800mollana-2.jpg (480×401)

 

غم و شادى

 

غم و شادى دو پديده‌ى طبيعى روح بشر است و هرگز نمى‌توان آن‌ها را از قاموس زندگى بشر حذف كرد. مولانا غم را به شرط آن‌كه به افراط نيانجامد، عامل شگرفى جهت تعادل روحى و شخصيتى مى‌شمرد. مولانا مى‌گويد هر غمى همچون باغبان، شاخِ شادى‌هاى فرسوده و زائد را كه بر تنه‌ى درختِ روح سنگينى مى‌كند هَرَس مى‌كند. مولانا ريشه‌ى غم‌هاى نازل و جانكاه را ناشى از دلبستگى به‌دنيا مى‌داند.

 

قندِ شادى، ميوه‌ى باغِ غم است

اين فرح، زخم است و آن غم، مرهم است

غم چو بينى، در كنارش كِش به عشق

از سرِ رَبْوَه نظر كن در دمشق

)دفتر سوم، 3-3752)

 

فكرِ غم گر راهِ شادى مى‌زند

كارْ سازى‌هاىِ شادى مى‌كند

خانه مى‌رُوبد به تُندى او ز غير

تا در آيد شادى نو، ز اصلِ خير

مى‌فشانَد برگِ زرد از شاخِ دل

تا برويد برگِ سبزِ مُتصل

غم ز دل هرچه بريزد يا بَرَد

در عِوَض حقّا كه بهتر آورد

)دفتر پنجم، 83-3678)