مقالات و اشعاردیگریدر بارۀغبار
Other Poems and Articles About Ghobar

http://mariadaro.com/archives/10379#more-10379

جابجایی بین نوشته‌ها

 قبلی

غـــــبــــار راه آزادی : نوشــتــه مـــاریــا دارو

نوشته شده در دلو ۱۹, ۱۳۹۳

    Maria Daro 2008 زنده یاد میر غلام محمد غبار در طول  عمرش  هوای  آزادی  را تنفس نکرد و در مبارزه  علیه  رژیم  استبدادی آل  یحیی قلم از استخوان سر کرد وبا خون  دل  وقایع  ناهنجار ُ ظلم زندانهای مخفوف , را که چشم  دیدش  بوده  و فداکاری  مبارزین  وطن  دوست را بروی  کاغذ  ریخت ُ تا نسل نوین  جامعه  از گذشته  های  سیاه  و ظلم  رژیم  های مستبد که بالای  پدران شان چه  گذشته است  ُبدانند.

ghobar

مرحوم  غبار از جعل کاریهای  تاریخ  نویسان  درباری پرده  برداشت  و طرز نوین  تاریخ  نویسی را در وطن  رایج  ساخت  ُ او با اقدام ارزشمندش  تاریخ  نویسانی    را که کتب  و اثار شان  فرمایش درباریان بود و بنفع  خانوادگی و تمایلات تبعیضی می چرخید  ُ سرنوشت رادمردانی راکه در راه  مبارزه  بخاطر  آزادی  به  سلول  های  زندان ها پوسیده  و بعضی  شان به  چوبه  دار آویخته شدند ُ به فراموشی  گذاشته میشدُ  افشا کرد. چنانچه نویسنده ء ( جناب  خالق  بقایایی پامیرزاد ) بزبان شعر  در  مورد  شادروان غبار چنین  میگوید:

ای  غبار  ای سرور  آزادگان 

ای که بودی  حامی محنت کشان

درد مردم را  تو کردی  آشکار 

راوی  روشندل  روشندلان 

در جسارت درصف مردان  دهر

نام پاکت جاودان باشد عیان

دست  پولادین بسازد پیکرت 

برفراز  قله ئی تا کهکشان

بر نوشتی  راه  درد ورنج را 

بر صریر سوره ئی تاریخ  مان 

 افغانستان  درمیسر تاریخ  از مبارزات  وطن پرستانُ و ظلم رژیم bothvolumesofAfgh..sm-medium-init-

های  مزدور و دست  نشانده  و تاریخ  واقعی  سرزمین  آریانا  ُ خراستان  و افغانستان  امروز بحث  میدارد تا نسلهای  آینده  وطن  بدانند که  تغیر  نامهای  وطن  و آب  و خاک از دست  رفته  شان چطور  و روی  کدام  ملحوظات به وقوع  پیوسته  است  و پدران مبارز شان  چرا تا اخرین نفس برای  آزادی میرزمیدند.  

 مرحوم  غبار تمام ملت  افغانستان را چو مردمک  چشم  عزیز  میداشت و اقوام  مختلف  افغانستان را شریف  میخواند اما افراد  فروخته  شده « جاسوس»  و خائین را نمی بخشید ُ چهره آنها راآفتابی  میساخت  تا ملت و مردم افغانستان فریب  شان را نخورند .بطور  مثال مرحوم  غبار داخل زندان سیاسی ولایت  کابل در  باره  اینگونه اشخاص   چنین  میسراید :

عـــــوام فـــــریــــبـــان 

حقه بازان  جلوه در بازار  و معبر  میکنند

چون بقدرت  میرسند از  پیش  بدتر میکنند

در  حضر دارند  زره ماننده ئی دستان  سام

درخطر هریک  عوض مغفر به چادر  میکنند

درمیان  توده  میلافند از  حب  وطن 

در سریر  افسری  لعنت  برکشور  میکنند 

درمجالس  طعنه برارکان  دولت میزنند 

در  محابس  مدح  اشخاص  ستمگر  میکنند

در  قبیل  اقویا آرام  همچون  گوسفند 

بر فقیر  وبینوا کار  غضنفر میکنند 

از دنائت کاسه می لیسند در خوان لئیم

وز تفرعن خنده بر دهقان  وکار گر میکنند 

از  نهیب والیان چون  بید میلرزند بخود

قهر بر مزدور  ونوکر همچون  کچنر میکنند 

درمجامع  سخت  میغرند چون در  کوه پلانگ 

در  صدارت لابه چون  کفتار  لاغر  میکنند 

در  محافل  عشوه ئی دارند با  مشک  وعبیر 

واز  تجمل  دمبدم بر روی  پودر میکنند 

در  دفاع  از  حق  مظلوم  اند یکسر  کهنه لنگ

فی  المراصع و المراکز پشت  چنبر میکنند

در  سفارت و هم در  وزارت از  پی  فسق  وفجور 

خون  مردم را  خیال  شیر  مادر  میکنند

درعمل  صفرند و در  زحمت کشی  ناکام صرف 

لیک  در نطق  و بیان کار  سنکدر  میکنند 

از  تمدن  دست  بوسند  ظالم خون  خواره را 

وزتوحــش خاک بر فرق  هنرور  میکنند 

خون  مردم  می مکند ومال  مردم  میبرند 

نان ملت  میخورند  وشکر  قیصر  میکنند

حریت را دوستدار  و ارتجاع  را پاس  دار 

در میان  حق  و باطل  اکت  جیکر میکنند 

 سخن غبار سخن  ملت بود نه از کدام  قوم و قبیله  مشخص ُ زیرا  قلم او فریاد  مظلومان را زمزمه  مینمودُ  و از طریق حزب  و جریده  وطن که بر موازین تعمیم اصول دموکراسی در کلیه شئون اجتماعی مملکت استوار بود و خود مبتکر و صاحب امتیاز  آن بودُ  منتشر میساخت و  جناب  نورانی  مدیر  مسوول  ماهنامه  روزگاران  در  مورد  سخن شادروان غبار چنین  سروده است:

بر آه نا قرار زمان  در  « مسیر» درد

ساطع نگاه  وخاطره پیمائی تو ُ غبار

بردره  ی عمیق  بشر  تو گره  گشای 

چونان فرغ  نور چون صخره  استوار 

اندر کویر  یاس شگوفایی تو ُ غبار 

سبزی و چون  بهار دلارایی  تو ُ غبار  

هر  نکته  ات کمان کش  تیریست در رها 

هر  صفحه  ات  سپهر  

چون  کهکشان  نمای  کبیر ستاره ها 

غوغای  دهر  وسانحه خیزائی  تو غبار 

بین ملتی  بر تارک  تو  تاج  مینهد 

گم گشتان یافت  شده  در کتاب تو

از  بوسه  برجبین  تو اماج  مینهند 

با صد سبد سرود 

کیوان تراش  وشورشی  آوایی  تو ُ غبار 

بر شعر  من  نگین 

نقش  عقیق  گنبد فردایی تو ُ  غبار 

 بخاطر همین مبارزه ء  قاطع  و آشتی  ناپذیرمرحوم غبار  تمام عمر را در سلول  های  زندان و تبعید  سپری  کرد اما از  گفتن  حق  دست بر نداشت . چنانچه  رازق  طغیان شاعری گرانقدر چنین  گفته  است :

سخن  چون  تیر بر قاتل  کشیدی     –   حق  را بر رخ  باطل  کشیدی  

زدی صیقل به  سنگ سخت  تاریخ   –   غبار از شیشه هر دل کشیدی 

تاریخ تکامل  بشری متشکل از سرگذشتها ُ شکستها و پیروزی  های انسانهایست که  علی رغم نا امیدی هاو ممانعت های  رژیمهای  حاکم برسر اقتدارُ  برای  بهروزی  زندگی  مردم  قلب شان  میتپید. 

مرحوم  غبار در زندانهای  مخفوف  بسر برد اما برای  میلونها انسان  مظلوم  قلم  چون تیر بروی کاغذ کشید.  تاریخ  واقعی  کشور بیانی از جنگهای دوام  دار وبی انتها بین ملت مظلوم  و ستمگران حاکم  مبنی برحق  مسلم شان میباشدُ و غبار آنرا  نوشت.

تاریخ  نویسان بانام  و نشان  دربار زیاد بودند و تاریخ را بنفع  و فرمایش  حکام مینوشتند اما در مورد  ستم کشان  که  تحت شرایط  دشوار مستبدین  نفس  میکشیدندُ قلم شان  کوتاهی  میکرد.    

آنانیکه بنابر منافع  خویش و دستگاه  حاکم  منافع خلق و مردم را زیرپا میگذارند و واقعیتها را کتمان  مینمایند نزد ملت مسوول اند.

 کشور ما در قرن  بیست ویکم  زندگی تلخی را تجربه  میدارد. بگفته  یک شاعر  غربی  :« طوفانی  که امروز  مارا می  روبد بخاطر حرکات ناشیانه ء گذشته ماست » 

بلی  همین گفته  در سرنوشت  فعلی مردم ما صدق مینماید که مسایل  زبان  و نژاد و حتا نام  کشور مورد جرو بحث  های  قرار دارد . اما بیایید به  تاریخ  مراجعه  نماییم و بدانیم  که سرزمین  فعلی ما کدام  نام  هارا داشته  است. پیدایش  آریانای  کبیر که در اثر تحقیقات شادروان  علی احمد  خان کهزاد دانشمند شهیر کشور با تمام  جزئیات  با حدود ارضی  و زبان  و نژاد ها ُ رسم  ورواجها کتب و دین و ائیین مردم  شرح  گردیده  است ُ معرفت  تاریخ باستان افغانستان برمبنای  تحقیقات  علمی  مستشرقین  میباشدُ  همین  افغانستان  امروز است.  

  اول  نام  آریانا  : 

همچنان شادروان غبار آثار بزرگتر در معرفی  کشور از خود  بجاگذاشت او در  -ص – سوم  افغانستان در میسر تاریخ  جلد اول  نوشت:

 ( آریانا : قدیمی ترین نام  افغانستان که از عهد اویستا « هزار سال قبل از میلاد» تا قرن پنجم میلادی در طول  یکنیم هزار سال  براین  مملکت اطلاق  میشدُ آریانا بود که مهفوم (مسکن آریا) را داشت.  اویستا کتابیست  بسیار قدیم بواسطه (زردشت ویا زرآشترا) ای  بلخ  بوجود آمد گرچه  تعین  قدامت  آن  مشکل  استُ با آنهم تخمین  شده است که  اقلا حدود یکهزار سال  قبل از میلاد بوجود آمده  است .

 در کتاب اویستا این نام بشکل ( ایریانا) ذکر گردیده است که درمقابل  نام توریانا قرار داشت.  یعنی  آریایی های  توریانی ماورای جیحون که در حالت بدوی زندگی داشتند.  همین  نام ایریانا و آریانا « افغانستان»  بود که بعد ها در مملکت فارس « پارسه» با تغیر اندکی « ایران»  قبول  شد.   

   دوم – نام خراسان بر کشور ما چطور اطلاق  شد از قلم  شادروان غبار بخوانید ُ او در رساله بنام خراسان  تمام  ولایات  کشور را بمعرفی  گرفت  تا ملت  از گذشته بی خبر نباشند. 

 خــــــــراســـــــان                             khorasansm

نویســنده :  میر غلام محمد غبار

کابل، دلو ۱۳۲۳ خورشیدی

 

طوریکه معلوم است در ایام پیشین مملکت افغانستان به آریانا موسوم بود، و برای اولین بار این نام در کتاب آراتسفن در قرن سوم قبل از میلاد به شکل یونانی آن یعنی آریانا دیده می شود سرحد آن قرارذیل است. 

در شرق، هندوستان، در شمال هندو کوه و جبالی که در غرب آن واقعست، درجنوب اقیانوس هند.ا سرحد غربی از دروازه خزر-یعنی از معبر کوهستانی در خطی که پارت را از مدیا و کارمانیا را از فارس (پرسید) جدا می کند.  

ولایات عمدهً آریانا عبارت بودند از:-   باختر ( بلخ، تخار، مرو)  

آریا (هرات) 

خوارزمیش (خوارزم)  

اپارتیا (ولایات طوس و نیشاپور) 

اراکوسیا (قندهار) 

کارامانیا (کرمان ) 

سکاستین یا در انگانیا (سیستان) 

گدروسیا (بلوچستان) 

پاکتیا (ولایات خوست، سند) 

گندهارا (ولایات پشاور تا کابل) 

پروپامیس (غور و هزاره جات) 

هنگامیکه آریانا زیر تسلط اجانب شکل تجزیه به خود گرفت، البته نظر بمصالح سیاسی آنها بیشتر بنامهای متعدد و ولایات خود نامیده شد. 

چنین تصور می شود که نام خراسان معاصر دوره ساسانیان بوده و قبل از آن وجود نداشت. 

یکی از نوسیندگان تورک این عقیده را تایید می نماید. و یک نفر مورخ ارمنی (موسی خورنی قرن ۴-۵ میلادی) میگوید:  

آریان( یعنی آریانا) از سوی باختر مادا و پارس است و تا هندوستان گسترده است….. این ایالت یازده ناحیه دارد…. کتاب مقدس تمام آریان را بنام ( پارتیا) داده است، گمانم بسبب قلمروی است که بدست پارتها بود.ا این ناحیه را ایرانیان یعنی فارسی ها خراسان می نامند یعنی شرقی. 

یکی از نویسندگان پارس می گوید نوشیروان بعد از تسخیر (قسما) مملکت سیاسی خود را باینقرار تقسیم نمود: 

اول قسمت شمال مغربی باختریان( صحیح آن شمال مشرق است) 

دوم جنوب غربی نیمروز( صحیح جنوب مشرق است) 

سوم قسمت مشرق خراسان

چهارم قسمت مغرب یا ایران شهر( یعنی کشور فارس) 

فردوسی خراسانی زیر عنوان بخش کردن نو شیروان جهان را به چهار قسمت ارباع ذیل را حساب می کند.

بخش نخستین خراسان، 

قسمت دوم قم، اصفحان آزر آبادگان و از ارمینیه تا در اردبیل ،

 قسمت سوم فارس، اهواز، مرزخزر، از خاور تا باختر، 

قسمت چهارم عراق و بوم روم.

واژه خراسان

چنان که دیده می شود کلمه خراسان مرکب از (خور) یعنی آفتاب بوده و بلاشک مفهوم شرق را افاده می کند و لوسترانج یک نفرمستشرق انگلیسی می گوید: خراسان در فارسی قدیم به معنی سرزمین مشرق آمده. ابوالفضل مورخ قرن هشت هجری می نویسد : خُر(خور) معنی آفتاب و آسان معنی مکان شی میدهد.                 

    یعنی مطلع الشمس ویا مشرق. سایر مورخین عربی زبان در ترجمه این واژه اصل فارسی آن را مراعات کرده و غالبآ از کشور خراسان و یا افغانستان بنام مشرق یاد کرده ، و بعضآ سلاطین افغانی را هم پادشاه مشرق عنوان داده اند مثلآ ابن خرداد جغرافیا نویس مشهور قرن سه هجری زیر عنوان ( خبرالمشرق) از مملکت خراسان بحث می کند  و نویسندۀ گمنام جغرافیای حدود العالم من المشرق الی المغرب در قرن چهارم هجری راجع به سلاطین سامانی افغانستان می نویسد که: ایشان را مملکت مشرق خوانده اند. 

عنصری شاعر مشهور و قصیده سرای غزنی نیز در مدح سلطان محمود غزنوی می گوید. 

ایا شنیده هنر های خسروان به خبر

بیا زخسرو مشرق عیان ببین تو خبر

عروضی سمرقندی شاعر و نویسنده قرن شش هجری سلطان علاالدین حسین جهانسوز پادشاه غوری افغانستان را سلطان مشرق عنوان می دهد در جایکه میگوید: نعمت بزگتر آن که منعم بر کمال و مکرم بیزوال او را ( ابوالحسن علی بن محمود شهزاده غوری بامیان و ممدوح عروضی) عمی بارزانی داشته است چون خداوند عالم سلطان مشرق علاالدین یا و الدین ابوعلی حسین بن الحسین….در هر حال واژه خراسان هرچه بوده و هر وقتی که استعمال شده باشد، فقط چیزیکه دران شک نیست اینست که اسم خراسان از چهارده قرن ا ست اولا در مورد قسمتی از خاک افغانستان ، و بعدآ در مورد کل مملکت افغانستان اطلاق و قرنها دوام نموده است. و هنوز هم در یک قسمت کوچک شمال مغربی او در ولایت طوس و نیشاپور باقیست.  

حالا می بینیم از چه وقت این اسم درکتب تاریخ و جغرافیا موقع گرفته و بچه ترتیب جزاً یا کلآ در مورد خاک افغانستان اعلام گردیده است. همینکه عسکر عرب در قرن اول هجری بعد از انهدام دولت ساسانی فارس از شرق به غرب سرازیر و برای بار اول در اراضی ماورا کویر لوت رسید اسم خراسان را شنیده و متعاقبآ در کتب و آثار خود تذکر دادند. اولین نویسنده عرب که از خراسان در تاریخ نام برده است امام احمد بن یحیی بن جابر بغدادی مشهور به بلاذری است که در اواخر قرن دوم هجری تولد، و در ۲۵۵ هجری کتاب معروف خودش فتوح البلدان و ماخذ عمده و معتبری برای مورخین قدیم اسلامی گذاشته است.  

حـــــدود خــــــراســــــان

قبلا بایستی دانست خراسان دارای دو نوع حدود جغرافیایی بوده یکی خراسان خاص و دیگری خراسان عام. 

 اولی در مورد یک و یا چند ولایت شمالی و شمال مغربی افغانستان استعمال، و دومی بتدریج وسیع و بالاخره در مورد کل مملکت افغانستان اطلاق شده است. و البته این هر دو نیز نظر بحث وقایع سیاسی گاهی کوچک و گاهی وسیعتر گردیده اند اما در مفهوم اصلی آنها تغییری بعمل نیامده است.)

  رساله خراسان از قلم شادروان غبار که بروی کاغذ  ریخته شد ُ مقامات ایرانی را برآشیفته  ساخت و بنابر شکایت سفیر ایران  در این مورد ُ سردار محمد نعیم  خان برادر  سردار محمد داوود خان بدون  توجه به  عمیق  مسله  و بدون رعایت  قوانین  مطبوعاتی امر توقیف  آنرا به  ریئس مطبوعات وقت  مرحوم  صلاح  الدین سلجوقی صادر نمود و از توزیع  آن  رساله  تاریخی جلوگیری جلوگری کرد.

همچنین  در زمان سلطنت  محمد ظاهر شاه هنگامیکه شاه  ایران  لقب آریا مهر  را اختیار  کرد  مقامات سلطنت و صدرارت  افغانستان  هیچ  گونه  اعتراض نکردند واز  نام  تاریخی آریانا حمایت  نه نمودند که امروز  نتایج عدم  حمایت از نام  و خاک  وطن را از بیکفایتی  رژیم  وقت مشاهده  میداریم.  

   سوم نام « افغانستان» :

در قرن نزدهم  خراسان  جایش را به  اسم  تازه  ای « افغانستان » گذاشت.

 در قرن دهم  کلمه  افغان  که  معرب  اوغان  بود در مورد  قسمتی از قبایل  پشتون کشور در آثار نویسندگان اسلامی  پدیدار شد و بتدریج مهفوم  آن وسیعتر  شده  میرفت تا در قرن  هژدهم  حاوی  کلیه  پشتون  های  کشور گردید و اما نام  افغانسنتان برای  بار اول  در قرن  سیزدهم در مورد  قسمتی  از ولایات شرقی کشور  اطلاق گردید. در قرن  چهاردهم این اسم  مخصوص  علاقه  تخت  سیلمان و ما حول  آن  در مشرق  کشور بود.

در قرن  شانزدهم  علاقه  های  جنوب  کابل  عنوان  ملک « افغان» گرفت .

در قرن  هژدهم  از دریای  سند  تا کابلستان  واز نزدیک  کشمیر و نورستان تا قندهار  وملتان ُ مسکن  افغانها  خوانده  شد.

بالاخره  در قرن  نزدهم  نام  افغانستان بصفت  نام  رسمی  کشور  قرار گرفت.

نامهای  سرزمین  فعلی  ما درکتاب  افغانستان در مسیر تاریخ  جلد اول  بنام های  

     آریانای کبیر  و خراسان  بزرگ  وافغانستان  فعلی با جزئیات  تذکر رفته  است.

 افغانستان قبل  از ظهور اسلام  فرهنگ  بخصوص خودرا داشت که با فرهنگ  یونان ُ هند  وایران  نیز تاثیر متقابل  داشته  و زردشتی ُ بودایی ُ برهمنیُ مانوی ومیترایی  همه در فرهنگ کشور از  خود نقشی  بجاگذاشته  است.

 اما بعداز ظهور اسلام و انکشاف فرهنگ  اسلامی  ُ فرهنگ افغانستان شکل  دیگری  بخود  گرفت  و مانند سایر ممالک اسلامی  در شرق  و غرب  تاثیرات متقابل  فرهنگی بجاگذاشت.

تاریخ  و وقایع  گذشته  سرنوشت  زندگی امروز ملت ها را تعین  مینماید. 

هرگاه  بتاریخ  سایر کشور ها نظر افگنده  شودُ بسیار آنها به  مرور زمان و شرایط  همان وقت تغیر نام داده اند اما کوشیده  اند که افتخارات  تاریخی و فرهنگی  و حدود  ارضی  شان  خفظ شود.

      در کشور ما نیز  وقایع  گذشته  در سرنوشت  زندگی  امروز ی ملت ما تاثیرات قاطع داشته است . یک  ملت  باید برای حفظ  وحدت خویش  تاریخ گذشته اش  را ورق  بزند و با کشف  واقعیتها مستند روند زندگی خویش را تعین  نماید ُ اما متاسفانه که ریشه  نفاق  از طرف استمعار گران  خارجی , مستبدین داخلی ُ نوکران  و دست  نشانده  های  شان  آب  یاری  گردیده  است که  امروز به زخم ناسور و یا سرطان مبدل شده است .  

قراریکه  دیده  میشود بعضی ها تاریخ  واقعی کشور را نادیده گرفته ُ قلم فرسایی  مینمایند و بااحساسات ُ مسایل  قومی و قبلوی  و نژادی  و زبانی  را دامن میزنند که این یک  گناه بزرگ است. ما نباید تاریخ  پرافتخار گذشته  خویش را که  مبارزین واقعی  و فرزندان اصیل  کشور جان های  شیرین  شان رااز دست  دادند و بعضی  شان  تا آخر عمر  در سلول  های  زندان  پوسیدندُ  فراموش  نماییم .   

  با تاسف  دیده  میشود که تبعضات  نژاد ُ زبان  و قوم  در بین  جامعه  ما سایه  افگنده  و آب در آسیاب  دشمن میریزد . 

مثلا بعضیها میخواهند  که  تاریخ  چند هزار ساله  و فرهنگ  غنی اریانا  را  فراموش  کرده  و کشور  را خراسان بنامند  و بعضی  دیگر    

   میخواهند  که تاریخ  درخشان  آریا  و خراسان را  به باد فراموشی  گذاشته و صرف  اطلاق  نام  افغانستان را بر کشور دوام بدهند. 

 این جفا برای  نسل های  آینده  مرض غیر  قابل  مداوا خواهد بود .

هموطنان گرانقدر : 

بیاید از تاریخ  نیاکان  خویش  درس  عبرت  گیریم  و تمام  اقوام و قبایل کشور را  محترم و عزیز شمرده  برای  تحکیم  یک  ملت  واحد دست  اتحاد به  یک دیگر دراز نماییمُ زیرا که جنگ اصلی  بین استعمار  گران  و مستبدین ظالم از یک طرف  ومردم  مظلوم  از  طرف  دیگر  میباشد  در این  راستا بجا خواهد بود که  شعر از  زنده یاد غبار راه آزادی را پایان بخش این  مقاله  انتخاب  نماییم . 

