۸
در پاییز سال ۱۹۲۵، بهنظر میرسید همهچیز برای کنار زدن قاجارها و استقرار سلسلهی جدید پهلوی آماده است. احمدشاه مدت مدیدی بود که به تبعیدی خودخواسته رفه بود و هیچ عزمی برای بازگشت نداشت. برادر و نایبالسلطنهی او یعنی محمدحسن میرزا در انزوای کاخ گلستان بود؛ سلطنتطلبان قاجارْ مرعوب و ساکت بودند؛ مجتهدین برجستهی شیعی و وابستگان و پیروان آنانْ تن به سازش داده بودند. حتی مدرس هم تن داده بود. همهی شورشیان ایلیاتیْ سرکوب و جسورترین خانها تبعید یا معدوم شده بودند. بقیه هم، حداقل در این برههی زمانی، همان راهی را میرفتند که دولت میرفت.
مردم که از شبهنظمِ دوران پهلوی راضی بودند سوءاستفادهی افسران از قدرت را تحمل میکردند و سرکوب مخالفتهای سیاسی توسط نیروی پلیس سرکوبگر را برمیتافتند. آنان دیگر علاقهای نداشتند به خیابان بیایند، مگر برای دیدنِ طاقنصرتهایی که بهافتخار پیروزیهای رضاخان علم شده بود. در اکتبر ۱۹۲۵، دولت آخرین فراخوان تظاهراتِ قاجارخواهانه را اینگونه پاسخ داد: با حضور سنگین نیروهای نظامی، مجهز به مسلسل، و آوردن جماعتی که بهنفع رضا پهلوی تظاهرات میکردند. زنان در هردو سوی این تظاهراتها حضور داشتند. اندک زنانی که در جمع تظاهر کنندگان هوادار پهلوی حاضر بودند جرات بهخرج داده و بدون روبنده ظاهر شدند. آنان ملّاهای «مرتجع» و «اشراف فاسد» را موانع پیشرفت ایران خواندند.
در ۳۱ اکتبر ۱۹۲۵، مجلس پنجم با اکثریتی قاطع –و بدون هرگونه بحث جدی- لایحهی انحلال سلسلهی قاجاریه را تصویب و رضاخان را باعنوان اعلیحضرت، مسوول دولت موقت کرد. انحلال سلسلهی قاجاریه، آشکارا پیشدرآمدی بود بر تحویل تاجوتخت به رضا خان. مجلس با اصلاح چندین اصل از قانوناساسی سال ۷-۱۹۰۶، خودش را منحل کرد و برای تعیین آیندهی سیاسی کشور، مجلس موسسان تشکیل داد.
پیش از رای نهایی درباب انحلال سلسلهی قاجاریه، مدرس با روش نکوهشگرانهی همیشگی خو، بهنشانهی اعتراض از جا برخاست و فریاد زد که «حتی صدهزار رای هم حلالش نمیکند!». چهار وکیلِ مستقل علیه این لایحه صحبت کردند، هرچند هیچیک منکر خدمات رضاخان به کشور نبودند. حسن تقیزاده، قهرمان عصر مشروطه، قانونیبودن این لایجه را زیرسوال برد و پیشنهاد برونرفتی مصلحتاندیشانه داد. حسین علا، این اعتدالیِ انگلیسدرسخوانده هم دغدغههای مشابهی مطرح کرد. محمد مصدق، سخنورترینِ گروه مخالفان، در استدلالی زیرکانه گفت که برکشیدن رضا پهلوی بهمقام پادشاه مشروطه، مملکت را از نعمت یک صدراعظم و اصلاحگر پرتوان محروم میکند. یحیی دولتآبادی که شجاعترینِ این جمع چهارنفره بود –اگر به خاطراتش اعتماد کنیم- دربارهی تهدیدات و ارعابگریِ مستمر عوامل رضاخان برای رایآوردن این لایحه صحبت کرد. او گرچه از خدمات پهلوی قدردانی کرد ولی نارضایتی خود از پادشاهی موروثی را علنی کرد –او شاید تنها کسی بود که تلویحا از کنارگذاردنِ گزینهی جمهوریت ابراز تأسف کرد. هر یک از این سخنرانان پس از نطق از ترس مجلس را ترک کرد. همهی آنان میدانستند که مخالفتشان با لایحه نمادین است؛ انگار دو دهه پس از تولد مشروطه ی جوانمرگ داشتند بر گورِش مرثیه میخواندند.
در ۱۲ دسامبر ۱۹۲۵، مجلس موسسان جدید، بهاتفاق آرا رای به ایجاد پادشاهیِ موروثیِ پهلوی داد، و سه روز بعد رضاخان درمقام شاه جدید سوگند یاد کرد. مراسم تاجگذاری در اواخر آوریل ۱۹۲۶، یک جشن شادمانه بود، چیزی بسیار متفاوت با سنگینی و خشکی فرهنگ رایج شیعه –این جشن میخواست آغاز ظهور عصر «مدرن» [ایران] را اعلام کند، با آن تزیینات خیابانی، درفشها، چراغها و فانوسهای برقی، تمبرها، طاقهای نصرت و البته وعظهای مطوّل و ستایشگرِ سلطنت جدید. ولی خودِ عمل تاجگذاریْ بازتایید -و البته بازآفرینی- همان سنت پادشاهیای بود که نظام پهلوی بهجای آن نشست؛ سنت پادشاهی ایرانی بهعلاوهی کمی وامگیری از سبک و سیاق اروپایی که باب روز آن دوران بود. شاه در مهتابیِ بزرگ کاخ گلستان، بر فراز تختِ مرمر نشست و روی یونیفورم نظامی خود، ردایی سلطنتی بر دوش داشت. او مانند فتحعلیشاه و ناصرالدینشاه، افراد را در بارگاه کاخ پذیرفت، ولی تاج کیانیِ قاجارها را بر سر نگذاشت. تاج جدید پهلوی که برای این مراسم تهیه شده بود، از مضامین هخامنشیِ موجود در برجوباروهای تختجمشید متاثر بود و بخش اسلامی مراسم تاجگذاری کمرنگ شده بود.
مدتی پیش از تاجگذاری، بقایای خاندان قاجار را از کاخ گلستان و دیگر املاک سلطنتی بیرون کرده بودند. چند روز پیش از رای مجلس به انحلال قاجاریه، رژیم جدید، سربازان ارتش را جایگزین نگهبانان کاخ کرد. بلافاصله پس از آن، نایبالسلطنه یعنی محمدحسن میرزا و اطرافیان کمتعداد او به تبعید رفتند. رضاشاه، نایبالسلطنه یعنی آخرین شمایل حاکمیت قاجاریه را اینگونه تحقیر کرد: برای خرج سفر او یکعالم پولخرد نقره در نظر گرفت و دستور داد آنها را در کیسه های چرمی پول ریختند و رییس نگهبانان کاخ، که یک مقام بلندپایهی ارتش پهلوی بود، آن کیسه ها را به محمدحسن میرزا تحویل داد. سربازان، این شاهزاده و اطرافیانش را تا مرز مشایعت کردند و بیهیچ مراسمی، آنان را در گمرکخانهی خانقینِ عراق رها کردند. رضاخان برای اینکه نشان دهد که آمده تا اشتباهات بنیانگذار سلسلهی قاجار را جبران کند در یکی از نخستین فرمانهای خود دستور داد بقایای جسد کریمخان زند را از پای ایوان کاخ گلستان بیرون بیاورند و برای خاکسپاری به شیراز بفرستند.
این بود پایان ۱۵۰ سال حکمرانی قاجارها، سلسلهای که از انقلاب مشروطه به بعد، صرفا شبحی از گذشته اش باقی بود. سلسلهی قاجاریه به پایان رسید ولی یادگار آن بیش از آنکه در نهادهای حکومتی باشد در خون نخبگان ایرانی بود، نخبگانی که با خانواده ی پرشمار اشراف قاجاری وصلت کرده بودند. نظام پهلوی برخی از این نخبگان قدیمی را جذب بروکراسی اش کرد و و زمین و املاکشان برخی دیگر را ستاند. بسیاری از این نخبگان بیچیز شدند و نهایتا قافیه را به طبقهی جدید باختند ولی برخی دوام آوردند و تا یک یا دو نسل حتی ترقی هم کردند. رضاشاه و حامیان لشکری و کشوری او در اولین دههی قدرتمداریِ وی آمادهی یک جهش بزرگ بودند. آنان باور داشتند که میتوانند آرزوهای قدیمی ملیِ ایرانیان برای استقلال و پیشرفت مادی را تحقق بخشند؛ ایران را بسان ملتی مدرن بازآفرینی کنند و ایرانیان را شهروندان چنین ملت مدرنی سازند.
تجربیات مثبت و منفیِ بیستسال اخیر -از دموکراسی مشروطه و دخالتهای خارجی و نخبگان سیاسیِ منفعتطلب گرفته تا آشفتگیِ ناگزیری که نخست با انقلاب مشروطه و سپس با جنگجهانی اول روی داد- بیشتر ایرانیان شهرنشین را قانع کرد آلترناتیوی که رضاشاه پیشنهاد میکند چاره ی کار کشور است. در ترکیه، ایتالیا، اتحاد شوروی و کمی بعد در آلمان، خیلیها الگوی دولت اقتدارگرا را تنها راهحل ناخوشیهای پس از جنگ دانستند. در سالهای ۱۹۲۵ و ۱۹۲۶، صدها تلگراف ثناگویانه از استانها برای تبریک حکومت پهلوی ارسال شد. این تلگرافها به ترغیب افسران ارتش فرستاده میشدند. این پیام ها هرچند تملقآمیز بودند اما به کلی عاری از احساسات واقعی نبودند. چنان بود که گویی کل ملت آماده بود تا دوباره شروع کند. عمده ی برنامههای رژیم جدید در دوران پسامشروطه مطرح شده بودند د ولی کسی که آنها را عملی کرد رضاشاه بود. او برای اینکار، متکی به معدودی دولتمرد وفادار بود که بنیان نگرش و کارآمدی سلسلهی پهلوی بودند.
از سال ۱۹۲۴، چهار نفر از وزرای کابینه یک گروه ائتلافی غیررسمی تشکیل دادند و ثابت کردند که با داردوستهی قاجاری فرق دارند. هدف این چهار نفر مهار قدرت رضاخان در جهت ایجاد یک نظام نهادینه تر بود و تغییر چهره سلسلهی پهلوی از یک رژیم نظامی به حکومتی قانونمند. ولی اشتباه است اگر فکر کنیم که رضاشاه یک ناظر صرف یا عروسکی در دستان وزرای ارشد بود. برعکس، رضاشاه طوری که یادآور دربار ناصرالدین شاه بود، وزرا و افسران خود را با اقناع و تفرقهاندازی یا زور کنترل میکرد و هرروز سوءظن و ترسش افزایش مییافت. نکتهی مثبت آن بود که شاه نسبت به ابتکارات وزرا و مشاوران گشوده بود و آنها را با سرسختی به سرانجام میرساند. تا وقتی ترکیب ابتکارات وزرا و قدرت دیکتاتور با یکدیگر هماهنگ بودند، حداقل در بُعد مادی، تغییرات آشکاری به وقوع پیوست.
این چهار وزیر غیرنظامی بهزودی بر حکومت جدید مسلط شدند و در دههی اول حکومت پهلوی پروژههای اصلاحی زیادی را پایهریزی کردند. آنان از نسل جوانِ برجستگان دورهی پس از مشروطه بودند که ابتدائا بهخاطر تحصیلات غربی شان بود که به قدرت رسیدند یا امتیازات سابق خود را حفظ کردند. عبدالحسین تیمورتاش (۱۸۸۳-۱۹۳۳)، پسر یکی از ملاکین بزرگ خراسان، یکی از فارغالتحصیلان جوان و جسور آکادمی نظامی سنپترزبورگ بود و در سن بیستونه سالگی وکیل مجلس دوم شد. او بعدا بهعنوان حاکم استان گیلان، ستمگری زیادی کرد، ازجمله اعدام دکتر حشمت، پزشک و روشنفکر انقلابیای که به نهضت جنگل پیوسته بود ولی فریبِ وعدههای نیروهای دولتی را خورد و خود را تسلیم آنان کرد. تیمورتاش در سال ۱۹۲۲، بهعنوان وکیل بانفوذ مجلس پنجم، در برآمدن سلسلهی پهلوی موثر بود و بهزودی به پاس خدماتش، محرم راز و وزیر دربار قدرتمند شاه شد.
تیمورتاش شاید بیش از هر سیاستمدار دیگری به ایجاد تصویر عمومی رضاخان کمک کرد. او ملاقاتهای عمومی شاه را ترتیب میداد؛ ذوق شاه را متحول و مدرن کرد؛ دربار پهلوی را معتبر و حتی مجلل گرداند و مهمتر از همه، کمک کرد تا تعادل به سیاستخارجی ایران بازگردد. او گرچه درسخواندهی روسیه و مدتی هم یک انگلیسدوست بود ولی زیرنظر رضاشاه یک سیاستخارجی باثبات و هماهنگ با روحیهی ناسیونالیستی ایران را پیش برد. او دربرابر رییس خود سخنور و ذینفوذ و متملق بود و درمقابل زیردستهایشْ ارباب منش. قماربازی و زنبارگی و شرابخواریِ بیمحابای او (یادآور سبک زندگی افسران ارتش تزار که وی با آن آشنایی داشت) نشانگر هدونیسمی بود که با شکست نظام اخلاقی سنتیْ رواج یافته بود . رضاشاه که روزگاری تیمورتاش را همزاد خود میدانست، درابتدا خدمات وی را خوب پاداش میداد. اما بعد از او کینه بدل گرفت و او را به اتهام بیبنیاد جاسوسی برای شوروی متهم کرد. تیمورتاش در سال ۱۹۳۳ از سمت های خود برکنار شد و پس از مدتی به اتهام ارتشا بازداشت شد. او که به سه سال حبس محکوم شده بود در زندان توسط رییسپلیس مخوف شاه کشته شد.
یکی از متحدان ردهبالای تیمورتاش، فیروز میرزا نصرتالدوله (۱۸۸۹-۱۹۳۷) بود؛ یک سیاستمدار باهوش و قجری و پسر ارشد و خوشآتیهی عبدالحسینمیرزا فرمانفرما (۱۸۵۷-۱۹۳۹)، فرزند یک خاندان قدرتمند. او ابتدا در بیروت تحصیل کرد و سپس در پاریسْ حقوق خواند و بهوکالت مجلسهای سوم و چهارم درآمد. فیروز میرزا در سال ۱۹۱۹، گرچه هنوز جوان بود ولی وزیر عدلیه و سپس وزیر خارجهی دولت وثوقالدوله شد. شکست قرارداد انگلیس-ایران ۱۹۱۹ دورهی کاری او را پایان نداد. او که ظاهراً در سال ۱۹۲۱ در پی انجام یک کودتا بود -کودتایی که بهدلیل سرگردانی او در راه پایتخت بهتعویق افتاد - از قدرتگیری رضاخان حمایت کرد و مانند تیمورتاش در تحکیم پایههای سلسلهی جدید موثر بود. در سال ۱۹۲۵ فیروز میرزا بهعنوان وزیر مالیه و بعدا وزیر عدلیه به کابینه پیوست و با همکاریِ تیمورتاشْ اولین اقداماتِ اصلاحیِ دوران پهلوی را به انجام رساند. از بین گروه چهار نفرهی حامی رضاشاه، فیروز اولین نفری بود که در سال ۱۹۲۹ بهاتهام دروغین اختلاسْ از کار برکنار و دادگاهی شد). دادگاه، او را از مناصب دولتی محروم کرد. در سال ۱۹۳۶ بیهیچ اتهام مشخصی، او را مجددا بازداشت کردند و به تبعید فرستادند و دو سال بعد هم کشته شد. فیروزمیرزای فرهیخته و زیرک و دیپلماتمنش، برای شاه جدید حکم جواهر را داشت چراکه هم پیوند نظام جدید با اعیان قدیم را تقویت کرد هم بر خوشنامی بینالمللی ایران افزود. فیروزمیرزا بهعنوان اولین قربانی پارانویای رضاشاه، جان خود را به این دلیل از دست داد که میگفتند به بریتانیا زیادی نزدیک شده و به همیندلیل رضاشاه او را خطری بالقوه برای تاجوتخت میدانست.
سومین عضو این گروه، علیاکبر داور (۱۸۸۵-۱۹۳۷) بود، کسی که از یک خانوادهی بوروکرات میانهحال برخاسته بود و در بازسازیِ اداراتِ حکومتیْ از همه کارسازتر بود. این وکیل تحصیل کردهی سوئیس کار خود را بهعوان یک روزنامهنگار و سیاستمدار دستچپی آغاز کرد و حزب رادیکال را بنیاد نهاد. سال ۱۹۲۲ او در مجلسهای چهارم و پنجمْ یک جناح قدرتمند حامیِ رضاخان تشکیل داد. او، یک شاهساز1 به معنای دقیق کلمه بود؛ کسی که طرح انحلال سلسلهی قاجار را پیشنهاد کرد و با حرارت از انتقال قدرت به پهلوی دفاع نمود. او درمقام وزیر فواید عامه به سال ۱۹۲۵، وزیر عدلیه بین سالهای ۱۹۲۶ تا ۱۹۳۲، و پس از آن بهعنوان وزیر مالیه، عامل اجرای رادیکالترین اصلاحات رضاشاهی بود: بازسازی نظام قضایی و تدوین قوانین مدنی و کیفری مدرن، همچنین تحکیم چارچوب مالیهی عمومی که ابتدا شوستر و سپس مستشاران بریتانیایی و آمریکایی قصد ایجادش را داشتند.
شخصیت و سبکزندگی داور با تیمورتاش و با فیروزمیرزا فرق داشت. داور طبع ملایمی داشت و متفرعن نبود؛ البته او هم جاهطلب بودولی یک جاهطلب محتاط و ثابت قدم، شاید داور تواناترین مدیرِ عصر پهلوی بود و از این بخت نادر برخوردار بود که گروهی از جوانان مستعد را رشد دهد و کل فرهنگ دیوانیِ ایران را تغییر دهد. او بهعنوان پدر دولتگرایی2 پهلوی، بیش از هر مسئول دیگری، تفکر مداخلهگرایی دولت را ترویج داد، تفکری که در بلندمدت تبدیل به بلیهای شد: هژمونی دولتی، اتکای بیش از حد بر خدمات دولتی، و کاهش ابتکارات مدنی و خصوصیْ از نتایج قابل پیشبینی مداخلهگرایی دولت بودند. در فوریهی ۱۹۳۷، داور در ابتدای پنجاه سالگی خودکشی کرد. خودکشی داور ظاهرا از بیم پارانویای رضاشاه و خیالات او بود. داور دیده بود که همکارانش چطور بهخاطر خطاهای نکرده جان از کف داده بودند.
جعفرقلی اسعد بختیاری، پسرِ سردار اسعد بختیاری، از رهبران انقلاب مشروطه بود. او غیرسیاسیترین آدم این گروه بود. در اوایل عصر پهلوی، اسعد عاملِ مهمِ ثبات بود چراکه او برخلاف همکاران آریستوکرات و غیرنظامی خود، پسرِ رهبرِ بزرگترین کنفدراسیون ایلیاتی ایران بود، کنفدراسیونی که یک دهه قبل جای پای سیاسیاش را در پایتخت محکم کرده بود و حتی بخت آن را داشت تا سلسله ای بختیاری تشکیل دهد. انتصاب چندبارهی او به وزارت جنگ در کابینههای اول پهلوی قرار بود نماد همراهیِ بختیاریها با نظام نوظهور پهلوی باشد –همراهیای شکننده ولی آنقدر موثر که باعث شد شاه او را حامی سیاست آرامسازی قبایل و یکجانشینکردن آنها بداند. اما او هم دستآخر مانند همکارانش قربانی بدگمانیِ رضاشاه شد. اسعد در مارس ۱۹۳۴ در زندان مسموم شد و به قتل رسید.
اینکه همهی این چهار نفرْ قربانیِ نظام رضاشاهی شدند را نمیتوان فقط به ذهنیت پارانویید رضاشاه یا عقدهی حقارت او نسبت به مردان طبقات بالاتر ودرسخواندهتر نسبت داد –مردانی که علیرغم ابراز وفاداریِ راستین هنوز به چشم شاهِ جدید تهدیداتی بالقوه میآمدند. رضا شاه از آنان استفاده کرد و دستآخر کشتشان، مثل کاری که ناصرالدین شاه در دهههای گذشته انجام میداد. وزرای پهلوی، این معادلهای مدرنِ دیوانیانِ سابق، حتی بیش از اسلاف قاجارِ خود بستهی هوسها و خواستهای شاه بودند. آدم میتواند این استمرار وزیرکُشی را به سبعیتِ فرهنگ سیاسی نسبت دهد، سبعیتی که حتی پس از دوران مشروطه هم پابرجا ماند . نهضت مردمی مشروطه که ابتدائا هدفش تحدید و تنظیم قدرت استبدادی پادشاه بود، هر چند در عین ناباوری توانست محمدعلی شاه مستبد را عزل کند اما نتوانست فرهنگ سیاسی را تغییر دهد.
قابل پیشبینی آنکه، از اوایل دههی ۱۹۳۰ تعدادی از مقامات و افسران نظامی به مقامات بالا رسیدند. برخیها از این مقامات از خانوادههای با اصلونسبی بودند که خودشان را با حکومت پهلوی وفق داده بودند؛ دیگران اما از اعضای طبقهی متوسط نوظهور بودند. اینان عزم و بلندپروازی چندانی نداشتند و نسبت به خواستههای شاه مطیعتر بودند و بهطور روزافزونیْ فاسدتر میشدند. طرفه آنکه، سرنوشت چهار وزیر پیشگفته، شبیه سرنوشت بسیاری از روشنفکران و فعالان سیاسی و رهبران ایلیاتی و سیاستمداران قاجاری سالمندی بود که به بهانههای واهی یا تحتنظر و تحت بازداشت خانگی قرار گرفتند یا تبعید و دادگاهی و حبس شدند یا مخفیانه سر به نیست شدند.
تلاش نخبگان حکومت جدید، ثمرات مادی ملموسی داشت. برای بسیاری از ایرانیان، ساخت خطآهن جدیترین نماد قدرت بود؛ پس جای تعجب ندارد که چرا نخبگان پهلوی برای کشیدن خطآهن عجله داشتند. در سال ۱۹۲۵، مجلس ششم لایحهی راهآهن را تصویب کرد. بلافاصله دولت پهلوی، پیرامون ساخت خطآهنی سراسری ایران با شرکتهای بریتانیایی و آلمانی و دانمارکی وارد مذاکره شد – مسیر اصلی راهآهن، از استان نفتخیز خوزستان در جنوبغربی ایران در ساحل خلیجفارس تا مازندران در شمالغربی در کنارهی دریای خزر امتداد داشت (نقشهی ۸.۱).
