نشانه


خانه      تماس     

  

  

 

 

 

 

 

  

  رف                

0 آرايش، باروري و زمان

0هزارتو ويژه نامه مرگ

0اوشيطان هم نبود

0من ازنسل مردان مرددم 

0ديداري از مراكش

 

 

 

 

 

 

 

 

ديگران     

   دات الپر سیبستان خوابگرد فرانکولا   زن نوشت  با وجود این      

      پيام ايرانيان         

حسن سربخشیان  

 یک لیوان چای داغ  

يادداشت هاي يك مردم نگار از غرب  

 

بيست وسوم اسفند 84 

كارناوال جنگ درشهر بي دولت

شهر در دست جنگي تمام عيار اسير است .صداي انفجارهاي قوي ،سوت دنباله دار خمپاره ها ،تك تيراندازي، دود سپيدي كه اينجا و آنجا مثل قارچ باز مي شود، آتش هايي كه اين كوچه و آن كوچه افروخته اند. شعله هاي دنباله داري كه در آسمان به منور مي ماند. خلوتي شهر، كركره پايين مغازه ها زماني كه پرخريدار ترين روزهاي سال را مي گذرانند. ميل به دويدن زيگزاكي در پياده روهايي كه در امان نيستند، دلهره پدرها و مادرها، صداي آژير آمبولانس و ماشين هاي آتش نشاني، رنگ پريده پيرزني كه چشمهايش از وحشت گشاد شده و پرده هايي كه پنجره ها را كنار مي زند و نگاههايي كه از دور تماشا مي كند .

ماشين هايي كه بسرعت مي گذرند، شكل آدمي را دارند كه در ميانه جنگ گير افتاده و با صداي هر انفجاري به جلو خم مي شود و لحظه اي مكث و به خود نگاه مي كند و بعد وقتي مطمئن شد كه زنده است يا جراحتي برنداشته، باز به دويدن ادامه مي دهد.

پياده روها بيشتر كنار ديوارهاي آن، معبر عبور جوانها – بيشتر پسراني – است كه هيجان زده و خندانند و به نظر گناهي شيرين را تجربه مي كنند. نشاطي سرد، لذتي ساديسم وار سرخوش از حضور در معركه ،سرشار از ميل به انفجار، تخريب، با قيافه اي پيروز از تسخير شهر و خلوتي آن كه ناشي از فرار مردم به خانه هاست، از شهر بي دولت و پليسي كه آرام دورادور فلكه اول ايستاده و به چهارراه اسدي و كوچه هاي پر آتش اطراف كاري ندارد؛ از شهر بي اقتدار ،از شجاع نمودن ،نترسيدن و در مركز نگاهها بودن.

اما در عمق قيافه اين شهر ،چيز ديگري خوانده مي شود.ميل به انفجار بدون ويراني كامل،شليك بدون كشتار، درانداختن جنگي مجازي، مصنوعي، نبردي كه تنها صداي آن واقعي است و نمايشي از ماجرايي حقيقي است. رماني وحشت زاست كه از شدت مهارت نويسنده آن در زنده كردن اشيا شب را تا صبح نمي خوابيد با آن مي ترسيد و كابوس مي بينيد. فشنگ ها مشقي است. بازي رايانه اي جريان دارد بدون خونريزي، بدون جنازه هاي بسيار، بدون مويه و ناله ؛يعني رفع تشنگي با بازي پانتوميم .

آنها نفرت انباشته را بيرون مي ريزند در حالي كه نمي خواهند هزينه جنگي واقعي را بپردازند .از خون، از كشته شدن، از درنده بودن و در معرض درندگي قرار گرفتن، از آواره شدن، از ويراني خانه ها بيزارند. اما نمي توانند اينقدر خود را انباشته ببينند. بنابر اين شهر را سنگر بندي مي كنند اما شكلي كودكانه به آن مي دهند. پرتاب نارنجك و شليك سلا ح هايشان بازي خنده داري را سامان مي دهد . براي همين پرده اي از شرم روي صورتهايشان مي بيني كه جنگي تمام عيار مي خواهند اما صورتي بازي گونه به آن داده اند.لينك

 

 

قاشق زنى و زبان رمز

 

 بيست و دوم اسفند  84 

  حكيم  و متن خواني          

         

 پيرمرد با روپوش و موهاي بلند و سپيد مثل خرگوش راه مي رود . موقع راه رفتن پاشنه پا را زمين نمي گذارد .تند و تند مي رود و يكباره مي‌‌ايستد  به يك نقطه نگاه مي كند.عميق؛ و بعد دوباره راه مي افتد .

 او "حكيم مومن" است  كه در ساختماني قديمي شايد  متعلق به دهه چهل در خيابان  طالقاني  از بيماران سرخورده از طبابت پزشكان دانشگاه ديده  "پذيرايي" مي كند . بر خود نام حكيم گذاشته تا شايد  بخواهد او را پزشك به معناي مرسومش نخوانيد . در ضمن نمي خواهد تصور كنيد او در زمره فروشنده هاي  عطاري  فراوان شهر است كه در كنار فروش داروي گياهي به تشخيص بيماري هم مشغول هستند .

خود راحكيم مي نامد يعني علاوه بر طب - از نوع سنتي آن - ازعلوم ديگري نيز بهره دارد. و اينكه اين علوم  تنها از مسير مكتب ،مدرسه و دانشگاه فراهم نيامده ؛ حاصل سلوكي دروني هم است . بنابراين تشخيص بيماري وتجويز راه معالجه آن، فقط از راه وارسي جسم تو صورت نمي گيرد . يعني او نشانه هاي ديگري را جستجو مي‌‌‌‌‌كند . نشانه هايي كه تنها خود را در تن تو نمي نماياند و راه تشخيص آن هم فقط ازطريق حواس پنجگانه حكيم و يا محفوظات ذهني ، تجربيات و مطالعات گذشته او نيست . از اين نظر تو علائم ديگري جز درد، تب  و زردي  رخ از خود نشان مي دهي  و او نيز از طريق ديگري جزچشم، پوست و گوش به آن دست مي يابد.

