری به موزه­ های عالم مدرن بزنید و جمعیت­های میلیونی را از هر گروه سنی و جنسی و قومی زیر سقف و پشت ویترین موزه­ های عالم مدرن ببینید تا متوجه شوید دانش باستان­شناسی چه ولوله­ ای در ذهن و اندیشه­ ی کنجکاو انسان روزگار جدید افکنده است!

هرچند در آغاز، نطفه­ ی باستان­شناسی، به مانند بسیاری از رشته­ ها و دانش­ ها و حوزه­ های معرفتی، به دلیل شرایط و مقتضیات تاریخی و فرهنگی و اجتماعی در رَحِم یک تاریخ و فرهنگ مذکر و جامعه­ ی مذکر و مردسالار بسته شد و یک سده مطالعات باستان­شناسی مردانه ره سپرد و کلنگ نخستین کاوش­ها را مردان بر ارض تاریخ کوفتند و سینه تاریخ را شکافتند و دست به جراحی سابقه­ ی فرهنگی و پیشینه­ ی تاریخی بشر زدند، اما دیری نپایید که با ورود زنان شانه به شانه­ ی مردان در میدان مطالعات و مشاهدات باستان­شناسی هم مهر تأیید بر نانرینه بودن آن زد، هم آنکه کارنامه­ ی درخشان زنان باستان­شناس در سطح جامعه­ ی جهانی، درستی و راستی سرشت جهانی و ناغربی و ناشرقی آن را بیش از پیش به اثبات رساند. صفحات تاریخ دانش و اندیشه با نام و نامه­ ی زندگی و آثار این زنانِ سختکوش و دانا و دانشمند آراسته شده است. البته باستان­شناسی یک دانش انسانی است و فاعل شناسا انسان و موضوع شناخت متعلق و منسوب و مرتبط با انسان و تاریخ و فرهنگ و فرایند حضور تاریخی انسان در جهان. پدیدار شدن و بر صحنه آمدن و رویش و رشد رویکردها و مشرب­ های بومی و منطقه­ ای و قاره­ ای نه تنها منافاتی با سرشت جهانی باستان­شناسی چونان یک دانش جهانی ندارد، بلکه مهر تأییدی است بر پویایی و بالندگی آن.

کارنامه­ ی زنان باستان­شناس میهن ما در همین دوران کوتاه چند دهه تاریخ مطالعات باستان­شناسی در کشور هم بسیار درخشان و آموزنده و پربار بوده است. اگر می­ خواستیم فهرست و تصویری به اختصار و اجمال از نام و نامه­ ی زندگی و آثار و سهم و نقش این زنان دانشور و دانش­دوست و پژوهشگر باستان­شناس ارایه دهیم از چند مجلد فرامی­گذشت. با این همه، دو پاره کردن و دوپاره دیدن جامعه­ ی باستان­شناسی به زنان و مردان باستان­شناس نه تنها با واقعیت پژوهشی باستان­شناسی و ماهیت دانش باستان­شناسی منطبق و موافق نیست بلکه تاریخ و تجربه کاوش­ ها و کشفیات و دستاوردهای باستان­شناسی به ما آموخته تا چه میزان تقسیم و تفکیک مشاهدات و مطالعات باستان­شناسی به نرینه و مادینه موهوم و غیرواقعی است. در هیأت­ های باستان­شناسی، مردان و زنان و دانشجویان دختر و پسر در سطح جامعه جهانی شانه به شانه هم در کاوش­ ها و پژوهش­ ها مشارکت و حضور فعال دارند و اینک کلنگ باستان­شناسان فارغ از تفکیک­ ها و تمایزات جنسیتی در به کف آوردن جرعه­ ای از باده­ ی معرفت از جام­ه ای شکسته و ارایه تصویری روشن­تر از تاریخ و فرایند حضور تاریخی انسان در جهان، چونان هستنده­ ای تاریخی­شده و تاریخمند و فرهنگ­ساز و فرهنگ­پذیر، در خط مقدم اندیشه و آگاهی تاریخی انسان دوره­ ی جدید و معاصر چابک و چالاک­ تر از قلم مورخان بر صحنه حضور دارند. عظیم­ ترین بخش از مطالعات و دستاوردهای باستان­ شناسی حاصل کار گروهی هیأت­ های باستان­شناسی بوده است. بسیاری از کتب و مقالات به چاب رسیده و منتشرشده نیز محصول کار گروهی فارغ از تفکیک­ ها و تحریم­ ها و تمایزات جنسیتی بوده است. گزارش­ها و مقالات مشترک ارایه­ شده در همایش­ های ملّی و بین­ المللی مؤید چنین واقعیتی است. سنگ افکندن بر سر راه تحولات و دستاوردهای باستان­شناسی و با ذهنیتی بسته و بدوی به دانشی اینچنین پرمایه و پرظرفیت و پربار و تأثیرگذار، نگریستن جفای نابخشودنی به تاریخ و فرهنگ و ملّت و میهن و مردم ماست.

گام در میدان مجاهدت نهادن و با چراغ اندیشه و خرد حرکت کردن و واقعیت­ ها را در روشنایی ایمانی خلاق دیدن و عصای تدبیر را در مدیریت تحولات و اتخاذ تصمیم­ ها ازکف ندادن و در دام تعصب و تبختر نلغزیدن و با ذهنی هشیار و وجدانی بیدار و احساس مسؤولیت به سرنوشت دیگری، به هدف و امید و ایمان به افتتاح جامعه و جهانی متعالی و متوازن و متعادل و آباد و آزادتر کوشیدن و مجاهدت کردن یک چیز است، و چشم­ ها را بر روی واقعیت­ ها بستن و سخن دیگری نشنیدن و قرائت خاصی از دیانت و دینداری را سپر گرفتن و افراط را بر اعتدال و تعصب را بر غیرت و همت محترم و مقدم داشتن و قفل تصمیم­ های عجولانه و آمرانه را بر کلیدهای ایمان خلاق مردمان و اندیشه و خرد گره­ گشای اهل حکمت و دانش و دانایی ترجیج دادن، چیز دیگر!

یک عنایت به ز صد گون اجتهاد        جهد را خوف است از صد گون فساد

 


 

یادداشت هفته شماره 19، چهارشنبه 22 شهریور ماه 1391


دفینه، عتیقه یا اموال فرهنگی تاریخی/ تاریخی، فرهنگی

تقدیم به مدیران میراث فرهنگی در طول 30 سال گذشته

عمران گاراژیان*

    وجود قوانین در مورد هر پدیده فرهنگی- اجتماعی و تاریخی به معنی به رسمیت شناختن آن پدیده است. حمایت از طریق وضع قانون زمینه حمایت قانونی را فراهم می­ آورد. قوانین اضافه بر وجه حقوقی- قضایی، وجهی کارشناسی هم دارند. اصطلاحات تخصصی از جمله وجوه کارشناسی قوانین است. وجود قوانین دقیق با وجود اصطلاحات (و تعاریف) دقیق در مورد پدیده ­ها، بهره ­برداری بهینه و فراگیر از قوانین را فراهم می­کند. یکسان­ سازی اصطلاحات تخصصی در قوانین و دقت اصطلاحات قانونی، تفسیرهای مختلف و متفاوت از قوانین را از بین می­ برد و رویه واحد قضایی پدید می­ آورد. روشن است که قضات و وکلا در زمینه­ های تخصصی دیدی کلی و عمومی دارند. در نتیجه اصطلاحات مورد استفاده در قوانین در عین تخصصی و دقیق بودن، لازم است سهل و ممتنع نیز باشند. اهمیت قوانین آنقدر روشن است که لازم نیست بیش از این در مورد آن شرح دهم. در این یادداشت از دیدی تخصصی به چند اصطلاح در مورد اموال فرهنگی تاریخی می­ پردازم.

بطور کلی دفینه اصطلاحی است که بیشتر در متون فقهی بکار رفته است. توضیح المسائل­ ها عمومی­ ترین منابعی هستند که این اصطلاح در آن مشاهده می­شود. عتیقه واژه­ ای عامیانه ­تر است. در متون و اسناد دوره­ های قاجار و پهلوی اول، همچنین در مکاتبات اداری و قانونی دوره­ های یاد شده، همچنین نام بخش­ های اداری رایج بوده است. در فرهنگ عامه نیز در طیف گستره ­ای از کنایه و استعاره تا نامی عام برای اشیاء قدیمی از آن استفاده می­ شود. اموال فرهنگی تاریخی/ تاریخی، فرهنگی بیشتر در متون اداری و رسمی همچنین نام بخش­ های اداری در سال­های پس از انقلاب اسلامی استفاده شده است.

دو اصطلاح اموال فرهنگی تاریخی/ تاریخی، فرهنگی را با فرض اینکه مفهومی از ترتیب­ شان مد نظر بوده و اگربا ذره ­بین بنگریم می­ توان این تفسیرها را ارائه کرد. می­توان فرض کرد که در اصطلاح فرهنگی تاریخی، ترتیب زمانی مد نظر بوده و به ذهنیتی تخصصی در باستان­شناسی ایران بر می­ گردد که دوره­ های قبل از آغاز نگارش را با اصطلاح فرهنگ می­خوانند. مانند فرهنگ چشمه علی یا فرهنگ­ های پارینه سنگی. در همین رویکرد دوره­ های پس از آغاز نگارش یا تاریخی را تمدن نیز می­ خوانند. آنگاه که اصطلاح فرهنگی- تاریخی است می­ تواند چنین برداشت شود که همه گذشته را در بر می­ گیرد. برداشت دیگری از آثار فرهنگی از منظر دیگری وجود دارد و آن آثار نخبه و عظیم دارای اهمیت در زمان معاصر است. اصطلاح دوم " تاریخی، فرهنگی" می تواند فرهنگی به معنی شرح داده شده یا عکس واژه نخست باشد. توضیح اصطلاح دوم چنین می­ شود: تاریخی یعنی آنچه متعلق به گذشته است و زمان­مند است و فرهنگی یعنی آنچه اهمیت دارد و بیشتر در ارتباط با زمان­های معاصر و نزدیک به آن است. روشن است که اینها برداشت ­های نگارنده است و برای این به اشتراک می ­نهم که آنها را راست آزمایی کنم. وگرنه قصد اشاعه برداشت خویش را ندارم.

در عرف و سنت­های فرهنگی جامعه ما [ایران] شناخت عمیقی از آثار تاریخی فرهنگی وجود ندارد. در متون دینی و فقهی نیز بیشتر عبرت گرفتن و آموختن از این آثار توصیه شده است. نمود این بافت اجتماعی -فرهنگی و تاریخی در قوانین نیز مشاهده می شود. "قوانین مدنی بیشتر عبارت است از بازگو کردن نظریات [فقه] اسلامی. قانون مدنی مشتمل بر اصول کلی است که فقهای شیعه اثنی عشری یا جعفری درباره آنها متفق­ اند و تدوین­ کنندگان قانون مدنی کوشیده ­اند که آن اصول را بکسوت امروزی در آورند (لمتون 1362: 8-357). در قانون مدنی ایران براساس ماده 11 باب اول در بیان انواع اموال: اموال بر دو قسم است منقول و غیر منقول (منصور 1380: 130). همین تقسیم ­بندی در قانون مدنی ایران "تاحدی دقیق­ تر از نظر فقهای شیعه در این باب است" (لمتون 1362: 385). نگارندۀ این یادداشت به منابع فقهی آشنایی ندارد و نمی ­تواند نظر پژوهشگر اروپایی را تأیید کند، خاصه آنکه نظری کلی بیان شده است. اما می­ توان براساس پژوهش­های تاریخی نامبرده، بافت تاریخی و فرآیند تدوین قانون مدنی ایران را پیگیری کرد. آنگاه که در متون فقهی، بافت اجتماعی فرهنگی و سنت و عرف پدیده­ای ناشناخته است، طبیعتاً نمی­ توان انتظار قوانین دقیق در مورد آن پدیده را داشت. خاصه آنکه در جامعه دوره قاجار و اوایل پهلوی، کارشناسان متخصص در زمینه های میراث فرهنگی و باستان شناسی وجود نداشته ­اند. حال­ که در این زمان، وجود و حضور دارند می­ توان انتظار داشت که قوانین دقیق و با کیفیتی فراتر از دهه ­های اوایل 1300 هجری خورشیدی تبین شوند.

بخش اول:

چند بند از قانون مدنی ایران مربوط به این موضوع را برای نمونه و به عنوان مثال بررسی می ­کنم. منظور از این بررسی موردی، بررسی مفهومی و اصطلاحی این قوانین از منظری کارشناسی است.

در فصل سوم قانون مدنی ایران: در اموالی که مالک خاص ندارد ماده 26 " آثار تاریخی" ذکر شده است. ادامه همان ماده چنین است: آنچه از اموال منقوله و غیر منقوله که دولت به عنوان مصالح عمومی و منافع ملی در تحت تصرف دارد قابل تملک خصوصی نیست و همچنین است اموالی که موافق مصالح عمومی به ایالت و ولایت یا ناحیه یا شهری اختصاص یافته باشد (منصور 1380: 132). این قانون نکته قابل اتکایی دارد و آن این است که براساس آن نمی ­توان "آثار تاریخی، همچنین اموال منقوله و غیر منقوله که دولت به عنوان مصالح عمومی و منافع ملی در تحت تصرف دارد" را تملک کرد. اما نکته ای [نقطه ضعفی!] کارشناسانه هم دارد: مبنایی تخصصی و کارشناسی لااقل در این قانون برای تشخیص مصالح عمومی و مناقع ملی قائل نشده است. در نتیجه تشخیص امر ممکن است به اختیار دولت نهاده شود. تجربه نشان داده است که دولت­ها آنگاه که بین موضوعاتی مانند توسعه و کسب درآمد و جلب آرای رای دهندگان از یک سو و نظرهای تخصصی و کارشناسی در مورد آثار تاریخی فرهنگی می­ مانند، آثار را قربانی می کنند (نمونه های بسیاری است که مجال دیگری می ­طلبد).

ماده 39 در باب دوم فصل اول- در مالکیت [از همین قانون مدنی ایران] چنین است: هر بنا و درخت که روی زمین است و همچنین هر بنا و حفری که در زیر زمین است ملک مالک این زمین محسوب می­شود مگر اینکه خلاف آن ثابت شود. براساس بخش پایانی این قانون از جمله موارد خلاف آن تشخیص مصالح عمومی و منافع ملی بوسیله بخش های مربوطه دولتی از جمله میراث فرهنگی[1] است. منظور دقیقاً این است که در نبود بدنه کارشناسی غیر دولتی مستقل در زمینه میراث فرهنگی، آثار فرهنگی تاریخی در املاک خصوصی حتی تشخیص داده نخواهد شد تا چه رسد به اینکه مورد حمایت قانون قرار گیرد.

باب چهارم قانون مدنی ایران در اشیاء پیدا شده ... ماده 165 هرکس در بیابان یا خرابه که خالی از سکنه بوده و مالک خاصی ندارد، مالی پیدا کند می­تواند آن را تملک کند و محتاج به تعریف نیست مگر اینکه معلوم باشد که مال عهد زمان حاضر است. در این صورت در حکم سایر اشیاء پیدا شده در آبادی خواهد بود. از همین بند قانونی می­ توان بسادگی استدلال کرد که پیدا کردن آثار عتیقه از سطح آثار یا بناهای باستانی (مانند آنچه در مورد سکه­ ها در استان سیستان و بلوچستان اخیرًا شایع شد یا اثری که در نتیجه فرآیندهای طبیعی پدیدار شده باشد مانند آنچه فاجعه فرهنگی جیرفت را رقم زد) می­ تواند قانونی شمرده شود.

بخش دوم: دفینه

باب پنجم در دفینه، ماده 173 دفینه مالی است که در زمین یا بنایی دفن شده و برحسب اتفاق پیدا شود (مثالِ بند بالا را نگاه کنید). این بند را می­توان بصورتی تفسیر کرد که همه آثار تاریخی فرهنگی را دفینه قلمداد نموده ودر صورتیکه اتفاقی پیدا شود، به ادامه بنگیرید!

ماده 174 دفینه که مالک آن معلوم نباشد ملک کسی است که آن را پیدا کرده است. باز هم تفسیر ممکن: آثار تاریخی فرهنگی دفینه و متعلق به پیدا کننده آن است.

ماده 175 اگر کسی در ملک غیر، دفینه پیدا نماید باید به مالک اطلاع دهد اگر مالک زمین مدعی مالکیت دفینه شد و آن را ثابت کرد دفینه به مدعی مالکیت تعلق می گیرد (این بند و نتیجه اش به اندازه کافی روشن است).

ماده 176 دفینه ­ای که در اراضی مباحه کشف شود متعلق به مستخرج آن است. براساس همین بند می­ توان حفاری­ های قاچاق که در اراضی مباحه انجام می­ شود را از نظر قانونی توجیه قانونی کرد.

ماده 177 جواهری که در دریا استخراج می­ شود ملک کسی است که آن را استخراج کرده است و آنچه که آب به ساحل می­ اندازد ملک کسی است که آن­را حیازت نماید.

ماده 178 مالی که در دریا غرق شده و مالک از آن اعراض کرده است مال کسی است که آن را بیرون بیاورد. تفسیر ممکن: براساس همین بند می ­توان فعالیت­ های باستان­شناسی زیر آب انجام داد و قانونی هم هست (بندها نقل از منصور 1380: 154). همین بندها در قانون مدنی ایران، براساس برخی تفسیرهای ممکن نه تنها ناقض حفاری­ های غیر مجاز نیست، بلکه حامی قانونی آن فعالیت­ ها نیز می­ تواند باشد.

بخش سوم: قوانین منع حفاری­ های غیر مجاز

لایحه قانونی راجع به جلوگیری از انجام اعمال حفاری­ های غیر مجاز و کاوش به قصد به دست آوردن اشیاء عتیقه و آثار تاریخی که براساس ضوابط بین­ المللی مدت یکصد سال یا بیشتر از تاریخ ایجاد آن یا ساخت آن گذشته باشد، مصوب 27/2/1358 ذیل این لایحه شماره3 عتیقه را تعریف کرده است: منظور از اشیاء عتیقه اشیائی است که بر طبق ضوابط بین­ المللی یکصد سال یا بیشتر از تاریخ ایجاد یا ساخت آن گذشته باشد، در مورد اشیائی که قدمت آن از یک صد سال کمتر باشد پس از تاییده خمس بهای تعیین شده آن از طرف کاشف به نفع بیت المال، اشیاء مکشوفه به وی تعلق خواهد گرفت (مجموعه قوانین میراث فرهنگی 1376: 12). در این لایحه هیچ اشاره ای به دفینه نشده است و نسبت آن با عتیقه مشخص نیست. تنها جایی که می ­توانسته باستان­ شناس یا کارشناس باستان­ شناس در لایحه گنجانده شود از عبارت "کارشناس اهل خبره" یاد شده است. بند دوم چنین است. در صورتی که اشیاء مذکور در این قانون بر حسب تصادف کشف شود، کاشف مکلف است آنها را در اسرع وقت به نزدیک­ترین اداره فرهنگ و آموزش عالی[2] ارائه دهد. در این مورد هیئتی مرکب از قاضی شرع، دادستان محل و رئیس اداره فرهنگ و آموزش عالی[3] یا نمایندگان آنها با حضور یک کارشناس خبره تشکیل و پس از بررسی به ترتیب زیر عمل خواهند کرد (مجموعه قوانین میراث فرهنگی 1376: 12). حال در این هیئت ممکن است قاضی شئی را دفینه و کارشناس اهل خبره عتیقه تشخیص دهد. قانون که در اینجا محل اتکا است به سبب غیر کارشناسی بودن و ناهمسانی­ های اصطلاحی محل اختلاف خواهد بود.

 کتابنامه

لمتون، ا. ک. س.(1362) مالک و زارع در ایران؛ ترجمه منوچهر امیری، تهران، مرکز انتشارت علمی و فرهنگی.

مجموعه قوانین، مقررات، آئین نامه­ها بخشنامه­ها و معاهدات میراث فرهنگی کشور (1376) تهران سازمان میراث فرهنگی کشور، به کوشش یونس صمدی رندی، دفتر امور حقوقی و بین­المللی

منصور، جهانگیر، (1380) قانون اساسی، قانون مدنی، تهران، نشر دوران.



[1] - حال در نظر بگیرید که بخش­ های ستادی و مدیریتی همین بخش­های تشخیص­ دهنده (کارشناسی) یعنی معاونت میراث فرهنگی به استان فارس فرستاده شده باشد. بدیهی است که تشخیص مصالح عمومی و منافع ملی در همان مراحل اولیه و در فرایند توسعه در کشوری در حال توسعه که با سرعت عملیات توسعه انجام می شود، دچار مشکل است.

[2] - فرهنگ و آموزش عالی در اینجا طبیعی است که بارها تغییر کرده باشد و در نهایت میراث فرهنگی باید باشد که انشاء الله چنین است.

[3] - بازهم احتمالاً به میراث فرهنگی تغییر کرده است.


* عضو هیات موسس و هیات مدیره جامعه باستان شناسی ایران



اطلاعیه جامعه با ستان شناسی ایران در مورد زلزله آذربایجان 

بنام خداوند جان و خرد

پیشگیری فرهنگی از فاجعه طبیعی زلزله

هم میهنان فرهیخته و فرهنگ مند، فاجعه طبیعی زلزله در استان آذربایجان شرقی جان صدها تن از انسان های بیگناه را گرفت. فاجعه طبیعی زلزله، پیش بینی و در نتیجه پیش گیری ناپذیراست. آنچه پیش بینی و پیشگیری پذیر است عوارض پس از آن است. به حداقل رساندن تعداد تلفات از طریق سرعت عمل، اطلاع رسانی دقیق و مدیریت بحران، حداقلی است که در این مورد از دولت و سازمان های مسئول انتظار می رود.

فاجعه طبیعی در همه دنیا اتفاق می افتد آنچه به مثابه آزمونی برای ما و شما محسوب می شود، اضافه بر همیاری و کمک به موقع، ابراز همدردی و البته رفتاری عقلائی. مدیریت از طریق سیستمهای هدفمند در راستای مدیریت بحران و اتخاذ رویکردی تخصصی و بهره وری بهینه از کمکهای ملی و جهانی است. فاجعه طبیعی زلزله براساس پژوهش های انجام شده با رویکردی انسان شناختی و باستان شناختی زمینه و بستری برای فراگیر شدن فاجعه از صورت فاجعه ای طبیعی به فاجعه ای فرهنگی را فراهم می کند. الگوهای استخراج شده براساس پژوهشی بلند مدت که پس از زلزله بم در این شهرستان بوسیله برخی اعضای جامعه انجام شد، نشان می دهد که جابجایی جمعیت با مقصد زادگاه ساکنان شهرها بسوی روستاها از موارد پیش بینی پذیر و قابل مدیریت کردن و به حداقل رساندن تلفات و صدمات پس از بحران است. همچنین گردآوری اطلاعات در پژوهش پیش گفته بطور تعمیم پذیری در مورد ساختار های معماری نشان داد که معماری سنتی رایج در بخش های مختلف ایران زمین چه در شهرها و چه در روستاها تلفات بیشتری به بار می آورند. همان پژوهش نشان داد که به سبب استحکام کمتر و تراکم بالاتر ساختار های معماری نواحی محروم نشین و طبقات اقتصادی – اجتماعی پایین بیش از نواحی و محله های سکونت طبقات بالا تلفات جانی می دهند. فاجعه طبیعی زلزله و بحران پس از آن از منظری انسان شناختی – باستان شناختی الگوهای رفتاری نسبتا مشخصی دارد. الگوهایی فرهنگی که برای مدیریت بحران کاربردی هستند.

باستان شناسی اضافه بر پژوهش در مورد فرهنگ ها و تمدن های گذشته و بقایا و بافت های آن، نسبت به انسان معاصر و دردها و بحران هایش متعهد است. در همین راستا یکی از راهکارها، استخراج الگوها و مدل هایی کاربردی است که می تواند کمک رسانی موثر را پشتیبانی کند و بیشترین انطباق را با مولفه های فرهنگ بومی داشته باشد. این درحالی است که خصیصه های کلی انسانی را  در راهکارهای انسان دوستانه در نظر گرفته و مدیریت می کند.

مهین عزیزمان ایران به سبب واقع شدن در نوار زلزله زمینه ای برای فاجعه طبیعی زلزله دارد. فاجعه ای که تکرار می شود، دیروز در جنوب شرق، امروز در شمال غرب و فردا معلوم نیست در کجا؟. حال که چنین است اتخاذ رویکردی پژوهشی نسبت به این فجایع طبیعی و بحران های پس از آن برای به حداقل رساندن تلفات جانی و مالی پس از آن ضروری است.

جامعه باستان شناسی ایران ضمن تسلیت صمیمانه به بازماندگان فاجعه طبیعی اخیر در استان آذربایجان شرقی براساس یک مورد تجربه موفق(پژوهش بم) و فراهم نمودن زیرساخت ها و اطلاعات اساسی برای پژوهشی انسان شناختی – باستان شناسی در مناطق زلزله زده اعلام امادگی می نماید. حاصل این قبیل پژوهش ها الگوها و مدل های کاربردی با رویکردی فرهنگی و انسان دوستانه برای مدیریت بحران و به حداقل رساندن صدمات و تلفات پس از فاجعه طبیعی زلزله است. امید است زمینه لازم برای گردآوری اطلاعات با هماهنگی نهادهای مردمی و مردم نهاد همچنین با پشتیبانی مالی و موسسه های داوطلب و خیریه البته با کمک نیروهای متخصص جامعه باستان شناسی طی روزهای آینده فراهم شود.

تا دست به اتفاق بر هم نزنیم  پایی ز نشاط بر سر غم نزینم

هیئت مدیره جامعه باستان شناسی ایران 


یادداشت هفته

یادداشت هفته شماره 18، پنج شنبه 25 خرداد ماه 1391

نقدی بر ثبت آثار تاریخی ایران در فهرست میراث جهانی

مهرنوش سروش*

افزایش آگاهی در سطح جهانی دربارۀ اهمیت میراث جهانی و طبیعی ملل مختلف،‌ نه تنها برای خود آن ملل که برای تمامی بشریت، سبب تدوین و تصویب کنوانسیون ۱۹۷۲ یونسکو برای ثبت میراث جهانی فرهنگی و طبیعی شد. روح این کنوانسیون، باوری است جهانی بر ارزش‌های تجدید‌ناپذیر و منحصر به فرد آثاری که در این فهرست ثبت می‌شوند و عزمی و میثاقی،‌ از سوی کشورهای متعهد بر به‌کارگیری هرآنچه در توان دارند برای شناسایی، حفاظت و معرفی هرچه بیشتر آثار و محوطه‌های طبیعی و تاریخی ثبت‌شده. در مقابل این عزم و تعهد، همۀ کشورهای عضو این پیمان، برمبنای این باور که میراث‌های فرهنگی و طبیعی مرز نمی‌شناسند و سرمایۀ آیندۀ بشریت هستند، توافق دارند که یکدیگر را در فائق آمدن بر مشکلات و محدودیت‌های حفظ و حراست از این آثار حمایت کنند (http://whc.unesco.org/en/conventiontext).

با توجه به نقش فعّال ایران در شکل‌گیری کمیتۀ میراث جهانی، اولین اجلاس بین‌المللی این کمیته، در سال 1977 به ریاست یک ایرانی، دکتر فیروز باقرزاده،‌ رئیس وقت مرکز باستان‌شناسی ایران، برگزار شد. با این حال، در پی ثبت سه اثرِ میدان نقش‌جهان،‌ چغازنبیل و پرسپولیس از سوی ایران در فهرست آثار جهانی در سال ۱۹۷۹، تا ثبت اثری دیگر از ایران بیست‌ و چهار سال وقفه افتاد. پس از این فاصله، در سال ۲۰۰۳ تخت سلیمان از سوی ایران در فهرست آثار جهانی قرار گرفت و از آن تاریخ تاکنون، به ازای هر سال، یک اثر یا محوطۀ‌ تاریخی از سوی ایران در این فهرست به ثبت رسیده‌است. توجه دوبارۀ کارشناسان میراث فرهنگی و مسئولان کشوری به ثبت جهانی امیدِ نگرشی نو را در ایران، به اهمیت شناخت و حفاظت میراث جهانی، به دنبال داشت،‌ به ویژه از این نظر که ثبت در فهرست جهانی گامی تکمیلی در ادامۀ‌ تلاش کشورها برای حفظ میراث ملی‌شان محسوب می‌شود. در قبال ثبت آثارِ با اهمیت ویژه در فهرست میراث جهانی، کشورهای ثبت‌کننده متعهد می‌شوند که اقدامات لازم را برای صیانت از میراث ملی‌شان را با جدیت پی‌گیرند. (منبع بالا)

مسائل و بحران‌های متعدد و روزافزونی که دامنگیر حوزۀ‌ حفاظت میراث فرهنگیِ ملی و جهانی ایران است، پرسش‌های متعددی را برمی‌انگیزد، از جمله: آیا اصرار و تلاش برای ثبت آثار بیشتر از ایران در فهرست جهانی موضوعیتی دارد یا خیر؟ آیا ثبت شدن در فهرست آثار جهانی،‌ شرایط مساعدتری برای صیانت از این آثار و محوطه‌ها، و پیرو آن،‌ برای مجموعۀ‌ میراث فرهنگی ایران ایجاد کرده‌است؟ این یادداشت کوتاه مجال پاسخی همه‌جانبه و کامل به چنین سؤالاتی نیست. اما می‌توان با نظر به برخی از روندهای اخیر در حوزۀ مدیریت آثار و محوطه‌های تاریخی‌ و مقایسۀ آنها با آنچه هدف و مبنای کنوانسیون ۱۹۷۲ بوده‌است،‌ سمت و سوی پاسخ احتمالی را معلوم کرد:

همان‌طور که در ابتدای این یادداشت توضیح داده شد، کنوانسیون ۱۹۷۲ فرض می‌کند که کشورهای عضو به هنگام ثبت آثار تاریخی و طبیعی خویش در فهرست میراث جهانی، بر اهمیت منحصر به فردِ این میراث واقف‌اند و به این ترتیب، با ثبت اثر یا محوطه متعهد می‌شوند که متناسب با این اهمیت،‌ حساسیت بیشتری در شناخت، حفاظت و معرفی این میراث نشان دهند و به ازای جدیت و اهتمام خویش،‌ از هم‌فکری و کمک جامعۀ جهانی هم در مواجهه با پیچیدگی‌ها و دشواری‌‌های حفاظت بهره‌مند می‌شوند.

یکی از محوطه‌های کم‌‌نظیر ایران که در سال ۲۰۰۹ در فهرست میراث جهانی ثبت شد، مجموعۀ‌ تاریخی آبی شوشتر است. (http://whc.unesco.org/en/list/1315) گزارش‌ ارائه شده برای مستندسازی و ثبت محوطه، تاریخ پایه‌گذاری آن را به دورۀ‌ هخامنشی نسبت داده است. اخبار و گزارش‌های دیگر به کرات از ساخت این آثار در دوره‌ ساسانی سخن گفته‌اند. براساس یافته‌های مطالعات تاریخی و باستان‌شناختی‌ای که در دشت میانآب صورت گرفته‌است، روشن است که شوشتر و چشم‌انداز تاریخی-فرهنگی آن قدمتی هزاران ساله دارد. اما واقعیت این است که سابقۀ محوطه‌های عظیم و شگفت‌انگیز آبی شوشتر، از جمله زمان ساخت هر یک از این آثار و تاریخ تحولات شکلی و کارکردی آنها، روابط کارکردی آثار با یکدیگر و در ارتباط با شهر شوشتر و دشت میانآب  هنوز بر ما پنهان مانده و چشم‌ به راه مطالعات و کاوش‌های آینده است. با این حال، فارغ از اینکه اولین این آثار را داریوش هخامنشی ساخته باشد یا انوشیروان ساسانی یا پادشاه کم نام ‌و نشان دیگری در این میان، اهمیت شوشتر و سازه‌های آبی آن در آن است که مثالی کم‌نظیر از سنت‌های تاریخی و فرهنگی این سرزمین و تداوم آنها در رابطۀ پیچیده، ظریف و پایدار انسان با آب است. شوشتر و سازه‌های آبی آن، موزۀ زندۀ آب در سرزمین خشک ایران است که معماهای بسیارش هنوز بر ما گشوده نشده‌است. ثبت جهانی این محوطه‌ها در سال ۲۰۰۹ این امید را به وجود آورد که باور ایران به این ظرایف، زمینه‌ساز شناخت و حفاظت و معرفی بهتر آثار تاریخی این مجموعه خواهد بود.

