ایجاد سلسلهی قاجار محملی شد برای تغییرات تدریجی ایران در طول قرن نوزدهم. واقعیات استراتژیک و اقتصادی جدید، به ویژه ظهور دو امپراتوری در مرزهای شمالی و جنوبی کشور، ایران را به دولتی حایل تبدیل کرد؛ این وضعیت که از جهاتی هم خوب بود هم بد، پیامدهای مهمی بر جای گذارد. قاجاریه به رغم خالی بودن خزانه و زمینهایی که از دست داد توانست حاکمیت سیاسی خود را حفظ کند و نهاد ایرانیِ پادشاهی را مجدداً احیا کند. پیوند قوی قاجاریه با نخبگان شهری از جمله طبقهی احیاشدهی روحانیت توانست کنترل شکنندهی دولت بر قبایل را برقرار کند و اوضاع را سروسامانی دهد.
در دوره ی قاجار واردات فزاینده از کشورهای صنعتی اروپا و صادرات محصولات سودآوری مانند تنباکو و تریاک، کفهی ترازو را بهنفع تجار بزرگ و ملاکین عمده و شرکتهای اروپاییْ سنگین کرد. بخشهای ضعیفتر جامعه مانند اصناف و خردهفروشان و دهقانان، از این گذار اقتصادی ضربه خوردند. قحطوغلای مکرر و بیماریهای همهگیر وضع آنها را بسیار بدتر کرد. قهر عمومی علیه دولت قاجار و طبقهی روحانیت شیعی، در دههی میانی قرن نوزدهم منجر به نهضت هزارهگرای «بابی» شد. این نهضت که رخدادی مهم در جریانات ضد شریعتمدارانهی ایران بود، بلندپروازیهای منجیگرایانه داشت و بازتاب تظلمخواهیهای اجتماعیاقتصادی و ضدیت با آخوندها بود. وفاداران زیرزمینیِ بابیه، علیرغم شکست نظامیای که متحمل شدند، در سراسر دورهی قاجار، بیانگر نارضایی عمومی بودند. برخلاف نهضت بابی، گفتمان های اصلاحیگری که روشنفکران مدرنیست طرح کرده بودند مخاطبان کمتری داشت.
در نیمهی دوم قرن نوزدهم، پروژههای مدرنسازیِ گزینشی، بخصوص ایجاد شبکهی تلگراف و نظام بانکداری مدرن، زمینهی تشکیل بازار ملی را فراهم کردند. این شبکهها گرچه در ابتدا برای خوشآیند خارجیها تاسیس شدند ولی بعداً به دولت قاجاریه کمک کردند تا حکومت خود بر استانها را متمرکزتر و موثرتر نماید.
تا پایان قرن نوزدهم، این راههای مدرن ارتباطاتی همچنین باعث شدند تا در هنگام نهضت تنباکو، صدای اعتراض به گوش همه برسد. با آغاز قرن بیستم، اعتراضات مردمیمنجر به انقلاب مشروطه توانستند خواستههای قدیمی عدالت اجتماعی و سعادت ملی را با ایدههای مدرن پیوند بزنند؛ ایدههای مدرنی مثل قانون اساسی، حکومت قانون، نمایندگی مردم، پیشرفت مادی، و آگاهی از ناسیونالیسم مدرن. انقلاب مشروطه برای اولین بار روشنفکران معترض، تجار، روحانیون طراز اول، و اصلاحطلبانِ اعیانزاده را با هم متحد کرد. انقلاب مشروطه به رغم ناملایمات داخلی و خارجی نوعی تجربهی تغییر مملکت بود، تجربهای با ابعاد بسیار. انقلاب مشروطه ورای گفتمان اجتماعیسیاسی خود دورهای از آفرینش فرهنگی و هنری را به همراه آورد و این برهه از دورهی قاجار توانست صدای متفاوت خود را در شعر، نقاشی، کتابسازی، معماری، موسیقی، عکاسی، ژورنالیسم و هنرهای نمایشی به ثبت برساند. در طی آنچه که میتوان فرآیند ایرانیسازی نامید، برخی از جنبههای هنر و ادبیات غرب با نوعی اعتماد به نفس در فرهنگ ایرانی آمیخته شدند.
ایران قاجاری در نیمهی اول قرن نوزدهم تاحدی توانست فجایع مادی دهههای گذشته را ترمیم کند. کم شدن تاختوتازهای ایلیاتی از سمت مرزها باعث ثبات شد و مدل ایرانی حکومت که مورد پذیرش ایلات قرار گرفت بر بیشتر خاک ایران حکمفرما بود. کشاورزی جان گرفت و تجارت منطقهای و بینالمللی احیا شد. جمعیت شهرها افزایش یافت و وضع مناطق داخلی کشور بهبود یافت. با این حال تا پایان حکومت فتحعلیشاه (1798-1834) جمعیت ایران بهسختی به چهار میلیون نفر میرسید.
ایران قاجاری در مواجهه با قدرتهای اروپایی اطراف مرزهای خود، یعنی روسیه و بریتانیا، ناآماده مینمود. یعنی در حالیکه سلطنت قاجار هنوز داشت خرابیهای گذشته را ترمیم میکرد، میبایست در جنگ و دیپلماسی هم چالشهای زیادی را تجربه کند. قدرتهای اروپایی، ایران را در جنگ شکست دادند، بخشهای زرخیز آن را اشغال کردند، از راه تجارت و دیپلماسیْ دولت را تحت فشار نهادند و گهگاه حاکمیت آن را تهدید میکردند. در عصر صفویه و پس از آن، دشمنان ایران در مرزهای شرقی-غربی حضور داشتند ولی از آغاز قرن نوزدهم، این وضعیت تبدیل شد به دشمنان شمالی-جنوبی. تصویر ایران قاجار از خود درمقام یک امپراتوریکه در مرکز جهان قرار دارد به تصویری بدل شد که در آن، ایران ملتی است آسیب پذیر افتاده در چنگ قدرتهای مسیحی. ولی ایران قاجاری علیرغم نقایص ذاتیای که داشت هرگز مستعمره نشد. یکی از دلایل این امر، وضعیت جغرافیایی این کشور بود و دلیل دیگر، میزان مقاومتی که قاجاریه و اتباع آن نشان دادند. گرچه مرزهای ایران قاجار دایما آب میرفت ولی کشور پابرجا ماند. فراموش نکنیم در همان زمان، بسیاری از کشورهای غیر غربی داشتند تدریجاً مستعمره میشدند. دولت و جامعهی ایران همچنین بهطور گزینشیْ برخی از جنبههای مادی و اندیشگانی اروپایی را پذیرفتند. در سراسرِ دورهی قاجار، درک ایران از مدرنیته بر پایهی دوگانهی رقابت با مدرنیته وهمزمانْ پذیرش آن شکل گرفت.
اوایل دورهی قاجار همچنین شاهد ظهور طبقهی قدرتمند روحانیت شیعی بود. این طبقه به دولت نگاهی محافظهکارانه و گاه عنادورزانه داشت و به تدابیر مدرنسازانهی آن مشکوک بود. علمای مکتب اصولی، برای حفظ امتیازات و نفوذ اجتماعی خود نوعی نظریهی حقوقی طرح کردند که بنابر آن، مومنان در همهی امور پیچیدهی دینی، مقلّد مجتهدان میشدند. مکتب اصولی که ریشه در تعالیم صفوی داشت، از طریق مجموعهی گستردهای از قوانین و مناسک، نهفقط رفتار مومنان بلکه رویّهی اخلاقی و حقوقی جامعه را هم تنظیم کرد. میل دولت قاجار به حفظ وضعیت موجود، به پایداری قدرت سترگ علمای شیعه کمک کرد. ولی همزیستی دولت و طبقهی علما، در حکم مانعی بود برای اندیشههای نوآورانه و پذیرش فرهنگی گستردهتر.
این مضامین باعث شده تا دربارهی دورهی قاجار، دیدگاههای متعارضی وجود داشته باشد. بیشتر تاریخنگاری قرن بیستم که متأثر از رویکرد تحقیرکنندهی اروپاییهاست، دورهی قاجار را عصر شکست و تباهی میشمرد. چنین دیدگاهی، دستاوردهای دورهی قاجار ، یعنی مستعمره نشدن و نشاط فرهنگی این دوره را کماهمیت میکند _اگر نگوییم کلاً نادیده میگیرد. اوایل قرن نوزدهم شاهد یک نوزایی ادبی و هنری بود که پیامدهای ماندگاری داشت. مکتب حقوقی شیعی هم آوردههای بزرگی داشت. فقهای آنزمانِ شیعه علیرغم صلبیت مدرسی که داشتند، در باب مباحث حقوقی (معروف به اصولالفقه؛ که نام مکتب اصولی از آن مشتق شده) گفتمان پیچیدهای طرح کردند.
در فلسفه، احیای مکتب ارسطوییِ اصفهان مشوق رویکردهای جدید بود و منجر به نگارش شروح جدید شد. حلقههای صوفی شیعی، که از دورهی زند احیا شده بودند، در همهی شهرها و در همهی سطوح در برابر علما قد علم کردند و همین امر باعث نگارش آثار حِکمی و عرفانی شد. دورهی قاجار همچنین شاهد ظهور جنبشهای اجتماعیدینیای بود که در پی اصلاحات بومی در فضای شیعیِ ایران بودند، نه خروار خروار اصلاحات وارداتی از خارج. نهضت بابی اوج نوعی دگراندیشی در تشیع بود که خواهان تجدیدحیات دینی و اجتماعیای بود و در تجربهی منجیگرایانهی گذشته ایران ریشه داشت. بعداً در همین قرن، همهی اصلاحطلبان –منوّرالفکرها، انقلابیون، مقامات دولتی، و مخالفان- متوجهی زوال اخلاقی و مادی مملکت شدند و هنجارهای اجتماعی و فرهنگی زمانهی خود را به نقد کشیدند و راهحلهای بومی یا ملهم از غرب ارائه دادند.
ایران قاجاری در نقاشی، خطاطی، کتابسازی، موسیقی، معماری، و همچنین شعر و نثر، سرزندگی هنری و ادبی بسیاری از خود بروز داد. صنایع و مهارتهای سنتی، بخصوص منسوجات به سطح جدیدی ارتقا یافتند و تکنیکها و فناوریهای غربی مثل تلگراف، عکاسی، و چاپ کتاب محبوبیت عام یافتند. این نشانهها خلاف آن رویکردی است که دورهی قاجار را با تباهی و بدبختی یکی میگیرد.
احیای اقتدار امپراتوری
فتحعلیشاه حتی پیش از آن که مجبور باشد با قدرتهای غربی مواجه شود مجبور بود با نیم دوجین شورش داخلی مبارزه کند؛ اول در آذربایجان و اصفهان که در آنها هواداران زند طغیان کرده بودند و سپس در لرستان، خراسان، یزد و قفقاز که بسیاری از سران قبایل از اعلام وفاداری به قاجار سرباز زده بودند (نقشه ۴.۱). گرچه آقا محمد خان باور داشت «کاخی همایونی برافراشته که ملاط آن خون است» -منظور خون مدعیان بالفعل و بالقوهی تخت پادشاهی قاجار است- ولی هنوز مدعیان تاج و تخت قاجار وجود داشتند و همهشان هم واقعی بودند. صادق خان شقاقی، این رئیس کرد بلندپروازِ سپاه آقا محمد خان که احتمالاً یکی از توطئهچینان قتل آقا محمد خان بود، پس از این قتلْْ فیالفور تاج کیانیِ نوساخته و دیگر جواهرات سلطنتی را دزدید و بهسمت قبیلهی خود در شمال آذربایجان تاخت. فتحعلیشاه در سال ۱۷۹۸ برای بازپسگیری آذربایجان و همچنین نمادهای قدرت سلطنتی خود باید به آن سامان هجوم میآورد؛ کاری که فقط بهتدریج میشد انجام داد. شورش سران شقاقی بیش از هر چیز نشانگر میل قبایل کرد بود به حاکمیت بر منطقهای که از سلیمانیه (در کردستان عراق امروزی) آغاز میشد و تا سواحل جنوبیِ دریای خزر و شمال خراسان ادامه داشت. شکست و نابودی صادق -که به فرمان شاه، کل سلول زندان او را گل گرفتند و آنجا ماند تا مرد- پایانی بود بر سرکشی کردها. تا سال ۱۸۰۰، قاجاریه پس از چندین جنگ پرخرج، آخرین مقر افشاریان در خراسان را نیز تصرف کرد.
با اینهمه شاه قاجار همچنان نگران سران قاجار و وفاداریِ متلون آنها بود. برخی از آنها در نهان از ادعای پادشاهیِ برادر کوچک شاه حمایت کردند. فتحعلیشاه پس از مرارتهای بسیار درنهایتْ ماجراجویی برادر را پایان داد، ولی قبل از آن توانسته بود وزیر اعظم خود یعنی حاجی ابراهیم کلانتر، که به خیانت متهم شد، را نابود کند. احتمالاً دلیل اتهامیِ حاجی ابراهیم، ساختوپاخت با برادر شورشی شاه بوده است. وزیر اعظم و بیشتر اعضای خانوادهی پرتعداد او به مرگ محکوم شدند. اعدام او اولین نمونهی وزیرکُشی در دورهی قاجار بود و نشانهای بود از تحکیم قدرت فردیِ پادشاهِ مستبد. این اتفاق یکبار دیگر نشان داد دیوان در برابر حکومت استبدادی شاه چقدر شکننده است. درگیری بین وزیر و پادشاهِ مستبد برای کنترل حکومت، مانع از خودآیینی دیوان و نهادسازیِ آن شد. آیندگان، حاجی ابراهیم را بیرحمانه قضاوت کردند به ندرت گفته شده که او قصد داشت ایران را از قبیلهگرایی و جنگ مدنی نجات بخشد. نمایندهی انگلیسیِ کمپانیِ هند شرقی یعنی کاپیتان جان ملکوم، که کمی پیش از سرنگونی وزیر اعظم با او دیداری داشت به وی توصیه کرد با «مرض و خشونتِ گهگاهِ» شاه همراهی کند. وزیر هم در پاسخ از آرزوی خود برای کشوری متحد و تحت قید حکومتی قدرتمند گفت: «من بهسهولت میتوانم خود را برکنار دارم ولی ایران دوباره غرق جنگ میشود. نیت من آنست که کشورم را پادشاهی واحد دهم؛ اعتنا نمیکنم زند باشد یا قاجار. پادشاه بایست پایانی باشد بر فتنههای داخلی. بهوفور از این خونریزیها دیدهام؛ بیش از این نمیخواهم ببینم.»
پس از حاجی ابراهیم، برخی از بوروکراتهای خطهی فارس که مظنون به همکاری با وزیر معدوم بودند مورد التفات همایونی قرار گرفته و در ساختار دیوان به مناصب بالایی رسیدند. آنها نیروی مقابل شمالیها بودند یعنی نیروی مقابل مقاماتی که از مازندران و بخصوص منطقهی نور بودند و خیلی زود و در دورهی آقا محمد خان به خدمت قاجاریه درآمده بودند. این هر دو تحتالشعاع گروه سومی قرار گرفتند که به استانهای مرکزی تعلق داشتند و عمدتا از فراهان و مناطق اطراف آن بودند، که منطقهای بود باسواد و دولتمردپرور. دولتمردان فراهانی، خود را بیش از بوروکراتهای شمالی و جنوبی در دستگاه حکومت حفظ کردند. فراهان که در اوایل صفویه و دورهی زندیه در خدمت پادشاهان بودند، سیاستمداران قابلی تربیت کرد، از جمله خاندان قائم مقام و همچنین پیشکار آنها یعنی میرزا تقی خان امیرکبیر را. حاکمان قاجار، گروههای معارض را به جان هم میانداختند و از رقابت آنها بهنفع خود استفاده میکردند.
پس از غلبه بر شورشهای محلی، خانها و دیوانیان قاجار درگیر طمطراقهای جدیدِ دربار فتحعلیشاه شدند. حالا نمادهای قدرت عوض شده بود: آداب و رسوم مفصل، مراسمات سلام، نمایش متظاهرانهی ثروت، افزایش تعداد خدم و حشم و خواجگان و خادمان و نگهبانان و نوازندگان و رقاصان، و همچنین لباسهای آراسته و ظروف گرانقیمت و سبک زندگی مسرفانه و کاخها و باغها و نخجیرگاههای سلطنتی پرتعداد و همراهکردن سواران پرشمار. تعداد زیاد پرترههایی که به اندازهی واقعی خود اشخاص بودند و نوازندگان و مطربان و رقاصان را نشان میدادند و بیشک بسیاری از آنها در کاخهای پرتعداد فتحعلیشاه و پسرانش نصب شده بودند، نشانگر فرهنگ اپیکوریِ تفریحگری و عیاشی است (لوح ۴.۱).
فتحعلیشاه همانقدر خدای این کاخهای مشعشع بود که عمویش، آقا محمد خان ارباب اردوگاههای نظامی و اسبسواریهای طولانیمدت و نبردهای بیپایان و نظم نظامی بود. این تضاد شدید را حتی در صورت ظاهر فتحعلیشاه هم میشد دید. فتحعلیشاه برخلاف عموی ریزجثه و پر چینوچروک و بیریش خود، ریشی بلند و مشکی و پرپشت داشت و سیمای جذاب، هرچند تاحدی زنانهی او گواهی بود بر شأن همایونی و قدرت جنسی او. فتحعلیشاه درمقابل خانهای جنگجوی چادرنشینِ خشن و حاضر به یراق، شاهنشاهی آرام و آراسته بود مناسب کاخهای شاهی امن و باشکوه (لوح ۴.۲؛ تصویر ۴.۱).
نقاشان درباری آن دوره مجبور بودند در پرترههای متعدد و به اندازهی قامت واقعیای که از شاه میکشند وصف پیشگفته را به تصویر بکشند. او را غالباً روی تخت جدید، یعنی تخت خورشید (که بعداً اسمش شد تخت طاووس) تصویر میکردند، با تاج کیانیِ بازسازی شده بر سر ـاین تاج غیر از تاج آقا محمد خان است. در این نقاشیها، شاه نفیسترین ردای ابریشم را بر تن کرده و بازوبندهای افسانهای دریای نور و تاج ماه را بر بازو داشت و اطرافش پر بود از نشانههای پادشاهی: شمشیر، غلاف شمشیر، گرز، و عصای سلطنتی. همهی اینها میخواستند بهطور نمادین حسی از استمرار و کنترل را منتقل کنند، بخصوص به امپراتوریهای اروپایی همسایهی ایران. تاج کیانی جدید که جایگزین کلاه دستارمانند دورهی زند شده بود، نشانی بود از بازپسگیری جواهرات سلطنتی و غنایم تماشایی که همه در یک تاج استوانهای جمع شده بودند و این مجموعه نماد قدرت سیاسیِ دربار شاهنشاه بود.
تصویر ۴.۱. مهتابیِ گستردهی کاخ گلستان در ارگ تهران حکم نمای بیرونی دربار قاجار را داشت، جایی که مراسم سلام برگزار میشد. ستونهای نگهدارنده به دستور آقا محمد شاه از کاخ زند در شیراز کنده و در اینجا استوار شدند. تخت مرمرین که از ساختههای اوایل دورهی فتحعلیشاه بود یادآور تختهای جادوییِ اساطیر ایرانی بود
. Flandin and P. Coste, Voyage en Perse, vol. 8, Perse moderne (Paris, 1851–1854).
پادشاهی قاجار، اذهان را متوجهی خاطرهی ایران باستان کرد، همانی که در شاهنامه و سنگنبشته ها و ویرانههای دوران هخامنشی و ساسانی آمده بود. فتحعلیشاه که در دربار زند بار آمده بود و در دوران حکمرانی عمویش کلانتر فارس بود، این نمادهای امپراتوری را جذب کرد و از آن برای توجیه تمرکز قدرت و همچنین بهمثابهی یک منبع مشروعیت خود استفاده کرد. این درک از پادشاهی ایرانی احیا شد و در کنار پیوند تیموری به گذشتهی ایلیاتی قرار گرفت که قاجاریان به سختی می توانستند از آن دست بکشند. البته این منابع اتوریته، با ادعای قاجاریه مبنی بر رهبری دنیوی جامعهی شیعی و دفاع از تشیع تکمیل میشد که یک میراث صفوی بود. میتوان گفت لایههای متعدد اتوریته سیاسی قاجار، شاه را هرچه بیشتر شبیه یک شاهنشاه (شاهِ شاهان) میکرد.
تصویر سلطنتیای که به نمایش گذارده میشد -از طریق برخی سنگنگارهها، نقاشیهای غولپیکر، اشعار حماسی، و نگارش تاریخ سلسله- برای آن بود که هم عوام و خواص ببینند و هم اروپاییان. از دههی ۱۸۱۰ و در حوالی اماکن باستانی، قاجاریه به سبک هخامنشیان و ساسانیان، شروع کرد به ایجاد سنگنگاره و سنگنبشته روی کوه ها. حتی برخی از این کارها شبیه وندالیسم آثار باستانی بود و مثلاً سنگنبشتههای یکی از پسران شاه یعنی محمدعلی میرزا دولتشاه بر کنارههای سنگنبشتهی ساسانی در طاق بستان نگاشته شد و هدف از این کار آن بود که به بیننده بگویند قاجاریه واجد همین شکوه سلطنتی باستانی است. سنگنگارهی دیگری در نزدیکیهای خرابهی ری در جنوب تهران که شاه را به تصویر کشیده بود نقض آشکار این قانون اسلامی بود که انسان را نباید تصویر کرد (تصویر ۴.۲).
تصویر ۴.۲. شکار شیر توسط فتحعلیشاه. سنگنگارهی چشمهعلی در نزدیکی خرابههای شهر باستانی ری در جنوب تهران، بیانگر نوزایی سنت پادشاهی ایرانی است. شکار شیر، حیوانی که آن زمان هنوز در استان فارس موجود بود، نماد دلاوری شاهانه بود.
E. Flandin and P. Coste, Voyage en Perse, vol. 8, Perse moderne (Paris, 1851–1854).
شاهزادگان و معمای جانشینی
فتحعلیشاه برای تقویت هرچه بیشتر اتوریته سلطنتی و در امان نگه داشتن تخت سلطنت از سران مزاحم قاجار، نوعی سیاست بلند مدت در پیش گرفت و سعی کرد خانوادهی خود را بر مناصب بنشاند و بخصوص نسل جدیدی از شاهزادگانی را بهوجود آورد که بزودی مصدر امور شدند (نمودار ۲). شاه در یک شاهکارِ بیبدیل زاد و ولد، طی پنجاه سال و از صدقهسر یک حرمسرای بزرگ با صدها همسر و صیغه، صاحب صد پسر و دختر شد. تلاش آگاهانهی فتحعلیشاه برای جبران ابتر بودن عموی اختهی خود، موضوع نقد و استهزای ناظران بعدی شده است. گرچه بنا بر گزارشهای آن دوره یقیناً فتحعلیشاه دچار هوسرانیِ زیاده و افراطهای نارسیستی بود ولی حرمسرای بزرگ و فرزندان پرشمار بدون دلیل سیاسی نبود.
شاهزادگان سن و سالدار خاندان سلطنتی، شاه را از یوغ عداوت خانهای قاجار نجات دادند و برای او کارگزاران مطمئنتری شدند. ازدواجهای سیاسی او و پسران و دخترانش، روابط خانوادگی شاه را تا خانهای قاجار و سران قبایل دیگر، افسران نظامی، و مقامات شهری گسترش داد. بعلاوه، خیلی از فرزندان سلطنتی از زنان اسیر شدهی زند و افشار و کرد و لر بودند. برخی هم بچهی زنان اسیر گرجی و ارمنی بودند -زنانی که در حملات گذشته به قفقاز اسیر شده بودند. برخی هم بچهی زنان جوان یهودیای بودند که با رضایت یا به عنف از جوامع یهودیان سراسر ایران به حرمسرا آورده شده بودند. پسران شاه هم به پیروی از او، خانوادههای بزرگی داشتند. تا دههی ۱۸۶۰، حدود سه دهه پس از مرگ فتحعلیشاه، طبقهی شاهزادگان قاجار به ده هزار نفر بالغ میشد.
فتحعلیشاه در تلاش خود برای احیای اقتدار امپراتوری، یک نظام نیمه خودمختار حکومت شاهزادگان را تعریف کرد که ذیل چتر دولت مرکزی قرار داشت. این کار که از میراث دورهی صفوی و قبل از آن، دورهی سلجوقی است معنای جدیدی به عنوان رسمی کشور، یعنی ممالک محروسهی ایران داد. شاهزادگان سن و سالدارتر عمدتا یا بهعنوان حاکمان استانیِ تبریز و شیراز و کرمانشاه و اصفهان و مشهد خدمت میکردند یا در دربار یا سپاه رو به رشد قاجار مناصب بالایی میگرفتند. شاهزادگان جوانتر به شهرهای کوچکتر فرستاده میشدند. ایجاد حکومتهای محلی راهحلی واقعبینانه بود برای رفع تنش مرکز-حاشیه. پایتخت اندکْ دخالتهایی در امور ولایات داشت ولی شاهزاده-حاکمها غالباً تسلیم نظرات شاه بودند. در کنار این شاهزادگان، مرشدان این شاهزادگان که معمولاً از اعضای عالیرتبهی اعیان قاجار بودند و همچنین دولتمردان جا افتاده قرار داشتند و عملاً اینان بودند که کارگزار امور بودند. این دو گروهِ همراهِ شاهزادگان، مستقیماً به تهران گزارش میدادند.
عباس میرزا (۱۸۳۳-۱۷۸۹)، ولیعهد و شایستهترین پسر شاه در سال ۱۷۹۹ با لقب نایبالسلطنه که والاترین مقام شاهزادگان بود به تبریز فرستاده شد. وزیر او یعنی میرزا عیسی (میرزا بزرگ) قائممقام یکی از صاحبمنصبان زند از منطقهی فراهان و از توانمندترین سیاستمداران اوایل دورهی قاجار بود. عباس میرزا، وقتی به تبریز آمد که شهر داشت جایگاه سابق خود بهعنوان دروازهی قفقاز و ماورای آن را بهدست میآورد. تبریز همچنین از راه بندر ترابوزان در دریای سیاه مرکز تجارت روبهافزایش با اروپا شد، و تا پایان قرن، تفوق کلی خود بهعنوان پررونقترین و پر جمعیتترین شهر مملکت حفظ کرد. در نیمهی اول قرن نوزدهم، اولین نشانههای تشکیل یک ارتش اروپایی مدرن در تبریز ظاهر شد: رستهبندی، سلاحهای جدید، افسران تعلیمدهنده، یونیفورم، و آموزش نظامی. همچنین از راه آذربایجان بود که اولین میسیونرها، مطبوعات و دستگاههای چاپ، اولین روزنامههای خارجی، کالاهای تجملی، پارچههای ماشینی، همهنوع ابزار و وسیلهی جدید اروپایی و آمریکایی، و همچنین قلمتراشهای محبوب شفیلد وارد کشور شد.
