خاطرات سفر به عتبات عالیات


به پايگاه اينترنتي ابا صالح المهدي خوش آمديد

   

صفحه اصلی

دعاي عهد

 مقاله

حرف دل

آل ياسين

عكس

لينكستان

خاطرات سفر به

عتبات عالیات

دست نوشته ها

 زیارت ناحیه مقدسه

سروده های مهدوی

  

اللهم عجل لولیک الفرج

هرگز فراموش نمی کنم اذر ماه سال ۱۳۸۵ را که برای اولین بار اجازه یافتم به پابوسی مرقد شریف ابا عبد الله نائل شوم . به نزدیکیهای درب حرم رسیده بودیم اما در خود لیاقت ورود به این مکان شریف را نمی یافتیم . روی سکویی نشستم و مشغول گریه و گفتگو با مولا و محبوبم بودم که ناگاه صدای جوانی توجهم را به خود جلب کرد و. با سوز و عشق خاصی با ابا عبد الله سخن می گفت . از سخنانش فهمیدم که او هم برای اولین بار است که به پابوسی حرم امام شرفیاب شده است . نکته ای که در درد دلهای عاشقانه او با امام برایم جالب بود این بود که خطاب به امام می گفت : یا ابا عبد الله شما در زمان خود مظلوم و تنها بودید و فرزند شما حضرت مهدی هم در زمان ما و در میان اینهمه شیعه غریب است و به دعاهایی اشاره کرد که مردم تنها برای رفع گرفتاریهای مادی خود به در خانه ائمه میبرند و جمله ای که این جوان بر زبان آورد و به من و امثال من اجازه داد که با این سخن جرئت ورود به حرم امام را بیابیم این بود که خطاب به ابا عبد الله فرمود :

یا حسین ما امروز و در کنار حرم شریفت همه خواسته های دنیوی خود را با یک دعا معامله می کنیم و آن دعا اینست

اللهم عجل لولیک الفرج

 

__________________________________

ام شهاب نمونه ای از ادمهای اخر الزمانی

در سفر زیارتی کربلا با انسانی اشنا شدم که به حق نمونه زیبایی برای ما ادمهای آخرالزمانی بود. بگذارید تا اصل ماجرا را برایتان تعریف کنم .

 

....دومين روزي بود كه در كربلا اقامت داشتيم . نمي توانم بگويم كه چه حالي داشتم ، حالتي بين شوق و سرمستي ، هشياري و مستي ، خواب و بيداري ، نمي دانم از كداميك از خاطرات بياد ماندنيم تعريف كنم ، اما يكي را كه به نظر خودم از بقيه جالبتر است برايتان تعريف مي كنم  .... ساعت 2 بعداز ظهر بود . از بين الحرمين گذشتم و وارد حرم ابا عبد الله شدم . قدم گذاشتن در اين مكان مقدس بسيار دشوار است .وارد روضه متبركه شدم .و ه راز و نياز و زيارت مولايم حسين مشغول شدم . پس از مدتي تصميم گرفتم در زير قبه متبركه چند ركعت نماز زيارت بخوانم ، گوشه اي  از آن مكان مقدس را انتخاب كردم و مشغول قرائت زيارت شدم  كه ناگاه صداي  آرام و دلنشيني مرا مخاطب قرار داد وگفت :

عزيزم ، عزيزمي ، شما سر راه زوار نشسته ايد .  . . . . . . .

برگشتم و به صاحب صدا نگريستم . يكي از خدام حرم حضرت ابا عبدالله بود كه با چهره اي دلنشين و دوست داشتني و صدايي آرام از من مي خواست كه محل نشستنم را تغيير دهم . برايم عجيب بود كه اين خادم امام حسين چه زيبا و سليس به زبان فارسي سخن مي گويد. صداي آرام و چهره دوست داشتني اين خانم سبب شد كه به ادامه صحبت با او مشتاق شوم . به همين دليل پس از جابجايي به سويش رفتم و از احوالات او و اينكه چه راحت و سليس فارسي سخن  مي گويد ،سوال كردم .