اینکه شوشتر موزۀ‌ زندۀ‌ آب است، سخنی از روی مجاز نیست. بسیاری از آثار آبی شوشتر، هنوز در زندگی روزمرۀ‌ مردم شوشتر نقشی جدی دارند. مردم شوشتر هر روز از روی این پل‌ها می‌گذرند و سدها و بندهای شوشتر هنوز نقشی مهم در تنظیم و توزیع آب مورد نیاز شوشتر و دشت میانآب دارند. یکی از مهم‌ترین اهداف حفاظتی در حوزۀ‌ میراث فرهنگی حیات دوباره بخشیدن به آثار تاریخی و تنیدن آنها در زندگی روزمرۀ‌ جامعه است. آثار تاریخی آبی شوشتر این مزیت فوق‌العاده را دارند که هرگز از زندگی مردم جدا نشده‌اند. اما این حسن، بر پیچیدگی‌های حفاظتی محوطه‌های آبی تاریخی شوشتر افزوده است. عبور و مرور وسایل نقلیه، تجاوز ساخت و سازهای جدید به حریم آثار، زباله‌ و فاضلاب شهری در محوطه‌ها و در آب رودخانه و آبراهه‌ها، و کم‌شدن آب رودخانۀ کارون به دلیل ساخت سدهای بالادست، آسیب‌های بسیاری به آثار وارد کرده است، به طوری که هرروز بخش دیگری از این آثار در معرض تخریب قرار می‌گیرد. بدیهی است که فایق آمدن بر این مشکلات و مدیریت موفق این محوطه‌ها نیازمند عزم ملی و هم‌فکری و مشارکت ملی و جهانی است و به همین دلیل،‌ علی‌الاصول ثبت این محوطه در فهرست میراث جهانی اقدامی بسیار به موقع و به‌جا بود. سؤال اینجاست که آیا این ثبت‌شدن بهره‌ای برای شهر تاریخی شوشتر و محوطه‌های آبی آن به دنبال داشته است؟

در بهمن‌ماه سال ۱۳۸۹ پل‌بند گرگر، که سال‌ها پیش می‌بایست از نقش سنگینی که در ترافیک سوارۀ‌ شهر شوشتر داشت معاف می‌شد، فروریخت. از آنجا که هرگز در برنامۀ مدیریت شهری و منطقه‌ای شوشتر جایگزینی برای این پل دیده نشده بود، راه حل فوری اول، تجاوز به حریم اثر و ایجاد پلی شناور در حریم محوطۀ‌ تاریخی بود و راه حل ثانوی مرمت پل گرگر برای عبور دوبارۀ‌ سواره از روی آن. طرح مرمتِ تصویب‌شده برای پل‌بند گرگر، که مورد انتقاد کارشناسان و دوست‌داران میراث فرهنگی قرار گرفته‌است، بناست با تزریق بتن در درون پل تاریخی تا روی شالوده و با پوشاندن رویۀ‌ پل زیر لایه‌ای از بتن مسلح، آن را به اندازه‌ای مقاوم کند که بتواند دوباره مسیر تردد سواره باشد. به بیان ساده‌تر، طرح مرمت بناست پل تاریخی را که حتی هنوز قدمت آن بر ما معلوم نیست زیر جعبه‌ای از بتن مسلح مدفون کند. طرح مرمت و اجرای آن را سازمان گنجینۀ آب، وابسته به وزارت نیرو برعهده گرفته است و دفتر فنی میراث فرهنگی نیز آن را تأیید کرده‌است و اجرای آن قریب‌الوقوع به نظر می‌رسد.

 آنچه مسلم است این طرح مرمت، با تمام اصول اولیۀ‌ مرمت و استاندارهای حفاظت مغایر است و حتی در مورد آثاری با اهمیت تاریخی‌ای بسیار کمتر از محوطه‌های آبی شوشتر نیز طرحی مردود محسوب می‌شود. بدین ترتیب، می‌توان به سؤالی که در آغاز این یادداشت مطرح شد بازگشت و پرسید که آیا هشت سال اصرار روزافزون بر ثبت آثار ایران در فهرست میراث جهانی اثری در درک بدنۀ کارشناسی و مدیریتی میراث فرهنگی ایران از اهمیت این آثار و تعهد آنان بر حفاظت اصولی از میراث ملی ایران و میراث جهانی بشریت داشته‌است یا خیر؟

 حتی در مجال کوتاه این یادداشت می‌توان مغایرت‌هایی اساسی میان وضعیت این محوطه-که مصداق شرایط حاکم بر دیگر آثار ثبت جهانی ایران است- با آنچه کنوانسیون ۱۹۷۲ یونسکو فرض و تأکید کرده‌است، دید:

به نظر نمی‌رسد مسئولان و کارشناسان ذیربط، توجه ویژه‌ای به لزوم «شناسایی و فهم ارزش‌های تاریخی و فرهنگی» آثار ثبت جهانی داشته‌اند. طرح مرمتی یادشده، اصالت و تمامیت پل‌بند گرگر و تمامی ساختارهای وابسته به آن را، که بسیاری از آنها در زیرزمین پنهانند، به شکل اساسی خدشه‌دار و امکان فهم تاریخ این محوطه را بسیار محدود می‌کند و چه بسا به‌کلی از بین می‌برد.

به نظر نمی‌رسد اقدامات انجام شده برای مدیریت محوطه‌های آبی تاریخی شوشتر و به خصوص بحران اخیر تأییدی بر درک کارشناسی و مدیریتی از «اهمیت منحصر به فرد و جهانی» مجموعه و محوطه‌ها و آثار وابسته باشد. دست کم به نظر نمی‌رسد اصرار بر عبور ترافیک شهری از پلی که بنا بر ادعای گزارش ایران برای مستندسازی اثر،‌ احتمالاً‌ هزارها سال قدمت دارد و سپس تصویب طرح مرمتی‌ای که چنین پلی و تمامی ساختارهای پیچیدۀ‌ آشکار و پنهان وابسته به آن را در زیر لایه‌های بتن دفن کند، تناسبی با جایگاه و ارزش‌های تاریخی-فرهنگی ملی و جهانی اثر داشته باشد.

به نظر نمی‌رسد فرآیند مواجهه با مشکلات مدیریتی و حفاظتی محوطۀ‌ آبشارها و پل‌‌بند گرگر در فضای کارشناسی شفافی،‌ در سطح ملی یا سطح جهانی، صورت گرفته باشد. آنچه از این طرح و دلایل تصویب آن می‌دانیم همه از گزارش‌ها و خبرها و مصاحبه‌های جسته و گریخته‌ای بیرون آمده‌است که در حواشی این طرح و پس از تصویب آن در رسانه‌های عمومی منعکس شده‌است. کشورهای عضو کنوانسیون میراث جهانی متعهد می‌شوند که با ارائۀ‌ گزارش‌های کارشناسی ادواری از نحوۀ‌ مدیریت آثار و محوطه‌های ثبت جهانی خویش به دفتر میراث جهانی یونسکو، این اطمینان را برای خود و برای دیگر اعضا حاصل کنند که همۀ‌ آنچه باید و شاید، در سطح دانش ملی و جهانی و منابع در اختیارشان، برای حفظ اصالت و تمامیت آثار صورت گرفته‌است (http://whc.unesco.org/en/periodicreporting/).

سؤال اینجاست که آیا فرآیند‌های سربسته و شتابزده‌ای که در مدیریت محوطه‌های شوشتر و به ویژه برای حل بحران گرگر در جریان‌ بوده‌است توجهی به ضرورت و تعهد ایران برای استفاده از ظرفیت‌های کارشناسی ملی و جهانی داشته‌است؟

ثبت آثار در فهرست جهانی کار ساده‌ای نیست و مستلزم فعالیت‌های زیادی برای اثبات اهمیت جهانی آثار و مستندسازی وضعیت حفاظتی آنها است. علاوه بر آن، کشور متعهد شونده باید بتواند موافقیت‌های لازم را در سطوح مدیریتی ملی و محلی مربوطه برای پایبندی به الزامات ثبت جهانی جلب و آنها را مستند کند. کشورها باید نشان دهند که واقفند بر اینکه حفاظت از آثار و محوطه‌هایی با اهمیت جهانی منابع و هم‌کاری‌هایی در سطح ملی می‌طلبد نه اقداماتی محلی، مقطعی و موضعی و باید نشان دهند که سازوکار لازم برای مدیریت جامع این آثار را دارند. محوطه‌های آبی تاریخی شوشتر، در سطح یک شهر پراکنده‌اند و حل مشکلات مدیریت آنها مستلزم «نگاه» و «عمل» مدیریتی در مقیاس طرح جامع و طرح‌های تفصیلی است. مشکلات محوطه‌های تاریخی آبی شوشتر حل‌نشدنی نیست، اما نمی‌توان انتظار داشت که در مقیاس کلان، طرح‌ جامع شهر شوشتر مرکز تاریخی شهر را کماکان میان دو قطب توسعۀ فزاینده در شرق و غرب شهر بفشارد و مرکز تاریخی را به فلکه‌ای برای تردد شهری تبدیل کند و در مقیاس عملی و خرد، بشود بحران پل‌بند گرگر را با راه‌حلی که هم آسایش و شادی مردم شوشتر و هم تمامیت و اصالت آثار تاریخی را به دنبال داشته باشد خاتمه داد. 

مدیریت میراث فرهنگی در ایران هرگز بی‌مشکل نبوده‌است. اما به نظر می‌رسد شرایط مأیوس‌کننده و بغرنج امروز کم‌سابقه باشد. مشکلات مدیریتی میراث فرهنگی امروز ایران، از دو مشکل سنتی کمبود قدرت اجرایی برای پیاده‌سازی و پیگیری مصوبات قانونی از یک‌سو و کمبود بودجۀ متناسب با حجم آثار تاریخی ایران و نیازهای مدیریتی آنها از سوی دیگر بسیار فراتر است. انحلال قلب تپندۀ سازمان میراث فرهنگی، پژوهشکدۀ باستان‌شناسی، و پراکنده‌ و بیکارشدن باستان‌شناسان فعال زنگ خطری جدی بود. این روند چندی است به زیر سؤال رفتن علت وجودی سازمان میراث فرهنگی منتهی شده‌است. در پی احکام متعدد دیوان عدالت اداری، نظر کارشناسی سازمان میراث فرهنگی در مورد ارزش تاریخی آثار ثبت ملی نقض شده و آثار متعددی از فهرست ثبت خارج شده‌اند. بدیهی است که مراجعات مالکین آثار تاریخی به دیوان عدالت اداری معمولاً‌ زمانی است که بنای تخریب اثر تاریخی را دارند و با ممانعت سازمان میراث فرهنگی روبرو هستند. آثار خارج شده از فهرست ثبت ملی، که بسیاری از آنها از بناهای بسیار با ارزش تاریخ معاصر و متأخر ایران بوده‌اند، یکی پس از دیگری تخریب شده‌اند. سؤال اینجاست که با تفاصیلی که از مبانی و انتظارات از ثبت جهانی داده شد، آیا وضعیت بحرانی مدیریت میراث فرهنگی ایران چشم‌اندازی امیدوارکننده برای ثبت آثار بیشتر پیش رو می‌گستراند؟ متأسفانه به نظر می‌رسد وجهۀ ثبت آثار بیشتر در فهرست میراث جهانی، نظر دست‌اندرکاران را از فلسفۀ‌ وجودی ثبت منحرف کرده‌است.  با شرایطی که بر محوطه‌های ثبت جهانی ما حاکم است و شمه‌ای از آن در شرح وضعیت پل‌بند گرگر و محوطه‌های تاریخی آبی شوشتر گزارش شد، سؤال اینجاست که آیا ثبت بیشتر و بیشتر آثار در عینِ بی‌توجهی مسؤولان ذی‌ربط به (یا ناتوانی آنها در) رعایت تعهدات و الزامات پیامد آن، سبب عادی شدن وضعیت بحرانی میراث فرهنگی، حتی در سطح آثار و محوطه‌های میراث جهانی نخواهد بود و اثری عکس آنچه در روح کنوانسیون ۱۹۷۲ بوده‌است به دنبال نخواهد داشت؟ آیا نباید سازمان جهانی یونسکو شرایط ایران را برای مدیریت محوطه‌های تاریخی ثبت جهانیش دوباره ارزیابی کند؟

 

*عضو جامعۀ باستان­شناسی ایران

دانشجوی دکترای مطالعات جهان کهن، دانشگاه نیویورک

Should Iran nominate more World Heritage sites?

Mehrnoush Soroush


The UNESCO Convention Concerning The Protection of The World Cultural and Natural Heritage (adopted 1972) is based on a belief that damage to any item of cultural or natural heritage constitutes a harmful impoverishment of the heritage of all the nations of the world, no matter to what people it belongs. The Convention also considers that the preservation of this heritage at the national level often remains incomplete, given the scale of problems and the insufficiency of resources of all kinds, in particular economic and technological circumstances. Therefore, the state parties are encouraged to nominate parts of their cultural and natural heritage which they consider as outstanding and in need of protection at a higher level as part of the world heritage of mankind. The nomination of a World Heritage (WH) site/monument is a prestigious accomplishment for a state party and means that the significance of that heritage is appreciated first at the national level. It should also mean that the state party wishes a higher level of appreciation of these values, of understanding of that heritage, and of protection of it by asking for recognition of the property as part of the heritage of mankind (http://whc.unesco.org/en/conventiontext).

In 1979, Iran nominated its first three WH sites. In 2003, after an interlude of twenty four years, the re-emergence of an interest in additional listings from Iran was regarded as a new wave of appreciation of and determination for preservation of the country's rich, yet threatened cultural heritage. This article suggests that in fact the process of listing seems to have been regarded by Iranian authorities merely as a badge of prestige on their managerial résumé, and has in fact had little impact on the protection of those sites, not to mention Iran's national heritage.

In 2011, the Gargar Bridge, an apparently solid part of Shushtar Historical Hydraulic System (SHHS), inscribed on WH list in 2009, collapsed. Since the introduction of motor vehicle into the city of Shushtar, this bridge had connected the first and most congested street of the old city to the other side of the Gargar Canal (laying on the eastern fringe of the city) and to the neighboring villages and cities. The fact that the through traffic should have been diverted from this bridge had been known and discussed, both at the national level and in the documents submitted to the WH Committee. The delay caused the collapse which fortunately involved no loss of life. The first, short term solution undertaken by Iranian authorities was the erection of a temporary bridge in the perimeter of the WH property, which was objected to by WH committee. The ultimate solution seems even more problematic; the Gargar Bridge is now endangered by a restoration plan which intends to bury the old bridge into a box of reinforced concrete so that the passage of traffic over the bridge can be resumed. This restoration plan is only one example of several threats to the authenticity and integrity of Iran's WH sites which raises several questions about raison d'être of nomination of such sites and monuments. The decision making process which led to this restoration plan has been undertaken in a black-box with rumor serving as the only means for cultural heritage experts and supporters to discern what the ultimate fate of the Gargar Bridge will be. This problem and similar situations around the country contrasts clearly with the WH Convention's concern that the significance of nominated sites should be first appreciated at the national level and that state parties are expected to utilize all human (and economic) sources at their disposal within the country. Where necessary, the state parties are encouraged to ask for the technological and scientific assistance of the WH committee and other state parties.

The management of cultural heritage in Iran has never been smooth and unproblematic. Nonetheless, the scale and nature of problems witnessed in recent years has been unprecedented. The plan of decentralization of the Cultural Heritage Organization was exercised through downsizing of the Iranian Center for Archaeological Research to a managerial body and has resulted in the deactivation of members and cessation of archaeological research. In addition, in recent years, the owners of the properties listed as national heritage have been allowed to ask for revisiting of the inscription, and to withdraw their properties from the national list. These acts have, in almost all cases, been followed by the destruction of the properties announced as deprived of historical values by court's judgment. When  raison d'être of the Iranian national cultural heritage organization,  that is its eligibility to nominate and protect Iran's national cultural heritage, is now severely challenged, and with  increasing threat of mismanagement on the Iranian WH sites, one must ask whether additional nominations would bring along any results except a prestige for managerial resume of the involved authorities. One may wonder whether in the present state of affairs, additional WH nominations from Iran would not simply encourage further mismanagement of cultural heritage and engender a situation where violation of preservation guidelines becomes a norm, and will in turn negatively affect the condition of Iran's national heritage? Should UNIESCO take a comprehensive standpoint vis-à-vis state of preservation of the WH sites in Iran?   


یادداشت هفته شماره 17، جمعه 19 خرداد ماه 1391

هر دم از این باغ بری می­رسد....

حامد وحدتی نسب*

دیر زمانی است که اهالی باستان­شناسی عادت کرده­اند که هر هفتۀ خود را با خبری تلخ آغاز کنند. گاه هفته، با خبری از تخریب آثار باستانی شروع شده و گاه با انحلال نهادها و مثله کردنشان، گاه با به حراج گذاردن آثار باستانی، در فلان جزیره و زمانی هم که خبری از بیرون نباشد با تاختن به یکدیگر و زیر پانهادن حرمت­ها مواجه هستیم. این بار خبر به نوعی دردناک­تر و ریشه­ای­تر است: دانشگاه بوعلی همدان در راستای طرح تفکیک جنسیتی دانشگاه­ها، از سال آموزشی آینده، دیگر پذیرای دانشجویان دختر در رشتۀ باستان­شناسی نخواهد بود!

متاسفانه شنیده­ها حاکی از صحت این خبر است و تاکنون رایزنی­های مسئولین گروۀ باستان­شناسی دانشگاۀ بوعلی راه به جایی نبرده است. احتمالا این طرح نیز همچون بسیاری از طرحهای دیگری که یک شبه به ذهن مسوولی در فلان وزارت خانه خطور نموده، فاقد هرگونه کار کارشناسی بوده است؛ چرا که یکی از دلایل آن­ را عدم توانایی کلنگ­زنی توسط دختران عنوان نموده­اند! (مذاکره حضوری نگارنده با مقامات دانشگاه بوعلی).

اینکه چرا هر طرح نویی در دولت، نخستین آزمایش شوندگانش اصحاب میراث فرهنگی و به خصوص باستان­شناسان هستند، خود مجالی جداگانه را برای بحث می­طلبد، اما نتیجه این برنامه به اصطلاح تفکیک جنسیتی به مثابه محروم کردن نیمی از جامعۀ انسانی ایران، از ادامه تحصیل در رشته مورد دلخواهشان است. این پدیده در مغایرت آشکار با نص قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران است که تصریح دارد افراد آزادند تا در هر شغل دلخواه، به کار مشغول گردند، مادامی که این مشاغل مضر به حال منافع ملی کشور نباشد. این در حالی است که در هیچکدام از بندها و تبصره­های قانون اساسی سخنی از جنسیت افراد برای سنجش تواناییشان به میان نرفته است.

اگر دغدغه مسوولین ذیربط اشباع شدن بازار کار باستان­شناسان بوده، شایسته­تر این بود که میزان ظرفیت پذیرش را به طور مساوی میان دختران و پسران کاهش می­دادند و یا از تاسیس ده­ها مرکز آموزشی باستان­شناسی که در گوشه و کنار این مملکت بدون داشتن کمترین امکانات علمی و عملی ابتدایی سبز می­شوند، جلوگیری می­نمودند. نگاه غیرکارشناسی مسوول محترمی که نگران کلنگ­زنی دختران است به وضوح نشان از این دارد که چه فاصله عظیمی میان حرفۀ باستان­شناسی و جامعه پیرامونش به وجود آمده که ایشان نمی­دانند، امروزه به سبب محدویت بودجه و فشار­های جانبی از جمله انتقال بخش­های اجرایی از تهران  به طور عمومی باستان­شناسان اعم از زن و مرد، کمتر مجالی برای پژوهش و کلنگ زدن می­یابند. صرفنظر از مغایرت این طرح با قانون اساسی که ذکر آن در بالا رفت، برخی فعالیت­های باستان­شناسی میدانی، تنها در سایه مشارکت خانم­ها می­توانند جامع عمل به خود بپوشانند. تجارب میدانی نگارنده، حاکی از این است که دختران در کارهایی همچون به روز رسانی بانک داده­ها، جداسازی داده های ریز در شناورسازی، شناور سازی، گیاه باستان­شناسی، جانور باستان­شناسی و ... از ریزبینی، دقت و تبحری به مراتب بالاتر از آقایان برخوردارند (شاهد این مدعی همین بس که تعداد انگشت شمار گیاه باستان­شناس و جانور باستان­شناس ایرانی همگی از بانوان هستند). در کنار این مسئله نبایستی این نکته را نیز از نظر دور داشت که حضور خانم­های باستان­شناس در مراکز آموزشی دانشگاهی نقش موثری در تربیت و آموزش نسل جوان باستان­شناسان امروز ایران داشته است. اگر نبود برخی ملاحظات تاریخی مردسالارانه در جامعه ایران، بی­شک امروز تعداد اساتید خانم در گروه­های باستان­شناسی می­توانست چندین برابر باشد.

پیشنهاد: باستان­شناسان در اکثر رویکرد­های این رشته تفسیر کننده­گان بی­طرف و خاموش هستند. آیا طرح تفکیک جنسیتی موجب نقصان در تفسیرها و برداشت­ها از مواد فرهنگی و چشم انداز­های باستانی نخواهد شد؟ از دیدی تخصصی هم تا به امروز بیشتر تفسیرها­ی ارائه شده دربارۀ بقایای مادّی گذشته، مرد محورانه بوده است. اکنون به جای پرداختن به این مشکل تخصصی، با حذف بانوان باستان­شناس، از دیدی تخصصی به مشکل دامن زده می­شود. ناگفته پیداست که از منظری انسان­شناختی، فراتر از جنسیت و تفکیک­های مربوط به آن می­توان به پژوهش­ پرداخت. اما آنگاه که تخصص باستان­شناسان به عرصه می­آید، جنسیت و تفاوت جنسی مرد و زن در برداشت­ها و تفسیر­هایشان واقعیتی انکار ناپذیر است. متناسب با تاریخچه پژوهش­های باستان­شناسی، از قضا میدان دادن به بانوان توجیه تخصصی بیشتری دارد تا تفکیک جنسیتی!

متاسفانه روند وقایع در چند ساله اخیر نشان از این دارد که این موضوع آخرین برگ از مصایب جامعه باستان شناسی نبوده و نخواهد بود. پرسش این است که وقت آن نرسیده که تا کمی یکدیگر را دریابیم؟ زمان برای واکاوی مشکلات کهن مابین باستان شناسان همیشه خواهد بود، ولی آیا این روزها که در بی بنیاد ترین و جدا افتاده ترین زمانهای باستان شناسی ایران به سر می بریم، زمانی مناسب برای حل معضلات شخصی ما است؟

ایرانیان همواره نشان داده اند که تبحری مثال زدنی در برون رفت از سخت ترین شرایط را دارا هستند، بی شک بار دیگر ایران و ایرانی از این بحران نیز سربلند بیرون خواهد آمد و تاریخ گواه این مدعی است.

 

*عضو هیات مدیره جامعه باستان شناسی ایران

**طرح از سپیده مازیار

***نگارنده از آقای دکتر عمران گاراژیان بخاطر ارائه پیشنهاداتی در این یادداشت تشکر می نماید.


یادداشت هفته شماره 16، شنبه 13 خرداد 1391


کاخِ سنگِ سیاه و میراثِ منفیِ ما

میراثِ منفی(Negative heritage)  توسطLynn Meskell  به بحث گذاشته شده است. وی به رفتارهای چندجانبه روی میراث فرهنگی مانند پافشاری افراطی بر روی آثار یا در حالت معکوس به فراموشی سپردن آن­ها و مطالعه رفتارهای ناشی از مسائل سیاسی و مذهبی و... بر آثار ­پرداخته است. زدودن یادبودهای فرهنگی و از بین بردن بخشی از گذشته خود، ارتباط جدایی ناپذیری با هویت کنونی دارد. در واقع تخریب میراث فرهنگی و میراث زنده می­تواند تا حد یک جرم، ناپسند خوانده شود و تأثیرات خود را تا چندین نسل برجای می­گذارد.

مجموعه کاخ­های شهرستان برازجان در استان بوشهر، از آثار با ارزش دورۀ هخامنشی است. شناسایی و کاوش سه کاخ چرخاب، بردک سیاه و سنگ سیاه به دوران پهلوی دوم بازمی­گردد. بررسی­های علی اکبر سرفراز در سال 1350 به شناسایی کاخ سنگ سیاه در 12 کیلومتری شمال غربی برازجان منجر شد. این کاخ در نزدیکی نخلستانی در حوالی روستای جتوط قرار دارد. سپس در سال 1356 احسان (اسماعیل) یغمایی کاخ سنگ سیاه را کاوش نمود. پس از انقلاب اسلامی کاوش­ کاخ­های برازجان نیز مانند سایر فعالیت­های باستان­شناسی متوقف گردید. معماری هرسه کاخ هخامنشی برازجان شباهت بسیاری با آثار معماری پاسارگاد دارد و از این رو به اوایل دورۀ هخامنشی نسبت داده می­شود.

    کاخ سنگ سیاه به ابعاد 41 در 38، نقشه­ای 4 ایوانه دارد. تالار مرکزی کاخ، متشکل از 16 ستون با پایه ستون سه­بخشی (بخش زیرین سیاه رنگ، بخش میانی و زبرین سفید رنگ) با تراش و سطح بسیار صیقلی است که در موارد خاص (برای وصالی) به وسیله بست­های دم چلچله­ای به هم متصل شده­اند. چهار ایوان جانبی در اندازه­های متفاوت، تالار مرکزی را احاطه کرده­اند.


کاخ سنگ سیاه طی کاوش (راست) و پس از اتمام کاوش (چپ)

    در دهه 60 شمسی که دورۀ توقف فعالیت­های باستان­شناسی در پس از انقلاب اسلامی بود، خبر تخریب کاخ سنگ سیاه توسط بومیان به اطلاع کاوشگر محوطه رسید. گویا شخصی از بومیان منطقه به دو روایتِ کشفِ! گنج در زیرِ پایه ستون­های کاخ و انگِ طاغوتی بودنِ کاخ­­های هخامنشی آن را با لودر زیر و رو نمود. البته طبق شنیده­ها یافتن گنج، زیر پایه ستون­ها به احتمال بیشتر، دلیل تخریب بوده است.


وضعیت فعلی کاخ سنگ سیاه پس از تخریب. تاریخ عکس ها 15/2/1391

    زمانی که کاوش کاخ بردک سیاه در سال 1383 از نو آغاز شد و ارتباط باستان­شناسان با بومیان منطقه از سر گرفته شد، داستان تخریب کاخ سنگ سیاه نیز یادآوری گردید. این یادآوری بیشتر شامل حال بومیانی می­شد که در فصل دوم کارگر هیات ما بودند و در فصل اول (پیش از انقلاب) پدر یا بستگانشان در کاخ­­ها به عنوان کارگر فعالیت داشتند. در حقیقت ماجرای کاوش توسط بزرگترها به گوش آنان رسیده بود. در حقیقت امروزه این کاخ نزد بومیان منطقه ناشناخته است و عملاً بسیاری از وجود آن بی­اطلاع­اند.

   زمانی که از اهالی روستا جویای ماجرای تخریب کاخ سنگ سیاه بودم، متوجه شدم داستان تخریب کاخ مانند سایر تخریب­ها عملاً داستانی فراموش­شده است. شاید هم کتمان این واقعیت تلخ از روی شرمساری است؛ سازمان میراث فرهنگی استان بوشهر، در آن زمان شخص خاطی را به دادگاه کشید، اما طی مراحل محاکمه، وی درگذشت و پرونده به تدریج مختومه شد. گویا غرامتی نیز برای وی تعیین نموده بودند اما مشخص نیست ماجرای غرامت صحت داشته است یا نه و اگر صحت داشته، صرف چه چیزی شده است.

    وضعیت کاخ بردک سیاه نیز چندان خوشایند نیست. این کاخ در میان نخلستانی قرار دارد. روند تخریب این کاخ نیز به سرعت هرچه روزافزون در حال انجام است. راجع به پایه­ستون­های رهاشده و دور از بافت، در گوشه کنار استان­های بوشهر و فارس نیز سخن بسیار است. در حقیقت سازمان میراث فرهنگی استان بوشهر در دهۀ گذشته برای سامان بخشیدن به این کاخ­ها تلاش نموده است، به نظر می­رسد این تلاش متناسب با حجم آثار و اهمیت این کاخ ها نیست و شاید حفاظت این آثار تلاشی همه جانبه­تر­ می­طلبد.

     کاخ سنگ سیاه نمونه­ای از میراث فرهنگی کشور ماست که از دید دیگر نمونه­ی بارز میراث منفی می­تواند باشد. میراث فرهنگی ا­ست­ به دلیل ابزار شناخت گذشته و هویت ما و میراث منفی ا­ست به دلیل ابزار سیاست­گذاری­ها و به کرسی نشاندن تفکراتِ هرچند نادرست-  ما. میراث فرهنگی در بافت جامعۀ معاصر همانطور که زمانی در اوج شهرت و ابزاری برای بیان احساسات ملی­گرایانه افراد از آن استفاده تبلیغاتی می­شود، زمانی نیز دستخوش اختلاف عقاید و تغییر تفکرات می­گردد. نمونه مثال زدنی دیگر از میراث منفی، مجسمه بودا در افغانستان است که توسط طالبان تخریب شد. شاید عدم توجه به برخی لایه­ها در کاوش­های تجاری گذشته نیز در این زمرۀ قرار گیرند؛ چراکه عدم وجود اشیای موزه­پسند، عاملی برای کاوش سریع لایه­های نه چندان جذاب بوده است؛ یا در بعد کوچکتر عدم توجه به سفال­های دوران تاریخی به دلیل نازیبایی که نمونه ملموس آن کاوش­های تخت جمشید است. استفاده ابزاری از آثار و اشیاء باستانی برای پرکردن موزه­ها و نادیده گرفتن یا کم توجهی به آثار دیگر و همچنین به کارگیری آثار برای تبلیغات سیاسی، مذهبی، اجتماعی و... می­تواند میراث فرهنگی را به میراث منفی مبدل کند. درحقیقت آثار تاریخی به مثابه دو روی یک سکه هستند. یک روی سکه، جذابیت آن­هاست و روی دیگرش می­تواند نماد تفکرات نژادپرستی، استبدادی و.. باشد. از این رو میراث فرهنگی همواره در معرض آسیب­ هستند. حقیقت امر اینست که ما حق مالکیت و استفاده ابزاری از آثار را نداریم. امید است دست­کم ماجرای تخریب کاخ سنگ سیاه، به سرعت­ از یادها نرود و همواره به عنوان باستان­شناس تلاش کنیم به دور از تعصبات به قضاوت در میراث فرهنگی بپردازیم و به دیگران نیز منتقل نماییم.

زهره زهبری

عضو جامعه باستان شناسی ایران




یادداشت هفته شماره 15، سه شنبه 26 اردیبهشت ماه 1391


همکاری گروهی در جامعۀ باستان­ شناسی ایران

کریم علیزاده*

 بطور کلی تحولات و پیشرفت های علمی در دو عرصه ممکن می­شوند و این دو عرصه هستند که شرایط لازم را برای تحول علمی فراهم می­کنند. اینها عبارتند از: پژوهش­ها و بحث­های علمی. باستان­ شناسی نیز دانشی است که تحولات و پیشرفت­های علمی در آن، حاصل پژوهش­ها و بحث­های علمی است. در کشوری همچون ایران، پژوهش­ها اغلب توسط دولت و نهادهای دولتی (دانشگاه و سازمان میراث فرهنگی) هدایت و حمایت می­شوند. اما جنبۀ دیگر یا عرصۀ دیگر که همان بحث­ها و گفتگوهای علمی است، چندان مورد توجه نبوده یا شرایط مناسب برای این جنبۀ مهم از علم، اغلب در ایران فراهم نیست. همایش­ها، گردهمایی­ ها و سمینارها که بهترین شرایط را برای بحث­ها و گفتگوهای علمی فراهم می­کنند، در ایران عموماً با پشتیبانی مالی نهادهای دولتی همچون دانشگاه­ها و سازمان میراث فرهنگی انجام می­شود که اینان نیز اغلب با تأمین بودجه برای چنین مناسبت­ هایی دست به گریبان هستند. به همین خاطر تعداد و تناوب چنین مناسبت­ هایی در ایران در رابطه با باستان­شناسی بسیار اندک است. گاهی ممکن است در طول دو یا چند سال، حتی یک همایش بزرگ در کشور برگزار نشود. البته اگر بخواهیم به دلایل و عوامل برگزاری این مناسب­ها فکر کنیم، جنبه­ های متعدد و عوامل زیادی را باید در نظر بگیریم که در اینجا موضوع بحث نیست.