دولت مرکزی به حکومت تبریز دربارهی دیپلماسی و تجارت و در صورت لزوم، جنگ در شمال غربی کشور آزادی عمل زیادی داده بود. مراودات دیپلماتیک عباس میرزا با روسیه و بریتانیا، اولین مراودات ایران قاجار با امپراتوریهای اروپایی بود. طی دو دور جنگ با روسیه، تبریز شده بود مرکز دیپلماسی و ستاد عملیات نظامی. عنوان این شهر «دارالسلطنه» بود و بنابراین، تبریز بر امور نظامی و تجاری و منطقهای خود کنترل کامل داشت. عباس میرزا نهتنها نایبالسلطنه بود بلکه عموما با عنوان شاه خطاب میشد، و در همینزمان عنوان فتحعلیشاه نیز شاهنشاه بود. عباس میرزا تا پایان حکمرانی پدر خود رسما ولیعهد نامیده میشد. نام رسمی تهران که دارالخلافه بود (نامی عجیب برای پایتخت یک دولت شیعی، که احتمالاْ میخواسته با استانبول که پایتخت خلافت عثمانی بود رقابت کند) نشانی است دال بر ماهیت چندقطبیِ حکومت قاجار. پایتخت شرقی صفوی یعنی هرات، که آنهم لقب دارالسلطنه داشت هرگز بهدست قاجارها نیفتاد هر چند چند بار برای گرفتنش تلاش کردند.
خودمختاری منطقهای آذربایجان همراه بود با حداقل سه منصب قدرتمند شاهزادگان در جنوب و غرب و شرق و چندین منصب کماهمیتتر در کرمان، اصفهان و کردستان. فتحعلیشاه پس از کنار زدن برادر طاغی خود، فارس و استانهای خلیج فارس را به یکی دیگر از پسران بزرگ خود، یعنی به حسینعلی میرزا سپرد. حسین میرزا که همسن عباس میرزا ولی از مادری غیر قاجار بود و عنوانش فرمانفرما بود، در جنوبْ صاحب خودمختاری شد. او بهمانند عباس میرزا این منصب را برای بیش از سه دهه حفظ کرد. مشابها یک منطقهی وسیع هم در غرب ایران به بزرگترین پسر شاه سپرده شد، یعنی محمدعلی میرزا -شاهزادهای جسور و بلندپرواز از مادری گرج که عنوانش دولتشاه بود؛ او هم شاه منطقهی خود بود. او تا زمان مرگ خود یعنی سال ۱۸۲۱ در همین منصب بود (نقشهی ۴.۱).
تصدیگری طولانیمدت موجود شد شاهزادگان در استانهای تحت فرمان خود ریشه بدوانند و همین مساله، رقابت بسیار آشنای بین پسران شاه را تشدید کرد. ولی این متعادلکردن نظام شاهزادگانی با توفیق همراه بود چراکه هم واقعیت تنوع منطقهای ایران را پذیرفت هم به احیای اقتصادی کشور یاری رساند. اما به رغم تلاشهایی که برای نظم بخشیدن به اسلوب جانشینی انجام گرفت مسالهی جانشینی در اوایل سیاست قاجار جدلآمیز باقی ماند و نتایج داخلی و خارجی خود را هم به همراه داشت. چون فتحعلیشاه دربارهی جانشینش تصمیم قاطعی نگرفته بود، رقابت برای جانشینی، خیلی زود شروع شد. شاهزادگان برای اثبات لیاقت خود تشویق شدند نهتنها در مناطق خودْ اقتصاد و امنیت را بهبود ببخشند بلکه به فتوحات بپردازند و مرزهای ایران را گسترش دهند. شاه تلویحا با این جنگافروزیها موافقت کرد چراکه باعث میشد خصومتهای داخلی به فراموشی سپرده شوند. او حتی در برخی موارد چشم و همچشمی برادران را تحریک میکرد. اعطای لقب نایب السلطنه به عباس میرزا در سال ۱۸۲۸ برادران جاه طلب را خوش نیامد. بعداً و از دههی ۱۸۳۰ به بعد، نزاع بر سر جانشینی، تاج و تخت پادشاهی قاجار را هرچه بیشتر گیرِ سیاست امپراتوریهای اروپایی انداخت.
از همان اوایل قرن نوزدهم، تعادل داخلیِ دورهی فتحعلیشاه، به بوته ی آزمایش سیاست قدرتهای اروپایی نهاده شد. کشور ایران در آغازِ دورهی ناپلئون از انزوای خود درآمد و با اروپاییان وارد رابطه شد و این واقعیت هم مزایایی داشت هم معایبی. از یکسو حضور قدرتهای اروپایی به ثبات مرزهای ایران و تحکیم دولت قاجاریه کمک کرد. از سوی دیگر بلندپروازیهای استراتژیک، ارضی و تجاری اروپاییها، ایران را به میدان رقابت رقبای قویپنجه -و غالباً نفاقافکن- تبدیل کرد. دستاوردهای ارضی و فشارهای دیپلماتیک اروپا بر ایران همزمان شد با دخالت آنان در امور داخلی این کشور با هدف کسب امتیازهای تجاری و غیر تجاری، حقوق کاپیتولاسیون و بعداً انحصارات اقتصادی. وقتی در جبهههای جنگ ضعف ایران آشکارتر از سابق شد، رویکرد قیممآبانهی اروپاییان ابتدا در لباس فرهنگی شروع شد.
در شمال، ایران با بلندپروازیهای ارضی همسایهی شمالی خود غافلگیر شد و بهزودی ضرب شست روسیه را در قفقاز و سپس آسیای مرکزی چشید. در جنوب و جنوب شرقی هم امپراتوری بریتانیا در هند داشت گسترش پیدا میکرد و دغدغهاش تضمین تملک این مستعمرهی ارزشمند بود ـماجرای بریتانیا و هندوستان هرچند از خاک ایران فاصله داشت ولی همچنان خطرناک بود. استراتژی بریتانیا در مورد ایران قاجاری تحتتاثیر چند عامل تکوین یافت: نگرانی از شاهزادهنشینهای افغان در شمال شرقی ایران و ترس از پیشروی فرانسویها و سپس روسها بهسوی خلیج فارس و شبهقارهی هند. سرنوشت سیاست جغرافیاییِ کل دورهی قاجار را ترس روسیه و بریتانیا از یکدیگر و سوءظنشان به همدیگر رقم زد. هرچه میگذشت ایران بیشتر میان این دو امپراتوری بلندپرواز نقش یک زمین حایل را بازی میکرد، زمین حایلی که برای روسیه و بریتانیا نه آرزوهایش اهمیتی داشت نه فلاکتهایش (نقشههای ۴.۱ و ۴.۲).
ورود هیئت نمایندگیِ کمپانی هند شرقی به ایران در سال ۱۸۰۰ و به سرپرستی کاپیتان جان ملکوم، سرآغاز فصل جدیدی از روابط ایران و انگلستان بود. شاید ملکوم، این مهمترین ایلچیِ خارجیِ دورهی فتحعلیشاه آمده بود تا ایران را به جنگ علیه زمانشاه، حاکم کابل، وادارد -کسی که برای پنجاب خطرآفرین بود و وارد جنگ قدرت پیچیدهی آن منطقه شده بود. ملکوم همچنین خبر پیروزی کمپانی هند شرقی در سال ۱۷۹۹ بر تیپو سلطان، حاکم میسور را نیز به عرض رساند. کمی قبل از ورود ملکوم، تیپو سلطان ایلچیای را به دربار ایران فرستاده بود تا به فتحعلیشاه و همچنین زمانشاه و سلطان مسقط پیشنهاد تشکیل یک اتحاد ضد بریتانیایی را بدهد. ملکوم که در فتح میسور نقشی محوری داشت و بعداً منشی شخصی مارکی ولِسلی، معمار اصلیِ هژمونیِ مستعمراتیِ بریتانیا شد، ایران را یکی از قطعات مهم پازل امنیت هندوستان ارزیابی کرد و همین سیاست، کل دورهی قاجار را تحتالشعاع قرار داد.
بعد از یک قرن، حکومت قاجار به روابط دیپلماتیک و تجاری با بریتانیا خوشآمد گفت. ولی پیش از بار دادن به ملکوم و هیئت همراه او، مقامات دولتی بیتابِ شنیدن پیشرویهای انگلستان در هند بودند. با پیروزی انگلستان بر فرانسویان در جنگ پوندیچری به سال ۱۷۵۹ و پیشرویهای دیگر انگلستان در بنگال در دهههای پایانی قرن هجدهم، زندیه-و سپس قاجاریه- توفیقات مستعمراتی این کشور را با ترکیبی از بیم و تحسین نگاه میکردند. اعزام هیئت پرشمار انگلیسی به دربار قاجار واجد دلالتهایی نمادین بود و به قاجارها اجازه داد خود را همسنگ تاج و تخت بریتانیا بدانند. مقامات دولتی سعی داشتند با دقت به ملکوم تشریفات درباری را گوشزد کنند. بخصوص کلاه و چکمهی افسران انگلیسی مشکلساز بود. دربار ایران پذیرفت که ملکوم و همراهان بنا به رسم بریتانیایی، در فضای بسته کلاه بر سر نگذارند ولی باید موقع ورود به فضای داخلی، بنا به رسم ایرانی چکمههایشان را میپوشاندند. آنان اجازه نداشتند در حضور شاه بنشینند. ملاقات با فتحعلیشاه دوستانه پیش رفت. هر دو طرف باید یکدیگر را تحتتاثیر ثروت و قدرت و البته دانش خود قرار میدادند. ملکوم با ارایهی اطلاعاتی دربارهی ایل قاجار و تاریخ آن، شاه و مقامات درباری را انگشت به دهان کرد. فتحعلیشاه هم با آگاهی از پیشرفتهای کمپانی هند شرقی در هند و همچنین از کفرفتن مستعمرات بریتانیا در آمریکا و ظهور یک جمهوری مدرن در دنیای جدید (آمریکا) توانست ملکوم و دیگر فرستادگان انگلیسی را تحتتاثیر قرار دهد.
دیگر مثالهای مبادلات فرهنگی نشان میدهد که دو طرف چه اهداف متفاوتی را دنبال میکردند. تقدیم پیشکش و گرفتن پیشکش در این دیپلماسی نوین، چیزی بود بیش از یک پیغام نمادین. ملکوم به شاه و وزرا و مقامات، جواهرات و کالاهای تجملاتی اهدا کرد. این هدایا برای کمپانی هند شرقی مبلغ مهمی نبود ولی میتوانستند دربار ایران را تحت تأثیر قرار دهند، مقامات را بخرند و شاه را قانع کنند علیه تهدید افغانها وارد عمل شود ـ اتفاقا ملکوم در این راه موفق بود. انگلیسیها عادت کرده بودند به شاهزادهنشینهای هند پیشکش بدهند و درعوض آنها را مستعمره کنند. ولی شاه ترجیح داد هدایا را بگیرد و به درخواست انگلیسیها اهمیتی ندهد. او این پیشکشها را چیزی نمیدانست که قرار است نظر مساعد او را جلب کنند. برعکس، او این پیشکشها را در حکم خراجی میدانست که به مقام همایونی او تقدیم میکردند تا بدین ترتیب بر شکوه امپراتوری او شهادت داده باشند. فتحعلیشاه که خبردار شده بود انگلستان نیروی دریایی و قدرت تجاری بالایی دارد، شکوه و جلال دربار و آداب درباری پر و پیمان و گستردهی خود را احتمالا نمایش ضروری قدرت سیاسیای میدانست که میتوانست براساس آن، رقبای داخلی و همسایگان خود را تحت تأثیر قرار دهد. شاید دو دهه طول کشید تا حاکم قاجار و حکومت او کاملا درگیر بازی پیچیدهی مستعمرهسازی اروپاییها شدند و این مساله برای ایران پیامدهای زیادی داشت. در آغازِ جنگهای ایران و روس در سال ۱۸۰۰ (همان سال ورود ملکوم به تهران) که بر سر خاک گرجستان بود، خیلی غیرسیاستمدارانه میبود اگر شاه پیشنهاد دوستی ملکوم و دورنمای انعقاد یک معاهدهی همکاری و تجارت را رد میکرد -ولی چنین قراردادی سیزده سال بعد یعنی به سال ۱۸۱۴ و نزدیک به آغاز جنگهای ناپلئونی منعقد شد. برخلاف روسها که در نظر قاجارها، مهاجمینی وحشی بودند، انگلیسیها بهنظر زیرک و منظم و دورنگر میآمدند. قاجارهاُ، انگلیسیان را به خاطر مهارت مذاکره، فنون جنگی، و استفادهی بهقاعده از نیروی نظامی تمجید میکردند.
ملکوم نمود اوج روحیهی نوآورانهی بریتانیاییها در موضوعِ گسترش مستعمرات است. او درمقام یک استراتژیست مستعمراتی، سرباز، دیپلمات، و یک مرد دانشمند، سیاست بریتانیا در قبال ایران و ایرانی را تعریف کرد. کتاب او بهنام تاریخ پرشیا: از قدیمترین دوره تا زمانه حال که ابتدا در سال ۱۸۱۵ منتشر شد ایرانیان را ملتی تصویر کرد با جغرافیای سیاسی یکپارچه و استمرار تاریخیای که ریشه در دورهی باستان دارند -ملتی که بنابر نظر ملکوم، از روزهای خوبش فاصله گرفته است. بهنظر منابع اروپایی و ایرانی، کتاب پیشگفتهی او از هرجهت بازتابندهی روحیهی نوآورانهی شرقشناسان انگلیسی است: کنجکاو و منتظم، به همراه میل به گردآوری تاریخ ایران، نظاممندسازی، بازنمایی و درنهایت تفوق بر آن. او دولت ایران را هوشیار و حتی ترسآور ترسیم کرد و جامعهی ایران را هم مسحورکننده و پیچیده. ولی او جابهجای کتاب به فساد و استبداد اشاره میکند.
کتاب ملکوم یکی از کتب متعددی است که اروپاییان در اوایل قرن نوزدهم دربارهی ایران نوشتند و این کشور و دولت آن را مطلوبِ منافع استراتژیک اروپاییان دانستند. سفرنامهها، تواریخ، اوصاف جغرافیایی و اکتشافات باستانشناختی که بسیاری از آنها مزین به تصویر بودند، خوانندگان اروپایی را شیفتهی ایران کردند. گرچه این کتابها که بهقدر کتابهای درباب هندوستان و مصر نبود با اینحال توانستند در شکلگیری تصویر ایران در ذهن اروپاییان تأثیر بسزایی داشته باشند. این کتابها هم مانند دیگر کتابهایی که در دورهی استعمار در مورد کشورهای خارجی نوشته میشد، برای خوانندگان در حکم شاهدی بود که تفوق مادی و فرهنگی اروپا و بخصوص بریتانیا را به اثبات میرساند. برعکس آنها، دانش ایرانیها درباب اروپا و هند استعماری، اندک و برپایهی حکایت بود. در زمانی که هیات ملکوم به ایران وارد شد، دولت قاجار چیز زیادی دربارهی اروپای مدرن و جغرافیا، تاریخ، اجتماع و سیاست آن نمیدانست -دربارهی دنیای جدید [آمریکا] اطلاعاتش حتی از این هم کمتر بود.
آن زمان، تعداد کتابهای فارسی دربارهی اروپای معاصر کمتعداد بود و بیشتر آنها به خامهی منشیان ایرانیِ ساکن هند بود، کسانی که با استعمارگران بریتانیایی در ارتباط بودند. آنان از کتابهای اطلاعات عمومی، متون کوتاهی را دربارهی تاریخ و جغرافیای اروپا و دنیای جدید ترجمه کردند.
یکی از این کتب، تحفهالعالم است، به خامهی میر عبداللطیف شوشتری (بهعلاوهی ضمیمهای که سال ۱۸۰۵ بدان اضافه شد). او در این کتاب علاوه بر ستایشِ ابداعات علمی غرب و خوارداشتِ غوغای انقلاب فراِنسه، درباب آسیبشناسی نظاممند گسترش مستعمرات بریتانیا تحلیلی بهدست داد. به نظر او، تسخیر شاهزادهنشینهای هند مطلقاً با روابط تجاری اولیه و امضای توافقنامههای مودت شروع شد و با اعطای کمکهای نظامی و مشاورههای سیاسی به آنچه شوشتری حکام سست و شهوتپرست مینامد به مرحلهی بعدی وارد شد و نهایتاْ منجر به غلبهی کامل از راه اقناع یا زور شد. شوشتری کتاب خود را به نکتهای امیدبخش تمام میکند: آرزوی اینکه دولت ایران به راه هندیان نیفتد و با بینش و حکومتداریِ خوب بتواند در مقابل تهدیدِ قریبالوقوعِ حاکمیتِ خود با زیرکی مقاومت کند. این دعوت به احتیاط را هموطنان شوشتری، چند سال بعد و در ابعاد کوچک شنیدند، یعنی وقتی که تحفهالعالم دستآخر در سال ۱۸۴۷و آنهم فقط در حیدرآباد هند منتشر شد. در آن زمان ایران سرزمینهای ارزشمند شمالی خود را به روسیه واگذار کرده بود.
برای ایران عصر قاجار، ارزش استراتژیکِ اتحاد با انگلستان نخست در جهت ایستادگی در مقابل تهدید روسیه بود. در سال ۱۸۰۱، تزار الکساندر اول (۱۸۲۵-۱۸۰۱) علیرغم مخالفت اندک مشاوران خود، از تسخیر گرجستان توسط اسلاف خود حمایت کرد (نقشه ۴.۲). یکی از دلایلی که حرکت به سمت جنوب را برای تزارها جذاب کرد چیزی نبود مگر میل آنها به همطراز کردن روسیه با دیگر قدرتهای اروپایی برای رقابت در راه کسب عواید مستعمراتی. الکساندر و دیگر حامیان همفکر او روی همراهی خاندان سلطنتی گرجستان و کلیسای ارمنستان حساب کردند. این دو گروه اخیر، الحاق شرق قفقاز به روسیه را تنها راه خلاصی از یوغ حکومت ایران میدانستند. خاطرات قتل عام تفلیس توسط آقا محمد خان و انتقال زنان و بچهها هنوز زنده بود.
ولی حکومت ایران عموما محبوب مردم قفقاز بود چراکه به آنها خودمختاری داده بود و بر سر مالیات سختگیری نمیکرد. خاصه این مالکهای ارمنی بودند که از حکومت ایران رضایت داشتند، ولی صدای اینها در مقابل شور و شوقِ تجار ارمنی خارج از کشور و متحدان کلیسایی آنان در داخل کشور شنیده نشد. در میان نخبگان حاکم گرجستان هم گروهی بودند که خودمختاریای که تحت حکومت ایران داشتند را قدر میدانستند، ولی در طرف دیگر گروهی قرار داشت که فریب حمایت روسیه را خورده بودند. تا سال ۱۸۰۳، روسیه مدعی حاکمیت بر نهتنها گرجستان بلکه بر سرزمینهای ایرانی شرق رود کُر شد که در آنجا استانهایی بود که میتوانست تولید ابریشم روسیه را افزایش دهد (نقشهی ۴.۲).
در پاسخ، حکومت تبریز که در اختیار عباس میرزا بود شمار نیروهای خود را در آن استانهای قفقاز که هنوز در اختیار ایران بودند ا افزایش داد. اما حتی حاکم قاجاریه در ایروان که منتظر مداخلهی روسیه بود علاقهای به پیروی از این دستور نداشت. اولین دور جنگهای روسیه با ایران که در سال ۱۸۰۵ آغاز شد حملات پراکندهی سپاه بینظم ایران به قفقاز بود و هدفشان بازگرداندن حاکمیت قاجار به آن مناطق بود. روسها از تفلیس به این حملات پاسخهای کوبندهای میدادند. تا هفت سال بعد، دو طرف ایرانی و روس بر سر کنترل منطقهی شمالی رود ارس با یکدیگر درگیر بودند. در مراحل اولیهی جنگ غالباً ایرانیان پیروز میشدند. تا سال ۱۸۰۷، آنها موفق شده بودند حملات روس را پس بزنند، حاکم روس تفلیس را بهخاطر اهمیت نمادین آن سلاخی کنند و تقریباً همهی استانهای قفقاز جز گرجستان را پس بگیرند (نقشهی ۴.۲). علیرغم ورود نیروهای تقویتی روسیه، دفاع عمومی قاجارها از ایروان در سال ۱۸۱۰ توانست یورش روسها را پس بزند و بسیاری اسیر جنگی به دست آورد. فرماندهی کل قوای جدید روسیه مجبور شد درخواست صلح دهد.
ولی پیروزی ایرانیان دوام نیاورد و تنها تا سه سال بعد همهی فتوحات از دست رفت. در اکتبر ۱۸۱۲ و در جنگ اصلاندوز در کرانههای رود ارس، در حدود ۱۸۰ کیلومتری اردبیل، روسها علیرغم تعداد کمتر سپاهیان، به نیروهای ایرانی حملهی سنگینی کردند. روشهای جنگیِ غیرمنظمِ قاجارها با تاکتیکهای مدرن روسها نمیخوانْد. اصلاحات اروپاییای که در ارتش قاجار اتفاق افتاده بود آنقدری نبود که بتواند در نتیجهی جنگ تغییر محسوسی ایجاد کند. عدم وفاداری خراجگزاران قفقازی که برخی خون قاجار در رگهای خویش داشتند نیز عامل دیگر شکست بود. آنان نه قاجارها را میخواستند نه روسها را. تا اکتبر ۱۸۱۲، حملهی فاجعهآمیز ناپلئون به روسیه به مراحل پایانی خود رسیده بود و روسها که پیروز آن جنگ شده بودند با اعتمادبهنفس بیشتری برای انتقامکشی به جنوب حملهور شدند.
عهدنامهی گلستان که با وساطت بریتانیا در اکتبر ۱۸۱۳ منعقد شد، تقریباً همهی شرق قفقاز در شمال رود ارس را به روسها واگذار کرد و کل گرجستان و استانهای جنوبی قفقاز یعنی باکو و شیروان و قرهباغ و دربند و گنجه نیز به خاک روسیه منضم شدند. تنها ایروان و نخجوان در اختیار ایران ماند. بنابر این عهدنامه فقط روسها حق داشتند در دریای خزر نیروی دریایی داشته باشند و همین امر باعث شد استانهای شمالی ایران در آینده مورد بهرهکشیِ روسها قرار بگیرند. طبق توافق انجام گرفته، تزار هرچند بهشکلی مبهم، عباس میرزا را وارثِ بهحق تاج و تخت قاجار دانست و در عین حال گفت که در نزاعِ احتمالی بر سر جانشینی، مداخلهای نخواهد کرد.
در تاریخ ایران، عهدنامهی گلستان یک نقطهی عطف بود، چراکه در تمام سالهای پس از اینِ دورهی قاجار، سایهی سنگین تهدیداتِ روسیه را بر سر ایران انداخت. ولی جواب نهاییِ بحران قفقاز، عهدنامهی گلستان نبود. روسیه چند بند این عهدنامه را تعمدا مبهم باقی گذارده بود تا بعداً مطالبات ارضی و امتیازی بیشتری طرح کند. این موضوع باعث دور دیگری از جنگها شد و پس از این، رود ارس شد مرز همیشگی ایران با روسیه. جنگ با روسیه باعث شد ایران قاجاری دریابد که همسایهی شمالیاش یک قدرت جهانی است با سپاهی پیشرفته و تواناییهای نظامیای که توانست یورش سهمگین فرانسه را پس بزند و قاجارها و عثمانیها را تحت کنترل بگیرد و نهایتا شکست دهد.
بعد از آغاز این تنشها چیزی که فورا روشن شد آن بود که ایران در سیاستبازی اروپاییان گیر افتاده است. دولت قاجار با هدف امنیت و یافتن متحدان احتمالی در برابر تهاجمات روسیه، بهنوبت با بریتانیا و فرانسهی ناپلئونی وارد مذاکره شد. پیشتر به سال ۱۸۰۱ و در پیشنویس توافقنامهای که حاصل گفتگو با ملکوم بود، ایران به بریتانیا قول همکاری نظامی و مالی برای جنگ با زمانشاه داد و بهزودی آن را بهنفع یک اتحاد احتمالی ایرانی-فرانسوی کنار گذارد. در نتیجهی اشغال مصر به سال ۱۷۹۷ توسط ناپلئون، مقامات بریتانیایی میترسیدند مبادا فرانسه از راه عثمانی و ایران به هند استعماری حمله کند. یورش ناگهانی ناپلئون به شامات، گرچه توفیقآمیز نبود ولی بر اضطراب بریتانیا افزود. بهنظر بریتانیاییها، این نشانهی قطعی آن بود که فرانسه از ایران بهعنوان دروازهی هند استفاده خواهد کرد. گرچه چنین منظری بسیار غیر واقعبینانه بود ولی شاه و مشاورانش را به اهمیت استراتژیک ایران آگاهتر کرد. آنان امید داشتند با بهرهگیری از خصومت بریتانیا و فرانسه بتوانند برای رسیدن به هدف خود یعنی بازداشتن روسیه، حمایت کافی کسب کنند.
تردید بریتانیا در امضای پیشنویس توافقنامهی سال ۱۸۰۱ و عدم علاقه به بندهایی که بریتانیا را ملزم میکرد در زمان حملهی خارجی به ایران، از این کشور حمایت مالی کند به مذاق فتحعلیشاه و مشاورانش خوش نیامد. برعکس او داشت از رابطهی دیپلماتیک با فرانسه خوشش میآمد. برای اولین بار در سال ۱۸۰۵، آمدئی ژوبر، فرستادهی فرانسوی به تهران رسید و پیشنهاد اتحاد با ناپلئون را داد. ناپلئون، روسیه و بریتانیا را در میدان جنگ ترسانده بودند و برای همین به سال ۱۸۰۵ و در نظر ایرانیان جنگجویی درخشان و متحدی طبیعی بود. رابطه با فرانسه اجتنابناپذیر بود هرچند برای شاه سخت بود که بتواند ناپلئون را بهرسمیت بشناسد -چراکه او محصول یک انقلاب مردمی بود، انقلابی که پادشاه مستبد فرانسه را اعدام کرده بود. بهعلاوه از نظر او ممکن نبود که ارتش فرانسه از سرزمینهای عثمانی عبور کند و از راه عثمانی به ایران لشکر بکشد.
