۲۳ اکتبر ۱۷۲۲، بعد از هفت ماه محاصره و تحمل رنج قحطی و بیماری، آخرین پادشاه صفوی، شاه سلطان حسین (سلطنت ۱۷۲۲-۱۶۹۴)، به همراه درباریان و مقاماتش از دروازههای اصفهان بیرون آمد و تاج و تخت خود را به محمود هوتکی، سردستهی مهاجمان غلزایی افغان تقدیم کرد. محمود، سرکردهی سنی یک سپاه ایلیاتی افغان، قبل از اینکه به دیوارهای پایتخت صفوی برسد به مدت یک دهه در استانهای شرقی ایران ویرانیهای فراوان به بار آورده بود (نقشهی ۳.۱). شاه پس از خروج از دروازههای شهر، به دست خودش سنجاق جواهرنشانی را که نماد اتوریتهی شاهانهاش بود از کلاه قزلباشش بیرون آورد و آن را به عمامهی محمود آویخت. چند روز بعد، سردستهی افغانها، به همراه شاه سابق صفوی وارد اصفهان شد و به نام محمود شاه، در چهل ستون به تخت نشست. اینجا بود که سلسلهای که ۲۲۱ سال و طولانیتر از هر سلسلهای در تاریخ ایران اسلامی بر این کشور فرمانروایی کرده بود رسماً به پایان رسید. برای اکثر مردم اصفهان که با وحشتْ شاهد این رویداد بودند، ابعاد این فاجعه بیسابقه بود.
در تمامی قرن هجدهم، طنین سقوط صفویان در آگاهی جمعی ایرانیان باقی ماند. صفویان برای مدت کوتاهی تحت حکومت شاه تهماسب دوم (سلطنت ۱۷۳۶-۱۷۳۲)، پسر سلطان حسین دوباره قدرت را به دست گرفتند ولی به رغم سه تلاش نافرجام دیگر برای بازپسگیری امپراتوری از هم گسیختهشان، در نهایت فقط خاطرهای از این سلسلهی سقوط کرده باقی ماند (نمودار ۱ در فصل اول را ببینید). تاریخ نگاران قرن بیستم سقوط صفویان را پایان یک دورهی طولانی انحطاط میدانند که از نظر سیاسی و نظامی ایران را تضعیف کرد و در نهایت منجر به درگیریهای سیاسی و رکود اقتصادی شد. خاصه مسئلهی انحطاط بود که ناظران را حتی بیشتر از سقوط، درگیر خود کرد. برخلاف امپراتوریهای همسایهی مغول و عثمانی، و به خصوص امپراتوری عثمانی که به طور نسبی مدرنیزه شد و تا قرن بیستم هم دوام آورد و امپراتوری مغول که به تدریج مستعمره شد و در قرنهای هجدهم و نوزدهم کاملاً از هم پاشید، سقوط دراماتیک صفویان و تسلیم شدنشان به یک ارتش کوچک ایلیاتی، سؤالاتی را به ذهن میآورد، سوالاتی در مورد مشکلات اقتصادی و اداری امپراتوری صفوی و همچنین مشروعیت سیاسی، هویت شیعه، تغییراتی که مناطق مرزی ایران تا مدتها با آنها مواجه بودند و تغییر الگوهای منطقهای قدرت در منطقه.
زوال صفویان
عباس اول قبل از اینکه در سال ۱۶۲۹ از دنیا برود جانشینی برای خود انتخاب نکرده بود. از چهار پسرش، یکی از دنیا رفته بود، دو پسر دیگر به دستور خود عباس اعدام شده و یکی هم به اتهام خیانت کور و محبوس شده بود. رفتار سنگدلانهی او با فرزندان خودش، قتلهای خانوادگی در خاندان صفوی و میان جانشینانش را تسریع بخشید. شاه صفی (سلطنت ۱۶۴۲-۱۶۲۹) نوهی شاه عباس اول زمانی که هنوز به سن قانونی نرسیده بود، تاجگذاری کرد و فوراً بعد از به قدرت رسیدن تعداد زیادی از شاهزادههای خاندان سلطنتی که صلاحیت به پادشاهی رسیدن داشتند و همچنین خیلی از مقامات درباری و سپاهی را به قتل رساند. اگرچه اعمال شاه صفی حتی براساس معیارهای قرن هفدهم نیز پلید بودند ولی از در گرفتن جنگ جانشینی ممانعت به عمل آوردند. تضعیف اعیان قدیمی، به ناچار راهی برای نسل جدیدی از مقامات اداری باز کرد که ریشهی غیر قزلباش داشتند و در بیشتر قرن بعدی بر حکومت صفوی سیطره داشتند و آن را به سمت مرکزیت بیشتر پیش بردند. قتل امام قلی خان، فرماندار قدرتمند و شایستهی استان فارس، درآمد کشاورزی و تجاری استانهای جنوبی را بیش از پیش در اختیار دولت مرکزی قرار داد.
وزیر اعظم شاه صفی به نام سارو تقی، که وزیری قابل بود و بین سالهای ۱۶۳۴تا ۱۶۴۵ در منصب وزارت باقی ماند، دیوان و سپاه را در دست داشت و از جانب شاه با شایستگی حکومت را اداره میکرد. چنین تفویض اختیاراتی، اگرچه منجر به جدایی تشکیلات اداری دولت از دربار شد ولی برای وزیر اعظم امنیت سیاسی به همراه نیاورد و منجر به رشد دولت نهادینه و مستقل از دخالتهای شاه نشد. سالها بعد، طی وزارت شیخ علی خان زنگنه، وزیر اعظم سالهای ۱۶۶۸ تا ۱۶۸۹ و بار دیگر تحت وزارت فتحعلی خان داغستانی در سالهای ۱۶۹۴ تا ۱۷۲۱ و آخرین روزهای عمر سلسلهی صفوی، تلاشهایی برای سازماندهی دولت صورت گرفت ولی باز هم با کارشکنیهای سلطنتی مواجه شد.
با نیم نگاهی به نمودار اداری اواخر سلسلهی صفوی، مثل نموداری که در تذکره الملوک (یادنامهی حکمرانان) آورده شده، دستگاه اداری مفصلی با کارکنان بسیار را میتوان دید که تقسیم کار را به صورت نسبتاً معقولی انجام داده و بر سیستم وسیعی شامل اخذ مالیات، دستگاه قضا، دربار و سپاه نظارت دارد. با این حال مشکل ذاتیِ نا امنی شغلی در مناصب بالای حکومتی، به خصوص برای وزرای اعظم ادامه داشت و بهخاطر اصالت غلامی بعضی از صاحب منصبان اداریْ اوضاع حتی وخیمتر هم شد. قدرتی که به وزرای صفوی داده میشد تا حدی نبود که بتواند هوا و هوس پادشاه را لگام زند یا مطامع درباریان را کنترل کند. شایان ذکر است که جدایی نمادین دستگاه دولتی عثمانی (باب عالی) از دربار سلطان -که به مرور زمان قدرت اداری وزیر اعظم عثمانی را افزایش داد- هرگز در حکومت صفوی اتفاق نیفتاد. به رغم تلاشهای چشمگیر صفویان برای ساخت پایگاهی اداری، دیوان صفوی تا اواخر قرن هفدهم به سبب باندبازی و رقابتهای مرگبار زمینگیر شد.
ناتوانی آخرین پادشاهان صفوی در حکمرانی نیز به تضعیفِ پیوستهی دولت کمک کرد. تقریباً همهی پادشاهان اواخر سلسلهی صفوی، در دوران شاهزادگی، در محدودهی حرمسرا بزرگ شدند. این انزوای آگاهانه به این هدف بود که از سوداهای شورشگرانهی شاهزادگان پیشگیری کند، اقدامی شبیه به سیاست «قفس» عثمانیها. این شاهزادهها، تحت نظارت خواجههای حرمسرا که نقش والدین مجازی را ایفا میکردند، تا قبل از رسیدن به تاج و تخت عملاً هیچ تجربهای از حضور در جامعه و آداب سیاسی نداشتند. این شاهزادهها، در دنیای دربار که تحت سلطهی مردان بود امنیت جانی نداشتند و همین مطلب منجر به بروز رفتارهای نابخردانه میشد. گاهی آنها علائم پارانویا و حتی جنون از خود بروز میدادند که از عادات بدشان نشأت میگرفت. صفی در سی سالگی به خاطر اعتیاد به الکل درگذشت؛ ظاهراً عباس دوم (سلطنت ۱۶۶۶-۱۶۴۲) در سی سالگی بهخاطر بیماری سفلیس از دنیا رفت و سلیمان (سلطنت ۱۶۹۴-۱۶۶۶) در ۴۷ سالگی بهخاطر نقرس دار فانی را وداع گفت.
سفلیس، بهعنوان یک بیمار همهگیر جهانی سراسر اروپا را در نوردیده بود و از طریق امپراتوری عثمانی به ایران آمد و در اواخر قرن هفدهم تقریباً شکل اپیدمی به خود گرفت. در ایران به نام بیماری فرنگی یا اروپایی شناخته میشد. جان شاردن، جهانگرد قرن هفدهمی فرانسوی ادعا میکرد که تقریباً نیمی از جمعیت ایران به این بیماری مبتلا شده بودند. حتی اگر با شک و تردید به این رقم نگاه کنیم، باز هم احتمال دارد که تعدادی از اعضای خاندان سلطنتی به این بیماری مبتلا بوده باشند. شکی نیست که روابط جنسی مکرر با شرکای جنسی مختلف درون و بیرون حرمسرا بیشک سرایتِ این بیماری را تسهیل میکرد. اشاراتی که در منابع صفوی به مرگِ ناشی «روابط جنسی مفرط» شده را میتوان نشانهای گرفت از فراگیر بودن این بیماری. بادهگساری مفرط و اعتیاد به انواع مواد مخدر، معجونهای حشیش و مصرف مواد مخدر در فضای بیبند و بار دربارِ اواخر سلسلهی صفوی نیز احتمالاً به هدف تسکین دردهای ناشی از سفلیس انجام میشدند. در بین اعضای خاندان سلطنتی، رفتارهایی مانند قتلهای ناگهانی، قطع اعضای بدن، جراحت وارد کردن به بدن خود و ضعف و ناتوانی جسمی را هم میشد به عنوان علائم ترک مواد مخدر و مشروب یا علائم اختلال ذهنی مرتبط با سفلیس اکتسابی یا مادرزادی دانست.
به رغم همهی اینها، شاهزادههای منحط و دستگاه دولتی ناکارآمد تنها مختص صفویان نبود و در سقوط یک سلسلهی معتبر چندان مؤثر نبودند. در واقع تا آنجایی که به مردم عادی ایران مربوط میشد، قرن هفدهم یکی از یکدستترین، پررونقترین، شهریترین و آرامترین دورههایی بود که ملت تا به آن روز به خود دیده بودند. به خصوص، دوران حکومت عباس دوم پر از شکوفایی اقتصادی و آرامش اجتماعی بود. به رغم انحطاط تدریجی، اواخر دورهی صفویه بهخاطر اقدامات فکری و هنری، فرهنگ فرهیختهی مادی و روابط آزاد با دنیای خارج، یکی از جالبترین دورههای مدرن بود. این دوران طولانی آرامش را میتوان به حساب معاهدهی 1639 ذُهاب گذاشت که ایران را به مدت هشت دهه از تهدید آشنای عثمانیها در امان داشت.
جامعهی صفوی از نظر داخلی هم به یک بلوغ فرهنگی رسیده بود که به خوبی میشد آن را در آثار ادبی و هنری آن دوره مشاهده کرد. شاید بتوان اینطور در نظر گرفت که مسائل اگزیستانسیال دربارهی رستاخیز جسمانی که ذهن ملاصدرا فیلسوف مشهور صفوی را درگیر خود کرده بودند یا انگیزههای فرهنگیای که مجلسی، این الهیدان بانفوذ را برانگیخت تا درمورد طهارت چند جلد کتاب بنویسد، هر دو جنبههایی از تمایلی مشترک برای حفظ بدن انسان و عدم انکار آن بودند _درست برخلاف آموزههای صوفیانه که منکر تن و جسمانیت بود. به همین ترتیب، نقاشی و شعر این دوره که گاهی جسورانه و صریح بودند و میکوشیدند از محدودیتهای زهد شیعی فراتر روند، نمایشگر تصویر واقعیتر و عمیقتری از خود بودند. با اینکه در عصر صفوی، شعر هرگز نتوانست به بلندای دوران کلاسیک خود برگردد، اما گویای آگاهی جدیدی از محیط فرهنگی صفوی و گویای آگاهی جدیدی از شاعرانگی بود. صائب تبریزی (۱۶۷۷-۱۶۰۱)، شاعر اصفهانی و برجستهی قرن هفدهم که مدتی را هم در دربار مغول گذراند، در شعر خود چیرهدستی فنی و پیچیدگیهای زیباشناسانه را در کنار چشمانداز فکری جهانوطن -که نشانگر آرامش دورانش است- میآورد.
اصالت این آثار هنری و ادبی به مذاق مردم عادی خوش میآمد. شعر دورهی صفویه، علاوه بر اشعاری که با حمایت دربار و سایر اعیان صفوی و هند مغولی سروده میشد، شامل اشعار افراد کمتر شناخته شده و غیرحرفهای هم میشد. تجار، صنعتگران و مردم عادی کمتر به درونمایههای قالبی و استعارههای رایج در فرهنگ درباری علاقه داشتند و بیشتر به لذتهای دنیوی، زندگی روزمره و حتی باورهای سنتشکن که همیشه با زبانی تمثیلی بیان میشدند دلبسته بودند. شعرای غیرحرفهایِ کوی و برزن هر چند چیرگی فنی و پیچیدگی زیباشناختی مدیحه سرایان درباری را نداشتند اما تعلقات خاطر مردم عادی را بهتر بیان میکردند. وقتی این شاعران مردمی غزلهایشان را در محافل شعریِ قهوهخانهها میخواندند، میشد روحیهی سرخوشانه و شکگراییِ بعضاً واجدِ فحوای جنسی را تشخیص داد. تحسین زیبایی جوانان، غالباً پسران جوان، در اشعار و نقاشیهای آن دوره مورد پذیرش قرار گرفت
بادهنوشی نیز یکی از رسوم رایج آن دوره بوده است و چنان که اشاره شده اغلب در بادهنوشی افراط میشد. در اواخر سلسلهی صفوی و طی سلطنت عباس دوم، سلیمان و سلطان حسین، به تحریک علما، کارزارهای ضد بادهگساری راه افتاد. این اقدامات جهادی که بیشترْ مردم عادی را هدف قرار میداد، دربار را مجبور کرد تا خمخانههای با ارزش خود را نابود کند؛ ولی حتی این سختگیریها هم نتوانستند عادات قدیمی را به آسانی تغییر دهند. برای بادهگساری و همچنین مصرف مواد مخدر -که اغلب مشتقات تریاک و به شدت اعتیادآور و به طور گسترده مورد استفادهی مردم عادی بودند- اماکن مختلفی وجود داشت که دولت از آنها مالیات میستاند. تنفروشی زنان و مردان هم مورد پذیرش جامعه بود و دولت برایش مقرراتی وضع کرده بود و به آن مالیات تعلق میگرفت، زیرا دولت روسپیگری را به خصوص در لشکرکشیهای نظامی غیر قابل اجتناب میدانست.
با اینکه تا قبل از اوایل قرن نوزدهم مصرف تنباکو در ایران تبدیل به عادتی ملی نشد ولی در میان اعیان اواخر سلسلهی صفوی رایج بود. تنباکو که در اوایل قرن هفدهم، از قارهی جدید و از طریق اروپا و امپراتوری عثمانی وارد ایران شد خیلی زود جایگاه خودش را در میان درباریان پیدا کرد. با اینکه تنباکو در دورهی سلطنت عباس اول، نخست با مقاومت مواجه شد، اما این باعث توقف کاشت آن نشد. یک قرن بعد، در اواخر قرن هجدهم، با وجود جنبشهای ضد تنباکو، محبوبیت پیپ ایرانی (چپق) و قلیان از مواد مخدر و تریاک هم بیشتر شد. اینها و دیگر فعالیتهای مفرح و دیگر عادات اجتماعی، چهرهای از جامعهی صفوی را به نمایش میگذاشتند که با جامعهی زاهدانهای که فقیهان به دنبالش بودند کاملاً متفاوت بود. با پیشرفت شهرنشینی، فرهنگ تفریح و سرگرمی نیز شکوفاتر شد. با وجود اینکه نباید در مورد هر دو جنبهی مذهبی و مفرح جامعهی صفوی غلو کرد اما نمیتوان بیبند و باری جامعه و حتی عشرت طلبی آن، به خصوص در مراکز شهری امپراتوری را نادیده گرفت.
شورش در حاشیههای کشور
به رغم آرامش نسبی که در اواخر سلسلهی صفوی در شهرها برقرار شده بود، فشار بر مرزهای امپراتوری رو به افزایش بود. بعد از مرگ عباس اول در سال ۱۶۲۹، ایران با ترکتازی دیگری از طرف عثمانی مواجه شد که این بار در دوران حکومت سلطان مراد چهارم، آخرین امپراتور فاتح عثمانی اتفاق میافتاد. بعد از سه دهه آرامش و بدون هیچ تحریکی، سپاه عظیم عثمانی استانهای غربی ایران را اشغال کرد. عثمانیها که در تبریز و همدان با مقاومت شدید مواجه شدند، مردم را قتل عام و شهرها را ویران کردند. در سال ۱۶۳۸، بغداد نیز این بار به صورت دائمی، به اشغال سپاه عثمانی درآمد. با وجود مقاومت سخت مردم ایران، حکومت صفوی محتاطانه رفتار کرد. معاهدهی ذُهاب در سال ۱۶۳۹ یک بار دیگر خواستار خروج عثمانی از مناطق غربی ایران، در ازای الحاق دائمی جنوب عراق به این امپراتوری شد. به این ترتیب مرزهای شکننده ی بین دو امپراتوری تقریباً در امتداد همان مرزهای سال 1555 معاهدهی آماسیه ترسیم شد. با وجود این، در اوایل قرن هجدهم، بازهم بخشهایی از خاک ایران توسط عثمانیها اشغال شد.
در جبههای دیگر، حملات مکرر ازبکها صفویان را مجبور کرد تا محتاطانهتر رفتار کنند، زیرا دولت مرکزی مشکلات مالی جنگ در دو جبهه را احساس میکرد. سیاستهای مرکزگرایی عباس اول و جانشینانش، بیشتر استانهای نیمه خودمختار (ممالک) را جزو املاک سلطان در آورده بود. کنترل مستقیم، به خصوص در فارس، قفقاز و خراسان درآمد بیشتری برای دولت به ارمغان آورده بود، ولی در عین حال امپراتوری را در مرزها ضعیفتر کرده بود. شاه عباس برای کاستن از فشاری که بر مرزها وارد شده بود، سیاست پیچیدهی کوچاندن و سکنی دادن ایلات را اجرا کرده بود. دیوارهای تدافعی ایلیاتی در غرب و شرق به صورت موقت از تهدیدهای خارجی ممانعت به عمل آوردند و در عین حال از تنش ایلها در داخل کشور نیز کاستند. حدود پانزده هزار خانوار کُرد در شمال خراسان سکنی داده شدند تا در مقابل تهاجم ازبکها مرزی قابل اعتماد به وجود بیاورند. در بیست و پنج سال آخر قرن هفدهم، امپراتوری صفوی، مانند دیگر همسایگان مسلمانش در شرق و غرب، از طرف قدرتهای ایلیاتی مختلف با تهدیدهای روزافزون مواجه بود، تهدیداتی هم در مرزها هم در طول مسیرهای تجاری.