 اگر پیشرفت و تحولاتی در باستان­ شناسی ایران وجود داشته یا دارد بیشتر مرهون پژوهش­های علمی (چه بصورت مطالعات میدانی یا کتابخانه ­ای) است. انتشار مقالات و کتاب­های باستان­ شناسی در ایران، بطور کلی به پژوهش­های میدانی متکی است و بحث و گفتگوهای علمی چندان در تولیدات علمی ما نقشی ایفا نمی­ کنند. در حالی­که در دنیای غرب، شاید بخش عمده­ ای از تولیدات علمی برگرفته یا براساس ایده­ هایی است که از دل بحث­های علمی بیرون آمده­ اند، بحث­هایی که در قالب گفتگوهای دو نفره، چند نفره و گروهی با شرکت تعداد زیادی از دانشجویان و اساتید دیده می­شود. در ایران شرایط و عرصه برای انجام بحث علمی اندک است. کلاس­های درس در دانشگاه­ها اغلب با سخنرانی اساتید برگزار و به انجام می­رسند. رابطه و جریان یکطرفۀ اطلاعات وجود دارد که دانشجویان فقط دریافت­ کنندۀ اطلاعات هستند و این رابطه، رابطه­ ای متکی به سلسله مراتب رسمی است. کلاس­هایی که در قالب و به شکل بحث و گفتگو باشند، در نظام آموزشی ما چندان جایگاهی ندارد. همانطور که پیش از این گفتم، همایش­ها و گردهمایی­ های باستان­شناسی نیز بسیار اندک­ اند و از این نظر زمینه و بستر بحث و گفتگوهای علمی چندان فراهم نمی­شود. در اندک مناسبت­ های این­گونه نیز که برگزار می­شود، برنامه ای از پیش اندیشیده شده، برای بحث علمی در نظر گرفته نمی­شود و اگر هم بحث و گفتگویی شکل بگیرد، اغلب بصورت اتفاقی و بی­ برنامه است. بنابراین باستان­شناسی و باستان­شناسان ایرانی از بحث علمی که می­تواند محرک دیگری برای تولید ایده­ ها و اندیشه­ های نو باشد بهره نمی­ برند و از آن محروم هستند.

علاوه بر اینکه سیستم آموزشی در دانشگاه­ها و تعداد بالای همایش و گردهمایی­ها در غرب شرایط لازم و کافی را برای شکل­گیری بحث­های علمی فراهم می­کند، اخیراً فناوری­های نوین نیز به کمک این بسترسازی شتافته­اند. اینترنت و بطور کلی دنیای مجازی نیز در کنار کارکردهای متعدد خود، به تسهیل و فراهم کردن بحث و گفتگوهای علمی نیز شتافته و امروزه اساتید، دانشجویان و پژوهشگران در سراسر دنیا از این ابزار نوین به خوبی بهره می­برند. خوشبختانه این ابزار و فناوری در اختیار ما ایرانیان و بویژه باستان­ شناسان ایرانی هم قرار دارد و بلقوه می­تواند به مهمترین بستر تبادل اندیشه­ ها و همفکری تبدیل شود. باید این ابزار را همچون فرصت و امکانی استثنایی دید که می­توان برای پرکردن خلاهای پیش گفته از آن به خوبی بهره برد که دست کم در ایجاد شرایط تحول و پیشرفت علمی می­تواند نقش بازی کند.

جامعۀ باستان­ شناسی ایران از یک سال و نیم پیش در دنیای مجازی آغاز بکار کرد و به مرور شکل و ساختار خود را پیدا کرد. از شش ماه پیش نیز بخش­های مختلف آن از جمله گروه­های علمی و هیئت مدیره ایجاد شدند و بطور رسمی شروع به کار کردند. یکی از اهداف "جامعه" این بوده و هست که بتواند زمینه­ ها و شرایط هم­فکری، بحث و گفتگوهای علمی و همکاری­های گروهی را در میان باستان­ شناسان ایران و دانشجویان باستان­ شناسی فراهم کند. از آغاز به عنوان یکی از اعضای فعال در هیئت موسس و سپس در هیئت مدیره حضور داشته­ ام و همواره شاهد این بوده­ ام که چالش­ های بسیار جدی در رابطه با همکاری گروهی در دنیای مجازی پیش روی ماست. البته ناهمواری­ها و موانع بسیاری را نیز دیده ­ام که "جامعه" تاکنون پشت سر گذارده است. ولی این مشکلات و موانع همچنان بصورت یک چالش جدی برای "جامعه" باقی است و گویا همچنان با ما خواهد بود. بر این باورم که ما باستان­ شناسان و بطور خاص اعضای "جامعه" از فناوری اینترنت و فضاهای مجازی که در اختیار ماست به خوبی یا بهتر بگویم بطور بایسته و شایسته بهره نمی­ بریم. بر اساس تجربه ­ای که در مدت زمان فعالیتم در "جامعه" کسب کرده ­ام، به نظرم می­رسد که دلایل و شماری عوامل مرتبط و گاهی پیچیده در شکل نگرفتن همکاری­ های گروهی ما در "جامعه" نقش دارند که در زیر به مهمترین آنها و به اختصار اشاره می کنم. اما ضروری است که تاکید کنم که این یادداشت به هیچوجه فرد خاصی را نشانه نگرفته است. روی سخن من در این مطلب جامعۀ باستان­ شناسی ایران و اعضای رسمی آن است و نه اعضای غیررسمی.

اما مشکلات، عوامل و موانعی که در همکاری های گروهی با آنها روبرو هستیم:

1-    گروه اول: از جمله دلایل و عوامل کلی هستند که معمولاً برخی از آنها ناشی از سوتفاهم یا انتظارات نادرست ما هستند.

·          اساساً وارد فعالیت گروهی همچون "جامعه" شده ­ایم برای اینکه عضو شده باشیم و از کسی عقب نمانیم. شاید فکر کرده­ ایم که این عضویت جایی ممکن است مفید واقع شود. به عبارتی، عضو شده­ ایم نه برای فعالیت، فقط برای عضو شدن. عضو شده­ ایم تا در جریان باشیم و اگر مقاله­ای یا خبری منتشر شد، ما نیز دریافت کنیم. برخی از ما نیز عضو شده ­ایم تا نشان دهیم که فعالیت می­کنیم و فعال هستیم. به عبارتی، همین که عضو شده­ ایم خود عین فعالیت است و باید مایۀ فخر سایر اعضا باشد.

·        عضو "جامعه" شده ­ایم با این انتظار که "جامعه" قرار است باستان­شناسی ایران را متحول کند، ساختارهای نادرست را بشکند، طرحی نو درافکند، آیندۀ کاری برای ما ایجاد کند و غیره. این­ها انتظاراتی هستند که نه نادرست، ولی اغلب آرمان گرایانه است و موانع و مشکلات این تحول نیز اغلب نادیده گرفته می شود. "جامعه" کسی نیست که کاری انجام دهد. "جامعه" من، شما و ماها و همۀ اعضا هستیم و اگر اعضای آن کاری نکنند و دست به دست هم ندهند نه فقط "جامعه" بلکه هیچ تشکل یا اجتماع دیگری هم قادر به ایجاد کوچکترین تحول نخواهد بود.

·        برداشت ما از امکانات و توانایی­ های "جامعه" نادرست است. "جامعه" مستقل از دولت است و هیچ منبع مالی یا پشتیبانی لجستیک ندارد. در آینده ممکن است توانمند شود، ولی در حال حاضر تنها و تنها سرمایه و امکانات آن نیروی انسانی و اعضای آن هستند. یا "جامعه" هنوز به ساز­و­کاری دست نیافته که بتواند از نیروهای انسانی خود استفاده کند یا اعضا و همکاران زمان و انرژی خود را از آن دریغ می­کنند. اگر ما به عنوان اعضا و تنها امکانات "جامعه" دقایقی از روز را برای پیشبرد اهداف و برنامه­ های "جامعه" صرف نکنیم و حاضر به این کار نباشیم، چرا "جامعه" باید قادر به انجام کاری باشد؟ نه فقط "جامعه" بلکه هیچ تشکل دیگری نیز با چنین شرایطی قادر به انجام هیچ کاری نخواهد بود و به اهداف خود نخواهد رسید.

·        موقعیت تک تک ما در "جامعه" اساساً موقعیت شغلی ما نیست و منبع درآمد هیچ کدام از اعضا و دست­ اندرکاران هم "جامعه" نیست. به همین خاطر، فعالیت در جامعه یک کار دوم است بی­ هیچ چشم داشت مالی یا موقعیت شغلی. نمی­توان انتظار داشت که اعضا و دست­ اندرکاران آن تمامی وقت و انرژی خود را در "جامعه" بگذرانند و برای آن صرف کنند. بنابراین، روند فعالیت­های "جامعه" بطور طبیعی کند خواهد بود و انتظارات ما باید این فاکتور مهم را در نظر بگیرد.

·        تک تک ما در "جامعه" به انتظار این هستیم که کسی کاری انجام دهد. غافل از اینکه دیگران نیز دقیقاً همین انتظار را دارند. منتظریم که کسی پیدا شود و همه چیز را متحول کند، منتظریم که یک نفر از خودگذشته پیدا شود و کارها را پیش ببرد. دست کم منتظریم که رئیس یا اعضای هیئت مدیره کارهای بزرگی انجام دهند. اگر همه یا اکثر اعضا چنین انتظاراتی داشته باشند، طبیعی است که "جامعه" به اهداف و برنامه­ های خود نخواهد رسید.

·        برخی از ما از "جامعه" انتظارات خاصی داریم که باید برآورده کند. این انتظارات گاهی نمایشگر علاقه­ های فردی و شخصی ما هستند و الزاماً آنها را نمی­توان به یک مجموعه تحمیل کرد. بطور مثال انتظار داشته ­ایم که "جامعه" فلان نهاد دولتی را به راحتی نقد کند و زیرسوال ببرد، انتظار داشته­ ایم که در زمینه ­های خاصی ساختارشکنی کند، انتظار داشته ایم که فلان مسائل یا فلان گروه­ها را مورد تأیید قرار دهد یا تخطئه کند و بسیاری انتظارات دیگر. به راحتی فراموش می­کنیم که "جامعه" متشکل از اعضایی است که دیدگاه­های مختلف و گاهی متضاد دارند. اگر قبول داشته باشیم که برآیند نهایی تصمیمات در "جامعه" باید حاصل اجماع نظر باشد یا نتیجه از یک روند دمکراتیک بیرون بیاید، طبیعی است که "جامعه" به انتظارات برخی از ماها پاسخگو نباشد. اگر بخواهیم به شعارهای خود پایبند باشیم (از جمله دمکراتیک بودن، مستقل بودن و تکثر و تنوع آرا) باید بپذیریم که گاهی انتظارات خاص ما برآورده نشود و این اشکال از "جامعه" نیست.

2-    گروه دوم از دلایل و عوامل به گرایش و تمایل کلی ما به فعالیت­های فردی مرتبط است (جاذبه­ ها در فعالیت­های فردی و دافعه­ های فعالیت گروهی/جمعی)

·        وارد فعالیت گروهی نمی­شویم چون در فعالیت گروهی با مسئلۀ اختلاف نظرها و آرا روبرو هستیم و ممکن است نقد شویم و به چالش کشیده شویم. چرا خود را در شرایطی قرار دهیم که به چالش کشیده شویم، در برابر پرسشی قرار گیریم که برایش پاسخی نداریم؟ در فردیت خودمان و حداکثر در جمع اندک دوستان و دانشجویان می­توانیم بسیار نظر و ایده مطرح کنیم، شعار دهیم و نسخه­ ها برای باستان­ شناسی ایران بپیچیم بی آنکه با نقد و پرسش جدی­ ای روبرو شویم.

·        فرار از مسئولیت، قانون­ گریزی، و تمایل به فعالیت دل بخواهی: با فعالیت­های فردی در برابر قواعد و اصول همکاری گروهی قرار نمی­گیریم و مجبور به رعایت حقوق کسی نیستیم. در فعالیت فردی به دور از مسئولیت­هایی هستیم که به محض ورود به یک گروه با آنها روبرو می­شویم. چرا باید وارد یک گروه و فعالیت گروهی شویم تا ملزم به رعایت این همه اصول و قواعد شویم و مسئولیت به دوش بکشیم؟ چرا فعالیت دلبخواهی که نظم و اصول آن کاملاً در اختیار خودمان است را ترک کنیم و به فعالیت هایی گروهی و الزام­ آور بپیوندیم؟

·        اکراه از داوطلب شدن، خجل بودن از آغاز بحث یا صحبت کردن در یک گروه نیز از جمله عواملی است که همواره ما را به سوی فعالیت­های فردی متمایل می­کند.

·        در فعالیت فردی مجبور به رعایت سلسله مراتب و جایگاه افراد نیستیم و با هیچ انضباط کاری که توسط دیگران یا از سوی سلسله مراتب تنظیم شده باشد درگیر نخواهیم بود. اصولاً سلسله مراتب که در هر نهادی یا ساختاری با حداقل پیچیدگی ها هم ضروری و ناگزیر است، دافعه­ زاست. به زبان ساده­ تر، چرا با فعالیت گروهی خود را در شرایطی قرار دهیم که در آن مدیریت یک مدیرگروه را بپذیریم یا به قول معروف "آقا بالاسر" داشته باشیم؟

3-    گروه سوم از عوامل و دلایل، به سنجش سود و زیان در فعالیت­های گروهی مرتبط است (اولویت انتفاع فردی بر انتفاع گروهی/جمعی). اگر با فعالیت­های گروهی موافق هم باشیم، تحت شرایط خاصی به فعالیت می­ پردازیم.

·        وارد فعالیت گروهی ممکن است بشویم به شرطی که در جایگاه خاصی قرار بگیریم (رئیس یا مدیر گروه شویم). به عبارتی، گروه خوب است، سلسله مراتب خوب است، به شرطی که خود ما در بالاترین جای آن سلسله مراتب قرار بگیریم و گرنه سلسله مراتب خوب نیست و به معنی تعیین آقا بالاسر و یعنی استثمار دیگران.

·        ترجیح می­دهیم که خود گروه تشکیل دهیم، تا اینکه وارد گروهی شویم که از قبل تشکیل شده است. بدین­گونه، می­توانیم اعضای گروه را از کسانی انتخاب کنیم که همواره تأیید کنندۀ ما بوده­ اند یا دانشجویانی هستند و در آغاز راه، که اغلب نگاهی از پایین به بالا به ما خواهند داشت و بطور خودکار در بالای سلسله مراتب قرار خواهیم گرفت. علاوه بر این، استاد و مرشد هم خواهیم بود. به همین خاطر، در "جامعه" ممکن است عضو باشیم یا حتی به عنوان مدیر یک گروه هم برگزیده شده باشیم، ولی ترجیح می­دهیم که در فیسبوک گروهی را خود تشکیل دهیم و در آنجا رئیس باشیم تا اینکه در "جامعه" و در میان هم ترازها و هم قطاران به چالش کشیده شویم که نظرات و آرای ما به راحتی پذیرفته نمی­شود.

·        در فعالیت گروهی بخشی از پیامدهای احتمالاً مثبت فعالیت­های فردی ما به حساب و نام گروه نیز ممکن است ثبت شود. اگر قرار است بطور گروهی فعالیت کنیم، چرا در جایی فعالیت نکنیم که نتیجۀ فعالیت­های ما بطور تمام و کمال به نام خود ما ثبت شود؟ چنین خواسته­ ای تنها در گروهی تأمین می­ شود که توسط خود ما تشکیل شده باشد.

4-    گروه چهارم از دلایل و عوامل موثر در جدی نشدن بحث­ها و همکاری­های گروهی در ارتباط با ماهیت و طبیعت بحث­های علمی و فعالیت­های گروهی است.

·        به زبان ساده و بی­ تکلف، بحث جدی که حاوی تجزیه و تحلیل، استدلال منطقی، پیشنهاد و راهکار و توضیح کافی باشد، به هیچ­وجه آسان نیست. بحث جدی مستلزم صرف زمان است، انرژی باید صرف کرد، به تمام جوانب باید فکر کرد، درست و سازمان یافته باید مطرح کرد. در حالی­که اظهار نظر ساده و آنی که به صحبت کردن­ های روزانۀ ما شبیه است به دور از همۀ این دشواری­ هاست و در همه جا می­توان آنها را مطرح کرد و این­گونه اظهارنظرها همیشه هم شنونده دارند. ما اغلب به دنبال کمترین کار/زحمت و بیشترین سود و پیامد هستیم. تمایل داریم که بیش از دیگران در صحنه حضور داشته باشیم، بیش از دیگران دیده شویم ولی با کمترین زحمت. بهترین مثال در این رابطه همان تکیه کردن صرف بر فعالیت­هایی چون ارسال مقاله و به اشتراک گذاشتن با دانشجویان و همکاران است. بی آنکه جنبه های مثبت این کار را نادیده بگیرم، تکیه کردن بیش از حد و نیاز به این کار و متوسل شدن تنها به این کار جز استنباط فوق الذکر را تقویت نمی کند. نمونه یا مثال دیگر در این رابطه، مباحثی است که مربوط به گروه های تخصصی است ولی همه تمایل دارند که در تالار عمومی مطرح کنند، چون توسط افراد بیشتری دیده می­شوند و اغلب آنها وارد بحث کردن نمی­شوند، نقد و پرسش نمی­کنند. جالب آنکه همان بحث و گفتگوی تخصصی را حاضر نیستند در گروهی علمی که در آن عضو هستند با هم­ قطاران مطرح کنند و پیگیری کنند.

·نکتۀ دیگری که به نظر می­رسد این است که (بنا به دلایلی که قابل بحث است) بی­ پرسش و بی­ مسئله هستیم. حتی در گروهی که همه در آن علاقه­ های مشترک علمی داریم و قاعدتاً انگیزه و زبان مشترک، تسهیل کنندۀ بحث و گفتگو و همکاری­های بیشتر باید باشد، بحث و تبادل نظر علمی شکل نمی­ گیرد.

·راحت طلبی و شکنندگی: بحث و فعالیت گروهی در جمع هم­ قطاران و هم­ ترازان دشوار است. در چنین گروهی نمی­توانیم تک گو باشیم، به راحتی تأیید بگیریم و تشویق شویم. شاید در چنین گروهی حتی حرفی برای گفتن و بحث برای ارائه هم نداشته باشیم. چه بهتر که به همان گروه دانشجویان کم سن و موافقان و دوستان خود پناه ببریم تا بتوانیم خود گوییم و خود خندیم. در جمع هم­ ترازان و به محض دریافت اولین نقد و پرسش یا عدم تأیید، عقب­ نشینی می­کنیم، جا می­زنیم و برای فرافکنی آماده می­شویم.

·یکی از نیازهای ما در همکاری­های گروهی، پایداری، ایستادگی و ماندن برای همکاری است علیرغم تمامی اختلاف­ها. در فعالیت­های گروهی، در موارد بسیاری اختلاف نظر، سلیقه و رأی پیش می­آید و خواسته ­های ما ممکن است آنگونه که انتظار داریم پیش نرود. در چنین مواقعی یکی از واکنش­های معمول بین ما این است که برای انصراف آماده می­شویم. گریز و پاک کردن صورت مسئله، به جای پایداری و تداوم. حاضر نیستیم با مخالف خود بر سر یک میز بنشینیم و بحث و گفتگو کنیم. یا باید او نباشد یا ما. به محض اینکه مورد نقد قرار می­گیریم، نظرمان مورد تأیید قرار نمی­گیرد و گاهی با نظرات و انتقاد تند مواجه می­شویم، رو به فرافکنی می­ آوریم. در چنین مواقعی، نقدها مساوی با توهین می­شوند، عدم تأیید نظراتمان به نبودن آزادی بیان تعبیر می­شود و غیره، که در نهایت بتوانیم جازدن­های خود را توجیه کنیم یا بر ناتوانی­های خود در بحث کردن سرپوش بگذاریم (چون حاضر هم نیستیم که نادرست بودن گفته­ های خود را بپذیریم).

5-    گروه پنجم از عوامل بطور کلی مربوط به ویژگی­های دنیای مجازی و بطور خاص به شکل و ظاهر شبکۀ مجازی و امکانات فنی در "جامعه" مرتبط است.

·        از آنجا که فعالیت­های "جامعه" در دنیای مجازی صورت می­گیرد، مشکلات و محدودیت­ های دنیای مجازی نیز به مواردی که در بالا ذکر شد افزوده می­ شود. بطور مثال، مطلبی که در چند دقیقه ممکن است از طریق مکالمۀ رودررو بین دو عضو تبادل شود، از طریق ایمیل زمانی بیش از این می ­برد. با مکاتبات ایمیلی و در موارد بسیاری، افراد دچار سوتفاهم می­شوند و قضایا به راحتی شخصی می­شوند. این یکی از مشکلاتی بوده که از ابتدای تأسیس "جامعه" با آن روبرو بوده ایم. ولی بطور مثال در هیئت موسس و مدیره پس از مدتی تبادل نظر اعضا، به یک درک و زبان مشترک دست پیدا کرده ­اند و سوتفاهمات کاهش یافته است.

·        پاسخ ایمیل­ هایمان را در زمانی که انتظار داریم الزاماً دریافت نمی کنیم. به عبارتی، پاسخ اعضا به مکاتبات، بستگی به دسترسی آنها به اینترنت، بستگی به شرایط زندگی و کار روزانۀ آنها و بستگی به خواست و تمایل آن­ها دارد. در حالی­که در جلسات حضوری و مکالمۀ رودررو بسیاری از این موانع موضوعیت ندارند.

·        چیرگی رویکرد "سرگرمی محور" و "لذت­ جو" به فضاهای مجازی: فضاهایی که برای "جامعه" و گروه­های آن طراحی شده ­اند جذابیت بصری و خوشایند ندارند. کسانی که به دنبال سهیم کردن مقالات، کتاب­ها، تصویر و عکس هستند، فضای کار در "جامعه" را نمی پسندند. فضای "جامعه" برای کار جدی طراحی شده و جایی برای سرگرمی و لذت بردن و چاق سلامتی نیست. بنابراین دست کم شماری از اعضا که چنین انتظارات و تمایلاتی دارند وقت و انرژی برای فعالیت در "جامعه" نخواهند گذاشت.

بین تئوری و عمل فاصله ­ای هست. ممکن است هر کدام از ما در عرصۀ نظر، نسخه­ های جالبی برای باستان­ شناسی ایران بپیچیم و دائم بر درستی آن تاکید کنیم. اما وقتی زمان عمل کردن و عرصۀ عمل می­رسد اوضاع آنگونه که می­خواسته ایم و انتظار داشته­ ایم پیش نمی­ رود. تازه متوجه می­شویم که ممکن است خود ما در تداوم مشکلات باستان شناسی به نوعی نقش داشته باشیم. تازه متوجه می­شویم که خود حاضر نیستیم که طبق آن نسخه ­ای که برای دیگران می­ پیچیم عمل کنیم و اتفاقآً به راه کسانی می­رویم که دائم آنها را نکوهش می­کنیم.

جامعۀ باستان­ شناسی ایران جایی است که خودمان هستیم و خودمان. در اینجا دولت یا حکومت نقشی و دخالتی ندارد که بتوانیم همۀ خرابی­ ها و کاستی­ ها را به آن نسبت بدهیم. در برابر آزمون بسیار سختی قرار گرفته­ ایم که باید در آن موفق شویم. عرصۀ عمل عرصۀ راحت و آسانی نیست. اگر در عرصۀ عمل همه باهم آستین­ها را بالا نزنیم، با هم، هم­فکری و همکاری نکنیم و اگر یکدیگر را تحمل نکنیم، ناچاریم دوباره به دنبال کسی یا کسانی بگردیم که بتوانیم تمامی مسئولیت ناکارآمدی­ها و کاستی­ها را به گردن وی بیاندازیم. باستان ­شناسان ایرانی و باستان­ شناسی ایران باید کنش و واکنش جمعی و الزامات آن، هم­فکری و همکاری گروهی و الزامات آن، عملکرد مسئولانه و حرفه ­ای و الزامات آن را بپذیرند، تمرین و تجربه کنند و در آن موفق شوند. بر این باورم که چیره شدن بر این مشکلات مقدم بر مسائلی همچون نوع باستان­شناسی است. اینکه هر کدام از ما چه رویکردی یا چه مکتبی داریم یا در چگونه باستان­ شناسی ­ای (همچون، سنتی، مدرن، روندگرا و پساروندگرا و ....) طبقه­ بندی می­شویم، در برابر مشکلاتی که به برخی از آن­ها اشاره کردم ثانوی است.

 

*عضو هیئت مدیره جامعۀ باستان­شناسی ایران

**طرح از سپیده مازیار



یادداشت هفته شماره 14، چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه 1391


افق­های بسته

عمران گاراژیان*

آیا ما به عنوان «جامعۀ باستان­شناسی ایران» نمونۀ خوبی برای معرفی جامعۀ ایران در حالت کلی هستیم؟ برای معرفی جامعۀ باستان­شناسی ایران و فعالیت­های اجتماعی و فرهنگی خودجوش در آن؟ معرف متناسبی برای باستان­­شناسی ایران چطور؟ آیا مجموعۀ «جامعۀ باستان­شناسی ایران» را می­توان، معرفی برای باستان­شناسی ایران قلمداد کرد؟ راه و رویکردی، منش و روشی نوین در باستان­شناسی ایران را پی افکنده ­ایم؟ آیا می­توانیم خود را چنین معرفی کنیم؟ یعنی تا هم اکنون مدعی این باشیم که در باستان­شناسی ایران گشاینده راه، روش و رویکردی متفاوت بوده­ ایم؟ اینها مسائل و سئوال­هایی هستند که قصد دارم در این یادداشت به بررسی آن بپردازم.

در مورد سئوال نخست، نظر من مثبت است. «جامعۀ باستان­شناسی ایران» را با مبانی و شعارهای جذاب مانند همگرایی و ایجاد خصوصیتی چترگونه برای همه رویکردها در باستان­شناسی و مستقل از دولت و حاکمیت تاسیس کرده ­ایم. بوجود آوردنِ فضایی برای گفتگو و فعالیت خودجوش بویژه برای جوانان یکی از انگیزه ­ها بوده است. همگرایی و زمینه ­سازی آن بارها و بارها، در پیام­هایی که مبادله می­شده، مشاهده می­گردید. اما در عمل پس از بیش از شش ماه، آیا آن اهداف جامۀ عمل پوشیده است؟ و آیا حتی حداقلی از آنها در عمل مشاهده می­شود؟ بی­تعارف به نظر من، نه مشاهده نمی­شود. مثلاً تارنمای مردم نهاد «انسان­شناسی و فرهنگ» (www.anthropology.ir) نمونۀ با­سابقه­­ تر و موفقی است که دوام آورده و به فعالیت­هایش در دنیای مجازی ادامه می­دهد. در مورد «جامعۀ باستان­شناسی ایران» گرچه زمان اندکی از تاسیس و شروع بکار هیات مدیره­ اش می­گذرد، فعالیتی که با طرح­ها و فکر­هایی خوب و شعارهایی متناسب با نیازها پی ­افکنده شد اما تا حالا و در عمل نمی­توانیم بگوییم شعارهایش را جامۀ عمل پوشانده است.

اکنون چه راه­هایی پیش رو داریم؟ می­توانیم مقصر را دولت و حاکمیت بدانیم. راهکاری که بسیار در ایران رایج است. بازهم به نظر نگارنده، نمی­توانیم چنین کنیم، چون از آغاز مستقل تاسیس شده­ ایم و نقاد و مستقل هم عمل نموده­ایم. در ضمن مجموعه یادشده تاکنون عمل و عکس­ العملی در تایید یا تقابل با فعالیت­های ما نداشته است. می­توانیم شرایط موجود را نتیجۀ عملکرد هیات موسس بدانیم که شکل­دهی­ ای متناسب با نیازهای نظری داشته اما در عمل راهکارهای اجرایی را ارزیابی ننموده بود. می­توانیم هیات مدیره و هیات موسس را برای رسیدن به شرایط موجود مقصر ارزیابی کنیم. در مقیاس افراد نیز می­توانیم هر یک از ما در هیات مدیره و هیات موسس تقصیر را به گردن دیگران انداخته و البته فروپاشی زود هنگام برای خویش رقم زنیم. البته می­توانیم دست به ارزیابی بزنیم و مسائل اجرایی را باهم و با همفکری مرور کنیم. مثلاً می­توانیم به این موضوع بپردازیم که بدون برنامه مشخص و زمان­­بندی شده در کاری گروهی، مگر می­توان تنها منتظر کنش و واکنش نسبت به بیرون ماند و مرتب به شرایط موجود در جامعه ایران، دولت و تخریب­ها (در زمینه میراث فرهنگی و آثار باستانی) واکنش نشان داد. چنین مجموعه ­ای از نظر بنده در عمل مستقل نیست چون برای فعالیت­هایش وابسته به فعالیت­هایی بیرون از خود است. فلسفه ­اش را از جایی بیرون از خودش می­گیرد. حداقل برای چنین فعالیت­هایی اینگونه است. «جامعۀ باستان­شناسی ایران» در اکثر فعالیت­هایش به رغم شعار استقلال، واکنش­اش به فعالیت­های مرتبط با باستان­شناسی در ایران و میراث فرهنگی و رویدادهای روز بوده است (حتی یادداشت­ها اکثرشان در این راستا بوده ­اند). این بحث و مدخل از نظر من باز است و می­توانیم در­باره آن تبادل نظر کنیم. پیشنهاد می­کنم بطور بنیادی در مورد فلسفه وجودی «جامعۀ باستان­شناسی ایران» بحث و تبادل نظر کنیم تا به همسویی نظری دست یابیم. آنگاه همسویی نظری را در فرآیندی اجرایی و البته تدریجی تجربه کرده و محک بزنیم.

سئوال دوم آیا «جامعۀ باستان­شناسی ایران» مُعرفی متناسب، برای باستان­شناسی ایران هست؟ در این مورد و بطور کلی نظر من مثبت است. تصور من بر این است که با وجود اینکه عده قابل توجهی از اعضا و هیات مدیره و هیات موسس در بیرون از ایران بسر می­برند اما کل مجموعه مُعرف واقع ­نمای باستان­شناسی ایران است. خصوصیت­هایی که این تناسب را نشان می­دهد اینها هستند: الف) تعدادی انگشت ­شمار که گرفتاری­های بسیار دارند و فعالیت در جامعه نیز یکی از این گرفتاری­ها است. ب) طیف یا طبقه­ ی انبوه جوانانی که اگر انگیزه­ای برای فعالیت داشته ­اند، به نظر می­رسد در این زمان ندارند. به نظر من در ساختارِ «جامعۀ باستان­شناسی ایران» همین طیف یا طبقه ارتباط مثبتی با ساختار آن برقرار نکرده یا اینجا را فضایی برای فعالیت و بروز خلاقیت­ها و بازیگری­ هایشان ارزیابی نمی­کنند. بررسی من در کنش­ها و واکنش­های عملی و برداشت نظری نیست؛ البته هر دو جنبه جای بررسی بسیار دارد. پ) در کنار این دو طیف اعضای قابل توجه احتمالاً اکثریت، اعضایی هستند که عضو شده­ اند و خود نمی­دانند چرا و با چه انگیزه­ هایی؟ حتی تا­کنون شاهد کمترین فعالیتی از انها نبوده ­ایم. فقط سئوال پر رنگ برای امثال نگارنده این است که چرا در فعالیت خودجوش مشارکت نموده ­اند. شاید سبب این مهم به زبان ساده به تنگ آمدن از شرایط موجود در باستان­شناسی ایران بوده و با امید و انتظاری وارد گود شده ­اند و اکنون امیدها و انتظارتشان برآورده نشده است. اگر چنین است و فرض من درباره تعدادی از اعضا درست باشد؛ حداقل می­توانند در فضاهایی مثل فضای تالار «جامعه»، نظر دهند. اعلام حضور نمایند و از انتظاراتشان بنویسند. سئوال در اینجا دقیقاً این است که چگونه به توده خاموش و بی­ فعالیت تبدیل شده ­اند! از این منظر نیز ما به عنوان «جامعۀ باستان­شناسی ایران» مُعرف خوبی برای انبوه دانشجویان و عاملانی هستیم که وارد باستان­شناسی می­شوند و در نهایت سرخورده از آن دنبال کار و زندگی خودشان می­روند و مدرکی برای خود دارند که عنوان باستان­شناس در آن درج شده است. شاید همین و بس!