  سروده یی از : زنده یاد میر غلام محمد غباربر گرفته از جلد دوم  افغانستان در  میسر تاریخ 

           دســــت اتــــحـــــاد   

ز ظلم جــان بلــب آمد ، چـــه انتظـــار کشیــد

بیـــاد سوختـــگان ، شمع سان ، شرار کشــید

کنـــید معرکـــه بــر پـــا ، بضدِ ظلم و ستــــم

ز خـــاکِ مرتجعان ، بـــر هوا ، غبـــار کشید

در ایـــن زمانــه ، بگیتی کسی نــدید و شنیــد

حـــکومتـــی کــــه وطن را به چاله زار کشید

ستمــــگری کــــه بسودِ کلیــک و فـــامیـــلش

بــصد شکنجــه ، زما و شمــا ، دمــــار کشیـد

جنـــایتی کــه بملک ، این وطن فروشان کـرد

خمیــد چرخ ، چو آن بارِ ننـــگ و عار کشیـد

مظــــالمی کـــه ازوشان کشیــــد ، نسلِ جوان

گمـــان مبـــر کــه توان دوشِ روزگـــار کشید

چنـــان بخلق « مســاوات و عدل » برپا کرد

کـــه کل زیان ، به جز اشراف و پولدار کشید

نـــه یـــکه مـــا و تـــو از ایـــــن فساد مینالیم

فــــغـــان و نـــالــه ز هر تیره و تبــــار کشید

ازاینـــگروهِ کـــفن کش ، کـــه تـــا زپـــا نفتد

گمــــان مبـــر ز فجـــایع ، کنون کنـــار کشید

نشستــــه دست به پـــهلو ، امیدِ خیر و صلاح

چســان تــوان ، ز چنیــن بانــدِ نابـــکار کشید

نجـاتِ هموطنــــان ، بستـــه بر جهادِ شماست

کـــمـک ز غیــر نشـــاید کــــه انتظار کشیـــد

بـــپـا شـــویـــد و بـــهم دستِ اتــــحاد دهیــــد

کـه داد از ایــن حکومتِ بــی بند و بــار کشید

گــذشت دورِ شــکیــب و رسیـــد فرصــتِ آن

چــه خوش ز حرف ، عمل را بـکارزار کشید

شویـد در پـــی تشکیـــلی ، ای ستـــم زدگـــان

کــه جانِ سلامت ، از ایــن وضعِ بیقرار کشید

بـایـــن و آن نــــشود رفع قـــهرِ خلـــق ، مگر

کــه انـــتــقام بـــه شمشیــــرِ آبــــدار کــشیـــد

زنیـد دست به یـــک انــــقــــلابِ ظلم شـــکن

کـــه یــک بیـک سرِ این خاینـــان به دار کشید

ز مـــن مپــــرس ز بیـــدادِ ایــن رژیمِ خبیــث

چــــه دیـــد دیـــده و ایـــن قلبِ داغدار کشیـــد

چها گذشت بما ، زین « سه گانه » دشمنِ نوع   

گداخـــت صبـــر و فـــغان از دلِ فـــگار کشید

کنیـــــد روی وطن پـــاک ، ازایـــن پلیــدان تا

                                      بـــروی از خـــود و بیـــگانه ، افتـــخار کشیـد                       

 « این شعر در  زندان  سرای  موتی  کابل سروده شده  است» 

نوشته شده در شادروان غبار٬عمومی٬فرهنگیُ هنری و ادبی٬مسایل اجتماعی٬مطالب تاریخی با برچسب در باره شادروان میرغلام محمد غبار توسط ماریا دارو. افزودن پیوند یکتا به علاقمندی‌ها.

http://www.khawaran.com/%D9%86%D8%B8%D9%80%D9%80%D9%85%DB%8C/%D8%BA%D8%A8%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A7%D8%B1.html#JOSC_TOP


رشا د وسا    جنوری     2000

این شعر در اپریل  سال 2000

در هفته  نا مه  امید نشر شده بود

غبار             

مر ترا  دیگر نبا شد هیچ ثا نی ای  غبار

ای که ما نند عقا ب  آ سما نی ای غبار

ما در گیتی نزا ید چو نتو فر زند دگر

مرد مید ا ن و د لیر و پهلو ا نی ای غبا ر

همچو مر دا نی که در شهنا مه ها  آ ور ده اند

تک سوار  و جنگجو ی و  قهر ما نی ای غبا ر

دانشی مرد دلاور جنگجو ی بی امان

بر تر  از اندیشه و وهم و  گما نی ای غبار

آ فتا بی  و ندا ر ی هیچ آ هنگ غروب

تا قیا مت رو شن و پر تو فشا نی ای غبار

در حضو رت عا جز آ مد دست تا را ج  ز ما ن

از گز ند رو ز گا را ن  در ا ما نی ای غبا ر

عمر دنیا را  بقا یی  نیست دید ی غنچه  را

لیک تو پا ینده  یی و جا  و دا نی  ا ی غبار

نیست شا ها ن جها نرا در حضو رت  حر متی

تو مگر خو د پا د شا ه این  جها نی ای غبا ر

من  کی  با شم تا بگو یم وصف آ ن عا لیجنا ب

من کف خا کم مگر تو کهکشا نی  ای غبار

بر ده گفتا ر ترا با ل خرد تا آ سمان

تو سن اندیشه  بر افلا ک را نی ای غبار

نیم قر ن ظلم و استبد ا د را کر دی رقم

کر ده یی  تا ریخ ما را با یگا نی ای غبا ر

میگذا رم بعد  از ین سر در خط فر ما ن تو

تا  نه افتا دم زپا  از ناتوانی  ای غبار

 

2

نیز گو یم در ره مشرو طه او ل منز لست

داد ن ما ل و سرو این نقد جا نی ای غبا ر

نیست ما نند تو مر دی در فرا خ رو ز گار

از خط مر دم نمو د ی پا  سبا نی  ای غبا ر

از فرا ز و از نشیب  جنبش آ زا د گا ن

مینما  یی تا قیا مت  دیده با نی  ای غبار

را ه آ ز ا دی در او ل بود پر خو ف و خطر

را ه آ زا دی کنو ن شد پر نیا نی  ای  غبار

جنبش آ را میشو د بار د گر حز ب   وطن

میر سد شو ر و نشا ط و شا د ما نی ای غبا ر

میر سد با ر دگر هنگا مه یی جو ش و خر و ش

میشو د گلگو ن لقا یی  ز عفرا نی ای غبا ر

حیف با شد گر نیا  بد سا ز ما ن حز ب و طن

حیف با شد گر نبا شم  سا ز ما نی ای غبا ر

تو  نمر د ی تا بگو یم با د رو حت  شا د ما ن

تو جو ا ن و زنده و روح  و روا نی  ای غبار

ریشه کن کر دی بد ی  ر ا  خو ب گفتی  خو ب را

میکنی  د ر با غ  میهن با غبا نی ای غبا ر

یا  د کر  دی از مین آ ن  ا و ستا د نا ز نین

یا د کر دی از مین آ ن  یا ر جا نی  ای غبا ر

یا د کر دی از مین آ ن آ  فتا  ب  معر فت

کز فر  ا قش میکنم   جا مه  د را نی  ا ی  غبا ر

یا د کر دی از مین آ ن آ یت مهر و  و فا

کز غم او پیر گشتم در جو ا نی  ای غبار

3

یا د کر دی  از مین  آ ن قبله یی  صد ق  و صفا

کر ده پیکان  غمش  ما را نشا نی  ای غبا ر

یا د کر دی  از فقیر خا کسار در د مند

خار غم را د ر دل من  میخلا نی  ای غبا ر

یا د کر د ی از مین  آ ن  مر شد  عا لیمقا م

تا ج فخر م را به گر  د و ن میر سا نی ای غبار

یا د ایا می  که  حا  ضر میشد م  در  محضر ت

مینمو د ی لطف و مهر و مهر با نی ای  غبار

بو د  فر  زند نجیبت  حشمت  وا لا گهر

پیرو تو آ  شکارا و  نها نی ای غبا ر

بود فرزند تو در عشق و طن مانند تو

ما همه بو دیم چو ن یاران جا نی ای غبار

ما ند ا نستیم قدر گو هر ت  را حسر تا

تا که ر فتی از بر ما نا گها نی ای غبار

از فرا قت میر و د خو ن از د ل و از دید ه ا م

حا ل  ا ین  بیچا ر ه  را  د ا نم  ندا نی  ای غبار

کا ش یک رو ز ی بمانم  بر سر را ه تو  سر

کز  مرو ت بر سر من  پا بما نی ای غبار

هیچ  میدا نی  که در کشور چه  آ  شو  بی   بر فت

وه  چه آ شو بی  چو تا را ج خزا نی ای غبار

نو کرا ن  اجنبی و خا ینین  مملکت

شد سیه رو   و  خجا لت  جا ودانی   ای غبا ر

هم نما  ند تا  ابد در کشو  ر افغا نستا ن

هر ج و مر ج چند روز  طا لبا نی  ای غبا ر

4

خا نه  یی  اقوا م با شد کشو ر ا فغا  نستا ن

گر چه با شد خو ستی  یا تا لقا نی ای غبا ر

گر چه با شد از شما ل و یا که از سمت جنو ب

گر چه با شد  هروی  یا با میا نی  ای غبا  ر

با ید این مر دم بیا مو زند از دو ر ز ما  ن

رفته  دور خر خر ی  و خر دوا نی  ای غبا ر

ملت و مر دم نبا شد مثل  گا و گو سفند

پا د شا هی  نیست ما نند شبا نی ای غبا ر

من  نمیدا نم شنید ی از اد  یبا  ن ز مان

شعر چو ن  آ  ب روا ن  ا ند ر  رو ا نی  ای  غبا ر

هست گفتا ر م به هنجا ر سخن  آ را سته

هم به  تر تیب  کلا م  و هم  معا نی ای  غبا ر

باد نا مت  جا ودان و با د رو حت شا د مان ا

ی که  چو ن عطر  نسیم  بو ستا  نی  ای غبا ر


 

***************

 

http://www.koofi.net/index.php?id=472

بازگشتِ همه به سوی خداست


*********

شعری از : ناهید خرم ( فروغ:16 حمل 1388

                                                      

 

اسوۀ شجاعت

تقدیم به روح پاکِ شادروان میر غلام محمد غبار ، این مبارزِ راستین و میهن دوستِ واقعی

غبار

آزاده مردی

از تبارِ دلیران

و راد مردی

از قبیلۀ پاکان .

غبار

با قامتی

به بلندای هندوکش

و شکوهی

به عظمتِ تاریخ

که در مقابلِ ظلم و زور

هرگز

سر خَم نکرد !

غبار

که هیبتش

زَهرۀ خاینان و وطن فروشان را

آب می نمود ...

و عشقش به میهن و مردم

بذرِ امید را

در دلها میکاشت .

غبار

مبارزی نستوه

که ارادۀ آهنینش

تیری بود

بر قلبِ ستمگران و بد کنشان !!

و شجاعتش

شهرۀ خاص و عام .

وغبار

که آثارِ بی نظیرش

برلیانی است درخشان

در خاتمِ تاریخ !

و مبارزاتش

راه گشای نسل های آینده .

***

یادت جاودان

ای سر بلند

ای نستوه

و ای اسوۀ شجاعت

که ایثار را

از تو آموختیم

و شهامت را

وام دارِ تو ایم .

 

******************

http://www.koofi.net/index.php?id=753

 

کشنبه 20 دسمبر 2009

 

نوشته یی از : مهندس شاه امیر فروغ: 29 قوس 1388


در حاشیۀ برگزاری همایشِ

دوروزۀ کانونِ مطالعات و پژوهش های خراسان

صبحِ روز جمعه بیست و هفتم آذرماه ، فـراخوانی را که از طــریقِ سایتِ وزینِ خاوران بتاریـخِ هجدهــمِ آذرمـاه ، ساعتِ بیست و یک وچهـل وهفت دقیقه به وقتِ اروپای مرکزی « بیست و چهل و هفت دقیقه به وقتِ لندن » در معـرضِ دیدِ علاقه منــدان قـرارگرفته بودو قبلاً بتاریخِ پنجشنبه نوزدهــمِ آذرماه آنرامطالعه نموده بودم ،بارِ دیگربادقت وتأمل ازنظر گذراندم .  

موضوعِ این فراخوان زیرِ عنوانِ ( سیمینار دو روزۀ بین المللی کانون مطالعات و پژوهش های خراسـان در لندن ) جهت بررسی و نقد در موردِ برگزاری انتخاباتِ ریاست جمهوری افغانستان برای دومین بار،با اشتراکِ کارشناسان،پژوهشگران وتحلیلگران سیاسی از(افغانستــان وسایـرکشورهای اروپایی) دراواسط ماه دسامبر 2009 درشهرلندن،اعلام گردیده بود .

با توجه به اینکه چنین کانون هـایی ، مثلاً مــراکزِ علمی و اکادمیک به حساب می آیند ، بایستی اعــلامیه ها و آگهی های شان هم اندیشمندانه و با تأمل نگاشته شود نه سطحی ودر حدِ مبتدیان .بطورِ مثال در این فراخوان ،جمـلۀ « افغانستان و سایـرکشورهای اروپایی » چنین معنی میدهد که افغانستــان جــزء یکی از کشورهای اروپایی میباشد نه کشوری آزاد و مستقل . لهذا چنین خبط هایی از سیاسیــون و کارشناسانِ مسایلِ سیاسی و بین المللی بعید به نظر  میـرسد ، منظور اینکه اگر این جمله چنین نگاشته می شد:

[ افغانستــان وچند کشور اروپایی] یا [ افغانستــان وسایــرکشورها]دراین صورت نــویسنده هــم به مقصودِ دلخــواه میرسید وهم معنی جمله،مغشوش نمی گردید .

هدفِ دیگرِ حقیر از انتخابِ این جمله ، یاد آوری انتقادی میباشد که یکی از بزرگانِ فعالِ این کانـون ، در یکی از نوشته های شان از عنوانِ کتاب « افغانستان در مسیر تاریخ » نمـوده و مینویسنــد :

(افغانستــان « پاکستــان» درمسیـرتاریخ یعنی چه ؟) که منظــورِ ایشــان ازآوردنِ اسـمِ پاکستــان درکنارِ اســمِ افغانستان، مترادف شناختنِ واژۀ « افغانستــان» با کشورِ« پاکستــان » میباشد که اگر چنین است وایشان به این حرف اعتقاد دارند ، چرابا اسمِ همایش که « بـررسی و نقــدِ دومین دورۀ انتخــاباتِ ریاست جمهوری  افغانستان» نام نهاده شده ، مخالفت نکرده و آنرا [ انتخاباتِ ریاست جمهوری افغانستان «پاکستان» نمی خوانند؟ و یا « نقد و بررسی دومین انتخاباتِ ریاست جمهوری خراسان » نمی گویند ؟] ضمناً نکتۀ قابل تأمل اینکه مقاله یی راکه ایشان دراین سیمینارقرائت فــرمــودندزیرعنــوانِ متضاد با عقیدۀ شان یعنی (بحثی پیرامون زمینه های برگزاری انتخابات سالم در« افغانستان »)تهیه گردیده بود.

موردِ سوم اینکه یکی دیگر از عزیـزانِ فعالِ این کانون ، درهمایشی زیرعنوانِ «معرفی فرهنگ و زبان کشور در لنــدن » که بنده هم افتخــارِ حضور در این همــایش را داشتــم و نوشته یی زیر عنوانِ « بحثی پیرامونِ بازسازی فــرهنگ و ادب پارسی » را به خوانش گرفتم و در قسمتــی از این مقاله از « تــاریخ ادبیات افغانستان » و « افغانستــان در مسیر تاریخ » تألیفِ زنده یاد غبــار، ذکـری بمیان آمـده بود و این بزرگوار هم حضور داشتند، هنگامِ پرسش و پاسخ ، حقیر را موردِ خطاب قرار داده و چنین سؤال نمودند ( هدفِ مرحـوم غبـار از انتخابِ عنوانِ کتابِ شان یعنی « افغانستان » در مسیـر تاریـخ چه میباشد؟ ) که متأسفانه به دلیلِ ختمِ زمانِ همایش و اعلامِ پایانِ وقتِ قانونی توسط برگـزار کنندۀ این گـردهمایی ، مجالی پیش نیامد تا به ایـن سـؤال پاسخ داده شود . حالا این سؤال پیش می آید که آیا هدفِ کانونِ «خراسـان ! » و تائید این عزیز از انتخابِ عنـوانِ « افغانستان !! » در این سیمینار چه میباشد ؟ در حالیکه ایشــان هــم عنوان مقالۀ شانرا که در این سیمینار قرائت فرمودند ( ریشه یابی مؤلفه های مشروعیت در «افغانستان» و قوام مشروعیت دموکراتیک از طریق انتخابات ) گذاشته اند . به هرصورت اینگونه حـرفها و حدیثها ، انسان را بیاد مَثَلِ معروفِ « یک بام و دو هوا » می اندازد، بدین معنی که به عقیدۀ این بزرگواران ، از کلمۀ « افغانستــان » که هــم در زمانِ تألیف آثار شادروان غبــار و هـــم در حال حاضر بر این سرزمین اطلاق میشود ، کسانی می توانند استفاده نمایند ولی کسانی دیگر مجاز به استفــاده از آن نمی باشند و اگر این نام را بکار بندند ، گناهی است بزرگ و نابخشودنی !

البته هدفِ حقیر از یادآوری مواردِ فوق ، مته لای خشخاش گذاشتن نیست ولی دوگانگی در طرز تفکـر و عدمِ انتخابِ « هــدفِ مشخص » ، از شاخی به شاخی پـــریدن یا بی مورد دیگران را ببادِ انتقاد گرفتن ، انسانِ متعهد را وادار به عکس العمـل مینماید . مثلاً نامبــردگان بدونِ تأمــل و دقــت در انتخابِ زنـده یاد غباراز واژۀ « افغانستــان » در آثار شان ، این بزرگوار را مورد انتقاد قرار میدهند ، در حالیکه این ابر مرد در اثرِ معروف شان « افغانستان در مسیر تاریخ » به صورت واضح مینویسند که این نام یعنی کلمۀ « افغانستان » توسط بیگانگان و ایادی داخلی شان بــرای از بین بردنِ هویت و فرهنگِ این مرز و بوم ، روی کشور گذاشته شده چنانچه مینویسند : [ قدیمی ترین نام افغانستــان که از عهـد اوستا یعنی هزار سال قبل از میلاد تا قرن پنجم میلادی در طول بکنیم هزار سال برین مملکت اطلاق میشد ، نام « آریانا » بود ... بعد از قرن سوم میلادی کلمۀ « خراسان » که در معنی مشرق و مطلع آفتاب است پیدا شد و از قـرن پنجم میلادی تا قــرن نوزدهــم مسیحی در طی یکنیم هزار سال نام مملکت افغانستــان بشمار میرفت . در قــرن نوزدهــم خــراسان جای خودش را به اسم تازۀ « افغانستان » گذاشت ... در قرن چهاردهم این اسم « افغان یا اوغان » مخصوص علاقۀ تخت سلیمان و ماحول آن در مشرق کشور بود ... بالاخره در قرن نوزدهم نام « افغانستان » به صفت نام رسمی کشور قــرار گـرفت . « ص 9 ج اول » ] پس این عنوان یعنی « افغانستــان در مسیر تاریخ » اسمی است با مسمی که جهت این اثرِ پُر ارج  انتخاب گردیده چون این عنوان بصورت شفاف مسیر پُر فراز و فرودِ تاریخی کشور و مدنیت ، فرهنگ ، ادب و نـام هایی را که از گذشته های دور تا به امروز بر این سرزمین اطــلاق میشده تا به اسم بــی مسمـای « افغانستــان » رسیده و دلیلِ ایــن تغیر نام و تـوطئه های پشت پــرده که در ورای این تغیر نام مـد نظــر بــوده ، روشن میسازد . لهذا به این بزرگواران با استفاده از بیتِ معروفی از یکی از غزل هــای استــادِ سخــن « مولانا بیدلِ دهلوی » باید گفت :

سخـن بـه خــاک مینــداز و در تأمــل کــوش

به رشته یی که گهر می کشی ، دو سر دارد

بگذریم و به اصل مطلب بپدازیم : در قسمتــی از این فراخـوان چنین آمده ( مقالات وبحث های ارائه شده در این سیمینار به صورت کتابی در داخل افغانستـان ! « نه مثـلاً خراسـان یا کشور » از سوی کانون به نشر  میرسد.  دبیرخانۀ کانون از تمام نویسندگان و تحلیلگران کشور خواهشمند است تـا مقــالات و دیدگاه هــای خویش را به ایمیل آدرس کانون ارسال نمایند تا در سیمینار قرائت و در کتاب به چاپ برسد.) ولی از زمان و محل  برگزاری ، همچنان محدودۀ زمانی که تا آن تاریخ بتوان نوشته ها را به دبیرخانۀ کانون ارسال کرد ، خبری نیست. درحالیکه جهتِ برگزاری هر سیمیناری ، محدودۀ زمانی جهت ارسالِ مطالب ، هچنین تاریخ و محل برگزاری همایش ، حد اقل یکماه قبل از برگـزاری اعلام میگردد . به هر صورت موضوعی که قابلِ تأمل و درنگ میباشد این است که آیا میشود سیمیناری فقط دو روز بعد از فراخـوان ،

برگزار گردد ؟ آیا شرکت کنندگان میتوانند در این محدودۀ زمانی دو روزه هم نسبت به تهیۀ مقالــه ، تهیۀ بلیط جهت مسافرت و رزرو جا در کشور مقصد اقدام نمایند ؟

برای روشن شدن مطلب ، توجه خوانندگانِ ارجمند را به گزارشی از کــانونِ مطالعات و پــژوهش هــای خــراسان که به تاریخ بیست و ششم آذرماه ساعتِ سیــزده و بیست و دو دقیقه به وقـتِ اروپای غــربی از طریقِ سایت وزینِ خاوران ، در معرض دیدِ خوانندگانِ گــرامی قـــرار گــرفت ، جلب می نمایم : در این گزارش آمده ( گــزارش مختصر سیمینار دو روزۀ بین المللی کانون مطالعات و پــژوهشهای خراسان در بارۀ « نقد و بررسی دومین انتخابات ریاست جمهوری افغانستــان » در لنـدن مـورخ 12 – 13 دسمبــر 2009 ) یعنی اینکه این سیمینار روز های  بیست و یکم و بیست دومِ آذرماه یا به عبـارت دیگر دو روز بعد از فراخوانِ عمومی ، برگزار گردید . پس پُر واضح است که در این سیمینار فقط هم میهنانی شرکت داشتند که از کشور های مختلف محلِ سکونت شان ، آنهم به دعوتِ کــانون و با آمادگی قبلی حضور بهـم رسانیده بودند ، نه شرکت کنندگانی از مللِ دیگرِ جهان یعنی این همایش نه بین المللی بل سیمینـاری کاملاً « افغانستـانی !! » بود آنهم نه با اشتراکِ نمایندگانی ازهمه اقشارِ آن . چون واژۀ « بین المـللی» را درفرهنگِ لغت «اشتراکِ ملتهای مختلف یا همۀ ملت ها» معنی کــرده اند نه «اشتــراکِ نمایندگــانِ ملتی واحد که به دلایلی درکشورهای مختلف جهان زندگی می نمایند .»

درپایانِ عرایضم، با عذرخواهی از برگزارکنندگانِ این همایش ، به دلیلِ جسارتِ حقیر در روشن نمودنِ بعضی حقایق، به عرضِ این بزرگواران میرساند که در سیمینار ها و کنفرانس های بعدی کانون ، مواردِ فوق را در نظر داشته باشند در غیر آن این گونه سیمینار هــا تداعــی کنندۀ ضرب المثل معــروفِ ( خود گویم و خود خندم – عجب مردِ هنرمندم ) خواهد بود .

با عرض ادب

مهندس شاه امیر فروغ

نوزدهم دسامبر 2009 - لندن

 

*******
http://www.khawaran.com/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%DB%8C/%D9%87%D9%80%D9%80%D9%80%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%86%D9%85%DB%8C%D9%80%D9%80%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%80%D9%80%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D9%80%D9%80%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%80%D9%80%D8%AF-%D8%A8%D9%80%D9%80%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%80%D9%80%D9%82.html

هـــرگز نمیــرد آنکــه دلش زنــده شــد بــه عشــق

 

نوشته شده توسط مهندس شاه امیـر فروغ

    سه شنبه ، 13 بهمن 1388 ، 11:38

بــه بهــانۀ پنجــمِ فــوریــه «شــانزدهــم بهمــن مــاه» ســی و دومیــنِ ســالگــردِ جــاودانگــیِ مــؤرخِ بــی بـدیـل و مبــارزِ خســتگی نــاپــذیر کشــور (زنــده یــاد میــر غـــلام محمـــد غبـــار)

 

 

باز هم سالِ دیگــری بــر ما گذشت، سالی چـون سالِ پار، سالی چـون سالِ پیـرار و سالی چــون سالیانِ درازِی که پُـر از جنایت و جنگ، پُـر از تـزویر و ریا، پُر از فتنه و آشوب، پُر از نیرنگ و رنگ، و پـُر از فاشیسم سازی و فاشیست پـروری بود...

 ولی دریــغ که در این سالها، دیگــر زنـده یاد غبــار در میانِ ما نبود تا ایـن جفــاکاری ها را، ایـن ستمگری ها را و ایـن نسل کشی ها را چنانچه خـود پیش بینی میکرد، با چشمِ خویشتن ببیند و این اعمال را با همان امانت داری که در خونش عجین بود، چنان چون دیگر حقایقِ تاریخیِ کشور، باز هم ثبتِ دفترِ تاریخ نماید. و از دیگر سوی راهِ مبارزه با این بی عدالتی ها را، با این خود کامگی ها را و با این تفرقه افکنی ها را، فراروی مان قرار دهد.

اما نه، او همچنان در میان ما است و با ما و در قلب های ما زندگی میکند و هرگز نمی میرد، چون او در آثارش، در عقایدش، و در راه و رسمش که مبارزه علیه ظلم است و استبداد، مبـارزه علیه استعمار است و استثمار، و مبارزه علیه تفرقه افکنی است و برتری جویی، همچنان راست قامت و استوار چون کوه ایستاده است و راهِ درستِ مبارزۀ مثبت را از طـریقِ مطالعۀ تاریخ واقعــی، به مبارزیـنِ جــوان می نمایاند و به گفتۀ خودش: [ما تاریخ گذشته کشور خود را برای این مطالعه مینمائیم که اوضاع امـروزی خود را صحیح تر درک نمائیم، تا مبارزین جــوان افغانستــان در حرکت به پیش، خط درست و آگاهانه اختیار نمایند. زیرا این تاریخ است که سیر تکامل یک جامعـه را در روشنایی نشان میـدهـد.] ص 2 ج اولِ کتابِ گران سنگِ «افغانستان در مسیر تاریخ». آری او زندۀ جاوید است چنانچه حضرتِ حافظ در این مورد میفرماید:

 هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

 ثبــت است بــر جـــریدۀ عالــم دوام مــا

بسیار شنیده ایم که بزرگان گفته اند: فضیلت در میانِ دو رذیلت قرار دارد و این بدان معناست که اعتدال را برگزیدن و از افــراط و تفــریط پرهیز نمودن، راهیست بسوی تعــالی و وارستگــی. و این راه، در حقیقت همان صراطِ مستقیمی است که پــروردگارِ عالمیــان (ج) در آیاتِ پنجـم و ششم از سورۀ مبارکۀ فاتحه از آن نام برده و این راه را، راهِ هدایت و ایمان معــرفی کـرده است و عــدول از این راه را، راهِ بدبختی، فلاکت و گمراهی.

آری سخن از گمـراهی است و ضلالــت، و شیوعِ این بیماریِ خانمـان سوز و مهلـک در میانِ بعضی از روشنفکـرانِ جامعه. دریغا که این گروه با واژه های عـوام فریب و به ظاهـر زیبای دلسوزیِ به فرهنگ و زبان، آزادی و دموکراسی، تحقیق و پـژوهش، اما در واقع دامن زدن به فاشیسمِ قــومــی، زبـانـی و فرهنگی، آنهم بصورتِ شووینیستی و بدور از تأمل، تعقـل و بی توجه به آیۀ شریفـۀ سیـزدهــم از سورۀ مبارکۀ الحجرات[(یا ایها الناس انا خلقنا کم من ذکرو انثی و جعلنا کم شعوباً و قبائل تعارفـوا ان اکرمکم عندالله اتقاکم ان الله علیم خبیر) یعنی (ای مــردم ما شما را از مـرد و زن آفریدیــم و شما را مـلت ملت و قبیله قبیله گردانیدیـم تا با یکدیگــر شناسایی متقابل حاصل کنید در حقیقت ارجمند تــریـن شمـا نـزد خدا پرهیزگار تــرین شماست بی تردید خداوند دانای آگاه است)] آب به آسیابِ دشمن میریزند. از این نمونـه فعالیت ها که از آن بوی تفرقه و جدایی، و در نهایت تجزیۀ کشور به مشام می رسد، می تـوان از کتابِ فاشیستی « دویمه سقـوی » از نوع پشتــونیسمِ، یا نوشته های تجــزیه طلبانه و شووینیستیِ « پـژوهش و تحقیق پیرامـونِ بود یا نبودِ آریانا و نژادِ آریایی » از نوع تاجکیسمِ آن نام برد.