با اینحال در می ۱۸۰۷، عهدنامهی فینکنشتاین بین ایران و فرانسه آنقدری مزایا داشت که شاه را وا دارد تا مهر تایید بر پای آن بزند. این عهدنامه نهتنها قول داد در بازگشت گرجستان به ایران همکاری کند -احتمالاً بهمحض شکست دادن روسیه در جنگ- بلکه همچنین یک قول واقعبینانهتر نیز داد، یعنی آموزش و مدرنسازی سپاه ایران توسط افسران و مهندسان نظامی فرانسوی. عهدنامه از ایران در مقام متحد فرانسه درخواست داشت تا این کشور، بریتانیاییها را از خاک خود اخراج کند و به انگلستان اعلان جنگ دهد -در حالیکه ایران همان زمان درگیر جنگ با روسیه نیز بود. بهعلاوه این عهدنامه ایران را ملزم کرد اتباع افغان خود در هرات و قندهار، که هنوز خراجگزار ایران بودند را وادارد به داراییهای بریتانیا در هند آسیب برسانند. ناپلئون وقتی دید نمیتواند انگلستان را در دریا شکست دهد طرح حمله به هند را در سر میپرورد و وظیفهی ایران در آنموقع این بود که خاک خود و بنادر خود در سواحل خلیج فارس را در اختیار ارتش فرانسه قرار دهد.
هیئت نظامی فرانسه در ایران، به سرپرستی شارل ماتئو گاردان، یکی از آجودانهای ناپلئون شروع به آموزش سپاه قاجار و ایجاد ریختهگری و مساحی زمین کرد. افسران و مهندسان فرانسوی، زیرنظر این ژنرال کارکشته با شور انقلابی کار میکردند. به نظر میرسید دولت قاجار این شانس را دارد که سپاه خود را مدرنیزه کرده و مقابل فشار روسیه ایستادگی نماید. اما بهزودی گاردان مجبور شد ماموریت خود را نیمتمام گذارده و به فرانسه بازگردد. در جولای سال ۱۸۰۷، دو ماه پس از انعقاد عهدنامهی فینکنشتاین، ناپلئون معاهدهی صلح دیگری منعقد کرد، ولی اینبار با تزار روسیه. معاهدهی تیلسیت با روسیه که یکی از معاهدات پرتعداد ولی کمدوام امپرتور فرانسه بود، نشان داد که سیاست جنگی ناپلئون چقدر متلون است. بهنظر فتحعلیشاه، این معاهده با تعهدات فرانسه در عهدنامهی فینکنشتاین، اگر نگوییم متضاد حداقل ناسازگار بود.
فرصتطلبی بیثبات ناپلئون، به انگلستان فرصتی عالی اعطا کرد. شاه که هنوز به ابتکارات فرانسویها امیدوار بود در سال ۱۸۰۸، ملکوم را در دومین ماموریتی که به ایران داشت به حضور نپذیرفت، ولی در اوایل سال ۱۸۰۹ آماده بود تا دربار خود را به روی وزیر مختار بریتانیای کبیر باز کند، یعنی سر هارفورد جونز بریجِز. منشی هیئت، جیمز موریه بود، کسی که بعداً کتاب خاطرات حاجی بابای اصفهانی را نوشت. جونز که قبلاً تاجر سنگهای گرانقیمت و نمایندهی کمپانی هند شرقی در بصره بود از وضع متلاطم ایران در اوایل قدرتگیری قاجاریه خبر داشت. او حتی یکبار لطفعلی خان زند مأیوس را از فروش جواهرات نادرشاه برحذر داشته بود، همان جواهراتی که اینک زینتبخش فتحعلیشاه بودند. جونز درمقام یک دیپلمات، امیدوار بود در قبال صد و بیست هزار پوند کمک نقدی، که انگلستان در ابتدا تقبل و دست آخر انکار کرد، بتواند ایران را به اتحادی ضد فرانسوی بکشاند. علاوه بر این مبلغ، یک الماس بزرگ هم بود که جونز بهنیابت از پادشاه انگلستان یعنی جورج سوم (۱۸۲۰-۱۷۶۰) به فتحعلیشاه تقدیم کرد. مذاکرهی جونز با عباس میرزا و گروه او در تبریز، کمی بعد به جان ملکوم محول شد -ملکوم برای بار سوم درمقام نمایندهی کمپانی هند شرقی به ایران آمد. تنش بین این دو فرستاده یعنی جونز و ملکوم نشانگر انتظارات متفاوت بریتانیا از دوستی با ایران بود.
هدف اصلی لندن، امنیت بریتانیا در اروپا از راه ایجاد نوعی ائتلاف ضدفرانسوی بود، ائتلافی که روسیه هم در آن باشد. ولی هدف عمدهی حکومت بریتانیاییِ هند چیزی نبود مگر تبدیل ایران به نوعی سرزمین حایل علیه فرانسه و همچنین علیه گسترشطلبی روسیه به سمت خلیج فارس و هند. این دو هدف نهایتاً سال ۱۸۱۱ و در ماموریت هیئتی به سرپرستی سر گور اوزلی به وحدت رسیدند. اوزلی، وزیرمختار بریتانیا در ایران بود، کسی که تاثیر زیادی روی شاه و دربار نهاد. حکومت عباس میرزا قبلاً به افسران بریتانیاییِ همراه ملکوم که آمده بودند تا به تعهد بریتانیا در قبال حمایت از ایران، بهطور نصفهنیمه عمل کنند خوشامد گفته بود. سال ۱۸۱۰، افسران بریتانیایی داشتند در جبههی قفقاز در کنار ایرانیان خدمترسانی میکردند و به سربازان، هنر اروپایی جنگیدن را میآموزاندند.
ولی دولت بریتانیا از پرداخت کمک مالیای که تقبل کرده بود تن زد. بند ۴ معاهدهی اتحاد دفاعی ایران-انگلستان که در سال ۱۸۰۸ دوباره توسط جونز به بحث گذارده شد و در نوامبر ۱۸۱۴ توسط بریتانیا به تصویب رسید تصریح دارد که:
چون در یک فصل از فصول عهدنامهی مُجمله که فیمابین دولتین علّیتِِین بسته شده قرارداد چنین است که اگر طایفهای از طوایف فرنگیان به ممالک ایران به عزم دشمنی بیایند و دولت علّیهی ایران از دولت بهیّهی انگلیس خواهش امداد نماید، فرمانفرمای هند از جانب دو امت بهیّهی انگلیسی خواهش مزبور را به عمل آورند و لشکر به قدر خواهش و سردار و اساس جنگ از سمت هندوستان به ایران بفرستند و اگر فرستادن لشکر امکان نداشته باشد به عوض آن از جانب دولت بهیّهی انگلیس مبلغی وجه نقد که قدر آن در عهدنامه مُفَصّله که منبعد فیمابین دولتین قویتین بسته میشود معین خواهد شد، الحال مقرر است که مبلغ و مقدار آن دویست هزار تومان سالیانه باشد، و اگر دولت علّیهی ایران قصد ملکی خارج از خاک خود نموده در نزاع و جنگ سبقت با طایفهای از طوایف فرنگستان نمایند امداد مذکور از جانب دولت بهیه انگلیس داده نخواهد شد.دولت بریتانیا با حیلهگری جنگ ایران در قفقاز را عملی تهاجمی و نه تدافعی تفسیر کرد و بنابراین امیدی وجود نداشت که این کشور با کمک مالی یا حمایت نظامی به ایران کمک رساند. درعوض، اوزلی شاه و وزرایش را قانع کرد تا شکست را بپذیرند و با روسیه وارد مذاکرات صلح شوند. اوزلی هم واسطهی صلح شد هم عامل شکست آن.
در سال ۱۸۱۴، ایران خیلی کمتر از آنچیزی که قرار بود گیرش آمده بود. نهتنها بخش اعظم استانهای قفقاز را از دست داده بود بلکه شان و منزلت آن هم تبدیل به گوشت قربانیِ مطالبات قدرتهای متنازع شده بود. با شکست فرانسه و تبعید ناپلئون، شاه و نخبگان قاجار به این نتیجه رسیدند که اگر ایران قرار است در برابر حملات روسیه دوام آورد باید به انگلستان تکیه کند و خود را قهرمانانه با خواستها و امیال آن قدرت تطبیق دهد. امید دولت قاجار، اصلاً اگر امیدی در کار بود، آن بود که ایران بین قدرتهای اروپایی نقش یک دولت حایل مفید را داشته باشد -هرچند بریتانیا و روسیه دوست داشتند آن را تکهتکه کنند. سیاستمداران قاجاری مثل عباس میرزا و وزیر او، که اولین خط دفاعی در برابر روسیه بودند، هنوز امیدوار بودند بتوانند چیزهایی که با اندوه از دست داده بودند دوباره به دست آورند. حکومتهای مسلمانی که اوایل قرن نوزدهم در حال مدرنسازی بودند، از جمله مصر و کمی بعدتر امپراتوری عثمانی، مشتاقانه به دنبال اصلاحات نظامی بودند، نه فقط برای مقابله با پیشرفت اروپاییان بلکه برای هدفی ضروریتر که چیزی نبود جز تسریع ایجاد یک دولت مرکزی درمقابل نیروهای حاشیهای؛ در آن ایام، شکستهای خارجی باعث بینظمیهای داخلی زیادی شده بود.
«نظام جدیدِ» آذربایجان اولین تلاش بود برای ایجاد نیروی نظامی جدیدی که بتواند بهشکل مدرن بجنگد -اگر در برابر دشمنان خارجی خیلی مؤثر نبود حداقل دربرابر شورشیان داخلی حتماً مؤثر میافتاد. نیروهای نظام جدید که نام سرباز بر خود داشتند (یعنی کسی که خود را فدا میکند) یونیفورمهای غربی داشتند، یعنی کت قرمز، شلوار آبی، چکمهی بلند، و مجهز به تفنگهای فتیلهایِ سرنیزهدار بودند و اینها همه از منظر ایران دوران قاجاری نوعی بدعت بود. علمای محافظهکار ابتدائا این یونیفورمها را محکوم کردند چون هم افراد را شبیه کفار میکردند هم نوعی توهین بودند به لباس اسلامی. ولی مقامات دولتی توانستند آنها را راضی کنند که اینها مقدمات ضروریِ دفاع از سرزمینهای مسلمانان است. در سال ۱۸۳۸، محمد شاه، مستبد قاجار طی یک فرمان، یونیفورم نظامی جدید که از مواد ایرانی ساخته شده بود را بهعنوان مقدسترین لباس ستود، لباسی که نه تنها در مقایسه با لباس نظامیِ قدیمیْ پردوام و ساده و کاربردی است بلکه همچنین مدافعان مملکت و شاه را از مابقی ملت متمایز نموده -درست شبیه سربازانی که در نقشهای کاخ باستانی تخت جمشید دیده میشوند.
نظام جدید آذربایجان با موفقیت توانست خود را با آموزشها و تاکتیکهای ارتش مدرن سازگار کند. در سراسر اواخر دههی ۱۸۱۰ و اوایل دههی ۱۸۲۰، این نظام جدید نمایش خیرهکنندهای از نظم و استقامت بود و اروپاییان، نیروی نظامی ایران را بهخاطر سرسختیای که در جنگ نشان میداد با اعجاب مینگریستند (تصویر ۴.۳). نظام جدید به عباس میرزا کمک کرد تا بر فراز سلسلهمراتب شاهزادگان قرار بگیرد و بعداً همین نظام جدید تبدیل به خادم دولت شد و درنهایتو به سال ۱۸۴۸، ظهور نخست وزیر اصلاحطلب یعنی میرزا تقی خان امیرکبیر را تسهیل کرد.
جنگ با روسیه ایرانیان و نحوهی پاسخ آنان به جهان بیرون را تحت تاثیر قرار داد. گرچه حافظهی جمعی ایرانیان مملو بود از یورشهایی خارجی، ولی از زمان ورود اسلام به ایران، نخستین بار بود که این کشور بخشی از خاک خود را به یک قدرت مسیحی واگذار میکند. آخرین جنگ زمینی با یک قدرت مسیحی بازمیگردد به سال ۱۰۷۱ میلادی و جنگ ملازگرد در شرق آناتولی که بین امپراتوری سلجوقی ایران و امپراتوری بیزانس رخ داد و منجر به پیروزی قاطع ایرانیان شد. تنها شکست بزرگ ایرانیان از یک دشمن مسیحی در سال ۶۲۷ میلادی رخ داد، زمانی که هراکلیوس، امپراتور بیزانس، موفق شد امپراتوری ساسانی را در جنگ نینوا، در شمال میانرودان و در حدود ۴۵۰ کیلومتری تیسفون شکست دهد.
شکست از روسها بدان سبب مهم بود که ایرانِ نوپای قاجاری را به هویت شیعی خود آگاهتر ساخت، هویتی مستقل از ساحت دولت اما مرتبط با کارایی جنگی آن. فقها و مجتهدین بلندپایهی شیعه بخش مذهبیِ روبهگسترشی را تحت سیطره ی خود داشتند: امور قضایی، مساجد، مدارس و اوقاف. تسلط بر این نهادها به روحانیون شان اجتماعی و نفوذ سیاسی قابل توجهی داد، شان و نفوذی که آنان گهگاه بهنفع خود و غالباً علیه تفاسیر عرفانی یا دیگر تفاسیر غیر شرعی از اسلام به کار میگرفتند. درگیری هرچه بیشتر مجتهدین شیعه در امور اجتماع و نهایتاً هدایت دولت -بخصوص پس از فتوای جهاد علیه روسیه که بعد از شکست در دور اول جنگ صادر شد- باید بنیانی نظری پیدا میکرد.
در میانهی قرن هجدهم، علمای شیعه باید کاری میکردند تا دوباره وجههای پیدا کنند و قدرتی که پس از دوران صفوی از دست داده بودند را دوباره به دست آورند. آنان دیگر نه شغل دولتی داشتند نه ملاهای مدرسی بودند که در حوزههای اصفهان بنشینند و تا بینهایت دربارهی دقایق احادیث شیعه بحث کنند و تاویلها و تفسیرهای گرانسنگ بر آثار فقهای پیشین را به رخ یکدیگر بکشند. پاسخ مجتهدین اصولیِ شیعه به بحران دورهی بعد از صفویه چیزی نبود مگر طرح یک رویکرد حقوقی جدید نسبت به شریعت، رویکردی که کلید استفاده از اصل اجتهاد را اصولالفقه میدانست. فقط علمای شیعه اجازهی اجتهاد داشتند و همین امر آنان، و بخصوص مجتهدین اصولی را از همتایان اهل سنت خود متمایز میکرد.
برای مجتهدین، مطالعهی فقه مهمترین بخش شریعت اسلامی بود و آنان در مقام فقیه تنها خبرگان تفسیر شریعت اسلامی بودند. در نتیجه فقه اصولی مدعی بود مجتهدین، نایب امام غایب هستند. امام غایب یا امام زمان، نامی که شیعیان برای مهدی به کار میبرند، بهنظر اهل تشیع در آخرالزمان ظهور خواهد کرد. این اتوریته ی خودخوانده ی مجتهدین مبنایی شد تا آنان از پیروان و بویژه «مقلدان» خود بخواهند که از نظرات حقوقی و اخلاقی همانان پیروی کرده و در همهی امور شرعی از دستورات خبرهی آنان اطاعت کنند. آموزهی تقلید، مؤمنین شیعه را مجبور کرد در همهی زمینههای حقوق اسلامی از فلان مجتهدی که خود انتخاب کردهاند اطاعت کنند. هر مجتهد شیعه میتوانست فَتوای خاص و مستقلی صادر کند. مهمتر آنکه، این فتواها با توجه به اهمیت اجتماعیای که داشتند، حداقل از حیث نظری بر اعتقاد و عمل مقلدین کنترلی بیسابقه اِعمال میکردند.
دوگانهی اجتهاد-تقلید در قرن نوزدهم به تدریج تبدیل شد به ستون اقتدار حقوقی مجتهدین و گاهی اوقات هم اهرمی میشد برای قدرتگیری اجتماعی و اقتصادی آنان. تقلید دامنهی وسیعی از تکالیف را در بر میگرفت، از کارهای بیخطری مثل پشتسر مجتهد نماز خواندن در نماز جمعه گرفته تا کارهای خطرناکی مثل جهاد کردن -هرچند این دومی همیشه در حوزهی اختیارات مجتهدین نبود. حتی جواز برگزاری نماز جمعه تا مدتها در میان فقهای شیعه مورد بحث بود. در دورهی صفوی، مکتب رو به افول اخباری برگزاری نماز جمعه را رد کرده بود چراکه به نظر آنان در غیاب امام غایب، هیچکس اجازهی امامت نمازهای جماعت را ندارد. اما تا اواخر قرن هجدهم اصولیون برپایی نماز جماعت را به رسمیت شناختند و از آن بهعنوان ابزار قدرتمندی برای گسترش اتوریتهی خود و نشان دادن فراست شخصی خود استفاده کردند.
اما تعامل مجتهدین با پیروان خود تعاملی پیچیده بود. تشیع هرگز برای رسیدن به مرحلهی اجتهاد استانداردهای عینیای تعریف نکرد و معیار آن فقط چند سال خواندن دروس مختلف و مباحثه و کسب مجوز غیر رسمیِ اجتهاد از مدرسان حوزوی بود. استقلال عالمان از دولت در دورهی بعد از صفویه، این عدم وجود معیارهای عینی را شایعتر کرد. موفقیت مجتهدین تاحد زیادی بستگی به تعداد پیروان داشت. مجتهد برای جذب هرچه بیشتر پیرو و گسترش قلمرو نفوذ خود باید به حرف پیروان خود و تاحد زیادی به خواستههای آنان گوش میداد و گاهی به راه عوامفریبی و خوشایدگویی به مردم میافتاد. برهمکنش پیچیده میان مجتهدین و پیروان آنها از این جهت بغرنجتر میشد که مقلدین باید خمس و دیگر مقرریهای دینی را به مجتهدین پرداخت میکردند. با افزایش اتوریتهی مجتهدین اصولی در امور اجتماعی، خمس که گاهی به آن «سهم امام» گفته میشود منبعِ مالیِ اصلیِ آنان در دورهی قاجار شد.
ناکارآمدی رویکرد اخباریونِ نصگرا به شریعتْ خاصه وقتی آشکارتر شد که قاجاریه به قدرت رسید و آرامش به شهرها بازگشت. تصادفی نیست که در این دوره، مجتهدین اصولی، هم تعدادشان روبهروز بیشتر شد هم قدرتشان. برخلاف نادرشاه که دوست داشت طبقهی علمای دورهی صفوی را اخته یا حتی نابود کند، آقا محمد خان و فتحعلیشاه مجتهدین را خوشامد گفتند و از تقدس آنها بهعنوان جایگزینی برای نسب مقدسِ نداشتهی خود استفاده کردند. مجتهدین از موضع قدرت نسبی و نه ضعف، به خواستههای قاجاریه تن دادند. در اواخر قرن هجدهم بسیاری از مجتهدین از شهرهای جنوب عراق به ایران بازگشتند -پس از سقوط صفویه، برخی از عالمان به جنوب عراق پناهنده شده بودند. بهزودی و در حالیکه قاجارها در حال تحکیم قدرت خویش در کشور بودند، طبقهی جدید مجتهدین اصولی هم داشتند برای خود یک شبکهی شهری درست میکردند. برای سلسلهی جدید و بخصوص فتحعلیشاه معقول نبود که حمایت این طبقهی موثرِ نخبگان شهری را از دست بدهد.
اما در بیشتر قرن نوزدهم، مجتهدین شریک قدرتِ دولت قاجاریه بودند: «ولایت قضا» یا همان قضاوت را برحسب قوانین خودساخته شان مختص خود می دانستند و امور سیاسی را برای دولت نهاده بودند. هر چند شریعت، ملک طلق مجتهدین بود ولی عرف یا در سطح گستردهتر، امور سیاسی کم و بیش در اختیار حکومت و عمّال آن بود. علمای اصولی علیرغم فعالبودنِ شان در حوزهی فقه هرگز ایدهی شیعیِ احتراز از سیاست، این بازماندهی گرایشات زاهدانهی صدر اسلام را کنار نگذاردند. در عالم نظر، آنان همهی حکومتهای زمانهی غیبت امام زمان را جائر میدانستند، ولذا از امور و مناسب سیاسی حذر میکردند.
در دورهی بعد از صفویه، مرکز اصلی تعلیمات تشیعْ عراق تحت حاکمیت عثمانی بود و نه ایران قاجاریه، و همین مطلب بازی قدرت تازه ای را پدید آورد که در سراسر قرن نوزدهم و بیستم تداوم داشت. هدایای متعدد فتحعلیشاه و اخلافش به علمای نجف و کربلا -که عمدتا تبار ایرانی داشتند- و همچنین گشادهدستی در صرف پول و طلا و جواهرات برای ترمیم و زیباسازی حرمهای مقدس شیعیان در جنوب عراق باعث شد او و جانشینانش حامی طلاب شیعه و حافظ شیعیان عراق به حساب آیند. بهرغم حمایت فتحعلیشاه از مجتهدین ایرانی و احیای حوزههای شیعی در اصفهان، قم، کاشان و جاهای دیگر، نجف همچنان مرکز اصلی تعلیم تشیع ماند -یعنی هم در زمینهی فقه متون مهمی بهوجود آورد و هم مجتهدین سطوح بالای تحصیلی را تربیت میکرد.
ملایان نجف نسبت به فقه رویکردی محافظهکارانه داشتند و مجتهدین شیعه، نسلاندرنسل، آنان را مرشد خود میدانستند. آثار شیخ محمد حسن نجفی، فقیه ایرانیتباری که استادِ درس فروع بود خوب نشان میدهد که حوزهی نجف چه مقبولیتی داشته است. اثر مهم او یعنی جواهرالکلام فی شرح شرایع السلام مجموعهای چهل و چهار جلدی درباب احکام و مناسک مذهب تشیع بود که براساس اثر مشهور فقیه قرن سیزدهمی یعنی محقق حلّی به نگارش درآمده بود. این اثر که در سال ۱۸۴۶ به پایان رسید بین سالهای ۱۸۴۶ تا ۱۹۵۷ بیست و چهار بار تجدید چاپ شد و نسخههای دیگری از آن هم بعدا به چاپ رسید ( نسخهی سال ۱۹۸۱ این کتاب چاپ بیروت، بیش از هجده هزار صفحه داشت).
جواهر که اغلب بهعنوان یک راهنمای جامع مورد استفاده قرار میگرفت بهخوبی نشان میداد که احکام حقوقی شیعی چقدر با احکام اهل تسنن فرق دارد. این اثر بنابر اصول دیرین فقه شیعی، به چهار مقولهی عمده میپرداخت: عبادات، عقود، ایقاعات و احکام. حدود چهل و شش درصد کل این اثر صرف طهارت و عبادت شده است. در این مقوله، بیست و شش درصد صرف نجاسات و احکام طهارت شده، چهل درصد صرف عبادت، و سی و چهار درصد باقیمانده نیز به روزه و حج و مقرریهای دینی میپردازد. جواهر با تأکید بسیار بر مسالهی طهارت و نجاست که شاید یادگار مناسک زرتشتیگری در ایران پیش از اسلام باشد، با دقتی فتیشیستی از ظرایف نجاسات و روشهای طهارت میگوید. بخصوص طهارت از دفعیات -مثل احکام پاک کردن جای ادرار و مدفوع- و همچنین قاعدگی و دیگر مایعات «آلوده»ی بدن، رابطهی جنسی، نعش و حیوانات نجس با حساسیت بسیار مورد بحث قرار میگیرد. دیگر شرایط نجسکننده مانند لمس بددینان، از جمله کفار نیز به تفصیل مورد بحث قرار گرفته است.
غیر از طهارت و عبادات، حدود بیست و چهار درصد جواهر در بحث از عقود است، از جمله ازدواج و تجارت، و بیست و یک درصد هم به ایقاعات میپردازد مانند روشها و احکام حاکم بر ارث و طلاق. اما تنها نُه درصد این مجموعه صرف احکام شده است که مهمترین بخش آن، اجرای حدود (مجازات) است. بنابر اصل اسلامیِ «امر به معروف و نهی از منکر»، در مورد قانونشکنیهایی مانند شرب خمر و مطربی و قمار و لواط و زنا و فحشا حدود و قصاص تجویز شده است که از آن جمله میتوان به شلاق، سنگسار و گردن زدن اشاره کرد.
چشمگیرترین بخشِ اثر جامع نجفی، دلمشغولی او به رفتار اشخاص و روشهای کنترل و نظارت بر آن است. قرن ها بود که آداب و مناسک فردی دین، بیش از امور مدنی یا عمومی به مذاق فقهای شیعه خوش آمد -اگر هم استثنایی وجود داشت قابلتوجه نبود. شریعت پیش از هر چیز معطوف به تعیین درستی رفتارهای فردی و شخصی بود و نه قانون در معنای مدرن آن. جالب آنکه علیرغم تأکید مصرانهی فقها در سراسر دورهی قاجاریه بر روششناسی فقهی -آنگونه که در اصولالفقه آمده بود- تقسیمات سنتیِ مقولات حقوقی همچنان پابرجا بود. این اشتباه که عقود را در تضاد با ایقاعات و احکام قرار دهند همچنان شایع بود. دو مقولهی «مستحب» و «مکروه»، یعنی به اصطلاح ناحیه ی خاکستری شریعت، همچنان پابرجا بودند. مهمتر از همه آنکه، شریعت هرگز دغدغهی حقوق عمومی پیدا نکرد و سعی نکرد حقوق و تکالیف اجتماعی افراد را در معنای مدرن تعریف کند. شریعت حتی کمترین کاری برای تعریف محدودههای قدرت دولتی هم انجام نداد و لجوجانه فقط دنبال مناسک و قوانینی بود که مختص تنظیم زندگی افراد بودند.
شریعت آشکارا در دنیای مفاهیم باقی ماند و از واقعیات جامعهای که قرار بود بدان خدمت کند منتزع بود. عمدهی مباحث پیچیدهی جواهر، مثل سایر رسالات فقه، بالکل اسکولاستیک بود و کاربردهای عملی چندانی نداشت. این مباحث بیش از هرچیز بازتاب وسواس حقوقی و ژانگولرهای محیط حوزه بود. جواهر پر بود از مسائل فرضی بیفایده: از ناپاکیهای نامحتمل و حتی عجیبغریب بدن گرفته تا شیوههای نامحتمل باطل شدن غسل، نماز، روزه و اعمال مناسک حج. به نظر میرسد این بسط و تفصیلها برای تحت تأثیر قرار دادن همتایان و رقبا در خود حوزه بوده و نه حتی برای استفادهی آموزشی برای شاگردان آن فقیه و تربیت مجتهدان جدید- وضعیتی که در غالب حوزه های اسکولاستیک و انحصاری قابل مشاهده است.