این محور شمالی-جنوبی قصد داشت بازارهای ایران را بهروی بنادر خلیجفارس و دریای خزر باز کند. این استراتژی یادآور صادرات ابریشم گیلان از راه خلیجفارس در دوران صفوی و همچنین شبیه ابتکار بریتانیا بود برای گشودن جادهی کارون-بختیاری به اصفهان. ولی خطآهن ایران، چنانکه آشکار شد، بیش از آنکه بهدرد صادرات کالاهای ایرانی یا تسهیل اقتصاد داخلی بخورد بهدرد واردات خورد. در میانهی دههی ۱۹۲۰، اولین نشانههای احیای اقتصاد شوروی بر ویرانههای صنایع امپراتوری روسیه، امید ایران برای تجدید رابطهی تجاری قدیم با روسیه را زنده کرد هر چند که اقتصاد دنیا آنموقع در ابتدای یک رکود جهانی بود. در جنوب، بندر خرمشهر (محمّرهی قدیم) پایانهی معقولی برای خطآهن بود، چراکه هم استفادهی داخلی از نفت پالایششدهی خوزستان در حال افزایش بود هم اینکه برای تسهیل کشتیرانی بینالمللی ایران به یک بندر مدرن نیاز داشت. گرچه واقعیات اقتصادی و جغرافیایی بعدا آسیبپذیریهای استراتژیک خطآهن ایران را نشان دادند ولی آنموقع، این یک پروژهی زیرساختی عالی می نمود، اما طراحان نتوانستند خطآهن ملیای بکشند که شهرهای تجاری بزرگ کشور را به یکدیگر وصل کند. بهنظر میرسید یک خطآهن شمالغربی به جنوبشرقی مناسبتر باشد، چراکه در آن صورت میشد آذربابجان را به تهران و اصفهان و یزد و کرمان و از آنجا به بندرعباس در خلیجفارس وصل کرد، و همچنین تهران را به مشهد.
ولی باید در پذیرش نظریهی توطئهای که پس از جنگجهانی دوم رواج یافت محتاط باشیم؛ این نظریه، رضاشاه را متهم میکند که خطآهن را برای پیشبرد اهداف استراتژیک بریتانیا کشید. میتوان گفت خط خوزستان باعث شد این استان نفتخیز با مرکز دولت پیوند بخورد و بدینترتیب، بهرغم امتیازات اعطایی به بریتانیا در میادین نفتی و بهرغم زدوبند بریتانیا با خانهای بنیکعب و بختیاریْ حاکمیت ایران بر جنوب تقویت شود. حفظ کنترل خوزستان برای دولت پهلوی حیاتی بود، هم بهخاطر ژست ناسیونالیستی آن و هم بهخاطر اینکه کنترل خوزستان به رضاخان فرصت میداد تا از میادین نفتی و درآمدهای هنگفت آن، سهم بیشتری را طلب کند. در طولانیمدت، خرمشهر به بزرگترین بندر تجاری ایران تبدیل شد و باعث تسهیل رشد فزایندهی تجارت با اروپا و بعدا با ژاپن و ایالاتمتحده. چرا که این بندر کالاهای مصنوع و مواد خامِ موردنیاز کشور را فراهم میآورد.
1. kingmaker
2. etatism
نقشهی ۸.۱. توسعهی حملونقل و صنایع در اوایل دورهی پهلوی اول
در سال ۱۹۲۷، بهلطف عواید حاصل از انحصار دولت بر قند و شکر –که یکی از چندین انحصار دولت بر کالاهای مصرفی در آن دوران بود- خط آهن تهران به خوزستان تامین مالی و ساخت آن شروع شد .تا سال ۱۹۲۹ خط جنوبی عملیاتی شد. در سال ۱۹۳۰ و با ساخت پل تقریبا هزار متریِ کارون – که بلندترین پل فلزیِ خاورمیانهی آنزمان بود- خطآهن به ساحل خلیجفارس رسید. در سال ۱۹۳۶، خطآهن کوهستانی و خوشنمای تقریبا ۱۳۰ کیلومتری تهران به بندر شاه (بندر ترکمن کنونی) به بهره برداری رسید. خطآهن سراسری ایران، این پروژهی پیچیده، ارتفاعات رشتهکوههای البرز و زاگرس را با تونلها و پلها و گذرگاههای تنگ از سر گذراند. وقتی این خطآهن در سال ۱۹۳۸ رسما افتتاح شد، قیمت کل خطآهن سراسری ایران حدود ۱۰.۱ میلیارد ریال (۵۰۰ میلیون دلار) تخمین زده شد و تبدیل به گرانترین و گستردهترین پروژهی تاریخ ایران مدرن شد (شاید بهاستثنای صنعت نفت و پالایشگاه نفت که متعلق به بریتانیا بود) (تصویر ۸.۱).
شکل ۸.۱. حرکت روبهبالای خطآهن در رشتهکوه البرز یک شاهکار مهندسی بود.
گدوک در بخش شمالی. عکس از: A.von Graefe. Iran das neue Persien (Berlin and Zurich, 1937), p.41خطآهن اصلیترین بخشِ انقلابِ زیرساختی در اوایل دورهی پهلوی بود، هرچند این سیستم هرگز نه کاملا درون تجارت سنتی ایران ادغام شد نه درون شبکهی جدید جادههایی که پایتخت را به استانهای دیگر وصل میکردند. متمرکزسازیْ مستلزم دسترسی آسان به استانها بود، و تعداد فزایندهی وسایل نقلیه، جادههای جدید را جایگزین خطآهن کرد. پیش از سال ۱۹۲۱ شبکهای از جادههای خاکی وجود داشت که امکان تردد خودرو در آنها وجود داشت. این جادهها یا مانند جادههای تهران-رشت و تهران-قم، بهبود یافته ی جادههای کالسکهروی دورهی قاجار بودند یا جادههایی بودند که متفقین برای اتصال شهرهای شمال و جنوب به پایتخت کشیده بودند، یا جادههایی بودند که بنادر خلیجفارس را به شیراز میپیوستند یا جاده هایی بودند که حوالی شهرهایی مانند اصفهان و مشهد کشیده شده بودند (نقشهی ۸.۱). پهلوی که برای سرکوب نهضت جنگل و شورشهای ایلیاتیْ در استانهایی مثل فارس و لرستان از ترابری موتوریزه استفاده کرده بود بهزودی دریافت برای جابهجا کردن سرباز و سپس مسافر، جاده ازخطآهن ارزانتر است (شکل ۸.۲).
در سال ۱۹۲۶، جادهی جدید فیروزکوه، از دل رشتهکوه البرز گذشت و پایتخت را به سوادکوه محل تولد رضاشاه متصل کرد. در سال ۱۹۲۸ هم جادهی لرستان که از رشتهکوه زاگرس عبور میکرد افتتاح شد. جادهی سوادکوه، توسعهی شمال را تسهیل کرد و جادهی لرستان نشانگرِ اشتیاق به آرامسازیِ جنوب بود. در سال ۱۹۳۳، جادهی مخصوصِ تقریبا صدوشصت کیلومتری تکمیل شد؛ این جاده که سومین راه موجود برای دسترسی به دربای خزر بود و از دل البرز میگذشت یک شاهکار عمرانی بود، چراکه گردنهی مرتفع چالوس را با تونل و پل ردّ میکرد و زمان سفر بهسوی مراکز توریستیِ در حال توسعهیِ اطراف دریای خزر را به نصف تقلیل میداد. ایرانیان به صعوبت و کندیِ سفرهای کاروانی عادت داشتند و اینگونه غلبه بر ناهمواریهای خشن طبیعی ایران، باعث افزایشِ شان و منزلت دولت پهلوی در چشم آنان شد (نقشهی ۸.۱).
شکل ۸.۲. در سال ۱۹۱۶ مینیبوسی که بین خط تبریز و جلفا، در نزدیکی مرز روسیه، رفتوآمد داشت تنها ابزار دسترسی به خطآهن سراسری بود. W. Warfield, The Gate of Asia: A Journey from the Persian Gulf to the Black Sea (New York and London, 1916), opp. 127.
تا پایان دههی ۱۹۳۰، شبکهی جادهایِ حدودا بیستودو هزار کیلومتری –و همراه با آن، گسترش وسایلنقلیه و کامیون و اتوبوسها- داشت چهرهی شهرهای ایران را تغییر داد و به انزوای استانها پایان داد. جادهها و خودروها، بهرغم موانع طبیعی فراوانی که وجود داشت، برای عوارض طبیعیِ فلات ایران نویدبخشِ تغییر بودند، همانطور که در اروپای صنعتی و ایالاتمتحده چنین بود. در ابتدا، عمدتا ایرانیانِ ارمنی و آشوری یا خارجیان روس و آذربایجانی و ترکیهای بودند که شوفر ماشینهای گرانقیمت اغنیا شدند -ازجمله فورد مدل تی، واگناستیشنهای مسافرتی دههی ۱۹۳۰، و کامیونهای انگلیسیِ لیلاند. سال ۱۹۲۸، در تهران ۱۰۹۹ ماشین کرایهای و تاکسی و ۴۹۰ ماشین شخصی وجود داشت و همچنین ۴۵۹ کالسکهی اسبکش. همهی این وسایلنقلیه باید براساس قانون ترافیکی که همانسال بهوجود آمد رانده میشدند.
کمتر از دو دهه پس از پیدایشِ خودروهای شخصی در ایالاتمتحده (آن زمان هشتاد درصد اتومبیلهای دنیا را ایالاتمتحده تولید میکرد)، برای ایرانیان هم مثل مردمِ بقیهی کشورهای آسیایی و خاورمیانه، خودرو پدیدهای عادی شد، خدمات حملونقل درونشهری و بینشهری ایجاد شد، و محصولات کشاورزی و نیمهصنعتیِ روستاها روانهی بازارهای شهری شدند. با اتومبیل، صنعت بومیِ تعمیر و تولید قطعات یدکی هم بهوجود آمد و سررشتهدار این کار، ارمنیهای زبردست بودند. ارمنیها در دورانِ پس از مشروطه و پهلوی اول مانند اسلاف خود در دورههای صفوی و قاجار –که برخی اصالتا از مهاجران قفقاز یا شرق ترکیه بودند- بیش از هر جماعت دیگری به مدرنسازی مادی و فرهنگ فناورانهی ایران کمک کردند.
تغییراتِ در صنعت هوانوردی هم سریع بود. از سال ۱۹۱۶، هواپیماهای بریتانیایی بر فراز آسمان ایران ظاهر شدند –اول برای شناسایی و سپس در سال ۱۹۱۸ برای بمباران بقایای مقاومت کردها در غرب ایران. تا سال ۱۹۲۸، هواپیماهای یونکر آلمان در ایران و کشورهای همسایه خدمات منظم پروازی ارائه میدادند. ایران، در اوایل دههی ۱۹۳۰ نیروی هوایی قابل اعتنایی راهاندازی کرد (شکل ۸.۳).
شکل ۸.۳. یک آگهی در اولین کتابراهنمای توریسمِ ایران. این کتاب ده مقصد توریستی ایران را معرفی میکند.
Guide Book on Persia, ed. Gh. H. Ebtehaj (Tehran, 1933), endpaper.
بازسازی و زیباسازی پایتخت و بهبود بهداشت آن، از اولویتهای عمدهی دولت پهلوی و نیز تجلی قدرت آن بودند. انضباط شهری غیر از سودمندی –که سادهترین حالت آن، جمعآوری تودههای زباله و ریشهکن کردن دارودسته لوتیهای خیابانی بود- حسی از قدرت و اعتمادبنفس را نیز بهوجود میآورد، اعتمادبنفسی که آشکارا با نمایش پیشرفتهای غربیطور گره خورده بود. پیشرفت شهری که تاحدودی حسِ مادونِ غرببودن را از بین میبرد، باید خود را در خیابانهای فراخ و مجسمه های همه جا حاضر شاه در میادین عمومی نشان میداد. پس عجیب نبود که در بیشترِ دوران رضاشاه، کار کپیبرداری از طراحی شهری و شبکهی خیابانهای اروپایی برعهدهی یک افسر ارشدِ نظامی و همکار سابق رضاشاه در بریگاد قزاق یعنی کریمآقا بوذَرجُمِهری بود. بوذرجمهری بهعنوان رییس بلدیهی تهران، خودسریِ نظامی را با نسخهی خامی از طراحیِ شهریِ بارون اوسمان1 آمیخت تا بلکه بتواند در پایتخت تصویری از شکوه پهلوی را حک کند.
او کینهتوزانه لشکری از کارگران مهاجر را روانه ی محله های تهران قدیم کرد، و بر جنازهی رشدِ شهریِ چندقرنی و آرام و بینظمِ قاجاریه، شبکهای از خیابانها و بلوارهای موازی را ایجاد کرد. در این فرآیند، او بافت قدیمی شهر را نابود، و نمادهای شهری آن را تخریب، کرد و برای همیشه هویت تهران را منهدم کرد: تهران دیگر یک شهر دیوارکشیشده نبود که در دامنه جنوبیِ رشتهکوه البرز با باغها و فضای سبز محصور شده باشد. براساس آماری مربوط به اوایل قرن بیستم، درون و اطراف تهران حداقل بیستوچهار هزار باغ ایرانیِ بزرگ وجود داشت که ظرف نیم قرن تقریبا همهی آنها قربانیِ رشد شهری و رونق ساختوسازِ شدند.
بهقول بزرگ علویِ رماننویس، تو گویی مدرنیتهی پهلوی نمیتوانست بدون تخریب هر دوازده دروازهی عصر ناصریْ وارد تهران شود. خیابانهای فراخ و بیمعنا، محلهی بازار را تکهتکه کردند و بدینترتیب مرکز قدیمی کسبوکار و تجارت .با خیابانی به دو نیم شد و نام خود رییس بلدیه را روی آن خیابان [خیابان پانزده خرداد کنونی. م] گذاردند. محلهی سنگلج که در کنار بازار بود و در دوران انقلاب مشروطه مرکز فعالیت و تکاپو بود را خالی کردند و با خاک یکسان نمودند تا یک پارکشهرِ غربیطور بسازند. وقتی ساختمانهای مسکونی و تجاریِ غربیطور در تهران سر برآوردند و عمدتا جایگزین خانههای ایرانی یا ایرانی-اروپاییِ قدیمی و بزرگ شدند (یا در زمینهای خالی و باغهای قدیمی و زمینهای کشاورزی ساخته شدند)، محلات قدیمی از رونق افتادند و دستآخر مسکنِ مهاجرانِ جدید و فقیر شدند. در فاصلهی کوتاه بین سالهای ۱۹۲۱ تا ۱۹۴۱، چهرهی تهران بالکل تغییر کرد: بلوارها و اتومبیلها جای گذرگاهها و کالسکههای اسبکش را گرفتند؛ محلات جدیدِ غربیطور ساخته شدند، ولی با مصالح ساختمانی سنتی ایرانی.
از اواخر دههی ۱۹۲۰ تهران شاهد ساخت چندتا ساختمان دولتی بزرگ بود. یکی از اولینها، رولستون هالِ کالج پرسبیترینی و آمریکایی البرز بود که سال ۱۹۲۷ به پایان رسید؛ ساختمان ادارهی پست مرکزی تهران هم در سال ۱۹۳۴ تمام شد و طراحی هردو برعهدهی معمار گرجی یعنی نیکولای مارکُف (۱۸۸۲-۱۹۵۷) بود و هردو تحتتاثیرِ معماریِ ایرانیِ دورهی اسلامی قرار داشتند. موزهی باستان و کتابخانهی ملی ایران، در سال ۱۹۳۷ به اتمام رسیدند و طراح هردو، آندره گُدار (۱۸۸۱-۱۹۶۵) بود و بهشکل ظریفی ملهم از معماری ساسانی بودند –گدار یک معمار فرانسوی بود که در زمان رضاشاه مدیریت ادارهی عتیقیات ایران را برعهده داشت. از سال ۱۹۳۴ تا ۱۹۴۱، گروهی متشکل از معماران اروپایی و ایرانی بر ساخت پردیس دانشگاه تهران نظارت داشتند. ولی دیگر ساختمانهای دولتی مانند مقر پلیس ملی که سال ۱۹۳۵ به پایان رسید مثالی از نوعی معماری باستانی بود که بعدا مد شد. این ساختمانها از سبک معماریِ پُرستون پرسپولیس الهام گرفته بودند و در بالای ستونهای هخامنشیطور، از نماد زرتشتیِ اهورامزدا استفاده میکردند (شکل ۸.۴).
1. Baron Haussmann
بیشتر ساختمانهای دولتی، و نیز هتلهای مجلل زنجیرهای در سواحل دریای خزر، مدارس دولتی در شهرهای بزرگ ایران و همچنین کاخهای سلطنتی، زیرنظر خود رضاشاه طراحی و ساخته شدند. او بهخوبی از اهمیت ساختمانهای دولتی بهعنوان جلوهی فیزیکی اتوریتهی حکومت باخبر بود، همانطور که اسلاف صفوی و قاجاری او باخبر بودند. حضور بسیاری از معماران اروپایی یا معمارانِ ایرانیِ اروپادرسخوانده در پروژههای دولتی، سبک معماری ایران را تغییر داد. طرحهای بیشتر این ساختمانهای دولتی با الزامات معماریِ کارکردگرایانهی مدرن هماهنگ بود، هرچند غالبا روکشی از نشانگان معماری ایرانی را نیز بر خود داشتند.
حتی ارگ سلطنتی و قدیمیای که بیش از یک سده قبل و در زمان سلسلهی پادشاهی قبلی توسعه یافته بود هم از ساختوسازهای جدید در امان نبود. ساختمانهای بزرگ مجموعهی قاجار، ازجمله محلههای مسکونی سلطنتیْ تخریب شدند تا جا برای ساختمان وزارت دادگستری و بعدا وزارت مالیه و ساختمانهای دولتی دیگر باز شود. این ساختمانهای جدید نشانگر توسعهی بوروکراسی پرپیچ و خم دولتی بود. آنها بهطور نمادین و بهطور فیزیکی بر ویرانههای کاخهای سلطنتی و بناهای دیوانی قاجاری ساخته شدند، انگار که نظام جدید نگران بود تا آثار فیزیکیِ پادشاهی و حکمرانی سلسلهی قبلی را پاک کند.
کمی بعد از آن، و بخصوص در دهههای ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰، بیشتر مراکز استانی هم معروض همین مدرنیتهی اروپایی و نتایج خوب و بد آن شدند. تقریبا در همهی شهرها و قصبهها، دیوارها و دروازههای شهر اولین قربانیان رشد شهری بودند. بعد نوبت به محلهها میرسید که یا تدریجا نابود میشدند یا بهواسطهی خیابانکشی مدرن، بهشکل زشتیْ تکهتکه میشدند. با آمدن معماری غربیطور، خیلی چیزها تخریب یا بهحال خود گذارده شدند تا نابود شوند: راههای پرپیچوخم و خیابانهای دروازهدار، ردیف مغازههای قدیمی، شبکهی آبهای زیرزمینی (قناتها)، آبانبارهای عمومی، یخچالهای طبیعی، گرمابهها، مدرسهها، تکیهها و زورخانهها (در زورخانهها، پیر و جوان، برادرانه در کنار یکدیگر ورزش میکردند). به حال خرابی افتادند بسیاری از خانههای قدیمیای که بادگیرهای بیهمتایی داشتند یا خانههایی که اتاقهای چهارگوشی داشتند که ترکیبی دلواز از یک حوض آبِ باصفا درمیان دارودرختهای متقارن بود. بسیاری از آنها تکهتکه و فروخته شدند و بر آوار اکثر آنها، محلههای مسکونی ارزان و زشت بهوجود آمد، محلاتی که تقلیدی بیمایه از معماری مدرن غربی بودند. برخی از بزرگترین تخریبگریِ محلههای قدیمی و عمارتهای تاریخی، بی هیچ هشدار قبلی در شیراز و اصفهان و کاشان و کرمان رخ دادند و طی آنها برخی از محلههای اعصار صفوی، زندیه و قاجاریه با خاک یکسان شدند.
با اینحال در تهران و استانها، امکانات شهریِ محلههای مرفه افزایش یافت و خیابانها و کوچهها آسفالت شدند و در کنار خیابانهای نوپدیدْ ردیفهای درخت سر برآورد. مغازههای جدید و مراکز کوچک خرید، به طبقات میانیای که حالا ثروتمندتر شده بودند محصولات غربی عرضه میکردند -هتلها و رستورانهای غربیطور هم یکباره ظاهر شدند. همهی شهرهای بزرگ یک خیابان پهلوی داشتند که نماد نظم و نظافت و امنیت بود و این خیابانها، از دید شهروندان، با گذرگاههای کثیف و تاریک و ناامن محلههای قدیمی خیلی فرق داشتند (لوح ۸.۱).
لوح ۸.۱ تقاطع گلوبندک نزدیک بازار تهران در سال ۱۹۳۸، نشانگر تغییر در سبک و معماری و وسایل نقلیه ی پایتخت. در سمت راست خیابان تازه ساز بوذرجمهری قرار دارد .
اسماعیل آشتیانی، ایران در نگارهها (تهران کتاب نگار، ۱۹۸۹)
مداخلهی دولت در مالیه، بانکداری مدرن و صنعتیسازی از ویژگیهای متمرکزسازیِ اقتصاد در ابتدای دورهی پهلوی بودند . بخشی از ابتکارات دولت، در خواستههای دورهی مشروطه ریشه داشت و بخشی دیگر، از سیاستهای اقتصادی دو کشور همسایه یعنی اتحاد شوروی و جمهوری ترکیه الگو گرفته بودند. بهلطف گسترش جمعیت و شهریسازی و مصرف بیشتر و منابع درآمدی جدید (ازجمله عواید دولت از شرکت نفت ایران-انگلیس) حجم اقتصاد رشد کرد و بالکل دگرگون شد. ترمیم مالیهی دولتی و سرمایهگذاری دولت بر زیرساختها و صنعت، با اقتصادِ غیرمداخلهگر و همیشه ورشکستهی قاجاری درتضاد بود.
رشد جمعیتی واقعا چشمگیر بود. در سال ۱۹۲۱، جمعیت ایران کمی بیش از ۱۱ میلیون نفر تخمین زده میشد و نرخ رشد آن سالانه کمتر از ۱٪ بود؛ در سال ۱۹۴۱ و طی اولین سرشماری رسمی کل جمعیت ۱۴,760,000 نفر اعلام شد. نرخ افزایش جمعیت سالیانه در دو دهه حکومت رضاشاه ۱.۵٪ بود که تاحدی بهدلیل افت نرخ مرگومیر نوزادان و همچنین کاهش شیوع وبا و حصبه بود. رشد جمعیت شهرنشین هم خیلی برجسته بود و در سال ۱۹۴۱، جمعیت تهران برای اولین بار از پانصد هزار نفر تجاوز کرد؛ اصفهان دویست هزار نفر بود و شیراز حدود صد و سی و هزار نفر. بین سالهای ۱۹۲۹ تا ۱۹۴۱، بودجهی دولت هم بیش از یازده برابر شد و از ۳۱ میلیون تومان درآمد و ۳۴ میلیون مخارج، به بیش از ۳۶۱ میلیون تومان درآمد و ۴۳۲ میلیون تومان مخارج برنامهریزیشده رسید.