 ***

کتابِ « دویمه سقوی » که هــدفِ غایی شووینیستی و « افغـان ملتی » آن در سیزده مادۀ ارتجاعی، بی ارزش و واپسگرا، متبلور گردیده، افغانها را ازنظر جمعیت دارای اکثریتِ مطلق و صاحبانِ اصلی این مرزوبوم دانسته و برای ابد آقا و فرمانروای کشور و دیگر اقوامِ را تابع و فرمانبردارِ مادام العمـرِ آنان، شاهانِ افغان را صادقِ به ملـت و امینِ مردم و رهبرانِ تاجِک و دیگر اقوامِ ساکن در این سرزمین را بلا استثنا خائن و وطن فـروش میداند. آری به همین سادگی از جنایات و خیانت های آشکار و پنهانِ حُکامی چون امیر عبدالرحمن خان، نادر شاه، نورمحمد تره کی، حفیظ الله امین، دکتر نجیب، طالب و کرزی میگذرد و کینـه توزانه دشمن ستیــزی هـا، از جان گذشتگی هــا و مبارزاتِ حق طلبانه و آزادی خواهانۀ قهرمانانِ بزرگی چون شهید احمد شاه مسعود، میر مسجدی خان و دیگر شهیدانِ تاجِک، ازبک، هزاره و بقیه اقـوام را به همین سادگی انکار میکند.

برای روشن شدنِ صداقتِ اینگونه شاهــان، بد نیست از لابلای اوراقِ تاریخ، سری بزنیـم به دورانِ پُـر افتخار حکومت امیر عبدالــرحمــن خان و در آغــاز از فرهنگ دوستی این شاهِ عادل سخن بمیان آوریم. شاد روان میرغلام محمد غبار در پاراگرافِ دوم صفحۀ 650 جلد اولِ افغانستان در مسیر تاریخ مینویسد:[ هیچ یک نقطۀ درخشانی در تاریخ این عهد راجع به فــرهنگ جدید دیده نمیشود. بی اعتنایی امیـر در این زمینه تا جائی بود که میتوان آنرا تعند وتعمد او در جلوگیری از فرهنگ نامید. زیرا امیر عبدالـرحمن از تمدن و فرهنگ جدید جهان آگاه بود، معهذا یک مکتب نساخت و یک جریده تأسیس نکرد، در حالیکه افغانستــان با هر دو سابقه داشت. تنها امیر مطابع لیتوگرافی وارد کرد و کتب و رسالات چندی بر مبنی اطاعت پادشاه و تحـویل دادن مالیات سر مــوعــد و چند قانـون اداری چاپ نمـود. برعکس مطبوعات و رسالات خرافی و اساطیری از هند انگلیسی مثل سیلی در افغانستــان میریخت و نسل جـوان کشور را به رجعت قهقرا بجانب فال گیری و اوهام و تاریکی رهنمونی مینمود.]

در مـوردِ طــرز ادارۀ کشور و رفــرم هـای اصلاحی این شاه، در ادامۀ همین صفحه چنین می خوانیـم:

[ امیر عبدالـرحمـن خـان در سال 1880 زمـامـدارشد و از 1881 عکس العمل های مختلفه در برابر او بوجود آمد و سیزده سال طول کشید. این شورشها مختلف بود: در یکجا شورش سیاسی بود که از طرف رهبران جهاد ملی رهبری میشد زیرا اینها بعد از آنکه روش امیر را با دولت انگلیس دیدند و هم رهبران مــردم را که به رخ دشمـن شمشیر کشیده بودند تحت انتقام یافتند، بر ضد امیر به فعالیت آغاز نمودند.] آنگاه زنده یاد غبار اسامی رهبرانِ جهاد را که متشکل ازهمه اقوام یعنی تاجِک، پشتون، ازبک، هزاره و بقیه اقوام بودند، چنین می نگارد:[ جنرال محمـد جانخان و محمد افضل خان وردکی، میر بچه خان و میر درویش خان بابه قشقاری، برزو خان و غلام محمد خان و جلندر خان تتمدره ئی،.......، دلاور خان میمنه گی، محمد افضل خان و محمد موسی خان صافی، محمد شاه خان غلجائی. قیام هـای مــردم قندهار، غزنه، میمنه و هرات همه سیاسی بود.] در موردِ قیام های دهقانی چنین می خوانیم:[ در جای دیگر قیام های دهقانی بود که از افزودی و وضع مالیات جدید به تنگ آمده و بر ضد امیـر عبدالــرحمــن خان داخل مبارزه شدند. چنانیکه مردم پنجشیر و نجرو و درنامه و ترکمان و پارسا در کابلستان، مـردم راغ و شهر بزرگ در بدخشان، مردم جمشیدی و فیروزکوهی و مرغابی درهرات، مردم جاجی و جدران و منگل در پاکتیا، مردم بلوچ در فراه، مردم نورزائی و اچکزائی در قندهار،.... همه از فشار مالیات سر چشمه میگرفت.]

در موردِ زندانها و طرز مجازاتِ مردم در صفحۀ 653 چنین آمده:[ علاوه بر زندانهای متعدد پایتخت و ولایات « سیاه چاه های » کابل و هرات با اقسام شکنجه های: کنده، ولچک، غره بغرا، زولانه، قین و فانه، تیل داغ، قطع اعضا، بیدار خوابی دادن، کور کردن، برچه پک، چاندماری، غرغره، ذبح کردن، سنگ سار، به توپ بستن، توسط درخت پاره کردن و غیره – کشور را بطور بی سابقه ئی زیر کابوس وحشت قرار داده بود. زندانبانها در مورد بندی های خود آزادی بی سرحد داشتند و جرم فــرد به خانواده و حتی رفقایش سرایت میکرد.] این قساوت ها در موردِ همه اقوام و طوایف بطور یکسان انجام میشد چنانچه زنده یاد غبار در صفحۀ 663 کتاب افغانستــان در مسیر تاریخ در این مــورد چنین نوشته:[ امیــر عبدالــرحمــن خان تمام شورش های دوامدار را با تحمیل فشار و رفتار ناهنجاری در موضع اش خاموش نمود. در همه جا قلعه های مستحکم را تخریب، مردم را خلع سلاح، مواشی را تاراج، مقاومت کنندگان را اعــدام و حتی زنان را در ردیف مــردان اسیر گرفت، چنانیکه منگلی های پکتیا و بلوچیهای چخانسور چنین شدند. همچنین کروخیل ها، پنجشیری ها، نجراوی ها، جاجی ها، جمشیدی ها، فیـروز کوهی ها، میمنه گی ها، بلوچی ها و غیره همه یکسان از این زهــر قهر چشیدند. ولی در بین همه قیام های قندهار و بلخ و هزاره جات دامنۀ وسیع تر داشت.] درمورد سرکوبِ قیام مردم زحمتکش و مظلـوم هزاره جات که از اعدام، شکنجه، آزار و تاراجِ هست و نیست شان مضایقه نمی شد، در پاراگرافِ دوم صفحۀ 669 چنین میخوانیم:[ امیر عبدالــرحمن خان قضیه را علاوتاً صبغۀ « مـذهبی » داد و اعلامیۀ مرتبۀ میراحمد شاهخان را مهر گذاشت و منتشر نمود و به این صورت تفرقۀ مذهبی را تشدید کـرد. این تنها نبود امیـر از سیاست مضر خود که در چنین موارد داشت تعقیب کـرد، یعنی سپاه نامنظمی مـؤقتاً از مناطق همجوار منطقۀ قیام کننده تشکیل وبا اسلحه وجباخانه دولتی مجهز نموده سوق می نمود و هم برای چنین سپاهی بیشتر از قشون منظم معاش میپرداخت. امیر عبدالرحمن خان در این عمل خود در بین مردم افغـانستان و مناطق مختلفه آن دشمنی و استخوان شکنی ایجاد می نمود تا هیچگاهی مردم نتواند در مقابل دولت متحد باشد.]

در موردِ رسیدگی به جرایم توسطِ این شاهِ عادل، در پاراگرافِ دوم صفحۀ 654 جلدِ اول کتاب افغانستان در مسیر تاریخ آمده:[ در 1894 یکنفر سپاهـی حین رسم گذشت عسکــری پای غــلط انداخت. کمیدان قطعه عبدالملک خان نورستانی (معروف به ملک سفید)جوانی درباری وعصبی المزاج به تقلید از امیر عبدالــرحمـن خان سپاهی را دشنام ناموس داد. سپاهی از صف خارج شد و کمیدان را به گلوله تفنگ از اسپ سرنگون ساخت. همینکه این سپاهی بدربار امیر برده شد گفت کمیدان دشنام داد و من او را کشتم و علت دیگری در بین نیست. امیر امــر کرد او را با جنرال فــرقه رستــم خان تحت شکنجه قــرار دهند تا اعتراف نمایند. سپاهی درجاده کوتوالی بدرختی بسته شد وسه روز و شب تحت اقسام شکنجه قرار گرفت از جمله با حلقه ئی از خمیر سر او را بشکل کاسه ئی در آورده و روغن جوشان در بین آن می ریختند. سپاهی بیهوش بوده و علامه زندگی او این بود که گاهی چشمان خون آلودش باز میشد و مگسها و زنبـور ها از روی چشمش حرکت میکردند و باز می نشستند تا از زحمت زندگی برست.]

و اما در موردِ حکمرانی نادرشاه و خانواده اش که در عدالت و نوع دوستی روی امیر عبدالـرحمــن خان را سپید نمودند، برخوردِ دولت نادرشاه را با مـردم سلحشور و دلیرِ کاپیسا و پروان، در صفحۀ 68 جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ از نظر می گذرانیم. شادروان غبار در این مورد چنین مینویسد:[ نادرشاه که مصمم بود هیچ قوتی را در افغانستــان « اعـم از توده های سلحشور و روشنفکران » مجال ضدیت با ادارۀ مطلق العنان خـودش نــدهــد، سرکوبی چنین قــوا را با شمشیر و سیاست مد نظر داشت. اما برای استعمال شمشیر بهانه بایست داشت، و این بهانه را از راه سیاست میتوان بدست آورد. اولین اقدام سیاسی نیز بر مبنای ایجاد نفاق بین الاقوامی افغانستـان و تولید دشمنی بین مردم کشور قرار داشت. نادرشاه این سیاست را مورد عمل قرار داد. چنانکه درحمله بکابل عدۀ از خوانین پاکتیائی را به اغتنام و تاراج داخلی کابل واداشت و ازصعوبت زندگی این مردم سؤ استفاده سیاسی نمود. به این معنی که تاراج ارگ سلطنتی و خانه های طــرفداران حکـومت سقوی را در کابل برایشان مباح نمود. اینها نیز بعد از استیلا برکابل، خزاین ارگ سلطنتی را به یغما بردند، و خانه های متعددی را بعنوان طرفـداری بچه سقا تاراج نمودند. در حالیکه بچه سقــا در کابل چنین عملی را مـرتکب نشده بود، و خانه هایی را که بداشتن اسلحه مظنون واقع میشد، فقط به تفتیش آن قناعت میکرد و به جز اسلحه بسایر اموال خانه دست نمیزد. در روز ورود بچه سقا به کابل تنها یک نفر سپاهی او به دکانی دستبرد نمــود، ولی سید حسین گوش او را بدیوار دکان میخکوب نمود. از آن بعد دارائی هیچکس بتاراج نرفت، مگر آنکه رسماً مصادره میشد.]

در ادامۀ بحثِ سرکوبِ قیام مردم کلکان و کوهدامن، در صفحۀ 71 جلد دوم چنین آمده:[... تا این وقت محمد گلخان مهمند وزیر داخله، بعنوان رئیس تنظیمیه شمالی رسیده بود « اسد 1309 » و به سنت امیر عبدالرحمن خان لشکر های حشری مخصوصاً از ولایات پاکتیا رسیدن گرفت. این عساکر از طرف شـاه جی درپاکتیا تنظیم و بشمال سوق داده شده بود. طوریکه جریده اصلاح درشماره های اسد 1309 خویش نوشت: تعداد لشکـر حشری از مــردمان احمدزائی، کروخیل، جاجی، منگل، طوطی خیل، وزیری، وردک، میدان و تگاو بر بیست و پنجهزار تفنگدار بالغ میشد، و این غیر از قوای منظم دولتی بود. قیام کلکانی ها و داود زائیهای کوهدامن در سرطان 1309 شمسی بعمل آمد، محمــد گل خان در 4 اسد سال مذکور بریاست آن ولایت گماشته شد. او با اتکا بقوۀ بیست و پنج هــزار نفری حشری و یک فرقه عسکر منظم و توپخانه دولتی در پروان و کاپیسا دست بعملیاتی زد که در یک کشور فتح شدۀ خارجی هــم مجاز نیست. محمد گل خان در این ولایت قیافت یک مارشال فاتحی بخود گرفته، در کمال تکبر و بیگانگی با مردم پیش آمد و روش دشمنانه و وحشیانه نمود. او قوای حشری و نظامی را در تاراج خانه ها، انهدام دیوار باغ ها، احــراق قلعه ها بگماشت، و خود از شکنجه و لت و کوب و اهانت مــردم « اعــم از قیام کننده و مطیع دولت » فروگذار نکرد. او از قیام کننده جان میخواست و از مطیع مال.]

زنده یاد غبار، هدف از این جنایاتِ وحشیانه را که به واسطۀ نادرشاه و عواملش صورت می گرفت در صفحۀ 72 از جلد دوم کتابِ افغانستــان در مسیر تاریخ چنین شرح میدهـد:[ رویهمرفته روش محمد گل خان در کوهـدامن و کوهستان، همان نتایجی را که میخواست داد یعنی اول مــردم دلیر این ولایت که در تاریخ قرن نزدهم افغانستــان، در راه دفاع از استقلال کشور بمقابل امپراتوری بریتانیا، کانون بزرگ و پر افتخاری محسوب بود، سرکوب گردید. دوم نفاق و خصومت بین مردم افغانستان که هدف یگانۀ دشمن بود، در این حادثه عملاً بمیان آمد، یعنی مردم کاپیسا و پروان تمام تعدی نسبت بخود را از حشری های مــردم پاکتیا دانستند و نسبت به آنان کینۀ سختی در دل گرفتند، خصوصاً که محمد گلخان مهمند خودشرا به غلط نمایندۀ پشتو زبانان کشور جلوه میداد.]

نادرشاه و ایادی اش تنها به شعله ورنگهداشتنِ آتش کینه و خصومت در بین فارسی زبانان و پشتو زبانان اکتفا نمی کرد بلکه این آتش را بین خـودِ فارسی زبانان یا پشتو زبانان شعـله ور می نمود. بطورمثال در مــوردِ ایجادِ خصومت و نفاق بین مــردم جاجی و منگل در صفحۀ 82 جلـد دوم، چنین آمـده:[ سلطنت هـرگز نمیخواست در راه نشر معـارف و بیداری مــردم یا تأسیس صنایع و بلند بـردن سویۀ زندگانی توده های مــردم پاکتیا کوچکترین قـدمی بردارد، زیرا آگاهی و بیداری و رفاع مـردم را مانع آن میدانست که بتواند آن ولایت را هر طوریکه سلطنت بخواهد استعمال کند. لهذا حکـومت بصورت عمومی مردم را در تاریکی و فقــر و احتیاج نگهمیداشت، و هــم از وحـدت و اتحاد داخلی مـردم پاکتیا جلوگیری کرده و آتش رقابت هـا و تعصبات عشیره وی را بین شان مشتعــل می گـذاشت. چنانیکه خصومـت مردم جاجی را با مردم منگل، شاه محمود خان تا زنده بود زنده نگهداشت.]

 ***

نوعِ دومِ اینگونه آثار زیرِ نامِ تحقیق، صرف نظر از اینکه ناخواسته وجودِ سرزمینی بنامِ آریانا را اثبات می نماید، میخواهد چنین وانمود کند که در طولِ تاریخ اصلاً از هیچ منطقه یی، هیچگونه مهاجــرتی به وقوع نه پیوسته و تمامِ اقوامِ ساکنِ یک منطقه در همان مأمنِ اصلی خویش پابرجا و ماندگار بوده اند. به طور مثال در یکی از این پژوهش ها میخوانیم که هزاره و تاجیک، ازبیک و پشتون، همه مردمان بومی شانزده شهر اهورایی اند. آنگاه از ائیرین وئج به روایتِ اوستا بنام اولین شهـر از شانـزده شهرِ اهورایی نام برده شده و در جای دیگــر از این تحقیق آمده « ما در بالا ثابت کردیم که آریا هاهمان مـردمان بومی شانــزده کشور(شهر) اهورایـی اند که تا به امـروز در سرزمین خویش زندگی دارند. » حال اگــر قبول کنیم که تاجِک و پشتون، هزاره و ازبک و دیگر اقوامِ آریایی، در شهر های شانـزده گانۀ اهورایی تا به امروزمیزِیَند، نخست مسئلۀ نژادِ آریایی و مهاجرتِ اینان از شهری به شهر دیگر حل شده. در ثانی اگر هدفِ نویسنده این باشد که « آریا ها مردمانِ بومی شهری از این شهر های شانزده گانه یعنی ائیـرین وئج اند » و به اشتباه جملـه به شکل فوق نوشته شده، ادعایِ عــدمِ مهاجـرتِ اقوامِ ساکنِ این شانـزده شهـر از زادگاهِ شان تا به امـروز، بازهم زیر سوأل میرود چون همه به چشم سر می بینیم که این اقوام در شرق و غرب و شمال و جنوبِ کشور پراکنده اند. اینان با هم ممــزوج گردیده و خویشی، قرابت و خون شریکی دارند و در غمها و شادی های هم شریک اند.

از طرفی آیا ممکن است فــارس ها، یونانی ها، مغــل ها، اعــراب و حتی هنــدی ها در برهه هایی از زمان بر این کشور سیطره و نفوذ داشته باشند و سالیانِ دراز و متمادی بـر این مرز و بوم فـرمان روایی و حکومت نمایند و در نهایت هم اغلبِ اینان در این سرزمین سکنا گزینند و در بین آنان حل گـردند، ولی مردمانِ سرزمینِ ما توان مهاجــرت به نقاط دیگــرِی از جهان را نداشته باشند؟ دریغ که در این دست از پژوهش های شووینیستی، مانندِ کتابِ « سقــوی دوم »، تبارِگـرایی، خود برتر بینی و بالاتر از دیگــر اقوام بودن، مد نظر است نه برادری و برابری اقــوام و ملت هـا. آری دراین گونه تحقیقات نیز از ساده لوحی امیر حبیب الله کلکانـی یا جنایاتِ ببرک کارمل، مـارشال فهیم، ژنرال دوستـم، و... و... رندانه چشم پوشی میشود و رفرم های اصلاحی امیرامان الله خان و امثالِ او، کلاً انکار میگردد.

زنده یاد میرغلام محمد غبار رسالۀ وزینِ « خراسان » را که در واقع شناسنامۀ هـزار و پانصد سالۀ این اسمِ بر جغرافیای تاریخی کشور میباشد و این رساله پاسخیست در برابرِ کسانی که تاریخِ این سرزمین را انکارو به هویت زدایی این ملت مشغولند، در سالِ 1326 خورشیدی نوشت. ایشان در آغـاز این رساله از « آریانا » بعنوانِ نخستین نام کشور که از قرنِ دهم قبل از میلاد بر این مرز و بوم اطلاق میگردیده، نام بُرده مینویسد:[ طوریکه معلوم است در ایام پیشین مملکت افغانستان به آریانا موسوم بود وبـرای اولین بار این نام در کتاب « آراتسفن » در قرن سوم قبل از میلاد (حدود پنج قرن قبل از بطلیموس که در قرن دوم میلادی میزیسته) به شکلِ یونانی آن « اِیــریَنه » دیده میشود.] توضیح اینکه استــرابون حــدود دو قــرن قبل از بطلیموس با استفاده از کتابِ آراتسفـن « اراتوسفـن – اراتستـن – اراتوستن – اراتوستنس » واژۀ « آریانا » را بکار گرفته است.

در ادامۀ این بحث از رسالۀ خــراسان از قولِ آراتسفـن در موردِ نام هـای ولایاتِ عمدۀ آریانا چنین آمده:[ ولایاتِ عمــدۀ آریانا عبارت بودند از: باختر « بلخ، تخار، مــرو »، آریا « هــرات »، خوارزمیش « خوارزم »، اپارتیا « طوس و نیشابور »، اراکوسیا « قندهار »، کارمانیا « کرمان »، سکاستین یا درانگانیا « سیستان »، گدروسیا « بلوچستان »، پاکتیا « خوست، سِند »، گندهارا « کابل تا پیشـاور » و پروپامیس « غور، هزاره جات ». هنگامیکه آریانا زیر تسلط اجانب شکل تجزیه به خود گرفت، البته نظر به مصالح سیاسی آنها، بیشتر بنام های متعدد و ولایات خود نامیده شد.]

در پاراگرافِ اولِ صفحۀ 37 از کتابِ گران سنگِ افغانستان در مسیر تاریخ در موردِ نام آریانا چنین می خوانیم:[ اوستا از نظر جغرافیایی، تنها افغانستان را با ولایاتِ دور و پیشِ کوه های هندوکش در شانزده قطعه زمین میشناسد از قبیل بلخ «بخدی»، بدخشان «راغا»، مرو «مورو»، هرات «هریو»، حوزۀ هلمند «هــراویتی»، ارغنــداب «هیتومنت»، حوزۀ سِند «هیته هنـدو» و غیره. اوستا مردم این سرزمین را «آریا» مینامد و کشور آنها را خاکِ «آریا» میخواند.]

 ***

دریغ که بعضی ها آگاهانه یا نا آگاهانه، فریبِ توطئه ها و دسیسه هـای دزدان و غارتگرانِ مـزدوری را می خورند که ناجوانمردانه هستی و هـویتِ ما را به تاراج می برند وما را بر سر هیچ و پوچ به جان هـم می اندازند. به اینگونه روشنفکرانِ فریب خورده با استفاده از شعر زیبای زنده یاد احمد شاملو باید گفت:

تو در خیال شب و روز

حال آنکه دیگران

دستی به جام باده و دستی به زلفِ یار

مستانه در زمینِ خدا نعره میزنند..

چون همـه میدانیم که ملتِ نجیبِ ما از هـر قوم و تباری که باشند و با هــر مـذهب و آئین، و فــرهنگ و زبانی، میهن و مــردمِ خـود را دوست دارند و از دشمنی، تفرقه و جنگ متنفر اند و مصداقِ عقیـدۀ شان قسمت هایی از شعر بلندِ صدای پای آبِ شاد روان سهراب سپهری میباشد که میگوید:

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن

من ندیدم بیدی

سایه اش را بفروشد به زمین

رایگان می بخشد

نارون شاخۀ خود را به کلاغ.

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد

و نمی خندم اگر

فلسفه ای ماه را نصف کند.

من نمی دانم که چرا میگویند

کبوتر زیباست

گل شبدر چه کم از لالۀ قرمز دارد؟

هر کجا هستم، باشم،

آسمان مالِ من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین

مالِ من است

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید.

پشت سر نیست فضایی زنده

پشت سر مرغ نمی خواند

پشت سر باد نمی آید

پشت سر پنجرۀ سبز صنوبر بسته است

پشت سر خستگی تاریخ است...

 

باری سخن به درازا کشید اما نتیجه اینکه فـاشیسم و شووینیسم از هـر نـوعی که باشد مذمـوم است و قابلِ انتقاد. و فاشیست و شووینیست از هر قومی که باشد، دانسته یا ندانسته دلالِ منافعِ دیگـــران است که در همیشۀ تاریخ به دلایلی که خود در نظر دارد، بدونِ در نظرداشتِ منافعِ ملت بساز دیگران رقصیده است

چنانچه از زبانِ زنده یاد غبار در انتهای صفحۀ 834 جلد اولِ کتاب « افغانستان در مسیر تاریخ » چنین میخوانیم:[ محتمل است که استبداد داخلی و استعمار خارجی، افغانستان را برای مدت طولانی واژگونه نگهدارد، پس البته در کشور ریشه وطن پرستان مبارز از بیخ کشیده خواهد شد، فقر عمومی آغاز خواهد گردید، وحدت ملی افغانستان به واسطۀ تولید نفاق عمومی بنامهای پشتون و تاجک، هـــزاره و ازبک، سنی و شیعه و امثال آن برهم خواهد خورد، و بلاخره فضای دیگر و قشر دیگری ایجاد خواهد گردید که با منافع و مصالح مردم افغانستان ارتباطی نداشته و بساز دیگران خواهند رقصید.] و متأسفانه سالهاست که این واقعیت را همچنان شاهدیم.

در پایانِ عرایضم، بیتی از شاعـرِ اندیشه ها «مولانا بیدلِ دهلوی» را که میفرماید:

 دریاست قطره یی که به دریا رسیده است

 جُـــز مــا کسی نتـــوانــد بــه مـــا رسیــد

مصداقِ قولم قرارداده و میگویم: هر کدامِ ما به تنهایی قطـره آبی را همگونه ایم که با وحدت و همدلی، و با دوری از تعصباتِ خشکِ قومی، زبانی و عقیدتی، به دریای خروشان، ناپیدا کِران و به دور از هر گونه آسیبی بنام «ملتِ واحد» مبدل خــواهیـم شد و به سادگی خس و خاشاکی را که مانعِ تـرقی و تعالی کشور و باعثِ نفاق و دوگانگی میباشد، از میان بــرداشته و به زبالــه دانِ تاریخ خواهیم ریخت. چنانچه مولانای بلخ میفرماید:

 ای بسا هنــدو و تــرکِ هــم زبان

 ای بسا دو تـــرک چون بیگانگان

 پس زبانِ همدلی خود دیگر است

 همدلی از هــم زبانی بهتــر است  

 با عرض ادب 

 مهندس شاه امیـر فروغ

*******

 


 

غبـــــار، فـــریادی از ظلمــــتکـــده تــاریــخ

 

نوشته شده توسط دکترصاحبنظر مرادی   

شنبه ، 26 دی 1388 ، 16:54

 

 

 

بمنــاسبت یکصــدودوازدهمیــن ســـالــزاد وسی ودومیــن ســالــروز خـــامــوشی

زنــده یــاد میــر غـــلام محمــد غبـــار، مــورخ شــهیر افغـــانســــتان

 

 

 

 

روزپنجم فبروری 2010 یکصدودوازدهمین سال ازتولدمیرغلام محمد غبار،و32سال ازوفات آن مرحوم سپری میگردد.میرغلام محمد غبارنام آشنا برای شیفتگان وراهیان تاریخ وفرهنگ درافغانستان بوده واستاد توانمندیست که درسده روان هجری تمام پژوهشگران عرصه تاریخ را درکشورمابا روش علمی تاریخ نگاری اشنا ساخته است.
دانشمندی گفته است، شاعرمیتواند با انشای مصرعی شاعرباشد وباداشتن دیوانی نه. هرچند ره آورد کارفکری ومعنوی غبار کم نیستند، اما این استاد مسلم روزگارما که روشنفکریست با رسالت ومسئولیت، با تدوین "افغانستان درمسیر تاریخ" بخصوص جلددوم آن فریاد مردم افغانستان راازظلم آباد زمان خود بگوش تاریخ رسانیده است.