در قفقاز، قبایل لزگیِ داغستان و دیگر مردم نیمه عشایری جنوب قفقاز، از جمله قزاقها مایهی ناامنی مناطق پر رونق شیروان شده بودند و تجارت زمینی مناطق دریای خزر را تهدید میکردند. در غرب، طایفههای کُردِ مرزهای ایران و عثمانی توانستند کرمانشاه و همدان -که هر دو مراکز تجارت با میانرودان و شام بودند- را فتح کنند. در جنوب، طوایف عربِ سواحل خلیج فارس که اغلب با دزدان دریایی عمان که در مسقط و اطراف آن مستقر بودند همکاری داشتند، تهدیدی برای تجارت خلیج فارس محسوب میشدند. در خوزستان، بقایای منطقهی نیمه خودمختار مشعشع در باتلاقهای هویزه بصورت دورهای شورش میکردند. در جنوب شرقی هم طوایف بلوچ منطقهی مکران در جادههای شرقی تجارت با هندوستان راهزنی میکردند. نا آرامی در حاشیهها غیر عادی نبود، به خصوص در اوقاتی که کار دولت مرکزی آشفته میشد. با این حال، شورش همزمان در چندین ناحیه مرزی بسیار غیرعادی بود (نقشهی ۳.۱ را ببینید).
مهمترین و سرنوشتسازترین این شورشها، از طایفهی غلزایی افغانستان در ایالت قندهار، در جنوب افغانستان امروزی برخاست. قندهار پایگاه محکمی در جنوب شرقی ایران صفوی و یک مرکز تجاری مرزی بود که امپراتوری مغول مدتها آرزوی تصاحب آن را داشت. با اینکه صفویان در سال ۱۶۵۳ موفق شده بودند قندهار را به تصاحب خود در آوردند ولی فتح مجدد آن احساسات ضد ایرانی را در بین مردم این شهر برانگیخت. در سال ۱۷۰۱، بعد از چندین بار عریضه نویسی به دربار صفوی، میر ویس هوتکی، کلانتر قندهار که از سیاستهای ضد سنی حکومت صفوی بیزار بود، بالاخره شورشی علیه فرماندار قندهار که اصالتاً غلامی گرجی بود به راه انداخت و او را به قتل رساند. خویشاوندان غلزاییِ میر ویس که در اطراف شهر ساکن بودند و همچنین اورنگزیب، امپراتور مغول (سلطنت ۱۷۰۷-۱۶۵۸) از او پشتیبانی کردند. سیاست اورنگزیب در مقابل صفویان، نه تنها از ادعای مغول بر تملک قندهار بلکه از اعتماد به نفس جدید اهل سنت نیز سرچشمه میگرفت. شورش قندهار که از حمایت فتاوی ضدشیعهی فقیهان مکه نیز برخوردار بود، توانست با موفقیت در مقابل انتقامجویی صفویان مقاومت کند. کمتر از دو دهه بعد، محمود، پسر میر ویس در تبانی با طوایف افغانی و بلوچ، به اندازهای اعتماد به نفس کسب کرد که به مناطق داخلی ایران حمله کرد و تا جایی پیش رفت که شهرهایی مثل یزد و کرمان را با موفقیت محاصره کرد. این تمرینی بود برای اتفاقی که در سال ۱۷۲۲ افتاد. محمود هوتکی به اصفهان، شهری که برای مدتها ایمن مانده بود و به شورشهای ایلیاتی عادت نداشت حمله کرد.
شاه سلطان حسین ثابت کرد در مدیریت بحرانی که افغانها ایجاد کرده بودند کاملاً ناموفق است. او نمونهی بارز پادشاهی بود که در حصار حرمسرا تربیت شده بود. گرچه روایات اروپاییان و عثمانیهایی که شاهد ماجراهای سقوط پایتخت صفویان بودند قدری غلوشده است اما آنها تصویری ارائه میدهند از حکومتی که با شورشها و قیامهای روزافزون در حال سقوط است، سپاهی که برای نبرد آماده نیست، امرای دولتی و نظامیای که دائماً بر سر مسائل باندی و طایفهای در حال نزاع هستند، و پادشاه بیارادهای که نمیتواند درباریان در حال نزاع، همسران، خواجههای حرمسرا، روحانیون و مقامات دولتی فاسدش را کنترل کند. مدت کوتاهی قبل از حملهی افغانها، سلطان حسین، وزیر اعظم خود یعنی فتحعلی خان داغستانی را به قتل رساند و متحدان خود در سپاه صفوی را به اتهام دوستی با اهل سنت تار و مار کرد، و با این کارها نه تنها پایههای ثبات مالی و اداری بلکه قدرت دفاعی امپراتوری را نیز متزلزل نمود. قتل وزیر زیرک لزگی که پایگاه قدرت خود را در گرجستان قرار داده بود، نشان میداد که چطور گسترش شیعه در قلمرو صفویان به تدریج حمایتهای ایلیاتی از دولت را در مرزهای مناطق سنی نشین زایل کرد.
روحیهی رضایت از خود که به علت دههها زندگی در آرامش و بیبند و باری و تجمل و همچنین سیاستهای متعصبانهی مذهبی در دربار اصفهان وجود داشت، با رسیدن دار و دستهی نیمه گرسنهی ایلیاتی متوقف شد. در نبرد گلناباد در حوالی اصفهان که در ماه مِی ۱۷۲۲ روی داد، سپاه صفوی که پرشمارتر و مجهزتر بودند از بیست هزار سرباز افغانی شکست خوردند و وادار به عقبنشینی به پشت دروازههای شهر شدند. سپاه افغان، شگفتزده از اینکه به این آسانی سپاه امپراتوری را وادار به عقب نشینی کرده، شهر را محاصره نمود و منتظر شد تا مردمِ گرسنه و وحشتزده تسلیم شوند. خزانهی خالی و بیلیاقتی آشکار شاه در تدبیر تشکیلات اداری باعث شد تا حتی مزدوران گرجی هم که به اصفهان احضار شده بودند دست از دفاع بردارند.
طی هفت ماه محاصره، پیوندهای حیاتی با خارج از شهر گسسته و راه دسترسی به منابع غذایی بسته شد. بعد از تمام شدن سگها و گربهها، مردم به خوردن موش روی آوردند، سپس اخبار خوردن جنازهها همه جا پیچید، بیماری همهگیر شد و دفاع شهر از هم پاشید. وقتی محمود و سپاهیانش وارد دروازههای اصفهان شدند، از خیابانها و بازارهای خالی گذشتند تا به کاخ چهل ستون رسیدند. خان غلزایی در آنجا بدون تشریفات، با نامِ محمود شاه تاجگذاری کرد. او خانواده سلطنتی را محبوس کرد و حرمسرای شاه را به عنوان غنیمت جنگی بین خود و امرای سپاهش تقسیم کرد. او خیلی زود متوجه شد که کنترل امپراتوریای را به دست دارد که شورشها و هرج و مرجهای زیادی آن را در برگرفتهاند. برای مهاجم افغان، حکمرانی بر یک امپراتوری ورشکسته جذابیت نداشت بلکه ثروت پایتخت و شکوه بناهای سلطنتیش مانند چهل ستون بود که اشتهای مهاجمان برای تاراج را تحریک میکرد.
(لوح ۳.۱ و لوح ۳.۲).
محمود، در ابتدا سعی کرد با مردم اصفهان با ملایمت رفتار کند و حتی تا حدی مصائب پایتخت قحطی زده از جنگ را التیام بخشد. وقتی محاصرهی اصفهان به پایان رسید، تقریباً هشتاد هزار تن از ساکنین شهر هلاک شده بودند. محمود همچنین از حمایت یهودیان و زرتشتیانِ اصفهان و دیگر نقاط کشور نیز برخوردار بود _کسانی که به علت سیاستهای مذهبی صفویان سالها طعم تبعیض و آزار و اذیت را چشیده بودند. ولی محمود خیلی زود متوجه وفاداری صاحب منصبان دیوان و مردم به صفویان شد و رفتارش تغییر کرد. او که نامطمئن و پارانویید بود خیلی زود به خشونت روی آورد. او تقریباً همهی پسران و خویشاوندان سلطان حسین را به قتل رساند. شاه از این قتل عام جان سالم به در برد، اما بعدها به دست اشرف، برادرزاده و جانشین محمود کشته شد. تعداد زیادی از مقامات والامقام دیوان صفوی نیز قربانی ترس افغانها از شورش عمومی شدند و به قتل رسیدند. حتی ارامنه که اقلیت محبوب صفویان شمرده میشدند نیز سرنوشت بهتری نداشتند. محلهی جلفای اصفهان تاراج شد، خانهها و کلیساها ویران و زنان و کودکان به بردگی گرفته شدند.
اشغال اصفهان و سقوط صفویان پیامی بود برای همسایگان غربی ایران. خیلی زود یک لشکرکشی عثمانی جدید به راه افتاد، اینبار از طرف پاشای بغداد به بهانهی بازگرداندن شاه سابق صفوی به تاج و تخت. در سال ۱۷۲۶، اشرف هوتکی که تاج و تختش به خطر افتاده بود در پاسخ به این لشکرکشی، سلطان حسین را به قتل رساند و سرش را برای پاشای عثمانی فرستاد تا سقوط کامل صفویان را به اثبات برساند. باری، شاید آخرین پادشاه صفوی میتوانست افغانها را شکست دهد، اما در اینکه میشد از سقوط سلسلهی صفوی اجتناب کند تردید وجود دارد.
شرایط اقلیمی، تنگدستی و تهاجم
دلیل حملهی غافلگیر کنندهی افغانها و سقوط ناگهانی حکومت صفوی را نمیتوان به کاستیهای آخرین پادشاهان صفوی و مشکلات تشکیلات اداری و نظامی آنان تقلیل داد. بیرون راندن اشغالگران افغان در کمتر از یک دهه بعد از سقوط اصفهان هم نتوانست آرامش را به ایران برگرداند. تلاش ناکام برای بازگرداندن حکومت صفوی در زمان تهماسب دوم و سپس قدرتگیریِ یک مستبد ایلیاتی بهنام نادر شاه افشار (سلطنت ۱۷۴۷-۱۷۳۶)، منجر به دورهای پر اغتشاش شد. به استثنای میاندورهای کوتاه مدت، ویرانی مادی، افول زندگی شهری، کشاورزی و تجارت تقریباً تا اواخر قرن هجدهم ادامه داشت (نقشهی ۳.۱ را ببینید).
شاید یکی از عوامل نهفتهی این افول، شورش ایلیاتیای باشد که احتمالاً دلیلش تغییرات اقلیمی بود که در تمامی منطقهی اوراسیا در حال روی دادن بودند. تأثیرات تغییرات اقلیمی، که به عصر یخبندان کوچک هم معروف است، عمدتاً در مورد اروپای قرن هفدهم بررسی شده، اما غرب آسیا نیز تحت تأثیر این تغییرات قرار داشت. دهههای آخر قرن هفدهم و دهههای ابتدایی قرن هجدهم شاهد دورهای از خشکسالی و هوای سرد با زمستانهای سخت و بارش کم باران بهاری بودند. در آسیای غربی، شیوع ناگهانی شورشهای عشایری و قیامهای مکرر مرزی رایج بود _نه تنها در ایران بلکه در امپراتوریهای پر جمعیتتر مغول و عثمانی هم اوضاع بر همین منوال بود.
در فلات ایران، تشکیل ائتلاف جنگطلب افغان، یعنی هم غلزاییهایی که قندهار را تصرف کردند و هم اَبدالیها که طایفهی رقیب آنها بودند و هرات را به اشغال درآوردند نیز احتمالاً به خاطر همین تغییرات اقلیمی بودند. احتمال دارد که افغانهای کوچنشین و نیمه کوچنشین ساکن بلندیهای هندوکوش که چنددهه قبل به دشتهای کم ارتفاع تر آمده بودند، به خاطر سرمای هوا و کاهش چراگاهها، دیگر نمیتوانستند شکم جمعیت در حال رشدشان را سیر کنند. قیام طوایف نیمه خودمختار بلوچ در مَرکَن، طوایف کُرد در شمال غربی ایران و قزاقها و لزگیها در جنوب قفقاز، و کمی بعد از آنها شورشهای افشاریان و دیگر طوایف خراسان، طوایف کُرد مرزهای شمالی و شرقی ایران و ایلات ترکمن مرزنشین در شمال شرقی نیز احتمالاً به همین دلیل بودند. از اواسط قرن هفدهم، نه تنها مرزهای ایران صفوی بلکه قلمروهای داخلی آن نیز از شرایط اقلیمی نامساعد به مضیقه افتاده بودند. گزارشهای اروپاییان دربارهی ایران صفوی به این نکته اشاره میکنند که تنها ظرف دو دهه، از سالهای ۱۶۵۰ تا ۱۶۷۰، تولیدات کشاورزی به شدت کاهش پیدا کرد و حتی شاید به نصف رسید. ناکامیهای مکرر در برداشت محصولات کشاورزی و خشکسالیهای متوالی همزمان شده بود با کاهش محصولات کشاورزیِ سرزمینهای داخلی ایران، کاهش تجارت در بنادر خلیج فارس و مدیترانه، و همچنین کاهش جمعیت شهرها. این تأثیرات به حدی واضح بودند که در سال ۱۶۶۶، منجم سلطنتی که از مقارنهی شوم فلکی نگران بود از پادشاه صفوی خواست تا فقط اسماً از تاج و تخت کنارهگیری کند تا از بدشگونیها در امان باشد. سپس، او با نام جدید شاه سلیمان بار دیگر بر تخت نشست. با این حال، این ترفند هم نتوانست تغییری در بداقبالی امپراتوری ایجاد کند. وقتی جان شاردن در سالهای ۱۶۷۰، برای دومین بار به ایران آمد، با کشوری مواجه شد که بر اثر فحایع طبیعی و انسانی تضعیف شده بود، حقیقتی که دیگر افرادی که در آن زمان به ایران آمدند نیز تأیید میکردند.
تهاجم افغانها، تنها شورش ایلیاتی قرن هجدهم نبود که به درون مرزهای ایران راه یافت و شهرها را ویران کرد. تاخت و تازهای بیرحمانهی عشایر با کشتار دسته جمعی، قطع اعضای بدن و تغییر مکان سکونت مردم همراه بود. دسترسی روزافزون به سلاحهای آتشین، قابلیت ایلات را به شدت افزایش داد. به احتمال زیاد اضمحلال سپاه صفوی و در پی آن پراکندگی اسلحهی سربازان دولتی باعث شدند تا ایل های ساکن در مرزها و بعد از آنها ایل های داخل مرزها نیز دسترسی بیسابقهای به سلاحهای آتشین پیدا کنند. در تمامی قرن هجدهم، شهرهای ایران به صورت مکرر تحت اشغال ایلهای رقیب در آمدند و دائماً دچار تخریب محلههای مسکونی، سقوط اقتصاد بازار، و نا امنیای شدند و همین امور، ضربات مهلکی بر تجارت و مسافرت وارد کرد.
ناکارآمدی اداری و آشفتگی داخلی، سقوط تجارت ابریشم صفوی را که از قبل با مشکل مواجه بود تسریع کرد. ملوانان مزدورِ سواحل عمان که پرتغالیها را با موفقیت از مسقط بیرون رانده و در خلیج فارس قدرتی دریایی به هم زده بودند، آخرین دسته از مجموعهی تهدیداتی بودند که تجارت ایران با آن مواجه بود. پیشتر از آن، امتیاز انحصاری تجارت ابریشم هلندیها، رقبای بریتانیایی و پرتغالی را تضعیف کرده و به تشکیلات و شبکهی تجاری ارامنه هم که از حمایت حکومت صفوی برخوردار بودند آسیب زده بود. حکومت صفوی در آخرین دهههای قرن هفدهم از پیشنهاد تجاری فرانسه استقبال کرد. ناتوانی صفویان در متقاعد کردن پرتغالیها برای جنگ با دزدان دریایی عمانی، دخالت فرانسه را قابل قبول میکرد. اما فرانسویان که هنوز با انگلیسیها در جنوب شبه قارهی هند درگیر بودند، تمایل نداشتند به آبهای خطرناک خلیج فارس وارد شوند. نمایندگان فرانسه در دسیسههای دربار صفوی و سیاستهای مبلّغان اصفهان دخالت میکردند، بدون اینکه پیشنهادی برای جبران کمبود نیروی دریایی ایران در منطقه بدهند. صفویان هم قادر نبودند از رابطهی خود با فرانسه برای رقابت مؤثر در مسیر جایگزین شام بهره ببرند.
حملات ایل بلوچ به بندرعباس در سال ۱۷۲۱ و غارت کارخانههای انگلیسی و هلندی فقط مقدمهای بر مشکلات آتی بودند. آنها خیلی زود بیشترِ تجارتِ جنوب را از میان بردند. تجارت از طریق خلیج فارس، تا اوایل قرن نوزدهم نتوانست بهبود پیدا کند و حتی در آن زمان هم نتوانست به روزهای اوج دوران صفوی بازگردد. افول مراکز تولید ابریشم در گیلان و شیروان با اشغال افغانها تسریع شد. بورژوازی تازه متولد شدهی تجاری در شهرهای صفوی هرگز منابع مالی یا پرستیژ سیاسی لازم برای ممانعت از این رویدادها را به دست نیاورد.
اقتصاد امپراتوری که اصولاً بر پایهی زراعت بود و از مدل قدیمی اجارهی زمینهای کشاورزی پیروی میکرد، نتوانست در اواخر سلسلهی صفوی در مقابل سوء استفادههای بوروکراتیک مقاومت کند. تغییر تدریجی از زمینهای اجارهایِ در تملک قزلباشها به زمینهای پادشاهی، و اختصاص عنوان املاک خصوصی بر ملوکالطوایفیهای قدیمی، بار کشاورزان خرد را سنگینتر کرد. کاهش درآمدهای جنگی و تجاری و زمینهای سلطنتی –این آخری به دلیل بیکفایتی و فساد مدیران- باعث افزایش مالیات بر زمینهای خصوصی شد، آن هم در زمانی که به خاطر مشکلات کشاورزی و کاهش جمعیت روستایی، درآمد از املاک روز به روز کمتر میشد.