نامش ام شهاب و اصالتا عرب و ساكن كربلا بود . آنگونه كه او برايم تعريف كرد مدت 20 سال يعني از آغاز تجاوز صدام ملعون به ايران ، به همراه همسرش از عراق خارج شده و در تهران زندگي مي كرده اند . جالب اينكه ام شهاب در تمام مدتي كه در ايران بوده در محله تهرانسر سكونت داشته است و به همين دليل بود كه همانند ايرانيان ، آرام و راحت فارسي سخن مي گويد .

. . . .. . . . .خلاصه با او از هر دري سخن گفتم تا صحبت به اينجا رسيد كه از او سوال كردم : چه شد به خدامي حرم مطهر حضرت ابا عبدالله نائل شدي ؟

ام شهاب اينگونه برايم تعريف كرد :

پس از پايان جنگ ، به اتفاق همسرم به كربلا برگشتيم . پس از بازگشت به كربلا ،  هر روزبه زيارت حرم حضرت ابا عبدالله مي رفتم واز حضرتش در خواست مي كردم مرا به خادمي حرم شريفش بپذيرد .

ام شهاب گفت : با اينكه خدا مصلحت ندانسته كه تا اين لحظه به من و همسرم فرزندي عنايت كند اما من از امام حسين چيزي جز توفيق خادمي حرمش را در خواست نمي كردم .

ام شهاب ادامه داد : سه ماه پياپي از امام حسين درخواست مي كردم كه مرا به خادمي خود بپذيرد ، تا اينكه از طريق يكي از دوستان به من خبر دادند كه براي نظافت  بخش قبه متبركه حرم امام حسين عليه السلام به خادمي نياز دارند . از شوق مي خواستم پرواز كنم .آن واسطه گفته بود اگر اين خانم مدت سه ماه از پس نظافت اين بخش به خوبي برآيد به عنوان خادم رسمي حرم امام حسين پذيرفته خواهد شد .

خلاصه ام شهاب از آزمون سه ماهه خادمي حضرت ابا عبدالله بخوبي برآمد و به عنوان خادم رسمي حرم امام حسين عليه السلام پذيرفته شد

البته دوستان من ماجرا به همين جا ختم نشد .

ام شهاب كه افتخار خادمي حرم ابا عبدالله را با دعاهاي بسيارو رازو نيازهاي شبانه  بدست آورده  بود ، هرگز حاضر نبود كه اين شرافت را با امتيازهاي  دنيايي عوض كند و به همين دليل هيچ حقوق و مستمري خاصي   از آستان مطهر حرم امام حسين در يافت نكرد ، زيرا اين افتخار با هيچ ارزش ديگري قابل مقايسه نيست . البته باز هم ماجرا به همين جا ختم نمي شد . فرداي آنروز كه بار ديگر توفيق زيارت نصيبم شد ،در گوشه اي از حرم نشسته بودم كه خانمي بدون هيچ مقدمه اي باب گفتگو را با من باز كرد . او به من گفت من يكي از سادات اهل بيت پيامبر صلوات الله عليه هستم و سپس  در حالي كه ام شهاب را به من نشان مي داد از من پرسيد : اين خانم را مي شناسي ؟ و زماني كه با پاسخ مثبت من روبرو شد  ادامه داد :  ام شهاب خادم رسمي حرم اباعبدالله است اما هيچ حقوققي از متوليان حرم دريافت نمي كند و اين كار را تنها به عشق مولايش حسين انجام مي دهد و با اينكه فرزندي هم ندارد اما هرگز به خود اجازه نداده كه از امام حسين چيزي در خواست كند و با زائران ابا عبدالله نيز با نهايت احترام سخن مي گويد .

اين خانم سيده ادامه داد :

من در خواب ديده ام كه امام حسين به من فرمود :

حبيب بن مظاهر نام ام شهاب را در دفتر مخصوص دوستان خود ثبت كرده است .

آري اينست اجر كساني كه براي خدا كار مي كنند و اجر اعمال خود را تنها از خدا و اهل بيت پيامبر مي خواهند .