غبارزمانی قلم بدست گرفت وبه تدوین گاهنامه های ازهم گسیخته آریاناوخراسان بزرگ همت گماشت که افغانستان با پیروزی درجنگهای دوم وسوم با انگلیس وحصول استقلال1919 برهبری شاه امان الله خان، انگیزه های برای تلاش واندیشه نسل آنروزی کشورایجاد گردیده، وزمان آبستن تحولات نوین سیاسی، فرهنگی واجتماعی درافغانستان بود. تشکیل حلقه های ادبی وروشنفکری، نشرجراید،گشایش کتابخانه ها ودانشگاههادرشهرکابل منجربه تحرک وجهش سیاسی وفکری روشنفکران درکشور میگردید، تادرجهت دستیابی به رهنما وشیوه های توصل به برپایی جامعه آزاد ونظام سیاسی متناسب به ضرورتهای عصروزمان توفیق یابند.

 

 

بانظرداشت تحولات منطقوی وبین المللی پیرامون افغانستان وتسلط دوره"استبدادکبیر آسیایی"خانواده آل یحی درکشورکه عرصه های مختلف حیات اجتماعی جامعه رادچاربحران اجتماعی وفساد بیروکراتیک دولتی نموده بود، غبار نمیتوانست مثل خیلی ازمعاصرینش ازتوصل به سیاست امتناع ورزد. بناٍءً اودرمقام روزنامه نگارتوانمند، مبلغ با فصاحت، نویسنده پویا ومورخ موشگاف دست به نگارش مقالات تحلیلی وتحقیقی زدکه پرده ازروی کتمانکاریهاومظالم حکومت بر میداشت، غبارخود میدانست که درنظام دیکتاتوری نادرشاهی جایی برای انتقاد، اصلاح پذیری، وسلامت اندیشی وجودندارد، اما به فرجام سودمند کارهایش یقین داشت. غبارشرایط اختناق باررژیم راخود اینطور تصویر میکند:"پس ازاستقرارسلطنت نادرشاه درافغانستان، مبارزات سیاسی ضد ستم وازتجاع این رژیم فیودالی آغاز یافت، مردم درشمال ومشرق کشور به قیامهای مسلح پرداختند وروشنفکران، نادرشاه وبرادرش رابا سه نفر اعضای سفارت انگلیس بکشتند. البته خانوادهء حکمران این قیامها ومبارزات را با وحشت قساوت فجیعی خاموش نموده وحکومت محمد هاشم خان صدراعظم، افغانستان رابرای سیزده سال دیگربیک محبس ومسلخ عمومی مبدل کرده، درظلمت وحشتناکی خفه وساکت نگهداشت".(ج2ص227)

باجریان اعمال خشونتبار رژیم عکس العملهای درمیان مردم وقشر روشنفکربوقوع می پیوست.

رژیم شاهی بعد ازجنگ دوم جهانی(1945)درک نمودکه جهان دچارخیزشهای نوین سیاسی وفرهنگی گردیده وبروزاین حالت در افغانستان نیز اجتناب ناپذیرمیباشد، بناءًچاره کار را درآن دید تا فعالیتهای سیاسی حلقات وگروهای نوپا وجدید التشکل رابواسیله گماشتگان خود تحت نظرداشته باشد.

حکومت بمنظور اغفال این جنبشها بجای اعلام دموکراسی وقوانین دموکراتیک، یکدوره اصلاحات امتحانی رادرراه اندازی انتخابات بلدیه ها وشورای ملی به نمایش گذاشت. سلطنت میخواست ازین تشکلات سیاسی بمنظور کسب وجهه واعتبار خود در نزد ملت وجامعه جهانی سود جوید. در غیر اینحالت این جنبشهارا سرکوب یا دچار انحرافات ذهنی نماید. درین راستا حزب فرمایشی را بمنظور گمراه نمودن افکارآزادیخواهان بنام "حزب دموکرات ملی" بوجودآورد، که مستقیماً با جازه کتبی شاه ازطرف سردار محمد داودخان وزیرحربیه، وعبدالمجید خان زابلی سرمایداروتاجر بزرگ و وزیر اقتصاد، سردار فیض محمد خان ذکریا ممثل اریستوکراسی و وزیر معارف، علی محمد خان بدخشانی سمبول محافظه کاری ومعاون صدر اعظم فعالیت میکردند(ص242). رویهمرفته درین اوضاع احزاب جدیدی بوجود آمدند، که برای تشکیل سیاسی واستقامت بخشی جامعه، تعمیم آزادی، دموکراسی وعدالت اجتماعی ومبارزه علیه امتیازات انحصاری دستگاه حاکم و وابستگان آن کمابیش متحدانه مبارزه کردند، که تاثیراتی را درذهنیت اجتماعی مردم افغانستان وارتقای بینش سیاسی روشنفکران بوجود آوردند. با اینحال انتخابات بلدیه ها وشورایملی واصلاحات نامنهاد(امتحانی!)با اقدامات نهادهای دولتی از بین برده شد. ویکدوره ده ساله اختناق سیاسی مجدداً کشور را در غبار تاثر واندوه فروبرد.بنا به نوشته غبار، عمده ترین تشکیلاتهای سیاسی این دوره عبارت بودند از:

  - حزب ویش زلمیان: درگروه رهبری این حزب "عبدالروف بینوا، گل پاچا الفت، فیض محمد انگار، نور محمد تره کی، غلام حسین صافی، محمد رسول پشتون، عبدالشکوررشاد، عبدالهادی توخی و...."سایر روشنفکران پشتون حضور داشتند.

- حزب وطن: این حزب بوسیله شخص میر غلام محمد غبارو همکاری"سرورجویا، میر محمد صدیق فرهنگ، فتح محمد میرزاد، نورالحق هیرمند، براتعلی تاج، عبدالحی عزیز" ومحمدآصف آهنگ درسال 1950درشهر کابل تاسیس شد وبرنامه خودرا بر موازین تعمیم اصول دموکراسی در کلیه شئون اجتماعی مملکت منتشر ساخت.

- حزب خلق: درسال 1950 همزمان با "حزب وطن" تاسیس گردید، دررهبری این حزب داکتر عبدالرحمن محمودی، ودرترکیب رهبری آن ذوات آتی اشتراک داشتند: محمدنعیم شایان، مولانا خال محمد خسته، مولانا فضل ربی، عبدالحمیدمبارز، داکترعبدالله واحدی، محمد یوسف آیینه، نورعلم مظلومیار، غلام احمد رحمانی، محمد طاهر محسنی، عبدالرحیم غفوری ومحمد یونس مهدی زاده. این حزب برنامه خود را بر مبنای تعهدات برموازین دموکراسی انتشارداد. این جوشش رو به تصاعد به زودی ازسوی حکومت شاه محمود خان خاموش ساخته شد، ودوره معروف"دهه رکود"براوضاع سیاسی کشورمسلط گردید.

غلام محمد غبار با سایر همرزمانش هر چند فعالیت علنی خود را از دست دادند، اما احساس او در جهت زنده نگهداشتن صدای دموکراسی، عدالت اجتماعی و آزادی بیان خاموش نگردیده و در پایان همین دهه با عده دیگری از روشنفکران کشور در کار کمیته تدارک "کنگره جمعیت دموکراتیک خلق" دراول جنیوری سال1965 درکابل نقشی بدوش داشته است. دستگیر پنجشیری که از اشتراک کننده گان کنگره اول جمعیت دموکراتیک بود مینویسد: "کهنسالترین عضو کمیته تدارک جمعیت دموکراتیک میر غلام محمد غباردارای حدود هفتاد سال و جوان ترین آن محمد طاهر بدخشی دارای سی سال عمر بود". اما اسناد بجا مانده از اشتراک غبار در کنگره دموکراتیک شهادت نمیدهند، که علت آنرا اختلاف غبار با ببرک کارمل وانمود کرده است، کسان دیگری هم ازحضورغباردرکمیته تدارک خبرداده اند، اما غباربدلیلی که بیان شد ازادامه کاردرجمعیت نامبرده اباء ورزید.

محمد طاهر بدخشی در دفتر خاطرات خود تذکر داده است که، بعد تاسیس جمعیت دموکراتیک که به موجودیت روان قبیله پرستی در پاره ای از اختلافات اصولی بلافاصله دچار انشعاب گردید، با میر غلام محمد غبار، میر محمد صدیق فرهنگ مولانا خال محمد خسته، عبدالرحمن محمودی و محمد کریم نزیهی جلوه بر سر تشکیل جبهه وسیع سیاسی تماسهای روزمره داشته اند.

غبار در هنگام دور دوم "دموکراسی از بالا" درزمان صدارت محمد داودخان میخواست بحیث وکیل مردم شهر کابل انتخاب شود، اما با موانع عمال وگماشته گان حکومت مواجه شد. او از تربیون انتخابات در خطاب به موکلین خویش با صراحت بیان نمود که "به دولت افغانستان چلنج میدهد که اگرکوچکترین پرزه از من مبنی بر سازش و تسلیمی به حکومت در طول حیات سیاسی ام داشته باشم عرضه کنند، تا همه آگاه شوند، اینست حس اعتماد به نفس و نیروی غلبه بر وسوسه جاذبیت قدرت، که غبار رادر خود پرورده است. غبار که از تدوین تاریخهای فرمایشی با توصل به جعل در خط "گسست هویت" ومحکومیت حقایق تاریخی بخوبی مردم آگاه بود، تصمیم گرفت تا تاریخ واقعی کشور را بنویسد و به تحقیق "افغانستان در مسیر تاریخ" پرداخت.

سلطنت محمد ظاهر شاه وحکومت محمد داود خان با آگاهی از اراده حقیقت گرایی غبار در جهت منصرف نمودن او از نگارش تاریخ کشور، از او دعوت کردند تا با اشغال پست و تصدی دولتی، فرصتی برای اجرای این کار نداشته باشد، اما غبار این دعوت رابه مصلحت مردم افغانستان وامورفردی خویش سازگار ندانست و آنرا رد کرد. طبیعیست که این پیرخردمند باز هم زندان، تبعید، نظر بند و حتی مرگ را انتظاروازنظردور نداشت، اما آگانه پذیرای آن گردید.

غبار توام با مبارزه سیاسی علیه مظالم روزگار در جاده معرفت و پژوهشهای گسترده اجتماعی نیز قلم و قدم زد، تا گاهنامه های پیوند گسیخته و نامدون تاریخ کشور را تدوین نماید، و در این ساحه کارهای فراوانی را انجام داد، که به عمده ترین آنها میتوان چنین پرداخت.

-      افغانستان در مسیر تاریخ جلد یکم: پیش از تالیف این اثر تاریخ افغانستان در هاله ای از اغراض و جعل نگارشگران رسمی وکشورهای همسایه بگونه ای مغشوش مانده، وحلقات تاریخ نگاری رسمی مشغول رنگ و لعاب دادن به تاریخ دو صد سال اخیر کشور(افغانستان) بودند، و در مکاتب و دانشگاهها آنرا تدریس میکردند.

غبار با تدوین این اثر ارزشمند نقیصه بزرگی راکه درکارتاریخ نگاری وجودداشت برهم زد، و آثاری که پس ازنگارش افغانستان درمسیر تاریخ درداخل وخارج کشوردرباب تاریخ افغانستان نوشته اند، عمدتاً بعد از این کتاب وبااستفاده ازآن همچو موخذ معتبر نگاشته شده اند. اثر نامبرده در سال 1346 (1967) در مطبعه علمی کابل به چاپ رسید، اما از سوی دولت توقیف گردید و بعد از 7 ثور 1356 آزاد وتوزیع گردید، و در اولین روزها از بازارکتاب ناپدید شد. بعدها چندین بار به تعداد بیشتر از 15 هزار جلد در کشور های همسایه تجدید چاپ یافت. اخیراً دور ششم آن با ضمیمه جلد دوم به تیراژ 3000 نسخه در تهران به چاپ رسیده است. کتاب"افغانستان در مسیر تاریخ" در حقیقت گاهنامه ارزشمندی آریانای کهن، خراسان تاریخی و افغانستان امروزیست که از آغاز دوره تاریخی تا ربع دوم قرن بیستم حوادث و رویدادهای تاریخی وفرهنگی منطقه را به شیوه علمی تدقیق نموده و از اعتبار لازم علمی و مراجعت اهل تحقیق بهره مند است.

-      جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ: در سال 1973 مصادف به کودتای سردار محمد داود تالیف گردیده، اما با نظرداشت اینکه در مذمت وقایع و فاجعه های دوران حکومت محمد نادرشاه به تحلیل و بررسی پرداخته است، درداخل کشوراقبال چاپ نیافت. چاپ اول این کتاب در حجم 285 صفحه در سال 1999 از طرف حشمت خیل غبار فرزند مورخ کشور در ویرجینای امریکا به تیراژ 5 هزار نسخه و چاپ دوم آن در تهران به تیراژ 3 هزار نسخه صورت گرفته است. خوانش این کتاب برای علاقمندان تاریخ معاصرافغانستان و تحلیلگران امور سیاست افغانستان بسیار ضرور و مهم است.

-      افغانستان و نگاهی به تاریخ آن: این کتاب تحت عنوان "جغرافیای تاریخی افغانستان" با تعلیق و تحشیه از سوی پژوهشگر توانمند کشور فرید بیژند در سال 1369 در کابل بچاپ رسیده است، و در نوع خود نخستین اثری میباشد که به توضیحات معلوماتهای هرچند مختصر در مورد شهرهای تاریخی افغانستان وتوضیح مقوله ها و مفاهیم مهم تاریخی وفرهنگی پرداخته است.

-       افغانستان و هندوستان: در سال 1311 از شماره 1 الی 9 مجله کابل بچاپ رسیده و شامل مطالب مبسوط نفوذ سیاسی خراسان (افغانستان) در هندوستان میباشد.

- تاریخچه مختصر افغانستان: شامل موضوعات تاریخی در عهد افغانستان تا قرن بیستم میباشد، و در نخستین سالنامه کابل با ضمیمه فهرستی از شهرهای قدیم کشوردر مطبعه کابل بچاپ رسیده است.

-      تاریخ "احمدشاه بابا" شامل حوادث قرن 18 افغانستان بوده که غبار این کتاب را در هنگام تبعید بودنش در قندهار نوشته است، و در سال 1332 بصورت مصور در کابل بچاپ رسیده است. حشمت خلیل غبار تذکر میدهد که پدرش پیش از چاپ این کتاب "قسمتی از مفردات نسخه خطی آنرا بدسترس عبدالحی حبیبی گذاشته بود... عبدالحی حبیبی از کابل به قندهار آمد و مقدمه مفصلی بر دیوان احمد شاه نوشت و بچاپ رساند، و در قسمتی از عناوین و مطالب اثر غبار را در مورد تاریخ تولد، مسقط الراس، عمر، جلوس، تغیرات، نشان وتشکیلات اداری احمد شاه وغیره رادرین مقدمه گنجانیده ودرسال1919 درکابل چاپ کرده است، اما نه تنها درین اقتباس خود از اثر غبار چیزی نگفه بود، بلکه طی نظریه تحریری اش بحیث معاون مطبوعات طبع کتاب غباررا مخالف منافع افغانستان خواند".(ص279) غبار زمانی که از تبعید به کابل آمد این موضوع را هنگام چاپ درمقدمه کتاب خود ذکرکرد.

-      رساله خراسان: تحقیق است درمورد پیشینه نام خراسان طی 1500 سال برجغرافیای امروزی کشورماکه درسال1326 درکابل بچاپ رسیده است. بنا به نوشته محمد طاهربدخشی این رساله پاسخیست دربرابرکسانیکه درموردتاریخ خراسان به جعل وهویت زدایی پرداخته اند.

-      رساله امرای محلی افغانستان: درشماره های11-12 سال اول وسوم-7 سال دوم مجله آریانا سال1312 درکابل بچاپ رسیده است.

-      تاریخ ظهور اسلام ونفوذ عرب درافغانستان: درجلد سوم تاریخ افغانستان سال1326 درکابل بچاپ رسیده است.

-      تاریخ قرون اولیه: بغرض تدریس درصنف یازده مکاتب درسال1326 درکابل طبع گردیده است.

-      افغانستان بیک نظر: درسال 1326 با تصرف مخصوصی از سوی سردار نجیب الله تورویانا، درکابل چاپ شده است.

-      ادبیات دوره محمد زایی: سلسله ای از مقالات تاریخی، اجتماعی، سیاسی وترجمه های غبار نیز حایز اهمیت اند، که درجریده هفته وار"ستاره افغان وجریده هفته واروطن" بخصوص مقاله معروف او بنام "اقتصاد ما" که در شماره 51 مورخ 16 میزان1325 درروزنامه اصلاح بچاپ رسیده است، که نقش بزرگی را در بیداری ذهنیت جامعه افغانستان داشته اند.

باین سیر شتابنده درآثار واحوال میر غلام محمد غبار، میتوان به حق اوراموجد افکار ونظریات سیاسی، تاریخی، وطندوست پرشور، محقیق واقع بین وشیفته تاریخ وفرهنگ راستین ملی وهویت فرهنگ گستر خراسانیان دانست، وبا نظرداشت آثارگرانسنگ این روشنفکر مبارز وفرهنگ پسند درپیشگاه روان اوبر تعظیم نشست ویادش راهمواره گرامی داشت. آنچه بمناسبت گرامیداشت ازنام وآثارگرانقدرغباردرین لحظه حایزیادکرد است این که، درکشوریکه کتاب وفرهنگ متاسفانه خاروحقیرداشته میشود، کس رادرمقامات تصدیهای فرهنگ براحوال فرزانه گانی چون غباراهتمام نیست. علی ای حال هرآنگاهی که گذارم برگورستان شهدای صالحین می افتد وبرزیارت غبارمینگرم، بیادم می آید که چگونه کشورهای همسایه ازمورخین وفرهنگمداران خود درگورستانهای ویژه با اعماروتزیین آرامگاههای آنهاقدروشکرگذاری میکنند. غبارهم برما حق دارد تااگربنامش دانشگاه ودانشکده ای رانامگذاشتن مستحیل مینماید، مزاراوراازهجوم سیل برف وباران برهانیم. هرچندغباردرآثارگرانسنگ خود زنده است ونبود زیارتگاه چیزی ازمقام معنوی اونمیکاهد.

*******


http://www.khawaran.com/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%80%D9%80%D9%80%D9%84%DB%8C%D8%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D9%80%D9%80%D9%80%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D9%80%D9%80%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%80%D9%80%D9%80%DB%8C/%D8%BA%D8%A8%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D9%80%D9%80%D8%A7%D8%B3%D9%80%D9%80%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%A8%D9%80%D9%80%D9%80%D8%B1-%D8%AA%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE.html

 

غبـــار پــاســدار معبـــر تـــاریخ

نوشته شده توسط پوهندوی محمد عابد حیدری

دوشنبه ، 12 بهمن 1388 ، 22:42

 

غبار مورخ تیز بین، محقق وپژوهشگر متعهد، مبارزنستوه، دانشمند سترگ

سی ودو سال است که دیگر در جمع ما نیست. به نقل از صفحه ۲۷۲ جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ «میر غلام محمد غبار پسر میرزامحبوب خان و متولد در شهر کابل در سال ۱۲۷۶ شمسی برابر با سال ۱۸۹۸ میلادی است.» وفات او ۲۶ دلو ۱۳۵۶ خورشیدی مطابق پنجم فبروری ۱۹۷۸ میلادی شهر بن کشور المان. 

پیرامون زندگی، کار نامه وشخصیت بزرگ و چند بعدی این مورخ و پژوهشگر که مبارزه با استبداد کور مستبدین بیگانه پرور در نوشته هایش متبلور است،

نه تنها در سطح ملی، بلکه در مقیاس جهانی نیز مطالب و مقالات متعدد تحقیقی، تحلیلی وتاریخی برشته تحریر آمده است. غباربیشتر در چهره یک مورخ مطرح است. وی با نگاشتن نخستین تاریخ تحلیلی معاصر افغانستان مطابق معیار های قبول شده ای پژوهش درین عرصه از علوم انسانی بعنوان تاریخنگار علمی شناخته شد. وی با آگاهی از ضرورت های حیاتی جامعه ومردمش به تاریخنگاری، با نوشتن اثر گرانسنگ «افغانستان در مسیر تاریخ» برای نخستین بار به نگارش تاریخ دست اول ومیتودیکی کامیاب گردید. متن و محتوای این اثرٍ بی بدیل ثابت ساخت که:یک پژوهش هنگامی ارزشمند خواهد بود که پس از پایان یافتن تحقیق، با استقبال گرم مخاطبان خود روبرو گردد.

 غبار«بنیانگذار تاریخنگاری علمی ـ تحقیقی» تاریخ معاصر افغانستان که به حق او را مفاخر مورخان معاصر وطن دانسته اند، ارزش نوشته هایش تنها در کثرت آنها نیست، بلکه در تاریخ نویسی با چنان مو شگافی و دقت بیسابقه توآم است که با آنچه هم عصرانش درین مسایل نوشته اند، تفاوت بارز و عمده دارد. در مقرارت و احکام عرصه تاریخنگاری این معیار که مورخ واقعبین وبا تجربه تلاش خود را صرف گزافه گوئیهای کودکانه و قصه سرایانه نخواهد کرد، بلکه بر عکس با تقرب به آموزشهای ضابطه مند علمی و بکار گیری روشهای پژوهشی سنجیده و علمی، در پی تدوین و تبین تاریخ واقعگرا مبتنی بر اسناد، مدارک و شواهد بر خواهد آمد. این امر خطیر در مورد همه آثار مورخ غبار و بخصوص افغانستان در مسیر تاریخ، متبلور است.

 بدون شک همه تحولات تاریخی در فضای بیکرانه ای زمان و مکان شکل می یابد. لیکن انگشتان خلاق و توانای مورخ است که آنها را به تصویر کشیده و از فراموشی ونسیان محفوظ میدارد. در تحقق این امر سترگ سلامت وجدان مورخ، صلاحیت واعتبار علمی او، درستکاری، شرافت و با لاخره صداقت او نقش اساسی دارد. در صورت عدم رعایت اصول علمی – تحقیقی نگارش تاریخ، ارزشی راکه باید یک کتاب تاریخی داشته باشد، نخواهد داشت. گیورگ وایتس را عقیده بر آنست که:«شاید هیچ دانش دیگر بیش از تاریخ، از کار اهل تفنن لطمه ندیده است. » اگر ادعا شود که این آفت در آثار عده ئی از تاریخنگاران یا اگر دقیقتر گفته شود (تاریخ سازان) ای پنج دهه اخیر کشور کاملآ مشهود است، بی جا نخواهد بود. اما خوشبختانه با خلق «افغانستان در مسیر تاریخ» بر همه لاطائیات این مفتنین مورخ نما، خط بطلان کشیده شد.

در مقاله نشر شده ای مورخ معاصرکشور استاد پروفیسور سید سعدالدین هاشمی درصفحه
۱۴۹ «مجموعه مقالات»چنین آمده است: اگر تاریخ معاصر افغانستان را غبار نمی نوشت وبدفاع از مظلوم و توده‌‌ مردم بر نمی خاست و تیشه به ریشهُ ارتجاع، استبداد، استعمار و استثمار فرهنگی و اقتصادی نمیزد، یکتعداد حقایق تاریخی عقب پرده ای نیم قرنه ئی افغانستان بکُلی وبرای همیشه تاریک و نا معلوم میبود. غبار آغاز گر مرحله نوین تاریخ نویسی تحلیلی و تعلیلی افغانستان، با این اقدام ارزشمند تاریخی، بار اول پرده از جعل تاریخ کشور برداشته، تاریخ اشرافیت متروک و جعلی افغانستان را روانه گورستان تاریخ ساخت.

غبار تاریخ معاصر افغانستان را به شیوه علمی باز نویسی کرد و با این طرز تاریخنگاری، کتب وآثار  فرمایشی گمراه کننده، مسخ شده خلاف منافع ملی و همنوا با سیاستهای دولتهای استبدادی و استعدادکش که تمام فضایل و افتخارات تاریخی را به نفع شخصی، فامیلی، قومی و قبیله ای میچرخاندند و تمام معائب را بجانب مقابل و مخالفین احاله میکردند، جای خودش را به شیوه و میتود جدید علمی عوض کرد. (ص ۱۴۹مجموعه مقالات سمینار یاد بوداز یکصدوسومین سال تولد غبار)

غبار گواه برهنه گو آزاد زبان بود که حقایق تاریخی نا گفته را ثبت اوراق تاریخ معاصر افغانستان ساخت. تاریخ هایرا که فقط به ثبت و ضبط وقایع وکار نامه های اشخاص معدود، غیر علمی، غیر واقعی و به سود سلطنت و خانواده سلطنتی و دشمنان بیداری و آگاهی توده های مردم، محض نقش تبلیغی داشت، ازمقامش فرو آورد.

 میر غلام محمد غبار در اثرش از نظام استبدادی حاکم، نابرابریهای جامعه، زنده گی محرومان و مظلومان، از تضاد های نگفته جامعه، از درد های نهفته، از بیداد گری واختناق با اتکا به اسناد، شواهد ومدارک معتبر سخن میگوید.