فشار مالیات و تورم، حتی قبل از سقوط صفویان و در دوران حکومت سلیمان و سلطان حسین و زمانی که کشاورزان و عشایر مجبور بودند به کار در اراضیشان ادامه دهند و فرار نکنند، غیر قابل تحمل شد. سیاست شبیه به سرفداری، که قبلاً در دنیای اسلام جایی نداشت، میتواند بهخوبی فوران ناآرامیها در بین طوایف عشایری و نیمه عشایری را توضیح دهد. سیاست حکومت صفوی در تغییر مکان سکونت عشایر جنگجو از مکانی به مکانی دیگر و تخصیص مجدد افراد از طایفهای به طایفهای دیگر که طی حکومت تهماسب اول و عباس اول رایج بود، باعث ایجاد جابجاییهای بیثبات شد؛ و در نهایت زمانی که دولتْ منابع نظامی لازم برای اجبار و زورکردن قبایل را نداشت، این سیستم جابهجاییها از هم پاشید.
اقتصاد ایران صفوی کوچکتر و شکنندهتر از اقتصاد امپراتوریهای همسایهاش بود. در حالی که جمعیت ایران صفوی احتمالاً هرگز ار ده میلیون نفر تجاوز نکرد، تا اوایل قرن هجدهم، امپراتوری مغول بر جمعیتی بیشتر از یکصد میلیون و امپراتوری عثمانی بر جمعیتی بالغ بر بیست و دو میلیون نفر حکمرانی میکردند. صفویان، حتی زمانی که در اوج قدرت و شکوفایی بودند نتوانستند درآمد عظیمی که رقیبانشان از مردمان یکجانشین خود به دست میآوردند را به دست آورند. اقتصاد کشاورزی ایران از نظر تاریخی در مقابل فشارهای عشایری بیدفاع بود و مدیریت بیکفایت دولت هم دلیل دیگری برای افول کشاورزی صفویان بود.
ایران صفوی، تا آخرین دهههای قرن هفدهم، کاملاً از پیامدهای بحران تورم جهانی که از قرن شانزدهم بر ثروت امپراتوریهای شرقی تأثیر گذاشته بود آسیب دیده بود. حجم بالایی از طلای قارهی جدید به اقتصاد اروپای غربی تزریق شده و به آنها قدرت خرید بسیار بالایی داده بود که با اقتصاد کشاورزی آسیا قابل مقایسه نبود. این باعث افت ارزش پول امپراتوریهای ایران و عثمانی شد که بر پایهی نقره بودند. تورم به معنای کم ارزش شدن پول، علاوه بر بالابردن هزینههای تجارت زمینی و قیمت محصولات کشاورزی، هم باعث تضعیف طبقهی سابقاً مرفه تجار صفوی شد هم قابلیت امپراتوری برای دفاع از خود را کاهش داد. کمبود ارز به علت احتکار مقامات دولتی و طبقهی اعیان و تضعیف کلی پایههای کشاورزی بحران مالیاتی دولت را بیش از پیش تشدید کرد.
بطور خاص، استخراج نقرهی ایران توسط شرکتهای تجاری هلندی و انگلیسی و تجار هندی (بانیانها) و انتقال آن به اروپا و شبه قارهی هند تأثیری منفی بلند مدتی بر اقتصاد ایران گذاشت. این تجارت سودآوری بود که در کنار تجارت ابریشم بیشتر از یک دهه ادامه داشت. به رغم فراوانی نقرهی قارهی جدید در بازارهای اروپایی، هنوز هم قاچاق نقرهی ایران به صورت شمش برای شرکتهای تجاری سودآور بود. به رغم اقدامات حکومت صفوی برای متوقف کردن قاچاق ارز، کمپانی هند شرقی هلند بین سالهای ۱۶۴۲ تا ۱۶۶۰، معادل بیش از نه میلیون سکهی طلا به صورت قاچاق از ایران بیرون برد _استخراج عظیمی که به شدت بر تنگدستی حکومت صفوی تأثیر گذاشت. شرکتهای تجاریِ هلندیِ باقیمانده در خلیج فارس حتی در سختترین دوران قرن هجدهم که صادرات در حال افول ابریشم تقریباً هیچ سودی نداشت، به همین صورت سکههای ایران را بیرون میبردند. در تجارت اروپا با امپراتوری عثمانی و ایران و امپراتوری مغول در هند، سود شرکتهای تجاری اروپایی سه تا چهار برابر این کشورها بود و این سودها به قیمت فقیر کردن امپراتوریهای شرقی حاصل میشد.
حتی اگر صفویان میتوانستند فشارهای عشایری را تحمل کرده و با چالشهای داخلی مواجه شوند، در مقابل موج تازهی تهاجمات خارجی شانس کمی داشتند. خبر هجوم افغانها و محاصرهی اصفهان، بین امپراتوریهای عثمانی و روس که به سرعت در حال گسترش بود رقابت شدیدی برای الحاق استانهای شمالی و غربی ایران ایجاد کرد (نقشهی ۳.۱ را ببینید). در سالهای ۱۷۲۲-۱۷۲۱، روسها که روی آسیبپذیری نظامی ایران حساب میکردند، سپاه بزرگی را به داربند و داغستان، استانهای شمالی قفقاز که تحت سلطهی صفویان بودند فرستادند و بعد به سمت جنوب به استان گیلان آمدند. بعد از اینکه پتر کبیر (سلطنت ۱۷۲۱-۱۶۸۲) گزارشهایی از اصفهان دریافت کرد دالّ بر اینکه استانهای شمالی ایران آمادهی فتح و الحاق به کشورش هستند این لشکرکشی را انجام داد. اشغال سیزده سالهی مناطق زیادی از قفقاز، گیلان، مازندران و استرآباد، اگرچه با همدستی عثمانیها انجام شده بود، نه تنها برای ایران بلکه برای روسیه نیز فاجعهآمیز بود. شیوع مالاریا، یکی از دلایل ترک با عجلهی روسها بود. این اولین یورش روسها به سواحل دریای خزر و معرف دورهای از کشورگشایی آنان بود که برای ۲۷۰ سال روسیه را در مرکز سیاست خارجی ایران قرار داد.
در سال ۱۷۲۳، عثمانیها با حساب کردن روی زوال دشمن دیرینهی خود، از مرزهای غربی ایران عبور کردند تا فقط از روی شکمسیری به قفقازِ تحت کنترل صفویان حمله کرده باشند. این چهارمین موج کشورگشایی عثمانیها از سال ۱۵۱۴ به بعد بود. در نتیجه، بین روسیه و امپراتوری عثمانی رقابتی برای تقسیم استانهای شمالی ایران صفوی درگرفت. هدف عثمانیها، مثل گذشته این بود که مناطق شرقی خود را گسترش دهند و همزمان در بالکان ازمقابل اتریشیهای هاپسبورگ عقبنشینی کنند. تا سال ۱۷۲۵، لشکرکشیهای پشت سر هم عثمانیها منجر به از دست رفتن باریکهی عظیمی از مناطق ایران شد، از گرجستان و ارمنستان گرفته تا استانهای غربی مثل اردبیل، تبریز، کرمانشاه، همدان و جنوب غربی ایران.
قبلاً در سال ۱۷۲۲، عثمانیها از مهاجمان افغانی پشتیبانی کرده و حتی یک گروه اعزامی هم برای کمک به محمود فرستاده بودند. با این حال، در دوران حکومت اشرف، برادرزاده و جانشین محمود، موضعشان را تغییر دادند و احتمالاً به این دلیل تصمیم گرفتند حکومت صفوی را دوباره روی کار بیاورند که حکومت افغانها در اصفهان میخواست برای باز پسگیری استانهای ایران با عثمانی وارد جنگ شود.
در سال ۱۷۲۵، اشرف هوتکی (سلطنت ۱۷۲۹-۱۷۲۵) بعد از اینکه عموی دیوانهاش، محمود غلزایی، را به قتل رساند بر تخت نشست و نیروهایش را علیه مهاجمان عثمانی متحد کرد. به رغم موفقیتهای نسبی اشرف در میدان جنگ، او یک نقطه ضعف داشت: هم عثمانیها و هم روسها ترجیح میدادند با تهماسب دوم، پسر بازماندهی سلطان حسین و مدعی بیقدرت تاج و تخت صفوی مذاکره کنند. تنها چارهی تهماسب آواره، که از حلقهی هرروز تنگتر افغانها گریخته بود این بود که به درخواستهای ارضی همسایگانش تن در دهد، به این امید که شاید بتواند روزی به عنوان حاکم مشروع ایران شناخته شده و در نهایت تاج و تخت صفوی را دوباره احیا کند. اشرف هم درست به همین دلیل بود که با معاهدههای تحقیرآمیزی که مناطق وسیعی از ایران را به اشغالگران عثمانی و روس میبخشیدند موافقت کرد. وقتی در سال ۱۷۲۶، اشرف تصمیم گرفت شاه سلطان حسین محبوس را به هدف از میان برداشتن هرگونه احتمال احیای حکومت صفوی به قتل برساند، موقعیتش از قبل هم ضعیفتر شد.
تا سال ۱۷۲۷، ایران صفوی دیگر به عنوان یک امپراتوری موجودیت نداشت. افغانها با حاکمیت سختگیرانه و بیگانهخوی خود بر ایرانیان شیعه، بر چیزی که از ایران باقی مانده بود کنترل محدودی داشتند . طی چند سال، پررونقترین استانهای شمالی و غربی به اشغال دشمن در آمدند؛ شهرها و روستاها در سراسر امپراتوری ویران شدند، نیروهای عشایری در مرزها شورش کردند، و اعتماد به فرهنگ و نظم عمومی به کمترین حد خود رسید. حتی در حملهی افغانها آرشیوهای عظیم دولتی صفوی بالکل نابود شدند و در نتیجه اسنادِ اداریِ بیشتر از دو قرن از بین رفتند.
در همین حین، تهماسب بیهدف در شمال ایران سرگردان بود. برای مدت کوتاهی در قزوین سکونت گزید و سپس به اردبیل و تهران رفت و این اولین باری بود که این شهر کوچک در نزدیکی رشته کوه البرز نشان داد که میتواند مرکز قدرت باشد. او در نهایت به استرآباد، یکی از شهرهای بزرگ شمال غربی ایران رسید و مهمان خانِ ایل قاجار شد _این ایل، عضو اتحادیهی قزلباشها بود. تهماسب که عملاً فقط عروسکی در دست اطرافیان خود بود، فتح علی خان قاجار را یک حامی و صفویهدوست مصمم یافت. با این حال، سرنوشت ایل قاجار این بود که در رقابت بر سر برگرداندن شاه صفوی به تاج و تخت و بازسازی دوبارهی امپراتوریْ شکست بخورند و صحنهی رقابت را به رقیب قدرتمندشان یعنی نادر قلی، نادر شاه افشارِ آینده، واگذار کنند؛ فردی که ظهورش در این افق آشفتهی سیاسی، امیدها را برای بازگرداندن صفویان زنده کرد.
نادر قلی درمقام رهاییبخش
معدود رهبرانی مانند نادر شاه افشار (سلطنت ۱۷۴۷-۱۷۳۶) در تاریخ معاصر ایران چنین احساسات ضد و نقیضی برانگیختهاند. نادر شاه افشار نابغهای نظامی بود که در دوران فترت صفوی سر برآورد تا به اشغال خارجی و بعد از مدت کوتاهی سلسلهی صفوی پایان دهد (نقشههای ۳.۱ و ۳.۲). هموطنانش ابتدا او را احیا کنندهی امپراتوری و رهاییبخش میدانستند ولی سپس برای آنها تبدیل به فردی مستبد و مجنون شد. از نظر همعصران اروپاییش، او فاتحی رعدآسا بود که لشکرکشیش به هند راه را برای استعمار انگلستان باز کرد.
از نظر سلسلهی قاجار که بعدها به قدرت رسید، او غاصبی مذموم بود. در سلسلهی پهلوی از او به عنوان قهرمان و پیشگام اتحاد ملی تجلیل به عمل آمد؛ الگویی مانند رضا شاه پهلوی، نادر را به خاطر دیسیپلین و ارادهاش تحسین میکرد. امروزه، او هنوز هم بخشی از داستانهای ملی ایران است و به مذاق بعضی از هواداران پان ایرانی و دیگرانی که احساسات ضد روحانیت دارند خوش میآید. با این حال، گذشته از تصورات قرنهای بعد، نادر بیشتر به عنوان پدیدهای منحصر به فرد شناخته میشود که توانست هویت ایلیاتی را به مرزهای ایران بازگرداند و از طرفی الگو و پیشگامی باشد برای ناسیونالیسم _ناسیونالیسمی که در قرون بعد ظهور کرد.
نادر قلی که در سال ۱۶۹۸ در خانوادهای فقیر از عشایر ترکمن خراسان شمالی متولد شده بود به قرخلوهای ایل افشار تعلق داشت _این ایل یکی از اعضای اصلی اتحادیهی قزلباشها بود. قرخلوها در زمان عباس اول در ارتفاعات مشهد ساکن شدند تا تهاجمات مکرر ازبکها که به شدت ترکتازی میکردند و ساکنان شیعهی شهرها و روستاها را به بردگی میگرفتند، دفع کنند. ظاهراً او در جوانی توسط ازبکها دستگیر شد و به مدت چهار سال به شکل غلام-اسیر زندگی کرد تا بالاخره توانست از اسارت فرار کرده و زندگی راهزنی در پیش بگیرد.
نادر قلی خیلی زود به مَلِک محمود سیستانی، مدعی خودخواندهی میراث سلسلهی کیانیانِ شاهنامه ملحق شد. در سالهای بعد از سقوط حکومت صفوی، ملک محمود قلمروی برای خود ترسیم کرده بود به پایتختی مشهد، که از شمال خراسان تا سیستان کشیده شده بود. ملک محمود که بر یک ائتلاف شهری و ایلیاتی سست متکی بود، خیلی زود نادر را سپهسالاری محلی و گروه سوارکاران عشایری او را خطری برای آرمانهایش دانست. ادعای ملک محمود درباب جانشینیِ سلسلهی اسطورهای کیانیان -که با تاج ابداعی کیانی و نماد پادشاهیش تکمیل شده بود- احتمالاً منبع الهامی برای نادر بوده تا خودش را قهرمان یک ایران متحد ببیند _این ناسیونالیسم نادر با اتوریتهی شیعی صفویان خیلی تفاوت داشت.
اما نادر در نبردی که برای کنترل مشهد روی داد، از ملک محمود شکست خورد. او دوباره همان راهزن خیرخواهی شد که گاهی سخاوتش به افزایش نیروهایی که از او حمایت میکردند کمک میکرد. سال ۱۷۲۵، وقتی نادر به تهماسب دوم پیشنهاد کمک داد، احتمالاً کمتر از دو هزار سواره نظام در اختیار داشت _ارتشی با وفاداری متزلزل، بدون توپخانه و فاقد سلاح سنگین. آنچه نادر به تهماسب -که نا امید در میان تعداد زیادی از حریفان ایلیاتی سرگردان بود- ارائه داد چیزی نبود مگر قابلیت غریزی رهبری، استعداد نظامی و استراتژی مدبرانه. نادر قلی بعد از اینکه نقشهی قتل رقیب قاجاری تهماسب را با موفقیت طراحی کرد، پیشرفت کرده و به قائم مقامی شاه تهماسب رسید. این اولین قدم در نبردی مشتاقانهای بود که در نهایت او را بر تخت پادشاهی ایران نشاند.
نادر پس از انتخاب لقب تهماسب قلی (غلامِ تهماسب) برای خود، توانست در عرض یک سال پایگاه خویش را در خراسان تثبیت کند، مشهد را اشغال کرده و ملک محمود را از میان بردارد. خیلی زود، در سال ۱۷۲۷ و بعد از یک سری نبردهای پیروزمندانه، در ابتدا موفق شد افغانهای سرکش ابدالیِ هرات را مطیع خود کرده و برای لشکرکشی بهسوی افغانهای غلزایی اشغالگرِ اصفهان آماده شود. در دسامبر ۱۷۲۹، بعد از در هم شکستن نیروهای اشرف در دو نبرد، ابتدا در نزدیکی دامغان و بعد در مورچهخورت در نزدیکی اصفهان، نادر به همراه شاه تهماسب دوم با موفقیت وارد پایتخت صفوی شد (نقشهی ۳.۱ را ببینید). برگرداندن شاه صفوی به تخت به پرستیژ نادر افزود _هرچند که غارت و کشتار مردم اصفهان توسط سپاه «آزادیبخش» او نشانهی واضحی از آیندهی پیشرو بود. او در حالی که به سمت فارس لشکرکشی میکرد، نیروهای تضعیف روحیه شدهی افغان را به جنوب شرقی کشاند. اشرف و معدودی از همراهانش در مسیر حرکت به سمت قندهار کشته شدند و باقیماندهی سپاهش که از جنگ جان سالم به در برده بودند به نیروهای نادر پیوستند. نادر با تشکیلاتی که برای فتحْ روز به روز گستردهتر میشد، خیلی زود روی آزادسازی استانهایی متمرکز شد که تحت اشغال عثمانی و روسیه بودند.
کلید موفقیتهای ابتدایی نادر و صعود شهابگونهاش به قدرت، استعدادش در سازماندهی گروههای ایلیاتی از هم گسیخته در یک سپاه منسجم بود. این گروههای ایلیاتی شامل طوایف کُرد خراسان، تعدادی از طوایف قاجار و متحدان ترکمنشان، بلوچها و دیگر طوایف جنوب شرقی، افغانهای ابدالی و غلزایی، و حتی ازبکها بود. او رهبری این نیروهای غیر منسجم ایلیاتی را اغلب با تشویق کردن رؤسایشان به پیوستن به او به دست میگرفت و سپس در فرصت مناسب این رهبران را از میان بر میداشت. چیزی که تشکیلات او را از تشکیلات آشنای ترکی-مغولی در گذشته متمایز میکرد، این بود که خصوصیت چند قومیتی سپاه نادر باعث جذب گروههایی از میان روستاییانی میشد که از شهرها دورافتاده بودند. شاید برای اولین بار در تاریخ ایران و احتمالاً در تاریخ امپراتوریهای منطقه بود که کسی از میان مردان شایستهی شهرها و روستاها به زور نیرو جمع میکرد. این جذب نیرو که اغلب بدون مقاومت جدی صورت میگرفت الگوی ابتداییِ سربازگیری در نظام وظیفهی عمومی شد.
انگیزهی نادر برای داشتن سپاهی منظم که با سپاههای مشابه اروپای زمان خودش قابل مقایسه باشد، بهوجود آوردن یکپارچگی ملی بود. لشکرکشیهای طولانی مدت تحت یک فرماندهی یکپارچه و تقسیم غنائم، حسی از یکدلی را القاء میکرد. نادر بر مؤلفههای هویت مشترک تأکید میکرد: جغههای استاندارد در نبردها، استفاده از بنمایههای اسطورهای شاهنامه، و بعدها ایجاد یک تاج سلطنتی جدید برای خودش به جای کلاه قزلباش صفویان. استفادهی مؤثر نادر از سلاحهای آتشین، تفنگهای فیتیلهای و توپخانهی سبک -که سپاهش را به سرعت بعد از دستیابی به انبار سلاح صفویان در شهرهای بزرگ به آنها مجهز کرد- نیز در برتری و قدرتمند شدن سپاه، افزایش روحیهی سپاهیان و به دست آوردن نظم نظامی مدرن به شدت کارآمد بود. خود نادر تبدیل به قهرمان ملیای شد که با تصویر عمومی پادشاهان اواخر صفوی فرق داشت، یعنی با پادشاهانی که از یک طرف عیاش بودند و از طرف دیگر خشکه مذهب.