در روستاها اوضاع به سیاق گذشته بود. اقتصاد اساسا کشاورزی باقی ماند و تغییر خاصی در مالکیت زمین یا مکانیزهشدن کشاورزیْ رخ نداد و در همانزمانْ اقتصادِ شبانیِ ایلیاتی یا راکد بود یا رو به افول. بازار داشت نفوذ قدیمی خود بر تجارت و تولید را از دست میداد و این امر منجر به نزول تجار سنتی شد و بهنوبهی خودْ جلوی رشد بورژوازیِ سرمایهدارانهی بازاری را گرفت. رکود اقتصاد جهانی و فروپاشی بازارهای مالی در ایالاتمتحده و سپس اروپا، در ایران و مابقیِ دنیا پیامدهای فاجعهبازی داشت و باعث موج ورشکستگیِ تجارِ بازاریِ معتبر ولی نهچندان ثروتمند شد. نرخ بیکاریِ بخشهای سنتی هم افزایش یافت، ازجمله در کارگاههای بافندگی و صنایع فرش و در کسبوکارهایی که وابسته به واردات و صادراتِ کوچکمقیاس بودند. احیای آرام اقتصاد اتحاد شوروی هم به رکود ایران افزود و در دورهی استالینْ بخش عمدهای از شبکهی ایرانیان باکو، تفلیس، عشقآباد و تاشکند بهسبب مصادرهی اموال، اخراج یا سختی معیشت از هم فروپاشید.
توقفِ رشدِ بخشِ خصوصی، گسترش فاصله میان استانداردهای زندگی شهری و روستایی، و افزایش تکیهی دولت بر عواید مستقل -یعنی عواید ناشی از انحصار محصولات و درآمدهای نفتی- مهمترین میراث دورهی پهلوی اول بودند. وابستگی دولت به شهروندان و مالیاتِ ناچیزی که میپرداختند هرچه کمتر میشد و حکومت هر روز نامحبوبتر از دیروز، برای محافظت از خودْ باید پول بیشتری صرف ارتش و پلیس میکرد. حکومت برای اینکه حضور خود در تقریبا همهی بخشهای صنعت را حفظ کند باید تبدیل به بزرگترین کارفرمای کشور میشد. این روند، با اندک استثنائاتیْ درسراسر دورهی پهلوی و پس از آن حفظ شد –مصیبتی آغاز شد که اقتصاد سیاسی ایران تا الان هم بدان دچار است. اقتصاد دورهی پهلوی اول، مانند دیگر اقتصادهای دولتیْ ثابت کرد بهشدت ناکارآمد است و این ناکارآمدیْ میراث دیگری است که از دههای به دههای دیگر منتقل شده.
متمرکزسازی و مدرنسازیِ مالیهی دولتی، نخستین اولویتِ نظام پهلوی بود. ماموریت شوستر در زمان مشروطه و مدیران بریتانیایی و اروپاییِ پس از او که بهاستخدام دولت ایران درآمده بودند مکانیسم مالیهی حکومت را تاحدی اصلاح نموده و کمک کردند بهرغم مخالفتهای داخلی و خارجیْ عواید دولتی ایران افزایش یابد. در سال ۱۹۲۲، حکومت ایران دکتر آرتور میلسپو (۱۸۸۳-۱۹۵۵)، این مشاور سابقِ ادارهی تجارت خارجیِ وزارتِ کشور ایالاتمتحده و تیمِ او که متشکل از متخصصان مالی آمریکایی بود را به استخدام درآورد تا مالیهی ایران را روزآمد کنند و عواید دولتی را –بخصوص ازطریق مالیاتگیری از زمینهای ایلیاتی- افزایش دهند. بهکارگیریِ میلسپو نوعی اعتراض به خاطرهی اولتیماتوم سال ۱۹۱۱ و خروج اجباری شوستر از ایران بود. میلسپو در دورهی تقریبا پنجسالهی تصدی ریاست کل مالیهی ایران کوشید مدل آمریکاییِ جمعآوری عواید داخلی را به اجرا گذارد؛ سیاستهای مالیاتی را عقلانی سازد و در این راه به توفیقاتی هم داست یافت. ا وبودجههای سالانهی دقیقی تنظیم کرد و در آن، هدف همهی درآمدها و مخارج را ذکر کرد و ناکارآمدی و اعمال نفوذها را کاهش داد.
توفیق نسبی ماموریت میلسپو، به تحکیم دولت پهلوی در این مقطع بحرانی کمک کرد. سهم اندکِ هنوز ۱۶ درصدی از تولید و صادرات نفت که تازه به اقتصاد ایران تزریق میشد (آنهم تازه بعد از مجادلات پس از جنگ و علیرغم حسابداریِ متقلبانهی شرکت نفت ایران-انگلیس) گرچه حیاتی بود ولی کافی نبود. هرچند میلسپو دنبال افزایش درآمد ازطریق ایجاد انحصارِ برخی محصولات بود ولی درمقابل مداخلهی دولت در بازار مقاومت کرد. چالش بزرگ برای میلسپو، رضاشاه و میل وزرای او برای افزایش بودجهی نظامی -ازجمله تخصیص همهی درآمدهای نفتی به نیروهای نظامی- بود؛ مستشار آمریکایی در برابر این نیز مقاومت کرد. میلسپو بهدلیل فشارهای شاه استعفا داد و بدینترتیب راه برای مجموعهای از اقدامات باز شد، اقداماتی که آیندهی اقتصاد ایران را تغییر دادند.
تا سال ۱۹۲۸، ذخیرهی عواید نفتی به شش میلیون تومان ( ۳۵۱۸۰0۰ دلار) رسیده بود –مبلغ هنگفتی که میخواستند آن را صرف پیشرفت اقتصادی مملکت کنند ولی درعوضْ دولت آن را صرف تقویت امور نظامی و بوروکراسی روبهرشد کرد. برای تامین هزینهی ساخت خطآهن، در سال ۱۹۲۷ انحصار شکر را اعمال کردند و پس از آن نوبت انحصار فروش و صادرات تریاک و پس از آن تنباکو و اقلام دیگر شد. یکی از نشانههای تغییر زمانه آن بود که کنترل دولتی تجارت،هیچ مقاومتی از سوی بازار در پی نداشت و این با اعتراضات تنباکو در سالهای ۲-۱۸۹۱ و با اعتراض علیه کنترل دولتیِ قیمتها در صدر مشروطه کاملا درتضاد بود. این انحصارات دلیل دیگری بود که برای بازاریان انگیزه ای نمیگذاشت تا از الگوهای کوچکمقیاس معامله و شبکهسازی بهسمت سرمایهگذاری در بخشهای مالی و صنعتی مدرن حرکت کنند. ضعف بازار و تضعیف نسبی کسبوکارِ تجار بازاری بهمعنای آسیبدیدنِ اصناف و تجار دونپایه یا میانمایه بود. رشد محافظهکاری در بازار وقتی خوب نمایان شد که اتحاد بازار با روحانیت محافظهکار –بازندهی دیگر عصر پهلوی- محکمتر شد.
شبکهی بانکداری جدید هم قدرت دولت بر فضای اقتصادی مملکت را تقویت کرد و بازار را کنار زد. تا پایان دورهی رضا شاه، حداقل چهار بانک فعالیت میکردند: بانک ملی، بانک پهلویِ قشون (بانک سپه)، بانک استقراضی، و بانک کشاورزی. اینها نهتنها تاحدی جایگزین نهادهای وامدهِ بازاری و سیستم وثیقهها و ضمانتهای تعهدآور آن شدند بلکه جایگزین شبکههای مالی کوچکی نیز شدند که از اواخر عصر قاجار به راه افتاده بودند، ازجمله تجارتخانهی برادرانِ (اصالتا ارمنیِ) تومانیان که در شهرهای ایران شعبه داشت و در پایتختهای خارجی نیز شرکایی داشت، یا صرافیهای زرتشتی. در سال ۱۹۲۸ بانک ملی ایران -یکی از اولین خواستههای دورهی مشروطه- تاسیس شد، با سرمایهی اولیهی دو میلیون تومان (حدود ۱۷۲۰۰۰۰ دلار) که فقط بخشی از آن پرداخت شد. قانون بانکداری سال ۱۹۲۷، این بانک را نهادی برای ترویج تجارت و کشاورزی و صنعت عنوان کرد، ولی درعملْ کارکرد آن بیشتر شبیه بانک مرکزی بود.
بانک مرکزی با بهکارگیریِ خبرگان آلمانی بهزودی در امر چاپ پول ایران، جایگزین بانکِ -انگلیسیِ- شاهیِ ایران شد. برای اولین بار از دههی ۱۸۸۰، تصویر ناصرالدینشاه از روی اسکناسها رخت بربست و جای آن را تصویر رضاشاه گرفت و انحصار تقریبا نیمسدهای بانک شاهی تمام شد. سپس در سال ۱۹۳۲ نوبت تغییرِ نام ارز مملکت شد؛ تغییر از قران قدیمی و تومانِ عصر قاجار به ریال –حرکتی عمدتا نمادین که بازتاب عزمی ناسیونالیستی برای گسست از یاد قاجاریه بود.
بانکداری تبدیل به بخش لاینفک تجارت مدرن ایران شد، تجارتی که طرف مقابل آن عمدتا کشورهای اروپایی بودند. بریتانیا، روسیه و به گونهی فزاینده ای آلمانِ، شرکای اصلی این تجارت دولتی بودند. بین سالهای ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۹، کل حجم واردات ایران بیش از ۲۵۰ درصد افزایش یافت، درحالیکه حجم صادرات غیرنفتیْ ثابت ماند و این نشان میدهد که نشانگر وابستگی فزایندهی ایران به وارداتبود. کسری روبهفزونی تراز تجاری باید از راه افزایش مداوم صادرات نفتی جبران میشد، صادراتی که بخش کوچکی از پول آن به خزانهی دولت ایران میرسید. در دورهی مذکور، حجم صادرات نفت تقریبا دو برابر شد. در همین دوره درآمد نفتی ایران چیزی حدود ۲۵ درصد از عواید سالانهی دولت را تشکیل میداد. در سال ۱۹۴۰، عایدیِ نفت به ۱۹,150,000 دلار رسید. وابستگی به درآمد نفتْی پیش درآمدی بر یک الگوی مالی بلندمدت بود: اعتیاد دولت به عواید نفتی و پاسخگویی کمتر در برابر شهروندان.
برنامهی پهلوی برای صنعتیسازیِ بزرگمقیاس هم وجه دیگر متمرکزسازیِ دولت بود (نقشهی ۸.۱). کارخانههای نساجی که بخش لاینفک همهی پروژهی صنعتیشدن بودند، بخصوص در استان مازندران و حوالی املاک وسیعِ رضاشاه توسعه یافتند. او تقریبا همهی املاک خود را بهزور از ملاکین بزرگ و خردهکشاورزان ستانده بود. او همچنین بخشهایی از این زمینهای مصادرهای را به افسران ارشد و مقامات محبوب خود تحویل داد. چندین کارخانهی دولتیِ نساجی در شاهی ( قائمشهر کنونی. م.) و تبریز و اصفهان و تهران محصولات متنوعی را برای رفع نیازهای داخلیْ تولید می کردند. گرچه یک سده قبل در اصفهان و قمْ کارگاههای خصوصی وجود داشتند ولی کارخانههای نساجی جدیدْ نیرویکار ماهر تربیت میکردند. کارخانههای سیمان و تصفیهی شکر و نیروگاههای برق هم از دیگر بخشهای صنایع مدرن ولی نوپای ایران بودند. دولت پهلویِ اول میخواست با احیای صنعت نساجی و صنایعدستی سنتی ایران به خودکفایی برسد. یک کارخانهی نساجی در چالوسِ مازندران از ابریشم محلی استفاده میکرد تا لباسهای زیبای ابریشمی تولید کند. اینْ یادآور خاطرهی تولید ابریشمِ گیلان در زمان صفویه بود، هرچند این هم مانند دیگر پروژههای دولتی، اندکی پس از رضاشاه به فلاکت افتاد و تعطیل شد.
در دورهی پهلوی اول، تولید فرش هم جانی دوباره گرفت. پیشرفت کار فرش، این فقرهی صادراتی و نمایندهی صنایعدستیِ ایرانی، غرور ملی را افزایش داد. از اوایل دههی ۱۸۷۰ که تجار ایرانی و کارخانجات اروپایی و آمریکایی تصمیم گرفتند روی تولید و همچنین صادرات فرش ایرانی به بازارهای مشتاق اروپای غربی و روسیه و امپراتوری عثمانی و ایالاتمتحده سرمایهگذاری کنند، تولید قالیها و فرشهای دستبافت ایرانی به سطحی نیمهصنعتی رسید. در تبریز و کرمان و کاشان و سلطانآباد و اصفهان و همدان کارگاههای فرشبافیای با ظرفیت های مختلف تاسیس شدند و برخی حتی دهها دار قالی و بیش از یکصد بافنده داشتند (نقشهی ۸.۱). برای مثال، از سال ۱۸۷۴ در ۱۵۰ روستای اطراف سلطانآباد (اراک امروزی) حداقل پنج هزار دار قالی برپا بود و ده هزار بافنده روی آنها کار میکردند.
با ورود به قرن بیستم، کارخانجاتی مانند زیگلر و اورینتال کارپت منیوفکچررز و کاستلی برادرز، جداگانه یا با همکاری تولیدکنندگان وصادرکنندگان فرش ایران، طرحها و رنگبندیهایی را ابداع کردند که بهمذاق بازارهای غربی خوش میآمد. در سال ۱۹۱۴، زیگلر و اورینتال کارپت حداقل ۴۰۰,۰۰۰ پوند ( ۱,۷۵۵,۰۰۰ دلار) روی صنعت فرش ایران سرمایهگذاری کردند. حجم بالای صادرات، ایران را بزرگترین و بهترین تولیدکنندهی فرش دستبافت جهان کرد. در عصر طلایی آمریکا [بین سالهای ۱۹۰۰-۱۸۷۰. م.] فرش ستایشبرانگیز ایران، تجملیترین وسیلهی خانهی آمریکاییان بود و در زمان Belle Epoque [دوران زیبا مابین ۱۹۱۴-۱۸۷۱. م.] نیز فرش ایرانی بخشی از دکور تجملاتی خانهها بود –در آن زمان، فرش، معروفترین صنعت ایران بود. در سال ۱۹۱۴، کل صادرات فرش ایران به حدود ۱ میلیون پوند ( ۴,۹۳۰,۰۰۰ دلار) رسید، صادراتی که یا از راه تبریز-ترابوزان انجام میشد یا از راه بنادر خلیجفارس.
رشد صنعت فرش، صنعت نساجی ایران را تغییر داد و بهسرعت جایگزین ابریشم و نخهای دستبافت روبهافول شد. برخی از طرحهای فرشْ یادگار فرشهای تولیدیِ کارگاههای سلطنتی صفویه بودند. اما بیشتر طرحها برگفته از الگوهای اصیل شهری،و روستایی یا ایلیاتی بودند؛ مابقی طرحها از تصویر شالها و دیگر محصولات ابریشمی ملهم بودند، که تولیدشان دیگر صرفهی اقتصادی نداشت. نقوش شالهای کرمان عمدتا روی فرشهای باکیفیت کرمان نیز آمدند؛ هرچند ردپای طرح پردههای اروپایی، ازجمله طرح باغستان1 () هم زیاد دیده میشد. استادطراحان کرمان و تبریز و کاشان و جاهای دیگر با ارائهی طرح های بسیار متنوع خود را با نیازهای جدید بازارهای خارجی و داخلی تطبیق میدادند و در عین حال سعی میکردند اصلات الگوها و رنگبندیهای سنتی را حفظ کنند.
گرچه تولید فرش، اقتصاد ایران را زیرورو کرد ولی کشور را بهسوی صنعتیشدن سوق نداد. بیشتر مناطق ایلیاتی و نیمهعشایری وارد فرآیندهای تولید شدند. پشم باکیفیت و رنگهای طبیعیْ محصولات مهمی بودند که گلهداران کوچرو تولید میکردند و به مراکز تولید فرش میفرستادند. بافندگان عمدتا زنان و نوباوگان بودند چراکه دستهای کوچکشان مناسب تولید فرشهای ظریف بود، فرشهایی پر گره و با طرحهایی پیچیده.
دورهی پهلوی اول به این آگاهی مهم رسید که فرش میراثی ملی است و ارزش حفظ و بهبودبخشی دارد. هدف شرکت دولتیِ فرش ایران بهبود طرح و کیفیت فرش و تعیین استاندارد بود. ولی در سراسر دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ تولید فرش پیرو نیاز بازارهای جهانی و داخلی بود و با استانداردهای دولت هماهنگی نداشت. حتی شرایط کار هم برای بیشتر نیرویکار چندان بهبود نیافت. کودکان کار، کارگاههای تاریک و گردآلود، دستمزدهای استثماری، و ساعت بالای کارْ آنقدر ادامه یافت تا در پایان قرن بیستم این صنعت را زمین زد (تصویر ۸.۵). کیفیت فرش ها هم به تدریج پایین آمد. حرکت بهسمت رنگهای ترکیبیِ دمدست، پشمهای بیکیفیت، طرحهای بالکل کپیشده، و تکنیکهای سطح پایینْ آفت تولید فرش تجاری شدند. البته اینگونه نبود که در سراسر نیمهی دوم قرن بیستم هیچ فرش باکیفیتی تولید نشده باشد. علیرغم تغییر تدریجی در ذائقهی مصرفکنندگان، بخصوص در بازار آمریکا، بازهم درخواست فرش ایران زیاد بود و بدینترتیب، در سراسر این دوران، فرش پس از نفت، دومین صادرات مهم ایران بود و خیلیها از قِبَل آن نان میخوردند.
1. millefleur
تصویر ۸.۵. یک کارگاه فرشبافی در تبریز.
von Graefe, Iran das neue Persien (Berlin and Zurich, 1937), 47.
کارگرانِ بخشهای صنعتیْ همراه با کارگرانِ صنعت فرش، صنعت نفت و صنایع خدماتی، هستهی طبقهی کارگر را شکل میدادند. در دورهی پس از جنگ[جهانی دوم]، این نیرویکار برای خود اتحادیههایی برپا کردند. این اتحادیهها که غالبا خطوربط نزدیکی با حزب توده داشتند دنبال دستمزد بیشتر و بهبود شرایط کار بودند. در بخش خصوصی، جز در چند کارخانهی نساجی، خبری از سرمایهگذاریهای صنعتیِ بزرگمقیاس نبود و درنتیجه تا دههی ۱۹۴۰، بیشتر کارگرانْ مزدبگیر دولت بودند. مدیریت پهلوی اول برای کارگران و خانوادههای آنان خانه و مزایای دیگر را به ارمغان آورد، اما دستمزدها را پایین نگه داشت ودر ایجاد اتحادیهها کارشکنی میکرد. تورم بالای پس از جنگ[جهانی دوم]، امنیت شغلی بیشتر کارگران را بهخطر انداخت و باعث نارضایتی و رادیکالترشدن کارگران شد.
رشد آموزشوپرورش عمومی، حتی بیش از ارتش و اقتصاد و زیرساختها توانست بر جامعهی پهلوی و فرهنگ ناسیونالیستی آن تاثیر بگذارد. بین سالهای ۱۹۲۱ تا ۱۹۴۱ تعداد مدارس عمومیِ دولتی بیش از پنج برابر شد و بودجهی آموزشوپرورش تقریبا دویست برابر شد. در سال ۱۹۰۱، فقط ۱۷ مدرسهی ابتدایی مدرن پسرانه و تنها ۱ دبیرستان وجود داشت؛ در سال ۱۹۲۴، تعداد اینها بهترتیب به ۶۳۸ و ۸۶ و در سال ۱۹۴۰ به ۲۳۳۱ و ۳۲۱ رسید. هرچند نرخ باسوادی فقط اندکی افزایش یافت و از ۵٪ دههی ۱۹۰۰ به ۱۵٪ دههی ۱۹۴۰ رسید (این معضل پس از جنگجهانی دوم ب تاحدی رفع شد) ولی رشد سواد شهرنشینان محسوس بود و همین رشد، بنیادهای یک طبقهی متوسط را نهاد، طبقهی متوسطی که در ارتش و بوروکراسی مشغول بهکار شد و هستهی قشر متخصصان دهههای بعدی را تشکیل داد.
تاکید دولت بر آموزشوپرورش، که از ابتدای حکومت پهلوی آشکار بود، نتیجهی پروژهی مدرنسازی اواخر دوران قاجار و عصر مشروطه بود. ایرانیان هم مانند عثمانیان و مصریان ولی با سرعتی کمتر، مدل اساسا فرانسویای را برگزیدند که میگفت کلید مهندسی اجتماعی و شکلدهی به دیدگاهها و آداب شهروندان چیزی نیست مگر آموزشوپرورش عمومی. اولین مدارس ابتدایی ایران، سال ۱۸۸۷ در تبریز توسط میرزا حسن تبریزی، معروف به رشدیه (۱۸۵۱-۱۹۴۴) تأسیس شدند –این همان معلمی است که قبلتر هم نامش را بردیم و پیش از آمدن به تبریز در ایروان درسخوانده بود. او اولین کتاب درسی مدرن را به زبان ترکی آذربایجانی منتشر کرد. این مدارس در اواخر دههی ۱۸۹۰ و در پناه علیخان امینالدوله رشد کردند و الگوی اولین مدارسِ ابتدایی دورهی مشروطه شدند (تصویر ۸.۶). از دههی ۱۹۰۰، یحیی دولتآبادیِ اصلاحطلب هم مدرسهای برای دختران سیّد راهاندازی کرد. گرچه از دهههای میانی قرن نوزدهمْ در پایتخت و استانها مدارس میسیونری فعال بودند (ازجمله مدرسه پرسبیترینی آمریکایی در ارومیه و تهران) و کمی بعد هم مدرسهی اتحاد جهانی آلیانس اسرائيلی1 افتتاح شد ولی فقط پس از انقلاب مشروطه بود که آنها اجازه یافتند دانشآموز مسلمان را ثبت نام کنند. کالج آمریکایی البرز در تهران (تاسیس دههی ۱۸۷۰) در دوران طولانیِ مدیریت ساموئل م. جوردن (بین سالهای ۱۸۹۹ تا ۱۹۴۰) تبدیل به یک مرکز آموزشعالی شد و مدل علوم مقدماتی2 آمریکایی را –با رعایت قیود پرسبیترینی- به محیط ایران آورد. مدارس میسیونریِ دخترانه و پسرانهی ایران هم مثل بقیهی کشورهای خاورمیانه نهتنها نخبگان جدیدی را پروراند بلکه مدلی از سازماندهی و مواد درسی مدارس خصوصی را فراهم آورد.