 هانری ایرنه مارو در صفحه ۳۵۵ جلد چارم «روشهای پژوهش در تاریخ» مینگارد: «اولین اصل در قانون تدوین تاریخ آنست که جسارت بیان آنچه را که نا درست میپنداریم بخود راه ندهیم. دوم آنکه در ارایه آنچه درست میدانیم، پروا نکنیم.» نظرات هانری را در نحوه تاریخنگاری غبار بوضاحت میتوان ملاحظه کرد. این پیشقراول تاریخنگاری علمی هر آنچه را حقیقت و علمی میدانست، در تحریر اش قطعآ پروا نکرد که صفحات هر دو جلد افغانستان در مسیر تاریخ، خود گواه این مدعاست.

 در تاریخنگاری علمی (نه جعل تاریخی) مورخ در شناخت وقایع تاریخی باید بتواند مایه اصلی وقایع را شناسائی نموده، درون و بیرون یک واقعه را از هم تمیز دهد. زیرا نگارش تاریخ بدون اتکا بر شناخت زمینه های ظهور یک حادثه جدا از علت یابی، تحلیل، تعلیل و نتیجه گیری، یک شیوه نقالانه و غیر علمی است. بنآ مطابق روش علمی تحقیق در عرصه علوم اجتماعی، تاریخ را باید شکافت و در آن غور کرد و از کالبد شکافی آن درسهای تازه آموخت. در غیر آن تاریخنگاری نکرده ایم. نباید فراموش کرد که پژوهش در تاریخ نه تنها روش بی برنامه، بدون محاسبه، فاقد مرحله بندی و انتظام نیست، بلکه اسلوب تحقیق نیز شخصی، دلخواه و منحصر بفرد هم نمیتواند باشد.

پژوهشگر تاریخنگار، مسایل را باید با دقت و وسواس تمام تعقیب و دنبال نماید. تاریخ ضرورتآ باید از منظر علمی بیان گردد. از تعصبات قومی، ملی، نژادی، دینی... اجتناب شود. بدون تردید صفات فوق در صفحات « افغانستان در مسیر تاریخ » بخوبی تبلور یافته است.

 نویسنده و فرهنگی خوب کشور داکتر اکرم عثمان در مورد غبار مینگارد: « غبار یک منشور کثیر الاضلاع بود. در جلوه، محقق توانای سیاسی، در نیمرخی، مورخ دور اندیش وفراغ اندیش، در بعدی یک روز نامه نگار پر شور و رسالتمند، در اندازی یک زندانی صبور و نستوه زندانهای «دهمزنگ» و «سرای موتی»، در نمودی تبعیدی بلا کشیدهُ یک دهکده بی آب و دانه بنام«بالابلوک» در کویر سوزان فراه. و در مجموعه ای تمام این نیمرخها کُلیت شخصیت شاخصی را میسازد که فرهاد وار با تیشه دو دَم بجان بی ستون افتاد، سلسله جبال چند لا و پیچاپیچ که راه ملت ما را بسوی آزادی و ترقی اجتماعی بسته بود،... گشودن و تسخیرش رویای شیرین! غبار بود و نیم قرن تمام، بخاطرش تیشه زد و بیخ آن حصار خارائین را سست کرد. » (مجموعه مقالات، صفحه ۱۵۹)

مقالات و مضامین متعددی بواسطه ده ها و صدها محقق، مورخ، پژوهشگر، سیاستمدار، ژورنالست، ادیب و شاعر داخلی وخارجی در مورد شخصیت غبار برشته تحریر آمده که هر نویسنده ازدید خویش بخشهائی از حیات سیاسی وتاریخنگاری اش را به بررسی گرفته اند. از جمله در لابلای نوشته های شاعر و سخنور استاد واصف باختری در مقدمه « مجموعه مقالات»چنین آمده است:

«... بی اغراق و گزافه در دورهُ معاصر، هیچ مورخی، قدرت استقلال و تحلیل، صراحت لهجه و – ملاحت قلم استاد بزرگوار، شادروان غبار، این کهکشان دانش و معرفت و مبارزه را ندارد. واقعآ غبار، خلف و تالی، ابو الفضل بیهقی هستند... وی والا مردی که همواره قلم را به آماج بیان و ثبت حقیقت بدست گرفت، از نو جوانی به یاری آزادی بر خاست و در صف نخستین آزادیخواهان قرار گرفت و تا هنگامیکه در آغوش احترام جاوید ملت بخواب ابدی فرو رفت، از این راه گام واپس نه نهاد وقامت بلند غرورش در برابر دستگاه و قدرتها، دو تا نشد.»

بجای معرفی مختصر آثار و تالیفات غبار، چند سطر از صفحات ۲۷۴-۵جلد دوم افغانستان را به مطالعه می نشینیم.

غبار قبل از وفات وصیت کرده بود که چند صد جلد کتب کمیاب کتابخانه شخصی اش به یکی از کتابخانه های عامه افغانستان مجانآ اهدا شود. بعد ازوفاتش این توصیه او بر آورده شد و این کتب به کتابخانه عامه کابل اهدا گردید. به نقل از همین صفحه، غبار در وصیت نامه اش همچنین نوشته است:

«من برای فرزندان خود نعمت توحید بالله و توفیق خدمت و شفقت به بینوایان و همنوعان میخواهم که نتیجه آن آرامی ضمیر، وجدان وخوشبختی نسبت به حیات و ممات است.» (ص ۲۷۴)

غبار به یکی از عمال حکومت که در یک محفل به اشاره گفت که رهائی غبار از محبس گویا نشانه ای از سازش وی با حکومت بوده است، چنین جواب داد:« حکومت استبدادی از دسایس وتبلیغات نا جوانمردانه در برابر مبارزین صرفه نمیکند. کلید زندان بدست حکومت است، با دسیسه هر کس را هروقتی که بخواهد رها میکند، یا نگهمیدارد. اما من درینجا که عده ای از عمال دولت نیز موجوداند، به دولت افغانستان چلنج میدهم که اگر کوچکترین پرزه از من مبنی بر سازش و تسلیمی در طول حیات

سیاسی ام داشته باشند، عرضه کنند تا همه آگاه شوند. آنها چنین پرزه و سندی ندارند، ولی من تاریخ واقعی مردم افغانستان را خواهم نوشت و در آن اسناد خیانت حکومت استبدادی و اشخاص مربوط ای شان را بر ملا خواهم کرد. »غبار این وعده را بجا، وبه نوشتن کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ»

آغاز کرد. (ص ۲۷۵)

 روحش شاد و خاطره اش جاودان باد. 

 ( اسلوـ ۱۳۸۸ خورشیدی، مطابق ٢٠١٠ میلادی)

رویکرد ها:

۱-ایرنه مارو، هانری ودیگران. زیر نظر شارل ساماران. روشهای پژوهش در تاریخ. جلد ۴، گروه مترجمان، مشهد، آستان قدس رضوی، ۱۳۷۱ ش.

۲ـحیدری، محمد عابد(پوهندوی). غبار مورخ زمانه ها. سایت آریائی، ۱۳۷۸ ش.

۳ـ زرین کوب، عبدالحسین. تاریخ در ترازو. جلد ۲، تهران، امیر کبیر، ۱۳۶۲ ش.

۴ـ غبار، میر غلام محمد. افغانستان در مسیر تاریخ. جلد ۲، ویرجینیا، ایالات متحده امریکا، جون ۱۹۹۹ ـ م.

۵ـ ــــــــــ. مجموعه مقالات. (بمناسبت یکصدوسومین سالروز تولد میر غلام محمد غبار)  پیشاور، بنیاد نشراتی پرنیان، ۱۳۸. ش. (۲.. ۱ ـم).

 

*******

http://www.khawaran.com/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%DB%8C/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D9%80%D9%80%D9%84%D8%AE%D9%90-%D8%B9%D8%B4%D9%80%D9%80%D9%82-%D8%AC%D9%8F%D9%80%D9%80%D8%B2-%D9%86%DA%A9%D9%80%D9%80%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D8%8C-%D9%86%DA%A9%D8%B4%D9%80%D9%80%D9%86%D8%AF.html


در مســلخِ عشــق جُــز نکــو را، نکشــند

 

 

نوشته شده توسط مهندس شاه امیر فروغ   

 چهارشنبه ، 21 بهمن 1388 ، 09:46

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تقدیم به روانِ پاکِ عبدالخالقِ شهید و دیگــر شهیدانی که با قامتی برافراشته تــر از بلندای هنـدوکش، در راهِ پاسداری از آزادی و آزادگی، شهادت را پذیرا گشتند و هرگز تسلیم نشدند.

تحقیقی از: مهندس شاه امیر فروغ



شــاد روان میــرغــلام محمد غبــار مبارزِ آزادیخواه و مــؤرخِ مــردم، در قسمتی از مقدمـۀ کتاب وزیـنِ «افغانستان در مسیر تاریخ» مینویسد: ما تاریخِ گذشتۀ کشور خودرا بــرای این مطالعــه می نمائیـم که اوضاع امــروزی خود را صحیحتـر درک نمائیم تا مبارزین جوانِ این سرزمین در حـرکت به پیش، خط درست و آگاهانه اختیار نمایند. زیــرا این تاریــخ است که سیــر تکامـل یک جامعه را در روشنایی نشان میدهد.

آری این حقیقتی است انکار ناپذیر که تاریخ، حوادث و وقایع را آنچنان که اتفاق افتاده است، در ژرفای سینه اش ضبط و ثبت مینماید. اما در موردِ اثــر تاریخــی باید یاد آور شد که نه به هـر نوشته یی میتوان اثرِ تاریخی گفت و نه هر تاریــخ نویسی را میتــوان مؤرخِ واقعـی دانست، بل به اثرِیِ که نویسنده اش، مؤرخِ مردم باشد نه در خدمتِ اربابِ قدرت «یعنی اینکه نه از برای کسبِ جاه و مقامی یا بدست آوردنِ لقمۀ نانی دست به نوشتنِ تاریخ بزند...» واژۀ «اثرِ تاریخی» را میتوان اطلاق کرد.

حقیر با توجه به فــراخــوانِ سایتِ گـران سنگِ خاوران در موردِ تجلیل از مقامِ ارجمندِ شهید عبدالخالق، ضمنِ ارج نهادن به این ابتکـارِ، میخواهم با استفاده از مطالبِ ارزشمندِ فصلِ دوم «مخصوصاً صفحاتِ 157 تا 177» جلد دوم کتاب پُر محتوای افغانستان در مسیر تاریخ که در سالِ 1973میلادی یعنی سی و شش سال قبل به قلــمِ توانای زنده یاد میرغلام محمد غبــار تحریـر گــردیده و در جونِ 1999 به همتِ فرزندِ فرزانۀ ایشان جنابِ حشمت خلیل غبـار به زیور چاپ آراسته شد، همچنین با توجه به اینکه در این فصل از کتاب، از حقایقِ حرکتِ ارزشمند و جسورانۀ مبارزِ شهید « عبدالخالقِ هـــزاره » به تفصیل یاد گــردیده، به عرض برسانم هـر چند دشمنانِ استقلال و آزادی کشور، در همیشۀ تاریخ خواسته اند که این گونه حرکت های مــردمی و ارزشمنــد را از نظر ها مخفی نگهدارند واهمیت و ارزشِ والای شهامـت و شجاعتِ آنان و از جمله جوانِ مبارز « عبدالخالقِ شهید » را در دلِ تاریخ مکتـوم و مدفـون سازند، ولی هستند بزرگانی همچون شاد روان غبــار که از خود گذشتگی هــا و فداکاری های این مبارزین و از جان گذشتگــانِ واقعیِ راهِ آزادی وآزادگی را ثبت تاریخ نمایند ونگذارنـد ارزشِ این گونه وقایع در سینۀ تاریخ مکتوم بماند.

اینک با گشودنِ صفحاتِ هفتاد و اندی سال قبـل از تـاریخ کشور، سری می زنم به چمـنِ کاخِ دلگشا یعنی جائیکه یکسال قبلِ آن غلام نبی خانِ چــرخی در زیرقُنداغ و میله های تفنگ دژخیمــانِ ستمشاهــی بشکلِ وحشیانه یی به قتل رسیده بود...

 

 شاد روان غبـار در صفحۀ 157 از جلد دوم افغانستــان در مسیـر تاریخ چنین مینویسد: [ دو مـاه و یک روز از کشتــار در سفارت بـرتانیه گذشته و 16 عقـرب 1312 شمسی « 8 نوامبر 1933 » بود که در چمن قصر دلگشا جائی که یکسال پیشتر غلام نبی خان چرخی در زیر قنداغ و میلۀ تفنگ بشکل وحشیانه ئی کشته شده بود، محفل توزیع انعام برای طلبۀ معارف تشکیل گردید. در این محفــل عـده یی بسیـار از مامورین عالیرتبه ملکی و افسران نظامی شرکت کرده بودند و قــرار بود که شخص نـــادر شاه باعــطای انعام بپردازد. همینکه شاه در ساعت سه بعد از ظهـر وارد شد و شاملین باستقبال برخاستند، هنگام عبور شاه از بــرابــر صف مستقبلیـن، از بین صف دوم جوانــی بسن هفــده سال، تفنگچـۀ خودشرا روی شانه رفیقش محمـود خان که در صف اول استاده بود، گذاشته به استقامت قلب و سینه نــادر شاه سه آتش پیهـم نمود. شاه بیفتاد و چشم از سلطنتی که با زحمت زیاد بدست آورده بود، بپوشید. اضطراب و سراسیمگی محفل را درهم پیچید و شهزاده محمد ظاهر خان پسر شاه که 19 سال عمر داشت بالای مرده پدر بنشست در حالیکه برادر شاه وزیر حرب شاه محمود خان بعجله رو بحصار ارگ نهاده بود. ( محمـد هاشــم خان صدراعظم قبلاً بولایات شمالی سفر کرده بود. ) ]

در ادامه زنده یاد غبار، ضاربِ نــادر شاه را در صفحۀ 158 چنین معــرفی مینمــاید: [ جــوان ضارب « عبدالخالق خان » همینکه شاه را کشته دید، تفنگچۀ خودشرا انداخته و به نظــاره بایستاد، زیرا او جز کشتن شاه مطلب دیگری درین محفل نداشت. چون هیچ حادثه دیگــری بوقــوع نیامـد، افسران بیامدند و ضارب را بگرفتند، ومردۀ شاه را بداخل ارگ انتقال دادند. ضارب جوانی از منطقۀ هزاره ومتعلق بیـک خـانوادۀ زحمتکش از طبقه محروم جامعه بود. عبدالخالــق خان هفده سال داشته و در لیسه نجات تحصیل میکرد و خواهرکی نه ساله بنام حفیظه داشت. عبــدالخالــق خان جوان متوسط القامه و سفید چهره با اندام متناسب ورزشی و عضلات قوی بود. او رشادت داشت و با تفنگچه نشانه را درست میــزد زیـرا قبلاً در تفرجگاه استالف با رفقایش تمرین انداخت بسیار کرده بود. ]

در موردِ اینکه دشمنانِ استقلال وسربلندیِ کشور، عزمِ بلند وارادۀ آهنینِ این مبارزِ واقــعی در راهِ آزادی و آزادگی را وارونه جــلوه داده و سعی داشتند این عمــلِ قهـرمانانۀ عبدالخالقِ شهید را به خاندانِ چرخـی مرتبط سازند، باز هم شاد روان غبار، این توطئه را خنثی نموده و در صفحۀ 172 اثرِ ماندگارش چنین می نگارد: [ سه روز بعد از این فاجعه « فاجعۀ اعدامِ عبدالخالقِ شهید » در شمارۀ 116 مــؤرخۀ 29 قوس 1312 جریده دولتی اصلاح یک سند جعلی بنام اقرارنامۀ عبدالخالق نشر گردید که مملواز اتهامات دروغ خلاف اخلاق بود. نشر این سند جعلی نمایندۀ اخلاق سیاسی خانوادۀ حکمران افغانستان بود که ثبت تاریـــخ کشور میگردد. آیا وجــدان و شرافت انسانی اجازه میدهـد که کس خصم خویش را با چنین اسلحۀ نامردانه و تقلبی بکوبد؟ مردم کابل خانوادۀ چرخی را از نزدیک میشناختند و میدیدند که عبدالخالــق خان و خانواده اش مثل فرزندانی در خانواده چــرخــی پروریده میشدند. عبــدالخالــق خان که در این خانــواده طفولیت خودش را گذشتانده بود، در آخـــرین سال سلطنت امــان الله خان کـودک دوازده ساله بود که در صنوف ابتدائی تحصیل میکرد. هنگام کشته شدن غلام نبی خان چرخی، عبــدالخالــق خــان شانزده سال داشت و از آن بعد را که تمام زنان و اطفال خانوادۀ چرخی در زندان زنانه سرای بادام کابل افتاده بودند، عبدالخالق خان تا دم مرگ خود ایشانرا ندید. ]

حکومت مستبد و کینه توز، بار ها اینگونه اسنادِ جعلی و کذب را از طریقِ جرایدِ دولی منتشر می نمود، چنانچه در موردِ محمد عظیم خانِ منشی زاده و دیگران این کار را کـرده بود. زنده یاد غبــار در همیــن صفحۀ 172 در این مورد چنین می نگارد: [ حکومت این سند جعلی را نه در زمان زندگی عبــدالخالـق خان بلکه پس از مرگش منتشرساخت. چنانیکه این تقلب را در مورد محمد عظیم خان منشی زاده نیز بعد از اعدام او بکار برد. مردم کابل از خود میپرسیدند: اگر اتهام دروغین حکومت را قبول کرده بگوئیم که عبدالخالق بعشق زنی نادر شاه را کشت، آیا محمد عظیم خان هم بعشق زنـی در سفارت انگلیس دست به اسلحه برد یا سید کمال خان در محبت زنی برادر نادر شاه را در بــرلین کشت؟ این همه شب نامـه هائی که در کشور ضد خیانتهای دستگاه حــاکمه پخش میگردد آیا همه در نتیجۀ عشق به زنان است؟ این تقلب و دسیسه خانواده حکمران تنها خیانت به محمد عظیم خان و عبــدالخالـق خان و روشنفکران کشور نبود، بلکه خیانت به تاریخ افغانستان و هوش و رشادت ملت آن محسوب میشد. ]

به هر صورت، نــادر شاه به واسطۀ رشادتِ عبدالخالــقِ شهید، از صحنۀ قدرت حذف و قدرت به دست دو برادرش یعنی هاشم خان و شاه محمود خان افتاد چنانچه شادروان غبـار در صفحۀ 159 در این مورد چنین مینویسد: [ باینصورت نام سلطنت بعد از نادر شاه به پسرش و اقتدار واقعی سلطنت به دو برادرش « محمد هاشم خان صدراعظم و شاه محمود خان وزیر حـرب » منتقل گردید. ] با به قدرت رسیـدنِ ایـن دو برادرِ سفاک و خون آشام، این خاندان ماهیتِ وحشیانۀ خود را بیشتر نشان داد، چنانچه در این مورد در پاراگرافِ آخرِ صفحۀ 158 جلدِ دومِ افغانستان در مسیر تاریخ میخوانیم: [ با تمام این فعل و انفعالات سیاسی، سلطنت یکبار دیگر ماهیت وحشیانۀ خودش را نشان داد و نخستین سنگ تهداب سلطنت جدید را بر روی جویباری از خون فرزندان وطنپرست افغانستــان نهاد. دیگر سلطنت بشکل گرگی در آمد که از غضب چشمانش سرخ شده و میخواست هر موجودی را در مسیرش بدرد، اما ازترس بسیار دمش را نیز بغرض آشتی با دشمن میشوراند و بدسایس و حیل دست میزد. ]

آری با کشته شدنِ نادر شاه و اعلام سلطنتِ محمد ظاهر شاه به ظاهر، اما به قدرت رسیدنِ هاشم خان و شاه محمود خان، شکنجه و کشتارِ دسته جمعی مبارزین آغاز گردید چنانچه زنده یاد غبار از ایـن وحشی گری ها، شکنجه ها و کشتار ها در صفحۀ 162 چنین پــرده بــرمیدارد: [ در عمارت فـوقـانـی دروازۀ شرقی ارگ سلطنتی، شکنجه خانۀ هولناک و فجیعی تشکیل گردیده بود. هر شبی در این اتاق جوانان در زیر ولچک و زنجیر احضار و بمثابۀ مرتدین اسپانیای قدیم زیــر شکنجه های گوناگون قــرار میگرفتند. آلات شکنجه در اتاق اولین قــرار داشت که متهم باید آنهـا را در ورود خود دیده و باز وارد اتــاق دومین گردد. در اتاق شکنجه میخ و ریسمان و چکش، قین وفانه، آلات تیلداغ، گلوله های آهنین با دستۀ چوبی، منقل و آتش و امثال آن قرار داشت. جلاد های شکنجه کننده با عبدالغنی خان قلعه بیگی و طره باز خان کوتوال و سپاهیان مسلح در اتاق ایستاده بودند. در اتاق دوم که با دروازۀ گشاده یی با اتاق اولین مـربوط بود، میزبزرگ و مستطیلی در وسط اتاق گذاشته شده و روی آن اقسام میوه و خوراکه چیده شده بود. در صدر آن شاه محمود خان با لباس نظامی سپه سالاری و در دو جناح او الله نواز خان هنـدوستـانی، فیض محمد خان زکریا و میرزا محمد شاه خان رئیس ظبط احوالات قرار داشتند. هنگام لـزوم قاضی و شهودی نیز حضور بهم میرساندند، تا اعتـرافات اجبـاری متهمیـن را بشنونــد و یا بخوانند و هــم شهــادت شهـود ساختگی را استماع نمایند. زیرا حکومت اینبار مجبور شده بود که در سلاخی خود، زیـر چــادر شریعت و فتوای قاضی قرار گیرد و محاکم و مجالس جعلی را در مسؤلیت این کشتار شریک خود سازد، و آنهم به جهتی که از انتقام روشنفکران به تنهائی سخت تــرسیده بود. ] در ادامۀ این مطلب چنیــن آمده: [ هر متهمی را که درین سلاخ خانه احضار میکردند، قبلاً او را گرسنگی میدادند وآنگاه از اتاق شکنجه عبور داده داخل اتاق تحقیقات مینمودند. متهم زنجیردار نخست مورد سوالات شاه محمود خان و اعضای مجلس قرار میگرفت، اگر اعتراف نمیکرد، او را باتاق شکنجه عودت داده و زیر شکنجه میگــرفتند. البته در وقت شکنجه دادن متهم، دروازۀ اتاق تحقیقات را مـی بستند تا منظره شکنجه و آلات قتاله را نه بینند. الله نواز خان بحیث شاهد، جریانات را ساکتانه تعقیب میکرد و با دیگران حرفی نمیزد، جــز با فیض محمد خان زکریا که پیوسته صحبت و گاهی هم مزاح و مطایبه مینمود. تطبیق شکنجه ها نظر باشخاص متهــم تفــاوت داشت، بعضی را گلوله های آتشین زیر بغل میگذاشتند تا بوی زنندۀ گوشت متصاعد میگــردید. برخی را پا ها با ریسمان بسته و با میخ فانه می کوفتند تا انگشتان پا شرحه شرحه میشد. یکـــی را پشت برهنه کرده تحت ضربات چوبهای کوتاه « بیت هندی » قرار میدادند. دیگری را از رانهای برهنه با تیل جوشان میسوختند. آنگاه اینها را روی پشت عسکــر و یا روی چهــارپائی بـزندانها برمیگشتاندند و تحت معالجه داکتران هنــدوستانی میگذاشتند تا قبل از استنطاق و اعدام نمیرند. همینکه جــراحات این معــذبین اندکی رو بالتیام میرفت مجدداً در مجلس احضار و مورد بازپرسی قرار میگرفتند و اگر باز از جـوابهای دلخواه سپه سالار سر باز میزدند باتاق شکنجه تحویل داده میشدند و تعذیب آنها تکرار میگردید. ]

به روایتِ تاریخ، نمایشِ این آمفی تئاتر سلطنتی تقریباً چهل روز طول کشید و به گفتۀ شاد روان غبــار:

[ در طی آنمدت عبدالخالق را آنقدر شکنجه کردند که رانهایش شارید و خودش از حرکت بازماند، معهذا او تا آخرزندگی هیچ فردی از رفقای خود را افشا نکرد وگفت که من به تنهائی عزم کشتن نادرشاه نمودم و کشتم. وقتیکه رفقای او را زیر شکنجه قرار دادند، باز هم یگان یگان آنان از معرفی کردن رفقای خود انکار نمودند. یک نفر محمد اسحاق خان گفت من از اصل نقشه مطلع استم واگر مرا با عبدالخالق مواجه کنید تمام را به تفصیل بیان خواهم نمود. شاه محمود خان عبدالخالق را روی چهارپائی بخواست وهمینـکه عبدالخالق رسید، رفیق مجروحش بجانب عبدالخالق مجروح تر نگریست و با تأثـر و هیجان شدید گفت:

« ای رفیق ناجوان! چرا بمن و رفقایت اعتماد نکردی و عزم خود را پنهان نمودی؟ و اگر اینطـور نمی کردی حالا ازین حکومت یکنفر هم زنده نه میبود. سخن آخرین خود را به تو گفتم خدا حافظ » عبدالخالق خان در جواب گفت: « راست میگوئی رفیق، احتیاط من بیجا بود، از تو عفو میخواهـم. » از مشاهدۀ چنین صحنۀ جوانمردانه رنگ از رخسار هیئت تحقیق پرید، زیرا اینان تمام مردم را در آئینۀ نفس محقر خویش میدیدند و شهامت و مردانگی را نمی شناختند. تــردیـدی نیست که اگر قسمتی ازین شکنجه هــای وحشیانه بالای خود شاه محمود خان و یا رفقای او تطبیق میشد، بگناهان ناکرده نیز اقرار میکردند. ]

و بلاخره بعد از این همه شکنجه و بیداد، این قهــرمانِ جــوان و اعضای خانــواده اش، همچنان دیگـــر مبارزینِ راه آزادی و مردم سالاری، به دستِ دژخیمانِ نامردِ ظلم و زور به شهــادت رسیدند. زنــده یاد غبار نحوۀ شهادت و اسامی این شانزده نفر شهید را در صفحاتِ 169و171 جلد دوم کتابِ افغانستـان در مسیر تاریخ چنین می نویسد: [ عبدالخالق خان هزاره کشندۀ نادرشاه، محمود خان معاون عبدالخالق خان، خدا داد خان هزاره پدر عبدالخالق خان، مــولا داد خان هــزاره کاکای عبدالخالق خان، قــربانعلی خان هزاره مامای عبدالخالق خان ( بعد ها گفته شد که مادر و خاله و خواهـر صغیر عبدالخالق خان در زندان زنانه ســرای بادام بنام تداوی ازبیــن بــرده شده و اجساد شان شبانـه در گــورستانی مجهــول در شهــدای صالحین کابل مدفون گردید و باینصورت چراغ خانوادۀ او خاموش گردید )، عــلی اکبــر خان غنـد مشر کاکای محمود خان متعلم معاون عبدالخالق خان، غلام نبی خان و مصطفی خان و عبدالطیف خان پسران خانوادۀ چرخی، محمد ایوب خان معاون اداری لیسه ئی که عبدالخالق خان در آن تحصیل میکـرد ( لیسه نجات )، میر عزیز خان و میر مسجدی خان و محمود خان دوم و محمد زمان خان و میـــرزا محمد خان و امیر محمد خان ناشرین شبنامه ها. ]

در موردِ نحوۀ به شهادت رسیدنِ مرحوم عبدالخالقِ خان و دیگر شهیدان، شادروان غبار در صفحۀ 171 می نگارد: [ روز 26 قوس 1312 برابر 18 دسمبر 1933 بوقت عصر بود که این کشتار دسته جمعی بشکل فجیعی در میدان دهمزنگ بعمل آمد و فصلی در تاریخ معاصر افغانستان بنام سلطنت خانوادۀ نـادر باز نمود. در میدان دار عدۀ زیادی از عسکر و پولیس مسلح و افسر با وزیر دربار سلطنتی سردار احمـد شاه عموزادۀ نادرشاه، معین دربار سردار محمد حیدر اعتمادی، سریاور نظامی سید شریف خان، حاجـی نواب خان لوگری ندیم شاه، قوماندان کوتوالی طره باز و سایر مامورین پلیس اجتماع کرده بودنـد. نخست سردار احمد شاه وزیر دربار و سید شریف خان یاور حربی، عبدالخالـق نیمه جان را پیش کشیده و از او پرسیدند: « با کدام چشم سینۀ شاه را نشانه گرفتی؟ » آنگاه با تیغـۀ بــرهنه چشمش را از کاسۀ سر بـدر آوردند. باز پرسیدند: « با کدام انگشت ماشۀ تفنگچه را کشیدی؟ » وآنگه انگشتش را با لبۀ تیغ بریدند. بدین صورت این متظاهرین شریعت اسلامی، کشتن بطرز « مثله » را ترویج نمودند. عبدالخالق خان آخ نگفت و آرام باقیماند. آقایان درباری امر کردند تا عسکــر مسلح پیش آمدند و با بــرچۀ تفنگ آن موجــود شکنجه دیده و زحمت کشیده را مانندۀ جال زنبور سوراخ سوراخ نمودند، در حالیکه مَـرد مُرده بود و به قول شهزاده احمد علی هندوستانی ( که جزء مشاهدین رسمی دولت قرار داشت ) جسدش در خاک آغشته بخون بشکل مشکوله ئی در آمده بود که به هر طرف لــول داده میشد. از آن بعــد پانزده جــوان محکـوم دیگر بدار کشیده شدند. ]

و اما نتیجه یی که از این مبارزه حاصل شد همانا جلوگیری از اعدام بقیه مبارزینِ عدالت خــواه و روشن فکــرانِ آزادۀ کشور بود و به قــولِ زنــده یاد میــرغــلام محمـد غبار: [ نتیجۀ مستقیم مبارزۀ روشنفکران افغانستان و خصوصاً حاصل جان بازی و گلولۀ عبدالخالـق خــان شهیــد بود که صدها جوان وطنپــرست کشور را از معدوم شدن پلانیزه و حتمی آینده نجات بخشید، زیــرا حکومت میترسیــد که با دوام تــرور، اعضای خانــواده سلطنتی نادری از بین خواهد رفت. ]

در خاتمه رباعی شورانگیزی ازعارفِ فرزانه « سرمدِ کاشانی » را بعنـوانِ حسن ختامِ این مقال، تقدیـم مبارزینِ آزاد اندیش، استبداد برانداز و میهن دوست نموده و به روحِ عبدالخالقِ شهیـد ویارانش درود می فـرستم و یاد و خاطرۀ شان را گرامی میدارم.

