Publiceringsdatum: 2011-feb-12 11:44:41
داشت برای ناشتایی تخم مرغ درست میکرد. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: بپا، بپا، یه کم بیشتر کره توش بریز....وای خدای من، خیلی درست کردی ...یه کم پلپل توش بریز, حالا برش گردون ... زود باش...باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ داره میسوزه. بپا. گفتم بپا! هیچگاه هنگام خوراک پختن به سخن من گوش نمیکنی ... هیچگاه!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ خرد تو ازدست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه پیشامدی برات افتاده؟! گمان میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت: تنها میخواستم بدونی هنگامی که دارم رانندگی میکنم، چه سهشی[احساسی] دارم