800mollana-2.jpg (480×401)

 

 

انسان‌شناسى

 

بی گمان يكى از بنيادى‌ترين انديشه‌هاى مولانا، انسان‌شناسى اوست. انسان‌شناسى او هم مبتنى بر روان‌شناسى است و هم مبتنى بر اخلاق. مولانا وجود آدمى را به جنگلى انبوه و بى‌پايان تشبيه مى‌كند كه پيچيده و لايه در لايه است. انسان، علت غايىِ خلقت جهان است و حقيقت آدمى، انديشه و بينش است. در انديشه‌ى مولانا انسان، به ظاهر ناتوان و به‌باطن نيرومند است.

 

خارِ دل را گر بديدى هر خَسى؟

دست، كى بودى غَمان را بر كسى؟

دفتر اول، 153

 

بيشه‌يى آمد وجودِ آدمى

بر حذر شو زين وجود، ار زآن دمى

در وجودِ ما هزاران گرگ و خوك

صالح و ناصالح و خوب و خَشوك

دفتر دوم، 7-1416

 

اى برادر، تو همان انديشه‌اى

مابقى تو استخوان و ريشه‌اى

دفتر دوم، 277

 

تو نه‌يى اين جسم، تو آن ديده‌يى

وارهى از جسم گر جان ديده‌يى

آدمى ديد است، باقى گوشت و پوست

هرچه چشمش ديده است آن چيز اوست

دفتر ششم، 2-811

 

ظاهرش را پشّه‌يى آرد به چرخ

باطنش باشد محيط هفت چرخ

دفتر چهارم، 3767