 در مسلخ عشق جز نکو را نکشنـد

 روبه صفتانِ زشت خو را نکشنــد

 گر عاشقِ صادقی ز کشتن مگریز

 مردار بُوَد هـر آنکه او را نکشنــد

 

 با عرض ادب

 مهندس شاه امیر فروغ

 

*******

 

 

 

پوهاند داکتر عبدالواسع لطیفی

 

 

نشر جلد دوم « افغانستان در مسیر تاریخ » اثر مؤرخ فقید و مبارز وطن

                            میرغلام محمد غبار

 

 

آنکه تقصیری نــدارد هیــچ جــز حُــب وطــن

جای او در هیچ مذهب ، محبس تاریک نیست

 

مؤرخ فقید و مبارز تسلیم ناپذیر وطن ، میرغلام محمد غبار و کتاب ارزشمند و پرمحتوای او« افغانستان در مسیر تاریخ » هردو در دوره های اختناق ، در داخل افغانستـان ، اجباراً آزادی نداشتند . یکی بخاطر بیان شجاعانۀ حقایق ، ودیگری بخاطر ثبت و انعکاس و اشاعۀ این حقایق مستند و روشنگـر سیر تاریخی سرنوشت  یک ملت ، مــدت ها محکوم به زندان و مقهــور سانسور بودند. و این روند اسفناک در صفحه 273 همین جلد دوم ، ضمن شــرح سوانح غبــار فقیــد ، که بنــده سال گذشته بیوگــرافی مفصل اورا د ر

« امید » به شما ارائه دادم ، چنین : « ... مدت بیست سال دیگر غبـار مبارز ، آزادیخواه و وطنپرست ، روزنامه نگار ، نویسنده و مؤرخ ، در اثر مراقبت و فشار خانوادۀ حکمـران مجبور شده بود که در منزل خویش مشغول فعالیتهای سیاسی ، مطالعه و یا تألیف باشد. غبار در همین دوره کتاب افغانستـان در مسیر تاریخ را نوشت . در طول این مدت دولت به هر وسیله که میشد از نشر جـریده ، مقاله یا کتاب از طرف غبار ممانعت میکرد. حکومت درهمین دوره جلد اول افغانستان درمسیر تاریخ را توقیف کرد، و همچنین از انتخاب شدن غبار در دورۀ دوم « دموکراسی دولتی » جلوگیری کرد ... »

 

خوشبختانه همانطوریکه سلول های تاریک محبس و شکنجه و سنگینی زنجیر و زولانه نتوانست غبار را در هم بشکند و از مسیر روشنش در راه دموکراسی و آزادی و عدالت اجتماعی به بیراهه بکشاند، کتابش را نیز دستبرد استبداد واختناق نتوانست برای همیش در زندان سانسور محکوم و مدفون سازد، و واقعیت های رویداد های تاریخ یک ملت را از چشم علاقمندان و پــژوهشگـران و نسل های آینده پوشیده و ناگفته نگهدارد.

 

در همین راستا جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ نیز به چاپ رسید. اینک امیدواران و نیازمندان مطالعۀ تاریخ دردناک ملت با شهامت افغانستان که مصایب روزگاردرهرچند دهه ای تن و جان مضروب و زخم خورده اش را تکراربه تکرار ضربه و صدمه میزند ، وبنیادهست وبود مادی و معنوی و فرهنگی اش را چپاولگران و متجاوزین خارجی و نوکران داخلی شان قهــراً دستخــوش اضمحلال و تاراج پی در پی می سازد، بالاخره به مطالعۀ جلد دوم دست یافتند، واین درست زمانی است که منفعت جریان و مداخله گـران منطقه بااستفاده ازقشرهای جاهل و متعصب وبی فرهنگ وجبراً به اسارت کشیده شده، وماجـراجویان ابن الوقت ، باردیگر سعی دارند تا جنبش های روشنفکری و دوستداران آزادی و مدنیت و ارتقا و مقاومتهای ملی را وحشیانه درهم بکوبند .

 

اینک جلد دوم افغانستان درمسیرتاریخ که با کوشش وهمت پسرارشد مؤلف غبار فقید، حشمت خلیل غبـار ، دوست عزیز وگرامیم که همیشه مشوق و پشتیبان فرزانۀ آزادیخواهان و وطنپرستان بوده است، در یک قطع و صحافت زیبا و دلپذیــر بچاپ رسید ، تا مانند جلد اول که چندین بار انتشار یافت و کمیاب گردید ، مورد استفاده و قضاوت آزاد و واقعبینانۀ علاقمندان قرار بگیرد.

 

مؤلف فقید میرغلام محمدغبار درپیشگفتاروسرخط کتاب خود ، بر روشهای تاریخ نویسان و اهمیت اولی « افغانستــان درمسیرتاریخ » چنین روشنی می اندازد : « ما در آسیا با دو دسته مــؤرخین و نویسندگـان مغرب زمین مقابلیم که آن یکی دانشمندان حقیقی ، ولی دیگری وابسته اغــراض استعماریست . دسته اول کسانی اند که در تحقیق احوال ملل همیشه همت گماشته ، در علم و ادب، لسان و لغت و تاریخ و فرهنگ شرق فرورفته و مدنیت های مدفون در زیرخاک را مجدداً احیا کردند ... دسته دوم کسانی اند که یا اصلاً در تاریخ مشرق زمین وارد نبوده و مقلد نویسندگان استعماری غرب اند ، و یا اینکه علم و دانش خود را وقف خدمت در راه سیاست و استعمار غرب در شرق نموده اند ... »

 

غباردراین پیشگفتاروقتی به تاریخ واقعی افغانستان اشاره میکند ، چنین مینویسد : « و اما مردم افغانستان که عامل اصلی تکامل تاریخی کشورند ، چنانکه در طی یک و نیم هــزارسال با مبارزات و قیامهای ضد فیودالی و همچنین ضد استیلاگران خارجی ، ازمراحل سختی عبورکرده بودند، درقرن نزدهم نیزبا هجوم های استعماری پنجه دادند، وباوجودشکست خوردن ویا تسلیم شدن طبقۀ حاکمه کشوربه دشمن ، دشمن را از وطن جاروب نمودند ... ما تاریخ گذشتۀ کشور خود را برای این مطالعه می کنیم که اوضاع امـروزی خود را صحیحتر درک نماییم، تا مبارزین جوان افغانستان در حرکت به پیش ، خط درست آگاهانه اختیار نمایند ، زیرا این تاریخ است که سیر تکامل یک جامعه را در روشنایی نشان میدهد . »

 

بهرحال، این جلد دوم « افغانستان درمسیرتاریخ » نیزمانند جلد اول با مأخذ مستند وارزشمند از یکطرف دفتر روشنگر رویدادهای عمــده و دانستنی وطن عزیز ما افغانستــان و بحیث منبع معتبر واقعه نگاران و پژوهشگــران تاریخ مورد استفاده قرار میگیرد ، و از طرف دیگر درس های پر انتباهی برای حلقه ها و قدرتهایی خواهد بود که هنوز در فکر تسخیر افغانستـان و شکست مقاومت های ملی ، با همدستی بردگان جفاگار و فرومایگان هستند .

 

غبار ضمن تذکر این درس های آموزندۀ تاریخ ، مهـاجمین و بدکاران و مداخله گـران کنونی را به عاقبت سیاه و نافـرجام شان هــوشدار میدهـد . همچنان در بعضی فصول این جلد دوم افغانستــان درمسیرتاریخ ، گزارشهای تکان دهندۀ ماجرا ها و رویداد هایی را می خوانیم که بطور اسف انگیـزی باردیگر درین شب و روز برملت مظلوم و متواری و زخم خوردۀ افغانستان تکرار میشود . غبار علت و معلول و نتایج درد ناک همچو رویداد ها را که به نفع دراز مدت اجنبی و به ضرر فاجعه ناک و تباهکن ملت بوده است. در چندین قسمت برشتۀ تحریرآورده است، از جمله در صفحۀ 70 طی گزارشی، تارومار شدن وبی خانمانی و کشتارمردم شمالی را چنین می خوانیم : ( جریدۀ اصلاح در شماره 10 جدی 1308 شمسی خود درین موضوع « چور و چپاول دارایی ها و ضربات مکــرر بر مـردم شمالی توسط حمله آوران جنوبی بعد از سقوط حکومت اغتشاشی حبیب الله کلکانی » نوشت که تا حال 192 نفر از مــردم شمالی محبوس ، شش هزار تفنگ جمع آوری شد و تفتیش خانه هاهنوز دوام دارد. اصلاح درشماره 11 جدی 1308 خود گفت که هفتاد نفر کوهستانی اسیر وهفت سر کشته شدگان بکابل رسید . هکذا درشماره 26 حوت 1308 خود خبرداد که سه صد نفر اسیر و عده ای مقتول گردیدند و عده ای فرار کردند. و هم پنجاه نفر در یک روز در کابل اعدام گردیدند. عنوان این خبر آخری در صفحه اول جریدۀ مذکور « اعدام اشرار » بود ... )

 

به تعقیب این گزارش که بنده تنها چند سطرآنرا تذکر دادم ، و شما تمام آنرا در متن کتاب خواهید خواند ، در صفحه 71 غبار ، مورخ شهیـر و واقعه نگار شجیع وطـن چنین می نویسد : « قیام کلکانی ها و داود زایی های کوهـدامن در سرطان 1309 شمسی بعمل آمد . محمدگل خان مومند در 4 اسد سال مـذکور به ریاست آنولا گماشته شد. او با اتکا به قوۀ بیست و پنج هــزار نفـری حشری و یک فــرقۀ منظم و توپخانۀ دولتی در پروان و کاپیسا دست به عملیاتی زد که در یک کشور فتح شدۀ خارجی هم مجاز نیست !...

 

طوریکه شماره های جـریدۀ دولتی اصلاح مــورخ سال 1309 شمسی منتشر می ساخت ، محمد گل خان «مومند» نه تنها خانه های قیام کنندگان و مغلوب شدگان فراری را آتش میزد ، بلکه دهات معمور را نیز محترق می ساخت ، چنانکه چهار قریۀ کلکان را آتش زد و قلعه ها را به گلولۀ توپ بست .

 

جریدۀ اصلاح خود نوشت که یکنفر از اشرار بنام عمرا خان در مقاتلۀ کوه خواجه سیاران چاریکار کشته شد ، ملک سلطان محمد خان « درنامه یی » مردۀ مقتول را در خاک دفن نمود. سلطان محمد به این گناه که مردۀ یکنفر یاغی را دفن کرده بود ، تعقیب گردیده و خانۀ او آتش زده شد ...

 

رویهمرفته روش محمد گل خان مومند در کوهـدامن و کوهستان همان نتایجی را که میخواستند داد ، یعنی اول مــردم دلیر این ولایت که در تاریخ قرن نزدهم افغانستــان درراه دفــاع از استقــلال کشور به مقابــل امپراتوری بریتانیا ، کانون بزرگ و پرافتخاری محسوب بود ، سرکوب گردید. دوم نفاق و خصومت بین  مردم افغانستان که هدف یگانۀ دشمن بود ، درین حادثه عملاً بمیان آمد ، یعنی مــردم کاپیسا و پروان تمام تعــدی نسبت به خـود را از حشری هــای مـردم پاکتیا دانستند و نسبت به آنان کینۀ سختی در دل گرفتند ، خصوصاً که محمد گل خان مومند خودش را به غلط نمایندۀ پشتـوزبانان کشور جلوه میداد . سوم دولت نو احداث افغانستــان با دشمنی قسمت عمده ای از مــردم کشور مبتلا ، و در مقابل سیاست استعماری تنها و لهذا مجبوربه سازش بیشتربا استعمار گردید. باید قبول نمود که دول بزرگ استعماری در ممالک کوچک مستقل و مـد نظــر خود ابداً خواستار موجودیت یک دولت صادق قوی و دانشمند ملی نیستند ، زیرا چنین دولتی به نفع کشور خویش کار می کند نه به نفع دولت خارجی، در حالیکه از وجود یک دولت ضعیف و جاهل و یا خاین ، به نحو سهلتر میتوانند سو استفاده نمایند ... »

 

مورخ فقید و مبارز غبار ، در صفحه 7 این کتاب در فصل عکس العمل ارتجاع ، چنین مینویسد : « یک دولت قوی سیاست خویش را برطرف مقابل تحمیل میکند ، و در صورت امتناع طرف ، متوسل به جنگ میشود ، خواه این جنگ نظامی باشد وخواه سیاسی. البته در دفاع از حقوق ملی یک ملت ولو کوچک اما رشید مثل افغانستان ، مجاز است که تا پای جنگ نظامی هم استواربایستد ، گرچه در میدان جنگ مغلوب گردد ، زیرا مغلوبیت در جنگ با متجاوز قوی ، نه اینکه از افتخار یک ملت نمی کاهد، بلکه برافتخارش می افزاید . ولی چیزی که از افتخار واقعی یک ملت میکاهد ، همـان تسلیم شدن به دشمن متجاوز است ، پیش از آنکه شمشیر دفاع از نیام کشیده شده باشد ! آشکار است که مقــاومت و مبارزۀ دوامــدار یک ملت ضد تجاوز استعماری ، آخر منجر به شکست تجاوزکار و پیروزی از آن ملت میگردد. »

 

یقین است مطالعۀ دقیق و کامل همه فصول این جلد دوم افغانستــان درمسیرتاریخ ، که بنده تنها شمه ای و سطوری از متن و حواشی آنرا مختصراً تذکر دادم ، نقش ماندگار و سازنده ای را در روشن ساختــن بسا رویداد ها و زوایای تاریک سیر حیات سیاسی و احتماعی ملت با شهامت افغانستان بازی خواهد کرد .

 

خود مؤلف فقید و مبارز نامدار وطن این مطلب را در جملات برازنده ای که قبلاً نیز یاد آور شدم ، چنین خاطرنشان ساخته است :« ما تاریخ گذشتۀ کشور خودرا برای این مطالعه می نماییم که اوضاع امـروزی خود را صحیحتر درک نماییم تا مبارزین جوان افغانستـان در حرکت به پیش ، خط درست آگاهانه اختیار نمایند . »

 

 

بر گرفته از شمارۀ مورخ بیست سوم اگست سال 1999 میلادی هفته نامۀ « امید » - ورجینیا .

 

* * * * * * *

نوشته شده توسط مهندس شاه امیر فروغ
  
دوشنبه ، 24 اسفند 1388 ، 16:21


برگ هــایی از دفتــر تــاریخ (پیش درآمــد)

 بنام خدا

بزرگواری از من خواسته اند تا برگ هــایی از دفتــر تاریــخ معاصر کشور را بصورت فشرده و مجمـل تهیه و جهت مطالعه در اختیار جوانان و نو جوانان عـزیـز قرار دهم تا توشه یی باشد آنانرا برای مبارزه علیه ظلم و بی عدالتی، زور و زر، تزویر و ریا، و شناسایی یی از رنگ ها و نیرنگ های دیوسیرتان و دد منشانِ همیشۀ تاریخ،

هپچنان شناختی از فداکاری ها و از جان گذشتگی هـای مبـارزین و قهـرمانان واقعی کشور که جان برکف در راه آزادی و آزادگی، استقلال و حریت، و اعتلا و سربلندی سرزمین و مــردم شان تا آخــرین لحظۀ حیـات به مبـارزه علیـه دشمنانِ انسان و انسانیت پــرداختند و حتـا سر هــای ارزشمندِ خویش را در این راه فدا نمودند.

 

در دو نوشتۀ آخر، فرازی از توصیه های مبارز نستوه، مؤرخ بی بدیل، نویسندۀ توانا، شاعر دلسوخته، ادیبِ با معرفت و روزنامه نگارِ متعهدِ کشور یعنی زنده یاد میرغــلام محمد غبـار را به مبارزین جوان کشور، متذکـر گردیده بودم که گفته اند: [ما تاریخ گذشتۀ کشور خـود را بـرای این مطالعـه مینماییـم که اوضاع امروزی خود را صحیحتر درک نماییم تا مبارزین جوان افغانستان در حرکت به پیش خط درست آگاهــانه اختیار نمایند. زیرا این تاریــخ است که سیرتکامــل یک جامعـه را در روشنایی نشان میدهد]. متأسفانه تذکر این مطلب به دلیـل دو بار نوشتن بصورت پیهم، به مـذاقِ بزرگـواری خوش نیامـد ومـورد شماتت و نکوهشِ ایشان قــرار گرفتـم. در جواب این عـزیـز بایستی به عرض برسد که تکرار این گونه مطالب برای جوانان و نوجوانانِ کشور که آینده سازانِ این مـرز و بوم اند، تعهدی ست اجتناب نا پذیر و دَینی ست وجدانی و دلیل این مدعا هم تقاضای بزرگواری دیگر برای بازنویسی صفحاتی از تاریخ کشور که با خامۀ توانای مؤرخ زمانه ها (زنده یاد غبــار) رقم خورده یعنی کتاب گـران سنگِ (افغانستـان در مسیر تاریخ).

 

اینک با اتکاء به کمک ایزد لایزال، به این امر مهم خواهم پرداخت و امید وارم با این کار، کمترین دَینم را جهتِ استفادۀ جوانان و نوجوانانِ سرزمینِ بلا کشیده و مصیبت دیدۀ مان، از تاریخ واقعی کشور و به کار گیری این عزیزان از تجربیات تاریخــی، جهــت مبارزۀ مثبت علیه بی عــدالتی، فقــر، بیسوادی، بیماری و... ادا نمایم و این نوشته هـا پاد زهــری باشد در مقابل اندیشه هــا و اعمالِ زهــرآگینِ دشمنانِ داخلی و خارجی این مرز و بوم.

 

جوانانِ و نوجوانانِ ارجمنـد را تا چند روز دیگــر به مطالعۀ نخستین بخش از این سری نوشته هـا دعوت نموده و این مقال را با تقدیم شعری از گنجینۀ علم و عرفان به پایان می برم:

 

 

 مـن طـریق سعـی می آرم به جا

 لــیس لــلانســان الا مــا سعـــی

 دامــنِ مقصـــود اگـــــر آرم بـه کف

 از غم و انـدوه، مــــــانـم بـرطـــرف

 ور نشد از جهــد، کار مــن تمــــام

 من در آن معـذور باشـــم والسلام

 

 با عرض ادب

 مهندس شاه امیر فروغ

*****

برگ هــایی از دفتــر تــاریخ

نوشته شده توسط مهندس شاه امیر فروغ   
سه شنبه ، 3 فروردين 1389 ، 11:42

بحث نخست: نظر مردم در موردِ دولت نادرشاه

تاریخ نگارانِ متعهد میگویند: کسی که تاریخ واقعی سرزمینش را نداند، همچون کودکی است که مغزش هنوز انکشاف نکرده و راه صواب را از خطا تشخیص نخواهد داد.
حقیر با احساس چنین رسالت و مسؤلیتی، چنانچه در نبشتۀ قبلی قـول داده بودم، میخواهـم برگ هایی از این دفتر را جهت مطالعه در اختیار عزیزانِ جوان و نوجوان قرار دهم، باشد تا راهِ درستِ مبارزۀ مثبت علیه مشکلاتِ امــروزی کشور خود را فراگیرند و طــریق صواب را از مسیر خطا (با توجه به تبلیغاتِ مسموم دشمنان داخلی و خارجی جهتِ از هم پاشیدنِ هر چه بیشترِ وحدت و وفاق ملی) تشخیص دهند.

اینک نخستین برگ این دفتر را ورق میزنیم و بحث را با اهدائیه یی از کتاب وزینِ (افغانستــان درمسیر تاریخ) نوشتۀ مؤرخ شهیر و مبارز نام آور کشور (زنده یاد میــرغــلام محمد غبــار) که به پیش گامانِ سپاهِ نهضت کشور به شرح زیر تقدیم گردیده، می آغازیم: [اهـدا به وطن پـرستـان مبـارز افغـانستـان، آنانیکه شرایط تاریخی و اجتماعی کشور ایشانرا در پیشاپیش سپاه نهضت و جنبشهای نوین، بـرای تأمین زنده گی نوین جامعه قرار داده است.]

موضوع این بحث، تصمیماتِ مبارزینِ میهـن پرست در نخستیـن شب از آن روزی میباشد که سپه سالار محمد نادر خان اعلام سلطنت نمود و طوریکه در صفحۀ 38 از جلد دوم کتاب گران سنگ افغانستـان در مسیـر تاریخ میخوانیم: در شبِ آنروزیکه سپه سالار اعلام سلطنت نمود، عده یی از روشنفکـرانِ آنروز کابل (جمعیتِ جوانانِ افغان) جلسه یی حزبی در منزل شاد روان غبار در دروازۀ لاهــوری تشکیل داده و موضوع تعین خط مشی سیاسی جمعیت را در مقابل دولت جدید، مطرح نمودند. دراین جلسه که تا نیمه شب ادامه یافت، نخست غلام محی الدین خان آرتی صحبت هایش را چنین آغاز کرد (قضیۀ افغانستـــان به این سادگی نیست که فکر می کنید. دست مخفی اجانب نقش بزرگی در در تعین مقدرات کشور دارد. دولت امانیه با حسن نیت و صبغۀ انقلابی یی که داشت، کم تجربه و مغــرور بود، دست خارجی بوسیلۀ عمال داخلی دولت را منحرف ساخت و با دست های خودش قبر او را کند. آیا اشخاصی چون احمد علی خان لودین رئیس بلدیه، علی احمد خان والی، شیر احمد خان رئیس شورای دولت، گل احمد خان رئیس ضبط احوالات، میرزا محمد یعقوب خان کابلی، حسین افندی مدیر گمرک، علی محمد خان وزیر تجارت و دهها نفرهندی حتی اشخاص بیسوادی چون شیر احمد خان تاجر و دیگران کی ها بودند که ده سال مثـل مار در آستین دولت بازی میکردند؟ چگونه دولت انگلیس تحمل میکـرد که در افغانستــان پروگرام هـای مترقی در داخل و سیاست آزاد در امور خارجی منطبق گردد؟ مگر او میتوانست افغانستـان قوی را مثل خنجری متوجه هند انگلیسی مشاهــده کند؟ دولت انگلیس ده سال کوشید و زحمت کشید تا دولت امانیه را با پروگـرامش معـدوم نمود. حالا که او از جانب افغانستـان مطمئن شده، شما در مملکت چنان پروگـرام مخربی را مورد تطبیق خواهید دید که نظیرش را در تاریخ کشور کمتر دیده باشید. بنابراین هـر جمعیتی و یا هر فردی که با دولت جدید کمک و همراهی کند، در معنی آنست که شریک جنایاتِ دولت میباشد.)