 مسئله و سئوال سوم: راه و رویکردی، منش و روشی نوین در باستان­شناسی ایران پی­ افکنده ­ایم؟ آیا می­توانیم خود را چنین معرفی کنیم؟ یعنی اکنون مدعی شویم در باستان­شناسی ایران گشاینده راه، روش و رویکردی متفاوت بوده ­ایم؟ ارزیابی­ام در این مورد منفی است، یعنی تاکنون چنین ظاهر نشده­ ایم. ما دقیقاً همانند گذشته­ گانمان در باستان­شناسی ایران، باستان­شناسی را راهی یگانه معرفی نموده ­ایم. حتی دقیقاً مانند همان­ها، برداشت­های خود را باستان­شناسانه و غیر آن را غیر باستان­شناسانه تعبیر کرده­ ایم. تفسیر من این است که در مواردی با نقد­های تندی که مطابق  معیارهای خودمان بوده، دیگران و فعالیت­هایشان را ارزیابی کرده و انگیزه­ های برخی از اعضا را برای مشارکت از بین برده­ ایم. پیشنهاد مشخص­ ام از بحث دربارۀ فلسفۀ وجودی «جامعه»، طراحی راهکاری برای دستیابی به معیارهایی هر چند نسبی و گذرا برای ارزیابی همدیگر است. به نظر من به جای آنکه فضاها و عرصه­ های جدید برای نیروهای جدید فراهم کنیم، زمینه را برای ظهور و بروز خلاقیت و بازیگری فعال فراهم کنیم، فضایی فراهم نموده­ ایم که فاعلانی چند که هیات مدیره در راس، هیات موسس در میان و برخی مسئولان گروه­ها در سطوح پایینی آن طبقه­ بندی می­شوند، به بازیگری در فضاهای جامعه می­پردازند -بیشتر این عاملان و فاعلان از اعضای هیات موسس و مدیره تا مدیران گروه­ها- قبلاً هم در باستان­شناسی ایران عرصه و فضا در اختیار داشته­اند در اینجا نیز فضاها را در اختیار دارند. اصلاً قصد ندارم شرایط موجود را آگاهانه و طراحی­ شده ارزیابی کنم، برعکس معتقدم ناآگاهانه و پیش­بینی نشده بوده است. نگارنده به عنوان یک عامل، همچون کسی که در باستان­شناسی ایران کلاس درس داشته و سخنرانی متعددی ایراد کرده، در اینجا نیز فعالیت می­کنم و از چنین فضاهای نیز استفاده می­کنم. واقعیت توصیف شده را تاییدی بر شکل نگرفتن رویکرد و منش و روشی متفاوت نسبت به گذشته ارزیابی می­کنم. به نظر من ما دقیقاً مانند نسلهای گذشته در باستان­شناسی ایران به «مرز»ها و «طبقه­ بندی»­هایی قائل هستیم که مانع بروز فعالیت خودجوش و به میدان آمدن نیروهای خاموش می­شود. اگر این شرایط ادامه پیدا کند؛ یعنی اگر هیات مدیره و هیات موسس و مدیران گروه­ها برای دگرگونی در وضعیت موجود فکری نکنند؛ اگر همچنان اکثریت اعضا همان اعضای بی­ فعالیت بمانند که در گروه­های تخصصی عضو شده­ اند و حتی زحمت اظهار نظر دربارۀ موضوعات مورد علاقه­ شان را نمی­دهند؛ گویی ایشان تنها منتظر دریافت نظرها، مقالات یا بسته­ های تشویقی هستند، چنانکه در برخی از گروه­های دنیای مجازی وجود داشته و تا حدودی هنوز هم وجود دارد. در این موارد جامعه فقط دو راه کلی پیش رو دارد: یا «جامعۀ باستان­شناسی ایران» را در حد اعضای غیر فعال و انتظارتشان و خواست­ هایشان پایین آوریم یا راه دیگر آن است که اعضای غیر­فعال را به حال خود گذشته و راه خود را ادامه دهیم و تلاش کنیم برخی نیروهای خاموش به صحنه درآیند. با برداشتی که از مفهوم باستان­شناسی در «جامعۀ باستان­شناسی ایران» با آن مرزبندی­ها و با این کنشگران و عاملان می­بینم، اگر بر همین شیوه پافشاری کنیم، افق­ های بسته را ترسیم خواهیم کرد.

منظورم از افق­های بسته، برداشت­های مرزبندی شده و مشخص از باستان­شناسی و فعالیت­های آن است. برداشت­هایی که روش­ها و تئوری­های خاصی را در باستان شناسی معرفی می­کند و عرصه­ ها را هر روز برای خود بسته و بسته­ تر می­نماید. دیدی اجرایی که از بازیگری در عرصه­ های مختلف از بروز تشتت آراء و فروپاشی بیم دارد. از درگیری­های درون گروهی بیم دارد و محافظه­ کاری و برداشت­های حداقل جزم­ اندیشانه باستان­شناسی دهۀ 1970 را وجهه­ ی همت خود قرار داده است ( برای مثال محوریت فعالیت­های میدانی به عنوان بخش عمده از فعالیت­های باستان­شناسی -که آن هم در راستای پاسخ گفتن به سئولات بنیادی باستان­شناسی نیست بلکه جاده صاف کن توسعه است- و محوریت دادن به تطورهای تاریخی و کارکرد برساختن هویت فرهنگی-تاریخی برای باستان شناسی است. آنچه به عنوان مثال ذکر کردم به اضافه برخی روش­های باستان­شناسی مدرن (پس از 1960م.) را به عنوان باستان­شناسی دهۀ 1970 معرفی می کنم). با این شرایط نمی­توان انتظار به میدان آوردن و کنشگری نیروهای خاموش را داشت. انتظار نوآوری و خلاقیت نمی­رود. راستی چگونه می­توان در شعار، همگرایی و برساختن چتر واحد برای همه رویکردها در باستان شناسی را ارائه کرد، اما در عمل از همان راهکارها و ذهنیت­ های نسل گذشته بهره برد. نکند مشکلی ساختاری در درک ما و جامعه مان از باستان شناسی وجود دارد!

به نظر نویسنده این یادداشت تجربه­ های گذشته­ گان، قابل احترام و به عنوان تجربه­ای اندوخته شده، قابل دفاع است، اما بدون خطرپذیری، بدون میدان دادن به نیروهای کمتر شناخته شده، بدون فعالیت­های فراگیر و سازماندهی نیروها، یک الگو قابل پیش بینی است: با افق­های بسته، یک بار دیگر خویش را در انتهای کوچه­ ای بن­ بست گیر خواهیم انداخت. 

پذیرای همه نظر­ها در همه رده­ ها و سطوح هستم. پیشنهاد می­کنم در مجموعه­ ی بحث گروهی وارد حوضه­ های شخصی نشویم و درباره افراد به داوری ننشینیم. اگر چنین قصدی هست، نظرات را به طور خصوصی ارسال کنید.

 

*عضو هیات موسس و هیات مدیره «جامعۀ باستان­شناسی ایران».

** طرح: سپیده مازیار.




یادداشت هفته شماره 13، شنبه 9 اردیبهشت ماه 1391


باستان­شناسي ايران نيازمند ساختارشکنی (ديكانستراكشن) است!!!

(طرح از سپیده مازیار، ایده اولیه برگرفته از حامد اقبال در کمیته طراحی لوگو)

ساختارشکنی واژه­اي دريدايي به معني دگرگونه­ گي و تغييرات شکلی و مفهومي در يك ساختار و در يك كلام زدايش هر چيز آشنا و شكل­ دهي اشكال نو، چه در قالب ساختار و چه خارج از آن است. ساختار شکنی گرچه قالب­زداست، خود قالبي نو است، قالبي كه نخست عينك­هاي قديمي را از چشم برمي­دارد، قضاوت­هاي پيشيني ارزش گذارانه خوب/بد، زشت/زيبا، علمي/غيرعلمي، زنانه/مردانه را كناري مي­نهد و آنچه تغيير داده است را از نو مي­سازد. ساختارشکنی كمك مي­كند مرزها را برداريم: مرز بين هنر و دانش، بين جامعه و محیط دانشگاهی و دهها مرزي كه ذهنيت­هاي ما را شکل داده است، قضاوتهايي كه چنان به عينك ما بدل شده­ اند كه امكان ديد بي­طرفانه را از ما گرفته­ اند. ساختارشکنی پنجرۀ نو به سوي زيستن است.

در بحث­ها، بارها با اين سوال مواجه شده­ ام كه فلان كار يا فلان رفتار، سطح باستان­شناسي را پايين نمي­آورد؟ سطح علمي آن را؟... چنين پرسشي خود به گونه­اي نشان از خلط معنايي باستان­شناسي به مثابه يك دانش، جايگاهش و ترس از تغيير است. تغيير، قضاوت يا خدشه به جایگاه اجتماعي، جايگاهي كه بيشتر از دوري اين دانش از جامعه شكل گرفته است. باستان­شناسي ايران در مواجه با جامعه به نوعي دگماتيسم دچار شده است. سعي مي­كند چهره­ اي صلب، جدي و غيرقابل تغيير از خود ارائه دهد، معمولاً تلاش مي­كند خود را دور از دسترس نشان دهد و شيوه زندگي تجربه­ كنندگانش را، شيوه­اي غير معمول و غريب نشان دهد. تصويري كه باستان­شناسي ايران از علمي بودن خود برساخته، به ساختاري هرمي مي­ ماند كه بالاترين نقطه­ اش دور از دسترس می­ماند. نقطه­ اي كه ساختاري متزلزل دارد و با كوچكترين طوفان يا بدعت در نظم دهي­ اش، بيم تخريبش مي­رود و نيازمند مراقبت است. دوري گزيني باستان­شناسي از جريان­هاي جامعه آن را به اقليت كوچك و منزويي بدل كرده كه كاركرد اصلي­ اش برساختن هويتي ملي به شكل ملی­ گرایی تبلیغاتی فرض مي­شود. كاركردي كه دقيقاً شبيه شمشير دو لبه عمل مي­كند: ترقي كمّي باستان­شناسي در دورۀ پهلوي دوم با كاركرد ملی­ گرایانه، با عملكرد عكس ضد ارزشهاي انقلابي معرفي شد و به صورت جدي با خطر تعطيلي در جمهوري اسلامي مواجه شد كه هر دو، دو روي يك سكه بودند، سكه­ اي كه اعتبارش را نه از بافتي آكادميك يا اجتماعي كه از سياست حاكميتي مي­گيرد. باستان­شناسي ايران در بُعد كمّي و كيفي دچار مشكل است، در طول ساليان گذشته نتوانسته چون ساير رشته­ هاي انساني به تعداد كثير افزايش يابد و دانشجو تربيت كند، كتاب و مقاله و مجله توليد كند و از سويي بازنگري نشدن واحدهايش كيفيت تحصيل را در آن كاهش داده است. تقليل آن به يك ساختار دولتي به نام سازمان ميراث فرهنگي سبب شده كه با تغيير ساختار این سازمان، به شدت دچار بحران در عرصۀ عمل اجتماعي شود. گويي ناپايدارترين بخش دولتي در سال­هاي پس از انقلاب، سازمان ميراث فرهنگي و به تبع آن باستان­شناسي بوده است. با عوض شدن هر دولت، بطور كلي سياست­هاي حاكميت نسب به ميراث فرهنگي و باستان­شناسي هم ديگرگونه مي­شود.

در دانشگاه­ها نيز شرايط مذكور به شكل ديگري حاكم است. سالهاست که خلاقيت دانشجويان باستان­شناسي نه تنها پرورده نمي­شود، بلکه با تكرار مداوم واحدهاي درسي به ورطه نااميدي افتاده است. گويي باستان­شناسي ايران به گونه­ اي ماشيني خود را در دايره­اي به نام تكرار قرار داده است و پذيرفته كه راه تنها يكي است. متأسفانه تلاش­هاي جسته و گريخته در جهت تغيير واحدهاي آموزشي و به روز كردنشان نيز تا امروز با مقاومت جدي خود باستان­شناسان شاغل در دانشگاه­ها رو به رو شده است. در كليت فرايند به آنجا رسيده­ ايم كه چه در سطح دانشگاهي، چه حاكميتي و تبلیغاتی، فعاليت باستان­شناسي به فعاليت ميداني آن هم به شكل كاوش و بررسي تقليل يافته و همه دانشجويان جز در راستاي تبديل شدن به ابزار كاوشگران يا تبديل به كاوشگر نجات­بخش در راستاي عملكرد توسعه طلبانه دولتي، آموزش جدي ديگري نمي­ بينند. باستان­شناسي ايران هر روز به ويژه در شكل اجتماعي­ اش بيشتر به سمت و سوي باستان­شناسي شوروي سابق مي­رود، باستان­شناسي كه بسيار به پيش از تاريخ مي­پردازد و از چارچوبهاي مطلق مشخصي پيروي مي­كند، تئوري­هاي متنوع و بحث را تاب نمي­ آورد و عملاً، بسيار مكانيكي به انسان مي­ نگرد و به مثابه ابزاري بوسيله حاكميت مورد استفاده قرار مي­گيرد. تقابل چنين آموزه­ هایي با آموزه­ هاي باستان­شناسي مدرن و پست مدرن كه عمل باستان­شناسي را بسيار فراخ­تر از پژوهش ميداني مي­ انگارد، سبب انزواي جهاني باستان­شناسي ايران هم شده است. توليد دانش علمي باستان­شناسي ايران در هشتاد و چهار مجله نخست نمايه اس.جي.آر (http://www.scimagojr.com/journalrank.php) و به روايت همين تارنما، تقريباً صفر است و اكثر پژوهشگران ايراني مقالات خود را در مجلاتي به چاپ مي­رسانند كه نمايۀ موضوعي­شان خاور نزديك، خاورميانه، ايران يا تاريخ ايران باستان است و به اين ترتيب باستان­شناسي ايران از زمينه دانشي­ اش جدا مي­شود و به شكلي مضاعف منزوي مي­شود.

شكايات دانشجويان ایرانی باستان­شناسي در شبكه­ هاي اجتماعي، تركيبي از تمام اين دغدغه­ ها به اضافه دغدغه­ هاي شغلي و كسب درآمد است. اين پرسش كه باستان­شناسي ايران تا كي مي­تواند به اين احتضار ادامه دهد، جوابي نامشخص دارد. اما مي­توان تاكيد كرد كه تا وقتي باستان­شناسان ايراني به فكر طرحي نو نباشند، ساختار آن را از دولت جدا نكنند و خود، اقتصاد دست به دهانشان را تغيير ندهند و از خلاقيت حمايت نكنند و معيشت­ زدگي را كناري ننهند، شيوه و راهكار دانش­ شان تغيير نخواهد كرد.

باستان­شناسي ايران در دهۀ 1340 يكبار دچار تغييری جدي شد. طرح واحدهاي درسي توسط مرحوم دكتر نگهبان، به عنوان يك متخصص به روز باستان شناس، سبب شد ساختار آموزشي آن، كه پيش از آن با رشته­ هاي جغرافيا و تاريخ در هم تنيده بود و استقلال چنداني نداشت منسجم شود. واحدها در آن روزگار متناسب با شرايط روز طراحي شده و روزآمد شده بودند. اما از آن روزگار بيش از نيم قرن گذشته و باستان­شناسي ایران، هنوز حاضر به تغيير شكل دوباره حتي در ساختارآموزشي آن نشده است. اين در حالي است كه دست كم در عرصه نظري هر ساله در گردهم­آيي گروه باستان­شناسي نظري (TAG)، شاخه­ هاي گوناگون و جديد باستان­شناسي معرفي مي­شوند. باستان­شناسي ايران به شكلي واضح نيازمند ساختارشکنی است. ساختار قديمي و بسيار سنتي­ اش، ديگر حتي در حال از دست دادن تدریجی كاركرد ملی­ گرایانه­ اش است و تبليغات دولتي نيز به تدريج استفاده از چنين ساختار از مد افتاده­ اي را به كناري مي­نهد و به رويكردهاي جدیدتر ملي­ گرايي چون رويكردهاي مرتبط با استقلال ارضي روي مي­آورد. ساختارشکنی در باستان­شناسي جز با ساختارشکنی در ذهنيت تك تك ما، نسل مياني اين دانش، امكان پذير نيست.

 

ليلا پاپلي يزدي، عضو هیات مدیره جامعه باستان شناسی ایران



شنبه 26 فروردین ماه 1391

بیانیة «جامعة باستان­شناسی ایران»

دربارة لایحة وزارتخانه شدن میراث فرهنگی

 

پس از مدت­ها چالش و بلاتکلیفی دربارة وضع بحرانی میراث فرهنگی کشور، به­تازگی طرحی برای وزارتخانه شدن این سازمان و برون­رفت از این وضع بحرانی از سوی نمایندگان مجلس شورای اسلامی به هیأت رئیسه مجلس تقدیم شده است. بنا به گزارش خبرگزاری میراث فرهنگی (تاریخ 15/1/1391) که خبر ارسال «لايحۀ تبديل سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري به وزارتخانه» به هیئت رئیسه مجلس را منتشر کرده، فوریت این طرح به زودی در صحن علنی مجلس به رای نمایندگان گذاشته خواهد شد.

بنابر این گزارش، دلایل اصلی طراحان برای تهیه این طرح، ضعف و بي­ثباتي این سازمان و پاسخگو نبودن مدیران آن ذکر شده است. «جامعۀ باستان­شناسی ایران» ضمن ارج نهادن به نگرانی­های نمایندگان محترم مجلس، خاطر نشان می­سازد که این نگرانی­ها از جمله نگرانی­های اهالی میراث فرهنگی و باستان­شناسان و کارشناسان رشته­های گوناگون این حوزه نیز بوده و مسبوق به سابقه است. وزارتخانه­دار شدن میراث فرهنگی علاوه بر این­که بر کارآیی­های مدیریت کلان میراث فرهنگی ما در عرصة داخلی و بین­المللی می­افزاید، موجب پاسخگو شدن مدیران آن نیز خواهد شد. «جامعة باستان­شناسی ایران» بر این باور است که وزارتخانه­شدن این سازمان پیامدهای مثبت و متعددی را در بردارد که اهم و چکیدۀ این پیامدها را شاید بتوان در موارد زیر خلاصه کرد:

1-    جایگاه و اهمیت منابع، سرمایه­ها و ذخایر فرهنگی برگشت ناپذیر در برنامه­ریزی­های کلان کشور جدی­تر تلقی خواهد شد؛

2-    ساختار تشکیلاتی این سازمان که اکنون بخش­های مختلف آن در چندین شهر پراکنده شده است، دوباره پیوسته و همبسته خواهد شد و در نهایت موجب ارتقای کارآیی­ها، بهره­وری و تقویت این سازمان در حفاظت و صیانت از مواریث فرهنگی می­گردد؛

3-    با وزارتخانه­شدن این سازمان، نظارت مجلس محترم شورای اسلامی بر این سازمان تقویت می­شود و موجبات پاسخگو شدن مسؤولان و مدیران میراث در برابر نمایندگان مردم خواهد شد. علاوه بر این، نظارت مجلس شورای اسلامی و سایر دستگاه­های نظارتی موجب خواهد شد که برنامه­ریزی­های مسؤولین و مدیران میراث سنجیده­تر و کارشناسانه­تر تهیه و اجرا شوند.

4-    پیامد مهم و مثبت دیگر وزارتخانه شدن این سازمان که برای اهالی میراث فرهنگی اهمیت فراوانی دارد این است که زمینۀ ثبات و پایداری بیشتری در مدیریت کلان میراث فرهنگی کشور و برنامه­ریزی­های آن فراهم خواهد شد.

در گذر از چند دهۀ اخیر، مرکز باستان شناسی ایران به سازمان میراث فرهنگی تبدیل شده و سپس در چند مرحله و بدون توجه به نظرات کارشناسی با چند سازمان دیگر همچون جهانگردی و صنایع دستی ادغام شد. یکی از نگرانی­های کارشناسان این حوزۀ، عدم توجه به کسب نظر کارشناسان این حوزه دربارۀ ادغامهای متعدد و احتمالی آینده در این وزارتخانه است.

«جامعۀ باستان­شناسی ایران» نگرانی نمایندگان مجلس شورای اسلامی از شرایط میراث فرهنگی کشور را ارج می­نهد و اعلام می­دارد که طرح وزارتخانه­شدن سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری طرحی راهگشا و مفید است و اجرایی شدن آن بسیار ضروری است. همچنین امیدوار است این طرح به زودی به تصویب مجلس شورای اسلامی برسد و برای اجرا در دستور کار دولت قرار گیرد.

«جامعۀ باستان­شناسی ایران» از همة کارشناسان، صاحب­نظران، متخصصان و دلسوزان و علاقمندان به میراث فرهنگی و معنوی کشور دعوت می­کند برای یافتن راهکارهای برون­رفت از وضع بحرانی کنونی میراث فرهنگی تشریک مساعی نمایند و طراحان «لايحۀ تبديل سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري به وزارتخانه» را با نقدها و پیشنهادهای روشنگر یاری رسانند.

 

«جامعۀ باستان­شناسی ایران»





مسئله باستان شناسی ایران این است که مسئله ای روزآمد ندارد

 

ضرورت آموزش باستان شناسی در ایران در اواخر دوره قاجار آنگاه پدید آمد که استقبال از کاوش در ایران رایج شده بود. اکثر درخواست کننده گان کاوش، خارجیان، اعم از افراد و دولت ها بودند. دولت فخیمه قاجار به ضرورت جلب منفعت (کسب درآمدهای مالیاتی (س[1]) از مجوزهای کاوش، همچنین واگذاری امتیاز به کشورهای خارجی و سفر شاهان به فرنگستان) و حفظ منافع و عواید ناشناختۀ ملی در فرآیندی تدریجی، تدوین قوانینی (س) در مورد کاوش های باستان­شناسی را در دستور کار قرار داده بود. در این قوانین ارزیابی ارزش اشیاء [عتیقه] نیازمند اطلاعات کارشناسی بود. از آنجا که بی طرفی و دفاع از منافع ملی بوسیله غیر ایرانیان به دیده تردید نگریسته می شد [ در دنیای سیاست پذیرفته نیز هست] در دهه نخست قرن چهادرهم خورشیدی (حدود 1310-1300) و با لغو امتیازها و تصویب قانون عتیقات ضرورت کارشناسان بومی، ایرانی، در ساختار دولتی ایران احساس شده بود. احتمالاً پیش از آموزش کارشناسان بومی از کارشناسان (س) خارجی [کشوری دیگر] یا کارشناسان بومی که بطور حرفه ای و تجربی با باستان­شناسی آشنا بودند، استفاده می شده است. حدود یک دهه پس از تشکیل مراکز آموزش عالی در ایران (مبنا را تأسیس دانشگاه تهران و ساختمان های آن در 1316 در نظر گرفته ام) آموزش باستان­شناسی نیز در آن به ضرورت های بحث شده تأسیس شد. از زمان تشکیل تا امروز این آموزش خصوصیات تقریباً همسانی را به همراه داشته است :

-         باستان­شناسی مبتنی بر تاریخ (تطورهای زمانی) و آمیخته به رویکردهای تاریخ هنری آموزش داده می شود.

-         رویکرد توصیف اطلاعات مد نظر قرار داشته و دارد.

-         روش ها و خصوصاً روش­شناسی کمتر از یک چهارم در واحدهای درسی مد نظر قرار گرفته و می گیرد.

-         نظریه ها و رویکردهای نظری در مجموعه آموزش حتی در مقاطع تکمیلی، غایب بوده و هست.

-         منابع درسی اصولاً در مقایسه با جهان اول بروز و متنوع و متکثر نیستند.

-         گرایش ها در مقاطع پایه (کارشناسی) مد نظر قرار نگرفته و نمی گیرد.

-         اکثراً به ضرورت آیین نامه های مراکز آموزشی متخصصانِ محدود، طیف متکثری از واحدهای درسی و راهنمایی های پایان نامه ها را برعهده می گیرند که لزوماً با تخصص­شان تناسب ندارد. این واقعیت موجب سقوط سطح کیفی آموزش/ پژوهش و تخصص گرایی می شود.    

فراتر از آموزش باستان شناسی و فعالیت های مرتبط با آن [بجز آموزش] به ضرورت قوانین و جایگاه حاکمیتی دولت، اینگونه فعالیت ها از آغاز تا امروز دولتی بوده و هست. وارداتی بوده و هست. در ساختاری اداری حاکمیتی، فعالیتی اداری بوده و هست. فعالیت های باستان شناسی [بازهم بجز آموزش] نیازمند مجوز از دولت بوده و هست. از این فعالیت ها بوسیله دولت و تنها دولت بهره برداری، کسب درآمد می شده است. مدیریت این فعالیت ها بر عهده دولت بوده، به نظر می رسد هنوز هم چنین است.

فعالیت های باستان­شناسی [بجز آموزش] بوسیله مردم و مستقل از دولت با هر انگیزه و هدفی در ایران غیر قانونی بوده و هست. حتی کنجکاوی های پذیرفته شده چنانچه فراتر از متون تاریخی و کتب؛ در دنیای مادی پیگیری شوند به دیده تردید نگریسته شده و چه در عرف [بطور کلی ساحت های غیر رسمی] چه در قوانین [ ساحت های رسمی] در اولی مثبت ارزیابی نمی شود و در دومی مورد تأیید قانون نیست. این موارد نیز به نظر می رسد در زمان معاصر کماکان مانند گذشته است.

در دو سطر پیشین به کم و کیف فعالیت های باستان شناسی در ایران اشاره ای کلی نمودم. آموزش در هر رشته با هدف انجام فعالیت [در آینده] اعم از آموزشی و پژوهشی انجام می شود. در ایران آموزش تنها بخش از فعالیت هایی است که ممکن است زیر نظر و نظارت مستقیم دولت نباشد و همه دانش آموختگان باستان شناسی ضرورتاً در آموزش یا فعالیت های زیر نظر و نظارت دولت به فعالیت تخصصی می پردازند. این واقعیت ها اقتضاهایی برای نهادهای آموزشی از یک سو و برای دانش آموختگان از سوی دیگر پدید می آورد:

دانش آموخته گانی را که وارد بازار فعالیت و کار می شوند مجاب می کند یا به فعالیت در حوزه تخصصی خویش نپردازند یا فقط و فقط به فعالیت زیر نظر و نظارت دولت تن دهند. یک راه باقی می ماند و آن فعالیت در زمینه آموزش باستان­شناسی است.

باستان­شناسی در ایران از آغاز شکل گیری (چه به عنوان گروه آموزشی و چه فعالیت های غیر آموزشی) یک مسئله محوری داشته، مسئله ای که به مثابه فلسفه فعالیت های این رشته قلمداد می شده، آن مسئله آثاری (اعم از منقول و غیر منقول) است که در معرض تخریب و غارت هستند و کاوشگرانی (داخلی و خارجی، افراد یا موسسات وابسته به کشور ها و موسسات خارجی) که درخواست انجام فعالیت (غیر آموزشی) در ایران داشته (س) و دارند.

چنانکه در ابتدا شرح دادم به نظر می رسد، تأسیس گروه های آموزشی و آموزش باستان­شناسی در آغاز در راستای همین هدف انجام شده است. حتی به نظر می رسد عمده فعالیت های باستان شناسانه در ایران و خط مشی کلی آن تحت تأثیر همین فرآیند بوده است. پس از انقلاب اسلامی و در بیست سال نخست، فرآیند شکل گیری باستان­شناسی، یک بار تکرار شد به این صورت که ابتدا صورت مسئله پاک شد. یعنی فعالیت باستان­شناسان خارجی در ایران منع شد و فعالیت های (پژوهشی) باستان شناسان داخلی نیز به حداقل رسانده شد. با حفاری های غیر مجازی که وجه بین المللی پیدا کردند مانند غارت غار کلماکره و کشف اتفاقی جام ارجان مجدداً ضرورت انجام فعالیت های باستان شناسی در ایران پس از این غارت ها و کشف اتفاقی در ساختار حاکمیت ایران درک شد. بنابراین در مجموعه سازمان میراث فرهنگی و معاونت پژوهشی آن، جایگاهی برای فعالیت های باستان­شناسی در نظر گرفته شد. جایگاهی که به نوبه خود از دیدی تاریخچه ای، درخور این فعالیت ها می نمود! یادآوری: حتی در دهه 70 خورشیدی به نظر می رسد، پس از فاجعه جیرفت فعالیت های باستان­شناسی جدی گرفته شد.

آموزش باستان­شناسی در ایران فلسفه اش را از قوانین اجرایی و وجود آثارِ در معرض خطر گرفته است. حفاظت از آثار در رتبه نخست و شناخت آثار (اعم از شناسایی و پژوهش) گویا عموماً در رتبه دوم اهمیت بوده است. به سبب توسعه فیزیکی و شاخه شاخه شدن فعالیت ها، خصوصاً در زمینه آموزش، گسست بین آموزش و فعالیت های باستان­شناسی (اعم از پژوهشی و اداری، اجرایی مد نظر است) نادیده گرفته شدن مسئله ای که فلسفه وجودی باستان­شناسی است، در ایران موجب رکود آموزش شده است. به نظر می رسد، بخش های آموزشی بطور مستقل نتوانسته اند مسائل و فلسفه هایی برای خود و دانش آموخته گانشان و بطور کلی جامعه ایران پدید آورند. حتی در تبیین و توجیه مسئله های موجود که شرح آن گذشت در برهه هایی از زمان کم توان بوده اند. در نتیجه سطح آموزش به جایی رسیده که اکنون هست. بازار فعالیت باستان­شناسانه نیز مشهود است و نیازمند توضیح واضحات نیستیم.

در نبود مسائل و مبانی، اقلیتی که موقعیت های آموزشی را تنها با اتکا بر ضوابط و چارچوب های عمومی در اختیار دارند، انتظار نمی رود که بسوی ارتقای سطح کیفی گام بردارند. چراکه در ساختار، چنین انگیزه هایی[به دلایل پیش گفته] وجود ندارد. حتی انتظار نمی رود که زمینه را برای شکل گیری مسائل جدید یا ارائه برداشت های نوین از مسائل و فلسفه باستان­شناسی در ایران فراهم کنند. عاملان در ساختار ایفای نقش می کنند و طبیعی است که در پی حفظ وضع موجود و حفظ موقعیتی هایی باشند که در اختیار دارند[2]. موقعیت هایی که احتمال می رود با اتکا بر مبانی درون دانشی و باستان­شناختی بدست نیاورده باشند، بلکه ضوابطی کلی و عمومی و برون حوزه ای آنها را در این جایگاه ها قرار داده است. بنابراین باستان شناسی ایران مسئله ای بنیادی دارد و آن این است که مسئله ای به روز ندارد و امکان و زمینه های بروز شدن مسائل گذشته که فلسفه آن بوده اند در آن فراهم نمی شود.