 براي همين وقتي وارد مي شوي هيچ ازدرد  تو نمي پرسد. روي صندلي كنار ميزش مي نشيني. به تو نگاه نمي كند، سووالي ندارد. انگشتانش را روي مچ دستت مي گذارد. سرش پايين است. گويي  از قالب اتاق و جايي كه نشسته است كنده مي شود. چهره اش تيره است . به نظر نمي رسد فقط  در حال شمارش ضربان نبض تو باشد.  ظاهرا در پي شنيدن چيزهاي ديگري است و گرنه در نيمي از يك دقيقه مي توانست دريابد خون در چه پاره اي از زمان از رگ تو مي گذرد. حس مي كنم درحال گفت و گو با من است  وقتي كه من غايبم . يا مثل اين است  دور از خويش ايستاده باشم و گفت و گوي كسي را با خودم تماشا كنم  .كسي كه فقط بازوبسته شدن لبهايش برايم محسوس است .

با صورتي ارغواني و ناهشيار با دستهايي قوي نقاطي در كف پا ، آرنج و گردن را كه به نظر رگ باشند ، بشدت مي گيرد . مهره هايي از پشت را فشار مي دهد ، كه دقيقا آدرسشان را مي داند .

كوتاه و بريده چيزهايي مي پرسد . آهسته  حرف مي زند  براي اينكه بشنوم ، دهانش را كنار گوشم مي آورد. همچنان مثل خرگوش راه مي رود. يك جا بند نمي شود . نسخه اي به دستم مي دهند كه مهمور به مهر نظام پزشكي دستيار اوست . نسخه را بايد در داروخانه اي در اتاق كناري بپيچيم .

 همراهم از حكيم  درباره وقت گياه چيني اش مي پرسد. او و گروهش يك هفته در كليبر، منطقه اي در آذربايجان اتراق مي كنند . به همراه من گفته بود درميان آنها پزشك و مهندس زياد است و البته  اينكه انها آدمهاي خاصي هستند. گفته بود اهل ذكر هستند. گفته بود صداي ذكر آبشار را مي شنوند .بعضي گياهان دارويي را شب مي چينند و همان موقع  وحوش را در كنار حيوانات اهلي مي بينند .

من  به اين فكر مي كردم چقدر اشتياق دارم با آنها همراه شوم و اينكه چه فرقي است ميان طبيبي كه اينگونه گياه مي چيند و دارو مي سازد  با روش پزشكاني كه  تابلوهاي به هم فشرده مطب هايشان از نماي برج هاي مدرن شهر بالا مي رود ؟ اينكه چرا هر روز به تعداد عطاري هاي شهر اضافه مي شود ؟ اينكه با اين همه بار مثبت در نوشته ام ، چرا نمي خواهم  از داروهاي حكيم كه منقوش به مهر وزارت بهداشت است  استفاده كنم ؟

  و اينكه  اينها چه ارتباطي با مطالب صفحه 42 كتاب "مباني معنا شناسي نوين " دكتر شعيري دارد  كه همين امروز مي خواندم آنجا كه در تفاوت كلام و متن مي نويسد :" مي توان  گفت در اينجا معنا شناس ديدگاهي متني را براي پي بردن به معنا انتخاب كرده است ؛چون حركت خود را از آشكارترين ساختارهاي موجود شروع كرده و به سوي پنهان ترين ساختارهاي معنايي پيش رفته است . حال اگر معنا شناس در تجزيه و تحليل كلامي ،مقوله اي معنايي مانند مرگ و زندگي را در نظر بگيرد و سپس به جستجوي صورتهاي آشكار همچون زمستان وبهار يا  شب و روز بر آيد كه بر اين مقوله دلالت دارند ،ديدگاه او كلامي است . آنچه در اينجا مطرح است حركت از ساختار ها محتوايي به سوي ساختار هاي بياني ملموس است .... در معنايابي از طريق متن از گريز به سوي بافتهايي فرازباني مانند ژست و موسيقي متن ناگزيريم .چنين گريزي فرامتني از آنجا ناشي مي شود كه معنا شناس در ابتدا برونه هاي قابل مطالعه را تعيين مي كند ؛و اين خود نوعي ايجاد محدوديت است كه او براي خارج شدن از آن راهي ندارد جز آنكه از عوامل فرا زباني و بافتي كه متن در آن قرار گرفته استفاده كند ."

باز مي پرسم حكيم براي خواندن من از كدام روش استفاده كرده بود ؟ و من براي شناختن او از كدام روش ؟ 

 

 

  هرمنوتيك و چهارشنبه‌سوري

 

تحليل گفتمان چت

  بيروت؛ متنِ يک حاشيه

 

       بيستم اسفند  84              

 ماسوله

 

ماسوله شهری است با هزار اتاق به جای هزار خانه. اهالی دیوار حیاط ها را خراب کرده اند و آنها را به شهرداری سپرده اند  .شهرداری هم برای هر ردیف حیاط ، نامی انتخاب کرده است .کوچه یاس ،کوچه شهید عندلیبی ،کوچه عطاری . عابران از کوچه ها عبور می کنند در همان حالی که از حیاط ها می گذرند .زنان تشت و پودر رختشویی را کنار شیر آب گذاشته اند که شلنگ ،گلوی لوله آن را سخت فشرده است .اینها در حیاط ایستاده اند در حالی که عابران آنها را می بینند .می توانند شیر را باز کنند و دست و رویی بشویند .یعنی هر شیر آب (ملکی شخصی) سقاخانه ای عمومی است .

