درختی که سکه طلا می داد

یکی بود یکی نبود . غیر از خدا هیچ کس نبود. درجنگل های آما زون درختی بو د که سکه ی طلا می داد . این درخت را کل حیوانات جنگل می شنا ختند و اگر کسی آن را اذیت می کرد حیوانات او را تکه و پاره می کردند .

دوست صمیمی این درخت پیر مردی بود که هر روز از این درخت سبدی از سکه طلا می گرفت .

در یکی از شهر های نزد یک به آ مازون شایعه شده بود که درختی در آما زون است که سکه طلا می دهد.

بنا بر این تصمیمم گرفتند که گروهی بسا زند و بروند و ببینند که آ یا چنین درختی هست یا نه .

پس از پنج ماه اتفا قی پیدایش کردند پیر مرد با دیدن این صحنه کلاغ را خبر کرد . پس از چند ساعت تما م حیو ا نات جنگل خبر دار شد ند و گر وه را از آن جا فراری داد ند و باعث شدند که آن ها در جنگل گم شوند .

مردی که آنجا بود با دیدن آن صحنه فهمید که آنجا درختی هست که سکه طلا می دهد.

روزی پیر مرد وقتی داشت می رفت که از درخت سکه طلا بگیرد ،مرد او را با ضربه ی پا بی هوش کرد و لباس هایش را پوشید و سبد را گرفت و پیش درخت رفت . درخت که فهمیده بود او پیر مرد نیست. به مرد گفت ببینمت وقتی که فهمید او پیرمرد نیست گفت چرا این کا ر را کردی؟ حالا جیغی می کشم تا حیوانات بیایند وتو را تکه وپا ره کنند . اوجیغ کشید و حیوانات آمدند و او را تکه و پاره کردند وبعد از این ماجرا سال هاست که خبری نشده .

قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.
Comments