ولی بهرغم عداوت و نزاع فزاینده میان فقیهان، آنان در لحظات بحرانی، حتی به قیمت دشمنی با دولت، دفاع از بقایای شریعت (بیضهی اسلام) را وظیفهی خود میدانستند. اما این مداخلهی فقها در کار دولت قاجار خیلی کمتر از آنی است که برخی از حامیان نوظهورِ اقتدار دولتیِ علما میخواهند به ما بباورانند. برخلاف تصویر عمومی از علما بهعنوان حامی مستضعفین، مجتهدین خودْ اتباعِ دعاگوی شاه قاجار و از ستایندگان حکومت او بودند. تا انتهای قرن نوزدهم هرگز هیچ مجتهد شیعه مهمی مشروعیت حکام زمانهی خود را به چالش نگرفت. آن چند فقیهی هم که به کردار حکومت اعتراض داشتند به اصرار فعالان سیاسی و فقط موقتاً و در زمینههایی خاص چنین کاری کردند -از جمله ماجرای قرارداد رژی در سالهای ۱۸۹۱ و ۱۸۹۲ و اعتراض مجتهدین به امتیازاتی که دولت قاجار بنا بر این قرارداد به یک کمپانی بریتانیایی داده بود.
تخمِ مکتب اصولی در حوزهی نجف، یعنی در سرزمین عثمانی افشانده شده بود. گرچه این حوزه از تخت شاهِ قاجار بسیار دور بود ولی برای آزار ندیدن از مملوکهای سنیِ عراق و بعداً در اوایل عصر تنظیمات، برای آزار ندیدن از عثمانیها نیازمند حمایتهای قاجاریه بودند. اولین نسل فقهای اصولی، که بیشتر معلم بودند تا قاضی، توانستند با رهبری آقا محمد باقر بهبهانی (۱۷۹۱-۱۷۰۶) بر معارضین اخباری غلبه کنند -همگان بهبهانی را آغازگر مکتب اصولی در دوران جدید میدانند و شاگردانش غالباً او را با لقب وحید و مجدّد میخواندند.
بهبهانی که از اخلاف محمد باقر مجلسی، الهیدان برجستهی اواخر عصر صفوی بود و پس از یورش افغانها و حکومت نادرشاه آواره شده بود توانست در نجف مکتب اصولی را بنیان بنهد و این کار بیش از آن که مدیون مباحثات پیروزمندانه با اخباریون عرب یا نوشتن کتاب حقوقی اصولالفقه باشد مدیون ایجاد یک شبکه از حامیان و همچنین ایجاد یک گروه رو به گسترش از طلاب ایرانیای بود که شاگرد او یا دیگر عالمان اصولی نجف بودند؛ هدف او از این کار آن بود که همگی به ایران بازگردند و مناصب قضایی را اشغال کنند. تا پایان قرن نوزدهم، شبکهی اصولیون در بیشتر شهرهای ایران جاپای محکمی پیدا کرده بود و توسط دولت و نخبگان شهری حمایت میشد و توانسته بود امور دینی جامعه را به نحو دلخواه سروشکل دهد.
برخلاف تعدادی از خانوادههای روحانی «اعیان» -خواه عرب خواه ایرانی- که حلقههای تدریسِ حوزههای نجف و کربلا (عتبات) را در دست داشتند مجتهدینی که به ایران بازگشتند غالباً تبار محقری داشتند. آنان نوعا روستازادگانی بودند که پس از سالهای سخت درس خواندن در فقر شدید حالا داشتند با یک یا چند «اجازه» از علمای نجف به مملکت خود بر میگشتند. آنان غالباً در مراکز تجاریِ بهتازگی احیاشدهای مثل اصفهان و یزد و قزوین و تبریز سکنی گزیدند و در این شهرها توانستند بهتدریج کار خود را رونق دهند، «نهی از منکر» کنند، با یکدیگر بر سر جایگاه و نفوذ رقابت نمایند و مالاندوزی کنند.
شاید بهترین مثال یک آخوند اصولیِ ذینفوذِ اوایل قرن نوزدهم، سید محمد باقر شفتی (۱۸۴۱-۱۷۶۷) مجتهد پر آوازه و قدرتمندِ اصفهان باشد. سرگذشت او نشان میدهد که آخوندهای رده بالا در آن زمان چه قدرت و مزایایی داشتند. استفاده ی مکرر از عناوین فاخر برای آخوندها از قرن بیستم رواج یافت ولی پیش از این تاریخ، شفقتی تنها چهرهی شیعی بود که او را حجتالاسلام میخواندند، لقبی که در تشیع عموما برای امام عصر بهکار میرفت. کاربرد این عنوان برای شفتی دلالت بر آن داشت که او حجت استوار اسلام حقیقی است. او در خانوادهای فقیر در شفت (بیست و پنج کیلومتری رشت) به دنیا آمد و در ایران، سالها در ایران به مدارس دینی رفت و سپس در نجف در حلقههای تعلیمیِ «درست» حضور یافت و چنانکه به شاگردانش میگفت، طی این دوران نان بیات و هندوانهی پوسیده میخورده است.
اصفهان تدریجا داشت جایگاه خود بهعنوان مهمترین مرکز دینی ایران را به دست میآورد و شفتی توانست با جهد و کوشش فراوان در سلسهمراتب روحانیت این شهر بالا برود. او قدرت خود را با تدابیر مختلف تثبیت کرد و از آن جمله است صدورفتواهای غلاظ و شداد، شلاق زدن مجرمان اخلاقی، تخریب خمخانهها، نابودسازی آلات موسیقی، نفیبلد روسپیان، جریمهی مالی میخواران، و -اگر بتوان به زندگینامهنویس او اعتماد کرد- گردن زدن تنی چند از هفتاد نفری که خودش به مرگ محکوم کرده بود. در یک مورد او یک متهم به لواط را گردن زد و سپس برایش نماز میت خواند. او حوزه ی درس پررونقی د اشت؛ اوقافِ بدون مدعی یا حتی با مدعی را ضبط میکرد و مال و منال زیادی اندوخت که از آن جمله است چند راسته خیابان تجاری، چند روستا و املاک کشاورزی.
اصفهان در آن زمان تازه داشت از چند دهه افول و نقصان جمعیت سر برمیآورد. شفتی وارد تجارت شد و با همکاریِ یک تاجر گیلانی و سرمایهگذاریهای زیرکانه و حتی وام دادن با بهره-که نقض حکم اسلامیِ ممنوعیت رباخواری بود- ثروتی به هم زد. یکی از رموز موفقبت او ضبط بلافاصلهی وثیقهای بود که بدهکاران ورشکسته به گرو نهاده بودند و بدینترتیب، پس از چندی توانست در اصفهان و حوالی آن، و همچنین شیراز و یزد، املاک وسیعی بهدست آورد. بنابر یکی از منابع، تا دههی ۱۸۳۰، دارایی او چهل کاروانسرا، هزار مغازه، و چه بسیار روستا در مناطق پربار بروجرد و در یزد بود. این اعداد گرچه احتمالاً اغراقشده باشند ولی بازتابندهی ابهت او در چشم مردمان زمانهی خود است. گردآوری چنین ثروتی غالبا کار مقامات ردهبالای دولتی یا خانهای ایلیاتی بود نه روحانیونی که معمولاً به سادهزیستی شهرت داشتند.
شفتی عاشق کتاب بود و کتابخانهی شخصی کاملی داشت و به امور محلی و منطقهای علاقمند بود. او همراه دو هزار نفر از پیروان خود از راه خلیج فارس به حج رفت. او با محمد علی پاشا، والی مصر و بعداً حجاز مکاتبه کرد و بنابر گزارش، او را قانع کرد درآمدهای قریهی فدک را به سیدهای مدینه ببخشد. پاسخ سال ۱۸۳۹ شفتی به سوال فرستادهی بریتانیا یعنی سر جان مکنیل درباب ادعای ایران بر هرات، نشان از فراست و بلوغ سیاسی او، اطلاع نسبی از نظام پارلمانی بریتانیا، و بهرسمیت شناختن دولت قاجار در امور دفاعی و حکمرانی و دیپلماسی دارد. با اینحال درخواستهای شفتی از دولت قاجار معمولاً بهنفع شخصی خود بود تا بهنفع عموم. نزاع او با حکومت در سالهای آخر عمرش که خالی از خشونت و عوامفریبی نبود، تصویر او را حتی نزد پیروانش نیز مخدوش کرد . درنهایت دولت به حاکم قدرتمند اصفهان یعنی منوچهر خان معتمدالدوله -که یک گرجِ اسلامآورده بود- دستور داد نفوذ شفتی را محدود کند. منوچهر خان، این مقام دولتی ستیزهجو، کار خود را از خواجگی حرمسرای فتحعلیشاه شروع کرد و سپس معتمد شاه شد و بعداً تبدیل به یکی از قدرتمندترین سیاستمداران دورهی محمد شاه (۱۸۴۸-۱۸۳۴) شد. او در اصفهان، لوطیهای شهر را در هم کوبید و کنترل شفتی بر بازار و امور قضایی را محدود کرد.
فتحعلیشاه درمقابل افزایش قدرت مجتهدین، اغماض می کرد؛ به آنان معافیتهای مالیاتی می داد و تصدی ایشان بر املاک شان را تأیید میکرد. اما حمایت دولتی تنها دلیل موفقیت مجتهدین نبود. مجتهدین شطرنجبازان زیرکی بودند که با ملاکین، تجار و مقامات شهری وارد مذاکره میشدند. برای مثال، حاجی محمد حسین اصفهانی، صدراعظم آیندهی فتحعلیشاه، دنبال آن بود که شفتی حق او بر تصاحب زمین و مایملک خود را تأیید کند. مادامیکه شاه و حکومت او به مجتهدین، زمین و پیشکش میداد همکاری دوسویهی مجتهدین و طبقهی ملاک، قدرت دولت قاجار را در سطح محلی و مرکزی زیر سؤال نمیبرد.
مجتهدین میتوانستند از راه مدرسه، مسجد و بازار، پایگاه خود را گسترش دهند. در دارودستهی آنان، روحانیون رده پایین، تعداد زیادی طلبه، سخنران و نوحهخوان عزاداری محرم، و متولیان مساجد و مقابر بود. حلقههای تدریس بزرگ و غالباً بینظم ایشان که در آنها آموزش متون دینی با قضایای عملیِ پیوند میخورد، راهکار عملی بسوی مجتهد شدن بود. در میان پیروان مجتهدین هم تاجر بزرگ وجود داشت هم خردهفروش هم مغازهدار. برخی از مجتهدین شهری که در صدر سلسلهمراتب روحانیون قرار داشتند لوطیهای خودشان را داشتند و بهوقت ضرورت اوباش را بسیج میکردند. کم پیش نمیآمد که مجتهدین تاثیرگذار با راه اندازی شورش، از حاکمان یا مقامات استانی امتیازگیری کنند. علیرغم تصویر عمومی از لوطی بهعنوان حامی ضعفا، برخی از آنها با خشونت ورزی و میخوارگی مداوم، اخاذی و باجگیری یا حتی تجاوز به پسران و زنان جوان باعث سلب آسایش اهل محل میشدند. در پایین هرم سلسلهمراتب علما، ملایان روستایی بودند که به کدخدا و دهقانان آموزشهای دینی میدادند و روستاییان درمقابل مالیاتگیران دولتی و دیگر زورمندان، غالبا از آنان بهعنوان شفیع استفاده میکردند.
اشتیاق فتحعلیشاه به بزرگداشت مجتهدین و اعطای پیشکشهای مالی و زمین به آنان، فقط بخاطر ارادتش به شریعت نبود. او احتمالاً در پی آن بود تا با تظاهر به دینداری، نشانههای عمومیِ طمع و شهوت را از خود بپیراید. دغدغهی اصلی اما ایجاد صلابت برای حکومت قاجاریه بود که از داخل و خارج تهدید میشد. شاه باید علما را راضی نگه میداشت تا بخصوص در زمینهی ارتباط با اروپا تاییدیهی آنان را بگیرد. مجتهدین قدرتمند از نقاط ضعف قاجاریه آگاه بودند و میخواستند از آن بهرهبرداری کنند.
در سال ۱۸۱۱، در حالیکه سر گور اوزلی در تهران بود، یک میسیونر اوانجلیک بریتانیایی بهنام هنری مارتین به ایران آمد تا پیام مسیح را بگستراند و اتفاقاً توانست برخی از ایرانیان شیعه را هم به مسیحیت بگرواند. او به بحث الاهیاتی آتشین و بیتکلف با یک مجتهد شیرازی پرداخت و درنهایت تاحدی غیرمنصفانه، خود را پیروز بحث خواند. طبقهی روحانیِ سراسر کشور به جوش و خروش درآمد تا ثابت کند ناجیان حقیقیِ روح شیعی ایران، مجتهدین هستند. مارتین جوان در رسالهی خود، صحت اسلام و اعتبار پیامبر اسلام را زیر سؤال برده بود. او در یادداشتهای خصوصی اش نوشته بود رؤیای آن را دارد که ایران و مابقی جهان اسلام را مسیحی کند. ولی مجتهدین شیعه در پاسخهای خود متساهلانهتر و گشودهتر برخورد کردند، هرچند رویکرد آنان به چالش مارتین از مد افتاده بود و زیرمتنِ استعماریِ آن را متوجه نشده بودند. آنان هوشیار و استوار ولی منزوی و بهلحاظ فکریْ ناپخته بودند. مارتین هیچ تأثیر مهمی نگذارد اما ترجمهی فارسی او از عهد جدید به سال ۱۸۱۵ در سن پترزبورگ با حمایتهای اوزلی منتشر شد و سپس به سال ۱۸۱۶ در کلکته و توسط جامعهی میسیونری کلیسا به طبع رسید، و بعدها چندین بار تجدید چاپ شد. این یکی از اولین کتابهای چاپی بود که بهوفور در ایران پخش شد و روی کتابخوانی ایرانیان تأثیر گذارد. حمایت اوزلی از مارتین و تکفل ترجمهی او از انجیل -اوزلی حتی یک نسخه هم به فتحعلیشاه تقدیم کرد- را میتوان یکی از نشانههای اشتیاق انگلیس در دهههای اول قرن نوزدهم به گسترش مسیحیت در ایران و هند دانست. هر چند ایران شیعی حتی کمتر از هند مستعد گروش به مسیحیت بود.
ماجرای مارتین نشانگر هوشیاری روحانیون در مواجهه با چالشهای الهیاتی بود، ولی در رویارویی با تهدید ارتشهای مدرن، هوشیاری الهیاتی کفایت نمیکرد. در دور اول جنگ با روسیه، علما از دولت ایران بهعنوان مدافع اسلام حمایت کردند، چرا که به جهاد با مهاجمان کافِر رفته بود. دولت قاجار برای حفظ وجههی خود میبایست شکست سال ۱۸۱۳ مقابل روسیه را امری موقتی و نه دائمی معرفی میکرد. در نتیجه، حکومت تبریز که زیر نظر میرزا بزرگ فراهانی بود به مجتهدین عراق و ایران رجوع کرد تا علیه متجاوزان روس اجازهی جهادی دیگر بگیرد. همچنین قرار بود این جنگیدنها «عباس میرزا» را در چشم مردم تبدیل به جانشین برحق فتحعلیشاه کند، چرا که در آن زمان، برادران جاهطلب او هم بیکار ننشسته بودند.
پاسخ مجتهدین، بویژه پاسخ قاطعِ سید علی طباطبایی، این استاد بلندمرتبهی اصولالفقه در نجف، شالودهای شد برای انتشار رسالهی کوچک جهادیه به سال ۱۸۱۹ که اولین چاپ آن در چاپخانهی دولتی و تازهتاسیس تبریز به طبع رسید. اقدام برای جلب حمایت عموم از طریق انتشار یک مجموعه فتوا، فراتر از انتظارات حکومت جواب داد. مجتهدین ردهبالا درمقام نایب امام زمان، مشتاقانه این ابتکار دولت قاجاریه را تأیید کردند. فتوای آنان به جهاد، که برحسب اصل دفاع از سرزمینهای اسلامی در برابر مهاجمان خارجی صادر شده بود، جهاد را «تکلیف عینی» همهی مسلمانان میدانست. آگاهی مجتهدین از نقش خود در مقام رهبران جامعه، و گسترش جهاد به همهی ایرانیانِ توانا به جنگ، نتایج مهمی داشت. این امر از یکسو تودهها را بسیج کرد تا یک کارزار توفیقآمیز به راه اندازند، و از سوی دیگر، ابتکار عمل را از دست دولت گرفت و به علما سپرد.
چند سال بعد، مجموعه فتواهای محمد باقر شفتی که در قالب سؤال و جواب بود (پیش از سال ۱۸۲۶ نوشته شده بود ولی سال ۱۸۳۱ به طبع رسید، آن هم در تبریز) بازتاب رویکرد قدیمی مجتهدین در مواجهه با معضل روسیه بود. این کتاب فصلی داشت در باب جهاد و تکلیف عینی مومنان. شفتی بر حسب یک حکم معطلماندهی اسلامی، در رساله اش نوشت که همهی اسرای جنگ با کفار -که قطعاً منظورش روسها، ارمنیها و گرجیهایی بود که در جنگ قفقاز اسیر شده بودند- باید کشته شوند و بچگان و پیران و زنانشان را باید به بردگی کشید. عجیب آنکه در ایران اسلامی، اسرای روس را در عمل بسیار احترام میکردند و آنان هم زندگی در ایران را به خدمت سخت و غیرانسانی در ارتش تزار ترجیح میدادند. فتوای شفتی و آرای مشابه مجتهدین دیگر نشانگر محدودیت اثرگذاری فقها بر جامعهی آرام و غالباً روادار ایران بود. مجتهدین را بهخاطر زهد و فرزانگیشان احترام میکردند ولی این لزوماً بهمعنای پیروی از آنان نبود. مجتهدین با تمام کردن دوران حوزه و ورود به صحنهی اجتماع گرچه منزلت و ثروت و نفوذ حقوقی پیدا میکردند ولی نمیتوانستند بر سیاستهای دولتْ حاکم شوند یا بر ذهن و دل بیشتر پیروان خود سلطه پیدا کنند. تعادل میان دولت و طبقهی روحانی اما بهزودی دوباره به بوتهی آزمایش گذارده شد.
از میان دلایل شعله ور شدن دوبارهی نزاع میان ایران و روسیه میتوان به این موارد اشاره کرد: عدم رضایت از نحوهی اجرای عهدنامهی گلستان، معلوم نبودن دقیق مرزها، و مقاومت مسلمانان مناطق الحاقی در مقابل روسها. حداقل برخی از ژنرالهای ردهبالای روس مصمم بودند تا رود ارس، که بهنظر آنان مرز طبیعی ایران و روسیه بود، پیشروی کنند. بهعلاوه، اکثر علما و سیاستمداران ایران نتوانسته بودند از دست رفتن استانهای قفقاز را هضم کنند. این اضطرابها بههنگام دور دوم جنگ با روسیه مابین سالهای ۱۸۲۶ و ۱۸۲۷ آشکارتر شد. عباس میرزا معتقد بود که تأیید او بهعنوان جانشین برحق فتحعلیشاه مستلزم کسب توفیقات نظامی ایران در قفقاز است. در دربار و حکومت فقط یک گروه ضدجنگ خیلی کوچک وجود داشت و تنها همان گروه بود که دربارهی ضعفهای ایران و شکست آن در جنگ بعدی با روسیه نگاه واقعبینانه داشت.
بهنظر میرسد آنچه تعادل موجود را بهضرر اقلیت ضد جنگ تغییر داد فتوای جهادی بود که توسط علمای برجسته صادر شد. در جولای ۱۸۲۶ گروهی از مجتهدین که از سرنوشت شیعیان در قفقاز تحت تسلط روسیه نگران بودند -چون ممکن بود روسیه آنها را دستهجمعی تبعید کند- به اردوگاه نظامی فتحعلیشاه در نزدیکی سلطانیه حرکت کردند (سلطانیه همان اراک امروز است، در حدود ۳۰۰ کیلومتری جنوب غربی تهران). یکی از سردمداران آنان سید محمد طباطبایی، پسر علی طباطبایی بود که پیشتر بدو اشاره کردیم و بعدها مجاهد لقب گرفت. محمد باقر شفتی نیز همراه این اردو شد. آنان شورای جنگ به سرپرستی شاه را تحت فشار قرار دادند تا جنگ با روسیه را تصویب کند. آنان همچنین شاه و مقامات او را در تنگنا قرار دادند تا مذاکره با دشمن را رها کرده و از فرستادهی روسیه یعنی ژنرال الکسی یرمولوف بخواهند اردوگاه را ترک کند. دولت چارهای جز موافقت نداشت. چنان بود که گویی نخبگان قاجار را روح مبارزهطلبی تسخیر کرده بود، نوعی وطنپرستی با شور مذهبی ولی از اساس سست.
به رغم پیشروی های اولیهی نظام جدید به درون قفقاز و مقاومتهای دلاورانهی تنی چند از فرماندهان قاجار -ازجمله دفاع از دژ عباس آباد در حوالی ایروان- نیروهای ایرانی کمی بعد و در چند نبرد کوتاه تارومار شدند. سربازان ژنرال ایوان فیودرویچ پاسکوویچ، بر کل منطقهی شمال ارس سیطره یافتند، از ارس گذشتند و به سمت تبریز حرکت کردند. این ژنرال مشهور یکی از نجبای قزاق اوکراین بود و نمادی شد برای بلندپروازیهای امپریالیستی روسیه. او پیشتر و در جنگهای ناپلئونی شایستگی خودش را ثابت کرده و در سال ۱۸۱۴ عثمانیها را شکست داده بود. همین پیروزیها او را قهرمان فتح قفقاز کرد و مایه نفرت ایرانیان. وقتی ژنرال پاسکوویچ در سال ۱۸۳۱ و در جنگ ورشو به پیروزی رسید لهستانیها هم بهقدر ایرانیان از او بیزار شدند. او همچنین بهعنوان فرماندهی ارتش تزار، انقلاب مجارها در سال ۱۸۴۸ را سرکوب کرد.
ایرانیان دلسرد شدند و جبههشان از هم پاشید و بیشتر توپخانه شان را در جبههی دشمن گذاردند و فرار کردند. ایروان و نخجوان، آخرین دژهای نظامی ایرانیان به دست روسها افتاد. شورشی که از مردم شیروان، باکو، گنجه و تفلیس انتظار میرفت هرگز اتفاق نیفتاد و علمایی که روی مقاومت مردمی حساب باز کرده بودند نمیتوانستند مردم آذربایجان را مجاب کنند که باید در برابر پیشروی ارتش روسیه، نیروهای مقاومت تشکیل داده یا در برابر آنها دفاع جانانهای نشان دهند. برخی از علمای تبریز حتی ظاهر امر را هم رعایت نکردند که فتواهای جهادی در کار بوده و مشغول آماده کردن خطابه برای خوشامدگویی به ژنرالهای روس شدند که داشتند به شهر نایبالسلطنهی قاجاریه وارد میشدند. خود عباس میرزا هم از مقابل ارتش روس گریخت و با جمع اندک یاران خود در اقامتگاه تابستانی خود در خوی و نزدیکیهای مرز با عثمانی پناه گرفت. او که می دید بهش خیانت شده و واقعبین شده بود امید داشت با مذاکره پایتخت خود را مجدداً به دست آورد. فرستادهی انگلیس یعنی جان مکدونالد کینر -که فراخوانده شد تا به عباس میرزا کمک کند- مجبور بود برای رفع نیازهای نایبالسلطنه به وی پول قرض دهد. احتمالاً حضیض زندگانی عباس میرزا همین بود (تصویر ۴.۴). عباس میرزا که در نزدیکیهای چالدران ساکن شد احتمالاً حیرت کرده بود که بدبختی او چقدر شبیه سیاهروزی اسماعیل اول است -چالدران در سال ۱۵۱۴ صحنهی شکست صفویان از عثمانیان بود.
عهدنامهی صلح ترکمانچای در فوریهی ۱۸۲۸ بین ارتش پیروز روسیه و مقامات مایوس قاجاریه به امضا رسید -روسها کل قفقاز و آذربایجان (پایتخت عباس میرزا) را گرفته بودند و حتی احتمال داشت به سمت تهران حرکت کنند و ایرانیها هم پای میز مذاکره وضعی داشتند که از آن تاریکتر و دستخالیتر ممکن نبود. گرچه با ترکمانچای شهرهای زیادی از ایران جدا نشد، ولی غالباً آن را بهعنوان فاجعهبارترین عهدنامهی ایران مدرن تلقی میکنند (نقشهی ۴.۲). خواه بهدلیل سرسختی مذاکرهکنندگان ایرانی و کمک بریتانیا بوده باشد خواه بهدلیل میل روسیه به انعقاد صلح در زمانهی احتمال جنگ با عثمانیها، ایران از خفت و خواری بیشتر یا شاید حتی از واگذار کردن کل آذربایجان یا حتی تبدیل کل ایران به خراجگزار روسیه نجات پیدا کرد.
واگذاری نهایی هفده خانات قفقاز ازجمله بخش شرقی جمهوری گرجستان امروز و همچنین کل جمهوریهای امروزیِ ارمنستان و آذربایجان باعث شد در این مدت بیش از ۱۰ درصد خاک ایران و بیش از ۱۰ درصد جمعیت حدودا ۵ میلیونی ایران از آن منتزع شود. امتیاز استانهای قفقاز، کشاورزی بود و تولیدات ابریشم و تجارت و صنعت. از دست رفتن عوایدی که از خانات قفقاز به دست میآمد برای ایران بسیار تاثیرگذار بود -این عواید حدود ۲۰ درصد مجموع درآمدهای حدوداً ۳ میلیون تومانی (۳.۵۶۰.۰۰۰ دلاری) دولت ایران را تأمین میکرد. از دست دادن استانهای قفقاز، بهلحاظ سیاسی حتی از این هم اثرگذارتر بود و جایگاه دولت قاجار بهعنوان محافظ ممالک محروسهی ایران را به خطر انداخت. تصویر لکهدار شدهی قاجار همچنین بر توان حکمرانی آن نیز سایه افکند و در دوران پس از جنگ، فتحعلیشاه همیشه با شورش و سرکشی مواجه بود، بخصوص در خراسان.
غرامت جنگیای که روسها تحمیل کرده بودند و بالغ بر ۵ میلیون تومان طلا (حدود ۶ میلیون دلار یا۲۰ میلیون روبل نقرهی روسیه ) نبود تقریباً دو برابر درآمدهای یک سال دولت ایران بود. ۴ میلیون تومان بلافاصله گردآوری شد -مبلغی که با هر مقیاسی زیاد بود- که بخش کمی از آن از خزانهی سلطنتی بود و بخش بزرگِ آن ناشی از تحمیل مالیاتهای اضافه (تصویر ۴.۵). پرداخت غرامت عملاً دولت قاجار را ورشکست کرد. بهعلاوه، ارتش پیروز روسیه از اردبیل چیزهای بسیاری برد، ازجمله دستنوشتهها و آثار هنریِ موجود در مقبرهی شیخ صفیالدین اردبیلی، بزرگخاندان صفوی. در تبریز هم حاکم مغلوب مجبور شد پیشکشهای گرانمایهی هرچه بیشتری به تزار تقدیم کند تا بلکه اینگونه مذاکرات صلح خوب پیش برود. پاسکوویچ در عزیمت به سنپترزبورگ علاوه بر ارتقا و کسب عنوان جدید، از تزار پاداشی یک میلیون روبلی دریافت کرد و در ساخت کاخ و گسترش املاک وسیع خود در بلاروس استفاده کرد.