خوشا به حالت ام شهاب ، خوشا به حالت كه امام حسين دوستت دارد و تو را در فهرست يارانش قرار داده است . كاش ما هم همانند تو باشيم . كاش ابا عبدالله به ما هم نظر عنايت بفرمايد و كاش ما هم مانند تو بتوانيم تنها براي خدا و اهل بيت پاك پيامبر قدم برداريم . 

 ان شاء الله

 

 

 

___________________________

آوای زیبای دعای فرج در حرم مطهر ابا عبدالله

پاییز سال 1385 و آخرین شبی بود که در کربلای معلی اقامت داشتیم . تصمیم گرفته بودم آن شب هر طور که شده  در قسمت بالای سر امام حسین  کنار همان سنگ قرمز ی که می گویند سر مطهر امام در زیر آن به خاک سپرده شده است زیارت ناحیه مقدسه و نماز امام زمان بخوانم . آنها که کربلا رفته اند می دانند که  کنار آن سنگ قرمز همچون کنار سنگ حجر الاسود در خانه خداست و همه زائران منتظرند تا  بر آن مکان مقدس بوسه زنند .حرم امام حسین بدلیل شرایط خاص حاکم بر عراق شبها راس  نیمه شب بسته می شود و زائران امکان حضور و عبا د ت در حرم مطهر را تا اذان صبح ندارند . ساعت 9 شب بود که وارد حرم مطهر حضرت ابا عبدالله شدیم . برعکس شبهای گذشته حرم مطهر کمی شلوغتر بود انگار همه کاروانها شب آخر اقامتشان بود و نمی خواستند شب آخر همجواری با حسین را براحتی از دست بدهند .   به قسمت بالای سر امام رفتم . تعداد زیادی از خانمها منتظر اقامه نماز در آن مکان بودند . در دلم از امام حسین خواستم که به من هم اجازه قرائت زیارت ناحیه مقدسه و نماز صاحب الزمان در آن مکان شریف را به من عنایت فرماید . واقعا صحنه های زیبایی بود هر زائری  مترصد فرصت بود تا هر طور شده از آن مکان مقدس کسب فیض کند و حاجات خود را در آن مکان شریف با ابا عبدالله در میان بگذارد . من همچنان منتظر بودم تا نوبت نماز و زیارت بالای سر امام نصیب من هم بشود . هر از چند گاهی نیم نگاهی هم به ساعت حرم می انداختم و از خدا می خواستم تا لحظه ها به کندی بگذرد و من این توفیب بزرگ را از دست ندهم . چیزی نمانده بود تا نوبت به من برسد که ناگاه صدای دسته ای از جوانانی که تازه وارد حرم شده بودند توجهم را به خود جلب کرد . آنها یکصدا و با آهنگی موزون همچون حاجیان بیت الله الحرام ، دعای فرج می خواندند و به ضریح مطهرنزدیک می شدند .هرگز صوت زیبای آنان را فراموش نمی کنم :

" اللهم عجل لولیک الفرج ، اللهم عجل لولیک الفرج ، اللهم عجل ...."

همه سلولهای بدن من نیز با آنها هماهنگ شده بود و آوای " اللهم عجل لولیک الفرج " سر می داد. همزمان با آوای دلنشین آنان نوبت م هم فرارسید و  در کنار سنگ قرمز و بالای سر مطهر امام حسین ، قرائت زیارت ناحیه مقدسه را شروع کردم . جایتان خالی ، نمی دانید چه شور وشعفی سراسر

وجودم را فرا گرفته بود . همزمانی زیارت ناحیه مقدسه و آوای زیبای اللهم عجل لولیک الفرج آنهم در زیر گنبد مطهر امام حسین که محل استجابت دعاست  هرگز قابل وصف و بیان نیست . بلافاصله پس از زیارت ناحیه نماز حضرت صاحب الزمان را قرائت کردم و آوای دعای فرج نیز همچنان در حرم مطهر ادامه داشت . آنچه که برای من جالب بود اینکه قرائت زیارت ناحیه مقدسه و نماز حضرت صاحب الزمان به همراه اعمال مخصوص ویژه حرم امام حسین  حدود دو ساعت طول  کشید و به محض آنکه من  دعا و نماز را تمام کردم و زیر گنبد امام حسین برای فرج امام زمان دعا کردم صدای خادمان حرم مطهر بلند شد که زائران را  به خروج از حرم فرا می خواندند . جالب آنکه آوای دسته جمعی آن جوانان نیز تا پایان دعا و نماز با من همراه بود و شوق و شادی مرا دوچندان کرده بود . آن شب بسیار خداوند را شکر  و از امام حسین علیه السلام سپاسگزاری کردم که این توفیق بزرگ را نصیب من کرده بوند . آن شب یکی از زیباترین شبهای زندگیم بود . ........