سئوال پایانی را به این صورت طرح می کنم، باستان شناسی ایران چگونه ممکن است متحول شود؟ 1) تغییر نسل ها و در نتیجه تغییر مسائل بطور بنیادی در جامعه ایران، ممکن است باستان شناسی ایران را نیزمتحول کند. 2) برهم­کنش با بیرون از ایران و جامعه جهانی نیز ممکن است زمینه های تحول تدریجی در باستان­شناسی ایران را پدیدآورد. 3) عاملانی از بیرون باستان­شناسی مانند گروه ها و نیروهای سیاسی تاثیر گذار در حاکمیت و دولت در جامعه ایران، ممکن است باستان شناسی ایران را متحول کنند. 4) چنانچه در تاریخچه نیز قابل ارجاع است، رویدادهای مرتبط با آثار در ایران، در مقیاس گسترده و تاثیرگذار، ممکن است موجب تغییر در باستان­شناسی ایران شود، مانند فاجعه جیرفت و غار کلماکره که به آن اشاره کردم. نویسنده به سبب نقش اندک باستان-شناسی در مسائل جامعه ایران و تعداد اندک و تقریباً بی تأثیر، احتمال تحول از درون در باستان­شناسی ایران را بسیار پایین ارزیابی می کند. 5) تأثیر چند عامل به طور توأم و با ضریب هایی از تأثیر، نیز ممکن است باستان شناسی ایران را متحول کند.  

پیشنهاد: بجای تابعیت محض از ساختارهای بیرونی و موثر بر باستان­شناسی تعامل هوشمند با این ساختارها برای عاملانِ فعال پیشنهاد می شود. بطور کلی شکل گیری تدریجی مبانی درون دانشی و درونزا و جایگاه دادن به آن در فرآیندی تدریجی در عرصه های رسمی پیشنهاد دیگر است. اتکا به مبانی استاندارد فراتر از جامعه ایران (مانند نشریات دارای رتبه در ارزیابی های جهانی، یا به رسمیت شناختن گرایش های جدید از طریق کنکره جهانی باستان­شناسی) در مقیاس جهانی از دیگر پیشنهادات است. پرهیز از بومیت گرایی و انزواطلبی، همچنین پرهیز از ترجیح منافع فردی بجای منافع گروهی پیشنهاد پایانی قلمداد می شود. موثرترین استراتژی می تواند استقلال تدریجی از دولت باشد (استقلال مالی مد نظر نیست، استقلال نظری هویتی، کارشناسی و تخصصی پیشنهاد می شود) چراکه دولتها گذرا و ناپایدار هستند و سیاست هایشان برای رویکردهای در حال شکل گیری در عرصه های عمومی به مثابه تکرار مکرر دوره های رشد و رجعت به ابتداست، که مثال زدم. رویکردی تخصصی ممکن است بتواند حتی بصورت همراهی با دولت جایگاه باستان­شناسی را در جامعه ایران تثبیت کند؛ اما در این صورت برای بقا و تداوم نیازمند پایگاه های درون دانشی در باستان­شناسی است. چنین رویکردی بدون پشتیبانی اکثریت باستان­شناسان ایرانی در درون این نظام (منظورم باستان­شناسی است نه نظام سیاسی حاکمیتی) تافته ای جدا بافته از بافتار باستان­شناسی در ایران ارزیابی می شود و هرچند پشتیبانی دولت و حاکمیت را داشته باشد ضرورتاً همراهی آحاد جامعه ایران را به همراه نخواهد داشت.   

ملی گرایی به عنوان یک پارادایم (س) با دو پیشینه متفاوت اما بصورت مسئله ای واحد، بخش عمده ای از فلسفه و مسائل باستان­شناسی در ایران بوده است. دو پیشینه آن یکی ریشه در دوران تاریخی دارد و دیگری ریشه در تجدد گرایی پس از رنسانس. اولی بومی و دومی وارداتی است. تفکیک این دو در بافت جامعه ایران پژوهش نشده است. اما به نظر می رسد در اینکه ملی گرایی پارادایمی پشتیبان تفکر باستان شناسانه در ایران بوده، اختلاف نظر وجود ندارد. تحولات دنیای معاصر و البته تغییرات ناشی از تغییر نسل ها و دگرگونی های ناشی از انقلاب اسلامی، همچنین تحولات فراگیری که در اثر ارتباطات فرهنگی و جهانی شدن فرهنگ ها پدید آمده، ملی گرایی را به عنوان یک پاردایم، تحت تأثیر قرار داده است. به نظر می رسد بخشی از مسائل [معاصر] باستان شناسی ایران به این موضوع بر می گردد. دقیقاً منظورم این است که تفکر ملی گرایانه همانند دهه 40 تا 50 ی خورشیدی پاردایم و مسئله اساسی و محوری در باستان­شناسی ایران، نمی تواند باشد[3]. چه در بخش هایی که پشتیبانی دولت و حاکمیت را داشت و چه در اقناع و همراهی توده های طبقات متوسط شهری این دگردیسی در مواجه با ملی گرایی مشهود است. نه تنها در باستان شناسی در اکثر علوم انسانی و اجتماعی چنین است در نتیجه جامعه باستان­شناسی در ایران نیازمند باز تعریف و بروز کردن این موضوع و طرح مسئله یا مسائلی است که به عنوان مکمل در کنار آن، فلسفه باستان شناسی در سطوح مختلف جامعه ایران را بازتولید و بازسازی کند.

 

عمران گاراژیان، عضو هیأت موسس و هیأت مدیره جامعه باستان شناسی ایران



[1] - "س" یعنی اسنادی در این خصوص نویسنده در اختیار دارد.

[2] - قابل ذکر اینکه عاملان در ساختار ایفای نقش می کنند و هرگاه که بصورت عاملان متفرق و در اقلیت باشند، طبیعی است که نتوانند مبناهای خود را برای ساختار به عنوان مبنا اعتبار بخشند. منظور نویسنده تنها توصیف وضع موجود است و عاملان را به عنوان اجزایی کلی می نگرد و عاملیت آنها را مد نظر دارد و به افراد و فردیت نمی پردازد. 

[3] - البته تاثیر تحولات جهانی را نیز نمی توان نادیده گرفت.



یادداشت هفته 11:  شنبه 13 اسفند ماه 1390

                                         تخریب محوطه پارینه سنگی اشکفت گاوی در فارس

 

براساس خبری که در خبرگزاری میراث فرهنگی منتشر شده (مورخ 11/12/1390)، محوطه اشکفت گاوی، یکی از محوطه های مهم پارینه سنگی در استان فارس مورد تخریب قرار گرفته است. بنا به گزارش ها، تخریب این محوطه بر اثر فعالیت های کارخانه پتروشیمی بوده است.

باستان شناسان و دوست داران میراث فرهنگی از دیرباز با مسئله تخریب و تعدی به محوطه های تاریخی-فرهنگی روبرو بوده اند، بویژه زمان هایی که دولت و نهادهای دولتی از امکانات کافی برای حفاظت از مواریث فرهنگی برخوردار نبوده اند. ولی اکنون علیرغم اینکه دولت از تمامی امکانات و شرایط سازمانی/لجستیکی و پشتوانه های قانونی برای حفاظت از میراث فرهنگی برخوردار است، با این حال هیچگاه تا بدین اندازه میراث فرهنگی بی پناه و بی امان نبوده است. این تخریب در حالی صورت می گیرد که محوطه اشکفت گاوی در استان فارس در نزدیکی دو مرکز مهم متولی میراث فرهنگی یعنی سازمان مرکزی و سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان فارس قرار گرفته است. 

همانطور که می دانیم محوطه های پارینه سنگی در مقایسه با محوطه های دیگر دوره ها بسیار اندک اند و دانسته های باستان شناسان نیز از این دوران بسیار اندک است. آگاهی از وجود چنین شرایطی برای داده های پارینه سنگی ایجاب می کند که نسبت به حفاظت از محوطه های پارینه سنگی حساسیت دوچندان داشته باشیم. «جامعه باستان­شناسی ایران» ضمن یادآوری مسئولیت ها و وظایف سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و  گردشگری در قبال حفاظت از مواریث فرهنگی، از نهادهای ذیربط به ویژه از آن سازمان می­خواهد تا اقدامات مقتضی برای پیشگیری از تخریب آثار و محوطه های باستانی انجام دهد و نیز مسئولین و عاملان تخریب این محوطه مهم را تحت پیگرد قانونی قرار دهد. «جامعه باستان­شناسی ایران» امیدوار است که مسئولین سازمان در اسرع وقت نتایج پیگیری های خود را به اطلاع باستان شناسان، دوست داران میراث فرهنگی و عموم برسانند.  

جامعة باستان­شناسی ایران

                          



یادداشت هفته 10:  جمعه 21 بهمن ماه 1390

                                    

       سرنوشتِ گل نوشته های هخامنشی:

  اموال فرهنگی دستآویزی برای فشار سیاسی


(after: http://oi.uchicago.edu/research/projects/pfa)

روز پنج‌شنبه هفته گذشته مورخ ۱۳ بهمن 1390 (سوم فوریه 2012)، یکی از کمیته های مجلس سنا در کشور ایالات متحده آمریکا پیشنهادی را تهیه و مطرح کرد که در صورت تصویب آن در سنا، راه برای به حراج گذاشتن گل نوشته‌های باروی تخت جمشید آسان‌تر خواهد کرد. پرونده این گل نوشته‌ها چندی است که در دادگاه عالی آمریکا مطرح شده و وکلایی از جانب دولت ایران و دانشگاه شیکاگو در تلاش برای محافظت از این اموال هستند. این اولین بار نیست که اموال فرهنگی ایران از جانب سنا و کنگره آمریکا مورد تهدید قرار می گیرند. همه پژوهشگران حوزه تاریخ ، باستانشناسی و زبان شناسی و همچنین دیگر حوزه های علوم انسانی، به ارزش یکتای این مدارک که اطلاعات دست اولی از دوران زمامداری داریوش کبیر به دست می‌دهند، آگاهی دارند. این گل نوشته ها از این جهت دارای اهمیت هستند که نمونه و مانند آن‌ها وجود ندارد. این مدارک یکی از معدود منابع اطلاعات درباره زندگی روزمره مردم در دوران هخامنشی به شمار می‌روند و در صورت تبدیل شدن این پیشنهاد به قانون، ضبط این اشیاء و به حراج گذاشتن آن‌ها قطعی خواهد شد.

پیشنهاد یاد شده توسط سناتور مندز (Menedez) از ایالت نیو جرسی مطرح شده و به زودی به عنوان بخشی از قانونهای مربوط به تحریم ایران از سوی سنا در نظر گرفته خواهد شد. پیشنهاد تحریم بانک مرکزی ایران هم توسط همین سناتور در دسامبر سال گذشته (۲۰۱۱) در سنا مطرح شد و زود تبدیل به قانون شد.

در شرایطی که مردم ایران به دلیل این تحریم ها با فشارهای شدید اقتصادی مواجه شده اند، بیش از همیشه واضح است که قربانیان اصلی این تحریم ها مردم ایران هستند و نه حکومت آن. این بار نیز فرهنگ ایران مورد حمله قرار گرفته است. این آثار فرهنگی متعلق به این نسل در این زمان نیست، متعلق به همه نسل های انسانیت است. در نتیجه گرچه این فعالیت برای فشار آوردن بر حکومت ایران انجام می شود، اما نتایج آن از دیدی تخصصی بر فرهنگ انسان است، در همه زمان ها و مکان ها نه این زمان خاص و نه به تنهایی بر کشور و مردم ایران. البته نمی توان انکار کرد که بر آنها تأثیر بیشتری خواهد داشت.

دولت آمریکا بیش از ۲ بیلیون دلار از دارایی‌های ایران را مسدود کرده و اگر قرار است به خانواده قربانیان اسراییلی غرامتی پرداخت شود، می‌تواند از این پول پرداخت شود. واضح است که اموال فرهنگی ایران در آمریکا هدفمندانه تحت هیچ حمایت قانونی قرار نگرفته و متاسفانه این تنها شامل گل نوشته های باروی تخت جمشید نمی شود. برای مثال هیچ فهرست دقیقی از اموال تاریخی و اشیای نفیس موجود در سفارت سابق ایران در شهر واشنگتن دی سی که اکنون توسط دولت آمریکا مصادره شده اند، در دست نیست. سایر اموال فرهنگی موجود در موزه ها و دانشگاه های این کشور نیز از این تهدید در امان نخواهند بود.

با شدت گرفتن خشونت جهانی، طبیعت سیاسی باستانشناسی و اموال و آثار تاریخی و فرهنگی بیش از گذشته آشکار شده است. به راستی چه کسی مالک این اموال است؟ آیا این گل نبشته ها بخشی از میراث جهانی بشریت به شمار می‌روند و متعلق به مردم ایران هستند و یا اینکه تنها به حکومت ایران تعلق دارند و برای انتقام گرفتن از این حکومت می‌توان آن‌ها را به حراج گذاشت؟

برخورد دوگانه با مفهوم هژمونیک «میراث جهانی» در چگونگی برخورد رسانه‌ها با غارت موزه بغداد نمود روشنی دارد. حادثه حمله به موزه بغداد، در حالی که نیروهای اشغالگر وظیفه حفاظت از آن را بر عهده داشتند، به صورت گسترده در رسانه‌های آمریکا پوشش داده شد، تا به مردم دنیا نشان داده شود که چگونه مردم عراق نادانسته به میراثی که متعلق به همه بشریت است، آسیب رسانده اند. عوامل بروز این حادثه و عواقب آن خود بحثی جداگانه است که در این یادداشت نمی گنجد. اما شاهدیم که چگونه گل نوشته‌های باروی تخت جمشید نه میراثی جهانی و یا حتی  متعلق به مردم ایران در نظر گرفته می شوند، بلکه از آن‌ها به عنوان وسیله‌ای برای فشار سیاسی بر دستگاه سیاسی ایران استفاده می شود.

گذشته از رفتار و تصمیم های سیاستمداران محافظه کار که در پی انتقامجویی و جنگ افروزی هستند، باستانشناسان دانشگاه شیکاگو نیز در این میان بی تقصیر نیستند. این گل نوشته‌ها در سال ۱۹۳۳ با اعتماد به تعهد کاوشگران دانشگاه شیکاگو که در آن زمان در تخت جمشید کار می کردند، برای مطالعه، مستند سازی و ترجمه و تفسیر به شیکاگو فرستاده شد. اکنون بعد از گذشت ۷۹ سال هنوز این پروژه تمام نشده چنانچه باستانشناسان دانشگاه شیکاگو به اصول اخلاقی پایبند بودند، تا کنون این الواح را به ایران بازگردانده بودند تا طی یک پروژه بین‌المللی با همکاری متخصصان ایرانی، کار مستند سازی و مطالعه این گل نوشته‌ها عملی شود. بر اساس اصول اخلاقی مصوبه جامعه باستانشناسی آمریکا، که تمام باستانشناسان به نام به آن الزام دارند (به ادامه بنگرید) :

«یافته ها، شواهد و آثار باستان شناختی اعم از محوطه های باستانی، بقایای باستان شناختی و مجموعه های موجود در موزه ها، مدارک و گزارش های باستان شناختی بازگشت ناپذیر هستند. همه ی باستان شناسان و هیئت های باستان شناختی موظف هستند، در پروژه های خود، برنامه های بلندمدت برای حفاظت و مرمت یافته ها و شواهد باستان شناختی پیش بینی و درنظر بگیرند. ضروری است که در حین پژوهش ها برای بالابردن سطح آگاهی های همگانی و همچنین حفاظت بلندمدت از آثار، دانش تخصصی بکار گرفته شود » و نیز «داد و ستد، بازرگانی و کالایی شدن یافته ها و اشیاء باستانی و تاریخی، یکی از عوامل اصلی در تشویق افرادِ سودجو برای انجام حفاری های قاچاق و بدست آوردن اشیاء باستانی است که در نهایت به نابودی و تخریب محوطه ها و آثار باستانی منجر می شود. استفاده از اشیاء باستانی به عنوان کالا در داد و ستدها و بهره برداری در جهت منافع و علاقه های شخصی در نهایت منجر به تخریب محوطه های باستانی و اطلاعات علمی می شود که برای درک مدارک باستان شناختی از اهمیت حیاتی و اساسی برخوردارند. بنابراین باستان شناسان باید در پژوهش های خود به پیامدهای احتمالی بیاندیشند و درباره نتایجی که ممکن است منجر به ارتقاء ارزش مادی اشیاء باستانی شود به خوبی آگاه باشند و سنجیده عمل کنند. در هر شرایط ممکن، باستان شناسان باید از فعالیت هایی که ممکن است منجر به بالارفتن ارزش مادی اشیاء باستانی شود پرهیز کنند، بویژه در مورد اشیایی که در داخل موزه ها و موسسات نگهداری نمی شوند، در دسترس پژوهشگران نیستند یا در نمایش عمومی قرار ندارند. » در آستانه تبدیل این گل نوشته‌های ارزشمند، مسئولانه ترین کار بازگرداندن آن‌ها به ایران است. شاید مذاکره و چانه زنی باستانشناسان ایرانی که چهره موجه بین‌المللی دارند، در این راه سودمند واقع شود.

این گل نوشته‌ها در بردارنده اطلاعاتی از زندگی روزمره زنان و مردانی است که خود آن‌ها را نوشته‌اند و مهر زده اند. این زنان و مردان در شکل‌گیری و به اوج رسیدن بزرگترین امپراتوری جهان سهیم بوده اند. چوب حراج زدن به این مدارک ارزشمند، خسارتی است جبران ناپذیر، نه تنها برای ایرانیان، بلکه برای تمام آیندگان.

 سپیده سعیدی

عضو جامعه باستان شناسی ایران


Achaemenid Tablets of Persepolis amidst the Political Tensions


 On Friday February 3, 2012, a U.S. Senate committee voted to make it easier for individuals to seize and auction off priceless ancient Iranian artifacts held by American museums and universities in order to reach legal verdicts against the Iranian government. This proposal by Senator Menendez (D-NJ) will soon be considered by the full Senate as part of its latest Iran sanctions bill, which builds on the broad sanctions against the Central Bank of Iran led by Senator Menendez last December. If this proposal becomes law, it will make it easy to loot Iran’s cultural heritage and auction it off like cheap items on eBay. This is perhaps one of the bluntest examples yet of how broad sanctions punish ordinary Iranian people, not the Iranian government. 

The main target of this proposal would be (but not limited to) the confiscation of the 2500-year-old tablets discovered at Persepolis, the ancient Achaemenid capital of Iran. These tablets are currently housed at the University of Chicago and are seriously endangered because of an ongoing lawsuit, first filed in 2000, that seeks to collect on a judgment against the Iranian government for its alleged role in supporting a Hamas bombing in Jerusalem in the 1980s. While the plaintiffs won the original suit, they have not been able to collect the entirety of a $400 million judgment awarded in damages. Having found a loophole in a law passed by Congress, lawyers for the petitioners are seeking to confiscate and sell the artifacts that make up the Persepolis tablet collection.

The U.S government has frozen more than $2 billion of Iran’s assets. Lawyers seeking to collect damages from the Iranian government could rather go after this money, not the Iranian culture and history, which belongs to no government.

With the ever-growing upsurge of global violence, the intensely political nature of “cultural property” is revealed more clearly than ever. The dualistic behavior toward the hegemonic concept of “world heritage” is an obvious example of this. Powerful individuals and organizations render particular cultural properties important, valuable, beautiful and meaningful to humanity as a whole. For example, this was shown by the massive media coverage of the so-called looting of the Iraq Museum in Baghdad and the concomitant demonizing of the Iraqi people as destroyers of world prehistory and civilization. In contrast, in the case of the Iranian antiquities appropriated by American museums and universities, this view is not held. Instead these objects are being interpreted as belonging solely to the government of Iran, therefore justifying their appropriation as a way of taking revenge on the Islamic Republic.

Specifically, although unique in terms of the first-hand historical information they render about one of the oldest empire in the world, these tablets are not considered to belong to the humanity as a whole, and the political structure of Iran is deemed to be their only patron. Here we are faced with two different views on cultural property of the same nature. This is how the standpoint vis-à –vis practices of heritage and its ownership turns out to be significant.

The amazing discovery of tens of thousands of clay tablets, all records from the era of the Achaemenid Persian Empire in the reign of Darius the Great (550 – 486) BCE, happened in the winter of 1933, when a team of archaeologists from the University of Chicago's Oriental Institute were clearing the ruined palaces of Kings Darius, Xerxes, and other Achaemenid rulers in Persepolis, Iran.  These tablets give accounts about the daily lives of women and men who incised the words and rolled their seals on these tablets, people who had a role in building the biggest empire of the world at the time.

In an extraordinary act of trust by the Iranian government, the entire collection was sent to Chicago in 1936 on indefinite loan for conservation, analysis, and publication. After 79 years this project is still ongoing. Apart from the lawyers and the U.S. senate, the archaeologists who have authority over these tablets have treated them as their personal or institutional property. According to the stewardship principle of the Society for American Archaeology (SAA) by which all archaeologists are urged to abide: “The archaeological record… is irreplaceable. It is the responsibility of all archaeologists to work for the long-term conservation and protection of the archaeological record by practicing and promoting stewardship of the archaeological record. Stewards are both caretakers and advocates for the archaeological record … they should use the specialized knowledge they gain to promote public understanding and support for its long-term preservation.” There is no doubt that in this situation with a serious threat looming, the most ethical decision would be to return these tablets to Iran, and although it would be much against their political economy of the knowledge production to continue the Persepolis Fortification Archive project collaboratively with Iranian experts and use them as means of training Iranian students as well.

All in all, this is not first time that the pressing question of “who owns the past?” faces us. And this is not the first time that a land, a past, a material culture are being appropriated by those who dominate the network society. Auctioning these tablets would be an irreplaceable loss for all.


Sepideh Saeedi

Society for Iranian Archaeology


*I would like to thank Prof. Susan Pollack, who has generously allocated her time for editing of the original draft of this paper.


یادداشت هفته 9:  شنبه 15 بهمن ماه 1390

                                                   آریایی ها، (نقدی بر ادعاهای ژنتیک-قوم شناسی اقوام ایرانی)


قریب به سه دهه از ورود علم ژنتیک به پژوهشهای باستان شناسی می گذرد. در خلال این مدت بسیاری از نظریات و مدلهای باستان شناختی در خصوص پیدایش، جابجایی و تعامل اقوام باستانی که پیشتر بر مبنای ریخت شناسی داده ها و مقایسه آنان انجام می پذیرفت، با استفاده از مواد وراثتی (DNA) مستخرج از استخوانهای اقوام مختلف باستانی مورد بازبینی مجدد قرار گرفته، برخی تایید و برخی نیز مردود شدند. به تازگی یکی از پژوهشگران ایرانی این عرصه در دانشگاه پورتموث کشور انگلستان در مصاحبه ای تلویزیونی مدعی گردید که مطالعات انجام شده توسط وی بر روی نمونه های مواد وراثتی اقوام مختلف ایرانی حاکی از این است که: دسته بندی های رایج اقوام ایرانی (همچون آذری، کرد، بلوچ و ...) فاقد مبنای وراثتی بوده، میزان بسیار کمی از ژن آریایی در اقوام ایرانی امروزین و همچنین ساکنین شهر سوخته در 4 هزار سال پیش مشاهده شده و اختلاط ژنتیکی اقوام ایرانی با مهاجمان مغول و عرب کم بوده است. موارد فوق منجر به بروز بحثهای فراوانی در جوامع باستان شناسی و انسان شناسی ایران گردید، از همین روی نگارنده لازم می بیند با توجه به پیشینه پژوهشی خود نکاتی را در این خصوص متذکر گردد.

یکی از اولین اصول در روش تحقیق علمی، مرجع شناسی و صحبت با استناد به مراجع محکم و مرتبط است. در همین خصوص با توجه به آشنایی نگارنده با پژوهشگر محترم و نحوه انجام پژوهش فوق پرسشی مهم طرح می گردد و آن اینکه چگونه نتایج این پژوهشها تاکنون پس از گذشت قریب به 7 سال در هیچ ژورنال تخصصی و معتبر جهان به چاپ نرسیده و ایشان تنها هر چند سال یکبار به تکرار و یا در برخی موارد به نقض ادعاهای قبلی خود از طریق مصاحبه با ارباب جراید می پردازد؟ هر دانش پژوهی می داند فرایند چاپ پژوهشهای علمی در نشریات معتبر بسیار پیچیده بوده و سردبیران چنین نشریاتی با فرستادن مقالات به متخصصین مربوطه به میزان بالایی از صحت و سقم آنان اطمینان حاصل می نمایند. گاه در خلال این روند مقاله بارها و بارها مورد ویرایش و نقد علمی قرار گرفته و در بسیاری از موارد در صورت ضعف بنیادی نویسنده در دفاع از ادعاهای خود مقاله رد می گردد.

فارغ از نکته مطروحه در بالا، پرسشی بنیادین در خصوص ادعای این پژوهش این است که نمونه گیری های اولیه انجام شده بر روی اقوام ایرانی بر چه اساس و معیاری بوده است؟ به بیانی دیگر چه کسی را آذری یا کرد محسوب می نماییم؟ آیا هر شخصی که به زبان آذری تکلم کرده و در شمال غرب ایران زاده شده از نظر منشا و قوم شناسی نیز لزوما آذری است؟ با چه معیاری از عدم اختلاط ژنتیکی اشخاص نمونه گیری شده اطمینان حاصل شده است؟ ایران به لحاظ جغرافیایی در مسیر یک چهار راه قرار گرفته و اقوام ساکن در نواحی مرزی آن به درجات بالایی با دیگر اقوام در طول زمان اختلاط ژنتیکی داشته اند. بدیهی است نمونه گیری از این اقوام به جهت میزان بالای تبادلات ژنی هیچگونه دسته بندی خاصی را میان اقوام نشان نداده و از همین روی ایشان این عدم گروه بندی را به بی معنا بودن اقوام حال حاضر در ایران ترجمه نموده اند. حال آنکه چنانچه در روند جمع آوری نمونه ها دقت لازم به خرج داده می شد، شجره نامه افراد تا سه نسل مورد بررسی قرار می گرفت و تنها از افراد ساکن در مناطق دور افتاده که شانس بیشتری برای مصونیت از اختلاط ژنتیکی داشته اند نمونه برداری می گردید، شاید نتایج به گونه ای متفاوت رقم می خورد. اینان از زمره مواردی هستند که نگارنده کاملا از عدم رعایتشان توسط پژوهشگر محترم اطمینان دارد.

نکته دوم و مهم دیگر اشاره به موضوع نژاد آریایی و درصد بسیار پایین ژن آریایی در ایرانیان امروزین است. واژه اقوام آریایی یکی از بحث برانگیز ترین واژگان در باستان شناسی ایران و خاورنزدیک است و برخی پژوهشگران عامدانه از بکار بردن آن (به دلیل ملاحظات تاریخی همچون نازیسم و فاشیسم قرن بیستم) خودداری کرده و به جای آن از اقوام آسیای مرکزی استفاده می کنند. فارغ از این نکته پرسش اصلی اینجاست که ژن آریایی مورد نظر ایشان که نمونه های اقوام ایرانی حاضر با آن مقایسه شده اند چیست و به کدام جمعیت تعلق داشته است؟ در همین رابطه ایشان به استخراج ماده وراثتی از استخوانهای شهر سوخته اشاره داشته که با توجه به اشراف نگارنده به مباحث تکنیکی استخراج DNA از استخوانهای باستانی و مشاهده حضوری آزمایشگاه ایشان در دانشگاه پورتموث، انجام موفقیت آمیز چنین امری توسط نامبرده را بسیار نامحتمل می دانم.

در خصوص میزان پایین آمیختگی ژنی مابین ایرانیان و مهاجمان مغول نیز اشکال در نمونه گیری خود نمایی می کند. حمله اقوام مغول به ایران در دو مقطع یکی توسط چنگیز به سال 1221 میلادی و دیگری توسط تیمور به سال 1400 میلادی رخ داده است. نظر به نزدیکی نسبی زمانی این حملات و قرار داشتن در دوره ای که ثبت و ضبط اتفاقات مرسوم بوده است، اطلاعات نسبتا جامعی از کم و کیف این حملات موجود بوده و از آنجمله گردن زدن مردان و پسران جوان شهرهای مغلوب و به اسارت بردن زنان و دختران. این حملات در طیف وسیعی از نجد ایران و مدت زمان طولانی انجام شده که بی شک نقش غیرقابل انکاری در شکل گیری خزانه ژنتیکی مردمان حال حاضر ایران زمین داشته است. جمله معروفی است که عنوان می دارد از هر 8 نفر انسان زنده روی کره زمین 1 نفر دارای ژن مغول است! حال چگونه پژوهش اخیر به نتایجی غیر از آنچه در تاریخ و مطالعات باستان شناسی ثبت شده رسیده است، نکته ای در خور تامل است.

در خاتمه لازم به ذکر است مطالعات ژنتیکی بر روی مواد وراثتی انسانهای امروزین حاکی از این است که تمامی انسانهای حاضر به میزان بسیار زیادی با یکدیگر مشابهت ژنتیکی داشته و این درجه از میزان یکنواختی به حدی زیاد و تعجب آور است که درجه گوناگونی ژنی در یک گروه شمپانزه در شرق آفریقا از میزان گوناگونی ژنی در میان تمامی مردم کره زمین بیشتر است. این نکته و نکاتی دیگر از این قبیل دیر زمانی است که انسان شناسان را بر آن داشته تا از به کار بردن واژه نژاد دوری جسته  به جای آن از اقوام فرهنگی استفاده کنند.

 

حامد وحدتی نسب، عضو هیات مدیره جامعه باستان شناسی ایران


این مطلب پیش از این در روزنامه شرق به تاریخ 1390/09/28 به چاپ رسیده بود.


   یادداشت هفته 8:  شنبه 24 دی ماه 1390

                                                                 از خليج فارس تا خليج هميشه فارس: ما چه كرده ايم؟


دو جنگ جهاني اول و دوم گرچه در اروپا شروع شد اما آتشش آسيا و آفريقا را در بر گرفت. در غرب آسيا امپراتوري عثماني از هم پاشيد و در آفريقا كشورهاي مستعمره از فضاي به وجود آمده پس از جنگ در راستاي استقلال سياسي خود بهره بردند. كشورهاي استعمارگري چون بريتانيا ، فرانسه و دانمارك ديگر توانايي حفظ مستعمراتي بدين وسعت را نداشتند، اقتصاد اروپا ورشكست شده بود و نيمي از اين قاره كوچك با خاك يكسان.

كشورهاي كوچك و بزرگ تازه مستقل شده نياز به راهكارهايي براي تبيين وحدت ملي داشتند. در خاورميانه غير از مسئله تماميت ارضي مسئله اي اقتصادي به نام نفت هم وجود داشت. كشورهاي كوچكي در حاشيه جنوبي خليج فارس به وجود آمده بودند كه هر كدام روزگاري جزئي از دو امپراتوري بزرگ ايران و عثماني بودند و نياز بود خود را بازتعريف كنند، به خود معنا دهند و ثروت عظيمي را كه نفت نصيبشان مي كرد با اين راهكار سياسي اجتماعي سازماندهي كنند.

در چنين فضايي ناسيوناليسم حربه اي بود كارا. همانگونه كه اريك فروم، روانكاو نامي، تحليل كرده است ناسيوناليسم تنها مسئله اي سياسي نيست، راهكاري سياسي- رواني است كه مي تواند با ابزاري چون پروپاگاند به بيماريي رواني جمعي در مقياسي به وسعت يك ملت ختم شود. فروم كليت جامعه توتاليتر آلمان هيتلري را بيماري رواني مي داند كه از مشخصاتش ناسيوناليسم شديد و افسارگسيخته بوده است. او بر اين باور است كه ملتهايي درگير چنين بيماريي مي شوند كه در برهه اي تاريخي به هر دليلي حس مي كنند از ريشه هاي خود جدا شده اند و شكوه تاريخيشان را از دست داده اند. در مورد آلمان نازي جدا شدگي از پروس، در مورد كشورهاي استقلال يافته خاورميانه جدايي از عثماني و در مورد ايران اشغال شدگي اش در سال 1320 زمينه ساز چنين بيماري اجتماعيي شد.