در پی شکست در قفقاز، نهفقط دولت قاجار بلکه مجتهدین هم وجههی خود را از دست دادند. درخواستهای بیخود برای آغاز جهاد با واقعیات شکست در تضاد بود. حرکت شیعیان قفقاز، معروف به مهاجرین، به سمت آذربایجان ایران برای عوامالناس نوعی حقارت و داغ ننگ بود. اکثریت جمعیت استانهای جنوب قفقاز شیعه بودند و تظلمات آنها یکی از دلایل عمدهی بروز جنگ بود. در خانات ایروان، شیعیان ۸۰ درصد جمعیت را تشکیل میدادند. گرچه اکثر آنها در محل زندگی خود باقی ماندند ولی حکومت روسیه بر تبادل جمعیت تأکید داشت و قطعاً هدفش از این کار چیزی نبود مگر پر رنگ کردن هویت مسیحی در این استانهای الحاقی. در این تبادل جمعیتی، بخش بزرگی از ارمنیها، که عمدتا از آذربایجان ایران بودند محل زندگی خود را ترک کردند تا به استان ایروان که در اختیار روسها بود بروند؛ از آنطرف هم برخی از جمعیت شیعهی استانهای قفقاز به ایران مهاجرت کردند. تا دههی ۱۸۵۰، حکومت ایران پول زیادی برای نگهداری این پناهندگان خرج میکرد. ولی در همین حین دولت ایران مجبور بود برای پرداخت غرامتهای جنگی به روسیه پول خیلی بیشتری بپردازد.
قرارداد ترکمانچای همچنین بر موافقت روسیه با عباس میرزا بهعنوان جانشین برحق تاج و تخت ایران صحه گذاشت و این تنها چیز مطلوبی بود که ولیعهد بیمار و ذلیل توانست در مذاکرات بدان دست یابد (نمودار ۲). این شکست دیگر پسران بزرگ شاه را به هوس انداخت تا ولیعهد را به چالش بکشند و همین امر عباس میرزا را واداشت مجیز تزار را بگوید. نتیجهی پایانی آن بود که حکومت تبریز این عهدنامهی ناگوار را پذیرفت تا بلکه بتواند برای عباس میرزا که وضعیت متزلزلی داشت یک حامی دستوپا کند. تا آنجا که به روسها مربوط میشد ورود روسیه به بازی جانشینی عباس میرزا معنایی نداشت جز اینکه عباس میرزا عملاً پذیرفته خراجگزار روسیه باشد. بعد از مرگ عباس میرزا در سال ۱۸۳۳، روسها و بریتانیاییها تفسیری از عهدنامهی ترکمانچای را در گوش فتحعلیشاه میخواندند که بنابر آن، باید پسر عباس میرزا پادشاه بعدی ایران شود و حق سلطنت به خانوادهی او منتقل میشود. بهلطف همسایگان اروپایی قدرتمند، در مابقی دورهی قاجار، حق سلطنت به خاندان عباس میرزا منتقل شد. گرچه قاعدهی جانشینی پسر ارشد نتوانست پس از مرگ فتحعلیشاه از یک نیمچه جنگ داخلی پیشگیری کند ولی این قاعدهی جدید نوعی گذار مهم بود، گذار از نزاع سنتی بین پسران شاه متوفی که غالباً برای دولت و جامعه نتایج مخربی داشتند.
این عهدنامه سرحدات شمال غربی ایران را همانی تعریف کرد که هنوز هم پابرجاست. ایرانیان نخست در حدود سال ۴۵۰ پیش از میلاد و پس از جنگ با یونانیان، با دشمنان خود معاهدهی صلح منعقد کرده و سرحدات را تعیین کرده بودند. ولی این اولین بار بود که مرزهای ایران با روسیه با خطکشیهای دقیق تعیین میشد. این آغاز فرآیندی بود که در سراسر قرن نوزدهم ادامه داشت و مرزهای ایران با هند بریتانیا و امپراتوری عثمانی را تعیین میکرد. تعیین شکل نهایی ایران، به قیمت واگذاری مناطق حاشیهای کشور به همسایگان قدرتمند تمام شد. عهدنامهی ترکمانچای حق کشتیرانی نظامی و تجاری در دریای خزر را منحصر به روسیه کرده بود و بدینترتیب ایران از کنترل مناطق آنسوی سواحل خزر محروم شد.
یک معاهدهی تجاری تکمیلی که به ترکمانچای ضمیمه شد به ایران مواد بسیار مهمی را تحمیل کرد که تبعات بلندمدتی داشتند. روسیه نهتنها حق ایجاد کنسولگری در شهرهای ایران را بهدست آورد (موردی که ایران خیلی درمقابل آن مقاومت کرد) بلکه توانست برای نمایندگان دیپلماتیک خود حقوق کاپیتولاسیونیِ بهاصطلاح دول کاملهالوداد را دستوپا کند تا بدینترتیب خود دولت روسیه حاکم بر منازعات بین اتباع روسیه و ایران شود. پیامد این کار آن بود که انکار مرجعیت حقوقی دولت و مجتهدین رویّهای شد برای اعطای امتیازهای کاپیتولاسیونی مشابه به دیگر دول اروپایی، بخصوص به بریتانیا که در سال ۱۸۴۱ منجر به انعقاد یک معاهدهی تجاری دیگر با ایران شد. بهعلاوه، این معاهدات تجاری تکمیلی، برای تجار روس و بعداً برای تجار اروپایی حق گمرک ثابت و دیگر مزایای تجاری را در نظر گرفتند که رقبای ایرانی از آنها محروم بودند و نتایج منفی زیادی بر تراز تجاری ایران برجا نهادند. اعطای مزایای کاپیتولاسیون محدود به تجار نبود؛ قدرتهای اروپایی، این مزایا را مرتب به مستخدمین و مشتریان خود اعطا می کردند. در دهههای بعدی، این تحتالحمایگانِ سفارتخانههای خارجی بهکرات اقتدار دولت قاجار را به چالش کشیدند.
عجیب نیست که پس از سال ۱۸۲۸، تصویر ایران در چشم ناظران خارجی خراب شد: ایران دیگر دولتی ضعیف بود با سرحداتی متزلزل. این زوال ایران در آثار ادبی نویسندگانی مثل جیمز موریه و جیمز بیلی فریزر، انحطاط ایران بیش از همه آشکار است. غرضورزیهای موجود در این کتابها به کنار، اصل این تغییر نگاه به ایرانیان وقتی به وجود آمد که بلافاصله پس از شکست از روسیه، قاجارها از ادارهی کشور نیز واماندند. علاوه بر چند شورش استانی، داستان رسوای گریبایدوف در پایتخت، هم نشانگر شدت خشم عمومی نسبت به روسهای پیروز بود هم نشانگر افزایش قدرت علما بهقیمت تضعیف دولت.
در سال ۱۸۲۹، هیئت دیپلماتیک و پر تعداد روس به ریاست الکساندر گریبایدوف (۱۸۲۹-۱۷۹۵ این شاعر و نویسندهی بلندآوازهی روس) وارد تهران شد. گریبایدوف در اجرای عهدنامه، نسبت به «بومیان» نوعی تحقیر فاتحانه بروز داد. به تحریک یک خواجهی ارمنی که قبلاً در یورشهای ایران به قفقازْ اسیر ایرانیان شده بود، گریبایدوف درخواست کرد زنان گرجی که در حرمسرای اعیان قاجار بودند مسترد شوند، از جمله زنان گرجی حرمسرای اللهیار خان آصفالدوله که یکی از خان های قاجار و روزگاری هم وزیر اعظم بود. او حامی جنگ با روسیه بود. با اتکا بر قیدی در عهدنامهی ترکمانچای که خواهان مبادلهی اسرای جنگی بود، گریبایدوف عمال ارمنی و گرجی خود را فرستاد تا زنان گرجی را به سفارت روسیه بیاورند. چنین عملی در نظر خیلیها تجاوزی بود که وجه نمادین زیادی داشت و اقتدار دولت و آداب دینی تشیع را تهدید میکرد. اللهیار خان که بهخاطر احساسات هوادار انگلیس خود مشهور بود، عرضحال خود را نزد مجتهد تهران یعنی میرزا مسیح تهرانی برد. این مجتهد هم ندا در داد که مردم پایتخت بهپا خیزند و آن زنان -که مسلمان محسوب می شدند- را نجات دهند و آنها را به خانوادههای مسلمانان بازگردانند. درگیریهای بعدی با نگهبانان روس منجر به مرگ سه نفر از معترضین شد. پیرو فتوای میرزا مسیح، تودهی خشمگین به سفارت حملهور شدند و گریبایدوف و کل اعضای هفتاد نفرهی سفارت روس را قتل عام کردند -جز یک نفر که فرار کرد.
گریبایدوف تا حد زیادی قربانی بیاحتیاطی خود شد، هرچند آدم نمیتواند تحریکات دیگران را بالکل کنار بگذارد، از جمله سفیر بریتانیا در تهران یا دشمنان متعدد ولیعهد. این ماجرا همانقدر نشانهی نارضایی عمومی بود که نشانهی ناتوانی دولت در کنترل جماعات خشمگین. گرچه این مساله رویکرد بعدی قدرتهای اروپایی به ایرانیجماعت را بهطور اساسی تغییر نداد ولی نشان داد که اروپاییان تا چه حد میتوانند آداب و حرمتهای دینی را زیرپا بگذارند. شاه و عباس میرزا بهدرستی از انتقامگیری نظامی روسها یا حداقل وضع یک غرامت مالی دیگر هراسان بودند. ولی شرایط به ایران کمک کرد تا از پیامدهای سنگین در امان باشد. در آن زمان، روسیه با امپراتوری عثمانی در جنگ بود و نمیخواست دشمنی با ایران را تازه کند. بهعلاوه، گریبایدوف در دربار تزار جدید یعنی نیکلای دوم، چهرهی محبوبی نبود، چراکه متهم بود که با جنبش اصلاحی دکابریستها همکاری دارد.
برای عذرخواهی بابت این اتفاق، عباس میرزا یکی از پسران جوان خود یعنی خسرو میرزا را با همراهانی پر تعداد به سنپترزبورگ فرستاد. عباس میرزا خشمگین از اینکه دوباره در موضعی متزلزل قرار گرفته حتی شایعه به راه انداخت که اگر برادرانش با جانشینی او مخالفت کنند ممکن است از ایران به روسیه برود تا حمایت تزار را جلب کند. تزار، هیئت ایرانی را با گشاده رویی به حضور پذیرفت و خسروی جوان و همراهان او مدتی در کانون توجهات نخبگان کنجکاو روس بودند. تنها غرامتی که روسیه از ایران خواست آن بود که میرزا مسیح تهرانی به عراق عثمانی تبعید شود.
دولت قاجار که برای تأمین وجوهات جنگ و سپس تأمین غرامت، بر مالیات سنگینتر از استانها تکیه داشت با مقاومت های تازهی خانهای ایلیاتی و روحانیون و مردم عادی روبهرو شد. در یزد، این مرکز تجاری و صنعتی بزرگِ جنوب ایران، حاکم شهر قیامی به راه انداخت که مردم هم با آن همراه بودند. در فارس، حاکم-شاهزادهی این شهر که رقیب اصلی عباس میرزا بود با شاه کلنجار میرفت و میگفت که نمیتواند مالیاتها را آنطور که تهران تکلیف کرده بالا ببرد. در خراسان، ایلهای کُرد شرق شورشهایی کردند و مرزهای ایران دوباره مورد هجوم ترکمنها و قبایل افغان قرار گرفت. شاه که آشکارا در محاصرهی تغییر ناگهانیِ اوضاع و احوال سیاسی قرار گرفته بود از عباس میرزا و نظام جدید او خواست تا با شورشها مقابله کند. این کارزارها به ولیعهد این بخت را داد تا نام لکهدار شدهی خود را احیا، وجههی افسران خود را تقویت و برای پدرش خودشیرینی کند.
بزرگترین توفیق نظام جدید در جنگ با ترکمنهای تِکه و آخال در مرزهای شمال شرقی بود (نقشهی ۴.۱). این شتر و اسبسواران استپهای قرهقوم که در اطراف مرو و سرخس قرار دارند، در ظاهر تابع خانات مرو (در ترکمنستان امروز) بودند، یک خراجگزار قدیمی ایران که در روزگار اوج خود صادرات اسب آسیای مرکزی در دست آن بود. ترکمنها که از اواخر دورهی صفوی روزبهروز کلهشقتر میشدند و نادر و جانشینان او را همیشه عذاب میدادند، از اولین متحدان قاجارها بودند ولی پس از تحکیم پایههای قدرت آقا محمد خان کنار گذارده شدند. ترکمنهای تِکه تحتفشار خانات خیوه و بخارا تا مدتی به راهزنی و تاختوتاز و چپوی شهرها و روستاهای خراسان ایران پرداختند. بهلطف فتوای فقهای سنی بخارا که مدعی بودند شیعیان ایران کافِر هستند، چپاولگری و ربودن دهقانان و شهرنشینان به مناطق داخلی ایران هم کشید.
ترکمنها با تاختن اسبهای پرتوان خود، شبانه به کاروانها و کاروانسراها هجوم میبردند و هزاران ایرانی بیدفاع را اول به اردوگاههای مخروبهی خود و سپس به بیابانهای آسیای مرکزی و بازارهای بردهفروشی خیوه و بخارا میبردند. راه دیگر آن بود که اسرا را تا زمان پرداخت باج تعیین شده، در اردوهای ایلیاتی خود نگه میداشتند. برای قاجارها این یورشهای ترکمنی، هم مزاحمتی جدی بود هم مایهی شرمساری. براساس برآوردهای وزیر ولیعهد یعنی میرزا ابوالقاسم قائممقام، در جنگ سال ۱۸۳۲ در سرخس، نیروهای قاجار بیش از بیست هزار اسیر ایرانی را از اردوهای ترکمنها آزاد کردند. در هجوم نظام جدید، هم تلفات ترکمنها زیاد بود هم خسارت به ولایات در مسیر حرکت نظام جدید قاجار.
دولت قاجاریه، جنگ خراسان را بهعنوان یک فتح بزرگ و کاملاً ضروری جشن گرفت و عباس میرزا و پسرانش را قهرمانان آن معرفی کرد. ولی تهدید ترکمنها در مناطق شمال شرقی در سراسر قرن نوزدهم پابرجا بود و جماعات یکجانشین را میهراساند. کردها و دیگر گروههای قبایلیِ شمال و مرکز خراسان که بهوضوح اقتدار قاجارها را از بین برده بودند یک مشکل دیگر هم درست کردند. پیش از آن که خراسان در دههی ۱۸۵۰ بتمامه در ممالک محروسه ادغام شود، اتحادیههای قبایلی قدرتمند در آنجا مقاومت استواری علیه دولت قاجار نشان دادند. نوای ضد شیعیِ یورشهای ترکمنی، بخصوص یورشهایی که به مشهد میبردند، آگاهی شیعی از شکنندگی تاریخی آن را افزایش داد. در خراسان هم مثل آذربایجان، حس ناامنی موجود، بیاعتمادی به دولت قاجاریه را افزایش داد و هیمنه ی علما را زایل کرد. خود ایل قاجار هم از رقابت های خانمانسوز و شورش بری نبود.
در سال ۱۸۳۳، عباس میرزا به مشهد بازگشت و در جوانی یعنی چهل و چهار سالگی درگذشت و مانند همنام صفوی خود بهعنوان قهرمان آزادسازی شیعیان به یاد سپرده شد. گرچه در کارنامهی نظامی او شکست بیشتر از پیروزی بود ولی از عباس میرزا بهنیکی یاد میشود. او بیش از هر یک از اعضای خاندان سلطنتی قاجار واجد نوعی آگاهی ملی و فهم مدرنیته بود. به رغم وفاداری عمیق قبیلهای و خانوادگی و انگاره ی سنتی که از مقام شاهی داشت، و به رغم گردن نهادن سالهای آخرش به خواست های روسها، او ایران را نه آش شلهقلمکاری از اقوام و سرزمینها بلکه همچون کشوری میدید که به توان دفاعی مدرن و فناوریهای جدید و پیشرفتهای صنعتی اروپا نیازمند است. بهلطف حلقهی کوچکی از مشاوران که به او تاریخ و ادبیات ایران را آموختند، عباس میرزا طرفدار یک هویت دولتمحور بومی بود.
تدابیر اصلاحی عباس میرزا (عمدتا مدرنسازی ارتش و همچنین مهارتهای مدرن دیگر مانند پزشکی، مهندسی و یونیفورمهای اروپایی) در راستای تقویت دولت بودند -این اقدامات شبیه کارهای محمد علی پاشا در مصر و محمود دوم در امپراتوری عثمانی بود. سیاستمداران قاجاریای که در حکومت آذربایجانْ آموزش دیده بودند بعداً از مدل او پیروی کردند و برجستهترین این فعالیتها پانزده سال بعد و توسط امیرکبیر رخ نمود. دانشجویانی که عباس میرزا برای آموختن پزشکی، مهندسی، شیشهسازی و ابزارسازی به اروپا فرستاده بود، در شکلدهی به ایران قاجاری بهقدر مقاماتی که در ایران پرورش یافتند مؤثر نبودند ـمهمترین نمونه امیرکبیر است که اروپا را بهطور غیرمستقیم و عمدتا از طریق تجاربش در نظام جدید میشناخت. عباس، این شاهزادهی بخشنده و کاوشگر، از ده سالگی در تبریز اقامت داشت. او در آنجا از راه تجار و دیپلماتها و میسیونرها و همچنین روزنامهها و دیگر مطبوعههای غربی و ترکی با اروپا و قدرتهای اروپایی آشنا شد. عباس بهسبک پتر کبیر دوست داشت اروپاییان را دعوت کند تا به آذربایجان بیایند و کارهای اصلاحی صورت کنند، و در این راه تا ثبت آگهی در تایمز آو لندن هم پیش رفت. بعد از او، دیدگاه او دربارهی مدرنیته تا حد زیادی به چندتا از پسرانش به ارث رسید، از جمله به صدراعظم و حاکم بعدی ایران یعنی محمد شاه.
فتحعلی شاه اکتبر ۱۸۳۴ و در زمانیکه برای جمعآوری مالیاتهای معوق پسرش، حاکم فارس از پایتخت خارج شده بود، در اصفهان درگذشت. جملهای که بر مُهر سلطنتی آمده نشانگر برخی از دستاوردهای حکومت اوست: «گرفت خاتم شاهی ز قدرت ازلی....قرار در کف شاه زمانه فتحعلی». او توانست حکومت با رسوم ترکی و قبیلهای را تا حد زیادی به پادشاهی متمرکز و باثباب به سبک قدیمی ایرانی بدل کند. او دورهای از آرامش و رونق نسبی برای ایران فراهم آورد؛ همزیستی دولت و علما را تضمین کرد؛ دیوان قاجاری را بنیان نهاد و دورهای از احیای فرهنگی و ادبی را به وجود آورد که عیار دورهی قاجار شد. صنایع سنتی ایران هم بعد از نیم قرن وقفه، دوباره در زمان فتحعلیشاه جان دوباره گرفتند. با پرداختن دربار سلطنتی و حرامسراها و نخبگان شهری به نوعی سبک زندگی مسرفانه، تقاضا برای شالهای پشمی کرمان، محصولات ابریشمی و قالیهای ظریف کاشان و اصفهان و دیگر کالاهای تجملی افزایش یافت. صادرات ابریشم ایران هم مجددا برقرار شد. ابریشم خام و محصولات باکیفیت به کشورهای همسایه یعنی روسیه و امپراتوری عثمانی صادر میشد. در شمال شرقی کشور تا کشمیر -جاییکه گروهی از صنعتگران و تجار همدانی از قرن چهاردهم بدانجا رفته بودند- شالهای کشمیری و پشمینههای منطقهی لداخ حتی تا اواخر قرن نوزدهم از طرحها و تکنیکهای ایرانی استفاده میشد. وقتی جمعیتِ رو به افزایش بخصوص در شهرهای بزرگ قدرت خرید بیشتری مییافت. تولید محصولات پنبهای از همهنوع هم در بازار داخلی افزایش یافت.
به امر فتحعلی شاه و شاهزادهگان حاکم و مقامات دیوانی یا تحت حمایت آنان، پروژههای بزرگ ساختمانسازی اجرا شد- از جمله کاخهای متعدد، مساجد، مدرسه، کاروانسرا، باغهای زیبا- که بر منظرهی معماری ایرانی تأثیرات برجستهای گذارد. گرچه معماری قاجار عمدتا به سبک صفوی وفادار ماند ولی نشانههای نوآوری در آن آشکار بود. مسجد و مدرسهی آقابزرگ که در کاشان به افتخار مجتهد بزرگ شهر یعنی ملا مهدی نراقی (معروف به آقابزرگ) ساخته شد مثل اعلای معماری پایا بود. طرح جدید باغهای چند طبقه در تهران و شیراز که شاید متأثر از طراحی باغهای دورهی زند باشد مثالی دیگر از نوآوری های معماری دوره ی قاجار است (تصویر ۴.۶).
دولت قاجار به زعامت فتحعلی شاه، سنت ایرانیِ مُلکداری و اقتدار شاهی را با موفقیت احیا کرد و نظامی را ایجاد کرد که علیرغم فشارهای خارجی و داخلی تا یک قرن دوام آورد. ولی از خود راضی بودن او که ریشه در فرهنگ ظفرنمونی داشت هرگز از هنجارهای فرهنگ قبیلهای فاصلهی چندانی نگرفت. هرچند که اصلاحات دوره فتحعلیشاه در ابتدا همتای اصلاحات در عثمانی و مصری معاصرشان بودند جوانههای دولت مدرن در ایران، غیر از چند استثناء، همگی پژمردند. فتحعلیشاه در آغاز حکومت خود بخت خوبی برای ممانعت -اگرنه شکست دادن- توسعهطلبی نظامی اروپاییان در خاک ایران داشت اما در اواخر حکومتش، مشکلات مالی و نظامی و عقب افتادگی فناوری موجب بحرانی جدی برای حکومتش شد، بحرانی که جنگ بعدی بر سر جانشینی آن را تعمیق بخشید.
پیامدهای اصلی شکست و زوال نظم امپراتوری، در زمانهی محمد شاه نوه و جانشین فتحعلی شاه روشن شد. گرچه انتقال قدرت منجر به جنگهای مدنی طولانی نشد ولی دخالت قدرتهای اروپایی و جریانات داخلی تابع آنها حائز اهمیت فراوان بود. ورود پادشاه جدید به صحنه، نشانگر پایان فرهنگ سلطنت قدیمی و بخصوص محو یکی از ویژگیهای آن یعنی تعادل دولت-علما بود. پیروزی سریع محمد شاه بر مدعی تاج و تخت -یعنی عمویش، حاکم فارس- و کنار زدن نیم دو جین برادر و عموی مظنون، سلطنت قدرتمندی را برای محمدشاه نوید داد. قدرت ارتشِ آذربایجان خیلی زود آشکار شد، یعنی وقتی که هنگهای نظام جدید، مدعیان تاج و تخت را به سرعت منکوب کردند. مشخصهی پایدار جانشینی در سلسلهی قاجار آن بود که تداومش مدیون تفاهم قدرتهای اروپایی بود. به تخت نشستن محمد شاه اولین نمونه تبدیل ایران به یک دولت «حایل» بود، چراکه یک ایران آرام هم به این دو قدرت بهتر خدمت میکرد هم فضای بین آن دو را محفوظ میداشت.
صدراعظم محمدشاه یعنی ابوالقاسم قائممقام، سیاستمدار بزرگ مکتب تبریز و یکی از چهرههای مربوط به احیای ادبی اوایل دورهی قاجار، زمام امور را به دست گرفت و در ابتدا تقریباً جای شاه جوان را گرفته بود. اما در سال ۱۸۳۵ صدراعظم، هم بیشتر متحدان درباری خود را از دست داد هم اعتماد خود شاه را. قتل بی سروصدای او به فرمان محمد شاه یادآور سنت زشت وزیرکشی است که آخرین بار یک ربع قرن توسط فتحعلی شاه اجرا شده بود. سقوط قائممقام بیش از هر چیز ناشی از ترس شاه جوان بود. شاه میترسید که مبادا صدراعظمش در حال توطئهچینی برای کنار زدن او و به تخت نشاندن یکی از عموهای بزرگش باشد. البته این نگرانی بیشتر در نامطمئنی شاه از جایگاهش ریشه داشت تا نیات قائممقام. در یک سطح عمیقتر، قتل قائممقام نوعی وداع آشکار با سبک حکمرانی دورهی فتحعلیشاه و نظام اداری قدرتمند بود، نظام اداریای که قائممقام نمایندهی او بود.
صدراعظم جدید محمد شاه مربی و مرشد او ملا عباس ایروانی معروف به حاجی میرزا آقاسی بود که از ایروان به ایران پناهنده شده بود و تعلیماتی در دین و تصوف داشت. آقاسی خود را خوار میداشت و همین امر در نظر معاصرین و حتی مورخان بعدی نشانهای بود از شخصیت ضعیف و نامتعارف او. او روی شاه جوان و ناخوش احوال که به روایتی معتدل از تصوف نعمتاللهی گرویده بود تاثیر فراوانی نهاد -برجستهترین حلقهی صوفیگری قرن نوزدهم ایران، نعمتاللهیه بود. نقرس جدی شاه که در اواخر دوران حکومت، او را سخت ناتوان کرده بود راه را برای افزایش قدرت آقاسی صاف کرد. آقاسی طی این سیزده سال صدارت عظما دولت قاجاریه را از دو جهت تغییر داد. اول آنکه او اگر نگوییم همه، ولی بیشتر رقبای بالفعل و بالقوهی خود که از اعیان قاجاریِ عصر فتحعلیشاه بودند را کنار زد چنان که منتقدانْ به وی لقب «هادم الانجاب» (منهدمکنندهی نجبا) دادند. دوم آنکه او کوشید مانند صفویه، طبقهی قدرتمند مجتهدین را تحت انقیاد دولت درآورد -و در این راه توفیقاتی هم داشت.