 

 

___________________________

آواهای عاشقانه در حرم ابا عبدالله الحسین

 

از اینکه در زیر گنبد مطهر ابا عبد الله نماز زیارت می خواندم احساس شادی زاید الوصفی داشتم. تصمیم گرفته بودم حال که افتخار زیارت اباعبد الله نصیبم شده است تا می توانم برای اموات و ملتمسین دعا نماز بخوانم و آنها را نیز در این فیض بزرگ شریک کنم .   ساعت حدود 3 بعد از ظهر بود ، حرم حضرت تقریبا خلوت بود و خیلی از زائران برای استراحت بعد از ظهر به مکانهای اقامت خود رفته بودند.

در رکعت دوم نماز بودم که ناگاه صدای گوشنوازی به گوشم رسید ، به نظرم آمد که جمعیتی حدود چهار صد یا پانصد نفر بانوی  جوان به حرم آمده اند و با صدای موزون و سوزناکی گریه می کنند.گوشنوازی این صدا از این جهت بود که صدای گریه و شیون این بانوان همچون یک قطعه موسیقی ، موزون و هماهنگ بود و سوزناکی آن از این جهت که صدای این بانوان به گونه ا ی غمناک بود که گویا همین لحظه عزیزی را از دست داده بودند ، اگر چه مشغول نماز بودم اما این صدای عجیب توجهم را بشدت به خود مشغول کرد ،با خود می گفتم این کاروان چه کاروانی است که اینگونه موزون و سوزناک برای حضرت ابا عبد الله اشک می ریزد ، لحظه شماری می کردم تا پس از اتمام نماز  این کاروانیان و گریه های سوزناکشان را ببینم و با انها همنوا شوم ، وقتی نمازم به پایان رسید به سرعت به اطراف نگاه کردم ، هر چه گشتم جز همان چند نفری که در اطراف ضریح بودند کس دیگری را ندیدم ولی باز آن صدا به گوشم می رسید ،نمی دانستم چه پاسخی به این پرسش درونیم بدهم ؟این صدا از کجا بود ؟ این بانوان چگونه با این صدای روحنواز و به صورتی زیبا و هماهنگ گریه می کردند؟ چرا من این صدا را می شنیدم اما صاحبان صدا را نمی دیدم ،هر چه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید . در افکار خود غرق بودم که ناگاه نکته ای به ذهنم جرقه زد ، شنیده بودم که فرشتگان عالم ملکوت پس از به شهادت رسیدن امام حسین و یاران وفادارش در اطراف مضجع شریف آن  حضرت به عزاداری پرداخته اند  وهمچنان  تا قیامت برای ابا عبدالله به عزاداری مشغول خواهند بود. از حرم امام حسین خارج شدم و لی آن صدا  همچنان در گوشم طنین انداز بود.

پس از بازگشت از سفر عتبات عالیات ، تا مدتها ،حتی زمانی که به خواب می رفتم  آن صدای زیبا را می شنیدم و خاطرات زیبای سفر به کربلای معلی در ذهن و جانم زنده می شد ، تا اینکه یک روز بر حسب اتفاق ، کتابی در باره واقعه کربلا بدستم رسید که در آن در باره یکی از فرشتگان مقرب خداوند مطالبی نوشته شده بود ،

خلا صه آن داستان این بود که.........

 

زمانی كه جبرئيل  امین برای ابلاغ پیامی به محضر مبارک  رسول اکرم(ص) به زمین فرود می آمد در بين راه فرشته‌ای را می بیند كه بر روی زمين ناله و فرياد می‌كند.