بعد از انقلاب مشروطه، مدارس بهایی هم در تهران و استانهای دیگر تأسیس شدند و برای شاگردان خود که میتوانستند از همهی ادیان و اقوام و طبقات باشند برنامهی جامعی فراهم کردند. مدرسهی معروف تربیتِ تهران –و مدارس دیگر در شهرهایی که بهاییان زیادی داشتند- میخواستند با ادغام روشهای ایرانی و آمریکایی و از راه مطالعهی ادب و تاریخ ایران، هویت ایرانی را در ذهن شاگردان جاگیر کنند. آنها بهروی ابتکارات غربی گشوده بودند هرچند از بیگانگی فرهنگی مدارس میسیونری و محافظهکاری مدرسههای مذهبی احتراز میکردند. مدارس بهایی، حتی پیش از مدارس میسیونری و خصوصی، قربانیِ ملیسازی آموزشوپرورش دولت شدند. تعطیلی آنها در اواخر دههی ۱۹۳۰ همزمان بود با رشد پروپاگاندای ضدبهایی.
1. Alliance Israelite Universelle
2. liberal arts
تصویر ۸.۶. مدرسهی پسرانهی رشدیه دو سالهشدن خود را جشن گرفته است. متن روی تختهسیاه تظلمی است که میگوید کسانی سرمایهی یازدههزار تومانی مدرسه را بالا کشیدهاند.
کارتپستال، حوالی ۱۸۹۸، مجموعهی شخصی.
از میانهی دههی ۱۹۲۰، با رشد مدارس دولتی، بر آموزشوپرورش عمومی ایران یک برنامهی درسی استاندارد شدهو یک دیدگاه تربیتیِ خشک حاکم شد. این سیستم دولتی نشانهای اقتدارگرایی پهلوی را با خود داشت: یک بوروکراسیِ دست و پا گیر، بودجهی ناکافی، تربیت فاقدتخیل، و تنبیهات ظالمانه. مدارس مدرن با اختصاص خواندن و نوشتن و حساب به مقطع ابتدایی و علوم به مقطع دبیرستان، بالکل متفاوت با با رویهی مدرسهها و مکتبخانههای سنتی عمل میکردن:. سال تحصیلی با تعداد ساعات مشخصِ حضور در مدرسه، یک سیستم دوازدهپایهایْ همراه با برنامهی درسی مشخص، دورههای معین کلاسی، کتابهای درسی، نظام نمرهدهیِ، امتحانات، بهعلاوهی سلسلهمراتبی از معلمان، ناظمان، مدیران و ساختار اداری متمرکز. این سیستم آموزشی جدیدی بود با نقایص بسیار که ظرف یک برهه ی کوتاه دو دهه ای باید با واقعیات یک جامعه ی در حال تحول مواجه میشد.
بچهمدرسهایهایی که جغرافیا و تاریخ و ادبیات فارسی و علوم مدرن یاد گرفتند دیدگاهی از دنیا را درونی کردند که با دیدگاه والدینشان فرق داشت، دیدگاهی که به دانش سکولار و پیشرفت مادی اهمیت میداد. ولی حرکت از آموزش خواص به نظام آموزشوپرورش همگانی (جریانی که در کل جهان، سواد را از اینرو به آنرو کرد) غالبا یادگیری غیرانتقادی را تقویت میکرد. این نظام به همرنگی و تبعیتْ پاداش میداد و تخیل و تنوع را تنبیه میکرد. فرهنگ تربیتیِ حاکم، با آن دسته از معارف علومطبیعی و علومانسانی که میتوانستند افقهای اندیشگانی را باز کرده و جهانبینیها را تغییر دهند عناد داشت. بهویژه علوم مدرنْ و دستاوردهای غرب در این نظام محل تأکید و ستایش بود و کلید موفقیتهای مادی شمرده میشد -چه موفقیت در سطح فردی چه در سطح جمعی. برعکس، آموزش های علومانسانی روحیه ی ناسیونالیسم ایرانی را برمی انگیخت، ناسیونالیسمی که گذشتهی دور، گذشتهی پیش از اسلامِ آن را میستود و درعوضْ گذشتهی مرتبط تر پس از اسلام را نفی میکرد، گذشتهای که اغلب انگ «منحط» و «فاسد» میخورد. این دیدگاه مجموعهی معتبری از ادبیات اعلای فارسی و زبان استاندارد فارسی را ترویج داد که متوسطِ مهارتِ زبانیِ دانشآموزان را بسیار بهبود داد ولی تنوعات منطقهای و قومی ایران را فرو نهاد. مطالعهی جغرافیا نیز بر هماهنگی و همگونی ملی و تمامیت ارضی تأکید داشت. پس هدف تلویحیِ کلّ آموزشوپرورش مدرن چیزی نبود مگر برکشیدن جایگاه دولت مقتدر به نماد ایران بیدارشده -روح پوزیتیویستیِ جدیدی که نسل جوانِ ایرانیان درسخوانده را تبدیل به سربازان بازسازیِ ایران مدرن و سکولار میکرد. به جز اشاره های حداقلی، هویت اسلامی و بخصوص هویت شیعی ایران آشکارا از این پروژهی ملتسازی حذف شد.
آموزشوپرورش عمومی دورهی رضاشاه -صرفنظر از نقایص تربیتی آن- دستاوردهای چشمگیری داشت. دبستان ها، دبیرستانها و هنرستانها نیرویکار جدیدی تربیت کردند. این مدارس هرچند تقریبا از صفر شروع کردند ولی موتور پیشرفتهای اقتصادی و معیارِ منزلت اجتماعی و پیشرفت در سلسهمراتب سیاسی شدند. در سالهای اولْ بیشتر دانشآموزان این مدارس، فرزندان کارمندان دولت و افسران ارتش و ملاکین و صاحبکاران خرد و درشت و مغازهدارن و اعضای طبقهی متوسط سنتی –مثل تجار بازاری و حتی علمای ردهبالا- بودند. برای تعداد زیادی از دانشآموزانِ اقلیت مذهبی –بهایی، زرتشتی، یهودی، ارمنی و آشوری- آموزشوپرورش مدرن همچو نردبانی اجتماعی عمل کرد و وضع اقتصادی و جایگاه اجتماعی آنان را بهبود بخشید. برای فرزندان روسای ایلیاتی و برجستگان استانی هم آموزشوپرورش همچو وسیلهای برای ورود به این دولت متمرکز بود و اجتناب از افول جایگاه و نفوذ اجتماعی شان.
دانشگاه تهران که در سال ۱۹۳۴ افتتاح شد، اوج آموزشعالی پهلوی بود. این دانشگاه با ادغام تعدادی از مدارس دولتی حرفهای توانست چند نسل حقوقدان و پزشک و دیگر متخصصان طبی و مهندس و دانشمند و همچنین برگزیدگانی در زمینهی علومانسانی و معماری و هنرهای زیبا و علوماجتماعی را تربیت کند. در دورهی پس از جنگجهانی دوم، دانشگاه تهران تبدیل به تنور مخالفتهای سیاسی و هستهی اعتراضات و راهپیماییهای ضدنظام شد. در دانشگاه، همهنوع مخالف سیاسی وجود داشت، از مارکسیست گرفته تا ناسیونالیست و اسلامگرا. در ایران، اعتراضات سیاسی جزو لاینفکی از آموزشعالی شد.
بنابر سیاق اصلاحات عصر پهلوی، برپایی دانشگاه تهران بهمعنای نابودسازیِ بیپروای دارالفنونِ آنموقع ۸۳ ساله بود. دارالفنون در دورهی پس از مشروطه اهمیت خود را از دست داده بود و بالاخرهضربهی آخر را از بوروکراتهای آموزشی رضاشاه خورد. معلوم بود که دارالفنون هم مانند دیگر نمادهای فرهنگ مادی قاجار بهمذاق مدرنیستهای بیهنر پهلوی خوش نمیآید. در اوایل دههی ۱۹۲۰، دارالفنونِ بیپول و درحال تخریبْ توی سرش خورد و تبدیل به یک دبیرستان شد. برخی از ساختمانهای قدیمی آن تخریب شدند تا جا برای ساختمان زشت وزارت پست و تلگراف باز شود. برخی از کارمندان دارالفنون در دانشگاه تهران مشغول بهکار شدند و مابقی هم برای تدریس به دبیرستانهای مختلف فرستاده شدند.
امکانات جدیدِ تحصیل در خارج، مرگ دارالفنون را تسریع کرد. با آغاز قرن بیستم، وقتی ممنوعیت غیررسمیِ سفر به خارجه که در دورهی ناصری تحمیل میشد برطرف شد، تعداد زیادی از دانشآموزان نخبه و گاهی غیرنخبه به مدارس و کالجها و دانشگاههای لبنان رفتند (دانشگاه آمریکایی بیروت، مقصد محبوبی بود) و بعد از آن، خیلیها برای تحصیل به فرانسه و سوییس و امپراتوری روسیه و بعدا آلمان وارد شدند. تعداد کمتری هم راهی انگلستان یا ایالاتمتحده شدند. در میانهی دههی ۱۹۲۰، آموزشوپرورش دولتی، بهترین فارغالتحصیلان دبیرستانی را انتخاب میکرد و بیشتر آنان را به دانشگاهها و پلیتکنیکهای فرانسه و بعدا آلمان میفرستاد. فرستادگان، پس از بازگشت یا در دانشگاه تهران به تدریس میپرداختند یا به مناصب بالای حکومتی گمارده میشدند.
یکی از برجستهترین آنان علیاکبر سیاسی (۱۸۹۶-۱۹۹۰) بود، استاد روانشناسیای که در سوربن درس خواند و پایاننامهی سال ۱۹۳۰ او درباب ارتباطات فرهنگی ایران با اروپا جایزهی آکادمی فرانسه را برد. او یک سال پس از بازگشت به ایران، باشگاه ایرانِ جوان را بنیاد نهاد، جامعهی فرهنگیای که محبوب بسیاری از نخبگان آموزشی پهلوی و اصلاحطلبان فرهنگی بود، چراکه آن را میدان فعالیتی میدانستند که از مداخلات دولتی برکنار است. در تدوین منشور دانشگاه تهران، سیاسی یکی از مهمترین افراد بود و تا سالها ریاست این دانشگاه را برعهده داشت. مهارتهای مدیریتی و انضباط آکادمیکِ وی مشخصهی بسیاری از اعضای نسل اول دانشجویان ایرانیِ فرانسهدرسخوانده بود. بسیاری از ایرانیان فارغالتحصیلِ دانشگاههای فرانسه که آموزشعالی را نیز در قبضهی خود گرفتند، دوم مدافع نگرش ناسیونالیستی پس از جنگجهانی بودند ولی ایرانیان فارغالتحصیل سیستم آموزشی آلمان غالبا گرایش چپ داشتند و در ایجاد حزب توده و دیگر گرایشات سوسیالیستیِ مستقل نقش ایفا کردند.
تا میانهی دههی ۱۹۳۰، مدیریت پهلوی آنقدری اعتمادبنفس کسب کرده بود که –هرچند بیظرافت- بر بیشترِ مدارسِ میسیونریِ خصوصی مسلط شود و سعی کند نظامآموزشی را یکدستتر کند. همزمان با این، قوانین جدید پوشش ابلاغ شد، مدرسههای مذهبی محدودیتهایی یافتند و برخی از مراسم عزاداریِ شیعی ممنوع شد. طبقهی متوسط روبهپایین، ازجمله مغازهداران و دلالان بازار و مهاجرین شهری و طلابی که مدرسه را رها کرده بودند هم انگیزه یافتند به مدارس عمومی وارد شوند چراکه ادارات دولتی و ارتش و صنایع و بخش خصوصیْ نیاز مفرطی به آدمهای تحصیلکرده داشتند. در سال ۱۹۴۱، ۳.۳ میلیون شهرنشین –یعنی ۲۲٪ جمعیت ۱۵ میلیونی- نزدیک ۹۰٪ کل بودجهی آموزشی ۱۵۵ میلیون ریالی را دریافت میکردند. دانشآموزان هم عمدتا پسر بودند. تنها در پایتخت و شهرهای بزرگ و در میان طبقهی متوسط روبهبالا میلی به تحصیل دختران وجود داشت. اینها اولین قدمهای بلند ولی لرزانی بود که مدرنیزاسیون دولتی داشت در جامعهی هنوز پدرسالار ایران برمیداشت.
سیستم قدیمی مکتبداری دیگر با آموزشوپرورش عمومی تناسبی نداشت و در شهرهای بزرگ محکوم به نابودی بود. مکتبخانه مشکلاتی لاینحل داشت: محیط غیررسمی، حضور و غیاب کتره ای، نبود برنامهی درسی، و اگر کتاب درسیای هم وجود داشت عتیقه بود. معلمان مکاتب معمولا ملّاهای دونپایهای بودند که تحصیلات ناقصی داشتند و درمقابل دانشآموزان خود بیرحم بودند. بچه مکتبیهای سابقی که بعدا جزو مدرنیستهای پهلوی شدند از کتکخوردن و چوب و فلک خاطرات زیادی داشتند. تنبیه بدنی همهجا چه در اروپا چه در مکتبخانهها رفتاری آدمپرور تلقی میشد. احمد کسرویِ مورخ که مانند بسیاری از معاصران خود تحصیل را از مکتبخانه آغاز کرد، در خاطرات خود معلم مکتبخانهای را یاد میکند که شاخههای بلند بیدمجنون را بیدلیل بر کلهی دانشآموزان معصوم میکوبید. هیچ یک از خاطرهنگاران آ» دوران از مکتبخانه به نیکی یاد نمی کند.
آزارواذیت روحیروانیِ شاگردان مکتبخانه، میراثی بود ماندگار که به راحتی از دل و روان آنان زدوده نمی شد. مدارس دولتی عمومی توانستند باموفقیتْ میراث ستمهای مکتبخانهای را با سختگیریِ تربیتیِ معقولِ اروپایی تلفیق کنند -همچنانکه توانستند از بر کردنهای مکتبخانهای را هم با اقتباسِ غیرانتقادیِ برنامهی درسی غربی درآمیزند. ولی بهرغم کمبودهای آشکار مکتبخانهها و مدرسهها، استفاده از متونی مانند گلستان سعدی، بخشهایی از قرآن، صرفِ میر که کتاب غامضی درباب دستور و نحو زبان عربی بود، و المقدماتِ جامی که خلاصهای از مقدمات منطق است، سطحی از سواد فارسی-عربی را بهوجود آورده بود که در مدارس مدرن کمتر میشد مشابه آن را یافت.
متونی مانند نصابالصبیانِ قرن سیزدهمی (کتابدرسی بچهها که شعری دویست بیتی بود و بچهها حتی تا دههی ۱۹۳۰ باید آن را حفظ میکردند) شاید در زبان فارسی بیش از بقیهی متنها تاثیرگذار بوده باشند. بچهای که هنوز نه فارسی را خوب بلد بود نه عربی را، باید یک فرهنگلغتِ منظومِ به غایت خسته کننده و پیچیدهی عربی-فارسی را حفظ میکرد و همچنین اوزان غامض شعری را، نامهای محمدِ پیغمبر و اولاد او و زنانش را؛ نام امامان شیعه و چند جزء قرآن را؛ تقویم و مقدمات ستارهشناسی و نام دستگاههای موسیقی را؛ نام حیوانات و ویژگیهای اسبها و شترها و گوسفندها و نام فلزات مختلف، و همچنین دستورالعمل ساختِ دوات و نحوهی ساخت قلمنی را. این معجون معارف قرونوسطایی، ملاهای قرن سیزدهمی هرات که واضع این سیستم بودند را هم احتمالا گیج میکرد چه رسد به بچه مکتبیهای ایرانیِ قرن بیست.
برخلاف این، برنامهی درسی مدارس مدرن مستلزم نوعی تغییر عملگرایانه بود، یعنی تغییرِ هویت مدارس از شیعی/زبان عربی به یک هویت فرهنگیِ رقیق ایرانی که با زبان فارسی بیان میشد. آموزشوپرورش جدید علاوه بر ارتقای فارسی استاندارد به جایگاه برتر، متولی آموزش روایتی از تاریخ ایران و گنجینه ای از ادبیاتفارسی شد. تاکید رسانههای عمومی و تبلیغات دولتی و کتب درسی، حتی در مقاطع آموزشعالی، بر میراث درخشان زبان فارسی و همچنین بزرگداشت خاطرهی شاعران کلاسیک و کوشش برای «پالایش« زبان از «آلودگی»های گذشته، همگی بخشی از یک پروژهی فرهنگی بودند، پروژهای که در کشورهای همسایه هم در جریان بود.
زبان فارسی و فرهنگ ایرانی که روزگاری تا بنگال در شرقیترین مناطق شبهقارهی هند و آنسوی آسیای مرکزی رفته بود و بخش مهمی از فرهنگ فرادست جهانهای مغول و عثمانی شده بود، در آغاز قرن بیستم به مرزهای جغرافیایی ایران محدود بود. زبان فارسی در افغانستان که دری و در تاجیکستان که تاجیک نامیده میشد دچار چالشهایی جدید و فلجکننده شد. تا اواخر دههی ۱۹۴۰ در حافظهی جمعیِ مابقی کشورهای منطقه، فرهنگ ایرانی اگر نگوییم مرده بود حداقل یتیم شده بود و دلیل اصلی آن شیوع ناسیونالیسمهای فرهنگی انحصاری و برنامههای آموزشیِ همراه با آن بود.
سکهی رایج آن روزها، چه در ایران و چه در غیر ایران، ناسیونالیسم فرهنگی بود. حمایت دولت از فرهنگ فرادستِ فارسی -گرچه پیشینهی این حمایت را می توان تا زمان انقلاب مشروطه دنبال کرد- به قیمت نادیدهگیری یا سرکوب فعالانهی بسیاری از زبانها و لهجههای سراسر ایران و فرهنگها و فولکلورهای منطقهای آن تمام شد. دیگر وسواس رایج، وسواس «پالایش» فارسی از واژگان بیگانه یعنی عربی و ترکی و مغولی بود –این واژگان را یادگار گذشتهی بهقول خودشان بیگانه و شرمآور میدانستند. در هردوی این زمینهها یعنی استانداردسازی زبان فارسی و پالایش زبان، دولت پهلوی و مقامات فرهنگی نقش عمدهای داشتند. برکشیدن فارسی به زبان ملی ایرانه، غالبا به قیمت سرکوب زبانهای حاشیهای، باعث شد جمعیت ایران از راه آموزشوپرورش، مطبوعات و رسانه ها همگون شود.
در اوایل قرن بیستم، گویشوران زبان ترکی آذربایجانی –حدود ۲۰٪ کل جمعیت- و زبان کردی (هر سه لهجهی کرمانجی و سورانی و گورانی) –حدود ۱۰٪ جمعیت- یعنی در مجموع تقریباً حدود یکسوم جمعیت کشور را تشکیل میدادند. گویشوران لهجههای گیلکی و مازندرانی، لهجههای لری غرب ایران، بلوچیهای جنوبشرقی، لهجهی عربی خوزستان، ترکی شرق ایران و غیره ۲۰٪ جمعیت را شکل داده بودند. گرچه این زبانها و لهجهها در حواشیِ جغرافیایی ایران قرار داشتند ولی همهی آنها درون خانوادهی زبانهای ایرانی قرار دارند و با فارسی که زبان دولت و ادبیات ناب بود همزیستی داشتند. یکی از ابزارهای اصلیِ نخبگان فرهنگیِ فارسزبان عدم تشویق زبانهای منطقهای بود. از دیدگاه تهران، ورود زبانهای منطقهای به برنامهی درسی پیشدرآمدی بود بر درخواست استقلال سیاسی یا حتی تجزیهطلبی. پروژهی متمرکزسازی و سیاست حکومت آرام سازی مناطق هم نشانگر همین نگرانی بودند.
اینکه زبان فارسی –که ریشه در زبان پهلویِ پیش از اسلامِ ساسانی و پارسی باستان دورهی امپراتوری هخامنشی دارد- علیرغم تمام فراز و نشیب های تاریخی توانسته باقی بماند ابزار دیگرِ دولت پهلوی بود. و دستآخر اینکه خودِ نام سلسلهی پادشاهیِ جدید ایران دال بر –و در ذهن رضاشاهِ مازندرانی، مویدِ- پیوند تاریخی آن با قومیت و زبان باستان ایران بود. این رساندن زبان فارسی به زمانهی باستانْ همزمان بود با احیای علاقه به دین زرتشتی بهعنوان دین بومی گذشتهی «اصیل» ایران –باستانشناسی هم این ادعاها را موردتایید قرار داد (شکل ۸.۷).
بخصوص کارهای باستانشناس و فیلولوژیست معروف آلمانی یعنی ارنست امیل هرتسفلد (۱۸۷۹-۱۹۴۸) خیلی به فهم بهتر از ایران پیش از اسلام در بافت تمدنهای باستانی خاورمیانه- کمک کرد. هرتسفلد که یکی از بزرگترین باستانشناسان زمانهی خود بود از دههی ۱۹۲۰ تا سال ۱۹۳۴ مشغول کاوش در اولین پایتخت هخامنشیان یعنی پاسارگاد و سپس پرسپولیس و همچنین تیسفون، پایتخت ساسانیان در عراق بود. گرچه ظهور نازیها کار دانشگاهی هرتسفلد را دچار مشکلات اساسی کرد (او بهدلیل تبار یهودی مجبور شد از کرسی باپرستیژ خود استعفا دهد) ولی او توانست در زمان اقامت در ایالاتمتحده، درباب دین زرتشتی و جنبههای گوناگون ایران باستان بنویسد. او کسی بود که در سالهای طولانی اقامت خود در ایران، آگاهی مقامات فرهنگی و محققان دربارهی میراث ایرانِ پیش از اسلام را بالا برد. هرتسفلد با باستانشناسان فرانسوی -که در پرسپولیس و شوش اجازهی حفاری انحصاری گرفتند- و با آندره گدار، مدیر ادارهی عتیقیات، سر ناسازگاری داشت ولی با اینهمه تاثیر او آنقدر بزرگ بود که تنها با ادوارد براون در یک نسل قبلتر قایلمقایسه است.
شکل ۸.۷. حفاری باستانشناسان فرانسوی در شوش، محل شهر باستانی شوش در شمال استان خوزستان. کاوش در گذشتهی ایرانِ پیش از اسلام به روایت ناسیونالیستی کمک زیادی کرد.
A. von Graefe, Iran das neue Persien (Berlin and Zurich, 1937), 60.
باستانگرایی فرهنگی و ساخت واژگان «سره»ی فارسی که تاحدی میراث باستانشناسی بود هرگز آنقدری که منتقدان ادعا میکردند تندوتیز نبود. قساوتهای زبانشناسانهای که در ترکیه و هند و شوروی نسبت به زبانهای ترکی و هندی و تاجیکی روا داشتند (یکی از آنها بهلطف هژمونی فرهنگی شوروی، نگارش زبان تاجیکان با الفای سیریلیک بود) حتی در زمان اوجِ قدرت رضاشاه هم انجام نگرفتند. اصلاحاتی که یک حلقهی فرهنگی تاثیرگذار [فرهنگستان ایران . م.] انجام داد کیفیت فارسیِ کتبی و شفاهی را تاحد زیادی بهبود بخشید و آن را با آموزشوپرورش و مطبوعات و رسانههای جدید و مقتضیات علمی هماهنگ کرد. کنارگذاردن کلمات نامرسوم فارسی، ساخت واژگان جدید برای اصطلاحات و ایدهها و نهادها و فناوریهای جدید و استانداردسازی دستورزبان و نحو فارسی، هم برای آموزشوپرورش مدرن مهم بود هم برای نیازهای روبه گسترش جامعه.