دستفروش ها هم بساط خود را در حیاط کوچه ها  پهن می کنند .کنار بند لباس های شسته شده  . لباس زن ،مرد و بچه ها ،ملافه ها ،دستمال های آشپزخانه  و جوراب ها ی آویزان ، جلوی چشم همه خشک می شود .

کف کوچه  (حریمی عمومی) و حیاط خانه ها (حریم خصوصی به عمومی بخشیده شده )  همزمان سقف خانه دیگری است (لایه ای خصوصی اما خارجی) . بنابر این شمعدانی های ایستاده در کنار حیاط کوچه  ،فضای سبزی است برای عابران (عامه) ،اهالی خانه اصلی و اهالی خانه پایینی . برای اولی فضایی خانگی و طراوتی افقی و برای پایینی فضایی خارجی (پشت بامی) وطراوتی ریزشی (هوایی) .

قهوه خانه با تخت های چوبی، با همه نشانه های ایرانی آن مانند سماور، قلیان، پشتی و احتمالا دیزی، نان سنگک و پیازچه در همین  حیاط کوچه ها جای گرفته. گویی صاحبان خانه ها تخت یا تخت هایی را با قالیچه و پشتی در حیاط  خود گذاشته باشند تا عصر ها در آن چای بنوشند .

قهو ها خانه ها یعنی جایی برای  فروش چیزی یا عرضه خدماتی یا محل تفریحی عمومی و  یا پاتوقی محلی ، در حیاط خانه ها ( زمینی خصوصی) قرار گرفته اند. در این شهر فرقی میان مغازه، اداره، کتابفروشی و خانه وجود ندارد .در را باز می کنی وارد عطاری می شوی. باز می کنی مدرسه است. باز می کنی آهنگری است. باز می کنی خانه دایی است ، خانه دختر عمه است  یا که درمانگاه است .

با این حساب روابط آدمها در این شهر چگونه است ؟چه چیز یا چیزهایی رفتار آنها و شخصیت شان (اهالی شهر پلکانی) را از شهرهای یک طبقه  متمایز می کند؟ نمی دانم .فقط یک روز در ماسوله بودم . اما  شب – ساعت یازده – وقتی برای گشتی شبانه به داخل  حیاط کوچه ها  رفتیم ،در یکی از قهوه خانه ها دیدم شهردار با چند جوان دور میزی نشسته و با یکی از آنها  شطرنج بازی می کند .

 

هجدهم اسفند  84

 

این روز زن و آن روز زن

 این[1] روز زن ، هشتم مارس است و آن یکی بیستم جمادی الثانی. یکی میلادی است دیگری قمری و البته هر دو غیر ایرانی .هر چند آن ایرانی تر است زیرا هم در تقویم ایرانی ثبت می شود و هم ذهن ایرانی های بیشتری را به خود مشغول می کند. آن یکی ثابت نیست.  در طول سال سفر می کند . بر روی روزهای زمستان پاییز ،تابستان و بهار می نشیند و همزمانی با مناسبت های ملی و دولتی را تجربه می کند . اما این یکی در زمستان می ماند  و در هیاهوی شب عید کمرنگ می شود.

آن یکی حوزه بزرگی از جمعیت را می پوشاند  .خانواده- ها (فرزندان – همسران) ،دیوانسالاری (مدیران – کارمندان زن- کارمند ان مرد رقیب)، آموزش و پرورش (دانش آموزان– معلمان زن)، اقتصاد( تولید وتوزیع کنندگان– فروشندگان– بخش خدمات) و بتازگی نهادهای غیر دولتی– احزاب سیاسی .اما دومی  در گروه  کوچکی از تحصیلکرده ها و همینطور سیاستمدارانی که در پی پایگاه اجتماعی می گردند ،مانده است .

آن یکی زادروز زنی قدسی است که "مردان از دامن او به معراج می روند "  بنابر این هم وقتی برای تکریم مقام زن است و هم دمی نورانی ،مقدس و معنوی است تا"مومنین"مجالی برای قرب یابند، زلال شوند و گشایش خواهند. اما دومی روزی عرفی است که بر آورده شدن آرزویی از  آرزوهای دوره جدید را جشن گرفته .

هریک مناسک خود را دارند .آن یکی برا ی چند روز موجی وسیع از تبلیغات را در صدا وسیما ، مدارس ، ادارات (بخش رسمی) و در خانواده ها و مراکز خرید (اجتماعی) و در ریخت شهر (با جنب و جوش و رنگارنگی) به راه می اندازد . این یکی اما در فضایی کوچک یا سربسته نه در میدان که در پارک  یا سالنی سرپوشیده می تواند  تعداد کمی را برای شنیدن بیانیه و سخنرانی دور هم جمع می کند . مراسم آن یکی  کسل کننده ، رسمی و گاه سرگرم کننده است و این یکی به خشونت انجامیده ،بی پرده و انفجاری است .بخش عمده مراسم  به دلیل محدویت ها و حضور مخاطبان ،در سایت ها و وبلاگ ها برگزار می شود .

مشارکت کنندگان در این  یکی هارمونی دارند . پوشش ها ( از نظر ،رنگ و مدل ) ،آرایش چهره ،نوع حجاب ،الگوی گفتاردر یک حال و هوا می گنجد .یعنی با وجود رنگارنگی ترکیبی بسیط دارد  . زنان چادری یا با پوشش کارمندی بندرت در آن یافت می شوند .  