در چنين شرايطي كه كشورهاي تازه استقلال يافته به دنبال ساختن هويتي نو از فرهنگي كهن بودند، استعمار در شمايلي جديد در منطقه رخنمون شد. اصطلاح مجعول خليج عربي نخست توسط سر چارلز بلگريو عنوان شد و به سرعت توسط سران عرب زبان منطقه مورد استفاده قرار گرفت. در سال 1337 ايران به دليل تغيير نام خليج فارس به خليج عربي از سوي عراق و برخي ديگر از كشورهاي عربي و انگليس اعتراض خود را به دولت جديد عراق به رهبري قاسم كه با يك كودتاي نظامي بر سر كار آمده بود ،اعلام كرد. قاسم به شدت تمايل به همداستاني با همتاي مصري اش جمال عبدالناصر داشت، چهره اي محبوب و مبدع پان عربيسمي نو. ناصر ادعا كرد كه مرزهاي عرب از جبل الطارق تا خليج فارس است و همو كه اول بار و سپس به كرات نام مجعول را براي خليج فارس استفاده نمود و استفاده از اين نام را در مدارس و دانشگاههاي مصر رسمي اعلام كرد.  

شايد منطقي ترين واكنش ايران در آن زمان مي توانست موضع گيريي كاملا علمي و ارائه گزارش و شكايت به سازمان ملل متحد باشد. اما ايران خود به تدريج درگير بيماريي اجتماعي ناسيوناليسم شده بود. انديشمندان ايراني هم ( به نقل از دكتر محمد حسن گنجي) اين پان ناسيوناليسم را راهكار سياسيي موقت و غير قابل پاسخ دهي حاصل از هيجانات زودگذر ضد استعماري انگاشته بودند و سكوت را در كليت ترجيح داده بودند. پهلويها در مقابل دهها كشور نو و جديد آسيايي و شمال آفريقايي كه مشغول تبليغ پان عربيسم بودند و همچنين در مقابل رشد فزاينده علاقه به پراگماتيسم همسايه شمالي شوروي و نفوذ او به درون مرزهاي ايران، ناسيوناليسم آريايي را مطرح كردند. ناسيوناليسمي كه اين بار نه تنها پشتوانه اي باستان شناختي به معناي داده هاي مادي داشت كه پشتوانه نظري آلمان هيتلري هم پشتش بود.

اساس چنين نگرشي دوره هخامنشي و يافته هاي آن بود. يافته هايي كه در دربار پهلوي مي توانست و توانست رنگي كاملا ناسيوناليستي به خود گيرد. افسانه آريايي سالها پس از مرگش در آلمان، دوباره در ايران متولد شد اينبار نه به دست توانمند كوزينا كه بر پايه اي كپيي رنگ و رو رفته از مخلوطي از داده هاي زبان شناختي، باستان شناختي و تاريخي.

انقلاب 1357 و فضاي پر تلاطم پس از آن و جنگ، اين فرصت را به كشورهاي جنوب خليج فارس داد تا بتوانند بيش از پيش در راستاي هدف ناسيوناليستي خود بكوشند. در اين مدت، برخي كشورهاي جنوبي خليج فارس با خرج مبالغ هنگفت از درآمدهاي نفتي، مطبوعات خارجي را تطميع نمودند تا نام جعلي را براي آبراهه جنوبي ايران رواج دهد. در همان سالها كه ايران درگير بحران بود، آنان با استخدام دهها باستان شناس سايتهاي خود را كاوش كردند، موزه ساختند و كتاب و مقاله و دايره المعارف و نقشه منتشر كردند و براي خود هويتي نو ساختند، هويتي كه دقيقاً چون پان ايرانيسم و پان عربيسم نه لزوماً بر مبناي واقعيتي تاريخي كه بر پايه توهمي ناسيوناليستي بود، توهمي كه اين اجازه را به استفاده كنندگانش مي دهد تا همه چيز را ببلعد، خواه تنب بزرگ باشد، خواه كليت نام و آبهاي آبراهه اي با نام خليج فارس.

ايرانيان پس از انقلاب اما راهكاري معتبرتر از رژيم پيش در مقابل چنين مسئله بغرنج سياسي فرهنگي در پيش نگرفتند. گرچه بر اثر فشارهاي سياسي در نيمه نخست بهمن 1370 سرويراستاران سازمان ملل، متعهد شدند كه اعتراض ايران را گرامي بشمارند و حتي كشوري چون اندونزي وادار به عذرخواهي نسبت به كاربري نام مجعول شد، اما بيشتر توان اعتراضي ايرانيان بر تبليغات داخل سرزميني و تعويض نام خيابانها و بزرگراهها به نام خليج فارس و حتي نام خود خليج فارس به نام خليج هميشه فارس بوده است (خود گويي اين تاكيد بيش از حد بر واژه هميشه انگار هميشه نام اين آبراهه فارس نبوده است حال آنكه نسل اندر نسل نامش را مي دانيم!!!).

ناسيوناليسم بيماري بزرگ خاورميانه ريشه ماجرايي است كه تماميت ارضي ما را پتجاه سالي است به خطر انداخته است. امروز اما اگر به زور پان و ناسيوناليسم باشد، شايد كشورهاي عرب منطقه برنده باشند، با آن پولهاي كلان نفت. اما اگر كمي عميق تر بيانديشيم، شايد وقت خود انتقادي آگاهانه باشد. وقت آن است كه از خودمان بپرسيم چند سايت را در كرانه شمالي خليج فارس كاوش كرده ايم؟ به چند بررسي باستان شناختي، قوم شناختي، قوم نگاشتي و زبان شناختي در اين منطقه اقدام كرده ايم؟ چه بودجه اي براي انتشار و بررسي نقشه هاي تاريخي خليج فارس تخصيص داده ايم؟ چقدر با ابزار تاريخ و فلسفه سياسي به واكاوي انگيزه هاي تغيير دهندگان اين نام تاريخي پرداخته ايم؟. شايد وقت آن است كه به عملكرد خود بنگريم و ببينم كه مسئله اي سياسي با ابعاد پيچيده اقتصادي و اجتماعي را چگونه سهل انگارانه رها كرديم و سالها از كنارش گذشتيم.

به صورت مشخص پيشنهاد نگارنده، بازبيني فرايند ميان مدتي است كه به فاجعه اي سياسي- اجتماعي در سطح جهان براي تغيير نام خليج فارس انجاميده است. نگرشي كاملا منطقي و علمي، به دور از جنجال و غوغا ... برنامه اي كوتاه و ميان مدت براي پژوهش و انتشار حاصل آن به زبانهاي روز و ساخت مستندهاي جذاب براي مخاطبان در همه سطوح.

يادمان باشد در مورد ماجراي خليج فارس، نسل ما مسئول است...يادمان باشد كه دير نشده است اما فرصت هميشگي نيست....يادمان باشد در اين مورد خاص دستمان آنقدر پر هست كه با نگرشي علمي و منطقي با برنامه ريزيي سازمان يافته برنده بازيي سياسي- اجتماعي و تاريخي باشيم...عصبيت را اما نيازي نيست. 


                                                                   

ليلا پاپلي يزدي، عضو هیات مدیره جامعه باستان شناسی ایران

خوانندگان گرامی در صورت نیاز به منابع بکار برده شده در متن این نوشتار، نویسنده مطلب می تواند آن را در اختیار شما قرار دهد (جامعه باستان شناسی ایران)


یادداشت هفته7:  شنبه 17 دی ماه 1390

                                                                                جامعه باستان شناسی از ایده تا عمل


        زمستان پارسال(1389 ه.ش.) زمستانی سرد بود. زمستان درد بود. پژوهشگاه میراث فرهنگی از تهران به شیراز منتقل [ارسال ] شده بود. واکنش ها متفاوت بود. تلاش های برخی از همکاران میراث فرهنگی در جلو مجلس شورای اسلامی به نتیجه نرسیده بود. گویا بخش ها و طیف های مختلف نظرهای متفاوتی داشتند. از قول وعده ها چیزی نمی دانم. چون مخاطب آن قول و وعده ها نبودم. در دانشگاه ها در گروه های باستان شناسی بیش از هر زمانی سکوت بود. آیا می توان گفت نشانه رضا؟ بعید می دانم! می توان پیشنهاد کرد محافظه کاری، نه به این کلیت، تعمیم پذیر به نظر نمی رسد. نمی دانم شاید در مورد برخی می توان گفت: استیصال!. می توان گفت بی مسئولیتی! نه به این شفافیت اما بازهم تعمیم پذیر نیست. واکنش ها در درون میراث فرهنگی و پژوهشگاه در کنار بُهت و حیرت، نگرانی و سردرگمی به نظر می رسید. واکنش ها جای خود دارد، سئوال اصلی همچنان باقی است. چرا در بین این همه بخش های دولتی و نیمه دولتی، خصوصی و عمومی، از بین این همه کارمند و اداره تنها و تنها بخش هایی از میراث فرهنگی به خارج از تهران ارسال شدند. کدام ارزیابی های کارشناسی! کدام توجیه های اجرایی! حتی مدیریتی برای چنین تصمیمی وجود داشت؟! واقعاً اگر وجود دارد، چرا چند خط در مورد آن چیزی منتشر نمی شود. واقعاً چرا هیچکسی پاسخگو نیست. در این میان مسئله ای مشخص است، قوه مجریه این مهم را جامه عمل پوشید و قوه مقننه تقریباً واکنشی نشان نداد. البته دیوان عدالت اداری این عمل را محکوم کرد، اما چه فایده آب رفته به جوی بر نگشت و بخش های مربوطه همچنان در استان های اصفهان و فارس هستند. بماند بخش های زیادی که حذف یا در هم ترکیب شده اند. متخصصان زیادی که بازنشسته شده اند. سرمایه های فرهنگی که به باد فنا رفته است و منابع برگشت ناپذیر فرهنگی که در اثر این تصمیم برای همیشه از بین می رود. میراث فرهنگی را می گویم. آثار باستانی و فرهنگی مد نظر است.
  به اینجای مطلب که رسیدم بسکه بیان رسمی شده به تنگ آمدم. یاد بیان شیرین سرکارگر کاوش های باستان شناسی علی زارع(خدا رحمت اش کند) افتادم. آنجا که می گفت: کاکاهای وک و ولو بی سر و صاحب. وقتی می پرسیدیم چه کسانی را می گویی علی آقا، می گفت: شما، شما باستان شناسا. شما اهالی میراث فرهنگی شما محققان عالیقدر. عمری برای این سرزمین گذاشتید، این هم نتیجه اش. راست می گفت یا نه! دقیقاً نمی دانم. اما این روزها می گویم واقعیت را می گفت.
اکنون از آن روزها نزدیک به یکسال گذشته، پس از چند ماه که مانند مرغ پرکنده اینطرف و آن طرف می زدیم. تقریباً ناامید از همه جا، چند نفری تبادل نظرهایی را شروع کردیم. فعالیت هایی که در آغاز مانند واکنش به این تصمیم بود. برای پوشش دادن صدمات و عوارض این تصمیم بود. تبادل نظرهایی برای ایجاد فضایی برای همگرایی و تبادل نظر با تاکید بر استقلال مد نظر بود. منظور از استقلال، البته استقلال از دولت و حاکمیت سیاسی در ایران بود. مستقل از وابستگی ها به هر شکل و ریخت آن مد نظر ما بود. در تبادل نظرها و برنامه ریزی ها، فضایی به نظر بنده فراتر از تبادل اطلاعات و اخبار! فضایی که جایی جدید باشد. چیزی کم شده، دیگر پژوهشگاه و پژوهشکده در تهران نیست. حالا در دنیای مجازی، لااقل برای شروع در دنیای مجازی می توانستیم تبادل نظر را آغاز کنیم. می خواستیم آنچه بر باستان شناسی ایران رفته را در حد توان خویش جبران کنیم. و گام هایی فراتر را طراحی نماییم. گام به گام پیش می رفتیم. آهسته اما پیوسته.
باور کنید قصد و منظور گشایش جایی مانند گروه های اینترنتی نبود. منظورم گروه باستان شناسی ایران(Iran_archaeology) و باستان شناسی در ایران (archaeology-in- Iran) است. اگر بود که همان گروه ها بودند. منظورم سازمان دادن فضایی برای تبادل نظر در مورد باستان شناسی ایران فراتر از اخبار و اطلاعات تسلیت و تبریک بود و هست.
اینجا جامعه باستان شناسی ایران موقعیت چتر گونه برای خود قائل بود و هست. چتری که با اسکلتی مستحکم و دمکراتیک و مبتنی بر احترام و اخلاق به همه انسان ها و همکاران فضایی برای تبادل نظر فراهم آورد. جایی که زیر لوای آن، همه و همه پیر و جوان، تاریخی و پیش از تاریخی و اسلامی، بینارشته ای و میان رشته ای بتوانند فعالیت کنند. مبنای ما فعالیت همه اعضا بود و هست. فعالیت های خلاق، فعالیت های گروهی، فعالیت هایی فراتر از چند نفر و چند گروه. فعالیت هایی شاخه و شاخه و رسته و رسته بطور منظم و بدون تداخل با هم ذیل ساختاری واحد. مبنا بر این بوده و هست که در اینجا کسی منتظر نمی ماند و منتظر نمی ماند که برایش فعالیتی انجام شود. خودش فعالیت مد نظرش را پیشنهاد می کند. خودش همفکرانی را همراه می کند. همه اعضا می توانند گروه علمی پیشنهاد کنند. حداقل پنج نفر همراه داشته باشند و رویکردی کهنه یا جدید حتی نبوده را معرفی کنند. همه می توانند فعالیت پیشنهاد کنند. اما بدیهی است که اگر همه در همه جا و بدون نظم فعالیت کنند، می شود بی نظمی. در نتیجه ساختاری پیشنهاد شده و در آن افرادی از بین مجموعه امور را سر و سامان می دهند. اینکه امور اجرایی سامان بگیرد گام اولیه است. اینکه ساختار دوام بیاورد، گام دوم است. این گام ها برای فعالیت های علمی، برای تبادل نظر، برای همگرایی، برای آینده بهتر برداشته می شود. اینکه چگونه پیش می رویم، تا حد بسیار زیادی به اعضا و پیشنهاد ها و فعالیت هایشان و اجرایی بودن فعالیت هایشان بستگی دارد. به آزمون و خطاهایی بستگی دارد که با هم انجام می دهیم. بدیهی است با فعالیت چند نفر نمی توان مجموعه ای پیچیده و گسترده مانند جامعه را پیش برد. پیشبرد و پیشرفت جامعه در گرو فعالیت تک تک اعضای آن است. از همه اعضا انتظار می رود با بررسی بخش های مختلف جاهای فعالیت برای خودشان را پیدا کنند. اگر چنین جایی در مجموعه جامعه وجود ندارد تاسیس آن را پیشنهاد کنند. در گروه های علمی، تالارهای متعدد و تخصصی برای تبادل نظر های تخصصی است. تالار عمومی برای طرح مسائل عام و عموی یا ارسال مختصری همراه با راه دسترسی به تبادل نظر های گروه ها برای دیگر اعضا و همکاران. بخش های اجرایی زمینه برای فعالیت های بخش های دیگر را فراهم می کنند. چرا نمی توان بخش هایی مانند بررسی ها و کاوش ها را فعال کرد. چرا نمی توان حتی یادداشت هفته را هر هفته به روز کرد. ساده است چون گویا همه اعضای محترم منتظراند که کس دیگری فعالیت را آغاز کند. چرا من نه!. چرا من نباید فعالیتی راآغاز کنم آیا از خودمان پرسیده ایم. اگر نه لطفاً بپرسید؟. 
جامعه باستان شناسی یک ایده بود. حالا در عرصه عمل پیش روی شماست. بیایید تلاش کنیم و ببینیم از آن چه امکان هایی می توانیم برای خود و باستان شناسی ایران در آوریم. یادمان نرود کم و کیف دوام و قوام آن بستگی به تک تک ما و فعالیت هایمان دارد. 

                                          عمران گاراژیان، عضو هیئت موسس و معاون هیئت مدیره جامعه باستان شناسی ایران


یادداشت هفته6:  شنبه 10 دی ماه 1390

 معناهای مخرب و چرخه های تکرارشونده
در دوران سلطنت قاجار طی چندین قرار داد، امتیاز حفریات باستان شناسی به گروههایی از جمله فرانسویان اعطا شد! (گو اینکه به سختی می توان از واژۀ فعالیتهای باستان شناختی برای کارهایی از این دست و در این دوران سخن به میان آورد؛ فعالیتهایی که بیشتر با انگیزه های عتیقه جویانه و مبتنی برکنجکاوی اروپاییان نسبت به دنیای افسانه ای شرق بود و با اشتیاقی شدید به گردآوری "اشیای آنتیک" همراه بود). ژان دیولافوا و همسرش در رأس گروه فرانسویی بودند که امتیاز این فعالیتها را خصوصاً در جنوب ایران دریافت کرده بودند. مادام دیولافوا در سفرنامه اش اشاره می کند که در کاخ هخامنشی شوش سرستون زیبا و عظیمی کشف شد، ژان دیولافوا بی درنگ شیفته این سرستون می شود و تصمیم می گیرد که آن را مانند بسیاری از یافته های دیگر به فرانسه انتقال دهد. به علت وزن زیاد و ابعاد بزرگ سرستون، راه حلی برای انتقال آن پیدا نمی شود دیولافوا در سفرنامه اش می نویسد: "وقتی مطمئن شدم هیچ راهی برای انتقال سرستون وجود ندارد خشمی عمیق در وجودم شعله کشید به گونه ای که با ضربات پتک سرستون را تکه تکه کردم...".
حدود 130 سال از آن زمان می گذرد و واکنش ما در قبال آنچه نمی توانیم به تملک "خود"(در معنای بسیط کلمه) در آوریم همچنان واکنش و اقدام به تخریب اثر است. گویی با حذف مادیت یک  چیز موجودیت، هستی و همۀ آنچه را که در این کالبد مادی متبلور شده حذف می کنیم.
و اینبار دو نقش برجستۀ ساسانی، نقش برجستۀ تنگ قندیل و نقش برجستۀ بهرام دوم در تنگ چوگان بازهم در بیشاپور فارس که هدف ضربات بی رحمانه پتک قرار گرفته اند؛ "نقش برجستۀ تنگ قندیل مربوط به زمان ساسانیان و در 15 کیلومتری شمال غرب بیشاپور و 8 کیلومتری شهر قائمیه در شهرستان کازرون و به طرف جادۀ قائمیه به نورآباد در روستای قندیل واقع گردیده است. این نقش برجسته صحنه ازدواج شاپور اول ساسانی با ملکه آذر آناهیتا است. در پشت سر شاپور نقش موبد موبدان (کرتیر) حجاری شده است .این اثر در تاریخ ۱۱ دی ۱۳۸۰ با شمارۀ ثبت ۴۵۳۹ به‌عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است. (منبع: ویکیدی پدیا:
چندی پیش فرد يا افرادي ناشناس با ورود به محوطۀ حفاظت‌شده نقش‌برجسته‌هاي تنگ چوگان در ضلع شمالي شهر باستاني بيشابور شهرستان كازرون با استفاده از پتك، قسمتی از سنگ‌نگاره ]در واقع آویز زین اسب[ را كه در دست بهرام دوم پادشاه بزرگ ساسانيان است، نابود كردند" (منبع: سایت تابناک). در این نقش بهرام دوم، اعراب را به حضور پذیرفته است، اعرابی که با احترام و خشوع خاصی در برابر شاهنشاه تصویر شده اند. بی شک عاملان این کنش، پتک را بر پیکرۀ "بهرام شاهنشاه ایران و انیران" وارد نیاورده اند، دیرگاهی است که پتک  جهالت و خشونت بر پیکرۀ فرهنگ ایران  وارد آمده است.
تاریخ همۀ گذشته نیست، تاریخ شکلی از روایت گذشته است، تاریخ گزینشی از گذشته است. اما آیا به راستی ما در جایگاهی قرار داریم که گزینش کنیم و هرآنچه را که نمی خواهیم حذف کنیم؟ سی و اندی سال پیش دولت پهلوی در راستای دیدگاه  ناسیونالیستی اش به برجسته کردن ایران باستان پرداخت و باستان شناسی دولتی بر بقایای مادّی ایران هخامنشی و ساسانی چنگ انداخت. آیا می توان فرض کرد در عملی مشابه و در همان چارچوب نظری تنها به صورت عکس امروز همان رویکرد گزینشگر حذف بقایای مادّی ایران باستان را در دستور کار قرار داده است؟ نگاه اُبژه سازی که هرچه را نمی تواند به تملک خود درآورد حذف می کند، موضوع این نگاه تاریخ و قربانی اصلی آن هویت است این نگاه سلطه جو که خواهان یکسان سازی هویتی است هرآنچه را که در این فرایند یکسان سازی متناسب با اهدافش نباشد از میان برمی دارد. شاید آن زمانی که شاهنشاهان ساسانی جهان را به ایران و انیران تقسیم کردند و مخالفین را اشموغ (گمراه) نام نهادند باید فکرش را می کردند. اگر آنها چنین نکردند لازم است ما چنین کنیم: اگر نمی توانیم با بخشی از گذشته فرهنگی خود ارتباط برقرار کنیم آیا راهکارش حذف نشانه های آن است آیا با حذف یک نقش برجسته آسیب دیده و رها شده جایی در جنوب ایران مسائل فرهنگی ما حل می شود و ما به کسب هویتی جدید نائل می شویم؟ و هزاران آیا و چرای دیگر؛ این فرایند گزینش و حذف چه ارمغانی برای ما در دراز مدت خواهد داشت؟ آیا خود را در برابر قضاوت آیندگان مسئول نمی دانیم؟
اما آیا گذشته، تاریخ و فرهنگ ما قابل تقلیل به بقایای مادی است که با حذف آنها، گذشته را پاک کنیم بخشی از وجود و هستی فرهنگیمان را انکار کنیم؟ گذشتۀ ما هرچه که بوده و هست، بخشی از هستیِ فرهنگی ماست، به جای پاک کردن صورت مساله می توانیم خوانشهای جدیدی از گذشته ارائه کنیم؛ می توانیم با نگاهی انتقادی گذشته و گذشتگان را ارزیابی کنیم، و تنها در این صورت می توانیم به خودمان و گذشته ای که پیوندی ناگسستنی با "ما" دارد، ارتباط برقرار کنیم حتی عشق بورزیم و از کینه و نفرت پرهیز کنیم!
ما هرچه را که می شد از دست بدهیم از دست داده ایم؛ چراکه بی چراغ به راه افتاده ایم؛ چرا که با پیشینۀ خویش در افتاده ایم؛ چرا که فرآیندی طولانی که خود از آن حاصل شده ایم را چندین و چندگانه می نگریم. مرزبندیهای جزئی را دستمایۀ اقدامات جبران ناپذیر قرار می دهیم. گذشته و دنیای مادی و واقعیتهای آن جزئی از امروز ماست. آیا بهتر نیست در ارائه تفسیرها و استخراج معناها از این دنیای مادی اندیشیده تر عمل کنیم؟ آیا بهتر نیست از دور باطل کنش و واکنشهای تکرارشونده بیرون آییم؟ 

                                                                 مریم دژمخوی، عضو هیئت موسس جامعۀ باستان شناسی ایران                                                                              


تخریب نقش­ برجستة بیشاپور و غارت آثار تاریخی-فرهنگی ما در جنوب شرق کشور

 

هرچند وضعیت نگهداری از میراث فرهنگی به طور کلی مناسب نیست و پیوسته اخبار تخریب محوطه­ های باستانی و یادمانهای تاریخی به گوش می­رسد، اما در چند روز اخیر دو خبر منتشر شده که سبب حیرت است. خبر نخست، تخریب بخشی از نقش برجستة بهرام دوم، شاهنشاه ساسانی، در تنگ چوگان در بیشاپور (خبرگزاری مهر، تاریخ 20/9/1390) است که با توجه به اخبار مشابهی دربارة تخریب­ها در غار شاپور نگران­ کننده تر می­شود، و خبر دوم بازار داغ حراج و فروش اموال فرهنگی (سکه­ های قدیمی) ایران در جنوب شرق کشور در مسیر مرزی ایران-افغانستان است (خبرگزاری میراث فرهنگی، تاریخ 22/9/1390). دلایل چندی وجود دارد که این دو رویداد را بیش از پیش ناگوار می­کند.

از یک سو، در مجموعة تاریخی کلان و پراهمیتی همچون بیشاپور و تنگ چوگان که جزء محوطه های بزرگ و ملّی محسوب می شود، عرصه و حریم مصوب دارد و سازمان میراث فرهنگی برای حفاظت از آن پایگاهی دائمی در آنجا تأسیس کرده، قاعدتاً به طور ثابت توسط مأموران و نگاهبانان محافظت می شود. در چنین شرایطی به آثار تاریخی-فرهنگی کشور چنین آسیب­ هایی می رسد و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری ناتوان از جلوگیری است. این رویداد حاکی از آن است که در سازماندهی یا برنامه ­های کلان حفاظتی میراث فرهنگی کشور مشکلات و نکاتی منفی وجود دارد که باعث می شود آثار تاریخی-فرهنگی همچنان آسیب­ پذیر باشند و مراجع ذیربط در برابر آسیب­های احتمالی از این دست ناتوان باشند. هرچند دلایل تخریب و آسیب به نقش برجسته بهرام دوم ناشناخته است و ممکن است از دلایل متعددی ناشی شده باشد، با این حال و صرفنظر از چگونگی آن دلایل، هیچکدام نافی و رافی مسئولیت ها و وظایف قانونی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری برای حفاظت از آثار تاریخی-فرهنگی نیستند. به ­ویژه سازمان میراث فرهنگی وظیفه دارد دلایل و عوامل آن تخریب ها و آسیب ها را بطور کارشناسانه بررسی و مطالعه نماید و در جهت کاهش از چنین تخریب هایی بکوشد.   

از سوی دیگر، با پدیده نگران کننده دیگری در جنوب شرقی کشور روبرو هستیم که یادآور ماجرای جیرفت است و بالقوه می تواند منجر به فاجعه ای همچون جیرفت، که در یک دهه گذشته رخ داد، بشود. خرید و فروش آسان سکه های تاریخی ایران در شهر زرنگ در افغانستان، سبب شده که مردم فقیر در مناطقی از استان سیستان و بلوچستان برای کسب درآمد از راه فروش سکه، رو به تخریب و غارت محوطه های باستانی بیاورند که ودیعه و میراث فرهنگ بشری ­اند و می­بایست به بهترین شکل حفاظت شوند. این ماجرا شباهت بسیاری به همان ماجرایی اسف­باری دارد که یک دهه پیش در جیرفت شاهد بودیم و منجر به یک سرافکندگی بزرگ شد. سهولت خرید و فروش اشیای تاریخی-فرهنگی و از همه مهمتر، خروج آسان این اشیا از مرزهای قانونی و حفاظت شده کشور، نمایشگر این واقعیت تلخ است که مراجع ذی­ربط از جمله نیروی انتظامی استان سیستان و بلوچستان و نیز سازمان میراث فرهنگی از مسائل و اتفاقاتی بس مهم و فاجعه بار در پیرامون خود غافل هستند. سهل ­انگاری در زمینة حفاظت از میراث فرهنگی و بشری می­تواند بار دیگر فاجعة جیرفت را تکرار کند و فراگیر شدن این پدیده ممکن است هزینه­ های جبران­ ناپذیر بسیاری برای کشور به بار آورد.

«جامعه باستان­شناسی ایران» از نهادهای ذیربط، به ­ویژه از سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری می­خواهد از تمام توان خود برای حفاظت اصولی از میراث فرهنگی بهره گیرند و تا مبادا دوباره شاهد فجایعی نظیر غارت محوطه­ های باستانی جیرفت باشیم.  

جامعة باستان­شناسی ایران




هدیه ویژه به اوپک و ابهام در اطلاع رسانی

خبرگزاری مهر طی خبری که در روز شنبه 23/7/1390 منتشر شد، اعلام کرد «بمناسبت انتقال مقر سازمان کشورهای صادر کننده نفت (اوپک) به ساختمان جدید این نهاد بین المللی طی مراسمی با حضور دبیرکل و مقامات عالیرتبه اوپک، تندیس جام ریتون شیر ساخته شده از برنز با روکش طلائی مربوط پنچ قرن پیش از میلاد و... توسط سلطانیه سفیر و نماینده دائم جمهوری اسلامی ایران نزد سازمان ملل متحد و دیگر سازمانهای بین المللی در وین به سازمان اوپک اهداء شد».

موارد مبهم و متناقضی در این خبر وجود دارد که لازم است در اسرع وقت خبرگزاری مهر و نیز سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری در مورد آن اطلاع رسانی کنند. منظور از «تندیس» در عبارت «تندیس جام ریتون» چیست؟ چنانچه منظور از تندیس، مولاژ اثر یا کپی تهیه شده از آن اثر است، در این صورت با ادامه خبر که به قدمت آن اشاره می کند، تناقض آشکار دارد. در این صورت چنین اثری نمی تواند به عنوان اثری مربوط به پانصد سال پیش از میلاد معرفی شود، بلکه اثری متعلق به زمان معاصر است که کپی برداری از روی نمونه تاریخی 2500 ساله انجام شده است. طبق بند 24 از ماده سوم وظایف سازمان میراث فرهنگی با ارجاع به قانون اساسنامه سازمان میراث فرهنگی کشور شماره 3487-ق مورخ 28/4/67 ، این کپی یا مولاژ جزء تولیدات فرهنگی قلمداد می شود که بجای فروش به اوپک اهدا شده است. البته لازم است بوسیله اهدا کنندگان و سازمان میراث فرهنگی اطلاع رسانی شفاف، دقیق و تخصصی انجام شود تا در اثر ابهام در اطلاع رسانی، از طرح هرگونه شبهه ای پیشگیری شود؛ خصوصاً که طی هفته های اخیر شماری از جراید و رسانه ها با انتشار خبری درباره اعترافات خانم آ. ا.، منتسب به یک جریان سیاسی خاص، پرده از اقداماتی ضد میراثی برداشتند که اگر صحت داشته باشد، ضایعه ای برای کشور محسوب می شود و لزوم دقت و شفافیت در اطلاع رسانی درباره این حوزه خطیر را دوچندان می کند.  

احتمال دیگر این است که منظور از تندیس، شیئی مجسمه مانند، به شکل شیر است که به ویژه در متن های باستان شناختی به ریتون یا همان تکوک نامبردار است و یا ظرفی که به شکل حیوان است که اصل اثر به اوپک اهدا شده است. در صورتی که این احتمال صحت داشته و مقرون به واقعیت باشد، لازم است سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری در اسرع وقت اقدام و اطلاع رسانی کرده و مجلس شورای اسلامی به عنوان ناظر بر اجرای قوانین موضوع را پیگیری و به متخصصان و مردم اطلاع رسانی نمایند.

طبق قانون یاد شده و همان بند سوم از وظایف سازمان و طبق بند 6 (ثبت آثار ارزشمند منقول و غیر منقول فرهنگی-تاریخی کشور در فهرست آثار ملی و فهرست های ذیربط) ضروری است سازمان میراث فرهنگی در اسرع وقت شماره ثبت آن شی تاریخی یا اطلاعات مربوط به آن را اعلام نماید. طبق بند 7 (انجام انحصاری کلیه امور حقوقی مربوط به میراث فرهنگی و طرح دعوای کیفری علیه متخلفین از قوانین ناظر بر میراث فرهنگی کشور به عنوان مدعی یا حسب مورد شاکی خصوصی)، ضروری است که آن سازمان تصمیم مقتضی اتخاذ نموده و موضوع را پیگیری نماید. چنانچه سازمان میراث فرهنگی در جریان موضوع قرار داشته است، ضروری است برای آگاهی و اطلاع عموم، مکاتبات مجوز ها و نظریات کارشناسی مبنی بر قانونی بودن این امر را منتشر نماید.