جبرئيل به آن فرشته كه نامش فطرس بود نزدیک شده و از او می پرسد: ای فطرس، برای چه اين گونه ناله و فریاد می کنی؟ فطرس می گوید: ای جبرئيل امین، خداوند مرا به كاری امر كرد؛  اما من سرپيچی نمودم و بال و پرم اینگونه که میبینی سوخت .

فطرس از جبرئيل می پرسد: شما كجا می‌رويد؟

جبرئیل می گوید: به خدمت رسول خدا(ص) می‌روم. فطرس ناله‌ای زده و می گوید: اگر امكان دارد مرا هم با خود به  خدمت حضرت رسول(ص) ببريد. تا شايد آن حضرت در حق من دعا كند و بال و پرم به حالت اول بازگردد. جبرئيل هم پذیرفته و  فطرس فرشته را با خود به خدمت آن حضرت می برد.

جبرئیل و فطرس فرشته زمانی به محضر پیامبر می رسند که امام حسین (ع)  نیزدر كنار پيامبر(ص)مشغول بازی بود. پیامبر از ماجرای فطرس با خبر می شود  و به او می فرماید: ای فطرس، جلو بيا و بال و پر  خود را به  بدن حسين(ع) بمال.

 فطرس بدن خود را به بدن امام حسين(ع)می  مالد و در همان موقع بال و پر فطرس باز شده و پرواز می کند و به مقام و مكان خود در آسمان باز می گردد.

زمانی می گذرد و واقعه جانسوز کربلا رخ می دهد . زمانی که فطرس از واقعه کربلا مطلع می شود به خداوند عرض می کند: خدایا ، ای كاش زودتر

 از این واقعه خبر دار می‌شدم و با فرشتگان دیگر به یاری حسین و یارانش  می  شتافتم  .از سوی خداوند  خطاب می رسد كه: ای فطرس به همراه  هفتاد هزار فرشته ای كه در معیت تواند به زمین  برويد و در جوار مرقد حسین  معتکف  شويد و در سوگ مصيبت او اشک بریزید. فطرس به همراهدیگر  فرشتگان ديگر به سرزمين كربلا فرود می آید و به آن چه كه خداوند به او امر فرموده بود  تا روز جزا در سوگ حسین و یاران با وفایش عاشقانه اشک می ریزد.......

____________________

 

 

شب جمعه بياد ماندني در نجف اشرف

 

نمي دانم از كدام خاطره  سفرم به عتبات عاليات سخن بگويم . حضور در كربلا و نجف  سراسر خاطره است . اصلا از زماني كه قصد مي كني به زيارت آن بزرگواران نائل شوي ،همه افكار ، رفتار و  مشاهدا تت ، به آرشيو زيباترين خاطراتت مي پيوندد .