فرهنگستان ایران که سال ۱۹۳۵ با الهام از آکادمی فرانسه تأسیس شد بر رشد و اصلاح زبان فارسی نظارت میکرد. هدف آن پیگیریِ یک رویکرد متعادل نسبت به اصلاح زبان و پاسخهای معقول به «بحران» واژهسازی بود. این نهاد جدید همچنین موظف بودروشهای آموزش فارسی را تنظیم کند؛ دستور زبان را استاندارد سازد؛ به نگارش واژهنامهها و دیگر آثار مرجع کمک کند؛ و فولکلور ایران را جمعآوری کند؛ آثار ادبی برجسته را به مردم بشناساند و از استعدادهای ادبیِ حمایت کند. این فرهنگستان بیستوچهار نفره که شامل شخصیتهای فرهنگیِ برجستهی زمانه بود، تحت ریاست یکی از موثرترین افراد دورهی پهلوی یعنی محمدعلی فروغی قرار داشت. فرهنگستان در شش سال فعالیت خود، برای اصطلاحات عربی و ترکی و فرانسوی معادلهایی پیشنهاد که پذیرش عام یافتند و جزوی از زبان هرروزهی ایرانیان شدند. اما فرهنگستان احتیاط کرد و وارد بحث حساس اصلاح خط نشد، حال آنکه طبق اساسنامهاش باید بهاین کار میپرداخت.
همزمان با اصلاحات زبانی، یک نهضت ادبی و لغتنامهنویسی نیز راه افتاد. در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ نسخههای انتقادی متعددی از متون کلاسیک، دایرهالمعارفها، تواریخ ادبی و شرح متون به طبع رسید. مصححان آنها، هم از پژوهشهای شرقشناسانهی اروپاییان متاثر بودند هم از زندگینامهها و لغتنامههای قدیمی ایرانی. تحقیق درباب متون و کتابهای باستانی باعث شد متون فراموششدهی زیادی کشف شوند و بدینترتیب بنیادی برای یک ادبیات فارسی مرجع آماده شود. از این طرف هم در کتب درسی و مطبوعات و مجلات ادبی و بعدتر در رادیو، یک سبک فرهنگی و زبانی جدید رایج شد. در این دوران، روشنفکرانی که از نسل مشروطه بودند به دیگران نشان دادند که پژوهش راه خوبی برای گریز از فضای سیاسی خفقانآور زمانه است: در تبعید یا گوشهی خانه منزوی نشستن و به تصحیح متون پرداختن خیلی از مشارکت در امور دولتی و نهایتا رهسپار زندانهای نظام پهلویشدن بهتر بود. برای کسانی مثل فروغی، به حاشیه رانده شدن ناخواسته از میدان ناآرام سیاست دست کم موجب شد تا شالوده ادبیات و هویت تاریخی مدرن را بریزند.
محمدعلی فروغی (۱۸۷۷-۱۹۴۲) سرنمون این حلقهی ادبا است. او که از خانوادهای فرهنگی و درخدمت قاجاریه برآمد، حتی پیش از آنکه تبدیل به اولین نخستوزیر رضاشاه شود بر پروژههای ترجمه و تصحیح و نوشتجات تاریخی نظارت میکرد (او آخرین نخستوزیر رضاشاه هم بود و در سال ۱۹۴۱ مذاکرات تبعید وی را به انجام رساند). او بین سالهای ۱۹۳۱ تا ۱۹۴۱ اولین کتاب تاریخ عمومی فلسفهی غرب را به فارسی نوشت، اثری بنیادین که به خوانندهی ایرانی، هم نگرشی ژرف به اندیشهی یونانی و غربی میاموخت و هم پیشگام نثر فنیای شد که در دهههای بعد نشانهی نوشتههای تحقیقی فارسی شد. او در سال ۱۹۳۷ بخشی از اثر بزرگ ابنسینا درباب فلسفهی علوم طبیعی را از عربی به فارسی بازگرداند. هرقدر تاریخ فلسفهی اروپای او بر اهمیت فهم سنت اندیشگانیِ غنی غرب به زبان فارسی تاکید میکرد (و این برخلاف نثرِ عربیِ غالبا سختفهم فلسفهی اسلامی است) ترجمهی او از بخشِ علوم طبیعیِ یک متن عربی هم بازتاب یک رویکرد پوزیتیویستی بود که همزمان سعی میکرد اینسینای ایرانی را در روایت ناسیونالیسم ایرانی ادغام کند. این ایجاد تعادل ممکن است اهداف جدی دیگری نیز داشته باشد ازجمله آنکه این کار در زمانی انجام شد که ناسیونالیسم خشک دولت پهلوی سنت اندیشگانیِ اسلامیِ ایران را فرو نهاده بود. بهعلاوه، ترجمهی فروغی در زمانی انجام شد که ناسیونالیستهای ترک و آسیای مرکزی و جهان عربْ هریکْ اینسینا را از آن خودشان میدانستند.
فروغی فرهنگ فارسی را بهخوبیِ فرهنگهای اروپایی و عربی میشناخت و برایهمین عجیب نیست که در سالهای حضور در مناصب سیاسی، ویراست منقحی از آثار سعدی شیرازی که یکی از چهار «بزرگ» ادبیات کلاسیک فارسی است بهدست داد. پروژهی تصحیح او را میتوان همچو یک بیانیهی فرهنگی دیگر نگریست، بیانیهای که میخواست نثر و شعر را کانون احیای اندیشگانیِ ایران قرار دهد. آثار تربیتی سعدی یعنی گلستان و بوستان میتوانست چارچوب مفهومیِ جامعهای را فراهم آورد که بهلحاظ اجتماعیْ متساهل و بهلحاظ سیاسیْ گشوده است. غزلیات غنایی او و حافظ نوید یک جهانبینی آزادیبخش را میداد، جهانبینیای بالکل متفاوت از ساختارهای بستهی تشیعِ. چنانست که گویی فروغی میخواست بهواسطهی دیوان سعدی یا تاریخ فلسفهی غرب خود، طرح اولیهای از یک هویت ملی ایرانی را ترویج دهد، طرحی رها از محافظهکاریِ فقهای شیعی و احکامِ سرکوبگر و غربگرایی کورکورانهی آنان.
حفظ زبان فارسی درمقام هستهی هویت فرهنگی ایران، در کار لغتنامهنویسیِ علیاکبر دهخدا، این محقق دوستدار زبان و فرهنگعامه نیز مشهود بود. گردآوری جاهطلبانهی یک فرهنگلغت دایرهالمعارفی چندین جلدی، اولین کار اینچنینی در زبان فارسی نبود. تا قرنها، محققان هند و ایران و جاهای دیگر (و از قرن هجدهم، محققان اروپایی) لغتنامههای فارسی زیادی نوشتند. ولی کار دهخدا درنظر معاصران ایرانی او، غیر از تهیهی معنیِ واژگان و عبارات، تلاشی شگفت بود برای حفظ سنت ادبی. لغتنامهی دهخدا که اثری گروهی است بیش از هر اثر فارسی دیگر به یک فرهنگنامهی تاریخی میمانَد، چراکه از متون کلاسیکِ نظم و نثر، شاهدمثالهای پرتعدادی دارد. اینکه در سال ۱۹۴۶، مجلس چهاردهم برای تکمیل و انتشار لغتنامه یک بودجهی حمایتی تصویب کرد نشانگر اشتیاق برای تبدیلِ زبان فارسی به یکی از اجزای لاینفک حاکمیت ملی بود. پیشتر هم امثال و حِکَم چهارجلدی دهخدا، که انگیزهای برای پروژهی لغتنامه شد، پاسخی بود به اشتیاق ملی برای حفظ زبان و فولکلور مردمْ در این زمانهی پر تغییر –همین دغدغه است که دخوی صوراسرافیل را به دهخدای لغتنامه وصل میکند.
محمدتقی بهار هم بر تارک افق فرهنگی میدرخشد، بهاری که همنسل دهخدا بود و طعم سرکوب رضاخانْ را چشیده بود. سبکشناسی او که سال ۱۹۴۲ منتشر شد مطالعهی نظاممند نثر هزارسالهی فارسی بود و زبانهای پهلوی و اوستاییِ پیش از اسلام را هم بررسی میکرد. بهار که استاد ادبیات فارسیِ دانشکدهی ادبیات و علومانسانی دانشگاه نوبنیاد تهران بود این کتاب را برای تدریس در دورهی دکتری نوشت تا نشان دهد تجاوز نظامی و یورشهای ایلیاتی چگونه نثر فارسی را تغییر دادند. وقتی اندیشمندانِ همنسلِ بهار هرچه بیشتر با مطالعات متنی، فیلولوژی و روششناسی انتقادی ایرانشناسان اروپایی آشنا شدند آگاهی ایشان از ارتباط بین ایران اسلامی و پیشااسلامیْ انگیزهای شد تا آثار برجستهی فارسی را تصحیح کنند. بهار و احمد کسرویِ مورخ و تنی چند از روشنفکران ایرانی، زبانهای ایرانیِ باستان را نزد ارنست هرتسفیلد آموختند.
طی جنگجهانی اول و در سراسر دههی ۱۹۲۰، اندیشمندان ایرانیِ در تبعیدِ حلقهی برلین، بذرهای ناسونالیسم فرهنگی را پاشیده بودند. حسن تقیزاده که از جریانات فرهنگی جمهوری وایمار متاثر بود و حلقهی برلین را بنا کرد، به همراه رفقای خود که عمدتا از فعالان سابق دورهی مشروطه بودند به ژانرهای ادبی و تاریخنگاری جدید روی آوردند (از آنجمله میتوان به اولین داستانکوتاهنویسِ ایران یعنی محمدعلی جمالزاده، محمد قزوینیِ احیاشده، و ابراهیم پورداوود، این متخصص دین زرتشتی و متون ایران باستان اشاره کرد). تقیزاده و همکارانش با دیدنِ شکست آلمان و وضعیت بحرانی این کشور در زمانهی پس از جنگ، توجه خود را به مسایل فرهنگی معطوف کردند. تاثیر حلقهی برلین بر فرهنگ ناسیونالیستیِ ایرانِ آندوره در گاهنامهی کاوه مشهود است، گاهنامهای که به نامِ آهنگر افسانهای شاهنامه -که علیه استبداد ضحاک شورید- نامگذاری شد. قطعا با این نامگذاری میخواستهاند بگویند که ضحاک کنونیْ قدرتهایی هستند که ایران را طی جنگجهانی اول اشغال کردند. این مجلهی که دوهفته یکبار بین سالهای ۱۹۱۶ تا ۱۹۲۲ و در دو دوره منتشر شد، صدای اضطراب و خشم ایرانِ تحتاشغال بود. در کنار مقالات شرربار ضدروس و ضدبریتانیای آن -که جزو تندترین نوشتههایی بودند که خوانندگان ایرانی تا آنزمان دیده بودند- مطالب دیگری نیز وجود داشت: تحلیلهایی عمیق از معضلات ژئوپولیتیکیِ ایران و دشواریهای اقتصادی آن، تاریخ پر پیچوخم ایران با دو قدرت اروپایی، و اینکه زندگی در شرایط اشغال چقدر تحقیرآمیز است.
کاوه در پایان جنگ، بیشتر به تاریخ ایران پرداخت و بخصوص به تحقیقات اروپاییان درباب ایران باستان و هنر و تقویم و گاهشماری ایرانی –که موردعلاقهی تقیزاده بود- و همچنین فیلولوژی و نظم و نثر فارسی پرداخت. مجموعهمقالاتی که تقیزاده پیرامون شاهنامه و منابع تاریخی آن نوشت (و از اولین تحقیقات فارسی مدرن درباب این حماسهی بنیادین بود) نشان میدهد مجله چقدر بر هویت ایرانی و ریشههای تاریخی آن و خاطرات اسطورهای تمرکز کرده بود. اولین داستانکوتاههای زبان فارسی به قلم جمالزاده نخست برای حلقهی برلین خوانده شدند و برخی از آنها هم در کاوه به طبع رسیدند.
مجموعهی داستانکوتاههای ماندگارِ جمالزاده یعنی یکی بود یکی نبود که سال ۱۹۲۲ منتشر شد، زبان کوچه و خیابان و امثالوحکم محلی و تفاوتهای ریز در گفتار اقوام و طبقات و مناطق مختلف را با استادی هرچه تمامتر به کار گرفت تا زندگی در ایرانِ پس از جنگ را به نمایش بکشد. در داستان «فارسی شکر است»، یک دهقان معمولی در زندانِ گمرکخانهی شهر انزلی خود را با دو نفر دیگر تنها مییابد: یک ایرانی تروتمیزِ از فرنگآمده که فارسیِ نیمبندش را بهسختی میشود فهمید، و یک ملّا در عبا و عمامهی سنتی که فارسیعربی او را کسی نمیفهمد. کشاورزِ وحشتزده که نماد ایرانیان معمولی است نمیتواند زیان هیچیک از این دو هممیهن خود را بفهمد. او در این نومیدی به راوی داستان پناه میبرد، راوی هم در زندان است و میتواند با دهقان به زبان عادی صحبت کند و شریک ترسها و اضطرابات او شود. شکاف فرهنگی بین این سه دستهی داستان جمالزاده، و خودش بهعنوان ناظر، اولین تصویر از افزایش تفاوتهای طبقاتیای است که داشت در دورهی پهلوی ظاهر میشد.
در داستان دیگرِ همان مجموعه یعنی دوستی خالهخرسه، جمالزاده از تجربهی خود در زمان جنگجهانی اول ملهم است. آبدارچیِ یک قهوهخانه در راه خود بهسمت کرمانشاه یک قزاق مجروح روس را علیرغم توصیهی همسفران خود نجات میدهد –همسفران به سرباز مجروح مشکوکند. بعدتر یعنی وقتی بقیهی مسافران به مقصد خود رسیده بودند این آبدارچیِ مهربان قربانی خیانت قزاق میشود که داراییِ اندک آبدارچی طمع کرده است. داستان آبدارچی و قزاق که شاید گیراترین داستان این مجموعه باشد، نماد تراژدیِ اشغال است.
در سال ۱۹۲۲ زمانیکه انتشار کاوه متوقف شد تقیزاده در برلین پیرامون آثار ادبی و تاریخیِ فارسی، ازجمله آثار ناصرخسرو (این بزرگترین شاعر و جهانگرد و فیلسوف مخالف و اسماعیلی و ایرانی قرن یازدهم میلادی) مقالاتی منتشر کرد. چنان بود که گویی سفرنامهی ناصرخسرو نوشتهای بود مناسب احوالِ «زندگی طوفانیِ» خود تقیزاده (او کتاب خاطرات خود را «زندگی طوفانی» نام نهاد)، زندگیِ درتبعیدی که او را از برلین به تهران برد و دوباره با فراز و فرودهای بسیارْ به اروپا بازگرداند. تقیزاده پس از خدمت در مناصب وزارتیِ حکومت رضاشاه نهایتا مجبور شد برای تبعید به انگلستان برود و در لندن از سر نومیدی، در دانشگاه مطالعات شرقی و آفریقایی به تدریس زبانفارسی بپردازد. پس از جنگجهانی دوم به ایران بازگشت و نایبرییس مجلس پانزدهم و بعدا رییس سنای ایران شد. در دههی ۱۹۳۰، تقیزاده در ایران متولی طبع دیگر آثار کلاسیک فارسی بود و او هم این کار را به چهرههای ادبیای همچو محمد قزوینی، این دوست و همکار قدیمی میسپرد. این آثار که بنابر مدل مجموعه متون کلاسیک اروپایی توسط وزارت فرهنگ [آموزشوپرورش آن روز. م.] چاپ میشدند دسترسی عموم به خزانهی پربار آثار کلاسیک تاریخ و ادبیات را افزایش و بهنوبهی خود سنت تصحیحات انتقادیِ آثار فارسی را تقویت کردند.
محمد قزوینی (۱۸۷۷-۱۹۴۹) مثل دیگر نخبگان فرهنگیِ پرتعداد آن دوران، محققی بود حاصل تلفیق آموزش مدرسههای سنتی و تحقیقات شرقشناسانهی مدرن. قزوینی، این متخصص ادبی، این کتابشناس و مصحح متون کلاسیکْ ارشدیتی بر یک نسل از محققان ادبیِ ایران داشت. او تحصیل خود را از طلبگی آغازکرد. قزوینیتسلطی چشمگیر به زبان عربی و ذوق ادبیِ موشکافانه ای برای آثار کلاسیک فارسی داشت و با پشتکاری و علاقه فراوانش شرق شناسانه سیوپنج سال از عمرش را به کنکاشدر کتابخانهها و مراکز اسناد اروپاییْ گذراند. او رسالت یک محقق ایرانی را مطالعات متنی، ویراست انتقادی و گّردزداییِ رنسانسگونه از میراث ایرانی میدانست. یکی از کارهای بسیار او، تصحیح مشترک دیوان حافظ با قاسم غنی بود و کمک کرد این شاعر -که شاعر محبوب تقریبا همهی ایرانیان است- در بین آثار برجستهی کلاسیک فارسی جایگاه اصلی خود را بازیابد.
کسی که بیشرین تاثیر روششناسانه را روی قزوینی –و جمعی از همگنان او – نهاد شرقشناس انگلیسی، ادوارد گرانویل براون بود. براون برخلاف کلیشهی رایج ازشرقشناسان، ترکیب نادری از رومانتیسیسم قرن نوزدهمی، پژوهشگریِ ادبی و تاریخی، و مدافع نگرش ضدامپریالیستی بود. چهار جلد تاریخ ادبیِ ایران او که بین سالهای ۱۹۰۲ تا ۱۹۲۴ نوشته شد، هزارسال ادبیات ایران را با قدرت و اصالت بررسی کرد و تاریخ ادبیات را آن را در چشمانداز تحولات سیاسی و فرهنگی نهاد. علاوه بر تصحیحات و نشریات او که شامل کلاسیکهای مهم زبان فارسی میشد ، براون مشوق و حامی کسانی مانند قزوینی و محمد اقبال لاهوری (۱۸۷۷-۱۹۳۸) نیز بود. اینکه فکر کنیم گفتمان شرقشناسیْ یکطرفه بوده اشتباه است. نهضت انتشار متونی که براون راه انداخت مدیون یک تعامل پیچیده بود، میان شرقشناسِ مجهز به روششناسیِ مدرن و فرهنگ چاپ با دانشوران ایرانی و هندی و جاهای دیگری که در کار کتابشناسی و دستنوشتههای باستانی استاد بودند.
غیر از کار براون، خوانش های جدید متون پیش از اسلام هم همنوا با روایت استمرار فرهنگی ایران درمقابل یورشهای ایلیاتی و دینتحمیلی بودند. دولت از هیئتهای جدید باستانشناسی حمایت میکرد. تحقیقات شرقشناسانه، امپراتوریِ هخامنشی در قرون ششم تا چهارم پیش از میلاد را لحظهی انعقاد نطفهی تمدنی ایران و احیای دین زرتشتی در عصر ساسانی را لحظهی باززایش آن تمدن در نظر گرفتند. این تغییرجهت از تاریخنگاری سنتیِ قرن نوزدهمی به روایت مدرن از گذشتهی پیش از اسلامِ ایرانْ آهسته و پیچیده بود. کتبِ مربوطبه تاریخ ایران باستان که از دورهی قاجار و تقریرات اولیهای مانند نامهی خسروانِ جلالالدین میرزا و آیینهی سکندریِ میرزا آقاخان کرمانی شروع شدند میکوشیدندتا با تطبیق اسطورههای شاهنامه و با نتایج حاصل از باستانشناسی مدرن و متون یونانی و لاتین و تحقیقات غربی گذشتهی باستانی و گذشتهی اسلامی را به یکدیگر وصل کنند. انقلاب مشروطه و بعد از آن، روشنفکران را هرچه بیشتر واداشت تا نهتنها در ادبیات کلاسیک فارسی بلکه در گذشتهی باستانی ایران به دنبال آلترناتیوهای دلپذیر باشند.
تاریخ پرخوانندهی حسن پیرنیا دربارهی ایران باستان که سال ۱۹۳۳ به پایان رسید، هم مشروعیت حکومت پهلوی را افزایش داد و هم بر ادعای آن مبنی بر اینکه برآمد سلسله های ایران است صحه گذاشت. برای اولین بار ایرانیان می توانستند فراتر از متون فارسی سنتی به منابع باستانیِ یونان و روم و بیزانس و البته تحقیقات مدرن غربی دسترسی یابند و دربارهی قدرت امپراتوری ایران، گستره و فتوحات آن، سازمانهای مدیریتی و مدنی و مبادلات تجاری و فرهنگی آن با یونانیان و رومیان چیز یاد بگیرند. اینکه ایران از راه تجارت و اقتصاد و مدیریت و فرهنگ و اشاعهی دینهای زرتشتی و مانوی و زبانهای ایرانی توانسته بود برای بیش از یکهزاره میان تمدنهای شرقی –بخصوص چین و جنوب آسیا و دریای مدیترانه- ارتباطی حیاتی برقرار کند، نشانههای امیدبخش استمرار و امید به نوزایی بودند. جشن هزارسالگی شاهنامهی فردوسی در سال ۱۹۳۴ که محققان را از سراسر جهان گرد آورد و همچنین تکمیل آرامگاه فردوسی توسط معمار ایرانی یعنی کریم طاهرزاده بهزاد، که از سال ۱۹۲۸ آغاز شده بود نشانگان برجسته ای در نقشه ی تاریخ فرهنگی ایران بودند.
نمایش عمومی نمادهای فرهنگی و یادبود بزرگان ادبی و فکری ایران مانند فردوسی (و بعدا ابنسینا)، روایت ناسیونالیستیِ ایران را تدریجا به سطوح تودهای رساند. حتی مردان و زنان بیرون از حوزهی دسترسیِ مستقیم دولت –یعنی روحانیون مساجد و مدرسهها، تجار بازار و روستاییان و کوچروهای مناطق حاشیهای کشور- خود را آرامآرام با زبانفارسی و نمادهای فرهنگی و روایت تاریخی ایران هماهنگ کردند، هرچند برخی از آنها آگاهانه درمقابل انحصار دولت بر تعریف ذات «ایرانییودن» و سیاستهای همگونسازی که برای اِعمال آن به کار میبرد مقاومت کردند.