این ترکیب هیجان زده و احساساتی است . فریاد می زند .محکوم می کند ،عصبی است . خود را ستمدیده ای تنها می داند .به خود حق می دهد و کمی از تنها ماندنش ،تحت فشار بودنش و کتک خوردنش احساس رضایت می کند .  کمی شبیه  حس رضایت آمیز اما درد آلود یک زندانی سیاسی آرمانخواه زیر شکنجه است .شعارها ،حرف ها ،بیانیه ها و سخنرانی ها ایدئولوژیک ،تلخ  و تند است .از این نظر کمتر زنانه است . همینطور احساسی ،هیجانی ،شعاری و تبلیغی است

اما زبان آن یکی رسمی ، آلوده به تکرار ،خواب آلودگی و تفریحی است.

این فقط روز زن است و آن نام مادر را نیز با خود حمل می کند .بنایر این شخصیتی میانسال و افتاده است واما دیگری حتی اگر پیر است ،طراوت و شادابی  خو د را فنا ناپذیر می داند .

 بتازگی روز زن  مصداق دیگری پیدا  پیدا کرده .روز زن در ایران باستان بیست ونهم بهمن ماه روز ی که مردان ایران باستان  مالکیت ، اقتدار خود بر شهر را به زنان خویش می سپردند و در بازگشت  با  دادن هدیه ای حکومت  یکروزه و مستعجل آنان را به پایان می بردند .

زن ایرانی  مانند مرد آن در کمبود مناسک ومراسم به چند آیینی می گرود . عنصری از دین و معنویت گرایی  ،تکه ای از دوره مدرن ، بخشی از رسوم نیاکان به همراه در دام اختیاری افتادن دستگاه تبلیغاتی رسمی .

 

 

[1]           می گویم این چون تنها یک روز از آن گذشته است

        

            ادبیات زنانه

           زبان وجنسیت

           

     

   

پانزدهم اسفند

        خودرو

             

یک

خود رویی که آن را می رانم ادامه من است . گویی بدن من به هسته ای برای کالبدی تازه تبدیل شده و جسمم به مغزی برای هدایت آن .                              

فرمان خودرو ادامه دست هایم  ، پدال ها و بعد چرخ ها ادامه پاهایم ،  شیشه ها و پنجره ها  و آیینه ها ادامه نگاهم . چشمهایی که این بار پشت سرش را نیز می بیند

و بوق ماشین، چراغ راهنما ، فلاشر و چراغ های دیگر  زبان گفت و گوی من با دیگران . با آنها به دیگران می گویم که دارم مسیرم را عوض می کنم ، می خواهم بایستم ، می گویم که ایستاده ام ولی الان بر می گردم مواظب باش به من نزنی . یا اینکه اجازه بده  اول من بیایم  یا که نه بایست که نوبت من است .

یک بوق ممتد و بلند برای اینکه هوی !چکار داری می کنی ؟ یا یک بوق کوتا ه و آهسته یعنی که  ممنونم و لبخند می زنم . هرچند که نگاه و زبان خودم نیز گاه به کمک انها می آید .

بدنه خودرو گویی پوست من است انگار مواظبم به جایی نخورد خراش برندارد  مواظبم که به کسی تنه نزنم . از کسی تنه نخورم . همینطور زخمی نشوم و زخمی نکنم . نمیرم و نمیرانم . جراحت کالبد آهنینم چون جراحت  خودم دردناک است ، مشغول کننده و دردسر زاست . خودم را با کمربند محکم به کالبدم می بندم تا بیشتر با او یکی شوم جزیی از او به شمار آیم .

فضای  داخل کالبدم حریمی شخصی است در محیطی عمومی . بطری ای است در بسته در دریایی مواج .  سکوتی است در میان هیاهو .تنهایی ای است در درون جمعیت. آرام خوابی است در میان بیداری.آرامشی است درون تحرک وهیجان.بافته ای جدا در میان بافته ها .

این کالبد آهنین خانه من است  خانه ای سیار . با خانه کوچکم جابجا می شوم . حالتی مثل آنکه شفیعی کد کنی گفت .بنفشه هایی که با ریشه هایشان در جعبه های چوبی جابجا می شوند  وطنشان را باخود اینجا و آنجا می برند . یعنی که یک خانه کوچک دارم سقفی سیار که یک جا نمی ماند . همینطور همسایه سیار دارد هزاران .

 این خانه های یا کالبدهای سیار مثل همه خانه ها پایین شهری دارد وبالا شهری و طبقه متوسط .پیر دارد و جوان . سنتی دارد و مدرن . لباس خارجی می پوشد یا وطنی

 

 دو

رونیز مثل تانک می ماند. مانند آدمهای چاق و پولدار. با عینک آفتابی خیلی پرخور  سن و سالش زیاد معلوم نیست. هم جوان است هم میانسال  . اما پیر نیست . خیلی گرم نمی گیرد کسی را به حساب  نمی آورد.

پراید اما از طبقه متوسط است . تحصیلکرد ه ای که به هیچ کجا وصل نیست . تازه خانه اش را چند خیابان به مرکز شهر نزدیک تر و  همینطور چند متری به آپارتمانش اضافه  کرده با چند وسیله خانگی جدید  .

تازه لیسانس یا فوق لیسانسش را گرفته . تازه  کار دومی دست و پا کرده . صبح دولتی عصر خصوصی  همسرش هم کار می کند یا یک بچه دارند یا اصلا ندارند ولی شاید دوست دارد بعدا  یک بچه  داشته باشد .

سفر می رود به شمال  به شیراز  به خانه پدر و مادرش در شهرستان روزنامه می خواند شرق  گاه بحث سیاسی می کند قبلا بیشتر .

سینما می رود اگر نام کارگردانی خوشنام زیر عنوان آن باشد . بدش نمی آید از ایران برود ولی خیلی اهل ریسک نیست .