حتی قبل از فتح اصفهان، نادر مصرّ بود که در صورت لزوم، اشغالگران عثمانی را به زور از ایران بیرون کند. اما برخلاف نبردهای سلسلهی صفوی، نادر برای جمعآوری حامی از هویت شیعی مایه نگذاشت. نبرد او با عثمانیها فقط به هدف باز پسگیری اراضی ایران انجام میشد. انگار پیروزی بر سپاه افغانها، حداقل به صورت موقت جاهطلبیهای شخصی را از نادر زدود و او را تبدیل به فردی وطنپرست کرد که هدفتش دفاع از ممالک محروسه و حفظ تمامیت ارضی ایران بود. چنان که بعدها مشخص شد، پروژهی او با پروژهی ترسیم فلان قلمرو برای خود فرق داشت: نادر میخواست زمینهایی را تصرف کند که بهلحاظ جغرافیایی و بهلحاظ فرهنگی از آن ایران هستند؛ نه بیشتر نه کمتر.
نادر از سال ۱۷۳۰، به عنوان قائم مقام حکومت صفوی و در مجموعهای از نبردهای فوقالعاده، بیشتر استانهای غربی را باز پس گرفت (نقشهی ۳.۱ و ۳.۲ را ببینید). به رغم تلاش همهجانبهی عثمانیها برای مبارزه با ظهور یک نادر قدرتمند، شکست چشمگیر سپاه ترک، در استانبول بحرانی جدی ایجاد کرد که منجر به کنارهگیری سلطان احمد سوم (سلطنت ۱۷۳۰-۱۷۰۳) از حکومت شد. با این حال، فشار نظامی نادر برای باز پس گیری استان بغداد و شهرهای مقدس شیعیان، با مقاومت شدید عثمانیها مواجه شد. از دست دادن بغداد میتوانست شکست سنگینی برای پرستیژ عثمانی و منافع تجاری و استراتژیکشان باشد. نادر بعد از شکست در جبهههای غربی، نیاز به همبستگی شیعه را بیش از پیش حس کرد.
نادر برای نشان دادن وفاداری خود به تشیع، آرامگاههای مورداحترام شیعیان در مشهد و شیراز را بازسازی کرد. گرچه او از نهادهای روحانی تضعیفشده دل خوشی نداشت ولی نسبت به پادشاهان صفوی وفادار بود. اما عمر این وفاداری کوتاه بود. ناتوانی تهماسب از دفع حملهی جدید عثمانیها در غرب و در پی آن از دست دادن تقریباً تمامی مناطقی که نادر فتح کرده بود، به نادر بهانه داد تا تهماسب را از میان بردارد. در سال ۱۷۳۲، نادر در یکی از کاخهای اصفهان طبق یک نقشهی از قبل برنامهریزی شده، عیاشیهای شبانهی تهماسب را به نمایش گذاشت و به این شکل اعیان دولتی و امرای سپاه را متقاعد کرد تا شاه را عزل کرده و به جای او پسر هشت ماههاش، عباس سوم را بر تخت بنشاند و خودش نائبالسلطنهاش شود.
نادر، هفت سال بعد از ظهورش، حالا درمقام حکمران بالفعل کشور بالاخره میتوانست با دست بازتری مقامات اداری و نظامی جدیدی که طرفدارش بودند را منصوب کند. او با اخذ مالیاتهای سنگین توانست منابع مالی لازم برای جنگهای بین سالهای ۱۷۳۲ تا ۱۷۳۶ را تأمین کرده و تمامی استانهای شمال غربی و غربی ایران را که تحت اشغال عثمانی بودند باز پس بگیرد -از جمله گرجستان، ارمنستان و سمرقند که از نظر اقتصادی غنی بود- و حتی جای پای خود را عراق عثمانیها نیز محکم کند. نیروهای نادر، شورش لزگیها در قفقاز را سرکوب کردند، افغانهای سرکش غلزایی را شکست داده و آنها را وادار به عقب نشینی به قندهار کردند، هرات را پس گرفتند، ترکمنهای شمال خراسان را مهار و روسها را مجبور کردند استانهای سواحل دریای خزر را کاملاً تخلیه کنند و کنترل خلیج فارس را نیز به دست گرفتند (نقشهی ۳.۱ را ببینید). اینطور به نظر میرسید که بالاخره پادشاه حکومت صفوی توانست از نظر مالی ثبات و آرامش را به امپراتوری بازگرداند.
از مغان تا هندوستان
سایهی بلند «پسر شمشیر»، لقبی که نادر به اصل و نسب خودش داده بود، تقریباً داشت بر سر ممالک محروسه میافتاد. در زمستان ۱۷۳۶، او گروه زیادی از خوانین و اعیان را به دشت مغان در سواحل رودخانهی ارس در آذربایجان شمالی فراخواند تا در مورد آیندهی ایران تصمیم گیری کنند. این راز دیگر برملا شده بود که این «غلام تهماسبِ» جاهطلب آماده بود تا حکومت صفوی را از میان بردارد و خودش تاج و تخت ایران را تصاحب کند (لوح ۳.۳).
گزارش شده که از میان بیست هزار مقامی که در گردهمآیی دشت مغان حضور داشتند، فقط شیخالسلامِ آخرین پادشاه صفوی جرئت کرد، آنهم در خفا، به محبت مردم ایران نسبت به خاندان صفوی اذعان کند. خبرچینها، حرفهای او را به گوش نادر رساندند، سپس او نزد نادر فراخوانده و در همان جا اعدام شد تا درس عبرتی برای کسانی باشد که بخواهند با اعلام وفاداری به خاندان صفوی با نادر مخالفت کنند. گردهمآیی بزرگ اعیان، مقامات شهری، رهبران مذهبی (از جمله بزرگان کلیسای ارامنه)، مقامات دولتی و امرای سپاه سراسر کشور، به این هدف برگزار شد تا اهمیت نظر اعیان کشور را نشان دهد. در گردهمآیی دشت مغان که شاید از گردهمآییهای ایلیاتی مغولها الهام گرفته بود، برای اولین بار مفهوم نمایندگی در ایران مطرح شد. به علاوه نادر گفت اگر سلسلهی صفوی را ملغی میکند و « علیرغم میل باطنیاش» بار پادشاهی را بر دوش میگیرد برای آنست که حق حاکمیت ایران را به این کشور بازگرداند.
با این حال، بزرگترین فرق نادر با حکومت صفوی آن بود که او جسورانه و شاید کمی هم مخالف مصلحت کشور، تشیع را به عنوان مذهب رسمی کشور -حداقل به شکلی که در سلسلهی صفوی اعمال میشد- کنار گذاشت. این یکی از سه شرطی بود که او در دشت مغان برای رسیدن به قدرت اعمال کرد. او همچنین خواستار وفاداری کامل به شخص خودش و دست کشیدن از هر نوع محبت و وفاداری به خاندان صفوی و امید به برگرداندن آنها به تاج و تخت شد. نادر پیشنهاد داد که به جای تشیع دوازده امامی صفوی -که به نظر او سالها باعث تفرقهی داخلی و تهاجمات خارجی همسایگان سنی ایران شده بود- مذهب جعفری مذهب رسمی کشور شود.
به نظر میرسد مذهب جعفری نادر که عاری از ویژگیهای ضد سنی و تمایلات منجیگرایانه و سنت فقهی بود، نسخهی رقیق شدهی مذهب صفویان باشد. بیش از دو قرن نزاع مذهبی که در نهایت باعث سروری افغانها شده بود باعث شد نادر -که اتفاقاً به قدرت رسیدنش با بیرون راندن نیروهای مهاجم سنی آغاز شده بود- معایب تشیع دوازده امامی را درک کند. امید او این بود که اعلام مذهب جعفری به عنوان مذهب رسمی کشور، عثمانیها را متقاعد کند شرایط صلح پیشنهادی او را بپذیرند؛ شرایط صلحی که خواستار تأسیس رکن پنجمی در اطراف کعبه و در کنار رکن حنفیها بود _رکنی مخصوص شیعیان. این کار اگر انجام میشد به معنای رسمیت یافتن تشیع به عنوان یک مذهب مشروع اسلامی بود.
ولی در پسِ این حرکت مصالحه جویانهی نادر، انگیزههای پنهان دیگری وجود داشت. در میان مقامات سپاه او، تعداد ازبکها، افغانها و دیگر نیروهای اعزامی سنی -که در وفاداری آنها به یک حکومت شیعی تردید وجود داشت- روز به روز در حال افزایش بود. نادر که به نظر میرسد در جوانی به مذهب تسنن گرایش داشت، متوجه شد به حداقل رساندن اختلافات شیعه-سنی شانس او برای تصرف اراضی سنینشین را افزایش میدهد. با توجه به علائم واضح اغتشاش در امپراتوری عثمانی، به نظر میرسید الحاق جنوب عراق، شرق آناتولی و حتی شاید فراتر از آن برای نادر امکانپذیر باشد. شاید در پیشنهاد صلح نادر بود که برای اولین بار، مفهوم پان اسلامیسم (اتحاد اسلام) در بافتی سیاسی موضوعیت پیدا کرد و با اینکه هرگز تحقق پیدا نکرد ولی راهی را برای گریز از تعارضات مذهبی عثمانی و صفوی نشان داد. چنانکه بعدها مشخص شد، پیشنهاد نادر برای هر دو طرف غیر قابل قبول بود. برای شیعیان ایران اینکه انشعابی فرعی از تسنن حنفی بشوند نوعی عقب نشینی تحقیرآمیز از هویت شیعی به حساب میآمد. برای مقامات عثمانی که به مدت دو قرن از پروپاگاندای ضد سنی ایران صفوی خشمگین بودند، حتی به رسمیت شناختن نصفهنیمهی تشیع نیز غیرقابل قبول بود.
بعد از گردهمآیی دشت مغان، اولین حرکت نادر -که خودش را یک تیمور یا حتی شاه اسماعیل جدید تصور میکرد- فتح قندهار، وطن افغانهای غلزایی بود (نقشهی۳.۲ را ببینید). هدف اصلی نادر، انتقام یا حتی استرداد ثروتهای صفوی یا استخدام مزدوران پرتعداد افغان در سپاه رو به گسترش خود نبود بلکه فتح دروازهای استراتژیک به هند مغولی بود. در قرن هجدهم و با ظهور آگاهی جدید فرقهای در جهان اسلام -همانطور که در تهاجمات افغانها و سنیهای عثمانی علیه صفویان مشخص بود- امپراتوریهای مغول و عثمانی در مرزهای شرقی و غربی ایران دچار افول سریع شدند. با این حال، عثمانیها از نظر نظامی به اندازهای قدرت داشتند که جلوی پیشرویهای نادر را بگیرند و این فاتح ایرانی -که با کمبود بودجه مواجه بود و میدانست پروژهی پان اسلامیش منافع چندانی به ارمغان نخواهد آورد- را متقاعد کند از لشکرکشیهای ضدعثمانی خود دست بکشد و به شرق چشم بدوزد.
اصلیترین جاهطلبی نادر این بود که به امپراتوری مغول که در اوج ضعف بود فائق شود، ثروتهایش را به یغما برد و از آن پول برای شکست دادن دشمن اصلی اش یعنی عثمانی استفاده کند. وقتی نادر متوجه شد که مردم فقیر ایران دیگر نمیتوانند از پس هزینهی جاهطلبیهای ارضی او برآیند، دیگر نتوانست در مقابل این حس نیاز به فتح هندوستان -که به شبه قارهی هند معروف بود- مقاومت کند. هند مغولی، انبار ذخیرهی فلزات گرانبهایی بود که از قارهی جدید آمده و قرنها در آنجا جمع شده بودند. با وجود اینکه از اوایل قرن شانزدهم، شرکتهای تجاری اروپایی مقادیر قابل ملاحظهای از ذخایر طلا و نقرهی هند را بیرون کشیده بودند، هنوز به اندازهای باقی مانده بود که نادر و امرای سپاهش را برای حمله به هند ترغیب کند.
مقاومت مغول ها سودی نداشت و پیروزیهای میدان جنگ، ارزش لشکرکشی نادر به هند را اثبات کردند. نادر بعد از فتح دروازههای قندهار در سال ۱۷۳۸ و با خاک یکسان کردن آن، از آخرین پایگاه غلزایی برای ساخت شهر جدیدی در مجاورت قندهار که آن را به افتخار خودش نادرآباد نامید استفاده کرد. او سپس به راحتی توانست شهرهای عمدهی پیشاور، کابل و لاهور را فتح کند (نقشهی ۳.۲). کشورگشایی او به شمال هند، از زمان فتح شیر شاه سوری در دو قرن گذشته بیسابقه بود. با این حال، فروپاشی دردناک امپراتوری مغول در طول نیمهی اول قرن هجدهم آن را به هدفی آسان برای تهاجم نادر و سپس برای بهرهکشی استعمار تبدیل کرد.
نادر در فوریهی ۱۷۳۹، سپاه ضعیف هند را به کرنال در شمال دهلی در هم شکست. طی این نبرد، او سپاه مغول که از نظر تعداد به سپاه او برتری داشت را شکست داد و پیروزمندانه وارد دهلی شد (لوح ۳.۴). اینکه نادر فیالفور با دوباره بر تخت نشستن ناصرالدین محمد شاه معزول (سلطنت ۱۷۴۸-۱۷۱۹) موافقت کرد، تأیید کنندهی نیات غارتگرانهی او بود: گزارش شده که امپراتور بداقبال تمام گنجینهی سلطنتی خود را که شامل جواهرات، فلزات گرانبها، و دیگر اشیای ارزشمند بود به نادر تقدیم کرد. به علاوه، سپاه فاتح هزینهی سنگینی روی دست نجبای دهلی گذاشت: گزارش شده که مجموع غنائم نادر به هفتصد میلیون روپیه میرسید، یکی از بزرگترین تاراجهایی که تاریخ ابتدای مدرنیته به خود دیده بود. در میان تعداد زیاد اشیای چشمگیری که بعدها زینت خاندان سلطنتی ایران و سپس بریتانیا شدند، دو الماس عظیم کوه نور و دریای نور و همچنین تخت طاووس افسانهای بودند که توسط امپراتور مغول شاه جهان ساخته شده بودند. حرص و طمع نادر دامن مردم مقاوم دهلی را نیز گرفت. سپاه مست و بیرحم او، در شهر تاختند و به غارت و تجاوز پرداختند. شورش مردمیای که برای پاسخ به وحشیگری سپاه نادر روی داد جان سه هزار نفر از مزدوران او را گرفت. نادر برای انتقام سپاهش دستور قتل عام مردم را صادر کرد، کشتاری که در عرض چند ساعت جان بیست هزار شهروند را گرفت.
سقوط یک امپراتوری شکننده
نادر بعد از برگشتن از لشکرکشی هند، تمامی غنائم را در دژ غیر قابل نفوذ کلات نادری، در نزدیکی زادگاهش در شمال خراسان انبار کرد. ثروتی به این بزرگی به منظور تأمین مالی کشورگشاییهایش جمعآوری شده بود و اقدامات بیرحمانه و خشونت آمیزش برای ایجاد ترس در دل رعایای فقیرش بود. تصویر رعب انگیز نادر، با وجود تحسینی که در مطبوعات اروپایی زمان خود یافت، برای امپراتوریش شکوه و ثبات به همراه نیاورد. موفقیت نظامی، اشتهای او به سبعیت بی مهار را باز کرده بود؛ سبعیتی که فقط با الگوهای تاریخی خودش قابل قیاس بود. بعضی از معاصرانش او را به خاطر «تجدید آیین چنگیزی» ستودند، در حالی که دیگران از او چهرهای ترسناک ترسیم کردند که با مردم بیدفاع شهرها و روستاها سنگدلانه و بیرحمانه رفتار میکرد. غارتگریهای نادر از میانرودان و جنوب قفقاز تا آسیای مرکزی و خلیج فارس و هندوستان، و همچنین به راه انداختن جنگهای ویرانگر، منجر به ایجاد تصویر یک امپراتور مستعجل شد که عاری از ثبات و فاقد نگرش بلندمدت بود. در اثر ماجراجویی های نادر منابع ایران دچار مضیقه شدید شد و او یک اقتصاد کشاورزی ویران، تولید و تجارت کم و زیرساختهای اداری رو به زوال از خود به جا گذاشت. مثل این بود که انگار نادر و سپاهش میخواستند انتقام عشایر مرزنشین را از مناطق داخلی ایران بگیرند.
در هشت سال حکومت نادر، لشکرکشیهای بیوقفهی او برای باز پس گیری عراق و آناتولی، به هدف دسترسی به دریای سیاه، نتایج متفاوتی به همراه داشتند. او به شدت ثبات استانهای شرقی عثمانی را تهدید میکرد. به نظر میرسید پیروز خواهد شد. با این حال، کارزارهای بلند مدت و حتی محاصرههای طولانی هم نتوانستند عراق را به امپراتوری نادر برگردانند. شورشهای مکرر بلوچها که با طوایف استان فارس و افغانها و کردهای شمال خراسان متحد شده بودند، او را واداشتند تا به سرعت به سمت شرق برگردد. همانطور که پیشبینی میشد، باب عالی عثمانی پیشنهاد او برای به رسمیت شناختن مذهب جعفری را نیز رد کرد. به همین شکل، اقدامات تنبیهآمیز نادر علیه مردم کوههای داغستان -به امید به ثبات رساندن مناطق ایرانیِ قفقاز- و نبردهای مکرر او با ترکمنهای شمال شرقی و جنگ وی با ائتلاف کردها در داخل مرزهای ایران نیز مستعجل بودند.
لشکرکشیهای بیوقفهی نادر و حرکت سپاهیان عظیمش در سراسر کشور، هر نشانهای از شکوفایی که در شهرها و روستاهای ایران باقی مانده بود را ویران کرد. جابهجاییهای اجباری عشایر، به همان اندازهی انتصاب افغانها، ترکمنها، کردها و دیگر فرماندهان سنی به فرماندهی نظامی استانهای ایران مخرب بود. مصادرهی اموال خصوصی و تملک اوقاف وسیع صفویان، با اینکه به هدف توقف فساد و افزایش درآمد انجام شد، در واقع به سردرگمی مالیاتی افزود. مالیات سنگین، روستاییان و اشراف زمیندار را تضعیف کرد. سربازگیری اجباری، روستاییان را از وطن خود دور کرد. مناره های تشکیل شده از سر قربانیان نادر بر سر درِ شهرها یادآور مخوف خشم جنون آمیز او بود.
ولی چیزی که در نهایت به قیمت جان نادر تمام شد، رفتار بیرحمانهای نبود که با رعایایش داشت، بلکه ناتوانی او در ایجاد تعادل در سپاه چند قومیتیاش بود. جنون فزایندهی او که بصورت خشونت ورزی های ناگهانی بروز می یافت، بر شعلههای تنش قومی-مذهبیای که در میان افسران سپاهش جریان داشت آتش افزود. او که عمیقاً به مزدوران افغان و ازبک اعتماد داشت، در پی از بین بردن افسران و سپاهیان ایرانی مخالف، که روز به روز بر تعدادشان افزوده میشد برآمد. ولی قبل از اینکه بتواند این نقشه را عملی کند، در ژوئن ۱۷۴۷، در اردوگاهش در شمال خراسان، وقتی برای سرکوب شورش دیگری از کردهای منطقه رفته بود، کشته شد (تصویر ۳.۲).