ابراهیم پورداوود (۱۸۸۵-۱۹۶۸) را میتوان مسوول اصلی ادغام زبانها و متون ایران باستان در ناسیونالیسم پهلوی دانست. زندگیِ پرحادثهی این زادهی رشت -که یکی دیگر از ثمرات مدرسههای سنتی بود- وی را در دهههای ۱۹۱۰ و ۱۹۲۰ به لبنان و پاریس و برلین و بمبئی کشاند. مطالعات او در سه دهه دامنهی وسیعی داشت، از فقه شیعی، دستور زبان عربی و طب سنتی تا مطالعهی حقوق در فرانسه و آلمان و یادگیری چندین زبانِ اروپایی. در جنگجهانی اول به حلقهی برلین پیوست و بهعنوان یک آزان پرووکاتور به کرمانشاه بازگشت. او در آنجا بههمراه جمالزاده، مجلهی رستاخیز که ضداشغالگران بود را بیرون میداد. در بازگشت به برلین و طی سالهای جمهوری وایمار، بهعنوان بخشی از گفتمان ناسیونالیستیِ حلقهی برلینْ مشغول مطالعهی دین زرتشتی و زبانهای باستانی ایران شد و با تعدادی از ایرانشناسانِ مهمِ آلمان و بعدا فرانسه و انگلستان و آمریکا آشناییهایی به هم زد. این تجربه پورداوود را عمیقا تغییر داد. او بعدا به هند رفت و برای ترجمهی اوستا از زبان اوستایی به فارسی، با محققان پارسی هند همکاری کرد. او در بازگشت به ایران در سال ۱۹۳۷، بهعنوان استاد زبانهای ایران باستانِ دانشگاه تهران منصوب شد. پورداوود در دانشگاه تهرانْ چند نسل دانشجو را پرورش داد و مانند بهار و کسروی آنها آشکارا از کنشگری سیاسی عصر مشروطه به گفتمان ناسیونالیسمِ ایرانیِ عصر پهلوی تغییرجهت داد.
اقبال به دین زرتشت و خاطرات ایران باستان در سکولاریسمِ پهلوی، طبقهی روحانیتِ شیعه را علیه کل پروژه شوراند. گرچه در سالهای اولیهی حکومت پهلوی، رابطهی حاکمیت با علما دوستانه و دو سر برد بود ولی در اواخر دههی ۱۹۲۰ و سراسر دههی ۱۹۳۰، بین این دو شکافی افتاد که دایماعمیقتر میشد و آثار پایداری داشت. حتی پیش از ظهور رضاخان هم میشد دید که شان و منزلت روحانیت افت کرده و نماد آن هم اعدام سال ۱۹۰۹ شیخ فضلالله نوری بود. تا سال ۱۹۳۹، یعنی یک نسل بعد از فضلالله، اعلام یک قانون پوشش جدید و کشفحجاب اجباری، اوج توفیقات دولت در نابودسازی رسوم و ارزشهای محافظهکارانهی نهاد روحانیت و پیروان وفادار آن بود. برنامهی سکولارسازی که تاحد زیادی زیر سر نخبگان فرهنگی پهلوی و تحتنظر خود شاه بود توانست یک توافق اجتماعی باستانی را- که حداقل از نظریِ پابرجا بود- را خدشه دار کند، یعنی توافق «حکومت خوب» با «دین خوب» را -مولفان کلاسیک، این دو را «دوقلوهای جدانشدنی» میخواندند. این اصل بهنحوی از انحا در دورهی ساسانی برقرار بود و از زمانهی صفوی به بعد نیز تعیینکنندهی هنجارهای اجتماعیسیاسی بوده است. گذر زمان نشان داد که زوال این توافق، که پیامد ناگزیر سکولاریزاسیون حکومت بود اثراتی درازدامنه تر از آرام کردن ایلات یا مهار مداخلهی خارجی داشت. تجربهی عصر رضاشاه بود که نهاد روحانیت شیعی را به یک نیروی مخالف سیاسی تبدیل کرد.
اولین نشانههای شکاف فزاینده میان نظام پهلوی و طبقهی روحانیت در سال ۱۹۲۷ آشکار شد یعنی هنگام تصویب خدمت اجباریِ نظام برای همهی مردان، حتی برای طلبهها. علمای اصفهان که میترسیدند مبادا ارتش لامذهب پهلوی جوانان اسلام را مغزشویی کند از مردم خواستند در برابر این قانون مقاومت کنند ولی حمایت عمومیِ چندانی ندیدند؛ درخواست آنها بهسرعت فرو پژمرد. بهعلاوه، دیگر اقدامات اصلاحی دولت مانند قانون پوششِ غربیطور برای مردان و همچنین کمکردن و نهایتا از بینبردن دروس مذهبی از برنامهی مدارس و حتی کنترل بیشتر حکومت بر موقوفهها باعث نشد مردم پشت روحانیت بایستند. اما آزمون واقعی، اعتراضات سال ۱۹۳۵ شهرهای مختلف علیه کشفحجاب اجباریِ زنان بود. تظاهرات مردمی در مشهد منجر به خونریزیهای مسجد گوهرشاد شد، مسجدی در کنار مقبرهی امام هشتم. در اینجا بود که تحریکات شیخ محمدتقی بهلول (۱۹۰۰-۲۰۰۵)، این منبریِ دونپایه و فتنهساز منجر به کشتهشدن یک افسر حکومتی بهدست مردم شد. نیروهای امنیتی هم در پاسخ، به معترضین تیراندازی کردند و بیش از یک دو جین آدم را کشتند و چندصد نفر را زخمی کردند. این حادثهی شوم، هم نشان داد دولت ابایی ندارد که بستنشینیِ در یک مسجد مهم را نقض کند و و هم اعتراضات علما ثمری ندارد.
رضاشاه و نخبگان پهلوی، نهاد روحانیت و مواضع آن را بجدّ مانعی در راه پیشرفت میدانستند و در جستجوی راهی بودند تا از تعداد آدمهای این طبقه بکاهند و تاثیرگذاری آن بر بازار محافظهکار را زایل کنند. حکومت پهلوی برای تضعیف بیشتر صدای اعتراض علما راه مصالحه با ملّاهای میانهرو را در پیش گرفت. دولت هرچند بر منابر مساجد و پوشیدن عبا و عمامه محدودیتهایی گذارد ولی هرگز سلسلهمراتب روحانیت یا نهاد مدرسه، وقف و دیگر راههای کسب عواید روحانیون را بالکل از بین نبرد. جالب آنکه هرچند در دورهی پهلوی اول تعداد مدرسههای مذهبی کاهش یافت ولی قم بیش از هروقت دیگری حکم یک مرکز مذهبی را یافت.
بیشتر علمای میانهرو، به منزلت نابودشدهی طبقهی خود، با ترکیبی از کنارهگیری و افسوس واکنش نشان دادند (افسوسشان آن بود که چرا برای بقای قاجاریه خوب مبارزه نکردند). آنها تاوقتی تتمهای از قدرت روحانیشان برجا بود، مدرنسازی رضاشاه و پهلوی را شرّ ناگزیر و حتی ضروری میدانستند. برخلافِ نهادهای روحانی سنّیِ کشورهای دیگر که تا قرنها زیر سیطرهی دولت عثمانی بودند، علمای شیعهی ایرانی استقلال نهادیِ خود را حتی پس از سقوط قاجاریه نیز حفظ کردند. گرچه آنان حمایت پهلوی را از دست دادند و قراردادِ همکاریِ نانوشته با دولت داشت منسوخ میشد ولی انسجام گروهی آنان بالکل از بین نرفت. چنانکه بعدا معلوم شد، سختیهایی که که به آنها تحمیل شد به انسجام آنها و بازگشت شان به صحنه پس از رضاشاه کمک کرد.
بسیاری از نخبگان فرهنگی، خودشانْ محصول حوزه های دینی بودند و بخصوص وقتی افسرانِ بیفرهنگ ارتش پهلوی یا رفتار هدونیستیِ سیاستمدارانی مثل تیمورتاش را میدیدند هرچه بیشتر به گذشتهی حوزوی خود افتخار میکردند –از این نخبگان میتوان به وزیر پرنفوذ فرهنگ یعنی علیاصغر حکمت (۱۸۹۳-۱۹۸۰)، احمد کسرویِ مورخ و ناسیونالیست، و روزنامهنگار جنجالی یعنی علی دشتی (۱۸۹۶-۱۹۸۲) اشاره کرد. ولیرهنگ غربگرای پهلوی کاری نمیکرد جز استهزای فکر و منش عتیقهی روحانیت. روایت ناسیونالیستی نیز تجربهی شیعیِ ایران را بهعنوان یک انحطاط تاریخیِ تاسفبار که عارض ایرن شده و دردناک، به حاشیه راند و حتی تحقیر کرد. نتیجهی ادغام تشیع با روایت ملی –در کتب درسی یا در پروپاگاندای دولتی- چیزی نبود مگر تقلیل ماجراهای پرزور شیعی به تاریخ سرسری زندگی امامان. نخبگان فرهنگی،حتی نقش تشیع در ظهور صفویان و اهمیت آن بهعنوان یکی از مولفههای مهم هویت ملیْ را کوچک شمردند و اگر به تشیع احترام میگذاردند و آن را تحمل میکردند دلیلش آن بود که همین تشیع یکی از چیزهایی بود که هویت ایرانی را از هویت سنّیهای عرب یا ترک جدا میکرد. در این وضعیت، داستان حسین و کربلا و آیینهای محرم از منظر مدرنیستی صرفا نشانگان خجالتبار دینداری خرافی بودند.
بیشتر مناسک جمعی قدغن شدند: دستههای محرم با پرچم و علم و کتل و نشانههای دیگر؛ روضهخوانی)؛ برگزاری نمایشهای پرسوز تعزیه؛ خودزنیهایی مانند سینهزنی و زنجیززنی و قمهزنی و کفن پوشیدن و قفلآجین کردن و میخ گذراندن از پوست. دشمنی دولت پهلوی با فرهنگ موجود تا آنجا پیش رفت که تکیهدولتِ باشکوه -این مثال بارز احترام قاجاریه به تشیع- .را تخریب کرد. این ساختمان چشمگیر در دههی ۱۹۳۰ تخریب شد و جای آن را یکی از شعب بانک ملی ایران گرفت و ساختمان این بانک شبیه خیابان بوذرجمهریِ پیشگفته، یک سبک ایرانیِ غیراصیل داشت –این ساختمانْ خوب به یاد تجار بازاریِ مذهبی میانداخت که روزگار تشیع آیینی به سر آمده است.
تحقیر خاموش روحانیت بهخاطر کهنهپرستیشان باعث شد آنان منزلت عمومی سابق را نداشته باشند. و از یک منظر مدرنیستی، کمیت روحانیت خیلی جاها میلنگید: سلوک از مدافتاده، لهجهی عربیِ دروغینی که استفاده میکردند تا غرور خود از سالها تحصیل در نجف را به رخ بکشند، وسواس ایشان به مطهرات و نجاسات شرعی، و بالاتر از همه نفرت آنان از هرچیزِ غربی. این موارد به بدخواهان مدرنیست روحانیت این فرصت را داد تا حداقل روحانیون دونپایه و میانهحال را ملّاهایی جاهل و شپشو و گرسنه معرفی کنند که برای گرفتن اعانه یا برگزاری یک جلسهی روضهخوانی سرودست میشکنند.
چیزی که هرچه بیشتر وجههی روحانیون را خراب کرد، خروج طلاب از این صنف بود؛ این کار، هم شالودهی روحانیت را تضعیف کرد هم باعث شد بسیاری از آنان به بوروکراسی حکومتی و نهادهای دولتی بپیوندند. راههای جدیدِ آدمحسابیشدن اغواکننده بود -حتی اگر مقصود از آدمحسابیشدنْ دستیابی به آبباریکه باشد. پشتمیزنشینی در بوروکراسیِ حکومتی چیز پرابهتی شده بود چراکه آدم را با حکومت در ارتباط قرار میداد، هرچند همین پشتمیز نشستن غالبا بهقدر فراگیری قواعد پیچیدهی دستور زبان عربی در مدرسهها ملالآور بود. کارمند دولت شدن و از این رهگذر، وارد دستگاه حکومتشدن معنایی نداشت جز موفقیت. مدرک مهندسی یا پزشکی مدرن گرفتن و وارد بازار کار شدن یا در مدارس مدرن تدریسکردنْ برای نسل جوان جذاب بود. حتیبرای فرزندان روحانیون عالیرتبه که میدیدند با آبرفتنِ منابعِ درآمدی روحانیون، عبا و عمامه پوشیدن دیگر آیندهای ندارد. برای برترین ها و بااستعدادها، روزنامهنگاری، کار در دادگاهها و حتی سیاست و بخصوص قاضی و وکیلشدن در قضاییهی اصلاحشده، مشاغل جایگزین روحانیت بودند. بالاتر از همه اما ادارهی محضرخانه های مورد تأیید دولت بود که برای روحانیونْ یک شغل امن فراهم می کرد. کار محضرخانهها جاریکردنِ صیغهی ازدواج و طلاق براساس قوانین دولتی، تنظیم اسناد و مدارک و قراردادها و خدمت درمقام سردفتر اسناد رسمی بود.
اصلاحات قضایی زیرنظر داور که در زمستان ۱۹۲۷ با انحلال موقت وزارت عدلیه شروع شد و در سراسر دورهی رضاشاه ادامه یافت قوانین مدون را بهوجود آورد و عزل و نصب قضات را را تحتنظر گرفت. این اقدامات، حوزهی قضا را از دسترس روحانیون خارج کرد و کاری کرد که خواندنِ فقه دیگر تقریبا هیچ استفادهی عملیای نداشته باشد. مبحث گسترده ولی ملّانقطی و سنگینِ معاملات در فقه شیعه دیگر اعتباری نداشت، هرچند نویسندگان قانون مدونِ جدید از فقه شیعه استفادههای زیادی کردند تا بتوانند قانونمدنی فرانسه را با مقتضیات شیعی هماهنگ کنند. «اصول فقه» شیعی که کانون حرفهی روحانیت بود دیگر تنها منبع حقوق مدنی یا حقوق کیفری محسوب نمیشد. مهمتر آنکه، تفسیر قانون و اِعمال آن حالا سراسر در اختیار دادگاههای دولتی و خارج از دسترس حوزهی سنتی فقها بود.
اما دولت در امور عبادی و واجبات شرعی مانند مطهرات و نجاسات و همچنین قوانین نماز و روزه و حج و صدقه و غیره دخالت نکرد. قابل پیشبینی بود که حالا علما مشغول این چیزها میشوند و برای همین، به نگارشِ گونهی جدیدی از رسالات فقهی، یعنی توضیحالمسائل مشغول شدند: توضیحالمسائل کتابی است مملو از آموزهها و فتواهایی در پاسخ به مستحدثات واقعی یا فرضی. به تدریج نوشتن رساله بدل شد به شرط لازم برای یک این آیت الله تا مرجع تقلید شود.
اصلاحات قضاییِ زیرنظر داور نقطهی اوج فرآیندی بود که در دورهی مشروطه آغاز شده بود. از اوایل عصر قاجاریه، ظهور مجتهدین بهعنوان یک گروه ذینفوذ قدرتمند مانع از تدوین قانون یا هرگونه اِعمالِ یکدست قانون توسط دادگاههای منظم شد. برخلاف امپراتوری عثمانی و مصرِ خدیوها -بخصوص پس از سال ۱۸۸۲- و قانون مسلمانان در هند، مداخلهی دولتیِ قاجاریه [در امر قضا] حداقلی و بیاثر بود. بهرغم توسعهی مفهومیِ چشمگیر حقوق شیعه و روششناسی آن و همچنین تلاشهای نصفهنیمهی دولتهای اصلاحطلب، ایدهی یک قانون کلیِ قابلاستفاده برای همه، تاحد زیادی برای ایرانیان بیگانه باقی ماند. اِعمال منظم قانون درون یک چارچوب قضایی معینْ قربانیِ چندین چیز شد، قربانیِ ابهامات شریعت و تفاسیر متضاد مجتهدین [از نصّ]، قربانیِ احکام بوالهوسانه و رویّههای دادگاهی دلبخواهی و تمایل معروف قضات به فساد و رشوهخواری. اصلاحات قضاییِ پس از مشروطه در چندین دولت مختلف، جا را برای تدوین قوانین مدون باز کرد ولی ایجاد این چارچوب حقوقیِ موازیْ وضعیت را بغرنجتر کرد.
اصلاحات حقوقیِ جدید پهلوی که عمدتا بر قوانین ناپلئونی مبتنی بود، نظام حقوقی فرانسه را با الزامات معقول شریعت اسلام هماهنگ کرد و شاید در قرن بیستم این کار را بهتر از هر کشور مسلمان دیگر انجام داد. شورای خبرگان حقوقیِ زیرنظر داور که از مجتهدین میانپایه و مدیران دولتیِ دارای سابقهی حضور در مدرسههای سنتی تشکیل یافته بود، در مدتزمانی نسبتا کوتاه، قوانین فرانسه را بررسی کردند و آنها را براساس مستحدثات اسلامی بازنویسی کردند. قانون کیفریِ سال ۱۹۲۷ و قانون مدنیِ سال ۱۹۳۱بهتدریج جایگزین دادگاههای شرعیِ مجتهدین شدند. قوانین جدیدْ همهی کمبودهای نظام بوروکراتیک دولتی را داشتند اما اِعمال ملاحظات اسلامی در آنها ، برای مشروعیتبخشی به عدلیهی دولت نقش حیاتی داشت.
قوانین مدون جدید که در قانوناساسیِ سال ۷-۱۹۰۶ ریشه داشتند بهدنبال حفظ حقوق شهروندان، رویّهی عادلانه و برابری درمقابل قانون بودند ولی حکومت استبدادی پهلویها، انفعال قوهی مقننهی بیاختیار، عدم موشکافی قوانین توسط عموم، و بقایای فرهنگ حقوقیِ سنتی، موانع جدیای در راه آن بودند. حقوق خانواده –بخصوص حقوق مربوط به ازدواج و طلاق و حضانت- کاملا با الزامات قانون اسلام و شالودههای پدرسالارانهی آن هماهنگ بود؛ قانون ارث هم به همین شکل بود و جزای جرائم جنسی و خشونتهای خانگی نیز خیلی با دستورات اسلام فرقی نداشت. قانون، چندهمسری را پذیرفت هرچند آن را مقید به شروطی کرد. بنابر این قانون و مثل چارچوب سنتیِ قوانین اسلامیْ به زنان فقط درمقام همسر یا مادرْ حقوقی تعلق میگرفت. زندگی زنانْ معروض انواع محرومیت و ناامنی سنتی بود و انگیزشهای چندانی وجود نداشت تا آنان به استقلال حقوقی و مالی یا شغلی برسند. اصلاحطلبان پهلوی، ارزشهای محافظهکارانهی اجتماعی و ترس از مخالفت علما را مسوول این بیتوجهیِ زننده نسبت به حقوق قانونیِ زنان دانستند. باری، مدرنسازانِ پهلوی هم از ذهنیت پدرسالارانه فارغ نبودند و آلودهی فرهنگ مردسالارانهی آنروزهای اروپا بودند.
بهعلاوه، این اصلاحات جدید کاری کرد بیشتر روحانیون میانپایه و عالیرتبه به آبباریکهی محضرداری، عواید بهسرعت روبه زوال اوقاف و سخاوت تجار بازاری قناعت کنند. وضع خراب اقتصاد در دورهی رکود که به تجارت و کشاورزی ایران آسیب رساند و همچنین بیمدیریتی و فسادی که مدتهای مدید به جانِ نهادِ وقف افتاده بود کسری عواید روحانیون را شدیدتر کرد. بین سالهای ۱۹۲۷ تا ۱۹۳۳ وضع قوانین جدید، مدیریت همهی موقوفههای عمومیمهمتر از همه، موقوفهی حرم امام رضا در مشهد- را به دولت سپرد. – قیمومیت اوقاف خصوصیِ متروکهیا بدون متولی نیز به دولت سپرده شد.
مداخلهی دولت همچنین به اشتیاق مردم برای ایجاد موقوفههای جدید لطمه زد. در گذشته ایجاد یک وقت، هم راه مطمئنی برای حفظ داراییهای خانوادگی و پسزدنِ دست دولت بود هم انجام نوعی وظیفهی دینیِ محترم شمرده میشد که به مردم هم سود میرساند، ولی دورهی پهلوی، وقف کردن را از مدافتاده و جاسنگین و بیجهت کرد. بوروکراتیککردن وقف و ناتوانی در اِعمالِ نظارتهای موثر، باعث زوال یا سلبمالکیت بسیاری از قناتها، حمامها، آبانبارها، تکیهها، پلها و کتابخانههای وقفی شد. بسیاری از روستاها و مزارع و مغازههای وقتی که منبع درآمد برای برخی خدمات عمومی بودند یا غصب شدند یا درآمدشان زایل شد. با اینحال، روحانیت همهی کنترل خود بر موقوفهها را از دست نداد. دولت بسیاری از آخوندها را به سرپرستی موقوفه ها گمارد و برای بقیه مواجبی تعیین کرد که برای ادامه ی فعالیت شان کافی بود.
مداخلهی دولت در حوزههای قضایی و آموزشوپرورش و اقتصادْ چشمگیر ولی دخالت آن در زندگی خصوصی افرادْ خیرهکننده بود. قانون پوششِ دسامبر ۱۹۲۸ همهی شهروندان ذکوری که حداقل به سن مدرسه رسیده بودند را ملزم میکرد کت و شلوار و یک کلاه کوتاهِ گردِ لبهدارِ اروپاییطور، معروف به کلاه پهلوی که شبیه کلاه کِپیِ فرانسوی است بر سر بگذارند. با آغاز قرن بیستم، غربیسازیِ گزینشی، لباسهای شیک اروپایی زیادی را باب میل نخبگان شهری کرده بود. ولی جامعهی ایرانی هنوز واجد این آگاهی بود که لباسْ یک نماد اجتماعی قدرتمند است که از منزلت اجتماعی، دین، حرفه، وفاداری گروهی و حتی جهتگیری جنسیتیِ آدم خبر میدهد. تعیین لباس متحدالشکل -که تهمایهای نظامی داشت- تغییر رادیکالی بود که فلسفهی پوشیدن لباسهای گوناگون را منکر میشد، فلسفهای که بهموجب آن، ملّا و تاجر و پیشهور و مامور و خان و دهقان و درویش و لوتی و همچنین زنانِ همهی طبقات، مرد و زنِ کوچروی ایلها و قومیتهای ایران و اقلیتهای مذهبی را نهتنها از لهجه بلکه از روی لباسشان میشد تشخیص داد.