اما پژو 206 از شیک تر بودن و نمودن لذت می برد جوان است یا زن است . به هرحال مجرد است و می خواهد حالا حالامجرد بماند . بسیار شتاب دارد .به جای رانده شدن می پرد  لایی می زند . مسابقه می گذارد و برنده می شود . نقره ای است . برق می زند اما کوچک را دوست دارد .دوست دارد شیشه ها را پایین بکشد صدای رادیو ضبط را تا آخر بلند کند تا ایپس ایپس آن شیشه های فضا را خرد کند . سیگاری بگیراند و عینک افتابی بزند.  به هیچکس نگاه نکند اما  به آرامی  تعداد تمرکز دیگران در خو د را بشمارد . خود را در نقطه مرکزی  توجه دیگران می داند . با اینکه از قیمت نه چندان بالای خود با خبر است  اما خود  را یک سرو گردن بالاتر از ماکسیما و رونیز می داند . عاشق بزرگراه است در خیابان ها  احساس خنگی می کند وخفگی اهل چت است . پارتی می رود شاید از نوع اکستی آن . پاپ گوش می دهد دبی و ترکیه را دیده . دنبال ویزای کاناداست  موبایل نوکیا ی جدید خریده  زیاد روزنامه نمی خواند خبر ندارد کی انتخابات است . کارش  دولتی نیست . خانه مجردی دارد و معمولا دوست دختر یا پسرش  کنارش نشسته .

اما پیکان شصت ساله است شاید بیشتر  بازنشسته است  و از نفس افتاده .دختر و پسری دانشجو دارد در دانشگاه آزاد یا پیام نور یا شاید دولتی . دیگری دم بخت است یا بیکار یا معتاد یا که نه در المپیاد نفر ششم شده یا یکی از بچه هایش سالهاست از ایران رفته  چروکیده است اندوهگین  آرام می رود شتاب ندارد صدای اگزوز و دود او ازار دهنده است موتور سنگینی دارد به روغن سوزی افتاده  آیینه بغل ندارد چند جایش زخمی است  رادیو پخشش سالهاست خراب شده میله ای آهنین از پشت دو صندلی جلو را به هم وصل کرده تا به عقب غش نکنند از بس که کار کرده .  چند اسکناس جلوی فرمان تا شده به صورت ایستاد ه گذاشته . آخر پیکان مسافر کشی می کند  .

 پیکان سفید است  آرام است قدیمی است همیشه از دوران طلا یی پیش از انقلاب می گوید برای مهمانان جوانی که هیچ از آن دوره نمی دانند ان موقع همه چیزش خوب بوده .

خیلی حرف می زند تا می نشینی سر صحبت را باز می کند روانشناس بدی نیست خیلی ها را از قیافه هاشان تشخیص می دهد. پیکان با اینکه سفید است اما زیاد فریاد  نمی زند نمی دود عصیان نمی کند.

 رانندگی اش از بقیه بهتر است  اما پیر است خانه اش پایین میدان انقلاب است روزنامه اطلاعات یا همشهری می خواند  بحث سیاسی می کند خاطرات زند ه ای از زمان مصدق دارد و همینطور از اوائل دهه پنجاه .

ماتیز زن لوسی است کوچک و لاغر  آرایش غلیظی می کند با دیگران هرگز کاری ندارد آلبالویی رنگ است به ارایشگاه می رود یا مرکز خرید تندیس 

 جیپ اما مرد یا زنی شهری است کوهنورد  . تن بلند لاغر و ورزیده ای دارد  قوی و شجاع

است گاه پیپ می کشد به کسی ظاهرا فخر نمی فروشد  ساده است لباسش  به رنگ جنگل است یا رنگ  کویر آرام می رود ولی قابلیت وحشی شدن دارد  می تواند هوا را بشکافد  سنگ ها را زیر پا خرد کند  اسلحه ای دارد برای شکار می تواند نگهبان هم باشد دولتی هم همینطور.

پژو 405 هم از طبقه متوسط است اما سن وسالش بیشتر است  دولتی است .از مد دوری می کند به سنت هم وفادار است می تواند شبهای احیا به مراسم برود وآخر هفته به بهشت زهرا روزهای عاشورا  نذری بپزد و پخش کند . مرد است زنش بیشتر چادری است یا روسری بلندی بر سر دارد که ان را گره نزده از رنگ های تند وگرم استفاده نمی کند آرایش غلیظ ندارد بچه هایش گاه با ان بیرون می آیند گاه نمی ایند کوچک نیستد دبیرستانی یا دانشگاهی اند ساکت اند وقتی هر چهار تا نشسته اند چیز زیادی برای گفتن ندارند  بیشتر فکر می کنند می خواهند زود تر برسند متانت را ترجیح می دهد بنابر این خیلی سرعت نمی گیرد  تیره است سیاه یا یشمی خیلی ارتباط برقرار نمی کند . مودب است .تلویزیون زیاد می بیند برای زنش طلا می خرد  به  عمره و حج واجب زیاد علاقه دارد سرمایه گذاری می کند خانه اش در یوسف آباد قلهک  یا شمیران وپاسداران است .

لينك

 

و تن وطن ماست     .... 

 در فراسوی مرزهای تن        شیرین احمد نیا 

 

 

 چهاردهم اسفند 

                                                 
     

حكيم مومن

رفته بود پيش "حكيم مومن"  . يك دكتر گياهي  يا يك طبيب كل نگر و از نظر او كسي كه با انرژي سروكار دارد . مي گفت: "در دلم ذكر ميگفتم  . پيرمرد  همان طور كه نبضم را گرفته بود با لهجه غليظ تركي به من گفت خانم اين ذكر هايي كه شما مي گوييد به گوش من مي رود و از آنجا به تمام بدنم نمي گذارد نبض شما رو  درست بگيرم ."

 

 

 

 روایت ایتالیایی از زن ، استادیوم و عصای موسی....      

