سیستم سه ماهه و سیستم پروگرام وار
انترچنج - امریکن انگلش فایل - لتس گو - سیستم ده ماهه
اساسات در 13 سمیستر و آمادگی در دو تیرم
عبدالمقصود "کریمی"
عبدالقمصود کریمی فرزند عبدالمعصوم کریمی متولد 1370 شهر غزنی از جمله کسانی است که سعی و تلاش در راستای آسان سازی آموختن علم برای عموم مردم بخصوص علاقمندان آن نموده است. پدرش از جمله پیشگامان اهل معارف بوده و در پست های متعددی از جمله معاونیت ریاست معارف غزنی کار نموده است. وی فرزندان خودرا که 10 تن بوده، با تحمل سختی ها و بدبختی ها با سواد و با احساس و با تربیت به جامعه تقدیم کرد. عبدالمقصود فرزند نهم خانواده است که در دروس ابتدائیه، متوسطه و لیسه را در شهر غزنی به پایان رسانیده بعد، بخش ریاضیات، اقتصاد، تکنالوژی معلوماتی، و موبایل انجنیرینگ را یکی پی دیگر یا همزمان فرا گرفته و از همه آنها در راستای خدمت به جامعه استفاده میکند. وی مدت 16 سال میشود که تدریس میکند و در لابلای این دوره شاگردان زیادی به جامعه تقدیم نموده است که هریک مثال از اخلاق، تربیت و علم در جامعه بوده است. وی عقیده دارد که اگر علم را راه آنطرف زمین پنداریم ما هنوز در آغاز راه قرار داریم و باید بیشتر بیاموزیم و آنچه را آموختیم به سهولت در اختیار علاقمندان آن قرار دهیم. نه اینکه با آموختن اندک چیزی به فروش آن بپردازیم یا با آن فخر فروشی نمائیم، اگر وسعت علم فراخ گردد. بدون شک موفقیت ها، اختراعات، خدمات، و آسایش همگانی بوجود می آید . میتواند سبب پیشرفت جامعه ما گردد. همچنان ایشان علاقه زیادی به ادبیات و فرهنگ دارد که چندین بسته شعر نیز دارد و چندین مقاله و داستان نیز نوشته است. او کورس، مکتب و پوهنتون را یک ماشین با سواد سازی نمی پندارد بلکه محل برای درخشان نمودن آینده جامعه میداند کسانیکه آنجا درس فرا میگرند. در اصل مسئولیت میگرند و مسئول جامعه میشوند. که باید به آینده کل جامعه فکر کنند نه تنها آینده تنها خود. ایشان همچنان با همکاری با حسام الدین نجار دو مسوده کتاب را نیز به چاپ رسانیده اند. و همچنان از کمک کتاب های آموزشی زبان انگلیسی و ریاضی بخش حساب، الجبر و اساسات نیز میتوان نام برد که به اثر سعی ایشان در دسترس شاگردان عزیز قرار دارد.
تو شاید در نصیب من نباشی، چرا انتــــــــــــــــــــــظار میکشم
تو در من نـــــــــــــــــــــــظر نداری، میدانی! عذاب دار میکشم
از خود می پرسم که چرا چشمان من رویای محبت تورا را دیده بود
محبت کردن نمیدانستم، ولی دلم از تو چیزهای شنیده گرفته بود
من خوشی تو خواستم، ولـــــــــــــــــی تو غمت را به من ندادی
به من بگو، این حـــــــــــــــــــسن زیبایت به کی ارزان فروختی
گذر از رقیـــــــــــــــــــــــــــبان! دیدارم بیا، به دنیای ویرانم بیا
دیگر از تو چیـــــــــــــــــــزی نخواهم، مرا بس باشد آن نیم نگاه
دیروز انتـــــــــــــــــــــــــــــــــظارت میکشیدم، حالا نیز میکشم
محبت شاید همــــــــــــــــــــــــــــین باشد که هر لحظه بیقرارم
ممکن نیــــــست تمام آرزو ها برآورده شود
اگر امید ما بشــــــــــــــــــکند، چه کار کنم
اگر خواب ببنـــــــــــــــم، آن راستی نشود
اگر قســــمت با من دست ندهد. چه کار کنم
آنکه نزدیک دلم است، چرا دل مرا می شکند
چرا در مــقابل وفای من، او بی وفائی میکند
کسیکه روزی همسفرم بود، حالا او بیگانه شده
چرا رابطه های محبت ما اینقدر، ضعیف بود
در دروازه خوشـــی من، غم باربار در میزند
اگر گاهی راحتـــــــــــــــی نیابم، چه کار کنم
در نصیب ننوشـــــــــته باشد، بدست نمی آید
ولی اگر خدا از من قهر کرده باشد. چه کار کنم
چه گناه داشتــــــم که اینگونه تنها شدم
چه درد داشـــــــــــــــتم که کسی نفهمید.
چه راز داشتم که نمیخواست کسی بشنود
دستم را بگیر نمــــــیدانم کی، شاید خودم
اینگونه دورم نکن
ای همســــــــــــــــــــــــــــــــفر من، یک ذره انتظار
تو پیــــــــــــــــــــــــــش رفتی و من درمانده و بیقرار
گوش کن صــــــــــــــــــــــــــــــــدای منزل محبت را
حاصــــــــــــــــــــــــــــــــل خواهیم کرد آن رفعت را
رفـــــــــــــــــــــــــــــــــعت عزت و آزادی دل های ما
خوشــــــــــــــــــــــــــــــــی و خوبی واقعی کارهای ما
کسی را که در دعا های خود میخــــواستم تو همان استی
خدا گفت دعایت مستجاب است. ولی نمیدانم تو کجا هستی
بدون تو مشکل اســــــــــــــــــــــــــــت یک قدم راه رفتن
صبح بدون تو اســـــــــــــــــــــــــــــت عاشقان را خفتن
بدون تو گـــــــــــــــــــــــــــــــــم کردم منزل محبت را
رهنمـــــــــــــــــــــــــــــــــــایم شو، بکن این شفقت را
هر دو بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــوفا و هردو هوس بازیم
بس کن سفر، به مـــــــــــــــــــــــــــنزل محبت نمیرسیم.
هرگاهی نزد تو مــــــــــــــــــــــــی آمدم آرام میگرفتم
فراموش کـــــــــــــنم تورا باید، از توئی که کام میگرفتم
هرگاهی موســــــــــــــــم غم می آمد، تورا یاد میکردم
هرگاهی تنـــــــــهائی سراغم می آمد، تورا یاد میکردم
ای دل، محتــــــــاط باش، باز محبت کردن آغاز کردی
ای دل همینحا بــــــــــس کن، که باز پر غم باز کردی
از آن راه که خــــــــــانه توست، بلی اکثر گذر کردم
من مجرم محــــــــــبت ام، والی ولایت را خبر کردم
وقتی هیچ چیزی در میان نیست، چرا دل در پی توست
گذر ازتو سخت بود چون در جــــــام وجودممی توست
این معامله چیـــــــــــــــــــــــست، نمیدانم من، نمیدانم
چرا ای قسم میـــــــــــــــــــــکنی، نمیدانم من، نمیدانم
این سلسله از چیـــــــــــــــــست، نمیدانم من، نمیدانم