وقتی نادر در چادر سلطنتی در خواب بود، گروهی از افشاریان و دیگر امرای نظامی ایرانی به وی حمله کردند و به رغم مقاومت نافرجامش موفق شدند او را به قتل برسانند. آنها سر بریدهی نادر را برای برادرزادهاش هرات، که در این نقشه همکاری داشت فرستادند تا بدین شکل از او درخواست جانشینی عمویش را کرده باشند.
گرایش بدفرجام نادر به مزدوران ازبک و افغان، برای ایرانیان شیعه در سپاهش که گروهی تحت عنوان قزلباش تشکیل داده بودند، تهدیدی جدی به حساب میآمد. مزدوران ازبک تحت فرماندهی احمد خان ابدالی، که بعدها به احمد شاه دورانی معروف شد (سلطنت ۱۷۷۳-۱۷۴۷)، چالش بزرگی بودند. در گروه ایرانیان، تأکید بر هویت قزلباش -که بیش از آنکه واقعیتی سازمانی باشد فقط یادآور سلسلهی صفوی بود- هم معرف تمایل به ممانعت از حضور افغانها بود هم تمایلی به بازگرداندن نوعی حکومت صفوی.
ناتوانی نادر در خاتمه دادن به اغتشاش ایلیاتی در پی سقوط صفویه، برای ایران گران تمام شد. هدف نادر آن بود که امپراتوری با ثباتی ایجاد کند که با مدل امپراتوری صفوی فرق داشته باشد، ولی در اصل او رهبری ایلیاتی باقی ماند که ماشین جنگی مهیبی معطوف به پیروزی جنگی را می گرداند. از او نقل شده که تَرک اسبش را پایتخت خود میدانست و بیزاری او از ادارهی دولت را میشد به طور واضح در مبارزهی دائمی با بروکراسی صفوی و جایگزین کردن امرای دیوانی صفوی با اعیان نظامی مشاهده کرد. اهمیتزدایی او از تشیع و به حاشیه راندن روحانیت که در کانون آن بود، هرگز به یک آلترناتیو روادار منجر نشد. کاملاً واضح بود که مردم ایران، حداقل آن دسته از ایرانیان فارسی زبان ساکن مراکز شهری دیگر حاضر نبودند از تشیع دست بکشند. پس تعجبی ندارد که اندکی پس از تاجگذاری نادر، شهرنشینان مناطق داخلی ایران، او را غاصب تاج و تخت صفوی دانستند.
پس از قتل نادر خیلی زود افرادی سر بر آوردند که ادعای تاج و تخت صفوی و امید به برگرداندن آن سلسلهی ساقطشده را در سر داشتند. یکی از آنان درویش گمنامی از رفسنجان بود که ادعا میکرد صفی میرزا، پسر کوچک شاه سلطان حسین است؛ او هنگام محاصرهی موصل در سال ۱۷۴۴، علیه نادر شاه قیام کرد. دولت عثمانی، ابتدا در سال ۱۷۲۹ و به امید آنکه بتواند بهواسطهی این درویش اهداف خود در ایران را پیگیری کند، او را در استانبول پناه داد. او را تشویق کردند تا به عنوان شاه صفی دوم علیه نادر به پا خیزد، اما این کار فایدهای به همراه نداشت. بعد از اینکه بیفایده بودن وی برای عثمانیها مسجل شد، او را به جزیرهی رودس تبعید کردند و چند سال بعد در آنجا در گمنامی درگذشت. مدعیان دیگر هم موفق نبودند.
نیابت سلطنت کریم خان زند
با مرگ نادر، امپراتوری کوتاه مدت او که از مرو و هرات تا گرجستان و داغستان و تا بحرین و سواحل خلیج فارس گسترده شده بود رو به اغتشاش گذارد. گروههای متنوع عشایری و نیمه عشایری، برزخی ایجاد کردند که حداقل یک دهه طول کشید تا تحت قیادت کریم خان زند (سلطنت ۱۷۷۹-۱۷۵۱) به آرامش برسند. با وجود سه بار تلاشِ جانشینان نادر برای به ثبات رساندن امپراتوری نابسامان او، پایگاه افشار در خراسان به حدی ضعیف بود که نمیتوانست کشور را آرام کند. علاوه بر مراقبت دقیق از بقایای گنجینهی نادر که در کلات نادری انبار شده بود -که در نهایت بیشتر نفرین بود تا موهبت- و با وجود اینکه جانشینان او سخاوتمندانه و به سرعت ثروت افسانهای نادر را در ازای وفاداری میان سپاهیان تقسیم کردند، باز هم نتوانستند سپاه بیقاعدهی او را مطیع خود کنند. آنان همچنین نتوانستند استانهای از هم گسیختهی امپراتوری او را حول مشهد یا اصفهان حفظ کنند.
کشمکش های پیدرپی بر سر قدرت، ایران را به ورطهی جنگ داخلی دیگری کشاند که یک دهه به طول انجامید. تا سال ۱۷۵۷، ظهور کریم خان زند در جنوب تنها نتیجهی مثبتی بود که از این جنگها عاید شد. نیابت سلطنت او مساعدترین و ماندگارترین تلاشی بود که تا آن روز برای زنده کردن صفویه و حکومت بهنام آن سلسله صورت گرفته بود. بر خلاف اخلاق شیطانی نادر، شخصیت کریم خان -بهخصوص در مقایسه با همسِنخانش- ترکیبی کمنظیری بود از خرد سیاسی، رشادت سربازی، نیکی، فراست و خوشمشربی. حکومت او که بیشتر از دو دهه طول کشید، یکی از آرامترین حکومتهای تاریخ مدرن ایران محسوب میشود، مثالی قابلتوجه از اینکه چطور قابلیتهای شخصی یک رهبر، و نه چهارچوب سازمانی موجود، میتوانند در ثبات سیاسی، رفاه مردم و شکوفایی فرهنگی تأثیرگذار باشند. در حکومت سلسلهی زند (که کریم خان زند بنیانگذار آن بود)، شیراز و کل استان فارس که در حکومت نادر به سختی آسیب دیده بود به سرعت توانست به روزهای خوب گذشته برگردد.
کریم خان که در خراسان شمالی و در تبعید بزرگ شده بود، به قوم لک -زیرطایفهای از زندیه و یکی از طوایف لرهای غرب ایران- تعلق داشت. ظاهراً نادر، لکها را به هدف دفاع در مقابل ازبکها به مرزهای شمال شرقی کوچانده بود. کریم در سپاه افشار جنگیده بود و احتمالاً بالاجبار دراین سپاه حضور داشت چرا که نادر تمامی اعضای ارشد طایفهی کریم خان را از میان برداشته بود. بعد از به قتل رسیدن نادر شاه، کریم خان، طایفهی زند را به سرزمین اجدادی خود در ملایرِ لرستان بازگردند. از آن موقع و طی جنگهای داخلی پیدرپی، او در نهایت حکمران استان فارس به مرکزیت شیراز شد. پیروزی زندها تفوق مردمان جنوب ایران - البته لر و کوچنشین- بر ترکان مناطق شمالی بود. این تغییر مناسبات قدرت، درک جدیدی از ایرانیبودن را به وجود آورد.
بیمیلی کریم خان به پذیرفتن سلطنتی که مستقل از حاکمیت اسمی صفویان باشد، به حکومت او خصوصیت متمایزی داد. کریم خان از اشتباهات نادر درس گرفته بود. او به اندازهای واقعگرا بود که جایگاه مذهب شیعه را درک کند و به اندازهای خردمند بود که به وفاداری مردم به خاطرهی صفویان احترام بگذارد. اما تصمیم کریم خان در وکیلالدوله باقی ماندن، تغییر مسیر ظریفی بود از نایبالسلطنهی شاهزادهی صفوی بودن. به علاوه، با وکیلالرعایا نامیدن خود، به نظر میرسید وظیفهی خود را بیشتر خدمت به مردم میدانست تا خدمت به خاندان سلطنتی صفوی (لوح ۳.۵). این تغییر مسیر ظریف منجر به محبوبیت کریم خان در میان رعایا، بهخصوص شهرنشینان شد. او با جدا کردن خود از تجربهی دردناک گذشته، بیشتر بر افسانهی پادشاهان اسطورهای ایران که به استان فارس وابسته بودند تکیه کرد. با اینکه نباید دربارهی میزان این آگاهی از ایرانیبودن غلو کنیم، اما میتوان آن را به وضوح در فرهنگ ادبی و مادی آن زمان مشاهده کرد. تجدید حیات زند در فارس به عنوان گهوارهی فرهنگ ایرانی و سنت غنی شاعرانهاش شاهدی بر این مدعاست. استفادهی بیشتر از واژهی ایران به جای ممالک محروسهی ایران، شاهد دیگری در این زمینه است.
اشتیاق به بازسازی شهرها طی حکومت کریم خان، همراه بود با تجدید حیات تجارت خلیج فارس و همچنین توسعهی شیراز به عنوان قطب این تجارت. ثبات سلسلهی زند، باعث شد مرکز سیاسی حداقل به صورت موقت به سمت جنوب و دور از خطرات اصفهان، قزوین، تبریز و مشهد برود. کریم خان نیز مانند شاه عباس اول، به یادبود دستاوردهای سیاسی خود یک مجموعه معماری شهری ایجاد کرد. پروژههای بازسازی او ساختمانهای دولتی و کاخهای صفوی را ترمیم کردند و گاهی حتی جایگزین آنها شدند. مشهورترین بنای عظیم کریم خان، بازار، مسجد و یک ارگ جدید بودند که با هم هستهی توسعهی جدید شهری را تشکیل میدادند (تصویر ۳.۳).
میراث مادی زند، با اینکه از نظر عظمت با اصفهان سلسلهی صفوی قابل مقایسه نبود، اما با توجه به دستاوردهایی که در مدت زمان کوتاهی به آنها رسید چشمگیر و به خاطر نوآوریهایشان قابلتوجه بودند. ویژگیهای طراحی مسجد وکیل، به عنوان یک فضای وسیعِ بیش از هشت هزار مترمربعی که بین سالهای ۱۷۵۱ تا ۱۷۷۳ ساخته شد، حکم تأییدی بود بر طرحهای سیاسی جدید: به خصوص، فقدان هر نوع سازهی گنبدی را میتوان به عنوان جدا شدن از تکریم خاندان سلطنتی صفوی دانست. استفاده از چهل و هشت تکستون مرمرین در سالن بزرگ نمازخانهی مسجد، صحنهای بزرگ و دو ایوانیهای مرتفع (دروازههای طاقی) -به جای چهار ایوانی- نشانگر اعتماد به نفس هنری بودند (تصویر ۳.۴).
زندگی روزمره در شیراز
علاوه بر تاریخ سیاسی سلسلهی زند، ما اطلاعاتی هم از زندگی روزمرهی مردم شیراز در دست داریم. روایت قابل توجهی به نام رستمالتواریخ، جزئیاتی دربارهی حداقل دستمزد و قیمت کالاها و اجناس ارائه داده است. یک کارگر در شیرازِ دورهی زند به طور متوسط سالانه نُه تومان درآمد داشت که به نظر نویسنده برای غذا و پوشاک یک خانوادهی هفت نفری -که اندازهی معمول خانوادههای آن زمان بود- کفایت میکرد. هر تومان شامل ده هزار دینار بود که میتوانست تمامی نیازهای سالانهی چنین خانوادهای را تأمین کند: ۴۳۰ کیلو گندم، ۹۹ کیلو غلات مختلف، ۵۲ کیلو برنج، ۹۹ کیلو گوشت قرمز، ۲۵ مرغ و ۱۵۰ تخم مرغ. یک تا دو تومان دیگر برای خرید ادویه و چاشنیها، روغن طبخ، نمک، شکر، قهوه، تنباکو، صابون، چوب، ذغال، نفت چراغ، میوه و سبزیجات و دیگر کالاهای ضروری نیاز بود. برای خرید لباسها، که اکثراً نخی بودند و بعضی از لباسهای خاص هم از پشم و ابریشم دوخته شده بودند، ارقام بالایی در حدود دو تومان در نظر گرفته میشد. یک فرش پشمی ۱۲ متریِ با کیفیت، حدود یک و نیم تومان قیمت داشت، اما قیمت گلیم 12 متری، نصف این بود. یک خانه شهری به طور متوسط بیشتر از ده تومان قیمت نداشت.
زمین هم نسبتاً ارزان بود. قیمت یک جریب زمین فقط به اندازهی یک چهارم یک تومان بود و یک جریب باغ یک تومان قیمت داشت. با این حال، گران قیمتترین کالا اسب بود. یک اسب اصل و نسب دار بیست تومان قیمت داشت و حتی یک قاطر اصیل حدود ده تومان میارزید. بهای یک الاغ خیلی خوب برای شهرنشینان یک تومان بود ولی یک روستایی میتوانست یک گاو شخمزن را به همین قیمت و یک الاغ را به یک سوم این قیمت بخرد. در این کتاب گزارش شده گرچه تورم شدید، کریم خان را به اتخاذ روشهایی برای کنترل قیمت مجبور کرده بود ولی هنوز استانداردهای زندگی به گونهای بود که مردم بتوانند به راحتی زندگی کنند.
رستمالتواریخ با لحنی نوستالژیک از زندگی مرفه و پرتفنن زمان کریم خان زند یاد می کند. نویسنده، کریم خان را به خاطر مبارزه با جرم و جنایت و بازگرداندن آرامش به شیراز تحسین میکند. شیراز به داشتن لوتیهایی که برای مردم مزاحمت ایجاد میکردند شهرت داشت. او با منشی لیبرال محلههای خاصی را به میکدهها و روسپیخانهها اختصاص داد تا سپاهیان و مردم شهر از آنها استفاده کنند و از تجاوز و ربودن زنان و کودکان شهر ممانعت شود. بههنگام حکومت افشاریان، ربودن و تجاوز یک مشکلی جدی مملکتی بود. نویسنده همچنین، لیست بلندبالایی از زنان بازیگر و هنرمند شیراز ارائه میدهد و آنها را به خاطر سلیقهی فاخر و کمالاتشان میستاید.
ملّا فاطمه، زنی جذاب که بدون شک هنرمندی فرهیخته بوده، به خاطر «کلام شیرین»اش تحسین شده است. او «مؤدب، مهربان و خوش برخورد بود، هرگز با گستاخی رفتار نمیکرد، با شاهزاده و گدا مهربان بود... حدود بیست هزار بیت از شعرای کلاسیک و معاصر را حفظ بود و میتوانست آنها را به خوبی در هر جمعی به همراه تنبور، طبل، نی، فلوت، چنگ، بربط و کمانچه بخواند.». او همچنین به خاطر انتقادهای خردمندانه از تعصب روحانیون و زنهراسی آنها و همچنین طرفداری از ضعفا و ناتوانان شهرت داشت. مطابق رستمالتواریخ، ملّا فاطمه یک بار که داشت قولی از سعدی نقل میکرد، به کریم خان دربارهی ذات گذرای قدرت و برابری همه در پیشگاه مرگ هشدار داد. فضای شیراز به حدی آزاد بود که فاطمه نه تنها میتوانست چنین احساساتی را به زبان بیاورد، بلکه آنها را در ملاء عام و با شعر و موسیقی بیان میکرد. گزارش شده که او و گروهش در تکیه های بازار وکیل، بدون شک با وجود اعتراضات علما، برای مردم عادی نمایش اجرا میکردند.
تصویر هنرمندان زن که در نقاشیهای دورهی زند به کار رفته بعدها به میراث هنرمندان سلسلهی قاجار بدل شد. نقاشیهای بزرگ رنگ روغن روی بوم که زندگی مفرح و ضیافتهای درباری را نشان میدهند، پیشرفتی بود که در اواخر سلسلهی صفوی اتفاق افتاد و احتمالاً از تصویرسازیهای ایتالیایی و هلندی الهام گرفته بودند. اما در دوران سلسلهی زند زندگی درون حرمسرا تبدیل به موضوع اصلی مکتب نقاشیای شده بود که مشخصهی آن، به تصویر کشیدن زنان، شراب و موسیقی بود. نقاشیهای سلسلهی زند و قاجار که زنان بیحجاب را در خلوت خصوصی و دور از چشم اغیار به تصویر می کشند، و این مسلماً نشانگر نگرانی حامیان این آثار هنری از نقض قوانین شریعت و مواجه شدن با انتقادهای علما است.
بازگشت به خلیج فارس
سپهر عمومی، حوزهای تحت کنترل مردان باقی ماند. بازار وکیل و کاروانهای مجاور آن، فقط برای تقویت چهرهی کریم خان و خوشآیند مسافران روزافزونی که از شهرها و روستاهای دیگر میآمدند، ساخته نشده بودند. آنها مکان اصلی عرضهی کالاهای طبقهی نوظهور بازرگان بودند؛ بازار جدیدی برای تجارت خلیج فارس، تجارتی که از طریق بندر بوشهر -مرکز اصلی بازرگانی استان فارس- انجام میشد. دزدی دریایی که در پایین دست خلیج فارس متداول بود. حملات نیروی دریایی فرانسه به کشتیهای انگلیسی در آن منطقه، و افزایش بلندپروازیهای دریایی امام مسقط و ناخدایان مزدور عمانیش، تجارت قسمتهای پایینتر سواحل ایران را با خطر مواجه کرده بودند. تا اواسط قرن هجدهم، بندرعباس، اهمیت خود در مقام بندر اصلی کالاهای وارداتی را از دست داد. کمپانی هند شرقی بریتانیا و شرکتهای تجاری هلندی در جستجوی لنگرگاهی امن در سواحل بالادست خلیج فارس بودند. آنها در ابتدا، در بوشهر و جزیرهی خارک و کمی بعد از آن در بندر بصره -که راه خروجی عراق عثمانی به خلیج فارس بود- مستقر شدند.
به رغم تمایل ایران به محافظت از سواحل جنوبی و تجارت خارجی، بزرگترین مشکل این کشور در راه حضور امن در خلیج فارس، فقدان نیروی دریایی یا ناوگان تجاری بود. تلاشهای نادر شاه برای ساخت نیروی دریایی یک مورد استثنای قابل ملاحظه بود. تا سال ۱۷۴۵، او ناوگانی با بیش از بیست کشتی در اندازههای مختلف فراهم کرد که یا از پرتغالیها خریداری یا در هند ساخته شده بودند. افسران پرتغالی و ملوانان هندی در نیروی دریایی او خدمت میکردند. او یک اسکله هم در بوشهر ساخت و برای ساخت کشتیهای جنگی، با هزینه و مشکلات فراوان از مازندران چوب وارد کرد. هدف اصلی او مبارزه با دزدان دریایی عمانی در سواحل ایران و احیای تجارت دریایی بود، گرچه احتمالاً در مورد اقیانوس هند نیز خیالاتی در سر داشت. نادر برای ساخت ناوگانی در دریای خزر با هدف مصون داشتن سواحل ایران از حملات دزدان دریایی ترکمن و قزاق از تخصص یک فرد انگلیسی استفاده کرد. همچنین، برای اولین بار یک دریادار (دریابیگ) را برای سازماندهی دفاع ایران در خلیج فارس انتصاب کرد. اما بعد از قتل نادر شاه، عمانیها حملات خود به سواحل ایران را از سر گرفتند و حتی کشتیهای نیروی دریایی آن را نیز تصاحب کردند.