آنگاه زنده یاد میــرغـلام محمد غبــار رشتۀ کلام را در دست گرفته و صحبت هایش را چنین آغاز کرد: (در کشور ایران برای آنکه بتوانند سلسلۀ قاجار را منقــرض و زمینۀ به قـدرت رسیدن رضا خان را که ضابط گمنامی بیش نبود مهیا نمایند، نخست سید ضیأالــدین طباطبایی مثل حبیب الله کلکـانی روی صحنه آورده شد تا متنفذین مردم ایران را برنجاند و برای قبول رژیم جدید آماده نماید. رضا خان به این تـرتیب پادشاه مقتدر و مستبد ایران گردید، درحالیکه این شخص حتا سواد حسابی نداشت و از فرهنگ و تحصیل و تجارب سیاسی محروم و بدور بود. این وضع با نقشه و شکل دیگری اینک در افغانستان تطبیق گردیده است. لهذا عدم کمک و عدم همراهی با دولت جدید به تنهایی کافی نیست، زیرا بی طرفی جمعیت را به یک دسته تماشاچی مبدل میکند، پس تصویب شود که علاوتاً ضد دولت مبارزه بعمل آید.)

آنگاه تاج محمد پغمانی یکی دیگر از شرکت کنندگان در جلسه، به تائید از گفته های شادروان غبار بحث را چنین ادامه داد: (اگر من نادر خان را می شناسم، افغانستـان نباید ازو انتظار خیری داشته باشد، او بالای ملت افغانستان انتقام طلب دارد و ریشۀ مرد و مردمی را از بیخ خواهد کشید، وظیفۀ هر فرد و هـر جمعیت وطنخواه اینست که تا حد توان ضد این رژیم تحمیلی مبارزۀ ملی را دوام بدهد.)

ادامۀ این بحث را در صحبتِ بعدی پی خواهیم گرفت...

 با عرض ادب

 مهندس شاه امیر فروغ

برگ هــایی از دفتــر تــاریــخ (ادامۀ بحث نخست)

نوشته شده توسط مهندس شاه امیر فروغ 
سه شنبه ، 10 فروردين 1389 ، 07:37

در آغـازِ بحثِ نخست، از تصمیـم گیری مبارزینِ متعهد کشور (جمعیت جوانان افغـان) جهت تعینِ خط مشی جمعیت در مقابلِ دولت نـادرشاه صحبت بعمل آمـد و نظــریاتِ شهیـد غــلام محی الدین خان آرتی، زنده یاد میرغــلام محمد غبـار و شهید تاج محمد پغمانی را در ارتباط با این موضوع، به بحث نشستیم. اینک دنبالۀ صحبتهای آنشبِ این بزرگان را پی گرفته و در صفحۀ 39 جلد دوم کتاب وزینِ افغانستان در مسیرتاریخ، چنین میخوانیم:

سپس فیض محمد خان باروت ساز دولت نادری را چنین معرفی نمود: (برای شناختن ماهیت زمامدارانِ جدید کافیست که ما در روز فتح کابل، پیشاپیش حمله آورانِ جنوبی، دو نفر هندوستانی جاسوس انگلیس را «الله نواز و شاه جی» شانه بشانه با شاه ولی خان و شاه محمود خان دیدیم. شما باید بدانید که از ایـن به بعد حکومت افغانستان در دست هندوستانی ها خواهد بود. لهذا مبارزه با تسلط اجنبی در زیر هر نقابی که باشد، وظیفۀ اولین و آخرین «جمعیت جوانان افغان» است.)

آنگاه عبدالرحمن خان لــودی به عنوان آخــرین سخنـران، بحث را چنین به پایان رسانید: (صحبت های همکاران تا حال فقط یک نظریه است ونظریه بایستی در تجربه وعمل تصدیق گردد، برای این کار صبر و انتظار، و مشاهـده و تعقیب اوضاع اداری مملکت، لازم است. تا آن زمان جمعیت بایستی در انتظار باقی بماند وافراد جمعیت درپُست های حساس دولتی مانند عضویت در کابینه، نایب الحکومه گی و غیره شرکت نه نمایند. بعد از آنکه دولت برنامه هایش را به اجـرا گذاشت وخط مشی سیاست داخلی و خارجی او آشکار گردید، آنگاه میتوانیم خطِ حرکتِ « جمعیت» را معین و طرز مبارزه را مشخص نماییم.)

بلاخره در پایانِ جلسه، با اکثریت آرا تصمیم گرفته شد که مبارزۀ مخفی علیه دولت جدید به شدت تعقیب گردد ولی مبارزۀ علنی در حال حاضر صورت نگیرد تا حکومـت جـدیـد شکل واقعـی و ضد مردمی اش

را به مردم نشان بدهــد، آنگـاه «جمعیت» تاکتیک مبـارزۀ علنـی خـود را بسوی هــدفِ نهایی در داخل کشور تعین خواهد نمود.

برای دیدنِ چهرۀ حقیقی دولت، انتظاری لازم نبود چون دولتِ نادری در تطبیق برنامه هایش عجله داشت و میخواست قشر روشنفکر و مبارز کشور را که آنانرا از نظر کمیت اندک و از نگاهِ عملکرد سیاسی بی تجربه به حساب می آورد، هــر چه زود تر قلــع و قمــع کند، چنانکه در طی همان سال اول بزرگتـرین و دهشتناک ترین ضربه اش را بر فرق «جمعیت جوانان افغان» وارد نمود.

در طی این مدت که غلام محی الدین خان آرتی از راهِ شوروی به ترکیه رفته بود و شاد روان غبار در آلمان بسر میبرد، نادرشاه به بهانه یی عبدالرحمن خان لودی را که در آنوقت رئیس بلدیۀ کابل بود، در قصر دلگشا احضار نمود و بمجرد رسیدنِ او به نظامیان دستور داد او را گلوله باران نمایند و جسدش را روی الاغی نزد زنش در شوربازار فرستادند. میت در قبرستانی در شهدای صالحین بدون هرگونه نام و نشانی دفن گردید. تاج محمد خان پغمانی توسط شاه احضار گردید و به نظامیــان دستور داده شد تا او را در تپۀ شیرپور در دهن توپی بسته و قطعه قطعه نمایند که این کار عملی گردید. فیض محمد خان باروت ساز که در مراسم آتشبازی جشن استقـلال یک پای خود را از دست داده بود، از یک پا زولانه گردیده و در دهان توپ پارچه پارچه شد. غــلام محی الـدین خان آرتی که چند سال بعد از ترکیه به هند رفت، در شهر پشاور با گلولۀ تفنگِ شخص ناشناس بطور مرموزی به قتل رسید. شاد روان میرغــلام محمد غبار زمانی که جهت شرکت در مبــارزۀ مستقیــم علیه استبداد نادرشاهی از آلمــان به کابل برگشت، بلافاصله زندانی شد تا اعدام گردد ولی با پایان یافتنِ زندگی ننگین نادرشاه با گلولۀ عبـدالخالـق شهید او و سایـر هم بندانش در زندانِ سرای مـوتی از مـرگِ حتمی نجات یافتند ولی شاد روان غبار ده سال زنجیر، زندان و تبعید را با طرد اطفالش از مدرسه و طــرد اقاربش از مشاغل دولتی، تحمــل کرد. تمــام این کشتارها، زندانی کردن ها و تبعید نمودن ها از طرف دولت بدون محاکمه، ارائه اسناد، شهادت شهود و حتا بدون اتهـام به جرمی مشخص، عملی میگردید.

نتیجه: امروز بازهم با توجه به وقایع سی سال اخیرِ کشور می بینیم که تاریخ این سرزمین همچنان در همان مدار بستۀ گذشته در حال حرکت میباشد و می بینیم که باز هم بعد از فــروپاشی دولتِ دست نشاندۀ شوروی که باعث ویرانی کشور، به شهادت رسیدن هـزاران هـزار انسان بیگناه، بجا ماندنِ دهها هـزار معلول و جانباز، و از هم پاشیدنِ وحدت و وفاقِ ملی گردید، هر چند روزنۀ کوچکی از امید در دل هـای مـردم این سرزمین پدیدار گشت ولی دریغ که دگرباره دست استعمـار همچون گذشته از آستین تنظیم های پاکستانی – عربی و در نهایت گروه متحجر و سفاکِ طالبان «با همکاری الـقاعـده، اعـراب و پاکستان» بیرون آمد که به نسل کشی ها، بیداد گری هـا، ویرانی هـا، وحشی گریها و از هم پاشیدن بیش از پیشِ وحدتِ مردم ما انجامید، و به ظاهر همچون گذشته توجیه کنندۀ حکومت ناکار آمدِ امروز کشور شد. هر چند شهیــد مسعـود با درک صحیح از این وقایـع در حال تکــوین، میخواست جلـو این گونه توطئـه هـا و دسیسه هـا گرفتـه شود امـا متأسفانـه با به شهـادت رسیدن این بزرگ مرد، باز هم شاهدِ به قدرت رسیدن رژیم واپسگرای نادرشاهی دیگری در کشور می باشیم و باز هم بگفتۀ زنده یاد غبار که در انتهای صفحۀ 271 از جلد دوم کتاب گرانسنگِ افغانستان درمسیرتاریخ می نویسد: عاقبتِ کار این کشورکمافی السابق مبهم، مُظلِم و مجهول است.

 با عرض ادب

 مهندس شاه امیر فروغ

http://khawaran.com/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%DB%8C/%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D9%80%D9%80%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D9%80%D9%80%D8%B1-%D8%AA%D9%80%D9%80%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE.html

 * * * * * * *

پوهاند داکتر عبدالواسع لطیفی

 

        از بینوایان قرن نزدۀ فرانسه تا بینوایان قرن بیست افغانستان

                                         یا

                 از رمان تاریخی هوگو تا تاریخ واقعی غبار

 

ز بینوایی من نیم رنگ زرد

غم بینوایان رخـــم زرد کرد

 

بنده بر این باورم که خوانندگان گرامی امید در این مقطع دردناک تاریخ کشور ، ولو بطور نسبی آسایش و غنای مادی هم داشته باشند ، بهیچ صورت از غم و اندیشۀ بینوایان وطن عزیز ، که چه در اعصار گذشته ( همانطور که در کتاب غبار منعکس است ) ، و چه در عصر حاضر و خاصتاً چند سال اخیر مصایب خانمانسوز پی در پی را متحمل شده اند ، بی بهره و بی درد نخواهند بود . درین راستا مولف فقید غبار نیز که خود شخصیت مبارز و مورخ غمگسار ملی افغانستان است ، درد و رنجش در غم بینوایان وطن ، نسبت به محرومیت ها و مشقات خودش و فامیلش همیشه بیشتر و بارز تر بوده است .

بهر حال ، یقیناً خوانندگان گرامی که جلد دوم « افغانستان درمسیرتاریخ » این مجموعۀ تمام نمای مصیبت ها ، محرومیت ها ، سرکوبی ها و زجر های جسمی و روحی شهروندان و کتله های مقهور یک ملت مضروب را مطالعه کرده اند ، به این اصل کاملاً مستشعر و متوجه خواهند بود که این اثر مستند و پر محتوای غبار ، تاریخ پر واقعیت و دردناک ملتی است که چه به طور فردی و فامیلی و چه با پهنای کتله ها و ملیت ها ، در زیر فشار استبداد و برتری طلبی و حکمروایی قوی بر ضعیف ، و دستبرد ها و مداخلات گوناگون و جابرانۀ سیاست های اجنبی و گماشتگان اجنبی ، همواره « بینوا » و تیره روز بوده است .

راستی در عین زمان آنعده خوانندگان ارجمندی که اثر مشهور و جاویدان « بینوایان » نویسندۀ شهیر قرن نزدۀ فرانسه ، ویکتور هوگو را مطالعه کرده اند ، به این نکته متوجه خواهند شد که چرا بنده چنین عنوانی را سرخط این مقال قرارداده ام ، و چرا روح مطلب و کنه اثر غبار را که شرح وقایع حسرتبار یک ملت باستانی و باشهامت است ، با اثر فنا ناپذیر هوگو که به نوبۀ خود سرگذشت رقتبار بینوایان کتله های محروم مقهور آن زمان مردم مصیبت دیدۀ فرانسه ، در انعکاس یک رمان تاریخی و ریالستیک است ، مقایسه کرده ام .

حال بگذارید نمونه های شرح حال این بینوایان و بینوایی های افراد و کتله های افغانستان را از لابلای صفحات جلد دوم افغانستان درمسیرتاریخ ، که در شمارۀ گذشته جریدۀ وزین امید شمه ای از آن یاد کردم ، و متن آن در انترنت نیز انتشار یافته است ، جسته جسته برچینم و تذکر دهم :

غبار در صفحۀ 47 و در فصل ( ارتجاع و اختناق ) سیاست حکومت های وقت را برای « بینوا » ساختن و بینوا نگهداشتن مردم چنین توضیح میدهد :

« حکمرانان افغانستان می دانستند و در هندوستان وقت عملاً تجربه گرفته بودند که حکمرانی دلخواه بالای توده های فقیر آسانتر است تا بالای کتله های مرفه و آرام . پس حکومت از راه اقتصاد انحصاری و تجارت دلالی ، و هم از راه حواله جات خریداری ، از یک طرف ، و از راه استبداد اداری و مکیدن خون دهقان و چوپان از طرف دیگر ، مملکت را در حالت فقر و احتیاج شدید ، مشغول و زبون نگه میداشت . گرچه قدرت ( اردوی نظامی ) در دست حکومت بود ، معهذا از حیله باز نمی ایستاد و برای اغفال مردم متدین افغانستان ، برای یک لحظه هم با تقلب ، نقاب شریعت خواهی را از چهرۀ اصلی خود برنمی داشت ...»

همچنان غبار در صفحۀ 46 که گزارش رویداد آن بار دیگر در این شب و روز بر ملت مظلوم و متواری افغانستان تکرار میشود ، چنین مینویسد : « پروگرام اساسی این رژیم عبارت بود از نگهداشتن مملکت درحالت عقب ماندگی قرون وسطایی ، جلوگیری از توسعۀ معارف ملی ، کشتن روح شهامت و مقاومت ملی در برابر استبداد داخلی و نفوذ انگلیس . همچنین به غرض تضعیف ملت ، ایجاد نفاق های داخلی از نظر زبان و مذهب و نژاد و منطقه و قبیله ، سیاست روز دولت بود . در تطبیق این پروگرام سیاست دولت متکی بود بر ترسانیدن و تخویف ملت بواسطۀ تعمیم جاسوسی ، زنجیر و زندان ، شکنجه و اعدام ، فریب و ریا ، نمایش و ریفورم دروغین و تظاهر به شریعت اسلامی ... »

در همین سلسله در صفحۀ 38 نمونۀ نفوذ و فتنه انگیزی های اختناق آور خارجی را بر ملت افغانستان ، بقلم غبار چنین میخوانیم : « در شب آنروزی که سپه سالار به پادشاهی اعلان شد ، از دستۀ روشنفکران کابل جمعیت ( جوانان افغان ) جلسۀ حزبی در خانۀ نگارنده ( غبار ) در دروازۀ لاهوری دایر و قضیۀ تعین حرکت خویش را در برابر دولت جدید طرح نمود . از آن جمله غلام محی الدین خان آرتی میگفت قضیۀ افغانستان با این بساطت نیست که شما فکر میکنید ، دست مخفی خارجی نقش بزرگی در تعین مقدرات کشور دارد . دولت امانیه با حسن نیت و صبغۀ انقلابی که داشت کم تجربه و مغرور بود ، دست خارجی بوسیلۀ عمال داخلی دولت را منحرف ساخت و با دستهای خودش قبر او را کند ... چگونه دولت انگلیس تحمل میکرد که در افغانستان پروگرام های مترقی در داخل و سیاست آزاد در امور خارجی منطبق گردد ؟ مگر او می توانست افغانستان قوی را مثل خنجری متوجه هند انگلیس مشاهده کند ؟ ... »

غبار در صفحۀ 28 همین جلد دوم افغانستان درمسیرتاریخ ، تحمل و شهامت و بردباری و مقاومت های

« بینوایان » افغانستان را چنین ترسیم میکند : « اما با آنکه افغانستان در تحت رژیم فیودالی و آنهم در طی قرون و اعصار متوالی می زیست ، و با آنکه بیشتر از صد سال تا حد امکان کوشیده شده بود تا به شکل منزوی از جریان تحول و تکامل بشری دور نگهداشته شود ، هنوز مردم کشور اصالت اجتماعی و کرامت معنوی خود را حفظ کرده بودند . توده های عظیم ملت ( دهقانان و چوپانان و کاسب و پیشه ور ) با آنکه بار گران تغذیه و رفاه طبقات حاکمۀ کشور ( دولت و ملاک و طفیلی های جامعه ) را با وظیفۀ دفاع از استقلال مملکت بدوش داشتند ، و خود با نان و آبی قناعت می کردند ، معناً زنده و قوی بودند . با چنین روحیه عساکر افغانستان با معاش ناچیز ، با پوشاکۀ خشن ، خوراکۀ خشک در تهانه های گلی در سرحدات سرد و گرم کشور بدون زن و فرزند ، بدون دوا و طبیب و بدون تفریح و تفرج ، سالها افتاده و عاقبت بدون مکافات و ترفیع و تقاعد جان می سپردند ، زیرا اینها خود شان را قلباً حافظ خاک و استقلال کشور می دانستند . لهذا در نهایت صبوری و مردانگی ، از ثقلت تلخی های زندگی لب به شکایت نمی کشودند ... »

راستی همانطوری که در رویداد های رمان تاریخی ویکتورهوگو ، بینوایان گوناگون از طبقات مختلف ملت بحیث قربانیان یک اجتماع پر از مسامحه کاری و تضاد و فرق فقیر و غنی و آمر و مامور و حاکم و رعیت و حکمفرمایان و حکمرانان مستبد و خودکامه ، و رژیم های درباری و اریستوکراسی و خوش گذران ، با تفصیل تمام به خوانندگان آن عصر فرانسه که از مصایب و شوربختی های عمق اجتماع و رسوایی های طبقۀ حاکم خود آگاهی نداشتند ، معرفی گردیده است ، در اثر تاریخی غبار نیز به بینوایانی  برمیخوریم که قربانی جریانات مشابه عصر خود بوده اند ، و بعضاً به زندگی اسف انگیز اشخاصی هم آشنا میشویم که با وجود داشتن رتبه و نام و نشان و موقف ظاهراً بلند حکومتی ، باز هم معناً و وجداناً

« بینوا » و تیره روز و شوربخت بودند ، زیرا با کمترین تخلف و عدم فرمانبرداری فرمانروا ، به سختی و حقارت تمام توبیخ و سرزنش شده ، مورد اهانت و دشنام قرار می گرفتند و کرامت انسانی و عزت نفس شان پامال می شد . ولی بخاطر اجتناب از شکنجه های بیشتر و حتی لت و کوب در محضر عام ، سر اطاعت فرومی آوردند و لب به شکایت و دادخواهی نمی کشودند .

جراید آنوقت نیز با اطاعت کامل و پشتیبانی از روش و اجراآت حکومت به نشر میرسید ، در برتری دادن و کاردانی و تفوق و رجحان و برجستگی اشخاص معتبر و غنی ، بر غربا و بینوایان ، وظیفه و خدمت لازمه را ایفا می کردند ، و غبار مولف و مورخ فقید ، این جریان را در صفحۀ 49 همین جلد دوم افغانستان درمسیرتاریخ ، چنین گزارش داده است :

« جریدۀ رسمی اصلاح در شمارۀ 91 مورخ سرطان 1310 خود در صفحۀ اول زیر عنوان ( آیا برجستگان در عایلات فقیر می رویند یا در خانواده های غنی ؟ ) چنین نوشت : حقیقت واقعی که از احصائیه ها به ثبوت پیوسته اینست که شرفا و اغنیا از روی عقل و خلقت نسبت به فقرا ذکی تر و قوی تر اند ( ! ) چنانچه از تجارب حیات فریقین بمیدان عمل این موضوع ثابت گردیده است . آری ، می بایست این حقیقت از چنان بدیهیاتی باشد که هر انسان به آن عقیدۀ کامل نماید ، زیرا عدم قدرت و غلبۀ فقیر برناداری خودش، بهترین سبب عجز وی، و ارتقای غنی به مراتب خودش ، دلیل کفایت اوست ...»

و غبار در پای این گزارش مینویسد : « باید تذکر داد که تاریخ جوامع بشری نشان دهندۀ این واقعیت است که متفکرین و نوابغ بزرگ ، مخترعین و هنروران عالی و ممتاز و مبارزین بشری ، بیشتر زائیدۀ طبقات نادار و اوسط مجامع انسانی بوده اند ، نه از طبقۀ اغنیا و ثروتمندان جهان ... »


بر گرفته از شمارۀ مورخ سی اُم اگستِ سال 1999 میلادی هفته نامۀ « امید » - ورجینیا .

* * * * * * *

 http://www.koofi.net/index.php?id=1500

 

 

شنبه 29 می 2010

 

نوشته یی از :مهندس شاه امیر فروغ: 8 جوزا 1389

ادعای واهی یکی از ایجنت های عالی رتبۀ رژیم دست نشاندۀ شوروی سابق علیه حقایق تاریخی مردم کشور

مقاله یی خواندم بی محتوا ، غرض آلود وعقده مند از شخص معلوم الحالی بنام ( صدیق رهپـو طرزی ) در سایت وزین گفتمـان زیـر عنـوان ( تمدن « سند – هلمند » آغازگــر تاریخ مـا ) . مـوضوع این مقـاله نشخـواریست فتنه انگیز در ارتباط با موضوع شووینیستی آریا ستیزی ، که نویسندۀ آن میخواهد با نوشتن آن مثـلاً از یک طـرف خود را در ردیـف پژوهنـدگانِ به اصطلاح آگاه از مسایـل تاریـخی جا بـزنـد و از سوی دیگـر مقـدمه یی باشد بـرای تحریف  گفته هـای بزرگانی همچون مـؤرخین شهیـر کشور « مـرحوم احمد علی کهزاد و زنده یاد میر غـلام محمد غبـار » . اینک در ذیل برای این که سخـن به درازا نکشد ، فقط به یاوه سـرایی هـای این محقـق دروغین در مورد کتاب گران سنگ « افغانستان در مسیـر تاریـخ » بسنـده نمـوده و بررسی دیگر موارد از این مقالۀ محیلانه را به عهدۀ خوانندگان ارجمند میگذارم .

در قسمتی از این مقالـۀ سراپا کـذب چنین می خوانیـم : ( در میان تاریخ دانان و نگـاران مـا – نی تاریـخ نویسان – در سده بیستم عیسایی – پیش از آن « بیهقی » تا « کاتب » را به گفته قـدما بایست در مبـحث دیگری به کاوش نشست –  می توان چهره هایی چون : آقایان احمد علی« کهــزاد »،میـرغـلام محمـد «غبار» ،و ... را نشانی نمود.نگاه اینان به این دوره ، انسان را دچار شگفتی می سازد . )

در مـورد شگفتی ایشان در ادامـۀ مطلب به بحـث خواهیـم نشست ، و اما شگفتی حقیـر ازاستعـداد خـارق العـادۀ ایـن عـلامۀ دهـر در مورد کشفِ فـرق بین « تاریخ نگـار » و « تاریـخ نویس » است ! ؟ اگـر از دانش آمـوز سال ششم ابتدایی پرسیده شود که معنی « نگاشتـن » چیست ؟ بـلافاصله جواب خواهــد داد :

« نوشتن » . ایشان شنیده اند که بزرگان می گویند ( فـلانی « تـاریخ ساز» است یعنی جاعـل تاریخ و نه « تاریخ نگار» یعنی نویسندۀ حقایق تاریخی  ) ، ولی فرق این جمله را با جملۀ ابداعی خود نمی دانند ! !

علامۀ دوران ما « جناب صدیق رهپو » که در نوشته هـای شان برخلاف معنی نام شان از « صداقت » خبری نیست و « رهپـوی » فرار از کذشتۀ ننگین خویش اند ، در ادامۀ مقالۀ شان چنین اظهار فضل می نمایند : ( از آن پس ، آقایان « غبـار » و « حبیبی » دست به گـزارش گری تاریخ – هنوز ما به مـرحلۀ رشد و تکامل این بخش که تاریخ نویسی است ، نرسیده ایم – زدند. هر دو ، هم زمـان در سال « 1346 /1967 » در « کابـل » ، اولی « افغانستـان در مسیـر تاریـخ » و دومی « تاریخ مختصر افغانستـان » را نوشتند . )

جناب رهـپو در این بخش از نوشتۀ شان ، می خواهند تاریخ عـلمی و سـراپا تحلیل و تعلیـل افغانستـان در مسیـر تاریخ را که نوشتن آن بیست سال به درازا کشید ، غیـر علـمی و گزارش گونه معـرفی نمایند . در جواب این ادعای واهی، از زبان استاد لطیـف ناظمی در مقالۀ شان زیر عنوان «خاطرات سیاسی غبار» می شنویـم : ( غبـار ، تاریـخ زمانه و آشیانۀ خویش را رقـم می زنـد ، تاریـخ روزگاری را که لایه هـای درون آن را کاویده است و آلودگی و اشمئزاز آنرا بساییده است و بوییده است . او از یکسو ، شاهـد عینی آزای خـواهـی ، روشنـگـری و جنبش هـای ضد استعمـاری است و ازسوی دیگــر ناظـر واپس گـرایـی ، خودکامگی ، وابستگی و ستمبارگی وعصبیت های قومی و تباری. او تمام این ترکیب نامتجانس را باهمۀ ابعاد و طیف هایش لمس کرده است و درپی ضبط و ثبت آنها برخاسته است . اگر بیهقی گفته بود – آنچه گویـم از معـاینه گویـم و از تعلیـق که دارم و از تقـویم – غبـار نیز از معـاینۀ خویش میگـوید و از تقــویم و از دیدار خویش . )

میبینیم که آقای صدیق رهپو ( این ایجنت عالی رتبۀ دولت دست نشاندۀ قوای اشغال گر شوروی سابـق که سال ها به عنوان سفیرکبیر و نمایندۀ فوق العادۀ رژیم منفـور و دست نشاندۀ اجانب ، در سوفیۀ بلغارستان به نوکری و آستـان بوسی مشغول بوده است و برهمه مبرهـن و آشکار میباشد که کلیه پُست های کلیدی و حساس از قبیـلِ وزارت وسفـارت افغانستان ، تـوسط دولـتِ شوروی سابق به گماشتـه هـایش تفـویض می شد ) از این که شـاد روان غبــار دست اربابانش را رو کـرده و مـردم با خـوانـدن تاریـخ واقعی خـویش ، بوی تعفن و گندِ این ستمبارگان و نوکران اجانب را استشمام میکنند ، عصبانی است و از فـرط عصبانیت به یاوه گـویی روی آورده است .