امید است برداشت دوم، یعنی اهدای اصل اثر، صحت نداشته و فقط برآمده از ابهام خبر باشد. اهدای اصل یک اثر تاریخی-فرهنگی، از جمله اقداماتی بود که تا یک قرن پیش صورت می گرفت و در دوره قاجار از سوی مسئولان مملکتی مسبوق به سابقه است. امروزه اینگونه اقدامات در مورد اشیا و اموال فرهنگی و آثار باستانی و تاریخی از سوی هیچ کارشناس و متخصصی مورد تایید نیست و با هیچ یک از میثاق نامه های جهانی حفظ و صیانت از میراث فرهنگی بشری، همخوانی ندارد و هیچ دولتی نیز دست به اهدای اموال تاریخی-فرهنگی خود نمی زند. بدیهی است که، در عوض، اهدای آثار هنری معاصر نه تنها اقدامی ضد میراثی و غیرمعنوی نیست بلکه بسیار هم پسندیده و مبارک است.   

در پایان ضمن تشکر از خبرگزاری مهر برای انتشار این خبر مهم، «جامعه باستان شناسی ایران» پیشنهاد می کند و انتظار می رود که این خبرگزاری به شکلی حرفه ای تر عمل کرده و در اسرع وقت شبهه ها و تناقض ها درباره این خبر را برطرف نماید. همچنین، «جامعه باستان شناسی ایران» بر این باور است که سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری می بایست در اسرع وقت این موضوع را پیگیری نماید و پس از رفع شبهات و ابهامات، برای اطلاع رسانی عاجل اقدام کند.

«جامعه باستان شناسی ایران» به نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی یادآور می شود که موارد اینچنینی، نمایشگر وجود خلاء های قانونی بسیاری در زمینه میراث فرهنگی و باستان شناسی است. از آنجا که تاریخ معاصر ما حامل رخدادها و خاطرات تلخ و ناگواری در زمینه از دست دادن میراث فرهنگی و معنوی ماست، ضروری است نمایندگان محترم مجلس در اسرع وقت و از طریق تشکیل کارگروهی ویژه و با مشاوره متخصصان و کارشناسان، برای رفع خلاء های موجود و کمبودهای قانونی در رابطه با حفاظت و صیانت از اموال و آثار تاریخی-فرهنگی (اعم از منقول و غیر منقول) کشور اقدام نمایند.

 

با احترام،

جامعه باستان شناسی ایران




اعضای محترم «جامعه باستان شناسی ایران»

 

با سلام و احترام،

به اطلاع می رساند که اسامی نامزدهای عضویت در نخستین هیئت مدیره ی اعضای محترم «جامعه باستان شناسی ایران» اکنون قابل دسترس در بخش انتخابات وبسایت «جامعه» است. شرح حال مختصری از تک تک نامزدها که خود به بخش انتخابات ارائه داده اند نیز پیوست شده است.

لازم به یادآوری است که انتخابات هیئت مدیره طی روزهای سه شنبه تا جمعه، 3 تا 6 آبان ماه و بصورت اینترنتی برگزار خواهد شد. از همه ی اعضا خواهشمندیم که تاریخ و روزهای برگزار انتخابات را به همکاران و دوستان باستان شناس خود نیز یادآوری نمایند.

جهت آشنایی با نامزدهای هیئت مدیره می توانید به صفحه ی انتخابات در همین وبسایت و یا به نشانی https://sites.google.com/site/societyforiranianarchaeology/organization/elections مراجعه فرمایید.

با سپاس





یادداشت هفته 3: شنبه، دوم مهرماه 1390


 نگاهي از منظر علم مديريت به جامعة باستان‌شناسي ايران

 

مسأله

حدوداً از اواسط قرن نوزدهم باستان‌شناسان خارجي در ايران مشغول به كار بوده‌اند اما بايد تأسيس موزه ملي ايران (1295 ه.ش) را به عنوان مبدأ تشكيل اولين نهاد مرتبط با باستان‌شناسي در ساختار دولتي و حكومتي ايران بدانيم. بدين ترتيب قريب به يك قرن از ورود باستان‌شناسي به سيستم و ساختار نهادهاي اداري-اجرايي و آموزشي ايران مي‌گذرد. با توجه به اين مدت زمان نسبتاً طولاني و اينكه از ساليان پيش‌تر نيز باستان‌شناسان خارجي كشورهاي پيشرفته‌تر در اين رشته تلاش‌ها نموده‌بودند تا رشته‌اي جان و پا گرفته را به دنيا عرضه كرده بودند همچنين سال‌ها در نقاط مختلف ايران كارها و كاوش‌هاي باستان‌شناسي انجام شده بود. بنابر اين نه تنها رشتة باستان‌شناسي براي ايرانيان ناشناخته نبوده بلكه يكي از اولين رشته‌هاي داير شده در دانشگاه تهران بوده‌است. با اين وجود انتظار مي‌رفته و مي‌رود كه اگر نه پا به پاي باستان‌شناسي دنيا با حداقل فاصله‌اي از آن، مراحل پيشرفت و ترقي را طي مي‌كرد. اما مسأله اينجاست كه نه تنها اين اتفاق نيافتاده است بلكه باستان‌شناسي ايران بسيار از باستان‌شناسي دنيا جا مانده و عقب افتاده است. آن چنان كه وضعيت نابسامان باستان‌شناسي ايران در موارد زير نمود دارد:

1-  اداري-اجرايي مانند، حفاري و كاوش‌هاي نجات بخشي، بررسي‌هاي سرسري و غير اصولي، بي‌اهميت و غير كاربردي بودن نتايج فعاليت‌هاي‌ مختلف باستان‌شناختي در سراسر كشور، عدم وجود استاندارد مناسب براي فعاليت‌هاي مختلف باستان‌شناسي وهمچنين عدم وجود سيستم كنترل و نظارت بر شيوه كار و نتايج حاصل از فعاليت‌هاي باستان‌‌شناختي،

2-  آموزشي مانند، وضعيت نامناسب اشتغال براي فارغ التحصيلان رشتۀ باستان‌شناسي، نامناسب و قديمي بودن سرفصل‌هاي آموزشي و تحصيلي دانشگاه‌ها

3-  پژوهش مانند، نامشخص بودن سئوالات و برنامۀ كلان پژوهشي باستان‌شناسي ايران، و ... بر كسي پوشيده نيست

در این شرایط صدای اعتراض اکثر باستان شناسان به وضع موجود شنیده می شود و البته گوش شنوایی نیست. عوامل و دلايل مختلفي مي‌توانند مسبب بروز اين عقب افتادگي و عقب ماندگي، عدم رشد و بلوغ، نا كارآمد و مهجور ماندن و نابساماني باستان‌شناسي ايران باشد. در اين پژوهش موضوع مديريت باستان‌شناسي ايران به عنوان يكي از مباحث و آسيب‌هاي مرجع در اكثر زمينه‌هاي آسيب‌شناسي، از آغاز ايجاد تشكيلات باستان‌شناسي در ايران تا كنون مورد بررسي و تحليل قرار مي‌گيرد تا جايگاه مديريت در بروز وضع موجود آن مشخص شود. براي تحقق چنين تحليلي بايد از علم مديريت بهره برده‌ام. ابزارهايي كه اين علم در اختيار قرار مي‌دهد شامل دو نگاه خرد و كلان است. نگاه كلان آن، ساختار سازمان يعني چيدمان قدرت، قوانين و سلسله مراتب را مورد تجزيه و تحليل قرار مي‌دهد (كه در مورد باستان‌شناسي ايران شامل ساختار نهادهاي: اداره عتيقات در وزارت معارف و اوقاف و صنايع مستظرفه، اداره كل باستان شناسي، مركز باستان شناسي ايران، سازمان ميراث فرهنگي، گروه‌هاي آموزشي دانشگاه‌ها و ... مي‌شود) نگاه خرد آن رفتار فرد و نيروي انساني كه در جايگاه و پست‌ها و شغل‌هاي مختلف سلسله مراتب اداري و اجرايي و آموزشي قرار مي‌گيرد را مورد ارزيابي قرار مي‌دهد. با در كنار هم قرار دادن اين دو ديدگاه به خوبي مي‌توان نقاط ضعف و قوت را تشخيص داد و آسيب شناسي كرد و با در نظر گرفتن نتايج حاصله، راهكار و مسير پيشرفت را پيشنهاد نمود.

 

جامعۀ باستان‌شناسي ايران

با توجه به مجموع نظرات و تعاريف جامعه‌شناسان مختلف از جامعه و با جمع‌آوري اشتراكات تعاريف آن‌ها، مي‌توان اظهار داشت كه باستان‌شناسي ايران شامل جمعي از ذرات انساني است كه روابط متقابل با هم دارند، به فكر ادامۀ بقاء و استمرار خود هستند، منافع مشترك دارند، در گروه‌هاي مختلف و زمينه‌هاي مختلف با هم همكاري مي‌كنند. همچنين سازمان و نهادهاي مختلف ( مانند پژوهشكده باستان‌شناسي، گروه‌هاي آموزشي باستان‌شناسي، مؤسسه باستان‌شناسي، نشريات مختلف و ... ) نيز به وجود آورده‌اند. پس مي‌توان مجموعه ذرات انساني، ارگان‌ها و نهادهاي مربوط به باستان‌شناسي ايران را از منظر علم جامعه‌شناسي، جامعۀ باستان‌شناسي ايران ناميد.

 

    در اينجا لازم است حداقل چهار اصطلاح علم مديريت كه در اين متن بيشتر مورد استفاده قرار مي‌گيرد را تعريف نمايم:

1-  پيچيدگي: به ميزان تفكيكي كه در سازمان وجود دارد اشاره مي‌كند. تفكيك افقي ، ميزان يا حد تفكيك افقي بين واحدها را نشان مي‌دهد. تفكيك عمودي به عمق يا ارتفاع سلسله مراتب سازماني نظر دارد. تفكيك بر اساس مناطق جغرافيايي، به ميزان پراكندگي واحدها و امكانات و نيروي انساني از لحاظ جغرافيايي اشاره دارد. (رابينز، 1385: 81)

2-  رسميت: به ميزان يا حدي كه مشاغل سازماني استاندارد شده‌اند اشاره مي‌كند. ( همان: 89) يعني وجود شرح شغل علمي و همچنين شرايط احراز علمي هم از ديدگاه كل نگرانه و هم ديدگاه جزءنگرانه سنجيده مي‌شود.

3-  تمركز: در يك سازمان تصميمات، كجا اتخاذ مي‌شوند. در بالاي سلسله مراتب سازماني توسط مديريت ارشد يا در پايين آن به وسيله افرادي كه به انجام آنچه در خصوص آن تصميم اتخاذ مي‌شود نزديكترند؟ (همان: 98)

4-  محيط: براي محيط تعاريف متعددي ارائه شده است، محور مشترك همه آن‌ها اين است كه عوامل خارج از سازمان مد نظر قرار گرفته ‌شده‌است. طبق يك تعريف كلي محيط يك سازمان عبارت است از: عالم را در نظر بگيريد و زير مجموعه‌اي كه سازمان را نشان مي‌دهد، از آن جدا كنيد، آنچه كه مي‌ماند، محيط آن سازمان است. هرچند بايد اذعان داشت كه كار ساده‌اي نيست.(همان: 177)  بدين صورت دو نوع محيط را شامل مي‌شود: اول محيط اختصاصي كه فضاي اصلي و داخلي نهاد و تشكيلات باستان‌شناسي را شامل مي‌شود مانند پژوهشكدة باستان‌شناسي يا گروه آموزشي باستان‌شناسي. دوم محيط عمومي كه فضاي كلي و همه‌جانبة پيراموني نهاد و تشكيلات مستقيم باستان‌شناسي مانند سازمان ميراث فرهنگي و دانشگاه‌ها و در مقياس بزرگتر دولت‌هاي مختلف، باستان‌شناسي دنيا، مسائل اقتصادي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي و كلاً هر آنچه كه وجود دارد.

 

تأسيس موزة ملي در سال 1295ه.ش. و ادارة عتيقات در سال 1297ه.ش. به عنوان اولين نهادهاي مرتبط با باستان‌شناسي ايران در ساختار رسمي دولتي و حكومتي وقت، در شرايطي صورت گرفت كه هيچگونه هدف و انگيزة علمي و پژوهشي براي آن وجود نداشت. در آن شرایط به نظر می رسد هدف تربیت کارشناساني بوده است که بتوانند كفة ترازوي تقسيم اشياء حاصل از كاوش‌هاي باستان‌شناسان خارجي با حكومت ايران را مساوي نگه دارند همچنین در مواردی با صدور مجوز حفاري‌هاي تجاري درآمدي براي دولت كسب نمايند. اين ساختار پيشينه‌اي ساده و كوچك است كه مراحل رشد و ترقي خود را طي كرد و در اين مسير به اداره كل باستان‌شناسي، مركز باستان‌شناسي ايران و در نهايت به پژوهشكدة باستان‌شناسي تبديل شد. اما نكتة مهم اين است كه از همان ابتدا اين نهادها توسط دولت و درون ساختار وزارتخانة دولتي عريض و طويلي به اسم وزارت معارف و اوقاف و صنايع مستظرفه شكل گرفتند و آن هم بدون داشتن بودجة مشخص و مصوب براي امور مختلف باستان‌شناسي كه اين روند تا حال حاضر نيز ادامه داشته و هيچگاه مرتفع نشده‌است. يعني اينكه نهاد متولي امور باستان‌شناسي از همان ابتداي امر در دل سازمان و ساختارهاي بزرگ و پيچيدة بروكراتيك ماشيني ضعيف و مريض شكل گرفته و به طور وابسته و طفيلي طي طريق كرده‌است.


در مورد ساختارهاي بروكراتيك ماشيني بايد توضيح دهم كه: ساختارهاي كارآمدي هستند به شرطي كه شرايط آن به خوبي اجرا شود، يعني در آن پيچيدگي متناسب با وظایف و جایگاه آن در ساختار باشد، رسميت بسيار زياد باشد و تمركز هم متناسب با جایگاه و وظایف سازمانی در ساختار باشد و افراد متخصص در آن محوریت داشته باشند.

اما محيط و اوضاع باستان‌شناسي ايران هيچگاه اين شرايط مناسب براي بروكراسي ماشيني را نداشته است. باستان‌شناسي ايران از همان ابتدا درون و تحت توليت وزارتخانه‌ها و سازمان‌هاي عريض و طويلي بوده كه پيچيدگي عمودي و افقي بسيار زيادي داشته‌اند و اخيراً هم با كوچاندن سازمان ميراث فرهنگي از پايتخت پيچيدگي بيش از حد و تفكيك جغرافيايي بي‌سابقه‌اي بر آن حاكم شده است. اين در حاليست كه زيرساخت، آموزش و تمهيدات اين امر مهيا نبوده‌است. پس همة اين مسائل به همراه مديريت ناكارآمد به عنوان اولين ضعف و مرض ساختار بروكراتيك ماشيني مرتبط با جامعة باستان‌شناسي ايران مطرح است.


در مورد رسميت هم بايد عرض كنم كه هيچ شرح شغل علمي و سنجيده شده‌اي نيافتم و خود سازمان ميراث فرهنگی هم تنها شرح پست‌هایی ضعیف و ابتدایی داشت. آنچه نيز كه در كتاب طبقه‌بندي مشاغل دربارة باستان‌شناسي آمده، غير قابل دفاع است. در نتيجه ابزار و وسيلة كارآمدي براي سنجش و كنترل عملكرد و نتايج وجود ندارد با اين شرايط سيستم پاداش و جزاء عقيم مي‌ماند. بايد در نظر داشت كه رسميت و استاندارد سازي مشاغل در ساختارهاي بروكراتيك ماشيني به عنوان مهمترين مسأله مطرح است و نبود اين نكته(رسميت زياد) مانند مرگ آن بروكراسي است.


تمركز تصميم‌گيري در ساختارهاي مربوط به باستان‌شناسي در ايران بسيار بالا و عموماً در دست افراد غير متخصص بوده و هست. به عنوان مثال مي‌توان به حفاري دكتر نگهبان در مارليك اشاره كرد كه بعد از 11 ماه با دستور موکد دارنده پستی بیرون و بالاتر از باستان شناسی تعطيل شد تا حفاران غير مجاز به جان تپه بيافتند و بسياري مثال‌هاي ديگر كه بر باستان‌شناسان پوشيده نيست.

در مورد محيط مشكلاتي اساسي در محيط اختصاصي و نيز از محيط عمومي ناشي شده‌اشت. بزرگترين مشكل محيط اختصاصي ناشي از رفتار و فرهنگ منابع و نيروي انساني جامعة باستان‌شناسي است كه در سطور بعد به اختصار مطرح مي‌شود. مشكلات مختلف ناشي از محيط عمومي هم به شرح زير مطرح است:

مشكلات كلان در سياستگذاري‌ها، به عنوان مثال با تركيب سازمان ميراث فرهنگي با گردشگري و صنايع دستي، سياست اصلي و اولويت سازمان مبحث گردشگري شده و باستان‌شناسي به حاشيه رفته‌است و بسياري ديگر از اين قبيل ...

مشكلات اقتصادي، نبود بودجة مصوب و تخصيص داده شده براي بخش‌هاي مختلف مورد نياز باستان‌شناسي مانند: حفاري و كاوش، بررسي، بازنگري، پژوهش و نشريات و رسانه. يا آنچنان كه محمد تقي مصطفوي از مشكلات بنيادين مالي ياد مي‌كند كه بودجه‌گذاران دليل و اهميتي براي تصويب بودجه‌هاي مربوط به باستان‌شناسي نمي‌ديدند، بودجه‌ها در اواخر سال تصويب مي‌شد كه فصل زمستان بود و امكان كار و هزينة آن وجود نداشت پس به خزانه برگشت مي‌خورد(مصطفوي، 1334). و از آن بدتر اخيراً پژوهشكده باستان‌شناسي به طور غير رسمي به عنوان شعبه‌اي از وزارت نيرو تبديل شده‌است و پروژه‌هاي باستان‌شناسي به پروژه‌هاي نجات‌بخشي منحصر شده‌اند. يعني وابسته بودن به بودجه و دريافت پول از وزارت نيرو ...

مشكلات فرهنگي و اجتماعي، باستان‌شناسي و باستان‌شناسان ايراني هنوز موفق نشده‌اند كه جايگاه و منزلت علمي خود را در ميان فرهنگ و اجتماع ايراني به وضوح روشن نمايند بدين گونه كه عدم وجود تعريف مناسب و جايگاه علمي، شغلي و اجتماعي براي باستان‌شناسان. بعد از گذشت صد سال هنوز هم نگاه ايراني آن‌ها را گنج جو، گنج ياب يا گوركن مي‌بيند و ... بيكار بودن تعداد بسيار زياد دانش‌آموخته و فارغ‌التحصيل باستان‌شناسي در مقاطع مختلف آيندة شغلي و كاربردي و مفيد بودن اين رشته را زير سئوال مي‌برد.


همة مشكلات و معضلات مربوط به ساختار ادار-اجرايي كه در بالا مطرح شد براي بخش آموزشي هم مطرح است و وجود دارد. دانشگاه‌ها ساختارهاي بروكراتيك ماشيني بسيار بزرگ و پيچيده هستند و گروه‌هاي آموزشي باستان‌شناسي در دل آن‌ها قرار دارند. پيچيدگي و تفكيك افقي، عمودي و جغرافيايي دانشگاه‌ها زياد، رسميت و استاندارد سازي مشاغل بسيار پايين و كم، و تمركز تصميم‌گيري در رده‌هاي بالاي مديريت است و تأثيرات محيطي ( هم عمومي و هم اختصاصي) مشهود است. كوچك بودن گروه آموزشي، تعداد كم هيأت علمي، قديمي بودن سرفصل‌هاي دروس باستان‌شناسي، وضعيت نامناسب آموزش‌هاي عملي بررسي و حفاري و در نهايت عدم وجود بودجة مشخص براي گروه آموزشي باستان‌شناسي و وابستگي مالي گروه به دانشكدة متولي آن.


در مورد رفتار و فرهنگ منابع و نيروي انساني بايد گفت كه: اگر در پژوهشي تخصصي دوره‌هاي مديريت اشخاص مختلفي كه در رأس تشكيلات مختلف مرتبط با باستان‌شناسي قرار داشته‌اند مورد بررسي و مقايسه قرار گيرند، مشخص مي‌شود كه همة آن‌ها كارنامه و بازدة يكساني نداشته‌اند و هركدام فراز و فرودها و بازدة متفاوتي داشته‌اند. در حالي كه، ساختار همة نهادها، شبيه به هم و از نوع بوروكراتيك ماشيني بوده و هست و مشخصة بارز اين نوع ساختار اين است كه به گونه‌اي طراحي شده‌است كه نظم و نظام و استاندارد سازي را آن‌چنان اجرا كند كه افرادي با كمترين تخصص نيز بتوانند از پس انجام امور محوله برآمده و كارايي بالايي توليد و ارائه كنند. اما آنچنان كه ديده‌ايم و همچنين پژوهش قياسي بين دوره‌هاي مديريت اشخاص مختلف كه در بالا طرح شد ثابت خواهد كرد كه چنين نيست يعني مديران و كاركنان مختلف در دوره‌هاي مختلف كارنامة متفاوت دارند. اين مسأله ناشي از دو عامل است: اول اينكه بوروكراسي كه بر اين ساختارها حاكم است از ديد علم مديريت كه با مؤلفه‌هاي 1-پيچيدگي2-رسميت3-تمركز و 4-محيط سنجيده مي‌شود، يك نوع بوروكراسي مريض و ضعيف است زيرا در آن هر چهار مولفة مطرح شده در بالا، در مورد جامعة باستان‌شناسي ايران ناكارآمد و خود آسيب رسان به ساختار هستند و دوم اينكه پست‌ها و واحدهاي مختلف اين ساختار بروكراتيك با عناصري به نام انسان پر و اشغال مي‌شوند، موجودي كه داراي قدرت اراده و تصميم‌گيري است، موجودي كه داراي تربيت و آموزش پذيري است، موجودي كه بنابر شرايط، داراي فرهنگ‌هاي متفاوت مي‌شود، موجودي كه تحت شرايط رواني قرار مي‌گيرد، موجودي كه تأثير پذير و تأثير گذار است و ... اگر كار و مسئوليت خود را به خوبي و شايستگي به انجام رساند باعث پيشرفت و ترقي مي‌شود و اگر چنين نكند با اشتباه و ندانم كاري يا ساير خصوصيات منفي مي‌تواند تيشه به ريشة جامعه بزند و همه چيز را تباه نمايد.


خصوصيات و مؤلفه‌هايي منفي در رفتار و فرهنگ منابع و نيروي انساني باستان‌شناسي ايران وجود دارد كه در بروز شرايط فعلي بي‌تأثير نبوده‌اند، تعدادي از اين نوع خصوصيات و مؤلفه‌هاي رفتاري كه تقريباً به طور عام در فرهنگ و رفتار ايراني مشاهده مي‌شود تأثيري بنيادين بر عملكرد ما در جامعه دارد و تأثيرات و نمونه‌هاي موردي آن‌ها در جامعة باستان‌شناسي نيز مشهود است به اختصار در ذيل آورده‌شده‌اند، بحث تفصيلي و موردي آن به طور مفصل در نوشتاري ديگر ارائه خواهد شد.

·      تسليم محض شدن در برابر قدرت، و زورگويي به زير دستان

·      ميل به نظريه توطئه و دخالت ديگران در امور

·      فقدان تساهل و مدارا از لحاظ تفكر و انديشه همچنين فقدان نگاه انتقادي 

·       قانون گريزي

·       مسئوليت گريزي، كانون كنترل بيروني و فرافكني

·       در مقام فردي احساس بي‌قدرتي مي‌كنند

·       تأييد ظاهري و تكذيب باطني

·       ميل فراوان به كوتوله‌پروري

·   نكتة مهم ديگر اين است كه توهم دانستن دارند يعني فكر مي‌كنند كه همه چيز را مي‌دانند و اظهار نظر مي‌كنند

·    مردماني بسيار اهل حاشيه

·     بسيار سوء استفاده‌چي و حاضر خور

·     تلافي كردن غير مستقيم به جاي عكس العمل مستقيم

·    شخصي شدن كوچكترين اختلاف نظرها

·      عدم وجود گفتمان و تبديل شدن بحث‌ها به جبهه‌گيري و جنگ و جدل

·      يا كسي رو بدون چون و چرا قبول دارند و يا اينكه هيچكس را قبول ندارند

 

خصوصيات منفي مذكور در بالا بايد با خصوصيات مثبت جايگزين شود مانند:

·        اخلاق به عنوان اصل پايه

·        وحدت

·        مسئوليت پذيري

·        احترام به قانون و مقررات

·        احترام به حقوق ديگران

·        عشق به كار

·        تحمل سختي‌ها به منظور سرمايه‌گذاري روي آينده

·        ميل به ارائه كارهاي برتر و فوق‌العاده

·        نظم‌پذيري

 

همانگونه كه در این مقاله بحث شد از ديدگاه علم مديريت، هم از نظر تئوري سازمان و هم از نظر رفتار سازماني، جامعة باستان‌شناسي ايران گرفتار مشكلات بنياديني است، بدين صورت كه: معضلاتي مانند:

1-  پيچيدگي افقي، عمودي و جغرافيايي ساختارها زياد است.

2-  رسميت و استاندارد سازي مشاغل بسيار كم مي‌باشد.

3-  تمركز تصميم‌گيري در آن‌ها در رده‌هاي بالاي مديريت و بسيار بالاست.

4-  تأثيرات محيط عمومي از جهات سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي هم بر آن‌ها زياد است.

5-   رفتار و فرهنگ سازماني افراد و نيروي انساني كه تأثيري به سزا و بسيار پررنگ در كاركرد و بازدة جامعة باستان‌شناسي ايران دارد نيز حاوي نكات منفي و بازدارندة زيادي است.

به طور بسيار خلاصه بايد گفت كه براي برون رفت از وضعيت موجود و رسيدن به موقعيت مطلوب بايد در ابتدا فرهنگ و رفتار سازماني نيروي انساني عضو جامعة باستان‌شناسي ايران اصلاح و ارتقاء يابد و درمرحلة بعدي ساختارها ترجيحاً مستقل، اصلاح و كارآمد شوند.

 


منابع:

-رابينز، استيفن پي، 1385، تئوري سازمان، ترجمة مهدي الواني و حسن دانايي فرد، تهران، انتشارات صفار-اشراقي

-مصطفوي، سيد محمد تقي، 1334 ، تلاش در راه خدمت به آثار ملي و اميد به آينده، گزارش‌هاي باستان‌شناسي، جلد سوم، صص 367-513

 


كيوان كريمي، دانش آموختة كارشناسي ارشد باستان‌شناسي دانشگاه تهران

وMBA (مديريت اجرايي) كاربردي از مؤسسة آموزش عالي بهار

K1.karimi@gmail.com


 

{جناب آقای کیوان کریمی طی سال گذشته این پژوهش را به عنوان پایان نامه کارشناسی ارشد به انجام رسانده اند و این یادداشت را به درخواست هیئت مدیره موقت جامعه باستان شناسی ایران ارسال نموده اند. از طرف جامعه باستان شناسی ایران از ایشان صمیمانه تشکر و قدردانی می کنیم و از همه باستان شناسان  برای ارائه مطالب عمومی در مورد باستان شناسی ایران استقبال می کنیم (هیئت مدیره موقت)}.




-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یادداشت هفته 2: شنبه 26 شهریور 1390

 

ایران و باستان شناسی آن

 چکیده

ایران نامی با مفهوم سرزمینی احتمالا مربوط به دوره ساسانی است. به عنوان یک کلیت با دیدی زیست بومی ایران شامل بخش های پست مرکزی (کویری) حلقه ای در اطراف این بخش ها بصورت کوهستان ها است. مناطق پست بیرونی که در مدلی ایده الی به حلقه کوهستان ها وابسته است. هسته مرکزی در ایران بخش های پست مرکزی نیست بلکه حلقه ای بصورت ارتفاعات کوهستانی [اطراف بخش های پست مرکزی] است (نک به نقشه).

وابستگی های زیست بومی موجب شده که از دید باستان شناسی مدرن (پس از 1960 م.) و با اتکا بر الگوهایی که پایه مولفه های فرهنگی است بتوان ایران را یک واحد فرهنگی بحساب آورد. واحدی که براساس شباهت هایی در الگوهای معیشتی سکونتی بصورت طیف هایی در مناطق همجوار از پارینه سنگی جدید و فراپارینه سنگی قابل تفکیک است. در این واحد با همسانی های فن آوری های منطقه ای در عصر مفرغ ابتدا حاکمیت های منطقه ای پدیدار می شود و در نهایت با حاکمیتی یکپارچه احتمالا در دوره هخامنشی ایران به مفهوم سرزمینی شکل می گیرد.

فرآیند شکل گیری این حاکمیت یک پارچه احتمالا بطور کلی دو گروه کلی سنت های فرهنگی شمال و جنوب در ایران عصر مفرغ است. جنوب که دارای خط و کتابت است و شمال که سنت های فرهنگی روایی و از منابع دوران تاریخی در آن در اختیار است. در طول عصر مفرغ حاکمیت های محلی در بخش های مختلف شکل گرفته است. در اواخر عصر مفرغ و در طول هزارهای دوم و اول پ.م. برهمکنش های شمال و جنوب پدید امده است. در حاکمیتی یکپارچه احتمالا الگوهای انتزاعی برای سازماندهی ساختار قدرت در ایران استفاده می شده است.

پیش از شکل گیری ایران به عنوان مفهومی سرزمینی بصورت یکپارچه نمی توان آن را یک کلیت با مفهومی فرهنگی قلمداد کرد. مثلا در پارینه سنگی میانه (Middle Paleolithic) آنچه هست باستان شناسی سرزمین هایی است که طی فرآیندی در هزاره های دوم واول پ.م. ایران در آن شکل گرفته است (یا به اعتبار مرزهای سیاسی معاصرش آن را یک واحد سیاسی قلمداد می کنیم). ایران پس از زمان های یاد شده واحدی فرهنگی طبیعی است که در عین حال ساختار سیاسی حاکمیتی یکپارچه ای دارد و ما آن را ایران می خوانیم (نک به نقشه).


 مقدمه

ایران نامی با مفهوم سرزمینی احتمالا مربوط به دوره ساسانی است. در دوره ساسانی ایران در کنار انیران (غیر ایران) بکار می رفته؛ دو نامی که احتمالا در کنار هم مصادیقی خارجی داشته اند (محدوده ای و محدوده ای همجوار و غیر آن). این مصادیق با دیدی جزئی نگر و بطور نسبی مرزها در نتیجه در محدوده های متغیری داشته اند. یعنی گاه بخش های عمده ای از خاورمیانه معاصر را در بر می گرفته و گاه در محدوده هایی در حد ایران معاصر محدود می شده اند. فارغ از نام های تاریخی که البته جای خود را دارند و تغییرات سرزمینی که بازهم مدخل های متعدد را در بر می گیرند، ایران مفهومی فرهنگی است. فرهنگ به معنی باستان شناسی آن مد نظر است: یعنی بازنمودهایی (presents) از مولفه های فرهنگی در دنیای مادی (و دارای امکان معنابخشی) در بافت ها و چشم اندازها و در فرآیندهای فرهنگی بلند مدت و در نتیجه قابل پیگیری بصورت الگو هایی واقعی است. الگوهای معیشتی سکونتی الگوهای فن آوری و سبک های هنری را برای مثال می توان بسور کلی یاد کرد.

آنچه به آن خواهم پرداخت ایران از منظر باستان شناسی مدرن (باستان شناسی پس از 1960 م. مد نظر است) است. می خواهم به این موضوع بپردازم که با محوریت مکان و اقتضاهای آن (در دنیای مادی در بافت ها و چشم اندازها) از دیدی باستان شناختی ایران را چگونه مرزبندی می کنیم. همبستگی ها و وابستگی های مکانی و محیطی را مد نظر دارم. در ساخت و ترکیب فرهنگ جامعه معاصرنیز چنین واقعیتی قابل پیگیری به نظر می رسد.