در زمان حکومت کریم خان زند، حکمران مسقط و ناخدایان مزدور او که از طایفهی قاسمی بودند و در جنوب سواحل خلیج فارس حضور داشتند توانستند دست ایران را از کنترل مؤثر سواحل خودش کوتاه کنند. هر تلاشی برای حضور ناوگان در بالای خلیج فارس، با رقابت شدید مملوکان نیمه خودمختار عراق روبهرو میشد. مملوکان، در حالی که اربابان فئودال عثمانیشان را از خود پس میزدند، مشتاق استقبال از تجارت سودآور با کمپانی هند شرقی بودند. این به انگلیسیها آزادی بیسابقهای میداد تا شرایط خود را بر آنها تحمیل کرده و با بازی دادن مملوکان عراق علیه سلسلهی زند، اختیارات بیشتری به دست بیاورند. حتی یک عملیات نظامی مشترک توسط ایران، مملوکان و کمپانی هند شرقی در سال ۱۷۶۸ که به هدف نابودی طوایف کعب در سواحل شطالعرب صورت گرفت، تأثیری در گسترش همکاریهای تجاری نداشت.
ولی این کار میل کریم خان برای کشورگشایی، نه تنها در خلیج فارس بلکه در مرزهای عراق عثمانی را تحریک کرد. کریم خان که روی نقطه ضعف مملوکان عراق و پاسخ کُند باب عالی حساب میکرد، از امرای کردستان عراق که خواهان استقلال از اربابان ترک خود بودند، حمایت قابل توجهی به عمل آورد. اما بیش از هر چیز، پشتیبانی سرسخت انگلیس از عثمانیها در مقابل حکومت ایران بود که در سال ۱۷۷۴ کریم خان را راضی کرد تا سپاهی تحت فرماندهی برادرش صادق خان برای فتح بصره، رگ حیاتی و استراتژيک تجارت میانرودان بفرستد. این اولین بار بعد از لشکرکشیهای زمینی نادر به قلمرو عثمانی بود که پیشرویهای ایران در عراق، هر چند به صورت موقت، نتیجه بخش بودند.
اشغال شکنندهی پنج سالهی بصره توسط سلسلهی زند که با مرگ کریم خان در سال ۱۷۹۹ به پایان رسید در نهایت ناکام بود (نقشهی ۳.۳.). این کار در صادرات ابریشم و مروارید ایران از بحرین به اروپا وقفه ایجاد کرد و باعث دلسردی در تجارت سودآور با هند مغولی شد که در آن زمان به دولتهای ایالتی شاهزاده نشین محلی تقسیم شده بود و یکی بعد از دیگری به دام استعمار فرانسه و انگلستان میافتادند. به علاوه، این حادثه نشان داد که ایران در تأمین امنیت یک خروجی تجاری مهم بهسمت اقیانوس هند، نه تنها در رقابت با تجارت در حال گسترش اروپا بلکه در خنثی کردن مانورهای نظامی عراق عثمانی هم با مشکل مواجه است. کریم خان نیز راه نادر شاه را ادامه داد و تجارت از راه دریای خزر با روسیه -که بیشتر از طریق آستاراخان انجام میشد- را جایگزین تجارت از راه خلیج فارس کرد. اما اصلیترین ذینفع این تجارت زندها نبودند بلکه قاجاریان ساکن شمال ایران بودند که خیلی زود بعد از مرگ کریم خان به عنوان اصلیترین نامزد کنترل ایران ظهور کردند. حضور تجاری و دیپلماتیک روسیه در سواحل جنوبی و غربی دریای خزر که شامل رابطهی تجار ارمنی و مسلمان با باکو، انزلی و استرآباد میشد، پیشرویهای منطقهای روسیه را در دهههای اول قرن نوزدهم تسهیل بخشید.
ظهور قاجار
کریم خان در سال ۱۷۷۹ در کهنسالی از دنیا رفت، پدیدهای که در آشفتگی سیاسی آن دوران کمیاب بود. با مرگ او، تعادل شکنندهی اتحاد ایلیاتی که با رضایت و اجبار بهدست آمده بود نیز از بین رفت. بعد از مرگ او افتادن ایران به ورطهی سومین جنگ داخلی بعد از سقوط صفویان، همهی مدعیان جدید حکومت بار دیگر ادعای مشروعیت سیاسی کردند. باز هم باید دو دهه میگذشت تا اینبار در آخرین سال حکومت آقا محمد خان قاجار (سلطنت ۱۷۹۷-۱۷۸۹)، این رهبر پیروزمند قاجارهای استرآباد، راهحلی برای مسئلهی اتوریتهی سیاسی پیدا شود.
سقوط سلسلهی زند، البته اگر بشود آن را یک سلسله دانست، اتفاق غمانگیزی بود. صلح ایلیاتی که پیامد فراست سیاسی کریم خان بود، بعد از درگذشت او به سرعت از بین رفت. در مدت سیزده سال بین مرگ او و فتح شیراز توسط قاجارها در سال ۱۷۹۲، که رسماً به حکومت زندیه خاتمه داد، بیشتر از هشت حریف برای جانشینی سلسلهی متزلزل زند با هم رقابت کردند. همه به جز یکی از آنها که به خاطر دائمالخمر بودن از دنیا رفت، با خشونت و توطئه به قتل رسیدند. در رقابت برای پادشاهی که شرکت در آن برای همه آزاد بود، برادر با برادر و پدر با پسر میجنگید. ریشههای سقوط سریع سلسلهی زند را میتوان از همه بیشتر در رفتارهای خودویرانگرانهی جانشینان کریم خان و در تنشهای ویرانگری یافت که در زمان زنده بودن او نیز وجود داشتند. به علاوه، ایل کوچک زند باید بر مجموعهای از نیروهای ایلیاتی دیگر که وفاداریشان به بالاترین قیمیت پیشنهادی به حراج گذاشته شده بود تکیه میکرد. ائتلاف لرزان لرهای استان فارس بزرگ، که طایفهی زند عضوی از آن بود باید با جنگجویان تنگستانی و دشتستانی جنوب، طوایف عرب سواحل خلیج فارس، بختیاریهای جنوب غربی و کردهای منطقهی کرمانشاه مواجه میشد (نقشهی ۳.۳ را ببینید).
دو دهه آرامش شهری نتوانسته بود فرهنگ عشایری و جنگطلبانهی طوایف متخاصم در جنوب را تغییر دهد. مسلماً خرد و آینده نگری کریم خان نتوانست ارزش ثبات و همکاری را به آنها بفهماند، چه برسد به اینکه بخواهد هویت مشترک وابستگی به استان فارس یا تعهد به دولت مرکزی را در آنها به وجود بیاورد. انگار سرنوشت مراکز شهری جنوب و شمال ایران این بود که مجموعهی دیگری از جنگهای داخلی را تحمل کنند. با این حال، بر خلاف زمان نادر شاه، شهرها و به خصوص شیراز، کاملا منفعل باقی نماندند. در شیراز که از غوغای خانمانسوز سلسلهی زند خسته شده بود، یک قطعنامهی شهری جدید ظهور کرد، قطعنامهای که بر یک اتحاد ضمنی بین نجبای زمیندار شهری (اعیان)، صاحب منصبان اداری شهری و اعضای طبقهی علما اشاره داشت. این صدای جدید شهری، با ظهور حریف جدید قاجار، که از شمال میآمد بیش از پیش به گوش رسید.
وقتی کریم خان در بستر بیماری بود، آقا محمد خان قاجار که در دربار زند در شیراز گروگان بود، از پایتخت زند گریخت و سریعاً به سمت استرآباد، پایگاه طایفهی خود در شمال شرقی مازندران شتافت. بعد از اینکه پدر شورشی او در جنگ با کریم خان کشته شد، پسر جاهطلب او دستگیر و به شیراز تبعید شد و پانزده سال در دربار زند تحت نظارت مستقیم کریم خان باقی ماند (نمودار ۲ در فصل ۴ را ببینید). کریم خان، ایل قاجار را حریفی جدی میدانست. از آخرین روزهای سلسلهی صفوی، تلاش سه نسل از خانهای قاجار برای رسیدن به قدرت سرکوب شده بود. نایبالسلطنهی اصلی شاه تهماسب دوم، فتحعلی خان قاجار، قربانی نادر قلیِ جاهطلبتر از خودش شده بود. با اینکه فتحعلی خان قاجار به عنوان عضوی از قزلباشها به حاکمیت اسمی صفوی متعهد بود ولی کمتر از رقیب افشارش تشنهی قدرت نبود.
یک دهه بعد، پسر فتحعلی خان، یعنی محمد حسن خان، داعیهی خانوادگی خود برای کسب قدرت را، این بار علیه سلسلهی زند احیا کرد. او بعد از یک سری پیشرویهای بینتیجه که حتی یک بار شهر اصفهان را تحت کنترل قاجار درآورد، در نهایت در استرآباد باقی ماند و در همان جا درگذشت. چند سال بعد، حسین قلی، نوهی فتحعلی خان (برادر کوچکتر آقا محمد خان) که مردی سنگدل و جسور بود و لقب جهانسوز به خود داده بود، علیه کریم خان زند شورش کرد. او هم در میدان نبرد به دست سواران ترکمن سپاه خود کشته شد. باید به این نکته اشاره کرد که حریف قاجار بر طوایف ترکمن مرزهای شمال شرقی تکیه میکرد، درست همانطور که سه قرن قبلتر، اولین پادشاهان صفوی نیز بر ترکمنهای قزلباش آذربایجان تکیه کرده بودند.
به همین جهت بود که همه انتظار داشتند آقا محمد خان نیز کینهتوزی خانوادگی را ادامه دهد؛ هر چند خود قربانی آن کینه شد.ه بود یکی از افشاریان مدعی تاج و تخت نادر، آقا محمد خان را در کودکی اخته کرده بود تا در آینده نتواند ادعای تاج و تاخت کند. در فرهنگ ایلیاتی، تخلیهی بیضه، مانند کور کردن، نوع رایجی از قطع عضو بود. فرض این بود که فقط مردی با بدن سالم شایستگی حکومت دارد. با این حال، موفقیت آقا محمد خان در بنیانگذاری سلسلهی قاجار عکس این موضوع را ثابت کرد. شاید بتوان قرن هجدهم را «عصر طلایی قطع عضو» نامید، زیرا هیچ حاکم یا مدعی قدرتی که پسزمینهی ایلیاتی داشت، از این عمل بیرحمانه در امان نبود. قطع عضو همچنین شامل بریدن زبان و حتی رایجتر از آن بریدن بینی و گوش بهشکل نیمه یا کامل میشد. آقا محمد خان هم خود قربانی این نوع تنبیه بود هم اصلیترین اجرا کنندهی آن.
بدون شک، شخصیت پیچیدهی آقا محمد خان از تاریخچهی خونین خانواده، قطع عضو و سالهایی که در خانهی دشمن پدریش زندانی بود تأثیر گرفته بود. دیسیپلین بیرحمانه، کینه به دشمنان خانوادگی و ایلیاتی، عشق به غنیمتهای جنگی، به خصوص سنگهای قیمتی و اقدامات خشونت آمیز عامدانهاش به نادر شباهت داشت. اما میتوان آقا محمد خان را به خاطر موفقیت بزرگش در دوباره متحد کردن ایران تحسین کرد، اقدامی که نادر شاه و کریم خان در آن شکست خوردند. این خان قاجار در دیسیپلین نظامی و ارادهی محکم، ادامه دهندهی راه نادر شاه بود. در مورد آینده نگری سیاسی و تمایل به بازسازی دولت براساس یک قرارداد اجتماعی و نه براساس ماشین جنگی ایلیاتی، مدیون کریم خان و تشکیلات اداری زند بود. مسلماً در استمرار این شیوه او از جانشینان کریم خان موفقتر بود.
بر خلاف خصومت نادر با دیوان صفوی، آقا محمد خان، صاحب منصبان دیوان اداری زند را که اغلب از اعقاب صاحب منصبان دیوان اواخر دورهی صفوی بودند، تا حدی احیا کرد. او همچنین از اشتباهات نادر درس گرفت و نهاد روحانیت شیعی را طرد نکرد. مکتب حقوقی اصولیه -که طبقهی جدیدی از فقیهان نمایندهی آن بودند- منبع مهمی شد برای پشتیبانی از دولت تازه متولد شدهی قاجار. از همه مهمتر آنکه، آقا محمد خان با پشتکاری قابل ملاحظه، از ایجاد رقابت ویرانگر بر سر جانشینی -که همهی افراد آزادانه در آن شرکت میکردند ممانعت به عمل آورد؛ او دو بار شاهد بود که چطور چنین رقابتهایی حکومتهای زند و افشار را نابود کرد. تا قبل از اینکه در سال ۱۷۹۷ به قتل برسد، تقریباً همهی مدعیان احتمالی تاج و تخت قاجار را از میان برداشت. او که یکی از مهمترین چهرههای تاریخ مدرن ایران است، سلسلهای تأسیس کرد که به رغم دشواری زیاد بیشتر از یک قرن دوام آورد. فقط مردی میتوانست ایران را از آشفتگی سیاسی بیرون بیاورد که زندگی شخصی نداشته باشد و بیشتر وقت خود را به جای تخت پادشاهی و حرمسرا، روی زین اسب و زیر چادر بگذراند.
البته موفقیت قاجار فقط به خاطر شخصیت بنیانگذارش نبود و عوامل دیگری هم در آن دخیل بودند. یکی از ویژگیهای مهم ظهور آقا محمد خان، دور شدن مرکز قدرت سیاسی از اصفهان و شیراز بود. از طرفی، ظهور قاجار یک بار دیگر نشان دهندهی پیروزی ایلهای ترک نشین شمال بر قدرتهای جنوب ایران بود _ قبلاً افشاریان حالا قاجاریان. آقا محمد خان تلاش میکرد همان اتحاد قزلباشی که نادر پیشتر از آن دور هم جمع کرده بود را دوباره بسازد و اهداف او برای اتحاد سیاسی مشابه اهداف پیشینیانش بودند.
نشستن بر تخت در تهران
تا قبل از نوروز سال ۱۲۰۰ هجری برابر با مارس ۱۷۸۶ میلادی که آقا محمد خان تهران را پایتخت خود اعلام کرد، مثل این بود که ایران قرار است باز هم حکومتی داشته باشد که ادعا کند بهنیابت از صفویان حکمرانی میکند. پیشتر از آن، آقا محمد خان هنوز به اندازهای به خاطرهی آن سلسلهی از میان رفته وفادار بود که سکههای جدید را بهنام یک شاهزادهی گمنام صفوی بزند و البته نام خودش را هم به آن اضافه کند. اما تاریخ انتخاب پایتخت جدید یک اهمیت سَدهای داشت: مثل این بود که آغاز سدهی سیزدهم اسلامی، پایان دورهی صفوی و آغاز یک امپراتوری جدید بود. تصادفی نبود که آقا محمد خان این بار سکههای جدید را به نام مهدی، امام دوازدهم شیعیان میزد. این کار بیشتر از هر چیز نشان میداد که آقا محمد خان فکر میکرد به قدرت رسیدنش مقدمهای بر یک امپراتوری جدید است، اتفاقی که بیشباهت به ظهور شاه اسماعیل اول در آغاز قرن دهم اسلامی نبود. به همین شکل، همانطور که اصفهان، برای عباس اول شهری هزارهای بود، تهران هم برای قاجاریان پایتختی سدهای شد. او دیگر یک مدعی ایالتی نبود، بلکه حکمرانی خودمختار بود که با استفاده از درآمدهای تجارت دریای خزر و با حمایت سپاه مزدور ترکمن، کرد و افغان، امنیت شمال و جنوب ایران را تضمین میکرد و حتی بر اصفهان هم کنترلی نسبی به دست آورد (نقشهی ۳.۳ را ببینید).
پایتختیِ تهران، این شهر سر سبز که در دامنههای جنوبی رشته کوه مرکزی البرز واقع شده بود، پیامدهای ماندگاری داشت. این شهر از نظر محلی مزیت استراتژیک ایدهآلی فراهم میکرد، زیرا دروازهای به مرکز ایران بود و دسترسی راحتی به استرآباد و دیگر استحکامات قاجار در شمال داشت. به علاوه، در تهران با وجود جمعیت کم شهری، خبری از احساسات هواخواه صفوی یا زند نبود. رشته کوه البرز در شمال شهر یک دیوار دفاعی طبیعی ایجاد میکرد و درههای تنگ و عمیق و تنگههای آن شکارگاه خوبی بود.
این ویژگیها برای قاجاریان جذاب بود، درست همانطور که روزگاری برای پادشاهان صفوی و زند جذاب بود؛ صفویان دور تهران دیوار کشیده بودند و ارگی در آن ساخته بودند؛ کریم خان هم در آن، عمارت کوچکی ساخته بود که بعدها تبدیل شد به مجموعهی کاخ گلستان. در جنوب تهران، ویرانههای شهر باستانی راگه قرار داشت، شهری که در کتاب مقدس از آن نام برده و در ابتدای دورهی اسلامی به شهر ری شهرت پیدا کرد. تهران از بیابان مرکزی ایران دور نبود و این هم یک موهبت دفاعی طبیعی دیگر بود. پایتخت جدید قاجاریان، معرّف تفوق شمال بر جنوب ضعیف بود (تصویر ۳.۵). این قطبیت ژئوپلیتیک در دهههای بعد و با ورود قدرتهای اروپایی به آن سمتِ فلات ایران -روسها در مرزهای شمالی ایران و هند بریتانیا در مرزهای جنوبی آن- بار دیگر اثبات شد. اما تا قبل از قرن بیستم تهران نتوانست از نظر اندازه و اهمیت از اصفهان و تبریز پیشی بگیرد.
آقا محمد خان، بعد از اعلام پایتخت جدید، در قدم بعدی تصمیم گرفت جنوب را از زندیان پس بگیرد. از سال ۱۷۸۶، تلاشهای مکرر او با مقاومت شدید لطفعلی خان زند، آخرین و جذابترین جانشین کریم خان مواجه شدند (تصویر ۳.۶). وارث جدید سلسلهی در حال افول زند، سه بار سپاه قاجار را مجبور به عقب نشینی کرده بود و یک بار آن را از اصفهان نیز بیرون رانده بود. لطفعلی خان تمام مدت حکومت شکنندهاش را (۱۷۹۴-۱۷۸۹) در جنگ گذراند، جنگهایی که بیشتر آنها با قاجاریان و برای محافظت از پایگاه زندیه در جنوب بودند. با این حال، آثار ویرانگر لشکرکشیهای او بیشتر از همه برای مردم خسته از جنگ و به خصوص برای اعیان زمیندار شیراز -که مجبور بودند هزینهی لشکرکشیهای او را بپردازند- محسوس بود.