 

   

 

 

 

 " مي گويد جوك هاي فارسي خيلي بامزه تر از جوك هاي انگليسي و عربي هستند چون بيشتر مي خندانند." فكر مي كنم  از هر آدمي با مليت متفاوتي بپرسد همين را بشنود. چون جوك ها بيشترين و پنهان ترين چسبندگي را با فرهنگ بومي دارند و ترجمه از انتقال كامل اين چسبندگي ناتوان است . يعني تبديل مي شوند به كلماتي كنده شده از بدن اصلي كه بي قيافه اند . مثل جوك بي مزه اي كه مي رود و به قيافه سرد شنونده مي خورد و همانجا به زمين مي ريزد .

 

   

منظره شهر خودم را از پنجره خودم دوست دارم  (....و....)
(سارتر. نمايشنامه روسپى  بزرگوار)

 

 ریتم جردن  ....

 

 

 

  

 گل پرى جون

"موضوعى كه در شوراى عالى مطرح شد، مربوط به موسيقى [موزيك] جام جهانى فوتبال است.

آقاى روشن ضمير: اگر فكر شأن و منزلت هستيد به نظرم اين ترانه را بگذاريم كه مى گويد: «نبسته ام به كس دل/ نبسته كس به من دل/ چو تخته پاره بر موج رها رها رها من...»
آقاى كپورچالى: بى ربط با سياست خارجى مملكت هم نيست. لااقل مصرع اول ترانه كه مانيفست ديپلماسى ماست."

 

 

   

سیزدهم اسفند

 

        

 واسازي 

"در بناهاي او (پيتر آيزنمن) به جاي احساس آرامش و امنيت ،تشويش ،نگراني و اضطراب ديده مي شود . در ساختار بنا از ارائه يك مركز يا محور مشخص براي آن خودداري مي شود. عناصر اوليه ،پايه اي و زيرين بنا در اين معماري بر سطح قرار مي گيرند و عدم انسجام با يكديگر را به رخ مي كشند .

آيزنمن با بيان نظريه "تاخوردگي" نشان مي دهد كه چگونه شكل و ريخت بنا بر خود خم مي شود و به امكان نگاه به خود نزديك مي شود .در بناهاي ديكانستراكتيويست ،بنا ، الحاق عنصري به خود را دعوت مي كند و هر تغيير يا الحاق ،معناي جديدي  از بنا مي آفريند .آيزنمن با نمايش حركت در بناهاي خود ،زمان را درون معماري قرار مي دهد .از همه مهمتر اين كه ،بناي پساساختگرا،فاصله و مرز بين درون و بيرون متن را درهم شكسته و هجوم و رخنه هريك از اين دو فضا را در ديگري به نمايش مي گذارد "

دكتر امير علي نجوميان ،مجموعه مقالات  اولين هم انديشي نشانه شناسي هنر

عکس

 

 

 

 

موسیقی

"انگار موسیقی فقط نقدناپذیرترین زبان­ها نیست، نامفهوم­ترین آن­ها هم هست. شاید به همین خاطر از ترانه­آهنگ­هایی که زبان­شان را اصلن نمی­فهمم حتا بیش­تر لذت می­برم (شاید چون زبان گفتارشان هم با این نامفهومیت مثل موسیقی محض می­شود، در زبان نامفهوم موسیقی محو می­شود). البته عربی را اندکی می­فهمم، فرانسه را هم اندککی، با این حال این مدت از دو ترانه­آهنگ عالی لذتی مفرط برده­ام: یکی از «الیسا»، خواننده­ی لبنانی، و دیگری از فرانسوی آفریقایی­تباری به نام «امین»: با هردو سرخوش می­شوم. " فرانكولا

 

ميتسوكو اوچيدا پيانيست ژاپنى

"شما هيچ گاه نخواهيد توانست از يك حدى به موتسارت نزديك شويد. البته مى توانيد به دستاورد او نزديك و نزديك تر شويد. حتى ممكن است براى لحظه اى او را لمس كنيد اما اين وضع تنها كسرى از ثانيه پايدار باقى خواهد ماند. سپس او خواهد گريخت و شما چاره اى نداريد مگر گريز او را تنها نظاره گر باشيد. اما شوبرت اين چنين نيست. او با شما مى ماند. موتسارت لحظه اى قرار ندارد و دائم در جنب وجوش است و شوبرت كاملاً به عكس او ....."

 

 

تاملاتی چند درباره خودرو

" بری ریچاردز توی کتاب روانکاوی فرهنگِ عامّه (ترجمة دکتر حسین پاینده) و در فصل جامعة بزرگ اتومبیل و خصوصاً بخش «بدنِ اتومبیل»، باین اشاره میکنه که اتومبیل، ابژه‌ای نرینه‌ست .... همونجا ریچاردز میگه که اتومبیل علاوه بر بدن مردانه – که راهش رو از بین وسائط نقلیة دیگه باز میکنه – بدنِ خوش‌ترکیب زنانه هم داره .... بخاطر همین بدنِ دوگانة زنانه و مردانه – بری ریچاردز میگه – یه عدّه‌ای (مرد) ماشینشون رو «رفیق» خودشون میدونن و یه عدّة دیگه، «عشق» خودشون.... "

 

 

 

دوازدهم اسفند

 

پاریس جشن بیکران

خاطرات  ارنست همینگوی از زندگی در پاریس را بالاخره امروز تمام کردم .  تصویر قبلی من درباره پاریس  تغییر زیادی نکرد .تصوراتی که از رمان ها فیلم ها ،عکس ها و تمام آنچه از خلال گفت و گو های روشنفکران ،فیلسوفان و هنرمندان و البته آنچه خودم دیده بودم ،ناشی می شد . به این معنا  پاریس یعنی آمیزه ای از شراب ،کافه نشینی ،غذا ، ادبیات ، زندگی کولی وار و بیقاعده که لذتی عجیب به ساکنان آن می بخشد  ،گفت و گوهای بی پایانی که گویی شبانه روز در جریان است و حسرتی که برای گذار کنندگان موقتی آن به جا می گذارد . اما مشاهده  پاریس از راه چشمهایم واژه "جشن بیکران" را بیشتر تداعی می کند تا کتابی که خواندم . پاریس در کتاب همینگوی کمی عادی ،گرد گرفته و روستای کم هوشی است که براقیتی ندارد  همینطور گرمایش آدم را نمی گیرد . یعنی  آدم را مست نمی کند یا دچار جنون .