ایران به مثابه ظرف مکانی در فرآیندی تاریخی مفهومی با دلالت سرزمینی متغیر داشته است. این ظرف مکانی، هسته هایی مرکزی داشته و دارد. مراکزی در جوار هسته ها را در بر می گیرد. تغییرات حوزه های مکانی برای کلیتی مانند ایران، پویایی، غنا و تداوم فرهنگی در آن را نشان می دهد. رویکرد برعکس که با دیدی هویت سازانه تغییرات حوزه های مکانی یا دست اندازی های بیرونی را ناقض پویایی و تداوم فرهنگی ایران زمین معرفی می کند؛ به نظر نویسنده رویکردی غیر تخصصی است که از حوزه های غیر تخصصی باستان شناسی وارد ساختار های سیاسی و حاکمیتی شده است. از مشخصات این رویکرد خردنگری و جزئی نگری از نظر مقیاس های مکانی و زمانی است. خردنگری که در مورادی بخش هایی از کلیت ایران زمین از نظر مکانی و زمانی را بدون جامع نگری در مقابل بخش های دیگر قرار داده و بطور احتمالا محاسبه نشده ای هویت مسنجم مد نظر خود را نقض می کند.  

 ایران و طرح مسئلۀ آن

 ایران نه به عنوان نام (واژه ای با دلالت سرزمینی) بلکه به عنوان واقعیتی سرزمینی با حاکمیتی احتمالا یک پارچه(در سطوح بالایی) در عین حال حاکمیت های محلی به عنوان ساتراپی از دوره هخامنشیان در متون[با نام ساتراپی ها] پدیدار شده. آیا از نظر مولفه های فرهنگی (Cultural componentنیز ایران از همین دوره شکل گرفته؟ منظور از مولفه های فرهنگی شاخص هایی سرجمع الگوهای فرهنگی در فرایند های فرهنگی بلند مدت است. آیا براساس مولفه های فرهنگی می توان مرزهایی برای هسته های مرکزی ایران از نظرفرهنگی با دیدی باستان شناختی در نظر گرفت. برای مراکز پیرامونی چطور و برای مراکز همجوار چگونه؟ مبناهای این مرزبندی چیست؟ مثلا متغیرهای مکانی و اقتضاهای انطباق های فرهنگی مبنا است. فرهنگ ها و انطباق هایشان در فرآیندها در نظر گرفته می شوند. یا می توان ترکیبی معتدل از متغییرهای مکانی در فرآیندها را مبنا قرار داد؟

الگوها

 الگوها نسبت ها و نظام های موجود و قابل کشف در دنیای واقعی هستند. به نظر می رسد الگوهای فرهنگی این قابلیت را دارند که انطباق ها با اقتضاهای مکانی(Spatial ) در مقیاس های مختلف را نشان دهند. همچنین می توان الگوها و تغییراتشان را در طول زمان (Temporal) پیگیری کرد. پیگیری الگوها در فرآیندهای فرهنگی مبنای سازماندهی مولفه های فرهنگی را شکل می دهد. در نتیجه برپایه الگوها، مولفه های فرهنگی پیشنهاد می شود. مولفه های فرهنگی، نسبتها در مجموعه بوم ها و محیط ها و محاط هایی را با محوریت اقتضاهای مکانی محیطی و زمانی برای مرزبندی های فرهنگی است. با مثالی موضوع را شرح می دهم: ماوراالنهر، ایران و بین النهرین نام سه حوزه فرهنگی در خاورمیانه و آسیای مرکزی معاصر است. این نام های تاریخی واقعیت های سرزمینی دارند. چنانچه با دیدی زیست بومی انطباق های فرهنگی در هریک از این مناطق را مورد بررسی قرار دهیم : برای مثال الگوهای معیشیتی و سکونتی یا الگوهای نمود یافته در فن آوری ها و هنرها را در طول زمان های طولانی در نظر بگیریم، حاصل جمع بندی ها مولفه های فرهنگی است. اگر بخواهیم برای مثال الگوهای سکونتی را بطور کلی در نظر بگیریم مشاهده می شود که در طول هزاره های سوم تا اول پ.م. بین النهرین دارای الگو های سکونت یکجانشین در استقرارهای دارای سلسله مراتب است. در همین بازۀ زمانی در ماورالنهر جمعیت های یکجانشین با استقرارهای دارای سلسله مراتب به کیفیت بین النهرین شناخته شده نیست. و ایران بین دو منطقه یاد شده احتمالا حالتی بینا بین دارد. حال اگر خصوصیات الگوهای سکونتی را در ارتباط با الگوهای دیگر(معیشت و فن آوری و هنر) در نمود های دنیای مادی پیگیری کنیم، اطلاعا برای ارائه مولفه های فرهنگی فراهم شده است.

الگوها: برداشتی[تفسیری] بازنمودی از شیوه های معیشت الگوهای معیشتی (subsistence pattern) را می سازد. برای مثال اگر بقایای مادی حاصل از معیشت گروه های انسانی اعم از بقایای گیاهی، بقایای حیوانی و بقایای در ارتباط با آن در ساختار های معماری و چشم انداز ها و زیست بوم ها را در زیست بوم خاص و در طول زمان مشخص در نظر بگیریم. سرجمعی بصورت برداشت کلی و تفسیری می توانیم ارائه کنیم که الگوی معیشتی خوانده می شود. برداشتی از بازنمود شیوه های سکونت، الگوهای اسکان (settlement pattern)  را می سازد. برداشتی از بازنمود ساختارهای انتزاعی، الگوهای آیینی- انتزاعی (abstracts pattern) را شکل می دهد. برداشتی از بازنمود فن آوری ها و هنر، سبک ها و الگوهای فن آوری(art and technological pattern)  را سازمان می دهد. همسانی های نسبی در الگوهای چهارگانه (کلی) مرزبندی های فرهنگی را بوجود می آورد.

حال اگر این الگو ها را در فرآیند مورد بررسی قرار دهیم، مولفه های فرهنگی قابل استخراج است. مولفه های فرهنگی یعنی انباشت اطلاعات حداکثری در چند رستۀ کلیدی: الگوهای معیشتی، الگوهای سکونتی، الگوهای فن آوری و هنری، الگوهای ساختارهای انتزاعی. مولفه های فرهنگی ضرورتا در طول فرآیندها دارای شکل های یکسانی نیستند: برای مثال ممکن است به تناوب در منطقه ای الگو های سکونتی معیشتی تغییر کنند همین تناوب از خصوصیات مطرح در مولفه های فرهنگی است. ضرورتا الگو های همانند در مولفه های فرهنگی مطرح نیست آنچه مطرح است مقیاس مکانی بصورت زیست بومی در طول فرآیند است. آنچه مولفه های فرهنگی نشان می دهد پیوستگی ها و وابستگی هایی است که اقتضاهای مکانی و فرهنگی در طول فرآیند ها بوجود می آورد.

الگوهای معیشتی - سکونتی: این الگوها متکی بر متغییرهای زیست بوم، سطح فن آوری جوامع، سنت ها و پیشینه فرهنگی است. اگر به آنچه فلات ایران خوانده می شود بنگریم و در نظر بگیریم که بخشی از الگوهای معیشتی -سکونتی به زیست بوم متکی است، می توانیم بخش های مرکزی و پیرامونی برای آن قائل شویم. بخش هایی که به اغلب احتمال و در اکثر دوره ها از نظر خصوصیات زیست بومی به هم وابسته بوده اند(نک به نقشه).

بخش های مرکزی فلات ایران [در زمان معاصر] چشم اندازی کویری دارد. اطراف کویرهای مرکزی را (بجز سه استثنا در جنوب شرق، شرق و جنوب غرب ) کوهستان ها فراگرفته اند. تلاقی کویر و کوهستان و چشم اندازهای واحه ای کوهپایه ای زیست بومِ غالب در مرکز فلات ایران است. زندگی در چنین زیست بوم هایی ناپایدار و شکننده است. خصوصیت این زیست بوم ها بطور کلی وفور فضا [از نظر جغرافیایی] و کمبود منابع زیستی مانند آب است. در نتیجه پوشش گیاهی و جانوری فقیری دارند. جمعیت ها برای بقا به ناگزیر بین این زیست بوم ها(کویر و کوهستان) جابجا می شوند(جابجایی در فرایند های فرهنگی بلند مدت مد نظر است). نسبت به بخش های مرکزی در فلات ایران که شرح آن گذشت؛ مناطق کوهستان های اطراف این بخش های مرکزی (با تفاوت هایی در شمال و جنوب همچنین غرب و شرق) از نظر زیست بومی پایدار تر اند و آن را در برمی گیرد. دره های کوهستانی از نظر منابع زیستی غنی تر(نسبت به واحه ها و کویرها و کوهپایه ها) اما از نظر فضا با محدودیت مواجه هستند. 1) زیست بوم های کویرهای مرکزی فلات ایران و حاشیه های آن در همه اطراف بطور کلی وابسته به زیست بوم های دره های کوهستانی هستند و برعکس. 2) کوهستان های گرداگرد فلات ایران (بجز یک استثنا در شمال غرب) به نواحی پست(در اطراف) منتهی می شوند. پیش از این نشان دادم که زیست بوم های کوهستانی وابسته به نواحی پست همجوارشان هستند. در نتیجه مناطق پست اطراف کوهستان ها(محدوده بیرونی مرزهای سیاسی معاصر ایران) در مدلی ایده الی (یعنی بهترین حالت) پیوسته به کوهستان ها هستند. مرزهای طبیعی در شمال و جنوب یعنی دریای مازندران و خلیج فارس این وابستگی را تقویت کرده اند. در شمالِ البرز تا دریای مازندران وابسته به فلات ایران است گرچه از نظر الگوهای معیشتی- سکونتی تفاوت های انکار ناپذیر با ایران داخلی دارد.  

حال الگوهای معیشتی -سکونتی را چه پارینه سنگی جدید و فراپارینه سنگی در نظر بگیرید و چه زمان معاصر در نسبت ها و وابستگی های زیست بومی تغییر بنیادی پدید نمی آید. با دیدی فرهنگی (منظورم فرهنگ از نظر باستان شناختی است) نمی توان واحد فرهنگی بخش های پست مرکزی فلات ایران را از بخش های پیرامونی آن(کوهستان ها) جدا کرد. وابستگی ها بینادی و زیست بومی است و در فرآیندهای فرهنگی بلند مدت نقش محوری ایفا می کند(نک به نقشه).

مناطق کوهستانی رابط و واسط  ارتباطی با مناطق پست بیرونی در فلات ایران نیز هستند. پس آنچه در فلات ایران مرکزیت دارد خاصه از نظر الگوهای معیشیتی سکونتی مناطق پست مرکزی فلات ایران نیست، بلکه حلقه ای بصورت کوهستان های مرتفع در اطراف این مناطق پست مرکزی است. براساس آنچه شرح داده شد، ایران به مثابه کلیت چند طیف زیست بوم وابسته دارد.1) زیست بوم های پست داخلی در فلات ایران. 2) زیست بوم های پست بیرونی.3) زیست بوم هایی که با مرزهای طبیعی مانند دریای مازنداران و خلیج فارس از اطراف جدا شده در نتیجه ضرورتا وابسته به ایران هستند.

از نظر الگوهای معیشتی سکونتی در طول فرآیندهای فرهنگی بلند مدت، فلات ایران واحدی جغرافیای است برهمین اساس و از نظر زیست بومی می توان آن را واحدی فرهنگی نیز قلمداد کرد. مرزهای بیرونی این واحد بطور نسبی مناطق پست بیرونی فلات ایران هستند. در شمال و جنوب این نواحی پست بصورت دریای مازنداران و خلیج فارس مرزهای طبیعی را نیز شکل داده اند. ایران واحدی فرهنگی است که از پارینه سنگی جدید یا فراپارینه سنگی تا امروز با طیف های متکثر محیطی زیست بومی به هم پیوسته و وابسته وجود داشته و دارد. آنچه در دوران تاریخی و در دوران هخامنشی(بطور فراگیر) شکل می گیرد ساختاری سیاسی و به هم پیوسته است که این واحد را در رده های بالایی مدیریت می کند.   

الگوهای انتزاعی

در بیانی ساده جایگرین تعریف الگوهای انتزاعی، آن را " ذهنیت های مشترک فراتر از مقیاس فرد، گروه یا اجتماعی خاص در ساختارِ اجتماعی نیمه پیچیده[1]" معرفی می کنم. منظور از جوامع نیمه پیچیده معرفی ساختار اجتماعی جمعیت های (حداقل) روستانشین است. روستانشینی مرتبط با الگوهای معیشتی سکونتی تولید غذا است و ساختار نیمه پیچیده در ارتباط با نسبت های اجتماعی فرهنگی و جمعیتی جوامع پس از تحولات تولید غذا(نوسنگی) است.    

به نظر نگارنده در خاور نزدیک الگوهای انتزاعی از این نظر اهمیت دارند که در سازماندهی الگوهای واقعی بیرونی (مانند ساختارهای سیاسی و ساختارهای در ارتباط با نهاد قدرت، حتی ساختار های فیزیکی مانند سازماندهی شهرو پلان آن و جایگاه معبد یا راهکارهای معیشتی و مالکیت) نقش سازمان دهنده ایفا می کنند. در نتیجه در کنار الگوهای معیشتی سکونتی در مولفه های فرهنگی به آن جایگاه می دهم.

جوامع با ساختارهای اجتماعی نیمه پیچیده در فلات ایران اگر الگوهای انتزاعی مشابه یا نزدیک به هم داشته اند چون منابع مکتوب از انها در اختیار نیست و یافته های دنیای مادی نیز سازماندهی و طبقه بندی و همچنین معنابخشی نشده اند؛ به تایید یا رد وجود چنین ساختارهایی دسترسی نداریم.

شکل گیری حکومت ها بصورت حاکمیت محلی (local state) به عصر مفرغ باز می گردد. نباید از نظر دور داشت که حاکمیت های عصر مفرغ محلی و ناحیه ای حداکثر منطقه ای هستند. به اغلب احتمال این حاکمیت های محلی متکی بر الگوهای معیشیتی سکونتی و همسانی های فرهنگی در وجوه فنآورانه آن بوده اند. منابع معدنی و زیستی در کنار آن رشد جمعیت در طول عصر مفرغ همچنین رواج شهرنشینی خاصه در اواسط این دوره حاکمیت های محلی و منطقه ای را در فلات ایران شکل داده است. حاکمیت هایی که بطور تدریجی الگوهای دنیای انتزاعی را برای شکل دهی ساختار قدرت در مقیاس ناحیه ای بکار می برده اند. ناپایداری های محیطی در نیمه شمالی فلات ایران عامل طبیعی برهمکنش جمعیت های عصر مفرغ (بین شرق غرب و شمال - جنوب) پیشنهاد می شود. بطور کلی داده های فرهنگ های اغاز نگارش در نیمه جنوبی فلات ایران و شناسایی نشدن آن در نیمه شمالی داده های است که نشان می دهد برهمکنش ها در این واحد فرهنگی بطور کلی و نسبی بیشتر شرقی- غربی بوده تا شمالی جنوبی. مثال دیگر سنت های فرهنگی سفال خاکستری در نیمه شمالی است که بازهم تاییدی بر موضوع یاد شده است. برهمکنش های ناحیه ای احتمالا در فرآیندی تدریجی همسانی های نسبی از نظر فرهنگی در مقیاسی منطقه ای و در نهایت فرامنطقه بصورت ایران را موجب شد.

آنچه تحت عنوان واحد فرهنگی فلات ایران می شناسیم با حدودی(جغرافیای) که شرح دادم از نظر الگوهای انتزاعی دو طیف گوناگون دارد: طیف شمال چه غرب و چه شرق تحت تاثیر سنت های زُروانی زرتشتی گری و مزدیسنایی است( این هر سه را یاد می کنم تا نشان دهم دیدی کلی دارم). در این طیف سنت های روایی بر سنت های مکتوب به اغلب احتمال غلبه داشته به همین سبب عمده ترین منبع الگوهای انتزاعی یعنی منابع مکتوب در اختیار نیست. آنچه در اخیتار است منابع مکتوب و رسمی برای الگوهای انتزاعی از دوره تاریخی(اکثرا ساسانی) است که به سبب اِعمال قدرت های سیاسی بر کم و کیف آن از نظر این قلم پیراسته نیستند(این نظرهم البته کلی است و در این مجال محدود نمی خواهیم در بازه های زمانی بحث کنیم).

گروه دوم طیف جنوب غرب، جنوب ایران هستند. این گروه از نظر منابع مکتوب نسبت به طیف شمال نسبتا غنی است. دوره تاریخی قدیم تری دارد و منابع مکتوب ایلامی از آن در اختیار است. اضافه بر آن منابع مکتوب بین النهرین نیز گاه در مورد آن اطلاعاتی در اخیتار قرار می دهد. کتابت در این طیف سنتی فرهنگی است به همین سبب با محوریت تمدن عیلام[کم و بیش] از کم و کیف الگوهای انتزاعی در آن اطلاعات مکتوب در اختیار است.

الگوهای انتزاعی از این نظر که در ساختار قدرت های سیاسی در گستره فلات ایران به مثابه یک واحد فرهنگی نقش محوری ایفا می کرده اند اهمیت قابل توجه می یابند. با این پیش زمینه، فرآیندی تدریجی در شکل گیری الگوهای انتزاعی یکپارچه در گستره فلات ایران را بررسی می کنم. احتمال زیاد در طول هزاره های دوم و اول پ.م. الگوهای انتزاعی در نیمه شمال در واحد فرهنگی فلات ایران تقریبا همسان شده اند[2].

در طیف جنوب غرب جنوب گرچه حاکمیت شوشان (عیلام) حتی انشان از هزاره ای قبل(هزاره سوم پ.م.) وجود داشته اما آنچه به مثابه ساختاری نسبتا یکپارچه و همسان در الگوهای انتزاعی قابل ردگیری است، عیلام میانه و جدید است. در نتیجه طیف جنوب غرب- جنوب براساس منابع مکتوب دیرپا تر از شمال، الگوهای انتزاعی در ساختار قدرت را نشان می دهد[3]. متون موجود از تمدن عیلام این منابع هستند.

نتیجه اینکه در واحد فرهنگی فلات ایران مفهوم سرزمینی با حاکمیت های محلی و ساختار قدرتی از بالایی(به شکل پیشینه امپراطوی) را در نتیجه برهمکنش شمال جنوب و در طول هزاره اول می توان پیشنهاد کرد. این فرآیندی است که نتیجه آن را امروزه ما هخامنشی می خوانیم. الگوهای انتزاعی در سازماندهی ساختار قدرت در واحد سرزمینی فلات ایران از زمان شکلی گیری این واحد به نظر نقش کلیدی داشته اند(کتیبه های هخامنشی مشخصا کتیبه بیستون برای مثال).

یافته های باستان شناسی نشان می دهد که از نظر جوامع پیچیده(اواخر عصر مفرغ) دو طیف کلی شمال و جنوب در محدوده فلات ایران در عصر مفرغ می توان قائل شد. برهمکنش دو طیف یاد شده در طول هزارهای دوم و اوایل هزاره اول در نهایت منجر به شکل گیری حاکمیتی یکپارچه در سطوح بالایی مبتنی بر الگوهای انتزاعی شد. این حاکمیت یکپارچه در سطوح بالای و ساتراپی ها با استقلال نسبی در سطوح پایینی هخامنشی خوانده می شود.  

الگوهای فن آورانه و هنری

الگوهای فن آورانه بسیار دیرپا تر از عصر مفرغ هستند. در عصر مفرغ فن آوری هایی پدید می آید که همراه با تحولات این دوره در راستای حفاظت و توسعه طلبی های (دست اندازی های) سرزمینی مورد استفاده قرار می گیرد(ابزالات جنگ از جنس فلزات ترجیحا آلیاژی مثال خوبی هستند). بطور چند جانبه ای موضوعات در هم تنیده هستند. استفاده از زمین برای دامداری و کشاورزی مربوط به مس سنگی(جوامع نیمه پیچیده) است در عصر مفرغ در فرآیندی تدریجی اضافه بر قابلیت های کشاورزی، سرزمین های دارای منابع معدنی نیز مزیت پیدا می کنند. موقعیت های استراتژیک در روابط درون و برون منطقه ای نیز پدیدۀ توسعه یافته در این دوره است. در عین حال رشد جمعیت های شهرنشین و تراکم جمعیت موجب اهمیت فضا از یک سو و کشاکش های منطقه ای از سوی دیگر می شود. در عصر مفرغ فن آوری در خدمت حاکمیت های محلی قرار می گیرد. یعنی در مقیاسی گسترده تر از دوره های پیشین مدیریت می شود. احتمال می رود حاکمیت های محلی عصر مفرغ از فرآورده های فن آورانه برای اِعمال قدرت منطقه ای بهره برده باشند. استفاده از مزیت های سرزمینی مانند تولید محصولات کشاورزی و دامداری که برای بقای زندگی انسان ها نقش کلیدی دارند. همچنین تسلط بر منابع زیستی مانند آب و مدیریت آن بصورت شبکه های آبی از نمود های بهره برداری از فن آوری برای سیطره و گسترش حوزه سرزمینی است.

تکثر زیست بومی در فلات ایران تکثر انطباق های فرهنگی و مزیت های سرزمینی را شکل می داده است. واحدهای محلی که از نظر مزیت های سرزمینی کمی متفاوت و از نظر ساختارهای قدرت و اعمال آن نزدیک به هم بودند، زمینه را در فرآیندی تدریجی برای ظهور الگوهای فن آورانه در مقیاس فرامنطقه ای فراهم کردند. همسانی های فن آورانه در مقیاس مناطق چندگانه در فلات ایران در طول عصر مفرغ پیشنهاد می شود. آنچه در طول هزارۀ دوم و اوایل هزاره اول رخ داد (اواخر عصر مفرغ و دوره آهن) برهمکنش های شمال جنوب است که در الگوهای انتزاعی شرح داده شد. پس از شکل گیری، حاکمیت های یکپارچه از بالایی(منظور طبقه حاکم یا مدیرانی[ایل ها خان سالاری ها] است که در امپراطوری جایگاه بالاترین رده را در ساختار قدرت و حاکمیت دارند) آنقدر مقتدر نیست که بتواند الگوهای فن آورانه که نتیجه انطباق های زیست بومی در فرآیندهای فرهنگی بلند مدت است را یکپارچه کند(به زبان باستان شناسی تاریخی -فرهنگ: پیشنهاد می شود دنبال سفال های شاخص هخامنشی در تمامی این حاکمیت گسترده نباشیم). در عین حال امکانات و کارکرد و در نتیجه انگیزه برای چنین یکسان سازی هایی وجود ندارد. نتیجه اینکه الگوهای فن آورانه به اغلب احتمال در بیشتر موارد بومی محلی و بصورت طیف هایی در فلات ایران مانند امروز باقی می ماند. نمی توان به این نکته اشاره نکرد که حاکمیت های یکپارچه که به اواسط هزارۀ اول قبل از میلاد باز می گردد ممکن است در وجوهی که فلسفۀ آن حاکمیت کلی و از بالایی است فن آوری هایی را رسمیت می بخشیده اند و به عنوان نماد و سمبل قومی محلی استفاده می کرده اند[4].

ایران و باستان شناسی آن

ایران چشم انداز ها و زیست بوم های متنوع و متکثری دارد برای مثال از این نظر قابل مقایسه با شبه قاره هند است. الگوهای فرهنگی (معیشتی- سکونتی) با اتکای بر زیست بوم های به هم پیوسته(از نظر فضایی) و با طیف هایی از تقاوتها و شباهت های نزدیک به هم است. ایران از منظر مکانی و چشم اندازی هسته ای حلقوی دارد(منظور مناطق کوهستانی اطراف حاشیه کویر در فلات مرکزی ایران است) که زیست بوم های درونی و بیرونی را به هم وابسته و پیوسته کرده است. زیرساخت های زیست بومی برای پیوستگی و وابستگی ها در فرایند های فرهنگی بلند مدت وجود داشته و دارد. در هر صورت الگوهای معیشتی سکونتی بخشی از الگوهای دخیل در مولفه های فرهنگی است. بخش دیگر الگوهای انتزاعی است. براین باورم که زمینه های حاکمیت های یکپارچه در سطوح بالایی و مستقل در ساتراپی ها در سطح پایین تر با بر همکنش الگوهای شمال- جنوب در این سرزمین پدید می آید. فرض براین است که آنچه زیست بوم های پیوسته و وابسته با طیف های نزدیک به هم را بصورت یک واحد سازمان می داده پیوستگی های فضایی و وابستگی های زیست بومی نبوده بلکه الگوهای انتزاعی بوده است. الگوهایی که در فرایندی بلند مدت زاییده انتزاع انسان در این واحد فرهنگی است.

بطور کلی مولفه های فرهنگی از دو گروه یا دو طیف الگوهای زیست بومی(به زبان مردم زمینی) و انتزاعی (آسمانی) شکل گرفته اند. برهمکنش این دو طیف از الگوها در طول فرآیند ها پیچیدگی مولفه های فرهنگی را پدید می آورد. موضوعات کلی باستان شناسی ایران(برای دوره های پس از شکل گیری جوامع پیچیدۀ عصر مفرغ) از نظر من حداقل پرداختن و طرح مسئله در مورد این پیچیدگی ها است.

باستان شناسی برداشتی این زمانی و متناسب با جامعۀ معاصر از واقعیت ها، فرآیند ها و رویدادهایی است که در درازمدت روی داده است. آنچه در باستان شناسی محوریت دارد دیدی بلند مدت و تحلیلی است. روش های این نظام شناخت مبتنی بر فرهنگ، انسان و ماده در مقیاس های مکانی و زمانی است.

پیش از شکل گیری ایران به عنوان مفهومی سرزمینی بصورت یکپارچه می توان از باستان شناسی پیش از تاریخ ایران یاد کرد. مثلا در پارینه سنگی میانه (Middle Paleolithic) آنچه هست باستان شناسی سرزمین هایی است که طی فرآیندی در هزاره های دوم واول پ.م. ایران در آن شکل گرفته است(یا به اعتبار مرزهای سیاسی معاصرش آن را یک واحد سیاسی قلمداد می کنیم). ایران پس از زمان های یاد شده (هزاره های دوم و اول پ.م.) واحدی فرهنگی طبیعی است که در عین حال ساختار سیاسی حاکمیتی یکپارچه ای دارد و ما آن را ایران می خوانیم.

در باستان شناسی به مثابه شناختی متعلق به جامعه مدرن -یعنی آنچه پس از رنسانس شکل گرفته است- اضافه بر آنچه شناخت روی آن انجام می شود(انسان و فرهنگش به اعتبار دنیای مادی در فرایندهای فرهنگی بلند مدت) فاعلی که این شناخت را جامه عمل می پوشد یعنی باستان شناس نیز اهمیت دارد. باستان شناس است که با استفاده از ابزارهایی مانند زبان، اصطلاحات و روش های علمی و روش های دانش ها در طیفی گسترده شناختی این زمانی و به روز از انسان و فرهنگش در مقیاس های مکانی و زمانی ارائه می کند. 

باستان شناسی ایران در مدلی ایده الی باستان شناسی تکثر روشی تئوری برای زیست بوم های متکثر در فرآیند های بلند مدت می تواند باشد. نه باستان شناسی تک خطی یکسان نگر(از نظر نظری) و در چارچوب سیاست های اجرایی که بوسیله غیر متخصصان از بالا اِعمال می شود. باستان شناسی ایران نیازمند رویکردهای متکثر و فراخ نگر است و بخودی خود متکثر و تکثر پذیر است. سازماندهی آن[تنها] در چارچوب تحولات زمانی و حتی دور از نظر داشتن مسائل مکانی و مادی و انسانی، تنها آن را به انتهای کوچه بن بست می برد نه به اوج و اعتلا!. باستان شناسی ایران با تحول دید عاملانش متحول می شود و جامعه باستان شناسی ایران برای زمینه سازی و پی ریزی چنین تحولی تاسیس شده است. و امید است بتواند با همگرایی در چارچوبی دمکراتیک در این راه گام بردارد.

عمران گاراژیان

عضو هیئت موسس و معاون هیئت مدیره موقت

از نقد و نظر ها استقبال می کنم


[1] - نیمه پیچیده یعنی حداقل جوامع روستانشین دوره مس- سنگی.

[2] - نگارانده قائل به ریشه های غربی یا شرقی نیست و در این بحث کلی ریشه یابی را انحرافی ارزیابی می کند.

[3] - یادآور شوم این ممکن است به سبب سنت های فرهنگی و کتابت باشد نه به عنوان واقعیتی در دنیای واقعی. گرچه همین موضوع نیز جای بررسی دقیق و روش شناسی قابل اتکا دارد.

[4] - مانند شکل های خاص ظروف یا تولیدات و محصولاتی که مُعرف نمادین بخش های تابعه در مراسم رسمی در بالاترین سطح بودند(مثال پلکان شرقی آپادانا است). یا برعکس این مورد نگارش و الفبای روابط سیاسی- حاکمیتی بصورت زبان و خط رسمی امپراطوری(خط میخی هخامنشی) که می توانسته از بالا با اعمال حاکمیت، اعمال شود.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

یادداشت هفته 1: شنبه 19 شهریور 1390

متن زیر خلاصه است. برای آگاهی از متن اصلی به فایل پیوست در پایین صفحه ی حاضر مراجعه فرمایید.


 "جامعه باستان شناسی ایران": چرا و چگونه؟

 سال گذشته (1389) انتقال سازمان میراث فرهنگی و پژوهشکده ی باستان شناسی به شهر شیراز و شهرستان مرودشت همگان را شگفت زده کرد. ماه ها دوستان و همکاران به شکل های مختلف از این تصمیم مدیریت سازمان میراث فرهنگی ابراز ناراحتی کردند ولی انتقادات و اعتراض ها به جایی نرسید. راه به جایی نبردن انتقادهای باستان شناسان و سایر متخصصان و صاحب نظران، پرسش های مهمی با خود مطرح کرد: چرا انتقادهای باستان شناسان تاثیرگذار نیست؟ و چرا صدای اعتراض و انتقاد ایشان هماهنگ و همگن هم نیست؟ چرا همه به این موضوع معترض اند ولی خواسته ی مشابهی ندارند؟ چرا وقتی افرادی جرأت به خرج داده و در برابر تصمیمات غیرکارشناسی مدیریت سازمان میراث فرهنگی دست به انتقاد و اعتراض می زنند هیچ پشتیبانی فردی، گروهی یا سازمان یافته از ایشان توسط سایر باستان شناسان صورت نمی پذیرد؟ چرا در حالی که عده ای از باستان شناسان از این موضوع ناخرسندند و این تصمیم غیرکارشناسانه ی دولت را برای موجودیت میراث فرهنگی کشور زیان بار می دانند، عده ای دیگر از این اتفاق خشنودند یا دست کم با بی تفاوتی و به راحتی از آن می گذرند؟

پس از انتقال سازمان میراث فرهنگی به استان فارس، در تنها رسانه یا بهتر بگویم راه ارتباطی میان باستان شناسان (در آن موقع)، گروه اینترنتی "باستان شناسی ایران" (Iran-Archaeology)، مطالبی که توسط باستان شناسان نوشته می شد یا مصاحبه ها و نطق هایشان، اغلب حاوی این نکته بود که باستان شناسی ایران به یک تشکل علمی و بویژه صنفی احتیاج دارد تا در چنین مواقعی باستان شناسان بتوانند از طریق آن موضع گیری جمعی داشته باشند و صدای خود را بصورت گروهی به گوش مسئولان برسانند. این ضرورت به شکل های مختلف توسط افرادی که اظهار نظر می کردند گوشزد می شد. گویا همه با تمام وجود نیاز به چنین تشکلی را لمس می کردند. این اتفاق را باید نقطه ی عطفی در تاریخ باستان شناسی ایران در نظر گرفت. این اتفاق سبب شد تا شماری از دوستان و همکاران باستان شناس با همفکری، همدلی و احساس مشترک نسبت به پیامدهای آن، تصمیم به تاسیس "جامعه باستان شناسی ایران" در دنیای مجازی بگیرند.  

با واکنش درخور به شرایط پیش آمده، همراه با درک درست و موقعیت شناسی، باستان شناسان می توانند به رفع کاستی هایی بپردازند که از دهه ها پیش می بایست برای آنها چاره اندیشی می کرده اند. داشتن اجتماع و تشکل علمی برای باستان شناسی علاوه بر اینکه در مواقع ضروری و در مواجهه با اتفاقاتی مشابه می تواند مفید باشد و باعث همگرایی برای واکنش همگانی شود، یکی از مهمترین جاهایی است که در آن هنجارهای باستان شناختی می تواند سازماندهی شود و تقویت پیدا کند. ضعف و زوال هنجارهای عل