قانون پوشش پهلوی –مانند ایدئولوژیِ های دلبستهی به لباسهای متحدالشکلِ در ممالک اروپا و ترکیه- ابزار قدرتمندی بود برای تغییر جامعهی ایران به یک تودهی درهمآمیخته و بیچهره، جامعهای که تنوع خود را فراموش کرده و آماده است به خودْ قالب غربی بگیرد. رضاخان، این روستاییِ سوادکوهی که از سربازخانهی قزاقها خود را تاحد یک «مرد سرنوشت» [لقب ناپلئون بناپارت. م.] برکشیده بود یک نمونهی اعلای این بازآفرینی در قالب جدید بود. از یونیفورم نظامیِ ساده، شنلِ کوتاهِ سبکِ موسولینی و چکمههای چرمیِ بلند او قدرت برون میجهید. اما بهنظر میرسید که شهروندان عادی ایرانی از این لباسهایی که بدانها عادت نداشتند خوششان نمیآمد و در آنها راحت نبودند. با این حال موج سریع تغییر، همه گیر شد.
علما هرچند تاحدی از قانون اجباریِ پوششْ معاف بودند ولی آن را یک قانون ملعون میدانستند. نفرت آنان از لباس پهلوی از آن ر بود که یونیفورمِ غربیْ را نماد مقابله با معتقدات خود میدانستند. دلیل دیگر آن بود که میترسیدند مبادا این دولت لامذهبْ کلاه لبهدار را رو کرده باشد تا هنگام نماز خواندن در اماکن عمومی، مانع از سایشِ پیشانی به مهر شود [در حالیکه کلاه ایرانیان زمان قاجار بدون لبه بود و مردان معمولا بدون درآوردن کلاه نماز میخواندند. م.]. درضمن، آنان شلوار و کت کوتاه را بدجور بدننما یافتند. بهعلاوه، ننگ تقید به معیارهای دولت -که شاملِ افزودن امتحانات کتبی در برنامهی مدرسههای سنتی نیز میشد (included- کاری کرد روحانیتْ بیشتر احساسِ خفت و خشم کند. ازکف رفتنِ امتیازِ پوشیدنِ لباسِ آخوندی -بخصوص از میانههای دههی ۱۹۳۰ یعنی بعد از اِعمال محدودیتهای پوششی بیشتر به روحانیون- بهمعنای آن بود که خیلی از آنها دیگر نمیتوانستند مثل اسلاف خود در چند قرن گذشتهصرفا با بهسر گذاردن یک عمامه ظاهری قدسی به خود بگیرند –عمامهی سفید برای غیرسیدها و عمامهی مشکی برای سیدها (در میان آخوندها، نسبت سیدهابسیار بیشتر از عموم جمعیت است). عمامه -که گاهی آن را چندین دور میپیچیدند و مثل یک گنبد بالا میآمد- با عبا و نعلینِ ترجیحا زردرنگ و یک خرقهی گشاد بهنام ردا تکمیل میشد و پوشیدن این لباس را به پیامبر و ائمه نسبت میدادند. یک ریش بلندِ رنگشده، عطر گلمحمدی، تسبیحهای با دانههای سبز و گاهی یک شالِ سفید سبز دور کمر همان لباسی بود که با الزاماتِ متداول دولت کافرمآب پهلوی مقابله میکرد. روحانیت که از قانون اجباریِ پوشش معاف بود بهعنوان یک ناهنجاری تاریخی درنظر گرفته شد و طبقات متوسطِ مدرنساز هم اگر نگوییم با تحقیر ولی با دید بالا به پایینْ اینان را مینگریست.
اما تحریکآمیزترین اقدام اصلاحی رضاشاه کشفحجاب زنان بود، یعنی برداشتن حجاب صورت (نقاب) و همچنین چادر –نخست در مراسم خاصی مانند همایشهای حکومتی و از سال ۱۹۳۴ بهعنوان یک سیاست اجباری حکومتی. این موضوع نهتنها علما را نگران کرد بلکه با اصلِ مسالهی رسوم و هویت پدرسالارانهی اجتماعیْ سرشاخ شد. حجاب زنان و حذف اجتماعی آنان ریشه در زمانهای باستانی دارد و از اوایل عصر قاجاریه و در فضای مردانهی شهریْ مجدانه پیگیری شد. حجاب زنان نماد ناموسداری مردان (ناموس از واژهی یونانیِ نوموس بهمعنای «قانون کلی» میآید)، فضیلت خانوادگی، نجابت ) و عفت بود –اینها عناصر سازندهی اجتماع محسوب میشدند و باید از راه قواعد توالد، نسب و محدودیتهای جنسیتیْ موبهمو حفظ میشدند. با کشف حجاب این نظم به چالش کشیده شد.
ولی خاماندیشی است اگر فکر کنیم که نظام پهلویْ ابطور ناگهانی و یکباره به کشفحجاب رسید. از میراث بابیها و یاد و خاطرهی طاهره قرهالعین که بگذریم، از حدود هفتاد سال قبل، مطبوعات پیشروِ مشروطهخواه و شعرای آن دوره –ازجمله عارف قزوینی و ایرج میرزا (۱۸۷۴-۱۹۲۶)- و از سال ۱۹۱۰ جمعی از روزنامهنگارانِ زن، خواستار پذیرش زنانْ درون گفتمان ملی ایران شده بودند، پذیرشی از راه آموزشوپرورش، تصمیمگیری زنان برای زندگی خود، مبارزه با تبعیضهای حقوقی و همچنین رهایی از محرومیتهای اجتماعی. عارف خواستار «دستههای زنان مبارزی» شد که با او علیه خرافه و استبداد بجنگند. ایرج هم در شعر معروفی که مربوط به اواخر دههی ۱۹۱۰ است، استادانه تعصب روحانیون همعصر خود را هجو کرد. تصویر یک زن را با گچ بر سردرِ کارونسرایی (احتمالا در مشهد) کشیدند و این خبر زودِزود به «ارباب عمایم» [صاحبان عمامه. م.] رسید و آنان هم باعجله خود را به سر صحنه رساندند. طلاب که نگران بودند این تصویر بیحجاب ایمان مومنان را یکباره زایل کند، با گِل بر صورت او یک پیچه کشیدند.
ناموس به بادرفتهای را / با یک دو سه مشت گِل خریدند
ایرج به طعنه میگوید علما مطمئن شدند که این اغواگریِ زنانه دیگر نمیتواند مردم را به «بحر گناه» درافکند و این ناموس کامل مانع از آن شد که جماعت طعمهی آتش جهنم شوند. ولی ایرج چنین ادامه میدهد:
با این علما هنوز مردم / از رونق مُلک ناامیدند؟
پس از قدرتگیری رضاخان و بخصوص در زمانهی بحثهای جمهوریخواهی، حمایت از کشفحجاب تا آنجا رشد کرد که گروههای سازمانمند و معترض زنان، حجاب خود را کنار زدند و با مخالفان درگیر شدند. ولی پس از سال ۱۹۲۷ بود که کشفحجاب اختیاریِ گاهوبیگاه در میان زنان نخبگان تهرانی مشاهده شد. در سال ۱۹۳۲، کشفحجابِ دختران مدرسهای و همسران و دختران افسران نظامی و مستخدمین کشوری تشویق میشد. در سال ۱۹۳۴، پس از سفر رسمی رضاشاه به ترکیه –تنها سفر خارجی او- حکومت پهلویْ دستور کشفحجاب اجباری در میان زنان همهی طبقات همهی مملکت را صادر کرد. تحمیل سفتوسخت این سیاست جدید که تا پایان عصر رضاشاه ادامه یافت بدین معنا بود که حتی زنان محافظهکارترین خانوادهها نیز باید حجاب صورت و چادر را کنار میگذاشتند (تصویر ۸.۸). تحمیل بدوناستثنای کشفحجاب که دقیقا زیرنظر شخص رضاشاه قرار داشت خالی از تنشهای اجتماعی نبود. صحنههای زشت پلیسی که در خیابان، بهزور چادر از سر زنان میکشد، توبیخ و اخراج افسران لشکری و کشوریای که درمقابل این سیاست ایستادگی کردند، و بیاعتنایی کلی به احساسات محافظهکارانه درمقابل کشفحجاب، بر کل این ماجرا سایه افکند.
ولی برخلاف این دیدگاه شایع که کشفحجابِ اجباریْ نامحبوب و سرکوبگرانه بود، تاثیرات رهاییبخش آن را نمیتوان انکار کرد. بخش بزرگی از جمعیت زنان، بخصوص زنان جوان، کشفحجاب را با همان ذوقوشوقی پذیرفتند که آموزشوپرورش مدرن و مشارکت در سپهر عمومی و کنترل بیشتر بر زندگی خود را پذیرفته بودند. گفتنی است که پس از سال ۱۹۴۱، وقتی تحمیل این قانون سریعا ملغی شد، فقط کسری از زنان شهری –آنهم بیشتر در شهرهای کوچک و در میان طبقات مذهبی- دوباره چادر سر کردند و تقریبا هیچکس، حتی زنان و دختران روحانیون، دیگر از نقاب استفاده نکرد. این وضعیت تضاد کاملی داشت با شیوع عام نقاب تا پیش از سال ۱۹۲۷ –حنقاب در همهی جوامع اسلامی آن دوره رایج بود (تصویر ۸.۹).
تصویر ۸.۸. اولین اجتماع عمومی در شیراز با حضور کارمندان حکومت و چهرههای شهر به همراه همسران کشفحجابکردهشان (حوالی سال ۱۹۳۵). ااین گردهمایی اجباری برای اجرای قانون کشف حجاب ترتیب داده شده بود.
در کتابِ منصور صانع، پیدایش عکاسی در شیراز (تهران ۱۹۹۰/۱۳۶۹)، ص ۱۴۹.
تصویر ۸.۹. یادگیریِ کار با چرخخیاطی سینگر. عزیزهجهان چهرهنگار (ایستاده) از سال ۱۹۲۱ در شیراز چنین کلاسهایی برگزار میکرد.
در کتابِ منصور صانع، پیدایش عکاسی در شیراز (تهران ۱۹۹۰/۱۳۶۹)
فاصلهی نسلی هم بیتاثیر نبود. در زمانهی کشفحجاب، زنان مسنی که با الزامات شریعت هماهنگ بودند بندرت از اندرونیِ خانههای خود بیرون میآمدند و در خانهنشینی را انتخاب کرده بودند تا خیالشان راحت باشد که با کنار گذاردن نقاب و چادرْ مرتکب بیناموسی نمیشوند؛ ولی نسلهای جوانتر خیلی مشتاق کنارگذاردن قالب سنتیِ خفهکننده بودند (تصویر ۸.۱۰). از اجرای خشن این قانون که بگذریم را اگر نادیده بگیریم میتوان گفت کشفحجاب همزمان به برنامهی سکولاریزاسیون رضاشاه اعتباری داد و منزلت روحانیون را پستتر کرد.
روحانیتِ ترسان و حیران راه چندانی نداشت مگر پذیرش خموش واقعیت؛ در آن زمان هیچ فتوای مهمی علیه کشفحجاب صادر نشد، حال آنکه سالهای بعد آخوندها در واکنش به حجاب اجباری انزجار زیادی بروز دادند. حتی خانوادههای بیچیز هم بهزودی خود را با ظاهر کشفحجابشده تطبیق دادند و رویه ای مدرن را پیش گرفتند.
تصویر ۸.۱۰. این تصویرِ یک زنِ چادری با نقابی که بالا زده و بچهی کوچکش که لباس غربی پوشیده نشانگر تغییر زمانه است. پشتسر آنان پوستر قدیمیِ فیلم آلمانیِ Der letzte Walzer(آخرین والس) محصول سال ۱۹۲۷ قرار دارد.
عجز روحانیت در مخالفت با کشفحجاب نشانهی شکست آنان در ایجاد آلترناتیوی برای مدل پهلوی بود. آدم انتظار دارد که نهاد روحانیت در برابر اصلاحات پهلوی، از الزامات شریعت و روشهای آموزشی و کتابها و برنامهی درسی قدیمی و جهانبینیِ محافظهکارانه دفاع کرده باشد ولی واقعیت آنست که این نهاد چنین کاری نکرد. چنان بود که گویی علمای درون حوزهها اصلا از انقلابی که بنیادهای اجتماعی را به تکانتکان درآورده بود خبر نداشتند. تحدید افقهای روحانیت از خیلی قبلتر شروع شده بود، یعنی از وقتی که آنان جلوی مدلهای دیگر اندیشه –حتی چیز بیخطری مانند فلسفهی اسلامی- را گرفتند و بدعت حتی درون مرزهای سفتوسخت فقه را هم کفرآمیز خواندند و درعوض، اصلالاصولِ مجموعه نوشتههای فقهی خود را مقدس و تغییرناپذیر جا زدند. چریان غالب روحانیون حتی بازنگریهای ملایمی که در حاشیهی جامعهی روحانیون رخ میداد –ازجمله تجدیدنظرِ محمدحسن شریعت سنگلجی (۱۸۹۲-۱۹۴۴)- را ، یکصدا بهعنوان توهین به مقدسات محکوم میکرد.
سنگلجی که یک مجتهد بودیک رویکرد عقلانی پیش گرفت که هدف آن مدرنکردن الهیات و فقه و هماهنگکردن آن با اصلاحات حقوقی دورهی پهلوی بود. به این ترتیب موجب ناخرسندی بسیار در میان همگنانش شد. او دنبال یک خوانش روشن از قرآن بود تا از این طریقْ فقه جدیدی پایهریزی کند، خوانشی که با احادیث مشکوک و غوامض اسکولاستیک و خرافات مردمانْ تیره نشده باشد. رویکرد عقلانی سنگلجی که با سلفیگری و موعودگرایی درآمیخته بود، او را به جایی رساند که روایت شیعی از خروج خشونتبار و انتقامجویانهی امام غایب را انکار کرد. او بهجای آن [یعنی تغییر یکبارهی جهان بعد از ظهور امام. م.]، تغییر تدریجی را قرار داد –دیدگاهی که او را تاحدی به ایدهی بهاییِ بازسازیِ اخلاقی نزدیک کرد. این شباهت شاید بتواند مخالفت او با بهاییان و اضطراب وی از اقبال فزایندهی مردم به این دین جدید را توضیح دهد. علما حتی به نقدهای منتقدانِ غیرروحانی هم واکنشی نشان ندادند، ازجمله به نقدهای احمد کسروی (۱۸۹۰-۱۹۴۶)، این روزنامهنگار تاثیرگذار و پیامآور بازسازی اخلاقی در دهههای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰. مجتهدین که شادانه به میراث خود میبالیدند نقدهایی که بر الهیات و فقه میشد را نادیده میگرفتند، درست همانطور که مبلّغهای بهایی –این بهاصطلاحْ بزرگترین دشمنان عقیدتی خود- و بعدا سوسیالیستها و مدرنیستهای اسلامی را.
بهرغم اینهمه، برخی مخمصههایی که و الهیات اسلامی به وجود آورده بودند حلناشده باقی ماند: انکار حقوق برابرِ همهی شهروندان، بیتوجه به جنسیت و دینشان؛ عدمتساهل نسبت به غیرمسلمانان، غیرشیعیان و مخالفان دینی؛ تبعیض نهادی و حقوقی علیه زنان؛ پذیرش مجازاتهایی مانند سنگسار، قصاص، دیه ، مجازات همجنسگرایی؛ اعدام مجرمان جنسی و مرتدین؛ انکار آزادی سخن و آزادی مطبوعات؛ اصرار بر ضدیت با آزاداندیشی؛ و فرض جایگاه فرادست نخبگان روحانی.
اما نه تضعیف قدرت اجتماعیِ طبقهی روحانیتِ شیعی غیرقابل انکار بود نه گسست بین بخشهای مدرن و سنتی ایران. طبقهی روحانیت که البته بهلحاظ اعتقادی یکدست هم نبود، بهخاطر سیاستهای سکولارسازیِ دولت و خرابی بازار اقتصادْ بیش از هروقت دیگر خود را یکطبقهی محروم و تحتآزار دید. از اواخر دههی ۱۹۲۰ قم بیش از مراکز مذهبیِ سابقهدار -اصفهان و مشهد- بهدرون خویش فرو رفت و این انزوا را بهتر از هرچیز میشد در زندگی فقیرانهی طلاب مشاهده کرد. طلاب عمدتا متکی به مواجبی بودند که مراجع میدادند. این مواجب یا از اعانهی «عزاداران» در مراسم روضهی محرم و رمضان فراهم میشد یا از نذوراتی که زائرین به حرم امامان شیعه در ایران و جنوب عراق میریختند.
ورود رسانهها و تفریحاتْ حضور روحانیت در صحنهی عمومی را تضعیف کرد. ایجاد یک ایستگاه رادیویی دولتی بهسال ۱۹۲۷ -که در سال ۱۹۴۰ به رسانهی قدرتمندترِ «رادیو ایران» تبدیل شد- و تعداد روبهتزاید سالنهای تئاتر و سینماهای پایتخت و سپس استانها در دهههای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ رقیبی شد برای جلسات روضه و موعظهی مساجد. فیلمهای هالیوودی، اولین فیلمهای ایرانیِ ساختهشده در بمبئی و ورود گرامافون و همچنین ضبطِ موسیقیهای کلاسیک و عامهپسندِ ایرانی، گزینههای تفریحی را افزایش دادند -هرچند علما علنا همهی اینها را کفرآمیز میدانستند.
از اوایل قرن بیستم، تولید روبهافزایش صفحه موسیقی برای فروش در بازارهای ایران، گونههای متنوعی از موسیقی ایرانی، چه کلاسیک چه عامهپسند را در اختیار مردم علاقمند قرار داد. موسیقی و موسیقیدانان ایرانی یک صحنهی عمومی بهدست آوردند، صحنهای متفاوت از آنچه در مهمانیهای خانهی اعیان یا در بزم میخانههای محقر حاشیهی شهرها داشتند. تا اواخر دههی ۱۹۳۰ حداقل سه شرکت ضبطصدای غربی وجود داشت و شعب ایرانی آنها، اول در لندن و استانبول و باکو و تاشکند و بعدا در تهران به ضبط بهترین آثار موسیقایی و آوازهای ایرانیِ خوانندگان مرد و زن پرداختند. ایرانیان شروع کردند به ستایش مصنفان و هنرمندانی مانند قمرالملوک وزیری (۱۹۰۵-۵۹) و درویشخان (۱۸۷۲-۱۹۲۶) –که دستگاههای موسیقایی ایرانی را با تارنوازی ضبط کرد اینها به موسیقی ایرانی، هاله جدیدی از هیبت و ابهت بخشید. سرودهای میهنپرستانه و ترانههای عامهپسند، نقیضههای طنزآمیز و کمدیهای عامهپسند هم انتشار یافتند.
فیلمهای غربی با آن مردان جسور و لباسهای غریب، بازیگران زنِ فریبا، حماسههای چشمگیر، اسلپاستیک، وسترن و ملودرامهای هالیوودی، برای جوانان بسیار جذاب بودند. کافهها و رستورانها، هم محیط سکولار جدیدی برای طبقات بالای پایتخت فراهم کردند. برای مردم عادی ایران، قهوهخانههای سنتی که حالا دیگر تقریبا بدوناستثنا چای و خوراکهای بازاری ارزان ارایه میکردند همچنان محلی بودند برای شنیدن داستانهایی که نقالان از شاهنامه و دیگر متون کلاسیک و محبوب تعریف میکردند. با افزایش تفریحات مدرن، قصهگویی در قهوهخانهها و قصههای درویشان دورهگرد تدریجا از بین رفت –درویشان پردههای نقاشی بزرگی داشتند که درموقع تعریفکردن تراژدیهای شیعی و داستانهای شاهنامه به کار میآمدند. علمای شیعی حالا این نقالیها را نه تایید میکردند نه مانند قرن هفدهم با آنها مخالفتی میکردند. حالا تفریحات کفرآمیز دیگری به وجود آمده بود که باید نگران آنها میبودند. برخی از روحانیون و پیروان محافظهکار آنان اصلا رادیو گوش نمیکردند و با این استدلال که داشتن دستگاهی که موسیقی پخش کند حرام استْ در خانه اصلاً گیرندهی رادیو نداشتند.
در میانهی دههی ۱۹۳۰ نظام رضاشاهی، هرچه بیشتر سرکوبگر و غیرقابل پیشبینی شده بود. نخبگان قدیمی سربهراه بودند و درنهایت هم جای خود را به نسل جدیدی از تکنوکراتها دادند؛ ژنرالهای ارتشْ مقهور هوا و هوسهای شاه بودند؛ روحانیت دلسرد بود و عقبنشسته؛ مجلس هم بودونبودش فرقی نداشت؛ ایلها رویهمرفته آرام بودند و رهبرانشان حذف یا تبعید شده بودند؛ و سازوبرگ پلیسی –که جاسوسان زیادی داشت- ابزار مخوف ترسهای پارانویید شاه بود. اما علیرغم ظاهر این قدرت مطلق، نظام پهلوی فرسایش یافته بود و مشروعیت آن زیرسوال بود. جنگجهانی دوم این شکافها را آشکارتر کرد و نشان داد سیاستخارجی ایران در چه باتلاق بیانتهایی است. در آگوست ۱۹۴۱، رضاشاه مجبور به استعفا شد و ایران برای دومین بار در بیستوپنج سال گذشته به اشغال بریتانیا و روسیه درآمد. طرفه آنکه این اشغال را مردم پذیرفتند، هرچند با ترکیبی از بدبینی و نومیدی.
در آغاز جنگجهانی دوم در سال ۱۹۳۹، ایران مثل سال ۱۹۱۵ اعلام بیطرفی کرد ولی اینبار هم افاقه نکرد. بریتانیا که به نیت واقعی رضاشاه مشکوک بود و نگران حضور پرتعداد آلمانیها در ایران بود، از ژانویهی ۱۹۴۰ نیروی بریتانیایی-هندی خود را بسیج کرد تا میادین نفتیِ خوزستان را اشغال کند. باتوجه به اهمیت نفت ایران برای اقتصاد و برنامههای جنگیِ بریتانیا، مذاکراتمجدد سال ۱۹۳۳ رضاشاه پیرامون امتیاز نفت، مقامات بریتانیا را مشکوکتر کرده بوده بود، بخصوص از می ۱۹۴۰ که وینستون چرچیل به نخستوزیری بریتانیا رسید. احساسات هژمونیکِ گستاخانهی او طنین میهنپرستانهی جدیدی یافت و مقامات دیپلماتیکِ بریتانیا، پژواک همین احساسات بودند. وزیرمختار بریتانیا در تهران یعنی ریدر بولارد، دیپلماتی دارای تمایلات استعماری قوی، نگاه متفرعنانه ای نسبت به ایرانیان داشت و این خود را در ا نگرانی او از همکاری رضاشاه با نازیها و تهدید نفوذ آلمان به ایران نشان داد.
حتی پیش از سال ۱۹۳۳ و قدرتگیریِ حزب ناسیونالسوسیالیست، ایران برای ایجاد صنایع جدید، خطآهن، نظام بانکداری و آموزش نیروی کار در مدرسهی فنیِ زیرنظر آلمانها، به خبرگان فنی و مالی آلمان تکیه کرده بود. اوجگیری صنعتی آلمان از اوایل دههی ۱۹۳۰ این کشور را برای تجارت و صنعت ایران یک گزینهی جذاب و یک شریک مشتاق کرد. در آگوست سال ۱۹۳۹ یعنی در آغاز جنگ، شاه که امید داشت آلمان پیروز جنگ شود و ایران در منافع احتمالی آن شریک شود، احمد متیندفتری (۱۸۹۱-۱۹۷۱) را به نخستوزیری منصوب کرد –متیندفتری فرانسه درس خوانده بود و بهخاطر گرایشات آلماندوستانهی خود معروف بود.