 آذر ماه سال 1385 خداوند به من و دوستانم  اجازه داد كه به پابوسي  حرم متبرك امام علي عليه السلام و امام حسين عليه السلام نائل شوم . در اولين شب جمعه حضورمان در نجف اشرف به اتفاق دوست عزيزم خانم  سهيلا اسدي  مراسم اعمال شب جمعه را در حرم  مطهر امام علي عليه السلام بجا آورديم . جاي همه شما واقعا خالي خالي بود ، از آنجا كه  دربهاي حرم در شبهاي غير از شب جمعه ، راس ساعت 12 شب به روي زائران امام علي بسته مي شود ، در آن شب جمعه ، بسياري از زائران به تصور آنكه آن شب نيز درهاي حرم راس ساعت 12 بسته خواهد شد به حرم نيامدند و زماني كه من و دوستانم وارد صحن مطهر شديم با صحنه جالبي روبرو شديم ، تنها 40 يا 50 نفر در حرم مطهر امام علي حضور داشتند . از خوشحالي بال در آورديم و به همراه ساير دوستان مشغول دعا و زيارت شديم ،حدود ساعت يك نيمه شب بود كه متوجه شديم خادمان حرم مطهر  در حال نظافت صحن مطهر هستند . به خانم اسدي گفتم : تا نظافت تمام نشده برويم و از انها بخواهيم كه به ما هم اجازه نظافت بدهند . با اجازه يكي از خادمان ،  جارو را به  دست گرفتم. هرگز آن لحظه را فراموش نمي كنم ، انگار همه دنيا را به من داده بودند ، شب جمعه ماه ذي القعده ، حرم امام علي و در دست گرفتن جاروي ويژه حرم ، از خوشحالي دست از پا نمي شناختم ، همه دوستان ، فاميل ، اساتيد و شاگردانم را به ياد آوردم و براي همه دعا مي كردم ، با هر حركت جارو ، احساس مي كردم ، لطفي بزرگ از جانب خداوند نصيبم شده است . در حين جارو زدن با امام عزيزم نيز درد دل مي كردم و از اينكه چنين افتخاري را نصيبم كرده اند تشكر مي كردم .  هنوز دقايقي از اين فيض بزرگ نگذشته بود كه ديدم خانمي سراسيمه به سويم آمد و گفت : ميايي به اتفاق هم به ايوان طلا برويم ؟ گفتم از خدا مي خواهم ولي مگر اجازه مي دهند كه خانمها هم در آن مكان قرار بگيرند ؟ گفت : من از يكي از خادمين خواستم اجازه بدهد كه در ايوان طلاي امام علي نماز بخوانم كه آن خادم گفت چون فضاي بيروني صحن مطهر خلوت است برو و از يكي از خانمها  بخواه كه با تو همراه باشد . من به محض اينكه اين مطلب را شنيدم سر از پا نشناخته به همراه خانم اسدي به سمت ايوان طلا حركت كردم . نمي دانيد چه صفايي داشت . انگار همه دنيا مال من بود ، در آن لحظه هيچ چيزي از خدا نمي خواستم . تمام فكر و ذكرم اين بود كه مبادا در پايان نماز فردي از قلم بيافتد و نتوانم براي او دعا كنم . پس از پايان نماز  آرامشي عجيب بر من مستولي شده بود . آرام به اطرافم نگاه كردم و وقتي ديدم خادم حرم متوجه ما نيست به سرعت بلند شدم و  چند ركعت ديگر نماز زيارت به نيابت از اموات قرائت كردم .

با سروري وصف نا پذير به صحن مطهر برگشتيم و مشغول قرائت زيارت شديم.

هر چه به  نيمه شب نزديك مي شديم حرم خلوت تر مي شد ، من و دوستانم كه غرق در قرائت زيارت جامعه ائمه المؤمنين بوديم از اينكه مي توانستيم در هر بخش از دعا اعمال مخصوص آن قسمت را انجام داده و براي مثال ضريح مطهر را بوسيده و يا به قسمت بالاي سر حضرت برويم حسابي صفا مي كرديم و براي اين فيض بزرگ مرتب از خداوند تشكر مي كرديم ، مساله اي كه براي خودم بسيار لذتبخش بود اينكه براي دقايقي حرم در سكوت كامل بود و تنها صداي خواندن من بود كه در حرم طنين انداز شده بود ، در آن لحظات هم بسيار خوشحال بودم و هم از حضرت علي بسيار شرمنده بودم كه جسارت كرده و با صداي تقريبا بلند در حرمش زيارتنامه مي خواندم، در پايان دعا من و همه دوستانم خود را به ضريح چسبانديم و براي همه دعا كرديم، از اينكه خيلي راحت با امام حرف مي زديم و بدون كوچكترين اضطراب و سرو صدا با حضرت درد دل مي كرديم لذت مي برديم  ، آن چيزي كه لطف و كرامت حضرت را در آن شب عزيز بر ما آشكار تر كرد اين بود كه به محض آنكه صلوات آخر دعا را قرائت كرديم ناگهان جمعيت زيادي از زائران در حدود 200 نفر يا بيشتر وارد حرم شدند و ديگر امكان ارتباط نزديك و در كنار ضريح براي ما ميسر نبود و آنجا بود كه باز هم از كرم و لطف خاندان گرام پيامبر صلوات الله عليه شگفت زده شدم .خدا ما را از زائران واقعي ائمه اطهار عليهم السلام قرار دهد

 ان شاء الله

 

 _________________

 

 home

 

 

 

 

 

 

آمار