بیشک در بازسازی دولت قاجاریه توسط آقاسی، روح مدرنیته وجود داشت (و اتفاقاً الهامبخش جانشین او، یعنی میرزا تقی خان امیرکبیر هم شد.) ولی آقاسی در زمینهی سنت بوروکراسی دولتی، ناوارد و بیگانه بود. او هرگز ظرایف مالیات گیری، آداب درباری، سربازگیری و لشکرکشی یا آداب دیپلماسی را نیاموخت. طی چند سال صدارت او، عواید دولتی سقوط کرد؛ پرداخت جیره و مواجب وقفه افتاد، سربازان امکاناتی نداشتند، ارتباط مرکز با ولایات دچار اختلال شد; درگیری با سفارتخانههای خارجی بالا گرفت و در تمام بخشهای کشور نشانههای نارضایی آشکارتر شد. تغییرات حاصل از انقلاب صنعتی و حضور دیپلماتیک و تجاری انگلستان و روسیه در دهههای ۱۸۳۰ و ۱۸۴۰ در ایران، منجر به عقبنشینی اقتصادی و سیاسی این کشور شد.
اولین مانعی که صدراعظم جدید با آن روبهرو بود اعیان بانفوذ قاجار بودند. صدراعظم که خود را بهجای عنوان مرسوم صدراعظم، «نفر اول» میخواند و شاه را زیر نگین خود داشت، برای جلوگیری از تکرار سرنوشت غمبار صدراعظم های پیشین خود باید بر حمایت پناهندگان ایروان و افسران نظام جدید آذربایجان تکیه میکرد. آقاسی بسیاری از این گروه را در استانهای مختلف به مناصب نظامی گمارد تا قدرت حاکمان استانیای که خیلی از آنها از فرزندان پرشمار عباس میرزا بودند را تعدیل کند. به مرور جمعی از برادران شاه جدید جای عموهای او را گرفتند. برخی از این برادران -که از نسل سوم شاهزادگان قاجاری بودند- و بچههای آنها، تا نیم قرن آینده، بر استانهای ایران حکومت کردند. ولی غالب آنان یا فقط در ظاهر حاکم بودند یا دوره صدارت شان از آنچه در دوران فتحعلیشاه بود کمتر بود. ولی دولت، این رویکرد جدید را اللهبختکی اِعمال میکرد و معاندین، این را نشانهی ضعف دولت میگرفتند.
در سراسر دههی ۱۸۴۰ شورشهای شهری پر تعداد در تبریز ، مشهد، یزد، اصفهان، شیراز و کرمان نشانگر از کف رفتن اقتدار دولتی در استانها بود. یکی از دلایل همیشگی این شورشها درگیری مردم محلی و سربازان حکومتیای بود که در شهرها مستقر بودند و اعضای آن از اقوام و مناطق جغرافیایی مختلف میآمدند. سربازان یاغی که غالباوقات جیره و مواجب درستی نداشتند و تقریباً گرسنه بودند به مردم آزار میرساندند؛ محلات شهر را غارت میکردند؛ دعوا و دزدی و اخاذی میکردند؛ و در همان شهری که قرار بود از آن پاسداری کنند زن و بچه میدزدیدند. به این نزاعها، اختلاف بین حاکمان و سران نظامی هم اضافه میشد. این اختلاف خود را در انواع و اقسام دسته بندی های محلی نشان میداد، از دشمنیهای گروهی و فرقهای گرفته تا دشمنیهای شخصی. فقط مجتهدین نبودند که بلوا به پا میکردند؛ خانهای ایلیاتی ملّاک که در شهرها زندگی میکردند، مقامات بلدیه که متولی حفاظت از دروازههای شهر بودند و اعیان سالخوردهی قاجار همگی در این اتفاقات سهم خاص خود را داشتند. لوطیها هم در این بین حضور داشتند و برای کسی که پول بیشتری میداد کار میکردند.
البته همهی مشکلات از ناآرامیهای شهری یا کمبود منابع حکومتی نبود. خطرناکتر از آنها، شیوع وبا و طاعون و آبله بود. رشد تجارت خارجی -بخصوص با هند و روسیه چه بهشکل زمینی چه بهشکل دریایی- در سراسر قرن نوزدهم، مجاری جدیدی برای انتقال وبا گشود. بیماریهای همهگیر غالباً از راه ایران به استانهای مرزی امپراتوری عثمانی و روسیه منتقل میشد، گرچه گاهی هم این مسیر برعکس میشد. نرخ بالای مرگ بر اثر وبا در شهرها و حومه عامل اصلی کاهش جمعیت بود و این هم منجر به کاهش نیروی کار، کاهش برونداد اقتصادی و وقوع دایمیِ قحط و غلا شد. از سال ۱۸۲۰ تا ۱۸۴۰، در شهرهای بزرگ دهها هزار نفر از وبا مردند چرا که هیچ تدبیر بهداشتی یا درمان مؤثری در دسترس نبود.
گرچه سخت بتوان به آمار دقیقی رسید ولی کاملاً محتمل است که در اپیدمی وبای سال ۲۱-۱۸۲۰ ظرف چهار هفته سهچهارم کل جمعیت چهل هزار نفری شیراز مبتلا شده باشند. بلای وبا به پایتخت هم رسید تلفات آن در کل کشور از صد هزار نفر تجاوز کرد. یک دهه بعد، شیوع طاعون در استانهای شمالی ایران مثل آذربایجان و کردستان و گیلان و مازندران و نهایتاً تهران، بنابر گزارشها دویست هزار نفر را از پا درآورد. شیوع وبا در سال ۳۲-۱۸۳۱ در خاک همسایه یعنی عراق همین حدود تلفات برجای گذارد که بیشترین آمار تلفات به بغداد و شهرهای مذهبی کربلا و نجف مربوط میشد. وبا که حالا تبدیل به مرض بومی کل کشور شده بود، در سالهای مابین ۱۸۴۰ تا ۱۸۹۰، حداقل شش بار دیگر هم بالا گرفت و هر بار در هر منطقه چهار تا هشت هفته باقی میماند. اما در دههی ۱۸۷۰ که مقدمات شبکهی سلامت عمومی ایجاد شده بود (از جمله قرنطینههای مرزی) تلفات بهشکل محسوسی کاهش یافت.
برآورد محافظهکارانهی تلفات کل بیماریهای همهگیر، عدد بیش از یک میلیون نفر را نشان میدهد که رقم شگفت آوری است چرا که تا پایان قرن نوزدهم جمعیت کشور حتی به هشت میلیون نفر هم نمیرسید. در ایران هم درست مثل اروپای پیش از کشف میکروب، بیماریهای مسری همهگیر را به هوای آلوده نسبت میدادند. مردم این بیماریها را واقعیات ترسناک زندگی و همچنین کیفر الهی میدانستند. یکی از نشانههای مهمِ آن که خدا کسی را دوست دارد یا نه، این بود که او در کدام طبقهی اجتماعی قرار دارد. نخبگان قاجار و اغنیای شهری بهزودی یاد گرفتند که وقتی بیماریهای همهگیر در اوج خود است پناه گرفتن در املاک کمجمعیت و ایزولهی خود در حومهها امنتر از ماندن در شهر است. اما مردم عادی شهری شکارهای راحتی برای مرض بودند. در دهههای میانی قرن نوزدهم، کاهش تولید محصولات کشاورزی که معلول همین بیماریهای همهگیر بود در بیشتر استانها و گاهی در سراسر کشور گرسنگی را دامن میزد و قحط و غلای دورهای پدید میآورد.
اقتصاد کشاورزی ایران، فارغ از آسیبهایی که از بیماریهای همهگیر و قحط و غلا دید، در دهههای میانی قرن نوزدهم با مشکلات دیگری هم روبهرو بود. نبود عوایدِ ابریشم خام منطقهی قفقاز پس از سال ۱۸۱۳ با کاهش تولید ابریشم در استان گیلان تکمیل شد. از دههی ۱۸۶۰، استانهای ساحلی دریای خزر آفت شتهی سمی را تجربه کردند که در اصل مربوط به آمریکای شمالی بود و از تاکهای اروپا تا کرم ابریشم غرب آسیا را زده بود. وقتی این آفت به ایران آمد، به صنعتی که از سدههای میانی دوام آورده بود و به عواید دولتی ناشی از آن، خسارت جبرانناپذیری وارد کرد. چند دههای طول کشید تا نابودی بازار ابریشم ایران با صادرات محصولات دیگر، مانند محصولات کشاورزی و صنعت روبهگسترش فرش ایرانی جبران شود (تصویر ۴.۷).
پرورش محصولات کشاورزی جدید مانند تریاک و تنباکو گرچه صنعتی نوپا بود ولی در دههی ۱۸۷۰ اوج گرفت و به کشاورزیِ تا پیش از این خودکفا و محلی ایران درآمدی را تزریق کرد که اقتصاد کشور بسیار بدان محتاج بود. تجار قدیمی تبریز، یزد، شیراز و مشهد بهمرور تبدیل شدند به نیروی محرکهی کشت و تجارت این محصولات جدید، هم برای مصرف داخلی هم مهمتر از آن برای صادرات به اروپا و چین. امنیت جادهها و بازار لازمه ی فعالیت تجار بود و آنان از ناتوانی دولت در تأمین امنیت راه ها در مضیقه بودند.
بعد از ظهور قاجاریه، مالکیت زمین تغییر کرد هرچند قوانین حاکم بر اقتصاد کشاورزی اساساً دست نخورد. بیشتر زمینهای کشاورزی که معمولاً شامل روستا و باغستانهای آن و زمینهای زراعی اطراف آن هم میشد، بهلحاظ نظری حکم زمینهای سلطنتی داشتند. اما در سراسر قرن نوزدهم، زمینها هرچه بیشتر به تصاحب مالکان خصوصی درآمدند؛ ملاکینی که غالباً ساکن در املاک خود نبودند، مثل خانهای ایلیاتی و اعیان شهری و بورکراتهای بلندپایه و -از دههی ۱۸۳۰ به بعد- تجار و مجتهدین ثروتمند. برخی از املاک را شاه بهعنوان تیول به شاهزادگان قاجار و مقامات و علما میداد و این زمینها هم غالباْ به نسلهای بعدی این افراد به ارث میرسید. موقوفههای پر تعداد مذهبی هم تحت کنترل و گاهی تحتتملک علما بودند. این موقوفهها اگر بهطور خصوصی وقف شده بودند در اختیار متولی باقی میماندند، متولیای که غالب اوقات از فرزندان فرد واقف بود.
هرچه قرن نوزدهم پیش میرفت و زمینهای خصوصی بیشتر میشدند، صرفهی رژیم مساقات برای دهقانان کمتر و کمتر میشد. مالیات بر زمینِ ده تا بیست درصدی، برحسب منطقه و رویهی جاری، باید بهنسبتی خاص توسط مالک و دهقانان بهشکل نقد یا جنس پرداخت میشد. ولی در واقعیت، بخش عمدهی مالیات را از دهقان بیچیز اخذ میکردند و عملاً سهم او از درآمد یک سال کار، یک دهم کل محصولات میشد. گرچه نظام اخذ مالیات قاجار بهطور روزافزون شلوولتر میشد، ولی دهقانان زیرفشار مباشرانی که از طرف مالک میآمدند و مالیات میگرفتند زندگی سختی داشتند. عجیب نبود اگر کل روستا با دیدن اولین نشانههای فرد مالیاتگیر و سربازان همراه او همگی به تپهها و دشتهای اطراف بگریزند. با اینهمه دهقانان ایران مثل سرفها به زمین بسته نبودند. خانوادهها، حتی کل یک روستا میتوانستند مهاجرت کنند و در یک ملک دیگر اقامت کنند و با مالک جدید خود قرارمدار مالی جدیدی بگذارند.
صعوبت زندگی روستایی، ناامنیهای آن و کموزیاد شدن محصول کشاورزی از دیدگان پنهان نماند. یکی از اقداماتی که آقاسی انجام داد تصاحب دوبارهی تیولهای غصبی و امکانات موجود در آنها و اختصاص آنها به دیوان بود. این کار دو هدف داشت: افزایش محصول کشاورزی، بخصوص در مناطق اطراف پایتخت، و همچنین افزایش عواید حکومتی. برای تحقق هدف اول یعنی افزایش تولیدات کشاورزی، حکومت، در اطراف تهران قناتهای پرتعدادی حفر کرد و از رود کرج کانال آبی کشید تا کمبود آب تهران را جبران کند. پروژههای آبیاری مشابه در شیراز و جاهای دیگر، تولید گندم و حبوبات را افزایش داد و باعث شد گیاهان و میوهها و گلهای جدیدی کاشت شوند. آقاسی تا پایان دوران صدارت عظمای خود با روشهای غصب و احیا و خرید، حدود ده هزار ملک به املاک دولتی اضافه کرد. او مالکیت همهی زمینها را، شاید از روی ناچاری به شاه منتقل کرد ولی بهنظر میرسد قصد او آن بوده که با استفاده از عواید این زمینها درآمدهای دولتی را افزایش دهد. اما تلاش آقاسی در مقایسه با حجم مشکلاتْ ناچیز بود.
آشکارترین تغییر در دهههای میانی قرن، رشد بخش تجارت بود، بخصوص تجارت خارجی. پس از سکوتی تقریباً یک قرنی، ایران دوباره در اقتصاد جهانی ادغام شد و این بیش از تجارتِ صرف با کشورهای اروپایی بود. در دهههای پس از سال ۱۸۲۸، احیای تجارت خلیج فارس از طریق بندرعباس و بوشهر با مسقط، سواحل غربی شبهقارهی هند و اروپا، به تجارت جنوب جانی دوباره داد. راه زمینیِ یزد-قندهار به هند پر ترددتر شد. گشایش مسیر ترابوزان-تبریز از راه خاک عثمانی و بندر دریای سیاه، و همچنین تجارت دریای خزر با قفقاز و جنوب روسیه، و همچنین تجارت خراسان با آسیای مرکزی و هرات توانست بازارهای تبریز و قزوین و انزلی و بارفروش و مشهد و دیگر شهرهای تجاری شمال را احیا کند. علیرغم ناامنی فزاینده، از صدقهسر شبکهای قدیمی از کاروانسراها که در تمام کشور پخش بودند تجارت خارجی گسترش یافت. این شبکه، فروشندگان محصولات کشاورزیِ شهرهای کوچک را با تجار و بنکداران شهرهای بزرگ مرتبط میکرد. بافندگان و ابزارسازان و دیگر صنعتگران محلی -در زمینهی شیشهآلات و آهنآلات و نجاری و فرش -هم بدینترتیب به بازارهای مصرفی روبهگسترش پیوند مییافتند (نقشهی ۵.۱).
تجار غالباً مواد خام صنعتگرانْ را تامین می کردند و محصولات آنان را در بازارهای داخلی یا خارجی توزیع میکردند. جایگاه اجتماعی و ابزارهای مالی آنان و همچنین شهرت ایشان به صداقت و سادهزیستی و حزم و شفقت، آنان را رهبران طبیعی بازار کرد. در قرن نوزدهم بیشتر تجار پیشرفت کردند و جامعهی تاجران، چه بهلحاظ اندازه چه بهلحاظ حوزهی عمل ترقی کرد و تجار علاوه بر تجارت، هم کار بانکداران را میکردند هم کار وامدهندگان را. حوزهی عمل آنان از شهرهای ایران هم فراتر رفت و به بمبئی و کلکته و سرینگر و مسقط و بغداد و بصره و استانبول و بیروت و اسکندریه و قاهره و بعداً به شانگهای و سیلان و رانگون (یانگون) رسید. تجارت نوعی کار خانوادگی بود و گرچه همیشه موروثی نبود ولی تمایل طبیعیْ آن بود که سرمایه را درون خانواده حفظ کنند. در اوایل قرن نوزدهم، بیشتر تجار قدیمی و همچنین بیشتر تجار و توزیعکنندگان محلیْ مسلمان بودند. ولی در امپراتوری همسایه یعنی عثمانی و همچنین مصر برعکس بود و تجارِ مسیحی و یهودی بر تجارت تسلط داشتند. در ایران چند خانوادهی تاجرِ غیرمسلمان وجود داشت که یا از ارمنیان اصفهان و تبریز بودند، یا از زرتشتیان یزد و کرمان، یا یهودیان کاشان و اصفهان و مشهد، یا هندوهای یزد. اما در پایان قرن اهمیت این تاجران غیرمسلمان بیشتر شد.
تا اوایل دههی ۱۸۴۰، تجار ایرانی با چالشهای جدیدی روبهرو بودند که عمدتا از رشد تجارت خارجی ناشی میشد. معاهدات تجاری تحمیلی با روسیه (۱۸۲۸) و انگلستان (۱۸۴۱) تا حد زیادی واردات از شرکتهای اروپایی و عوامل آنها را تسهیل کرد. لباسهای نخی ماشینی به قیمت مطلوب-این معجزهی انقلاب صنعتی اروپا- اولین اثر این معاهدات بر بازارهای ایران بود. چیتها و کرباسهای منچستر و دیگر پارچههای طرحدار بهزودی بازار ایران را گرفتند و بهای آن به محاق رفتن تولیدکنندگان منسوجات ایرانی بود، چراکه طرز تهیهی محصول آنان دستی بود و برای همین نمیتوانستند با تولیدات کارخانهای رقابت کنند. تولیدکنندگان ایرانی برخلاف بسیاری از تولیدکنندگان هند بریتانیا نابود نشدند ولی در مراکز بافندگی قدیمی ایران مانند یزد و کاشان و اصفهان و کرمان، کار بهطور جدی خوابید.
در سال ۱۸۴۵، کیت ابوت که بعداً کنسول بریتانیا در تبریز شد، مشاهده کرد که محصولات بریتانیا
بهنظر میآید راه خود را تا دورترین بخشهای کشور هم باز کرده و جانشین محصولات ایرانی میشوند. قیمت بسیار پایین آنهاکه تا حدی مدیون واردات حجم بسیار زیاد محصولات در این سال (۱۸۴۵) است احتمالاً منجر به این میشود که بیشتر شناخته شوند. هنوز جای زیادی برای افزایش مصرف وجود دارد و تاکنون ایلهای بدوی ولی پر تعداد این کشور از محصولات ما کم مصرف کردهاند و محصولات ما را چندان نمیشناسند.دو سال بعد، ابوت گزارش داد که تولیدکنندگان ایرانی «چند وقتی است که در نتیجهی تجارت با اروپا به خاک سیاه نشستهاند، چراکه محصولات اروپا تدریجا تا اقصینقاط کشور گسترش یافته و به بسیاری از شعب صنایع بومی آسیب رسانده یا نابودشان کرده است.» تا سال ۱۸۵۰، از کل هشت هزار کارگاه ابریشم بافی کاشان، تنها هشتصد تا باقیمانده بود؛ در اصفهان هم فقط دویست تا.
واردات نیاز به اشتغال تاجران زیادی نداشت و تازه حاشیهی سودش هم کمتر بود. کارخانههای اروپایی مستقیم به بازار ایران جنس میفرستادند و این کار را عمدتا بهعاملیت کارگزاران ارمنی و آشوری و یهودی و بعداً زرتشتی یا جمعی از اتباع خارجی مانند یونانیان و گرجها و هندیان که در کنف حمایت قدرتهای اروپایی بودند انجام میدادند و بدین ترتیب هم حالتی شبیه به انحصار ایجاد کرده بودند هم تجار ایرانی را از گردونه خارج کرده بودند. فقط در تبریز، بین سالهای ۱۸۳۹ و ۱۸۴۵، حجم محصولات اروپایی تا ۴۵٪ افزایش یافت. از کل ۱.۵۴۷.۰۵۰ پوند (۷.۷۳۵.۰۰۰ دلار) واردات خارجی تبریز در سال ۱۸۴۵، ۹۴٪ را محصولات نخی و پنبهای تشکیل میداد و ۸۰٪ آنها از انگلستان میآمد. در جنوب، کل واردات از راه بنادر خلیج فارس حدود ۹۰۰.۰۰۰ پوند (۴.۵۰۰.۰۰۰ دلار) بود و بیشتر آن منسوجات بریتانیایی بود.
معاهدهی بهاصطلاح دول کاملهالوداد، در کنار امتیازهای دیگر، دولت را ملزم میکرد از تجار این کشورها فقط ۵٪ ارزش کالاهای وارداتی، عوارض بگیرد (معروف به ad valorem یا عوارض برحسب ارزش) و این مقدار خیلی کمتر از حق گمرکی بود که از تجار ایرانی دریافت می شد. رقابت غیرمنصفانه منجر به ضرر مالیِ تجار ایرانی و افزایش تعداد ورشکستگی ها شد. تظلمهای متعدد آنان به حکومت ایران، بخصوص در دههی ۱۸۴۰ و شکایت از رویههای تجاری و وخامت اقتصادی تأثیر چندانی نداشت. حتی تلاشهای دورهای دولت قاجار برای تشویق مصرف محصولات ایرانی، و بخصوص اصرار محمد شاه بر پوشیدن قماش ایرانی و تشویق دیگران بدین کار هم نتایج چندانی در بر نداشت. تولیدکنندگان محلی نمیتوانستند با قیمت پایین و تنوع زیاد منسوجات اروپایی رقابت کنند؛ منسوجات اروپایی کمدوام بودند ولی قیمت آنها طوری بود که طبقات فقیر قدرت خریدش را داشتند. در تهران، قیمت تولید یک پالتو با پشم آلمانی خیلی ارزانتر از بَرَک خراسان یا شال کرمان در میآمد. برای زنان متوسط تبریز و حتی اصفهان، چیتها و کرباسهای منچستر از محصولات داخلی بهصرفهتر بودند، هرچند برخی از محصولات داخلی هم با نخهای انگلیسی بافته میشدند.
حجم زیاد واردات فقط مشکلات پولی ایران را تشدید کرد. خروج مداوم فلزات گرانبها، بخصوص نقره، از ایران که از دورهی صفویه آغاز شده بود حالا برای پرداخت دیون تراز هرچه منفیتر تجارت، ادامه یافت. در سراسر قرن نوزدهم، پرداخت هزینه واردات با طلا و نقره و نیز صادرات فلزات قیمتی به شکل شمش ذخایر فلزات قیمتی کشور را تهی کرد . برای مثال، بین سالهای ۱۸۱۷ تا ۱۸۲۳، از بنادر خلیج فارس جمعا ۱.۵۳۳.۱۹۴ پوند (۷.۶۶۵.۰۰۰ دلار) شمش و سکه و مروارید -عمدتا توسط تجار بریتانیایی و هندی- به هند و شبه جزیره عربستان صادر شد.
هرچه قرن نوزدهم پیش میرفت حجم این صادراتها بیشتر میشد. در آغاز قرن نوزدهم، یک تومان ایران (معادل ده قران) برابر با یک پوند استرلینگ انگلستان بود (حدود ۵ دلار آمریکا). در سال ۱۸۴۵ ارزش تومان به نصف تقلیل پیدا کرد و تا پایان قرن، ارزش آن یکپنجم ارزش اولیهی آن شد. پایین آمدن قدرت خرید تومان به اقتصاد ایران فشارهای تورمی زیادی آورد که بیش از هر چیز در بخش تجارت خارجی به چشم میآمد. تضعیف پول و تورم بعد از آن با کمبود آشکار نقدینگی و استقراض هرچه بیشتر تکمیل شد. نرخهای بهرهی بالا، تا سالانه ۲۵ درصد، غیر عادی نبود. کمبود نقدینگی، هم ربا -که از محرمات اسلامی بود- و هم فرهنگ دلالی را رواج داد و این مطلب دالّ بر نرخ بالای بیکاری پنهان بود. جنس تا از تولیدکننده به مصرفکننده برسد چندین بار دستبهدست میگشت و قیمتش افزایش پیدا میکرد و برای واسطهها درآمد بخور و نمیری فراهم میآورد. کمبود نقدینگی و نرخ بالای بهره باعث نکولهای تجاری و گسترش دبّهکردنهای خریداران میشد.
تا میانهی قرن، فاصلهی بین درآمد شهرنشینان معمولی و ثروتمند خیلی زیاد شد. در سراسر نیمهی اول قرن، طبقهی شاهزادگان قاجار، دربار، مقامات بلندمرتبهی دولتی، خانهای ملّاک، مجتهدین غنی، جامعه ی تجار (آنانیکه جزو واردکنندگان محصولات اروپایی بودند و به همین خاطر ویرانیهای اقتصادی تأثیری روی آنان نداشت) به مال و منال هنگفتی رسیدند. درآمد مقامات دولتی از عواید غیررسمی، معروف به مداخل، رواجی تام یافته بود و جایگزینی بود برای مواجب ناکافی و نامنظم آنان. از وزرا و حاکمان گرفته تا حسابداران دولتی و ماموران مالیات، فساد نهادینهی مداخل همهجا وجود داشت. ناکامی حکومت در التیام بیعدالتیهای اقتصادی و ناتوانی آن در حمایت از نیروی کار داخلی در برابر رقیبهای خارجی و ناامنی اجتماعی، ایران قاجاری را به بحرانی فزاینده مبتلا ساخت.
کاستیهای دولت قاجار در همهی زمینهها و همچنین مخمصهی اقتصادی کشور، بهنفع طبقهی علما شد. مجتهدین بهطور فزاینده بخشی از ساختار قدرت محسوب می شدند که البته همیشه با دولت همعقیده نبودند. آنان بر مدرسهها تسلط داشتند یعنی برنامهی درسی و مواجب طلاب با خودشان بود. آنان بین مقلدان خود وجه توزیع میکردند و میتوانستند بهمحض اینکه اراده کنند مخالفان و ناقدان و رقیبان را تکفیر نمایند. فقهای بانفوذ متهم بودند به ارتشا و جانبداری در قضاوت به سمتی که سود بیشتری برایشان داشت.
در سال ۱۸۲۶، اعلان جنگ با روسیه تصویر علما را تیرهتر کرد. با گسترش فقه اصولی، فقه اخباری عملاً از بین رفته بود و نفس های آخر را می کشید. مهمترین این تقلاها مقاومت آخوندی بود بهنام میرزا محمد اخباری که تباری هندی داشت و اعلامیههای او علیه فقه اصولی، اولین تلاش برای پایان دادن به قدرت و نفوذ مجتهدین بود. اما استدعای او بهخدمت فتحعلیشاه بیپاسخ ماند. او در سرْ ایدههای آخرالزمانی نیز میپخت و از تشیع تفاسیر باطنی بهدست میداد. انزوای او ثابت کرد که در میان آخوندجماعت، جای چندانی برای صداهای متفاوت نیست.
حلقات صوفی هم که پس از یک سده غیبت، بازگشت توفیقآمیزی به صحنهی ایران داشتند با مجتهدین رقابت داشتند. خاصه حلقهی نعمتاللهی -که به نام عارف پرنفوذ قرن چهاردهم میلادی یعنی شاه نعمتالله ولیّ نامگذاری شده- بود که در دورهی زند از گمنامی درآمد و دستاوردهای برجستهای هم داشت ـاول در کنار جامعهی تازهاحیا شدهی تشیع اسماعیلی در کرمان و سپس در دیگر شهرهای ایران. حلقهی نعمتاللهی به زعامت یک رهبر ایرانی-هندی، که در تصوف به معصوم علیشاه معروف است (وفات ۱۷۹۸) از میان صنعتگران و شاگردان مدرسهها و تجار و شاهزادگان و مقامات دربار قاجار -بخصوص در تبریز- و زنان اعیان یارگیری کرد. حلقهی نعمتاللهی در اولین مرحلهی احیای خود در قرن هجدهم عملاً همان تشیع اسماعیلی بود و خود تشیع اسماعیلی هم بعد از وقفهای بیش از یک قرنی به کرمان بازگشت. بهزودی این دو جریان جدا شدند ولی بین آنها درجاتی از نزدیکی برقرار بود.