خاطرهی حمایتهای آلمان در جتگجهانی اول از ناسیونالیستهای ایران با پروپاگاندای نازیها تقویت شد، پروپاگاندایی که بر محور تبار مشترکِ آلمانیها و ایرانیان (تبار آریایی) میگردید. در سال ۱۹۳۵ ایران از کشورهای اروپایی خواست این کشور را بهجای پرشیا، ایران بخوانند و این ژست ناسیونالیستیْ دال بر «نوزایی» ایران بود. در زبان فارسی، نام این کشور همیشه (حداقل از قرن سوم میلادی) ایران بوده است ولی تصمیم پهلوی برای ترویج این نام احتمالا بهخاطر آن بوده که بهلحاظ ریشهشناسانه بین ایران و آریایی پیوندی وجود دارد. مقامات کشوری و افسران نظامیِ فوقِناسیونالیستِ دولت پهلوی که میخواستند خاطرات فرهنگی و تاریخیِ دوهزار و پانصدسالهی همراه با نام پرشیا را از بین ببرند مدعی بودند این نام قدیمی در خارجه یادآور ضعف و وابستگی است. درواقع این حرفها بیش از آنکه ریشه در ادای احترام به تنوعات قومی و منطقهای ایران باشد بازتاب احساسات خام ناسیونالیستی بود.
اما رضاشاه از ترس آنکه مبادا رابطه ایران با آلمان موجب انتقامجویی بریتانیا شود زود مسیر خود را تغییر داد و حتی به بریتانیا پیشنهاد یک توافق دفاعی محرمانه داد و درخواست کمک نظامی کرد، کمکی برای مقابله با تاختوتازِ بهنظرْ قریبالوقوع اتحاد شوروی، که آن زمان متحد آلمان بود.. لندن هردو پیشنهاد را رد کرد. رضاشاه که نگران اشغال قریبالوقوعِ میادین نفتی جنوب توسط بریتانیا بود، در ژوئن سال ۱۹۴۰ و در وضعیت بلاتکلیفیِ درباره آیندهی جنگ، از سر نومیدی حتی متیندفتریِ نخستوزیر را برکنار و بازداشت کرد و بهجای او، علی منصورِ (۱۸۸۶-۱۹۷۴) انگلیسدوست را منصوب کرد –حرکتی که خشم آلمان نازی و همدلانش را برانگیخت. درحالیکه گروهی تقریبا هزار نفره از نمایندگان آلمانی هنوز در ایران کار میکردند رادیو فارسیِ برلین، اولین رادیوی خارجی که بخش فارسی راه انداخت، رضاشاه را آلتدست بریتانیا خواند و سقوطِ قریب الوقوع او را پیشبینی کرد. این پیشبینی که به مذاق خیلی از شنوندگان رادیو خوش آمد، ترس عمومی از یک کودتای آلمانی را تشدید کرد و ابهت شاه را نزد مردم شکست..
انگار مقدر بود که جریانِ سریعِ حوادثِ، تلاش رضاشاه برای ایجاد تعادل بین این دو قدرت را ناکام بگذارد و و زندگی سیاسی او را پایان دهد. اوایل سال ۱۹۴۱، رشیدعلی گیلانی، در کشور همسایه یعنی عراق، بهنفع آلمانها کودتا کرد. شکست حکومت گیلانی در اواخر می، یعنی وقتی نیروهای بریتانیایی بصره و بغداد را گرفتند نشان داد که حاکمیت شکنندهی ایران ممکن است درمعرض کودتای مشابهی باشد. گیلانی و همراهانش احتمالا در راه فرار بهسوی آلمان وارد ایران شدند و همین مطلب گمان بریتانیا درباب علاقهی رضاشاه به جبههی متحدین را افزایش داد. با حملهی مشترک بریتانیا و نیروهای فرانسهی آزاد به سوریه و لبنان، دوزاریِ ایران افتاد. ولی آنچه بهطور قطعیْ سلطنت رضاشاه را پایان داد اتحاد بزرگ انگلستان-شوروی بود، اتحادی که پس از حملهی هیتلر به همپیمان سابق خودش یعنی روسیه در ژوئن ۱۹۴۱ پیش آمد. اتحاد بزرگ –که در منشور آتلانتیک موردحمایت آمریکا بود- یادآور اتحاد بریتانیا و روسیه در جنگجهانی اول بود. تکرار جنگ این دو قدرت علیه دشمن قدار یکبار دیگر ثبات سیاسی و اجتماعی ایران را نابود کرد.
بریتانیا و روسیه تضمین داده بودند که به تمامیت ارضی ایران احترام میگذارند ولی در حرکتی که بهنظرْ هماهنگشده میرسید، هردو در جولای ۱۹۴۱ اولتیماتومی تعیین کردند مبنی بر اخراج فوری همهی آلمانیهای در خدمت دولت ایران. گرچه ایران –مانند ترکیه- پیشتر و در دورِ جدید جنگ بازهم بیطرفی اعلام کرده بود و قول داده بود که از همهی شهروندانِ اضافیِ آلمانی میخواهد که مملکت را ترک کنند، و گرچه بریتانیا حملات رادیویی خود علیه رضاشاه را تشدید کرده بود، بازهم خصومت انگلستان-شوروی فروکش نکرد. ارتش سرخ در امتداد مرز شمالی ایرانْ نیرو جمع کرد و بنگاه خبرپراکنی بریتانیا هم رضاشاه را بهخاطر استبداد و غصب زمین و تصاحب املاک بزرگ، بخصوص در استان مازندران، بهشدت کوبید. اینکه بیبیسی حالا پشتیبان نهضت لیبرال و مشروطهخواه ایران شده بود تغییرجهتِ غافلگیرکنندهای بود، چراکه این بنگاه پش تر در برابر سالهاحکومت تکسالارانهی شاه سکوت کرده بود – هدف آشکارِ این تغییرجهت بیبیسی، تحریک احساسات ضدپهلوی بود. ایرانیان بدبین، این تغییر لحن را نشانهی سرپیچی رضاشاه از انگلستان یا حتی نشانهی آن دانستند که او دیگر برای اربابان بریتانیاییْ آلتدست مفیدی نیست. برخیها که از دسیسههای –واقعی یا خیالیِ- بریتانیا بهتنگ آمده بودند آشکارا از جبههی متحدین و پیشرویهای آلمان در جبههی روسیه حمایت میکردند. شاهِ پریشان و بیروحیه هم فهمید در میانهی منازعهی مرگباری افتاده که هیچچیزش معلوم نیست.
آخر بازی، خرد کننده بود: ماجرا با اولتیماتوم متفقین و کوتاهآمدن ایران در جولای ۱۹۴۱ شروع شد و با شَهماتی تمام شد که کمتر از دو ماه بعد رضاشاه را از سلطنت کنار زد. متحدین از همان اول نشان دادند درخواست اخراج همهی آلمانیها از ایران و خلغ رضاشاه -که هردو ترفندهایی برای تسهیل آشغال ایران بودند و از ابتدا معلوم بود که متفقین کوتاه نمیآیند. دولت ایران بیهوده کوشید درخواستهای متحدین را اجرا کند، یعنی نهتنها آلمانها را بیرون کند بلکه برای انتقال محمولهها و سختافزارهای نظامی و تدارکاتْ کل جادهها و شبکهی راهآهن ایران را دراختیار متفقین قرار دهد؛ تدارکات از جنوب به دریای خزر و قفقاز میرسید و از آنجا هم میشد آنها را به ارتش سرخِ گیرافتاده در استالینگراد و جبهههای دیگر رساند. دولت علی منصور که به سختی از مشت آهنین رضاشاه فراغت داشت، برای بازداشتنِ ایران از یک هجوم خارجی دیگرْ در کمال ناامیدی با اکثر شروط موافقت کرد. قرار شد این دو قدرت از شبکهی خطآهنی که خودشان بیش از یک سده مانع ساختش شده بودند استفاده کنند –استفادهای رایگان و نامشروط. آنان مردی که این خطآهن را کشید کنار زدند و خاک ملتی را اشغال کردند که با مالیات شکر و چایْ هزینهی ساخت خطآهن را فراهم کرده بود.
پیش از آنکه تکلیف مذاکرات مشخص شود، نیروهای متحدین در ۲۵ آگوست ۱۹۴۱ از شمال و جنوب وارد ایران شدند (نقشهی ۸.۲). این دو قدرت نه به دولت ایران اعلام جنگ کردند نه عذر و بهانهای آوردند. زور محض بهعلاوهی مقادیری غرور استعماری پیام را میرساند. این عدم اعلام جنگ همچنین بدین معنا بود که این اشغال، نه عملی تجاوزکارانه بلکه یک ضرورتِ جنگی است. ارتش بیروحیه و کمامکانات ایران درمواجهه با تفوق خردکنندهی نیروهای متفقین، زود و تقریبا بالکل از هم پاشید. ارتش سرخْ کل آذربایجان و استانهای مجاور دریای خزر را گرفت و بهسمت تهران راه افتاد، و همانموقعْ نیروهای بریتانیایی-هندی هم داشتند یا از مرزهای جنوب عراق میگذشتند و وارد ایران میشدند یا در بنادر خلیجفارس پیاده میشدند و باعجله راه مرکز را در پیش میگرفتند.
نقشهی ۸.۲. ایران در جنگجهانی دوم، ۶-۱۹۴۱
نیروی هوایی متفقینْ در شهرهای بزرگ، اهداف نظامی و غیرنظامی را بمباران میکردند و سبب ویرانی و پایینآمدن روحیهی غیرنظامیان شدند ولی در همانزمان اعلامیههایی بر سر مردم میریختند که از نیکخواهی اشغالگران و دوستی آنان نسبت به مردم ایران، و ترک خاک ایران در پایان جنگ میگفتند. نیروی دریایی کوچک ایران در خلیجفارس، تا نابودی کاملْ مقاومتی قهرمانانه نشان داد؛ ازطرف دیگر، یگانهای ارتش بزرگ ایران، خطوط دفاعی را یا رها کردند یا تسلیم شدند. تلاش برای سازماندهیِ دفاع از پایتخت شکست خورد و حتی افسران ارشد هم ترکِ پُست کردند و هزاران سرباز وظیفهی گرسنه را رها کردند تا آرامآرام بهسمت شهر و روستای خود بروند. از آغاز قرن نوزدهم، این هفتمین بار بود که مرزهای ایران از طرف یکی یا هردوی این قدرتهای اروپایی موردتجاوز قرار میگرفت.
در پگاهِ روز یورش، سفرای بریتانیا و شوروی در شرفیابی که بهدرخواست خودشان برگزار شد درخواستهای خود مبنی بر اخراج همهی آلمانها و استفادهی نامشروط از خطآهن و جادههای ایران را تکرار کردند. شاه چارهای جز موافقت با این عمل انجامشده نداشت. اما نیت واقعی این سفرا وقتی معلوم شد که بعدا بیانیهای دال بر کنارهگیری فوری رضا پهلوی را رو کردند و تضمین کردند که پسرش یعنی محمدرضا جانشین وی خواهد شد. با فشار متفقین، دولت جدیدی بهریاست محمدعلی فروغی، این سیاستمدار سالخورده برپا شد –او که به بازنشستگی رفته بود را برداشتند آوردند و چنین وظیفهی سترگی بدو سپردند. فروغی، در میانهی این ترس و پریشانی، طی یک بیانیهی دولتی به مردم تضمین داد که اشغال متفقینْ موقتی است و ترک مخاصمه را اعلام کرد و که این در عمل به معنای الغای نیروهای مسلح ایران بود. کنارهگیری شاه گریزناپذیر مینمود.
آشوب با سرعت خیره کننده ای فراگستر شد. ناآرامیهای ایلیاتی و ویرانی اقتصادی و هراس عمومیِ ناشی از کمبود غذا و ترس از گرسنگی، همراه شد با رفتار خشن یگان هندیهای ارتش بریتانیا1 و تاواریش های ارتش سرخ و همچنین انتظار رسیدن متفقین به پایتخت. تلگراف استمداد شاه به پرزیدنت فرانکلین روزولت هم فایدهای نداشت. ولی خشم مرسوم شاه هرگز فروننشست. او در آخرین دیدار با فرماندهان ارتش، همگان را به باد ناسزا گرفت که چطور ارتشی که او بیش از دو دهه ساخته بود را نابود کردند؛ او حتی رییس ستاد نیروهای مسلح را بهخاطر عملکرد بزدلانهاش کتک زد. دستور داد فرماندهان نظامی را بهجرم خیانت زندانی کرده و برایشان دادگاهی نظامی برپا کنند –دادگاهی که البته هیچگاه برگزار نشد.
در ۳ سپتامبر ۱۹۴۱، درحالیکه مردم ایران داشتند از رادیو ایرانِ تازهتاسیس اخبار هنوز باورنکردنیِ کنارهگیری رضاشاه را میشنیدند وی در راه اصفهان بود تا به خانوادهاش بپیوندد. پس از کنارهگیری رسمی از تاجوتخت، در ۱۶ سپتامبر شاه و خانوادهاش با یک کشتی پُستی بریتانیایی از بندرعباس راهی مقصدی نامعلوم شدند. مهمترین قولی که رضاشاه توانست با تلاشهای فروغی از متفقین بگیرد جانشینی پسر بزرگش بود. بریتانیا میخواستیک شاهزادهی قاجار را بر تخت بنشانند ولی این طرح را کنار گذاشت . در ۲۶ سپتامبر، وقتی که نیروهای متفقین داشتند در حومهی پایتخت ایران، مقرهای فرماندهی خود را بر پا میکردند، ولیعهد ۲۲ ساله یعنی محمدرضا پهلوی (۱۹۱۹-۸۰) بهعنوان پادشاه مشروطهی جدید ایران سوگند یاد کرد. حکومت رضاشاه که روزگاریْ با صلابت مینمود، ظرف سه ماه و بهشکلی خفتبار به پایان رسید.
رضاشاه و خانوادهاش پس از مدتی اقامت در جزیرهی آنموقعْ انگلیسیِ موریس در اقیانوس هند بالاخره به ژوهانسبورگِ آفریقای جنوبیِ مستعمره منتقل شدند، و او در آنجا مثل بسیاری از دشمنان سابق امپراتوری بریتانیا محکوم بود در انزوا زندگی کند. دو سال بعد، در ۲۶ جولای ۱۹۴۴، رضاشاه در سن ۶۷ سالگی و بر اثر بیماری قلبی درگذشت. در آخرین عکسها، او نه با لباس نظامیای که همهی عمر در ملأعام میپوشید بلکه با لباس غیرنظامی دیده میشود –یک مرد شکسته، شرمسار و آشکارا پیر. تابوت او را به قاهره فرستادند و موقتا در سردابهی مسجد رفاعی به خاک سپردند؛ در می ۱۹۵۰ آن را به ایران آوردند تا در آرامگاهی مجلل در نزدیکی حرم عبدالعظیم، در جنوب تهران، به خاک بسپرند.
سقوط رضاشاه یعنی پایان دورهای از میراثهای پر حرفوحدیث. شاید او موثرترین پادشاه تاریخ ایران پس از شاه اسماعیل بود و توانست تغییرات شگرفی پدید آورد که جامعه و فرهنگ و اقتصاد ایران را دگرگون کرد. او را مردی بصیر و بااراده و همچنین تکسالار و آزمند و بطور فزاینده ای پارانویید می دانند. با پسنگری میتوانیم بگوییم او واقعگرایانهترین گزینه برای ایرانِ پس از جنگجهانی اول بود، رهبری که استقلال را به کشور باز آورد و تقریبا همهی اهداف غیرسیاسی انقلاب مشروطه را محقق کرد. او و یارانش یک دولت متمرکز با نهادها، زیرساختها و آموزشوپرورش مدرن ساختند و وضعیتِ سلامت و صنایع جدید و مالیهی مدرن را بهبود بخشیدند. نظام پهلوی یک درک خوشبینانه از هویت ملی به وجود آورد، درکی که حول میراثِ فرهنگی، حافظهی جمعی و نمادهای ملی میگشت. پهلوی به بنبست سیاسی در پایتخت پایان داد و ایران را آرام کرد –هرچند بیرحمانه- و به ایجاد طبقهی متوسط جدید کمک کرد. رضاشاه عواید و کارایی دولت را بالا برد و نفوذ خارجیان بر امور داخلی را محدود کرد. نظام پهلوی بساط قدرت رهبرانِ ایلیاتی را جمع کرد، روحانیون محافظهکار را تحتکنترل درآورد، و انحصار طولانیمدت نخبگان حاکم قاجاری را اگر نگوییم نابود کرد، حداقل کم کرد.
توفیقات رضاشاه، هزینهی هنگفتی داشت. بهرغم تاکید او بر مدرنسازیِ نهادی –در مالیه و قضا و آموزشوپرورش- و بهرغم تجلیات مدرنیتهی فرهنگی، اصلاحات دورهی پهلوی آشکارا نامتوازن بود. اقتصاد کشاورزی که هنوز بزرگترین بخش اقتصاد کشور بود اساسا دستنخورده باقی ماند و آزمندیِ رضاشاه، فرهنگ استثمارگری ملّاکانه را هرچه محکمتر کرد. او با غصب بیشرمانهی زمینِ ملّاکین ریز و درشت مازندرانْ زمینهای زیادی برای خود دستوپا کرد. صنعتیسازی و سیاستهای تجاریْ کاملا بر انحصارات حکومتی و مالکیت دولتی متکی بودند و هزینهی آنها چیزی نبود مگر جلوگیری از رشد یک بورژوازیِ صنعتیِ پویا. ورود عجولانهی نهادهای سکولار جدید (بهاستثنای چند مورد خاص) بهمعنای وامگیریِ غیرانتقادیِ الگوهای غربی و ارزشهای فهمناشدهی پوزیتیویستی بود و این ویژگیْ معمولا با اهانت به سنتهای بومی و رسوم فرهنگی ترکیب میشد.
ایدئولوژیِ ناسیونالیستیِ عصر پهلوی همچنین تمایل داشت تنوعات قومی و زبانیِ ایران را تحلیل برد و گذشتهی طولانی و پیچیدهی شیعیِ آن را جرحوتعدیل کند. با این حال جوانهی آرزوهای عصر مشروطه برای دموکراسی و نمایندگی عمومی بالکل نپژمردند. ایرانیان خبر خلعِ رضاشاه از قدرت را با آمیزهای از خشم و تسلایخاطر شنیدند؛ خشم بابت مداخلهی دوبارهی خارجیان، و تسلایخاطر بابت پایانیافتنِ زمانهی سرکوب سیاسی. اما کمی بعد از مرگ رضاشاه، مردم عادی او را بیشتر با اصلاحات دگرگونکنندهاش به یاد میآوردند تا با دمودستگاه پلیسیاش.
ولی حکومت مطلقهی پهلوی خیلی به تفکیک حوزهها معتقد نبود -تفکیکی ذیل عنوان «چرخهی عدالت» که قرنها پادشاهیِ ایرانی را با جامعهای زیردستِ آن در رابطهای کارکردی قرار داده بود. در نظام پهلوی دیگر مانعی جلودار دو بازوی دولت سنتی (یعنی دیوان و ارتش) نبود و قضا که سنتا دراختیار طبقهی روحانیون بود، در ساختار قدرت جایی نداشت. آدم میتواند ظهور فرهنگِ تکسالاری لگامگسیختهی رضاشاهی را پیش از هرچیز به نومیدی و ناامنیِ دورهی مشروطه نسبت دهد. پس از فروپاشی عملیِ قراردادِ اجتماعیِ قاجاریه و طی جنگجهانی اول، روحیهی نظامیگری تقویت شد. رضاشاه هم درنتیجه بر نوک هِرَم قدرت ایستاد. او توانست با مانورهای زیرکانه نیروهای نظامیِ گوناگونی را وارد این هرم قدرت کند و سپس با اختصاص بخش بزرگی از عواید نفتی ایرانْ آنها را با یکدیگر هماهنگ نماید. فرهنگ نظامیای که بر نیروهای نظامی جدید پهلوی حاکم شد چیزی نبود مگر عادت استبدادیِ قزاقخانههای روس که رضاخان و افسران ارشد او در آنها آموزش دیده بودند. هم ایدهآلهای ناسیونالیستیِ چندی از افسران ژاندارمری که به ارتش پهلوی پیوستند بر نخبگان نظامی پهلوی تاثیرگذار بود و هم خشونت آشنای افسرانِ نیروهای مسلح منظم ایران. حتی برخی از غیرنظامیانِ درخدمت رضاشاه، ازجمله تیمورتاش، فارغالتحصیل آکادمیهای نظامیِ اروپا بودند. افسران آلمانی و ترک که در زمان جنگجهانی اول با همتایان ایرانیِ خود، بخصوص در ژاندارمری، خطوربطی پیدا کرده بودند هم روحیهی تحسین ارتش پروس را منتقل کردند.
اینکه چنین الگوی تکسالارانهای در اروپای بعد از جنگجهانیِ اول شایع شد و نظامهای فاشیستی را به قدرت رساند، نظام پهلوی را به صرافت انداخت. در ایران هم مانند ایتالیا و آلمان و اتحادیهی شوروی و تاحدی در جمهوریِ جوان ترکیه، این روحیهی جدید بهسرعت ایدهآلهای دموکراتیکِ قانوناساسی و تفکیک قوا و نمایندگی عمومی و حکومت قانون و حقوق فردی را درهم پیچید. قابل فهم است که در ایران، حتی علل بیشتری برای این تغییرِ پارادایم وجود داشت: آنهمه رنجی که ایرانیان بین سالهای ۱۹۰۷ تا ۱۹۲۱ کشیدند، ناآرامی در مجلس و ضعف دولتهای پس از مشروطه، استمرار حضورِ نخبگان قدیمی و حکمرانیِ بیمایهی آنان، اشغال خارجی، و هزینههای اقتصادی و انسانیای که ایران متحمل شده بود.
در این فضا بود که فرهنگِ نظامیگری ریشه دواند؛ میل به قدرتی که در یونیفورم نظامی و چکمههای براقِ تا زانو، شلاق آمادهی استفاده، لحن زمختِ گفتار، و برخورد زننده با زیردستها متجلی میشد. تفرعنی که افسران عالیمقامِ رضاشاهی بروز میدادند و همبستگی مغرورانهای که آنانبهبه عنوانطبقهی ممتازِ جدید داشتند نشانه ای بود از اینکه ایشان از احزاب سیاسی سستبنیاد و روزنامهنگاران شجاع و شاعران دلآور و سخنان آتشینِ منابر مساجد و صحن مجلس قدرتمندتر هستند.
1. sepoys