 این جملات  گابریل گارسیا مارکز در قسمت الحاقی کتاب  هم از خود کتاب برایم جذابتر  بود :

"نمی دانم چه کسی گفته است که ما رمان نویس ها رمان دیگران را فقط به این منظور می خوانیم که ببینیم چطور نوشته اند، به هرحال گمان می کنم که درست گفته باشد.ما به رازهایی که در رویه صفحه بیان می شود دل نمی بندیم بلکه آن را پشت ورو می کنیم تا درزهایش را بشکافیم .توضیحش دشوار است که چطور کتابی را به قطعات بزرگ تقسیم می کنیم و بعد از اینکه همه راز های درونش را فاش کردیم چطور دوباره سوارش می کنیم .این کار در مورد فاکنر به نا امیدی می انجامد چون او به یک نظام ارگانیک تکیه نداشت بلکه کورکورانه در جهان توراتی خود پیش می رفت .درست مثل گله بزی که در بلور فروشی رها شده باشد .اگر بشود یکی از صفحه هایش را پیاده کرد ،پیچ و مهره های زیادی باقی می ماند و بازگرداندنش به حال اولیه محال است .همینگوی برخلاف او البته با تخیل و شور و جنون کمتر اما با صلابتی زلال ،پیچهایش را در جوار اثر به معرض دید می گذارد ،مثل پیچ و مهره های واگن های راه آهن ..."

باز هم گفته بود "همینگوی برای همیشه فهماند که در تقابل با برداشت رمانتیک از خلاقیت ، رفاه مالی و تندرستی برای نوشتن ضروری اند"

 

    

  يك فضول در تاكسى

عليرضا محمودى: هر بار كه سوار تاكسى مى شوم، ويژگى انسانى لذت بخش و مفرح فضولى به سراغم مى آيد. بى صبرانه منتظرم كه موبايل يكى از آقايان يا خانم هاى همسفر به صدا در بيايد و من از طريق استراق سمع مكالمات (البته ۵۰ درصد آن) به گمانه زنى درباره شخصيت و زندگى تعدادى از همشهريان بپردازم. در طول چند سال اخير كه به لطف گسترش فناورى هاى مربوطه اين كنجكاوى را گسترش داده ام متوجه نقاط مشتركى در شخصيت همشهريان عزيز شده ام. دستاورد چندين سال گوش تيز كردن و بررسى را همين طور رايگان در اختيار شما مى گذارم. اگر شما هم دقت كنيد متوجه خواهيد شد كه اين موبايل چه دستاورد بزرگى است و چه فوايد ناشناخته اى دارد. برخى از نقاط مشترك شهروندان تهرانى كه از راه استراق سمع مكالمات آنها در موبايل به شخص ديگرى كشف شده است:۱- اغلب مردان تهرانى اهل معامله اند و دارند چيزى را از جايى يا كسى مى خرند يا مى فروشند. البته تخفيف هم مى دهند. چون پول لازم دارند.۲- اغلب زنان تهرانى به محض اينكه پايشان به تاكسى مى رسد به دوستشان زنگ مى زنند و مى گويند فلان چيز را خريده اند. در اغلب موارد آنها متوجه مى شوند كالاى مورد نظر را گران خريده اند چون دوستشان به آنها مى گويد كه او آن كالا را ارزان تر خريده است.۳- اغلب مردان تهرانى در محل كارشان با يك مهندس طرف هستند.۴- اغلب زنان تهرانى شب ها از شوهرشان با كالباس پذيرايى مى كنند.۵- برخى مردان تهرانى در تاكسى با فرد مجهول الهويه اى حرف مى زنند. اين فرد مجهول الهويه اصرار دارد كه مرد آن شب پيش او باشد و آن مرد اصرار مى كند كه امشب نمى تواند.۶- در اغلب خانواده هاى تهرانى شوهرى وجود دارد كه زنان خانواده به همسر او حسادت كنند و بگويند خدا به بعضى ها شانس داده.۷- «دارم مى آم» جمله ثابت ۹۰ درصد مكالمات تلفنى با موبايل در تاكسى است.۸- برخى دختران تهرانى صاحب موبايل كه در تاكسى با دوستانشان حرف مى زنند از پسر يا مرد ديوانه اى سخن مى گويند كه ولشان نمى كند و آنها قصد پيچاندن فرد مجنون را دارند.۱۰- در طول چند سال استراق سمع در تاكسى تاكنون به يك مورد آشتى كنان برنخورده ام. تا دلتان بخواد مشاجره و دعواى لفظى ديده ام كه اغلب آنها به همين جمله ختم مى شود «حالا نمى تونم حرف بزنم بذار بعداً». عجيب ترين موردى كه در اين زمينه برخوردم آقاى ميانسالى بود كه بدون توجه به افراد فضولى چون من كنار دست راننده نشسته بود سر خانمى پشت موبايل داد مى زد كه اگر به زنش تلفن كند او را خواهد كشت و چون خانم بى خيال نشد به راننده گفت كه پياده مى شود. هنگامى كه از تاكسى پياده شد داد زد الان مى آم مى كشمت. پيگيرى هاى بنده در صفحه حوادث روزنامه ها براى ديدار با آن چهره به يادماندنى شكر خدا تا اين لحظه بى ثمر بوده است.