این صوفیانْ منادی رهایی از جهان ملالآور مدرسه و تفرعن عبوسانهی فقهای آن بودند. اینان اهل موسیقی و شعر و نقاشی بودند و همچنین اهل عشق به خدا و به مردان و به زنانِ هممسلک و اهل ستایش زیبایی -هم طبیعی هم انسانی- و گردهماییهای شبانه و جماعات اخوت. صوفیان از راه ریاضت و عبادت و روزه و ایثار در طلب «حقیقت»ی راه میپوییدند که در میان بیشتر حلقات شیعی، اگرنه همهی آنها، هنوز هم مساوی است با نوعی همهخدا انگاری توحیدی (unitarian pantheism). این بهاصطلاح وحدت وجود قرنهاست که برای تصوف ایرانیْ محترم است. در نظر صوفیان خدا یک ارباب منتقم قهار نیست بلکه نوعی فیضان همهجایی است که در همهی موجودات وجود دارد. برای این صوفیان، خواه در نوشتههای نظریشان -که عمدتا تفسیر قرآن و اشعار عرفانی است- خواه در پند و اندرزهای مردمیشان، انسان میتواند به الوهیت ملحق شود. تصوف ایرانی قرن نوزدهم با «نئو صوفیِ» سرسخت سنیها در هند و شمال آفریقا فرق داشت -نئو صوفیها غالباً به سمت تفاسیر خشکه مقدس و احیاگرانه از اسلام حرکت کردند.
از نظر مجتهدین، خطر صوفیان فقط در بهقول خودشان باورهای الحادی و اعمال مفسدهانگیز نبود. خطر مهمتر آن بود که صوفیان غالباً بهشکل نهان ادعای ولایت (در معنای دوستی) میکردند و این با ادعای مجتهدین درباب ولایت (در معنای حراست) و تصدی جایگاه رهبری مشروع جامعه منافات داشت. هدف صوفیِ زنده یا «مرشد» آن بود که مومنان را از مناسک و الزامات خفهکنندهی شریعت آزاد و آنان را به مسیر خلوص باطنی هدایت کند. برای مثال، یکی از اشعار رهبر محترم نعمتاللهیان یعنی نور علیشاه (وفات ۱۸۰۱) از جویندگان میخواست از صورت شریعت فراتر رفته و حقیقت را در آموزه های این صوفی مقدس ببینند، ادعایی که او را به ایدهی نمایندگی اخلاقی از طرف امام غایب نزدیک میکرد.
نعمتاللهیان بخشی از جنبش گسترده تره احیای تصوف بودند که در اوایل قرن نوزدهم بهسرعت همهی ایران را درنوردید. دراویش سائلِ حلقهی خاکسار که رفتارهای عجیب و لباسهای غریب داشتند همهجای ایران دیده میشدند. مناجاتهای آنان در ستایش علی، امام حامی صوفیان شیعه، در کوی و برزنها و بازارها و زورخانهها و خانقاهها طنینافکن بود. آنان بعد از مصرف دوا، که معمولاً بنگ و تریاک بود مشغول از بر خوانی اشعار غنایی و نواخت ساز میشدند. سبک زندگی متفاوت و حرفهای هنجارگریز آنان که تا حدی یادآور نقطویان قدیم بود و فحوای لاقیدانهی صریحی داشت هم جالبتوجه بود هم نشانگر ناهمرنگی لجوجانهی آنان با جماعت.
شبکهی گستردهی دراویش -از خانقاههای شمال هند و آسیای مرکزی و آناتولی گرفته تا ایران و کردستان و آنطرفتر تا شهرهای مذهبی نجف و کربلا و مکه و مدینه- با جوامع شهری و روستایی زیادی رویارو میشد. اجراهای آنان در کوی و برزنها و نقالی در قهوهخانهها، راهی بود تا مردم عادی دربارهی سرزمینها و مردمان و رویدادهای مناطق دوردست و قهرمانان مقدس تاریخ خود چیزهایی یاد بگیرند. بعداً و در همین قرن نوزدهم درویشانی پیدا شدند مجهز به پرده که آن را اینجا و آنجا باز میکردند تا سوگوارهی کربلا و حوادث روز قیامت را در چندین صحنهی تصویری روایت کنند. اینان به مومنان، روایتی اندوهبار و شفاهی-تصویری ارایه میکردند شبیه داستان نقاشیهایی که در کلیساهای ارمنیان، از جمله کلیسای جلفای اصفهان وجود دارد. این پردهها حکم خلاصهی نمایشهای پر سوز و گداز تعزیه را داشتند (لوح ۴.۴).
اما برای مجتهدین، عقاید نامرسوم صوفیان و دراویش نشانههای نگرانکنندهای بود دال بر فساد اخلاقی آنان و تلاش برای گمراهی مقلدین آنها. آخوندها تحتقاعدهی «امر به معروف و نهی از منکر»، دفاع از اخلاق عمومی را وظیفهی خود میدانستند و لازمهاش آن بود که ایشان با صوفیان بستیزند: هم با شرکت در مجادلات متعدد هم با صدور حکم ارتداد و اجرای آن. برخی از رهبران نعمتاللهی، در همان اوایل نوزایی این جریان، قربانی حملات ضد صوفیانهی مجتهدین شدند. معصوم علیشاه و تنی چند از پیروان او به سال ۱۷۹۸ در کرمانشاه و با فتوای مجتهد اصولیِ قدرتمند یعنی محمد علی بهبهانی، معروف به صوفیکُش اعدام شدند. او پسر محمد باقر بهبهانی، بنیانگذار مکتب نواصولی بود که پیشتر با اخباریون به مبارزه برخاسته بود.
شاگرد محبوب معصوم علیشاه، نورعلیشاهِ شاعر هم سه سال بعد و بهشکلی مشکوک فوت کرد. یکی از شمایلهای هنر مردمی در عصر قاجار، تصویر نورعلیشاه بود در مقام یک قدیس جوان و بسیار معصوم با چهرهای زیبا که بر قالیها و قلمدانها و اقلام فلزی حک شده بود. دیرپایی این تصاویر بازتاب ستایش خاموشِ این صوفی مقدس در میان پیشهوران و مردم عامی بود و با این کار میخواستند فقها و احکام آنان را زیر سوال ببرند. صوفی دیگر، محمد مشتاق علیشاه بود، شاعری توانمند و استاد موسیقی که یکی از کارهایش اضافه کردن سیم چهارم به سهتار ایرانی بود. او نیز به سال ۱۷۹۱ بهدست اوباشی که از سوی مجتهد اصولی کرمان به راه افتاده بودند کشته شد. بهخاطر قرائت قرآن همراه با نوای سهتار، حکم دادند که محمد مشتاق علیشاه به مقدسات توهین کرده است. کارزار مجتهدین علیه صوفیان، حمایت فتحعلیشاه را هم با خود داشت. نگاه منفی فتحعلیشاه به نعمتاللهیان از وقتی شروع شد که آنان به سال ۱۷۹۲ در کرمان از زندها دفاع کرده بودند.
گرچه این کارزار مجتهدین که با حمایت فتحعلیشاه هم همراه بود موفق شد سرعت رشد حلقات صوفی را کُند کند ولی نتوانست صوفیان را بالکل از دور خارج کند و بویژه علیه صوفیانی که در میان نخبگان جای داشتند کارساز نبود. در دوران حکومت محمد شاه که خودش نیز صوفی بود، نعمتاللهیان از حمایت سلطنتی برخوردار بوده و تا مدتیْ از تعقیب و آزار در امان بودند. حاجی میرزا آقاسی حتی برخی از صوفیان را به مقامات بالا گمارد، از جمله اینکه یکی از دانشوران نعمتاللهی را به منصب احیاشدهی صدر گمارد: وظیفهی صدر نظارت بر امور دینی پادشاهی ایران بود و هدف آقاسی از اینکار، بیشک برهمزدن هژمونی فقها بود. مجتهدین محافظهکار، که در اواسط قرن نوزدهم در مقابل جریانات غیر ارتدوکس سختگیرتر هم شده بودند، نظر خوشی به این موضوع نداشتند.
حتی فلسفهی عرفانی درون برنامهی مدرسه ها بود هم از اتهام کفر مبرا نبود. شاگردان فلسفه، که تقریباً همگی پیروان صدرالدین شیرازی [ملاصدرا] بودند آزار میدیدند و مجبور میشدند انزوا بگزینند. آنانی که دوام آورده بودند باید فلسفهی خود را سفتِسفت در جامهی شریعت میپوشاندند و بدینترتیب چیزی که از فلسفه باقی ماند چیزی نبود مگر تکرار غمافزا و بدون خلاقیتِ ژانگولرهای فلسفی. یک عالم نعمتاللهی مشهور به سال ۱۸۱۵، در پاسخ به مجادلهی هنری مارتین، جامعترین پاسخ را فراهم آورد و همان پاسخ، شد پاسخ رسمی دولت قاجار به آن مجادله و مایه ی غضب بیشتر ملایان. یک عالم نعمتاللهی دیگر، زینالعابدین شیروانی (اهل شیروان در جمهوری آذربایجان امروزی) که کل سرزمینهای اسلامی را سِیر کرده بود، چند تا از بهترین سفرنامههای عصر قاجار را فراهم آورد. ولی تصوف نعمتاللهی به رغم دستاوردهای مدرسی و حمایتهای طبقات بالا از آن حریف اصولیگری و چنگاندازی مجتهدین بر جامعهی ایران نبود.
اما چیزی که تفوق علما را بهطور جدیتر تهدید میکرد از محیط روحانیت و در جامهی مکتب الهیاتی شیخیه میآمد. مکتب شیخیه -که نامش از شیخ احمد احسایی (۱۸۲۶-۱۷۵۳)، دانشور خانهبدوشی اهل سرزمین شیعیِ الاحسا در سواحل شمال شرقیِ شبهجزیرهی عربستان (نقشهی ۴.۳) گرفته شده بود. مکتب شیخ احمد احسایی برای شاگردانی جاذبه داشت که جویای چیزی بیش از تلمذ فقهیات بودند. در اولین دهههای قرن نوزدهم، احسایی بهعنوان یک دانشور عرصهی الهیات و فقه برای خود شهرتی بههم زد. بیش از هر چیز، او یکی از استادان فلسفهی اسلامی (حکمت) بود، فلسفهای که در ملاصدرا (غریب آنکه احسایی او را تکفیر کرد) و حتی در جریانات قدیمیتر و آشنای تصوف ایرانی-اسلامی، نوافلاطونگری و فلسفهی «اشراق» ریشه داشت.
محبوبیت احسایی در میان شاگردان مدارس، بخصوص در کربلا، و تعداد روبهرشد پیروان او در ایران ابتدائا ریشه در رویکرد گزینشگرانهی او به تشیع داشت و بدینترتیب بود که در کنار شریعت مجتهدین و عرفان صوفیان، یک جریان سوم به راه افتاد. او سنت اسکولاستیک را خوب فراگرفته بود ولی نوعی جایگزین اخلاقی-عرفانی برپا کرد که از سنتپرستی خشک فقها فراتر میرفت. زهد او -کیفیتی که تا قرنها در تفکر شیعی نشانهی پرهیزگاری بود- بخصوص برای برخی افراد طبقات تاجر و مردم عادی گیرا بود.
احسایی از سنت غنیِ آخرالزمانیِ ایران استفاده کرد تا به یک پرسش اساسی در الهیات شیعی پاسخ دهد: وجود فرامادی امام غایب در جهانی نادیدنی، نحوهی شناسایی او، و زمان و شرایط ظهور او. احسایی در پی رهایی بشریت بود، ولی نه رهایی از راه تکالیف مذهبی بلکه رهایی از راه نوعی تجربهی شهودیِ امر قدسی در ساحتی که وی آن را هورقلیا نامید -هورقلیا ساحتی است واسط میان جهان خاکی و جهان آسمانی -هورقلیا مفهومی است که احسایی از فیلسوف ایرانی قرن دوازدهم یعنی شهابالدین سهروردی وام گرفت. در جهان تخیلی هورقلیا، امام غایب برای انسانها نادیدنی است، همانطور که روح مومنانی که منتظر روز قیامت هستند نادیدنیاند. در این جهان خاکی، مومنانی که قوهی عقلی و اخلاقی خود را به کمال رسانده باشند میتوانند حضور امام زمان را درک کنند و در همین دنیا «تجلیات» او را تجربه کنند. برای احسایی، «شیعهی کامل» کسی است که به این کمال تصوری رسیده باشد و بتواند دیگران را به همین راه سوق دهد. این ایده، مشابهی ایدهی آشنای «انسان کامل» است که از قدیمالایام موضع تأملات در تصوف نظری بود. بدینترتیب او برای سؤال معضلزای امام غایبِ هزار ساله که غیرمادی است پاسخی یافت و وجود عِلوی او را در ساحت هورقلیا قرار داد. گرچه احسایی در آثار عمدتا رمزی خود هرگز به صراحت نگفت که امام غایب میتواند در آخرالزمانْ خود را در یک بدن مادی جدید آشکار کند، ولی این نتیجه را قبول داشت.
این تفسیر با باور سنتی شیعی در باب موضوع بازگشت امام غایب خیلی فرق داشت. باور به وجود عِلوی امام، نه تنها امکان مواجههی بصری اهل نظر با امام زمان را ممکن می شمرد بلکه از آن نتیجه میشد که در آخرالزمان، امام نه در مقام پسر امام یازدهم که هزار سال قبل غیبت کرده بلکه در یک قالب انسانیِ استعاریِ جدید به جهان مادی باز میگردد. احسایی و جانشینان او نشانههای غریب ساعت ظهور -که از پیششرطهای بازگشت آخرالزمانی امام غایب است- را هم بازتفسیر کردند.
شیعهی کامل، مقامی بود که برای احسایی و سپس جانشین او، یعنی سید کاظم رشتی (۱۸۴۳-۱۷۹۳) بهکار میرفت و بهمعنای کسی بود که بیش از دیگران از امام غایب آگاهی دارد و میتواند مقدمات بازگشت او را فراهم آورد. پس نه مجتهدین بلکه شیعهی کامل بود که به نیابت از امام غایب، ولایت داشت. کمال انسانی در مکتب شیخی همچنین مستلزم پیشرفت مداوم تاریخی است و همین پیشرفت موجب بازگشت نهایی امام غایب میشود: وقتی زمانه توان درک او را داشته باشد وی از جهان نهان مُثُل به جهان آشکار حقایق میآید.
علامتهای هزارهای بیشک جزوی از دغدغهها و جذابیتهای آخرالزمانی شیخیه شد. هزار سال بعد از غیبت ادعایی امام دوازدهم در سال ۲۶۰ هجری (۴-۸۷۳) میشود سال ۱۲۶۰ هجری (۱۸۴۴میلادی). این تاریخ اخیر، در تخیل شیعه نقش برجستهای داشت و تفکرات آخرالزمانی زیادی برانگیخت. تا سال ۱۸۴۰، مکتب شیخیه به زعامت رشتی، شبکهای شده بود متمایز از اصولیون و در تعارض با آن. شیخیه عمدتا متشکل از شاگردان جوان مدرسهها و مجتهدین نوُرستهای بود که از احسایی و رشتی درس آموخته بودند. آنان فقهای اصولی را بهخاطر تعلیمات قدیمی، مطالعهی بیثمر اصولالفقه و نادیده گرفتن ابعاد اخلاقی و عرفانی دین، و همچنین فساد و تنپروری به باد انتقاد گرفتند.
در جدایی این دو جماعت از یکدیگر، نمادگرایی آیینی، بخصوص مبحث زیارتِ مقابر و زیارتگاهها هم نقش مهمی ایفا کرد. شیخیها آیین و زیارت امام حسین در کربلا را با ایستادن در پای قبر، که نشانهی احترام بود، انجام میدادند و تا میتوانستند خود را خوار میکردند. باور شیخیه به حضور روحانی ائمه بر سر قبر خود، آیین زیارت را برایشان تبدیل به تجربهای اگزیستانسیال کرد. برخلاف این، شیعیان اصولی معمولا بالای قبر میایستند و ضریح را دست میکشند و به آن دخیل میبندند تا حاجتشان برآورده شود و زیارت نامه ها را طوطیوار می خوانند. در چشم شیخیه، این اعمال نشان بیاحترامی به امام بود و برای همین به اصولیون لقب «بالاسری»ها را دادند.
خبرگان شیخی معمولاً از روستاها یا شهرهای کوچک میآمدند و به زندگی پرمشقت روستایی عادت داشتند، زندگی که با سبک زندگی برخی از مجتهدین متنفذ اصولیِ ایران در تضاد بود. تا آنجا که میدانیم، تجار و پیشهوران شیخی هم مثل رشتی و شاگردانش سرسپردهی ایدهآلهای دل کندن از زندگی تجملی و دلبستگی به صداقت اخلاقی بودند؛ صفاتی که دیگر در طبقهی علمای مستقر نمی دیدند. بدگویی اصولیون از احسایی و تلاش برای تکفیر رشتی، شیخیها را به تلاطم انداخت و بلندپروازی آنان برای نوعی گسست آخرالزمانی را برانگیخت. رشتی که نزدیکترین حلقهی شیخیه به او، وی را باب امام زمان میدانستند، در برابر آزارگران اصولی خود، انقلاب آخرالزمانی را پیشبینی کرد. یقیناً شورش خونین کربلا علیه عثمانیها، چنین انتظاراتی را تشدید کرد.
در سال ۱۸۴۲، حاکم جدید استان بغداد یعنی محمد نجیب پاشا (وفات ۱۸۵۱)، به مقاومت شیعیان در برابر مقامات عثمانی و به چالش کشیده شدن دولت سنی عثمانی در شهرهای شیعی بهدرشتی واکنش نشان داد. رهبران این انقلاب در کربلا و همچنین مجتهدین اصولی که آن را تأیید کرده بودند چشم به میانجیگری رشتی داشتند و در برابر هشدارهای پاشا مقاومت کردند. نتیجه چیزی نبود مگر قتلعام حدود نه هزار شیعهی غیرنظامی، که تقریبا نیمی از جمعیت کربلا را شامل میشد. تمایل رهبر شیخیه به همکاری با عثمانیها باعث نجات برخیها شد. آنانی که از رشتی تبعیت کردند زنده ماندند و خود رشتی هم صدای تساهل باقی ماند و احتمالاً از اصلاحات قضایی و اجرایی عثمانی حمایت میکرد. این حملهی سخت و سنگین که مورد تأیید باب عالی عثمانی بود با آنچه عثمانی در دورهی تنظیمات وعده میداد -یعنی اعطای آزادی بیشتر به اقلیتها- تضادی شرمآور داشت. درواقع این حادثه بار دیگر تأکید میکرد که بهجای حاکمان مملوک شیعهدوست، حالا دولت استانبول حاکم عراق است.
برای شیعیان، قساوت ترکها نشانهی دیگری بود از ضعف شیعیان در برابر سرکوبگران سنی. هنوز از سال ۱۸۰۲ چهار دهه هم نمیگذشت که در آن، شیعیان کربلا و نجف شاهد حملهای ترسناک بودند، حملهی جنگجویان غارتگر وهابیِ نجد در شبهجزیرهی عربستان که قتلعام نزدیک به پنج هزار شیعهی غیرنظامی و چپاول و تخریب مقابر مقدس شیعیان را وظیفهی دینی خود میدانستند. در هر دو حادثه، کشتار بیگناهان و هتکحرمت به مزار امام حسین، مردم ایران را پریشان ساخت و ثابت کرد که دولت قاجار از حراستِ شیعیان عراق یا تسکین آلام آنان ناتوان است. در واکنش به این پسزمینهی فرقهای پیچیده بود که نهضت بابی اولین حامیان خود را پیدا کرد.
نهضت بابی، درمقام یکی از نتایج مهم آموزههای شیخیه، بازتاب بحران فزاینده چه در میان شیعیان عراق چه در ایران قاجاری بود. در سال ۱۸۴۴، یک تاجر جوان شیرازی بهنام سید علی محمد (۱۸۵۰-۱۸۱۹) از گروه کوچکی از ملاهای جوان شیخی که از کربلا آمده بودند خواست با او که «باب»ی بهروی حقیقت است بیعت کنند. این دعوت نهتنها نوعی ادعای جانشینی رشتی بلکه همچنین دعوی جانشینیِ امام غایب تلقی شد. سید علی محمد که به باب معروف شد از همهی مومنان خود خواست بجای مجتهدین از او تبعیت کنند و برای اثبات ادعایش، سورههایی به سبک قرآن انشا کرد. ندای آخرالزمانی او که آمدن مهدی نزدیک است، در سراسر ایران و مناطق شیعی عراق، افرادی را به خود جذب کرد، از ملاها و دانشآموزان و تاجران و خردهفروشان بازاری گرفته تا هنرمندان و زنان شهری و بعداً زنان روستایی و کارگزاران دیوانی و ملاکین کوچک و کمی بعد، روستاییان و کارگران بدون زمین.
مومنان اولیهی باب که از همه قماشی بودند به مردم و مقامات شیعی مشتاق، این پیام جدید را رساندند و از آنان خواستند یا ظهور باب را تنها منبع مرجعیت قدسی بدانند و از او پیروی کنند یا اینکه در ظهور قریبالوقوع مهدیِ منتَظَر نتیجهی سرپیچی خود را ببینند. گسترش این نهضت جدید، در شیراز شور و شوقی بهوجود آورد ولی باب و پیروانش انگ کفر خوردند و آماج آزار و اذیتهای فزاینده قرار گرفتند. حتی شیخیها هم که هنوز به مکتب قدیمی پایند بودند بر ضد آنان شدند. به تحریک مجتهدین، که از رشد سریع این نهضت ترسان شده بودند، حتی مقامات حکومتی وارد عمل شدند، بخصوص وقتی که باب مدعی شد مهدی منتَظَرْ خودِ اوست و البته وقتی که کمی بعد اعلام کرد نهتنها مهدی شیعیان، بلکه آغازگر یک دوران جدید پیامبری است. او گفت که دین جدیدش پایانی است بر اسلام و دینی است که در آن، شریعت اسلامی و نمایندگان آن دیگر مشروعیت ندارند. میشد پیشبینی کرد که هر ادعایی درباب ظهور قریبالوقوع مهدی -که جزو محرمات الهیاتی بود- انگ کفر بخورد.
در سالهای بعد، فقهای ردهبالا تلاشهای بابیان برای انجام مباحثاتی آرام را فورا بهعنوان تلاشهایی مضحک و کفرآمیز رد کردند. بابیها که بیش از پیش تحت تعقیب قرار گرفته بودند رادیکال شدند و علیه مخالفان خود خواستار اقداماتی درشتتر شدند؛ بخصوص علیه علما که بابیها آنان را بابت مال اندوزی نامشروع، محافظه کاری و اهانت به پیامبر جدید نقد میکردند- بین سالهای ۱۸۴۸ تا ۱۸۵۱، بابیها مجبور شدند درمقابل حکومت دست به اسلحه ببرند؛ نهضتی که برایشان مرگبار بود. تا سال ۱۸۵۲، نهضت سرکوب شده بود و رهبرانش کشته یا تبعید یا مجبور به اختفا شده بودند و در دههی بعد بهشکل یک دین زیرزمینی و اعتراضی مجدداً ظاهر شد. نهایتاً و در دهههای پایانی قرن نوزدهم، با تفوق آن جناحی از نهضت که خشونت را بهنفع بازسازی اخلاقی، استمرار نبوت و تساهل به همهی باورها کنار گذارده بود، بهائیت به وجود آمد (نقشهی ۴.۳).
باب جوان که در یک خانوادهی خرده تاجر و پوشاکفروش و با عقبهای آخوندی به دنیا آمده بود در شهر تجارتخانهی خانوادگی خود یعنی بوشهر چیزهایی از تجارت را فرا گرفت. او زمانی ادعاهای خود را عمومی کرد که در جنوب به تجارت محلی مشغول بود و از هند چای و اقلام دیگر وارد میکرد و آنها را همراه با آجیل و چند محصول محلی استان شیراز به شهرهای دیگر ایران ارسال میکرد. شیخیهای جوانی که با او بیعت کرده بودند عمدتا از روستاها و شهرهای کوچک مناطق خراسان و آذربایجان بودند. ادعای باب در می ۱۸۴۴ نقطهی عطفی در تبدیل شیخیهی درونگرا به نهضتی گسترده و صاحب پیروان زیاد بود. آموزههای شیخی که با خاطرهی تنشهای فرقهای در کربلا تکمیل میشد، پیروان مشتاق آن را هرچه بیشتر میکرد. هواداری آنان از یک تاجر جوان شیرازی که به پرهیزکاری و از خودگذشتگی شهره بود ولی هیچ اعتبار روحانی نداشت خیلی نامرسوم بود. این بیشک نشانگر میل به یافتن یک رهبر کاریزماتیک بیرون از محدودهی مدرسهها بود. بهلطف ملا حسین بشرویه پر جنبوجوش که اولین مؤمن به باب و یکی از افراد کلیدی در شکلدهی به این نهضت بود، تا سال ۱۸۴۸ در بیشتر شهرهای ایران و شهرهای مذهبی عراق، حلقههای بابی ایجاد شده بود.
باب تقریباً از همان اولین اعلان عمومی در شهر خود یعنی شیراز انگ کفر خورد و بهزودی تحت بازداشت خانگی درآمد (تصویر ۴.۸). گرچه باب برای مدتی به حاکم اصفهان یعنی منوچهر خان معتمدالدوله -که واقعاً او و پیامش را دوست داشت- ملتجا شد ولی بهزودی از این حامی نیز محروم شد. باب زمانی که در پناه حاکم اصفهان در این شهر مخفی شده بود، به خواست همو رسالهای نوشت درباب حقانیت یا عدم حقانیت رسالت محمد پیامبر، و این قطعاً از تردید منوچهر در الهی بودن اسلام خبر میدهد. باب، این رساله را برای خشنودی حامی خود نوشت ولی در آن، باور خود به بازگشت دوریِ وحی نبوی را هم تکرار کرد و خود را آخرین پیامبر معرفی کرد. اما با مرگ حاکم اصفهان، که شاید زیر سر حاجی میرزا آقاسی بوده باشد، باب حامی قدرتمند خود را از دست داد و بدینترتیب هرگونه شانس واقعبینانهای برای گسترش موفق رسالت او هم از بین رفت.