بعد از بیشتر از یک دهه درگیری و مشکلات اقتصادی، تعدادی از آنها واقعیت افول سلسلهی زند را پذیرفتند. یکی از آنها مدیر اداری استان فارس، حاج ابراهیم شیرازی (۱۸۰۱-۱۷۴۵) بود که به کلانتر شهرت داشت، مردی زیرک با نفوذ فراوان در جنوب. ظاهراً حاج ابراهیم کلانتر در لطفعلی خان زند چیزی متفاوت از هفت مدعی دیگر قبل از او نیافته بود. در سال ۱۷۹۲، وقتی شاهزاده برای جنگ خارج از شهر به سر میبرد، حاج ابراهیم پنهایی با آقا محمد خان مذاکره کرد. او قول داد در ازای تأمین امنیت جانی و حفظ اموال و املاک خود، و سلامت خویشان و همراهانش و البته با نیم نگاهی به امنیت مردم شهر، شیراز را به خان قاجار تقدیم کند.
وقتی لطفعلی خان بازگشت، حاج ابراهیم دستور داد دروازههای شهر را ببندند و به او اجازهی ورود به پایتخت را ندهند. کلانتر از طریق مذاکره و مکر سیاسی، تعدادی از امرای ایلیاتی لطفعلی خان را خرید و بقیه را محبوس کرد و در عین حال از بقیهی نیروهای زند که در اطراف شیراز بودند خواست تا پراکنده شوند. لطفعلی خان، نا امید از همه جا، چارهای جز پناهبردن به کرمان نداشت، به این امید که بتواند سپاهیانی که هواخواه سلسلهی زند بودند را جمع کرده و دوباره شیراز را فتح کند. حاج ابراهیم دروازههای شیراز را به روی خان قاجار باز کرد. با اینکه بعدها و در روایت پهلوی از تاریخ، حاج ابراهیم به عنوان یکی از سردمداران «فاجعه»ی قاجار مورد حمله قرار گرفت، اما در واقع او اشرافزادهای خردمند بود که از نفوذ شهری و قدرت اقتصادی خود برای محافظت از شهر و املاکش استفاده کرد. او در با ثبات کردن ایران قاجار، شریک آقا محمد خان بود (تصویر ۳.۷).
در جولای ۱۷۹۲، آقا محمد خان شیراز را فتح کرد؛ او بر خلاف همیشه که مردم عادی را به سختی مجازات میکرد، این بار آزاری به مردم عادی شیراز نرساند؛ با این حال، تعدادی از زنان و کودکان زند را به اسارت گرفت و به عنوان غنیمت جنگی به پایتخت جدیدش فرستاد تا در حرمسرای سلطنتی بین امرای قاجار تقسیم شوند. برای اینکه به عهدش وفادار بماند، حاج ابراهیم را کلانتر فارس باقی گذاشت و به او عنوان خان اعطا کرد، افتخاری که نصیب کمتر شهرنشینی میشد. او که احتمال میداد بعدها احساسات هوادار زند غلیان کند، دستور داد تمامی دیوارهای اطراف شهر و اطراف ارگ را با خاک یکسان کنند. هدف او از ویران کردن این بناهای کریم خانی آن بود که به اعیان شهر اجازه ندهد همان کاری را که با شاهزادهی زند کردند در مقابل او نیز مرتکب شوند. او بعدها، ستونها و درهای کاخ کریم خان را به تهران برد تا در کاخ گلستان نصب شوند. او به هدف انتقام، دستور داد استخوانهای کریم خان را از قبر بیرون بکشند. گزارش شده که استخوانهای کریم خان را به همراه بقایای جنازهی نادر شاه، زیرِ درگاه سالن پذیرایی کاخ گلستان دفن کرد تا آقا محمد خان بتواند هر روز از روی آنها رد شود. او به لطف کریم خان پاسخ سنگدلانهای داد، چراکه کریم خان او را نکشته و پانزده سال از وی در دربارش به عنوان مهمان پذیرایی کرده بود.
آقا محمد خان، دو سال بعد، در بازدید بعدی خود از شیراز، حاج ابراهیم را به عنوان صدراعظم خود انتخاب کرد. در ایران معاصر، این اولین بار بود که چنین رتبهی دیوانیای به وجود آمد. فتحعلی شاه، جانشین آقا محمد خان نیز لقب اعتمادالدوله را به او اعطاء کرد که در گذشته به وزرای اصلی صفویان تعلق داشت، و با این کار، سلسله ی قاجار نظام مفصلی از القاب و عناوین را دوباره احیا کرد. آقا محمد خان همچنین تعدادی از منشیان قابل اعتماد زند را در دیوان اداری تازهتأسیس خود -که تا آن زمان بر دیوانسالاران مازندرانی متکی بود- استخدام کرد. اهالی جنوب، خیلی زود در دیوان گروه قدرتمندی تشکیل دادند و تأثیر به سزایی در ایجاد فرهنگ اداری سلسلهی قاجار گذاشتند.
بزرگترین ضربهی آقا محمد خان به لطفعلی خان زند و مردم کرمان وارد آمد. آقا محمد خان در سال ۱۷۹۴ به کرمان رسید، یعنی زمانیکه شهر دچار شقاق فرقهای بود: اکثر مردم، هوادار سلسلهی زند بودند و اقلیت آنها از قاجار پشتیبانی میکردند. اینکه کرمانیها به لطفعلی خان پناه داده بودند به حدی آقا محمد خان را خشمگین کرد که دستور غارت شهر را صادر کرد و هزاران شهروند از جمله زنان و کودکان را به قتل رساند، مورد تجاوز قرار داد یا به اسارت گرفت. گزارش شده که او دستور داد چشم بیست هزار نفر از مردم شهر را از حدقه در بیاورند. در صحت این گزارشها تردید وجود دارد، اما به هر حال، در بیرحمیهایی که سپاهیان او مرتکب شدند تردیدی نیست. حتی مورخان آن زمان قاجار هم شاهد این موضوع بودند و سبعیت «مغولوار» سپاه قاجار و بیرحمیهای سپاه ترکمن او -که اکثراً سنی بودند- را در مقابل ساکنان شیعهی کرمان ثبت کردند (لوح ۳.۶).
وقتی بالاخره لطفعلی خان دستگیر شد، خان قاجار دستور داد قبل از اینکه او را برای اعدام به تهران بفرستند، ابتدا چشمانش را از حدقه بیرون بیاورند و بعد به او تجاوز جنسی کنند. پایان کار غمانگیز او، در خاطرهی ایرانیان و به خصوص در ترانههای مردمی روستاهای استان فارس ثبت شده است. در خاطرهی عموم مردم، تصویر شجاعت، نجابت و رشادت او و تضاد آن با رفتار کینهجویانهی آقا محمد خان و ظاهر ناسالمش با پوستی چروک و صدایی زیر و قدی کوتاه -نواقصی که قرار بود شایستگی پادشاه شدن را از او سلب کنند- تا مدتها موضوع تحقیر و مضحکهی مردم بود.
بنای یک امپراتوری جدید
قتل فجیع لطفعلی خان خوشچهره، مانند از قبر بیرون کشیدن کریم خان، به هدف تأکیدی دوباره بر مشروعیت آقا محمد خان انجام شد، مشروعیتی که هنوز هم شکننده بود. آقا محمد خان، خیلی زود بعد از اینکه زندیه را وادار به عقب نشینی و جنوب را فتح کرد، به مرزهای ایران رفت تا امپراتوری جدیدش را با پیروی از الگوی امپراتوری صفوی بنا کند. هدف سالهای بعدی حکومت آقا محمدخان و تا حدی هدف جانشینانش، باز پسگیری استانهای از دست رفتهی ایران بود. در شمال غربی باید به استانهای قفقاز، از جمله گرجستان و شرق ارمنستان لشکرکشی میشد. در شمال شرقی، مرو و مناطق مجاور آن در مرز ترکمنستان و هرات و مناطق شرقی آن در اولویت قرار داشتند. در جنوب، بحرین و سواحل خلیج فارس، و در غرب، قسمتهای زیادی از کردستان و حتی استان بغداد نیز در برنامهی فتح مجدد قرار داشتند. باز پسگیری قفقاز اهمیت خاصی داشت. درآمد ابریشم و دیگر محصولات و تمایل دائمی برای به دست آوردن غنائم جنگی، انگیزهی اصلی لشکرکشیهای ابتدایی قاجار بود. بهانهی آنها شرکت در جنگهای غزوه (علیه کفار مسیحی) بود.
حاکم جدید و قاجار ایران باید آذربایجان را آرام میکرد. بعد از اینکه ایلات شمال غربی به آسانی مطیع او شدند، سپاه قاجار به حدود چهل هزار سواره نظام رسید. با این حال، آقا محمد خان در قفقاز با چالشهای مهمی مواجه شد. خوانین خودمختاری که بعد از مرگ نادر، در دژهای به ظاهر غیر قابل نفوذ، مانند ایروان (پایتخت جمهوری ارمنستان امروزی)، و گنجه (در جمهوری آذربایجان امروزی) سنگر گرفته بودند، بعد از کمی مقاومت تسلیم سپاه قاجار شدند. دورتر به سمت شمال، شاهزاده نشین مشترک کارتلی-کاختی در گرجستان مرکزی، دولتی که از قرن شانزدهم تبعهی ایران بود، مقاومت بیشتری نشان داد. پادشاه ایراکلی (هراکلیوس) دوم (سلطنت ۱۷۹۸-۱۷۶۲)، که بعد از سقوط نادر از سلطهی ایران خارج شد بود، در سال ۱۷۸۳، با روسیه معاملهای کرد تا از فشارهای حاکمان ایران در امان بماند. این عدم وفاداری، برای خان قاجار نشانهی خیانتی بود که باید مجازات میشد، به خصوص به این دلیل که در زمان کاترین کبیر و جانشینانش باعث پیشروی روسیه در قفقاز شده بود. ایراکلی، قدرت ارادهی آقا محمد خان و سطح حمایت روسها را اشتباه محاسبه کرده بود. بعد از گذشت بیشتر از یک دهه از اتحاد ایراکلی با روسیه، آقا محمد خان آماده بود تا وارد گرجستان شود و به ایراکلی درس عبرت بدهد. بعد از نبرد کرتسانیسی در سپتامبر ۱۷۹۵ -که طی آن گرجستان با سپاهی که خیلی کم شمار تر از سپاه قاجار بود به شدت شکست خورد- شهر محاصره شدهی تفلیس بالاخره سقوط کرد.
سپاه قاجار شهر را کاملا غارت کرد و هزاران شهروند را کشت یا مورد چپاول و تجاوز قرار داد. کشیشان گرجستانی، که هستهی مقاومت را تشکیل میدادند، به رودخانه انداخته شدند؛ کلیساها غارت و با خاک یکسان شدند. حدود پانزده هزار مرد، زن و کودکُ اسیر و به ایران فرستاده شدند تا در میان خاندان قاجار به عنوان ندیمه، کنیز، خواجهی حرمسرا و پیشکار تقسیم شوند. تعجبی ندارد که درست مثل امپراتوری عثمانی که بسیاری از شاهزادهها مادرانی قفقازی داشتند، تعداد زیادی از شاهزادههای قاجارِ نسل بعد نیز مادران گرجی یا ارمنی داشتند. چپاول تفلیس فصل شرمآور دیگری در وقایعنگاری قاجار رقم زد. این چپاول همچنین آغاز از دست رفتن دائمی قفقاز از دست ایران بود. با اینکه فتح گرجستان توسط ایرانیان، از نظر سیاسی برای روسیه شکستی موقت محسوب میشد، اما در بلند مدت کشورگشاییهای روسیه در سرزمینهای جنوبی را توجیه کرد و به این کشور اجازه داد روی کینهی ساکنان مسیحی این منطقه نسبت به ایران حساب کند.
آقا محمد خان، بعد از بازگشت از لشکرکشی به گرجستان در سال ۱۷۹۶، زمستان را در دشت مغان و درست در همان مکانی که نادر شش دهه قبل بر تخت جلوس کرده بود، سپری کرد. در آنجا او به عنوان آقا محمد شاه قاجار تاجگذاری کرد. او با بیمیلی و به اصرار وزیر اعظم یعنی حاج ابراهیم خان کلانتر، لقب شاه را پذیرفت. این نشان دهندهی تمایل حاج ابراهیم خان کلانتر به نشاندن یک خان ایلیاتی بر تخت پادشاهی ایران بود. آوردن شمشیر تشریفاتی شاه اسماعیل اول، که در مقبرهی جد بزرگ صفویان، شیخ صفیالدین در اردبیل نگهداری میشد و حمایل کردن آن به کمر پادشاه قاجار نیز به همین هدف انجام شد.
تاج کیانی آقا محمد خان که مخصوص به خودش بود و نام آن از سلسلهای اسطورهای در شاهنامه گرفته شده بود، نشان دهندهی علاقهی شاه جدید به اسطورههای باستانی ایران بود. شاید نتیجهی سالها اقامت در شیراز و در دربار زند این بود که به صورت مداوم و مشتاقانه به اسطورههایی که در زمان استراحت برایش خوانده میشدند گوش میداد. تاج کیانی جدید ساختاری قبه شکل داشت که از کلاه قزلباشها الهام گرفته بود و توسط صنعتگری معمولی از اهالی مازندران از مس طلاکاری شده، ساخته شده بود (تصویر ۳.۷). سبک کلاه او با کلاه پَر دار نادر شاه متفاوت بود. او همچنین دو بازوبند با الماسهای افسانهای دریای نور و تاج ماه داشت، که غنائم نادر از جنگ هندوستان بودند (قطعهی دیگر، کوه نور، که به دست احمد شاه دورانی افتاده بود، سر از تاج جواهرنشان بریتانیا درآورد). پیش از آن، لطفعلی خان نتوانسته بود آنها را با قیمتی مناسب و برای تأمین منابع مالی جنگش با قاجاریان به بازرگان انگلیسی، هرفورد جونز، بفروشد و بالاخره به چنگ آقا محمد شاه افتادند (تصویر ۳.۷).
تجمیع نشانههای سلطنتی افشاریان و صفویان و در کنار آنها، عنوان سلسلهایِ «صفویِ قاجار» -که مورخین درباری خیلی زود برای آقا محمد خان و جانشینانش جعل کردند- به هدف خاتمه دادن به بحران هفتاد و پنج سالهی اتوریتهی سلطنتی انجام گرفت. اما آقا محمد خان و وزیر اعظمش آنقدر سادهلوح نبودند که باور کنند سلطهی قاجار میتواند از طریق جامهی فاخر و مراسم تاجگذاری به قدرت برسد. به نظر میرسد زمانی که آقا محمد خان اعلام کرد اگر قرار باشد عنوان شاه را بپذیرد، باید یکی از بزرگترین پادشاهان باشد، به جایگاه خویش در میان پادشاهان ایرانی و برنامههایش برای بازسازی یک امپراتوری به خوبی فکر کرده بود.
ورای قفقاز که همچنان تا حدی سر کش باقی ماند آقا محمد شاه باید طوایف شمال شرق را آرام می کرد. برای همین به سوی مشهد و آخرین پایگاه افشاریان -تحت فرماندهی شاهرخ، نوهی مسن نادر- روانه شد. او در سال ۱۷۹۶، با بیرحمی مخصوص به خودش شاهرخ نابینا را عزل و باقیماندهی گنجینهی نادر را تصاحب کرد. قبل از اینکه از خراسان حرکت کند، به امیران افغانستان نامه نوشت و بازگرداندن شهرهای باستانی بلخ (نزدیک مزار شریف امروزی) و هرات، پایتخت شرقی ایران در امپراتوری صفوی را خواستار شد. او از ازبک خانِ بخارا خواست تا شهر قدیمی مرو، مرز شناخته شدهی ایران با دولتِ از هم گسیختهی ازبک را به ایران بازگرداند. همچنین خواستار بازگشت هزاران ایرانی اسیر به وطن شد، ایرانیانی که طی حملات ازبکها و ترکمنها، به بخارا برده شده بودند. تهاجم ازبک ها مصیبت تکرارشوندهای بود که در زمان حکومت قاجاریان بارها و بارها اتفاق فتاد. حالا پروژهی آقا محمد خان شده بود گرد هم آوردن سرزمینهای امپراتوری صفوی، این بار تحت نام امپراتوری قاجاریه.
آخرین لشکرکشی آقا محمد خان که حملهای مجدد به قفقاز بود، پایان مرگباری داشت. او کنترل بر ایروان، پایگاه قدیمی صفوی را دوباره به دست آورد و دژ شوشی (سوسی) در قرهباغ، که ۳۲۲ کیلومتر در شرق قرار داشت را فتح کرد. برای لحظهای، به خاطر توقف موقت کشورگشاییهای جنوبی روسیه بعد از مرگ کاترین کبیر، فتح قفقاز برای قاجاریان امکان پذیر به نظر میرسید. با این حال، وقتی در ژوئن ۱۷۹۷، آقا محمد شاه در اردوگاهش بیرون شوشی به قتل رسید، موقعیت کاملاً تغییر کرد. او به دست دو تن از خدمتکاران شخصیش، که یکی از آنها گرجستانی و احتمالاً بازماندهی جنگ تفلیس بود کشته شد. به نظر میرسید که این قتل، اقدامی پیشدستانه توسط دو خدمتکاری بود که به اتهام سادهی مشاجره پشت چادر شاه به مرگ محکوم شده بودند و قرار بود روز بعد اعدام شوند. با این حال، به سختی میتوان دخالت یکی از ژنرالهای جاهطلب او، صادق خان شقاقی (رئیس ایل شقاقی)، که از کینهی خدمتکاران برای رسیدن به اهداف ناپسند خودش استفاده کرد را نادیده گرفت. کمی بعد از قتل آقا محمد خان، صادق خان شقاقی به چادر وی دستبرد زد و گنجینهی مورد علاقهی آقا محمد خان، که شامل تاج کیانی میشد را ربود. سپس به پایگاه ایلش در آذربایجان غربی رفت و آن دو خدمتکار خاطی را هم با خود برد.
در صحنهای که بیشباهت به صحنهی قتل نادر نبود، اردوگاه قاجار فوراً از هم پاشید و ایلات متحد به خانههایشان بازگشتند. «مرگ شاه» (شاه مرگی)، تقریباً همیشه دورهی از هرج و مرج و درگیری برای جانشینی را به همراه دارد. اما حاج ابراهیم و سپاه فارسِ وفادار به او و هنگ مازندرانِ تحت فرماندهی یکی از امرای قاجار، سریعاً به تهران بازگشتند. مطمئناً هیچ کس بر جنازهی آقا محمد خان قاجار اشک نریخت؛ اما چشماندازی که او، حتی بعد از مرگ، برای استمرار سلسلهی قاجار ترسیم کرده بود از چشمانداز نادر شاه و کریم خان نیز مستحکمتر مینمود. این جنگجوی بیرحم، سرنوشت جانشینی خود را به بخت و اقبال یا به رقابت آزاد همگان با همگان نسپرده بود. برادرزاده و ولیعهدش، بابا خان که تحت عنوان فتحعلی شاه تاجگذاری کرد (سلطنت ۱۸۳۴-۱۷۹۷) هر چند او هم باید برای به دست آوردن تاج و تخت باید تلاش میکرد، اما حداقل نیازی نداشت که برای به دست آوردن آن با تعداد زیادی از عموهای قدرتمندش بجنگد. آقا محمد خان همهی آنها به جز یکی را از میان برداشته بود. فتحعلی شاه موفق شد آخرین برادر آقا محمد خان را به راحتی از صحنه حذف کند و به جانشینی او برسد. این یکی از افتخارات بنیانگذار قاجاریه بود: بیرحمیِ معطوف به ثبات.
