نشانه


خانه

       دوازدهم اردیبهشت 85                                                                                                                                   

شعار هاي معلمان و حاشيه هاي پايان نامه من

بهمن سال 1380 بود. چند ماهي از دومين دوره رياست جمهوري آقاي خاتمي مي گذشت . يادم نيست بهانه معلمان براي برپايي چند تجمع اعتراضي چه بود .اما اين اعتراض هاي زنجيره اي چند روز طول كشيد و محدود به تهران هم نشد. آن موقع شعارهاي آنها را جمع كردم و يادداشتي نوشتم. ربطي به موضوع پايان نامه ام نداشت جز اينكه قرار بود در همين مايه ها  كار كنم. آن را به استاد راهنما نشان دادم  خب روشمند نبود اما به من گفت معلوم است كه زمينه اش را داري.(البته فكر مي كنم بعدا نظرش تغيير كرد) امروز كه روز معلم نام دارد ياد آن شعارها افتادم و تحليل آن.بعد ياد آوري اينكه چقدر حواشي پايان نامه من پررنگ تر از اصل آن است و اينكه يك نفر به من پيشنهاد كرد آن حاشيه ها را بنويسم و منتشر كنم . اين هم يك حاشيه اش 

.

حالا كه آن را مي خوانم فكر مي كنم چقدر براي بيشتر گفتن جا دارد اما هم پست طولاني مي شود هم قطعه اي از گذشته من به هم مي ريزد . در ضمن فكر مي كنم اگر بيشتر روي  اين شعارها فكر كرده بودم (بوديم) ، مي شد پيروزي احمدي نژاد را در چهار سال بعد پيش بيني كرد. ادامه ......

   

 

  

دهم اردیبهشت 85

تعطيلات خيال   

اينقدر خسته ام كه نمي توانم درباره رابطه خستگي با ننوشتن، نينديشيدن و ناپديد شدن حس ها چيزي بنويسم  يا رابطه شاهزادگي با فيلسوف شدن و شاعر گشتن .

موقتا همه ساعت هاي خيال و فرصت هاي ديدن را به كار فروخته ام .

 

   

 

   

چهارم اردیبهشت 85  

 باد بازیگوش

تلویزیون را خاموش کردم. کنفرانس مطبوعاتی احمدی نژاد مستقیما پخش می شد. قیافه های گچ گرفته و عبوس خبرنگارها را با کلید واژه های تهاجم نظامی ، تحریم اقتصادی ، البرادعی ، مذاکره ، پایان مهلت شورای امنیت و گرین کارت نهاوندیان  به همراه  خبرهای فوری خبرگزاری ها در مورد قطعه قطعه کلام او  گذاشتم و به خیابان آمدم .

باد بازیگوشانه کوچه های خیابان ولیعصر را می دوید . پیاده رو های پهن پر بود از مردمی که سرخوشانه بالا می رفتند یا پایین می آمدند .( در ذهنم رو به جنوب ایستاده ام و آنها بالا می آیند ولی نمی دانم چرا نوشتم پایین می آیند) . همه چیز  تابلوی آبرنگ بزرگی بود بود که همه قاب چشم را می گرفت. بعضی بستنی قیفی دستشان بود در وضعیتی که نه گرمشان بود و نه سردشان .

انگار عجله ای نداشتند. دستها لنگری بود که تاب می خورد و پاها و همه تن را با خود می برد و می آورد.  آرام بودند. خسته و غمگین هم به نظر نمی رسیدند .خیال عمومی پراکنده بود .دیده می شد .گپ و گفت و گوهای دو نفره جریان داشت. موج بعضی کلمه ها بالا می رفت. اما قیافه این کلمه ها جدی به نظر نمی رسید. سر وتن و لباس عابران  محل کاوش های پنهانی مردم شناسانه ، انسان شناسانه و جامعه شناسانه چشمهای کنجکاو  بعضی عابران دیگر بود.  

کباب ترکی بر محور خود می چرخید. کنارش ران و بال مرغ به سیخ کشیده می شد. جگر فروشی هم جای نشستن نداشت مثل گل فروشی. البته منظورم جایی برای گل های تازه است . دست یکی نان سنگک و دست دیگری شیر و ماست و میوه بود که به خانه می رفت . صدای آهنگ های شاد ایرانی و غربی از  ماشین ها  بلند بود. اینها روبروی شعاعهایی از آفتاب بودند که آرام در افق خیابان فاطمی پایین می رفتند.  آلودگی هوا در تابلو  وضع  عادي را نشان می داد. لینک