در سال ۱۸۴۶، باب در راه تهران بود تا با محمد شاه که وی را به پایتخت خوانده بود تا پیامش را بشنود دیدار کند، ولی در نیمه راه به دستور صدراعظم جلویش را گرفتند و او را به دژ ماکو در آذربایجان فرستادند -شهری در شمال غربی ایران که در کنار مرزهای روسیه و عثمانی قرار داشت و حیاط خلوت آقاسی بود (نقشهی ۴.۳). در انزوای این دژ دورافتاده بود که باب، در نظاممندترین اثر خود یعنی بیان، آموزهی بابی را صورتبندی کرد. بیان که بهسبک قرآن ولی با مایهای از رازآمیزیِ قدرتمند نوشته شد، آمیزهای بود از باورهای باطنی شیعی، ایدههای اجتماعی مدرن، و مبانی دیدگاه ادواری به تاریخ، که آگاهانه و برای گسست از اسلام به کار رفته بود.
باب، رسالت خود را جدیدترین رسالت در ادوار نبوی میدانست، رسالتی که از نظر او دائما و برای پیشرفت تدریجیِ نوع بشر تجدید میشود و در اندیشهی بابی (و بعداً در اندیشهی بهایی)، آن را «پیشرفتِ» «اَبَر دور» الهی خواندند. تشیع آخرالزمانی، خواه در دورهی اسماعیلی خواه در دیگر جریانات تفکر ایرانی، ایدهی ادوار نبوی را پذیرفته بود، ایدهای که با باور باستانیِ زرتشتی به فَرَشکرد (تجدید) در پایان هر هزاره اشتراکاتی داشت. قرآن هم ایدهی زنجیرهی وحیهای الهی را پذیرفته بود -زنجیرهای که تا ابراهیم و بنابر خط انجیلی تا آدم، که اولین انسان و اولین پیامبر بود، ادامه مییافت. بهنظر میرسد که این تصورات دینی ریشه در مانویت سدهی دوم پس از میلاد دارد که در اندیشهی ایرانی جاگیر شده بود. اندیشهی اسلامی ارتدوکس، محمد، پیامبر اسلام را خاتم انبیاء میداند و دین او را کاملترین و آخرین دین تا پایان زمان میداند. اما ایدهی کمال از راه دَور زمان، هرگز از حلقات زندیق یا عرفان نظریِ اعصار میانی اسلام رخت برنبست. گرچه نظریهی دَور غالبا با ایدهی کمال اسلام تطبیق داده شده ولی ایدهی ظهور مهدی در آخرالزمان، بخصوص در تشیع، عامل زندهماندن ایدهی وحیهای دَوری باقی ماند.
آموزهی بابی، قیامت را نه برحسب نابودی جهان مادی بلکه برحسب غروب یک دَور نبوت و طلوع دور بعدی تفسیر میکند. باب با تکیه بر تاریخ مطول تاملات هزارهای، برای توضیح ماهیت پیشرفت دَوری، استعارهی آشنای تغییر فصول را به کار گرفت. آن بهقول او «شجرهی نبوت»، در بهار شکوفه میکند، در تابستان جان میگیرد، در پاییز میوه میدهد و در زمستان میمیرد تا در دَور بعدی دوباره زاده شود. درخت عوض نمیشود ولی هرچه زمان بگذرد بیشتر رشد میکند. نسبیگرایی تاریخیِ حاضر در این ایدهی باززایی نبوی، معترف به تغییر تاریخی است. این اندیشه ابتکار انسانی را مجاز میداند و یک نگاه رو به جلو را تشویق میکند، نگرشی که در تعارض با جهانبینی اساساً پسنگر تشیع ارتدوکس است.
استعداد انسان برای رشد اخلاقی و عقلانی در خلال این دَورها بسیار زیاد است. بیان که طنینی از اندیشهی نوافلاطونیِ همیشه محترم در فضای عرفانی ایران دارد میگوید بشریت نهتنها میتواند به مقام نبوت برسد بلکه میتواند با بازتاباندن نور خورشید الهی، از مقام نبوت نیز فراتر برود. نیتِ نهضت بابی آن بود که این واقعیت را آشکار و قطعی گرداند. میتوان گفت تلاشهای بابی معطوف به آن بود که در زبان رمزی خود، مفهومی بومی از مدرنیته را قرار دهد که بر پیشرفت تاریخی اتکا دارد نه بر تقدس گذشته. بهعلاوه، این اندیشه تلویحا مشوق خلاقیت انسانی بود نه قطعیت نبوی. در این پرتو، رسالت بابی همچو تحقق بیش از هزار سال اشتیاق آخرالزمانی شیعی برای گسست از شریعت بود، بخصوص گسست از شریعتی که با ظهور امپراتوری صفویه جاگیر شد.
ایجاد جماعت بابی، پژواک نوعی حرکت اجتماعی مهم بود. این نهضت درمقام نهضتی مردمی، شاید برای اولین بار دگرباشان کل ایران را از هر شغل و گروه اجتماعی گردهم آورد تا اینبار نه براساس وفاداریهای سنتی برپایه ی جغرافیا یا قومیت بلکه براساس عقاید شخصی خود، اهداف مشترکی را پیگیری کنند. نهضت بابیه در زمان بسط و گسترش خود، جماعتی ملی بود مستقل از دولت و طبقهی علما و نهایتاً هم با آن دو در تضاد قرار گرفت. بابیه، شبکهای بود که بیشتر با مطالبات بازار همخوان بود تا با مدرسههای دینی، و بنابراین همانقدر با بیم و امیدهای تاجران و پیشهوران همدلی میکرد که با بیم و امیدهای دیگر گروههای حاشیهای و تحت ستم.
قطع نظر از تناقضات بابیه -که البته زیاد هم بود- و صرفنظر از اهتمام مخرب آن به تحقق پیشبینیهای آخرالزمانی شیعی، دینِ در حال انکشاف بابی بذر یک هویت ملی جدید را در خود داشت. باب برخی از آثار خود، ازجمله بیان را به فارسی نوشت و فارسی را مانند عربی زبانی مقدس میدانست. الهیات بابی با بسیاری اصطلاحات و ایدههای حِکْمی و عرفانیِ ایرانیْ مفهومبندی شده بود. او موطن خود یعنی استان باستانی فارس را ارض مقدس بیان نامید و خانهی خود در شیراز، همانجایی که برای اولین رسالت خود را اعلام کرد را قبلهی بابیها قرار داد. او یک تقویم خورشیدی بدیع را برگزید که نوزده ماه داشت و هر ماه نوزده روز. آغاز سال در تقویم بدیع، عید نوروز ایرانی است که در آن، اعتدال بهاری جشن گرفته میشود. تقویم جدید، که مبدأ آن سال آغاز رسالت باب یعنی ۱۲۶۰ هجری/۱۸۴۰ میلادی بود، بنا بود جایگزین تقویم هجری قمری اسلامی شود. تغییر تقویم نه فقط تغییر در نحوهی روزشماری بلکه یک گسست ژرف و بیان نمادین ظهور عصری جدید بود.
باب، در زمانیکه همچنان تاجری خردهپا در بندر بوشهر بود تجلیاتی از قدرت صنعتی و نیروی دریایی اروپاییان را دیده بود. حروف انجیل، که مقصود او از این عبارت غالباً اروپاییان بود، هم تهدیدگر بودند هم جذاب -دو ویژگیای که برآمده از دوسوگرایی ایرانی و اصلاً دوسوگرایی جهان غیر غربی در قبال غرب هستند. او در نوشتههای خود صنایع اروپایی را تحسین کرد و تا حدی هم تجارت با اروپاییان را مجاز دانست. او نفوذ تجاری اروپاییان به ارض بیان را منع کرد، مگر آن که باعث تجارت و اشتغال مفید شوند. باب هدایایی که اروپاییان به مناسبتی خاص میدهند را پاک و مقبول به حساب آورد. او ستایشگر پیشرفتهای مادی، نظافت و خوشپوشی اروپاییان بود. رسمالخط خوانای اروپاییان، ارتباطات پُستی کارآمد و همچنین مطبوعات و کتابهای آنها، باب را تحتتاثیر قرار داده بود. اما به رغم این حرفها باب معتقد بود تا وقتی اروپاییان اعتبار پیامبر اسلام را منکر شوند، در روز قیامت رستگار نمیشوند. او اظهار امیدواری کرد که اروپاییان در آینده، پیام حق او را با جان و دل بشنوند و به حروف نور وارد شوند.
دین بیانی علیرغم ظرفیت های نوینی که داشت، اسیر همان محیط بدعتآمیزی ماند که در آن ریشه داشت. باب رسالت خود و رسالت اولین پیروان خود را محقق کردن پیشبینیهای شیعی میدانست. حضور روایت تراژیک شیعی از شهادت وقتی در بابیه پر رنگتر شد که او و پیروانش مورد تعقیب قرار گرفتند و کشته شدند. او خود را نهتنها مهدی و پیامبر جدیدی که کیش الهی جدیدی آورده بلکه همچنین امام حسین «بازگشته» میدانست و بدینترتیب پایان تراژیک خود را پیشبینی میکرد.
تعداد پیروان باب در خراسان و مازندران و جاهای دیگر افزایش مییافت، حال آن که رهبر آنان در زندان بود و نظارت چندانی بر پیروان خود نداشت. علما که نگران رشد سریع این نهضت جدید بودند، حکومتِ بیمیلِ حاجی میرزا آقاسی را مجاب کردند کاری بکند. در تبریز و به سال ۱۸۴۷ و در حضور ولیعهد، یعنی ناصرالدین میرزا (۱۸۹۶-۱۸۳۱) دادگاهی برگزار شد تا ادعاهای باب مورد بررسی قرار گیرد. در آنجا باب آشکارا خود را مهدیای معرفی کرد که شیعیان هزار سال تمام در انتظارش بودهاند. این ادعای بیباکانهی باب دلالتهای مهمی داشت. برای اولین بار در تاریخ متأخر اسلامی، حداقل از نهضت قرن پانزدهمی نقطوی به بعد، نوعی گسست آگاهانه از اسلام بهوجود آمد، آنهم زمانی که ایران داشت دورهای از سکون اجتماعیاقتصادی و مداخلات خارجی را تجربه میکرد.
قیام بابی که در سال ۱۸۴۸ آغاز شد از برخی جهات تحقق پیشبینیهای آخرالزمانیای بود که باب و اولین پیروان او در انتظارش بودند. گرچه بیشتر ملاهایی که به بابیه پیوسته بودند سناریوی جهاد، آنگونه که در تشیع آمده را برگزیدند، دیگران نظریهی فترت را طرح کردند که مدعی بود در زمانهی بعد از نسخ شریعت اسلامی و قبل از نزول عصر جدید قرار دارند. شاید محوریترین شخصیت در میان رهبران بابیه -که تاثیرش در شکلدهی به نهضت از خود باب کمتر نبود- زنی جوان، شاعر، دانشور و یک شبهفمینیست انقلابی بود بهنام فاطمه زرینتاج برغانی که او را بیشتر با نام قرهالعین و با عنوان بابی او یعنی طاهره میشناسند. طاهره که در تاریخ ایران مدرن شخصیت برجستهای است از چند جهت یکه است: نهتنها درمقابل هنجارها و رویکردهای زنستیزانهی قدرتمند جامعهی ایران پدرسالار ایستاد بلکه همچنین نمایندهی گسست از محدودیتهای شریعت حاکم بود، محدودیتهایی که همهی زنانِ مثل او آن را بهخوبی حس میکردند.
طاهره که در قزوین و در خانوادهای ذینفوذ و ثروتمند از مجتهدین اصولی به دنیا آمد، مانند مادر و خاله و خواهران خود، از معدود زنان شناخته شده ی علاقمند به ادبیات و علماندوزی بودند. به رغم موضع اساساً ضد شیخی خانوادهی طاهره و اینکه عموی بزرگ او شیخ احمد احسایی را تقبیح میکرد، طاهره در کربلا و زیرنظر رشتی درس خواند و به مقام اجتهاد رسید -دستاوردی که برای زنان آنموقع نادر بود. او دورادور، باب را لبیک گفت و باب در مقابل، طاهره را در شمار «حروف حیّ» درآورد که گسستی رادیکال بود از موانع جنسیتی آن زمان. باب همچنین از او دربرابر انتقادات بابیهای محافظهکار دفاع کرد، بابیهایی که از سلوک غیرعادی این زن جوان شوکه شده بودند
طاهره زن مستقلی بود که پیروان مرد و زن فزاینده ای داشت. وقتی توسط مقامات عثمانی به اتهام تحریک احساسات ضد شیعی در بازداشت خانگی بود، درمقابل مفتی بغداد، به زبان عربی و با شیوایی هرچه تمامتر از خود دفاع کرد. او ازدواج کرد و چهار بچه آورد ولی از شوهر خود که پسرعموی بزرگش بود جدا شد و به اجبارِ خانواده مجبور شد از کربلا به قزوین بازگردد. اما کمی پس از بازگشت، در سال ۱۸۴۷ یعنی وقتی عمو (پدرشوهر) طاهره که امام جمعهی برجستهی قزوین بود به دست بابیهای رادیکال کشته شد، طاهره هم از حبس خانگی فرار کرد. این قتل اولین واکنش خشن بابیها به بالا گرفتن موج آزار و اذیتها بود.
طاهره کمی پس از گریز و در حالیکه مخفی شده بود، در ژوئن و ژوئیهی سال ۱۸۴۸، در روستای بَدَشت در شمال ایران، انجمنی از بابیها را گرد آورد. این انجمن منعقد شد تا دربارهی آیندهی نهضت و سرنوشت باب -که در قلعهی دورافتادهای در چهریق در آذربایجان غربی و نزدیک به مرز عثمانی محبوس بود- بحث کند. طی این مجلس مشورتی، طاهره تبدیل به رهبر گروه رادیکالهای بابیه شد، گروهی که نهتنها در پی گسست از اسلام بود بلکه میخواست با علمای شیعه نیز دربیفتد.
حضور بدون نقاب (روبنده) طاهره در سخنرانی عمومی خود در انجمن بدشت، بابیهای همراه را غافلگیر کرد، چراکه این کار نقض نمادین یکی از مقدسترین آداب اسلامی بود. این احتمالاً اولین مثال در تاریخ ایران اسلامی باشد که یک زن مسلمان شهرنشین، عامدانه در ملاعام نقاب بر چهره نزده باشد و این عمل حداقل تا نیم قرن دیگر هم تکرار نشد. او با تکرار سخن باب استدلال کرد که نهضت بابی، دین مستقلی است که دَور اسلام را نسخ کرد و در دورهی فترتِ پس از شریعت، دیگر الزامات شرعی برقرار نیستند. برخلاف او، رهبر کاریزماتیک گروه مخالف یعنی ملا محمدعلی مازندرانی که بیشتر بهنام بابی خود یعنی قدوس شناخته میشود، منکر گسست کامل از گذشتهی اسلامی شد و رسالت باب را صرفاً تحقق پیشبینیهای آخرالزمانی شیعی میدانست.
مباحثات بدشت، بیانگر یک دوراههی مهم جنبش بابیه بود. هرچند موضع طاهره -اینکه دین بابی از اسلام مستقل است- تفوق یافت، اما اردوگاه مخالف هم توانست انجمن را به نوعی جهاد آخرالزمانی راضی کند -راهی که با سناریوی شیعی برای ظهور مهدی جور درمیآمد. با توجه به خصومت فزایندهای که بابیها عمدتا از سوی علما میدیدند و در افق تاریک فقدان هرگونه همدلی، چه رسد به محافظت از سوی دولت قاجار، بابیها فاجعهآمیزترین راه ممکن را انتخاب کردند.
مقاومت مسلحانهی مقدر در قلعهی طبرسی در مرکز مازندران در سالهای ۱۸۴۸ تا ۱۸۴۹، هر دو گرایش را در خود داشت (نقشهی ۴.۳). گروهی از بابیهای خراسان به سرکردگی بشرویه، که از دورنمای پیروزی هزارهای و ناآرامیهای سیاسی پس از مرگ محمد شاه دل و جرأتی پیدا کرده بودند بهسمت آذربایجان راه افتادند تا باب را از اسارت برهانند. مسلحین بابی که تعدادشان از دویست نفر بیشتر نبود و چه بهلحاظ امکانات و چه بهلحاظ تسلیحات وضع خوبی نداشتند، از امنیهی حکومتیِ شهر بارفروش (بابِل امروزی) که موقتاً به آن شهر گسیل داشته شده بودند ضربهی سختی خوردند. جنگجویان بابی، بهخاطر ترس از مرگ از شهر بیرون رفتند و نهایتاً بهشکل موقت به یک ساختمان کوچک بر فراز قبر طبرسی در قلب جنگل پناه بردند که در حدود ۴۰ کیلومتری جنوب شهر بارفروش واقع بود. بابیها و همچنین تازه گرویدگان از خردهمالکان و دهقانان مناطق اطراف، به این گروه، که قدوس هم به آنها پیوسته بود، ملحق شدند.
بابیهای محاصرهشده بنابر دیدگاه آخرالزمانی خود، تا چند ماه با حکومت به جنگهای نامنظم خونین پرداختند. علیرغم توفیقات اولیه، گرسنگی و تلفات زیاد و روحیهی پایین باعث شد همهی آنان خود را بهشکلی مفتضحانه تسلیم کنند و تقریباً همهشان هم اعدام شدند. جماعت طبرسی، مانند بسیاری از جنبشهای آخرالزمانی مشابه، یک زندگی سخت اردوگاهی و ایدهآلهایی کمونیستی داشتند (تصویر ۴.۹). مهمترین نکته آن که طی مقاومت طبرسی، رهبری نهضت تغییراتی یافت. چون بابِ محبوس نمیتوانست نهضت را فعالانه رهبری کند، بشرویه و قدوس عنوان قائم پیدا کردند، که این هم نام دیگر مهدی است و قبلاً تنها برای باب بهکار میرفت. پراکندگی رهبری و همهگیر شدن لقب مهدی چندان هم با بینش جمعگرایانهی رهبر نهضت بیگانه نبود و این را میتوان در مفهوم هجده حرفِ حروف حیّ و جماعتهای نوزدهنفرهی آرمانشهری مشاهده کرد. [منظور از حروف حیّ، هجده پیرو اولیهی باب است و لفظ حیّ، بنابر شمارش ابجد برابر با عدد هجده است. باب و حروف حیّ نوزده نفر میشوند و آرمان او آن بود که در آخرالزمان، گروههای نوزده نفرهی اینچنینی شکل بگیرد. م] باب که بسیار دلبستهی عددشناسی و ارزش عددی حروف الفبا بود، عدد نوزده را اصل سازمانی جماعتِ در حال ظهور خود قرار داد. در این جماعت، نقش مهدی میتوانست در میان «حروف حیّ» تقسیم شود، و این نمادی است از خصوصیات برابریخواهانهی نهضت بابیه.
با شکست جماعت طبرسی و از بین رفتن بیش از چهارصد نفر، اثر ماندگاری بر روحیه بابیها نهاد. خیزشهای دیگر در زنجان، نیریزِ فارس و جاهای دیگر هرچند بهقدر ماجرای طبرسی شدید و خونین بودند ولی خاصیت انقلابی طبرسی را نداشتند. در زنجان که بابیها موقتاً محلاتی از شهر را تحت کنترل خود درآوردند، در منازعات بابیها با خودشان و با دولت بیش از پنج هزار جنگجوی بابی کشته شدند. قیام نیریز، برعکس، با انقلاب دهقانان علیه ملاکین و مالیاتگیران همراه بود.
در همهی این موارد، دین باب محرک نارضایی بود و به مردم احساسی از عاملیت و امید به پیروزی نهایی میداد. دولت قاجار، به زعامت صدراعظم جدید یعنی میرزا تقی خان امیرکبیر مجبور بود بخش زیادی از منابع مالی و نظامی خود را صرف فرونشاندن خیزشهای بابی کند. در سال ۱۸۵۰، وقتی خود باب به تبریز آورده شد و به دست جوخهی آتش اعدام شد، علیرغم فشارهای زیادی که به او وارد میشد تا دعوی خود را پس بگیرد و آزاد شود، تا آخر بر سر حرف خود ماند. اعدام او در ملاعام در حیاط یک سربازخانه، اولین اعدام بهسبک اروپایی در ایران بود. هدف از این اعدام نهتنها درهم شکستن انقلاب و مرعوبساختن حامیان آن بود بلکه همچنین قصد داشت نشان دهد در زمانهی صدراعظم جدید، قدرت حکومت قاجار احیا شده است.
دو سال پس از اعدام باب، یک سوءقصد نافرجام به جان شاه جدید یعنی ناصرالدین شاه (سلطنت ۱۸۹۶-۱۸۴۸) به قیمت زندگی مابقی رهبران برجستهی نهضت تمام شد. در جنون شکنجه و کشتاری که حکومت را فرا گرفت، شاهزادگان قاجاری، روحانیون، تجار و بوروکراتها همگی در یک اعدام تودهای شرکت کردند. کمی بعد، طاهره که بهدستور حاکم تهران در حبس بود را نزد دو مجتهد بردند و این دو نیز پس از تفتیشهای طولانی، به جرم کفرگویی، حکم مرگ طاهره را صادر کردند. در یک آخرشب، یک غلام مست، به دستور فرماندهی کل قوا، طاهره را با چپاندن روسری در حلق او به قتل رساند. جسد او را در یک چاه کمعمق در حوالی یکی از باغهای بیرون پایتخت انداختند. او در آن زمان سی و هشت سال داشت.
مرگ طاهره دال بر پایان مرحلهی اول نهضت بود. ندای باب، هشت سال پس از آغاز، علیرغم تعقیب و آزار گستردهی پیروان آن، محبوبیتی به هم زده بود. شکست سیاسی نهضت بهمعنای شانس ایجاد یک نسخهی جدید، هرچند سردستی از اصلاح دینیای بود که دینامیسم درونی تشیع آن را ایجاب میکرد. این اتفاق در زمانی بحرانی رخ دادِ، یعنی وقتی جامعه ایرانی از هویت ملی خود آگاهی بیشتری بهدست آورد و به چالشهای نظامی و اقتصادی خارجی واقفتر شد و هرچه بیشتر منتقد کاستیهای دولت و نهادهای مذهبی مملکت خود شد. در این معنا، نهضت بابی پاسخی آخرالزمانی بود به سؤالی هزارساله درباب نسبت قدرت زمینی با قدرت قدسی. مفهوم پیشرفت الهی و دَورهای فرشکردی، که در اندیشهی شیعی ایرانی جدید نبودند، در آموزهی بابی، طنین نویی یافتند. اینکه نهضت بابی درست پیش از مواجههی تمامقد ایران با مدلهای وارداتی مدرنیته در نیمهی دوم قرن نوزدهم ظاهر شد بر اهمیت آن میافزاید.
نهضت بابیه علیرغم کاستیهای بسیار توانست پیشدرآمدی باشد بر اتحاد تجار نوپا و روحانیون دونپایه و دیگر گروههای بیصدا و حاشیهای در نیمقرن بعد و طی انقلاب مشروطه. سرکوب نهضت بابی در زمان صدارت عظمای امیرکبیر، کسی که ایران را با اصلاحات از بالا و بنابر ایدههای غربی به سمت مدرنیته حرکت داد، تجسم تنش بین این دو دیدگاه اصلاحطلبانه بود. دولت، نهضت بابیه را از بیخ ریشهکن نکرد بلکه آن را مجبور کرد نهان شود و رهبران باقیماندهی آن را هم به خارج تبعید کرد. اینکه پروژهی بابی نتوانست در مرحلهی ابتدایی موفق شود تا حدی بدان سبب بود که نتوانست از گذشتهی شیعی خود جدا شود. زبان پیامبرانهی باب و درک لزوم تغییر، هستهی اصلی فرشکرد و تجدید بود، اما این زبان مملو بود از عبارات عرفانی و استعاری که نمیتوانست یک مدرنیتهی عقلانی منسجم را پایهریزی کند. در دهههای بعدی، تقسیم نهضت به اکثریتِ بهایی و اقلیتِ ازلی، چیزی بیش از نوعی نزاع بر سر جانشینی باب بود و هر یک دیدگاههای خاص خود را داشتند. درحالیکه ازلیها عمدتا متعهد به مبارزهی سیاسی بودند، بهاییها درنهایت هدف خود را رویکرد تجدید جهانی اخلاق قرار دادند.
طی زعامت بهاالله (۱۸۹۲-۱۸۱۷) -در دورهای بیش از نیمقرن، یعنی مابین قیامهای سال ۱۸۵۲ و پایان عملی تبعید نهضت بابی به فلسطین عثمانی در سال ۱۹۰۹- این نهضت مبشر پیام جهانیِ صلح همگانی و مدرنیتهی اجتماعی و اخلاقی شد. بیشتر بابیهای ایران، که در ابتدا «بهاییان» خوانده میشدند از این پیامبر جدید تبعیت کردند. میرزا حسینعلی نوری که در خانوادهای از مقامات ملّاک در دیوان قاجار بهدنیا آمد یک پیام عرفانی-اخلاقی جدید را در انداخت -میرزا حسینعلی نوری بعداً با عنوان بابی خود یعنی بها و بعداً در دورهی تبعید به بغداد (۱۸۶۴-۱۸۵۳) و بعد به استانبول و ادرنه و نهایتاً از ۱۸۶۹ تا ۱۸۹۲ به شهر تبعیدیان یعنی عکای فلسطین، با نام بهاءالله شناخته میشد. پیام بهاءالله که برخلاف تقریباً تمام جریانات مدرن اسلامی، عمدتا بازاندیشی غیر شرعی امر [الهی] است، سعی داشت میراث تصوف ایرانی-اسلامی (مانند فلسفهی اشراق سهروردی) را با کوششهای اومانیستی و جهانشمول مدرنهای اروپایی ادغام کند. بهاءالله با فراتر رفتن از پارادایم ناسیونالیسم ارضی که بعداً فراگیر شد، از برخی ایدههای رهبران عثمانیان جوان -که با او در زندان بودند- و اصلاحات عصر تنظیمات بهره برد. ایدههای اجتماعیای مثل صلح همگانی، برابری نژادی و جنسیتی، عدالت اقتصادی، و اصول دموکراسیای که بها بدانها علاقه داشت گرچه عمدتا از منابع دیگر وام گرفته شده بودند ولی رویکرد او به آنها جدید بود. پیام بهایی با تصویر آشنای صوفیانهی «خورشید حقیقت»، خورشیدی که بر آینهی قلب آدمی پرتو میافکند، ممزوج شد. بهاءالله میگفت بالندگی مقام انسان مستوجب عاملیت انسان در تعریف جهان است، عاملیتی که با ایدههای انجیلی و قرآنیِ مشیت الهی تقریباً بیگانه است. جماعت غیرمنجیگرای بابیهای ایران، شکل جدید نظریهی وحدت وجود را پذیرفتند. اینان که از عکا پیامهای تکاملی و نه انقلابی میشنیدند، این پیامها را از طریق یک شبکهی بابی نوپا به ایران و نهایتاً به خارج از ایران منتقل کردند.