 

   مرگ یزدگرد

بادیدن فیلم مرگ یزدگرد به عنوان یک تماشاچی به این نتیجه رسیدم که تاریخ بازیگری در ایران به دو دوره پیش از مهاجرت سوسن تسلیمی از ایران و بعد از آن تقسیم می شود .

 

  

            

در خيابان خبرهايي است   

گاهي فکر مي کنم، شايد هميشه ي تاريخ همين بوده است و هميشه، سرنوشت دنيا در خيابان رقم خورده است، به دست آدم هايي که کاري نداشته اند اين تکه هاي معنا از کجا به دستشان رسيده است و دستِ بالا به آنها ماننده ي ابزارهايي نگاه مي کرده اند براي آن که مقصودهاي عملي شان را پيش ببرنديک بار ديگر در تاريخ معاصر ايران، خيابان دارد اهميت خودش را باز مي يابد و من دارم فکر مي کنم که از وبلاگ تا خيابان راه بسيار درازي است  

 

          احمدی نژاد درتمرین تیم ملی  شرکت کرد

  در حلقه بازیکنان نشسته بود و برایشان حرف می زد

قیافه بازیکنان دیدنی بود سرد ،کناره گرفته ،به اجبار نشسته،  کمی ضعیف انگاشته شده، بیگانه و منفصل از کلی به نام تیم ملی . به  این ترکیب نوعی نخوت نیز اضافه می شد  به همراه کمی نگاه عمودی و فراری از تمرکز و توجه مستقیم به احمدی نژاد

می توان تصور کرد که اگر  در فرضی محال  خاتمی نیز  در دوره رياست جمهوري خود حرکتی مشابه  انجام می داد وبعد از تمرین اینچنین می نشست و چند دقیقه ای  با بازیکنان حرف می زد حتی اگر موضوع در نامحبوب ترین وضعیت خاتمی رخ می داد می توان گفت  بازیکنان در حالتی متفاوت قرار می گرفتند

قیافه ها به احتمال زیاد گرم و مجذوب بود. خنده ها در وضعی بی اختیار می ماند .هوشیاری در حداقلی از حضور بود  بدنها در حالی که  بر زمین قرار گرفته  و ساکن  بود به سمت گوینده کشیده می شد. هرکس هم خودش بود و هم جزئی از تیم ملی

اگر خاتمی هیچگاه رییس جمهور نشده بود  این بدنها باز هم  اینگونه  بودند ؟ یعنی می خواهم بدانم این وضعیت ناشی از الگوی ارتباطی او در وضعیتی شخصی و غیرریاست جمهوری است یا این ردا با وجود همه تنفر انگیزی های آن  در ترکیب با ویژگی های شخصیتی او چنین تفاوتی را برجای می گذارد 1  ,2, 

 

          هرمنوتيكِ مكعب              

  درباره معمارى سفارتخانه ايران در آلبانى       

·                  ساده ترين تلقى از معمارى سفارتخانه ايران در تيرانا انتزاع آن به دو عنصر مكعب و صفحه بتنى است. هويت در اثر امرى انفعالى است. توجه به خود در رابطه و با توجه به ديگران و از خلال آنها معنا مى يابد. «خود بودن» يعنى ديگرى نبودن و با ديگران تفاوت داشتن و در عين پيوند يا حتى آميختگى، جدايى و بركنارى را نگه داشتن...

·                  كسانى اعتقاد دارند كه هرچه در معمارى گذشته ايران وجود داشته اگر تكرار شود، هويت ايرانى ايجاد مى شود. اين افراد اين معادله را برقرار مى كنند كه چون در گذشته اين آثار جواب مى داده اند، پس امروز هم مى توانيم آنها را تكرار كنيم. در صورتى كه اين معادله درست نيست. اينها همه ميراث ما هستند و بايد با چنگ و دندان از آنها محافظت كرد، اما تكرار آنها به هيچ وجه هويت ايرانى را به ما بازنمى گرداند، گاه حتى ضدهويت مى شود و تبديل مى شود به كاريكاتورى از گذشته.

·                   معمار بايد در اين آثار پيام هايى را درك كند كه ديگران نمى توانند درك كنند. ذهن معمار بايد لبريز از آثار معمارى گذشته باشد.... انگشتان او بايد بتوانند حرف بزنند

·                   مكعبى ميان گذشته و امروز  :فرم مكعب به عنوان يك فرم اصلى در تمام فرهنگ هاى معمارى حضور دارد و تنها پيرايه هاى روى آن است كه آن را به معمارى يونانى، رومى، رنسانس، هندى، چينى يا ايرانى تبديل مى كند. اگر شما پيرايه هاى روى آن را برداريد به يك فرم خالص مى رسيد كه جهانى است و متعلق به يك مكان خاص نيست

·                  صارمى در كتابى كه تحت عنوان ارزش هاى پايدار در معمارى ايران تاليف كرده در فصلى تحت عنوان «معمارى چندبنيانى» معمارى گذشته ايران را- با اشاره به مسجد شيخ لطف الله اصفهان- معمارى چندبنيايى مى خواند كه همچون شعر حافظ قابليت تاويل پذيرى دارد.

·                  آیا بناى سفارتخانه لازم است بنايى متفاوت با ديگر ساختمان هاى شهر باشد؟ «تصور عمومى اين است كه سفارتخانه بايد مثل قلعه باشد اما ما با اين ذهنيت طراحى كرديم كه اينجا خانه  ايران است. جايى است كه نه صرفاً مسائل سياسى بلكه تمام مسائل فرهنگى مربوط به ايران مطرح مى شود و تلاش كرديم طرح ساختمان كاملاً دعوت كننده باشد. مثل اين است كه خيابان امتداد پيدا كرده و وارد خانه شده است...»

          شرق