نظمی که در آغاز شکل گیری این سلسله پایهگذاری شده بود، عمدتا مدیون صاحب منصبان دیوانیای بود که حالا شرکای تشکیلات قاجار بودند. آنها از همان آغاز کار، با هدایت وزیر اعظم، مُهر خود را بر چهرهی دولت نوظهور قاجار زدند. آنها باید بقای خودشان، ثبات زندگی شهری و اقتصاد روستایی را تضمین میکردند. برای رسیدن به این هدف، باید از استمرار این سلسله و رشد سازمان یافتهی اداری آن اطمینان حاصل میکردند. صاحب منصبان و وابستگان آنها که فقهای شیعه و دیگر نجبای شهری هم در میان آنها دیده میشدند، گروهی بانفوذ تشکیل میدادند که برای سرکوبی هر نوع شورش ایلیاتی آماده بودند.
تأملی بر قرن تاریک
قرن هجدهم، به استثنای دورهی حکومت زند، در تاریخ ایران جایگاه مهمی ندارد. باغ ایرانی که روزگاری شکوفا بود حتی در مقایسه با عصر لالهی امپراتوری عثمانی نیز خشک و مرده به نظر میرسید. اما ایران قرن هجدهم عاری از شکوفایی فرهنگی یا پژوهشهای فکری نبود. شاید بتوان اینطور در نظر گرفت که نویسندگان، شاعران و هنرمندانی که از محدودیتهای ناشی از تعصب مذهبی اواخر دوران صفوی رها شده بودند، میتوانستند از گنجینهی فرهنگی دوران صفوی سود ببرند. آنها با تفکر بر فضای سیاسی زمان خودشان، حتی در تبعید یا در اسارت هم حسی از غم اما نه نا امیدی را ابراز میکردند.
از میان هنرمندان آن دوره میتوان به شیخ محمد علی حزین (۱۷۶۶-۱۶۹۱)، نمایندهی نخبگان علمی و ادبی ایرانی آن زمان اشاره کرد. نابغهای اهل اصفهان که در سنت جهانشمولِ سیستم آموزشی صفوی پرورش دیده بود و قبل از مهاجرت به هندوستان در سال ۱۷۳۴، شاهد درد و رنج اشغال مملکت به دست افغانها و سپس ظهور نادر بود. در جریان «فرار مغزها» که در سراسر قرن هجدهم ادامه داشت، هزاران دانشمند، هنرمند، صنعتگر، شاعر، نویسنده، بازرگان، صاحب منصب اداری و مخالف مذهبی به هند پناهنده شدند. بعضیها از تغییر مذهب اجباری به تشیع فرار کردند، بعضی دیگر میخواستند از نا امنی سیاسی که پس از سقوط صفویه گریبانگیر ایران شده بود بگریزند. دربار مغول، و بعدها دولتهای شاهزاده نشین هندو و مسلمان، حامی سخاوتمند و مبلّغ فرهنگ ایرانی بودند _از آثار صنعتی و تاریخ نگارانهی فرهنگ ایرانی گرفته تا شعر، موسیقی، هنر، آشپزی یا فرهنگ درباری ایرانی. با وجود تهاجمات استعماری فرانسه و انگلیس، در پادشاهیهای محلی از کشمیر گرفته تا بنگال و گلکنده، اوده، دکان و میسور و خیلی از مکانهای دیگر -که حامی تازه واردان ایرانی بودند- هنوز تمایل فراوانی به فرهنگ و ثروت مادی وجود داشت. این ایرانیها اغلب به عنوان منشی، مشاور، شاعر و محققان مذهبی، همچنین معمار، نقاش و خطاط استخدام میشدند. اغلب با ایرانیانی که نمایندهی فرهنگ ایرانی بودند، بدون در نظر گرفتن قومیتشان، با منزلت رفتار میشد.
حزین شاعر، که درآمدش را از املاک خود در لاهیجان گیلان از دست داده بود، دیگر نمیتوانست بدون پیدا کردن یک حامی خارجی، از پس هزینهی عادات زندگی هنرمندانهاش بر بیاید. در سال ۱۷۴۲، حزین بعد از سالها سفر و هشت سال اقامت در هند، دلتنگ وطن، بخش اعظمی از زندگینامهی خود را فقط در دو روز به رشتهی تحریر درآورد. این زندگینامه که سرشار است از روایات زنده از رویدادهای آن زمان، با خاطرات کودکی نویسنده آغاز میشود و با لشکرکشی نادر به هند خاتمه مییابد. خاطرات حزین که با حدود دویست اثر ادبی دیگر او که به زبان فارسی و عربی نوشته است تفاوت دارد، به زبان و سبک ساده و به اول شخص مفرد نوشته شده و این امر به او اجازه میدهد احساسات و اندیشههای خود را بهآسانی بیان کند. دلتنگی حزین برای وطنش، که در خاطرات و اشعارش آن را میستود، باعث نشد تا از نابودی شهرها، کشتار دسته جمعی مردم، قحطی و وبا گلایه نکند و از حکومت نادر که به اجبار از مردم مالیاتهای سنگین میگرفت، و رفتار خشونت آمیزی با مردم شهر و روستا داشت و از همه مهمتر سلسلهی صفوی را نابود کرده بود، انتقاد نکند.
او ضعف رهبری سیاسی در سراسر جهان اسلام را ملامت میکرد - بینشی که احتمالاً بعد از مصاحبت زیاد با حکمرانان وقت تقویت شده بود. او در «تاریخ و سفرنامه» مینویسد:
یکی این است که هیچ رهبری شایستگی رهبری ندارد. همانطور که من در شرایط هر کدام از رهبران و پادشاهان و فرماندهان حاضر غور میکردم، آنها را پستتر و مشمئز کنندهتر از اکثر رعایایشان مییافتم، به استثنای تعدادی از حاکمان کشورهای اروپایی (فرنگ) که در اجرای قوانین و در حفظ معیشت مردم و مراقبت امور خود ثابت قدم هستند. ولی آنها به دلیل عنادشان، برای مردمان سرزمینهای دیگر فایدهای ندارند.۲احتمالاً دلیل ستایش حزین از حاکمان اروپایی، آشنایی او با اروپاییان بندر عباس و بعدها با اروپاییان هند بوده است، هر چند عدم انطباق آنها با راه و رسم مسلمانی را دریافته بود. جذابیت فرنگ برای حزین به اندازهای نبود که او را متقاعد کند تا نصیحت ناخدای انگلیسی را بپذیرد و به جای هند به اروپا مهاجرت کند،تصمیمی که بعدها از آن پشیمان شد.
اما حزین آمادهی پذیرش ایدههای جدید و مشتاق یادگیری دربارهی فرهنگهای دیگر بود. وقتی هنوز در اصفهان بود، با مبلّغان مسیحیْ صحبت و انجیل و دیگر آثار الهیاتی مسیحی را مطالعه میکرد. او همچنین با روحانیون یهودی اصفهان دربارهی یهودیت و با موبدان زرتشتی یزد دربارهی دین زرتشتی بحث میکرد. البته هیچ کدام او را تحت تأثیر قرار نمیدادند، زیرا آنها را دچار سوگیری و سطحینگری میدانست. حزین دربارهی چیزهای دیگر هم صحبت میکرد: روابط عاشقانهی ایام شباب -بدون اینکه جنسیت معشوق را مشخص کند-؛ بیماری متمادیش که مکرراً باعث بستری شدنش میشد؛ و سفرهای طولانیمدتش به حداقل ۶۲ شهر، از بغداد گرفته تا بنارس. به علاوه، او با دقت فهرستهایی تنظیم کرد: فهرستی از معلمان، همکاران و دوستانش؛ فهرستی از مردان شیفتهی دانش در میان همعصران خود؛ و فهرستی از آثار پرشمار خودش. او نه تنها درباره معارف رایج زمان خود از جمله فلسفهی ارسطو و نئوافلاطونیگری، عرفان، و علم حقوق نوشت، بلکه دستی هم در ریاضی، فیزیک و نجوم داشت. با اینکه از آموزههای سنتی اسلامی پیروی میکرد اما در خاطراتش نوعی عاملیت انسانی کمیاب دیده میشود _صدایی ناظر بر خودآگاهی و اعتقاد به علیت تاریخی.
در اشعار حزین نیز حسی از وطنپرستی دیده میشود که بدون شک به خاطر زندگی در غربت هند شکل گرفته بود. در شعری که برای دلتنگی وطنش سروده میگوید «بهشت برین است ایران زمین».
بسیطش سلیمانوشان را نگین
بهشت برین باد جان را وطن
مبادا نگین در کف اهرمن
او که آرزو داشت حاکمی مانند سلیمان بیاید و حلقهی قدرت را از اهرمنان بستاند، با این آرزو خاطرات فرهنگی نیرومندی را یادآوری میکند.
این ایدههای وطنپرستانه با ارجاعات فرهنگی دیگری به ایران تکمیل میشوند؛ ارجاعاتی مانند سرزمین فریدون (بنیانگذار سلسلهی اساطیری کیانی در شاهنامه)؛ تخت جمشید؛ ویرانههای طاق کسری (کاخ ساسانی در تیسفون یا مدائن در شمال بغداد)؛ و بیستون (که هم به کتیبهی مشهور هخامنشی در نزدیکی کرمانشاه اشاره دارد و هم به محوطهای بازمانده از عصر ساسانی که در مجاورت آن قرار دارد). «روم و روس به لرزه درآمدند روزی که کاووس بر طبل جنگ کوبید»۳. انگار حزین آرزوی پادشاهی جنگجو را داشت که بتواند به اشغال افغانها خاتمه داده و مهاجمان روس و عثمانی را عقب براند. این آرزو شاید تا حدی با ظهور نادر برآورده شد. حاکمی که رفتار «وطنپرستانه» و البته ویرانگرش بیشباهت به کیکاووس شاهنامه نبود.
فراسوی فاجعه و شکست میشد شعلههای کمسوی خودآگاهی ملی جدیدی را مشاهده کرد که به جای صفویان، به خاطرات محزون گذشتهای با شکوه دلبسته بود _خاطراتی که مکرراً در تجربههای بعدی ایرانیان نیز جلوه پیدا میکرد. همین آگاهی مالیخولیایی از خود و ایران که در زندگینامهی حزین دیده میشود را میتوان یک نسل بعد و در خاطرات قابل توجه میرزا محمد کلانتر، شهردار شیراز در دورهی زندیه نیز مشاهده کرد. او که وارث یک خانوادهی زمیندار از روحانیون و صاحب منصبان اداری شیراز بود، در آخرین سالهای حکومت صفویان به دنیا آمده بود و به قدری عمر کرد که خاطراتش را تا حدود سال ۱۷۸۵ و زمانی که در اسارت آقا محمد خان در تهران به سر میبرد بنویسد. او از تولد تا اسارت، شاهد ورود مهاجمان افغان، وحشتپراکنیِ سپاه نادر، سقوط شیراز و بعد از آن درگیری طولانیمدت بین جنگجویانی بود که با هم رقابت میکردند، شاهد نوسان ثروت خانوادگی و در نهایت جنگهای جانشینی که بر خلاف میل او به تسلط قاجار بر سرزمینش منتهی شدند. در روایت بداقبالیهای طولانی مدت او، تنها آرامش موجود، آرامش یکی دو دههایِ دورهی کریم خان بود.
میرزا محمد کلانتر، در خاطراتش ترشرو و بیقرار است، طنز کنایه آمیزی دارد و این طنز مکرراً در فحاشی به دشمنان تشنهی قدرتش، امرای ایلیاتی بیکمالات یا اعضای فاسد دیوان دیده میشود. او با استفادهی فراوان از شعر فارسی و فرهنگ عامه، به زبان فارسی سلیس و تقریباً محاورهای، با صراحتِ سیاستمداری پیر مینویسد که به آخر خط رسیده است. به علت بیماری مقاربتی که از فاحشهای در شیراز گرفته بود، بهنگام اسارت در تهران، تقریباً ناشنوا شده بود. او قسمت اعظم املاکش را از دست داده بود و دربارهی سرنوشت خودش و آیندهی شهر و کشورش دلسرد شده بود.
هیچ جا بهتر از داستان کلانتر نمیتوان پیچیدگی شگردهای اعیان زمیندار برای حفظ ثروت و نفوذشان در مقابل متجاوزان خارجی و شورشهای مردمی را مشاهده کرد. کلانتر برای مدیریت این عمل پیچیده، مانند شاگرد و جانشینش، حاج ابراهیم شیرازی، و مانند دیگر صاحب منصبان شهری ایران، بر مهارتهای اداری و حسابداری خویش و همچنین رابطه با تجار و علما تکیه کرد. او رهبران طوایف رقیب را به جان هم می انداخت، از میان روستاییانی که در املاکش کار میکردند سپاهی گرد آورد و لوتیهای محلی را علیه هم شوراند. اما زیرکیِ شیرازیِ کلانتر همیشه نتایج مثبتی نداشت. او باید با شورش مردم فقیر شهر -که همان لوتیها نمایندهشان بودند- و شورش روستاییان مواجه میشد، روستاییانی که در مجاورت شهرها زندگی میکردند و کلانتر و دیگر صاحبمنصبان شهری را به چشم یک دارودستهی تشنهی قدرت میدیدند.
یکی از ویژگیهای برجستهی قرن هجدهم ایران (و همینطور امپراتوری عثمانی)، رشد اعیان شهری و سیطره شان بر شهرها بود. در اینجا میتوان ریشههای آگاهی مشترک محلی، که با از دست رفتن نفوذ و قدرت جنوبیها و واگذاری آن به شمالیها واضحتر میشد را تشخیص داد. بر خلاف حاج ابراهیم که با قاجار همراه شد، میرزا محمد آخرین روزهای عمر خود را با افسوس به اشتباهات فراوان سیاسی خود گذراند و به دلایل بداقبالیهای کشورش فکر میکرد:
خاک بر سر مردم ایران؛ خاک بر سر ایرانیان که مردان لایقِ کم دارند. ای کاش مثل روسیه (کاترین دوم)، در ایران هم زنی به قدرت میرسید که شایسته بود. نیمی از ایران مرکزی به دست این حرامزاده (آقا محمد خان) افتاده و نیم دیگر توسط این بیشرف (جعفر خان، حاکم یکی مانده به آخر زند) نابود شده است، دو بیایمان، دو مستبد، دو انسان ملعون.شکایت کلانتر سپس شکل تضرع به خود میگیرد:
ای خدای پاک و قادر مطلق! آیا مردم ایران را برای این دو نامرد آفریدی؟ تو ناتوان نیستی؛ تو قادر متعالی. حالا به خاطر قدیسان و به شرف مؤمنان، پادشاهی برای ما بفرست که حداقل ظاهری انسانی داشته باشد؛ چه بر سر اروپاییان، زرتشتیان و کافران آمده است...حالا این دو شیطانرویِ بدکار که خدمتکارِ ذات شیطانی خود هستند بر ما چیره شدهاند. اجازه نده چنین اتفاقی بیفتد و کشورت را بدون رهبر رها نکن.کلانتر سپس با اشاره به علیت تاریخی، ابیاتی از مولانا ذکر میکند:
این جهان چون کوه و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
سپس، با اشعار دیگرِ شاعر بزرگ ایرانی، یعنی همشهری خودش حافظ ادامه میدهد:
هر چه هست از قامت ناساز بیاندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست۴
کلانتر خاطرات خود را با این یادداشتهای خردمندانه به پایان رساند و آن را به همسر و دختر عمویش -که املاکش را نیز به برای او به ارث گذاشت- تقدیم کرد. او همان سال در اصفهان در گذشت. حزین و کلانتر نمایندهی طیف وسیعی از شهرنشینان ایران بودند که کشورشان را بیشتر به چشم یک موجود گرفتار در مشکلات سیاسی میدیدند تا یک امپراتوری. پروژهی شکستخوردهی بازسازی امپراتوری صفوی از طریق فتح نظامی (که تنها پاسخ همگان به بحران مشروعیت بعد از صفویان بود) چنین پاسخی را ملموستر کرد. تا اواخر قرن نوزدهم، مدل پایداری از حکومت ایرانی ظهور پیدا نکرد. پادشاهی مقدس صفوی و این فرضیه که پادشاهان آن از نوادگان پیامبر اسلام بودند، میراثی بود که نمیشد به این آسانی جایگزینی برای آن پیدا کرد. آغاز یک پادشاهی جدید توسط نادر و جایگاه وکیلِ کریم خان هر دو ناپایدار بودند. صاحب منصبان دیوان که حکومت قاجار را به ارث بردند در ثبات این سلسلهی جدید نقشی حیاتی بر عهده داشتند. تجربهی بعد از صفوی باعث شد طبقهی اشراف زمیندار، به هویت شهری خود و هویت ایران به عنوان یک هویت ملی گسترده آگاهتر شوند.
تسلیم شدن به قاجاریه به عنوان یک ضرورت سیاسی با درک این نکته همراه شد که رفاه شهری و موفقیت طبقهی زمیندار، به خصوص در جنوب، بدون قدرتی که کشور را متحد سازد میسر نمیشود. خود قاجاریان نیز اتوریتهشان را نهتنها بر پایه ی وفاداری ایلیاتی، بلکه بر پایهی پذیرش دیوانیان سلسلهی زند و فقهای اصولی بنا کردند _این فقها بعد از اینکه اجدادشان پس از سقوط صفویان به جنوب عراق پناهنده شده بودند، در اواخر قرن هجدهم به ایران برگشتند. حکمرانان قاجار، هم بر ادعای مشروعیت موروثی تکیه داشتند (و میگفتند که از اَعقابِ قزلباشهای سلسلهی صفوی هستند) هم خود را وارث پادشاهان و سلسلههای گذشتهی ایران میدانستند - پادشاهانی که در مقابل روم و توران (که حالا با عثمانیها و عشایر ترک شمال شرقی و شمال ایران یکسان گرفته میشدند) از سرزمین ایران دفاع کرده بودند. همچنین آثار فرهنگی و هنری قاجاریه نیز به روحیهی مفرح، موسیقایی و بهروزی که از ویژگیهای اواخر صفوی و سلسلههای زند بود وفادار ماندند. اما چیزی که ناظران ایرانی در آغاز سلسلهی قاجار کاملاً نادیده گرفتند، ظهور پر اهمیت دو قدرت اروپایی بزرگ در افقهای ایران بود: بسط امپراتوری روسیه در شمال و قدرت استعماری بریتانیا در جنوب.