مغلطه هـای خامۀ مزورانۀ جناب رهپـو را چنین پی می گیریم : ( آن گونه که می دانیم مقامات جلو پخش نوشته آقای «غبار» از چاپخانه به بعد را گرفتند و به جز نسخه های معدود، دیگر این اثر تا کودتای ثور به چشم بیننده نخورد . به این گونه این اثر به شهادت رسید و با این امـر ، هاله یی از تقدس به تنش فراز آمد . به باورم اگـر این اثر در همان مـوقع مصادره نمی شد ، و با دید نقادانه – منظور سره نمودن سُچه از نا سُچه – بررسی می شد، به چنین جایگاه یی دست نمی یافت. فشرده این که من آنرا پرخاش به شدت کبیر در برابر استبداد کبیر یافتم. این امر روشن است که هر قدر پرخاش و خشم بلند تر و قوی تر باشد، به همان اندازه دید واقعگرایانه را ناتوان تر و لاغر تر می سازد.)

پُر واضح است که چنین استدلال های غیر منطقی و طفلانه ، تراویدۀ مغز بیمارگونه و پرخاش جویی می باشد که متأسفانه از عقدۀ حقارت رنج میبرد و برای گریز از این بیماری به لاطایــلات رو می آورد . بـا توجه به پاراگرافی که در بالا به آن اشاره شد ، می بینیـم که نویسنـده « حکومت خاین » را « مقامات » یعنی دولت قانونی معرفی مینماید و برای رد گم کردن خیانت های خود در ارتباط با همکاری های سطح بالایش با رژیـم دست نشاندۀ شوروی سابق ، بر خلاف شعار های همیشگی خویش که این رژیــم خاین و متجـاوز به جان و مال و ناموس مردم را بنام دولت انقلابی و از « کودتای » شان بنام« انقــلاب ثور» یاد می کرد ، این بار آنرا« کودتای ثور» مینامد.بگذریم و به بررسی ادامۀ این یاوه گویی بپـردازیم :

در مورد آزادی جلد اول کتاب گران سنگ « افغانستـان در مسیر تاریـخ »، در صفحۀ 278 جلد دوم آن چنین میخوانیم :

[ تا وقتیکه دولتِ خانواده حکمـران برسر اقتدار بود ، جلد اول کتاب افغانستان در مسیـر تاریخ ، محکوم به توقیف عمری بود . هنگامی که غبار وفات کرد ، صرف چند ماه بعد تر دولتِ خانواده حکمران با کودتای کمونیستی سقوط کرد و رژیم دست نشانده شوروی رویکار آمد ( ثـور 1357 شمسی ، 1978 میـلادی ) رژیـم جدید برای جلب طرفـداری مـردم صرف یکماه بعـد از روی کار شدنش ( نهـم جـوزای 1357 شمسی، 1978 میلادی ) ، جلد اول افغانستـان درمسیـرتاریخ را از حبس آزاد کـرد و به فـروش گذاشت ، ولی بعـد از سه روز که متـوجه روحیۀ نیرومنـد ضد استیلا گـران خارجی در این کتاب گردید و خواست از توزیع آن جلوگیری کند ، تقــریباً تمام سه هـزار جلـد چاپ شدۀ این کتاب را مردم در همان چند روز اول خریداری کرده بودند و چیزی برای توقیف بجا نمانده بود . ]

نویسنده نمای مزور ، در ادامۀ صحبت هایش در این پاراگراف مثلاً از نقـد و بررسی علمی حرف میزنـد و افشا گـری تاریخ و رونمـودن دست های به خون آلـودۀ آربابانِ داخلی و خارجی اش یعنی « نـورمحمـد تره کی و ببرک کارمل» را « ناسُچه و پرخاشِ به شدتِ کبیر» میخواند و بدین طریق کار های ارزشمند محققان و پژوهش گران دلسوز کشور را در ارتباط با آثار شاد روان غبار ، همچنین استعدادِ مـردم  فهیـم ما را در رابطه با درک حقایق، به سُخره می گیرد ! در اینجا جهت رد این یاوه سرایی ها، به حرف های محقق ارجمند جناب داکتر سرور مولایی که در کنفرانس بین المللی بزرگداشت یکصد و سومین سالـروز تولد زنده یاد میرغلام محمد غبار ، که با همکاری جمعی از فـرهنگیان و تاریخ پــژوهـانِ کشور در سال 2001 میلادی در دانشگاه لندن برگزار گردیده بود ، گوش میدهیم :

آقای داکتر مولایی در قسمتی از مقالۀ شان زیر عنوان « نقد و معرفی جلد دوم کتاب افغانستـان در میسر تاریخ » نوشته اند : ( شاد روان میرغلام محمد غبار ، عاشق آزادی ، دموکراسی ، آزادیخواهان و مردم و سرزمین خویش بود ، این عشق و شیفتگی حتی مورد اقرار، احترام و تأکید مخالفان سیاسی و مؤرخان دگراندیش او نیز بود . در راه احقاق حق مردم و ترویج اندیشه های آزادی خواهانه تا آخـر عمـر از پـای ننشست و ثابت قدم ماند ، مهمترین ویژگی جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ ، ضد استبدادی بـودن آنست تا آنجا که میتوان کتاب او را ادعانامۀ ملت رشید و آزادۀ کشور علیه استبداد و مستبدان دانست ، ار همین روی نه تنها رفتار حاکمان را موشگافانه نقد و بررسی و تحلیل کرده است بلکه افراد، کسان و خاندانهای بسیاری نیز که در تحکیم ، توجیه و خدمت استبداد بوده اند از تازیانه قلم و نقد بی محابای او در امان نه مانده اند . ) از جمله اربابانِ آقای رهپو ، که این افشاگری، ایشان را به حدی خشمگین کرده که منطق را از دست داده و از روی احساسات کودکانه به سفسطه گویی روی آورده اند .

این نویسندۀ به خیال خویش « عقل کل » ، در ادامۀ سفسطه هایش ، در جای دیگری مینویسد : ( در اثـر « غبار » در بخش « گذشته دور» بحثی را در مورد تمدن « سند » با آنکه تا آن زمان داده ها و آگاهی های تازه یی به وسیله باستان شناسان در خود کشور، از آن میان به گفته خودش « لویی دوپری » فراهم شده بود ، به میان نمی آورد . او تنها اشاره کوچکی به « موندیگک» نموده و آنرا، « شاهراه تقاطع بین وادی سند و ایران » می داند . به گفته خـودش ، که در عنـوان « اویستـاد » و بعد « اویستـا » ذکر شده است ، تاریخ ما ، از همین جا شروع میشود . )

چنین ادعـای مضحکی را مبتـدی ترین پـژوهندۀ تاریخ هـم مطـرح نخـواهـد کـرد ، زیـرا کتابِ شاد روان غبـار که تاریخ کشور مـا را به بحث نشسته ، در حـد نیـاز خـوانندگان حتی از تمـدن هـای کهن جهـانی و کانون های آن به صورت مجمل سخن به میان آورده است. به عنـوان مثال توجه خوانندگان گـرامی را به صفحـۀ 32 جلد اول کتاب افغانستـان در مسیـر تاریـخ که زیر عنوان « افغانستـان از گذشته هـای دور تا قرن ششم قبل از میلاد » به رشتۀ تحریر در آمده جلب مینمایم :

در این صفحه چنین میخوانیم : [ ... کانون هـای تمـدن قدیـم – که نماینده سیـر تکاملی مجامع بشریست – از  همدیگرمتمایز اند مثلاً درآسیا بین النهرین و سرزمین کلده قدیمترین کانون تمدن جهان است که تاریخ آن از پنج هـزار سال قبل از میلاد شـروع میشود و مبادی علم ریاضی ، نجوم و طب از آنهاست . کانون دوم کشور مصر در افریقا است ... کانون پنجم فلات آریان و دو طرف هندوکش « افغانستـان و ایران » است. افغانستان از دو تا سه هزار سال قبل از میلاد دارای زراعت و آبیاری پیشرفته و شهرتوانگر و پر نفوس بود . در طی هزار سال اول قبل از میلاد صنایع دستی ، مسکوکات ، طب ، نجوم ، نساجی و فـلز کاری داشت . کانون ششم کشور هند است که یک ونیم هزار سال قبل از میلاد شریعت و قانون ، حکمت الهی و فلسفه ، منطق و ریاضیات ، طب و نجوم، میدانستند و تمدن مستقل داشتند که در دکن و سیلون هم منتشر گردید . کانون هفتم ... ] .

و اما در مورد منطقۀ « موندیگک » و دست آورد های « دُکتر لویی دوپری » : در پاراگراف های اول و دوم صفحۀ 34 بر خلاف ادعای واهـی جناب صدیـق رهپـو که میگوید ( از داده ها و آگاهی هـای تازه و از جمله « لـویی دوپـری » توسط غبار حرفی به میان نیامده ) می خوانیم : [ داکتـر لـوئـی دوپـری در نتیجه حفـریات سال 1965 خـود در « اق کپرک » ( جنوب شهر مزار و در کنار دریای بلخ ) آثاری از قبیل آئینۀ برنجی ، انگشتر و دست بند ، اسلحه و قیـزه اسپ و نگین لاجـوردین انگشتر و غیـره شواهـدی بدست آورد که متعلق به دوره جدید حجــر – از دو تا نه هــزار سال قبل از میـلاد – است . داکتـر لـوئی دوپـری معتقـد است که این آثار ازعمـق بیشتـر زمیـن از یک دوره ( بیست هـزار سال پیشتـر از میـلاد ) نماینـدگی میکند و چنین آثار تا حال از آسیای مـرکـزی و هنـدوستـان بدست نیامـده است . تفحصـات سـال 1951در « موندیگک » ( پنجاه و پنج کیلومتری شمال قندهار ) هم نشان داد که مـردم افغانستـان از سه هـزار سال قبل از میـلاد ، ساکن و ده نشین بوده و خانه هـایـی از خشت خـام می ساختند ، به زراعــت و مالداری می پرداختند ، اسلحه و زیورات مسی و ظـروف سفالین مکشوفه هـم – که دارای اشکال هندسی است – نماینده سطح بلند پیشه وری آن عهـد است . موندیگک نشان دهنده این بود که افغـانستـان شاهـراه تقاطع بین وادی سند و ایران ، در سه تا یکهزار سال قبل از میلاد بوده است . ]

با توجه به موارد ذکر شده در بالا ، دیده میشود که زنده یاد غبار برخلاف ادعای مغرضانۀ جناب رهپو ، از تمدن کهنِ این سرزمین در شمـال و جنوب کشور در گذشته هـای خیلی دور تر از مثـلاً پژوهش هـای صدیق خان صحبت میکند و کشور ما را نقطۀ تلاقی فرهنگ و تمـدن ملل و آشنا با این تمدن ها ، معرفی مینماید . در مورد واژه های « اویستاد » و « اویستا » با توجه به تلفظ این کلمه در زبان هـا و تـواریـخ مختلف ، از این نام « به هر دو صورت » یاد گردیده که دلیل آن از درک جناب رهپو بالاتر میباشد . و اما در مورد آغـاز تاریخ ، سری میزنیم به صفحۀ 37 جلد اول کتـاب و چنین میخوانیم : [ اویستا از نظر تاریخ افغانستـان ، ارزش بیشتری دارد ، چه اویستا بعـد از سرود هـای ریکویدا – که نماینده زندگی مـال داری و نیمه زراعتی و نظام طایفه وی آریائی ( قبل از انشعاب به هندوستان و ایران) است– مهم ترین مأخذ تاریخ قدیم افغانستان بشمارمیرود.]خنده آور است کسی که دعوای تاریخ پژوهی دارد وخـود رابالاتر از« بیهـقی »و ...میخـواند، هنـوز فرق میان « آغاز تاریخ » و « مأخذ تاریخ » را نمی داند !

دروغ نـویس بی بدیل کشور یعنی آقـای رهپـو ، در جای دیگری از اراجیف خویش می نگارد : ( در این اثر ، « غبار » ، تنها در بخش ، « نام ها » از « آریانا » سخن می راند و آنرا قدیم ترین نام کشور می داند . او بعد ، بیش تر از « اویستـا » سخن می زند و کمتـر از « آریانـا » و باری از زبان « اویستا » چنین می نویسد : « اویستا این سرزمین را < آریانا > می نامد و کشور آنها را خاک آریا می خواند. »)

شاد روان غبار در صفحۀ نهم از جلد اول افغانستـان در مسیـرتاریخ « در بخش نامهای تاریخی کشور » و نه به گفتۀ رهپو« در بخش نامها » که « نامهای تاریخی » غیر از« نامهای اسطوره یی و افسانه ها» میباشد ، از قول مؤرخ شهیر کشور « مرحوم احمد علی کهزاد » چنین می نویسد: [ قدیم ترین نام کشور که از عهد اویستـا ( هـزار سال قبـل از میـلاد ) تا قـرن پنجم میلادی در طـول یک و نیم هـزار سـال بـر این مملکت اطلاق می شد « آریانا » بود که مفهـوم « مسکن آریا » داشت ] . دلیلِ عــدم صحبت مفصل زنده یاد غبار از تاریخ آریانا در کتابش ، وجودِ اثر ارزشمندِ ( تاریخ آریانا ) یعنی تحقیقات گستردۀ یگانه مؤرخ و پژوهشگر تاریخ باستانِ کشور، مرحوم کهزاد میباشد که در این کتاب دو جلدی، ایشان در مورد آریانا مفصلاً صحبت نموده و زنده یاد غبار دلیلی برای تکرار مکررات نمی بیند .

و اما در مورد نقل قول و امانت داری آقای رهپـو در بازنویسی از آثار دیگـران که جملۀ پسین پاراگراف اول صفحۀ 37 جلد اول افغانستان درمسیرتاریخ را ، به عمد و نه از روی اشتباه چنین نوشته اند (اویستـا این سرزمین را « آریانا » مینامد و کشور آنهـا را خاک آریا می خواند . ) باید به ایشان گفت که این شما اید که بین « سرزمین » و « کشور » فرق قایل میشوید و با حذف واژۀ « مــردم » از جملۀ بکار بــرده شده و بکار گیری واژۀ « آریانا » که اسم کشور است بجای واژۀ « آریا » که مـردم کشوربه آن منسوب اند ، ضمن اینکه جمله را تحریف مینمایید ، ماهیتِ ضد مردمی تانرا هــم به نمایش می گذارید .زنده یاد غبار این جمله را چنین نوشته اند :[ اویستا « مـردم » این سرزمین را« آریـا » مینامد وکشور آنها راخاکِ آریا میخواند .]

آقای رهپو از اینجا به بعد ، علاوه بر دروغ نویسی به تهمت و افترا هم روی می آورد و شاد روان غبار را به حرف هایی که هرگز نگفته ، متهـم و محکوم میکند . به این پاراگـراف از مقالـۀ آقای صدیـق خـان توجه نمایید که مینویسد : ( سپس بدون این که از کار کاوش گران در ساحه باستان شناسی دراین بخش ، نامی ببرد ، از تمدن « سند » حـرف میزند و در بسیاری مورد هـا ، دوره های گونه گونه را در هـم می آمیزد . با آن هم از « موندیگک » و تپه ده « مـراسی » در شمال غرب « کندهار » ذکر می نماید . او این جا را « دمراسی » ! ؟ و هم چنان « اشتاین » باستان شناس معروف را « ستین » می نویسد . جای شگفتی دیگر اینکه او واژه « اوزار » را به جای افـزار یا ابزار بی دریغ به کار می برد . جالب تـر این که مـدقـقـان دیـروزی – چاپ اول – و ویـراستـاران امـروزی – چاپ سوم – در هیچ کدام از چاپ های قدیمی و جدید به رفع این اشتباه ، دست نمی زنند.)

با توجه به پاراگراف بالا ، میخواهم علت شگفتی آقای رهپـو را که درآغاز صحبت قـول  داده بودم تا در مورد آن بحثی داشته باشیم ، خدمت شما بزرگواران عـرض نمایم . آقای رهپو از این شگفت زده گردیده اند که چـرا در تحلیل هـای علمی مـؤرخین بزرگ ما همچون زنده یاد غبـار ، مـوضوعی را نمی یابد که غیـر علمی و به دور از واقعـیت باشد ، تا با اتکا به آن به بحث پـرداختـه و از روی استیصـال مجبـوربـه دروغ پردازی نشده و به تهمـت و افترا روی نیاورد .

بگذریم و به اصل مطلب بپردازیم : من مباحث «افغانستـان از گذشته های دورتا قرن ششم قبل از میلاد» و « در زمـان اویستـاد » را از آغـاز صحبت یعنی صفحـۀ 32 کتاب تا پایان آن یـعنی صفحۀ 38 ، چنـد بار بصورت دقیق مرور کردم ولی حتی یک کلمه از حرف هایی را که آقای رهپو ادعا کرده اند ، در آن نیافتم . در زیر این دوعنـوان ، نـه از « ده مـراسی » صحبتی در میان است و نه از « دمـراسی » ، نـه از « اشتاین » نام برده شده و نه از « ستین » ، نه از واژۀ « اوزار » خبری است و نه از « ابزار » . زنده یاد غبـار به جای استفـاده از واژۀ « ابـزار » از واژۀ « آلات » که جمع « آلـت » است و به معنی « افـزار ، ابزار ، ادوات و اسباب » میباشد ، بهره برده اند . و آنگهی اگر به گفتۀ آقای رهپـو ، نامی را  به جای اینکه « اشتاین » بنویسیم ، آنرا « استین » بنگاریم ، در اصل مطلب ایرادی وارد نخـواهـد شد . آقای « ملا لغتی زبان آلمانی » نمی دانند که در زبان انگلیسی برخـلاف آلمـانی « ش » را « س » تلفظ می کنند مانند اصطلاح « فشار روانی » که آقای رهپـو گرفتـار آن اند ، در زبان آلمـانی « اشتـرس » و در زبانِ انگلیسی « استـرس » تلفظ میشود .  

در ادامۀ دروغ های شاخدار آقای رهپـو ، چنین می خوانیـم : ( او یاد آور می شود که در « موندیگک » پانزده لایه کشف شده است. در حالیکه « شف فر » درتازه ترین اثرش به نام «باستان شناسی افغانستان: از زمان آغاز تا دوره تیمـوریان ، با توجه به یافته های خود کاوشگران ، این رقم تنها پنج لایه را در بـر می گیرد . » اما جالب تر اینکه او از دایـره بزرگ تر این تمـدن که به کنار هـای دریای « آمـو» و کـوه هـای شامخ « پامیر » می رسد ، حرفی به میان نمی آورد . او تا حدودی – بدون این که نام آنرا به میان آورد – از رود خانه های « سند » تا « آمو » سخن می زند و از بحث هـای تازه در این مورد ذکری به میان نه می آورد . )

در اینجا دگر باره متذکر میشوم که این دروغگو در این پاراگراف ، باز هـم به همان خدعـه یی روی می آورد که در سرتا سر نوشته اش مرتکب شده و از قول شاد روان غبار از لایه های پانزده گانه یی حرف میزند که هرگز در این بخش از کتاب افغانستان درمسیرتاریخ از آن یاد نگردیده ، برعلاوه آقای رهپو با توجه به عقل ناقص و مغز کوچک خویش نمی داند که ساحۀ بین رود خانه های « سند » تا « آمو » چه قطری از دایرۀ بزرگِ تمدن یاد شدۀ او را در بر میگیرد .

این یاوه گو ، در ادامۀ اراجیف و خزعبلاتِ خویش می نویسد: ( بعد او به صورت مفصل از «آریاییان» به ویژه از« رگ ودا » و بعد « اوستا » سخن میزند و بدون این که حتا اشاره یی به نظریه های مـوافق و مخالف نماید ، آنرا « مولود خود سرزمین بخدی و افغانستان » میداند و موسس آنـرا « زردشت » نی « زرتشت » ذکر می نماید .)

با خواندن پاراگراف فـوق ، مشخص میگـردد که واقعـاً این شخص نه از سوادِ تاریخی بهره یی برده و نه از سوادِ فرهنگی و ادبی ، وگر نه هرگز چنین اظهار نظـری نمی کـرد . به پاراگراف اول صفحۀ 36 از جلد اول افغانستان در مسیرتاریخ از زبان زنده یاد غبـار در این مورد چنین میخوانیـم : [ اویستا کتابیست بسیار قدیـم که بواسطـه ( زرتشت یا زرتشترا ) ی بلخی بوجود آمـده است . گـرچه تعین قدامت آن مشکل است ، با آنهم تخمین شده است ، که اقلاً در حدود یک هزار سال قبل از میـلاد بوجود آمده است . در این صورت تنها سرود هـای ( ریکویدا ) کتاب برهمنان که بین یکهـزار و پنجصد سال تا دو هـزار و پنجصد سال قبل از میلاد – قسماً در افغانستـان سروده شده و باز در هنـدوستان تکمیل گـردیده است – و همچنان کتاب تورات که یک و نیم هزارسال پیشتر از میلاد در بین بنی اسرائیل موجود بود،از نظـر قدامت بر اویستا پیشی دارند.]

باز هم به این شخص که به زبان شناسی آشنایی ندارد ، باید گفت : حد اقل به یـکی از فرهنگ هـای لغت زبانِ پارسی مراجعه نموده و ببینند که این واژه را همان طوریکه زنده یاد غبار نوشته اند و در اوستا هم آمده ، « زرتشت » نوشته اند ، ولی بعضاً « زردشت » هم می نـویسند . جالب تر اینـکه این شخص بی سواد و جاعـل تاریخ ، جملـۀ شاد روان غبار را که گفته اند : [ اویستا کتابی است که بواسطۀ زرتشت به وجـود آمده ، یعنی اینکه کتابِ اوستا توسط زرتشت  نوشته شده است ] را تحریف نمـوده و می خواهـد به خواننده چنین تفهیـم نماید که شاد روان غبـار زمـان نوشتن « اوستا » را « مـولود » یعنی « زمان تولـد بخدی و افغانستان» میداند وقبل از آن این کشور وجود نداشته است ،درحالیکه شاد روان غبار« کتاب اوستا » را بعنوان مأخذِ شناخت گذشته های دور تر تاریخِ این سرزمین ، معرفی می نماید.

آقـای صدیق رهپـو که قلبش مملو از عـداوت ، کینه و نفـرت نسبت به متفکـرین ، اندیشمنـدان و مؤرخین استبداد ستیز و میهن دوست است ، در آخرین پاراگـرافی که در ارتباط با کتاب گـران سنگِ « افغانستـان درمسیرتاریخ » نوشته ، چنین ابراز فضل می نماید : ( در اثر آقای « غبار »، درپایان کتاب « فهـرست مآخذ » آمده است . از تفاوت سبک نوشته و اندازه حروف و شتاب زدگی چنین برمی آید که این امـر بعد ها به کتاب چسپانیده شده است . در این اثر از نمایه ، دیگر خبری نیست . جالب است که در جلد دوم این اثر که در ماه جون « 1999 ع . » در « ویرجینیـا » ، ا . م . امریکا از سوی « حشمت خلیل غبـار » به حیث مهتمم چاپ شده است ، از نمایه و کتاب شناسی یا کتاب نامه خبری نیست که نیست ! ) .

 اگر به چـاپ اول کتاب ارزشمنـدِ « افغانستان در مسیر تاریخ » که جلـد سبز دارد و در سه هـزار نسخه به دست نشر سپرده شده و نسخه هایی ازآن در کتابخانه های کشور های اروپایی ، آمریکایی و دیگـر جا ها هم موجود است ، همچنان چاپ های بعدی این کتاب نظر بیفگنیم ، می بینیم که فهـرست آثار مـرجع و مأخذ ، گنجانیده شده است . ضمن اینکه در پای صفحات کتاب باز هـم اسم اثـری که بعنـوان مـأخـذ از آن استفاده بعمل آمـده ، درج است. نمیدانم این متخصص شناختِ « شتاب زدگی » از کجا متوجه شده اند که این فهرست بعد ها به این کتاب اضافه شده است ! ؟ و اما در مورد واژۀ « نمایه » که ایشان به کار برده و با ادعـا می نویسد  در این اثـر از آن خبـری نیست ، آیا معنی « نمایه » را ( که در فــرهنگ هـا چنین تعریف کرده اند « نمایه عبارت از فهرستی از آگاهی های کتاب شناسی یا مـرجع هـا و مـأخـذ هـا که بـر اساس نظام ویـژه یی ، مثلاً حـروف الفبا مـرتب شده است » می باشد . ) می داند ؟ ؟ آیا نمی داند که این فهرست بر اساس حروف الفبای پارسی تهیه گردیده ؟ یا اینکه از سر تزویر اینگونه ابراز نظرمیفرماید ؟

در مورد جلد دوم کتاب وزین افغانستان در مسیر تاریخ ، میبینیم که این کارشناس ادبیات پارسی ! باز هم مثلاً میخواهد برای فخر فروشی از واژۀ « کتابنامه » سود جوید و مینویسد ( در این جلد، از« کتابنامه» خبری نیست که نیست ! ) . باز هم باید از او پـرسید که آیا مـعنی کتابنامـه « یعنی فهـرستی از اطلاعـات مورد لزوم دربارۀ نام کتاب ، نام مؤلف ، سال چاپ ، محل چاپ ، نام ناشر و غیره » را میداند یا خیر ؟ اگر به « بخش چهارم پیوستها » از فهـرست کتاب مـراجعـه شود ، می بینیـم که نشانی « کتـابنامـه » را صفحۀ 285 نوشته است که در چـاپ اول در همان صفحۀ 285 و در چاپ هـای بعـدی قبـل از فهـرست مندرجات ، به چاپ رسیده است . و اما در مورد « نمایه » ، بدون هر گونه اظهـار نظـری ، می خواهـم نظر بزرگانی همچون استاد هاشمی و استاد ناظمی را در مورد نمایۀ این مجلد ، بشنویم :

در قسمتی از مقالۀ پروفسورهاشمی زیرعنوان ( نگاه گذرا به کارنامه های کم نظیرغبار درتاریخ معاصر افغانستان) میخوانیم :( زمانیکه پای نوشتن تاریخ معاصرافغانستان بمیان آید، غبار از آشناترین نامهاست. او کـه آثـارش « جلـد اول و دوم » کـه بلنـد تـریـن تیـراژ را در تاریخ معاصر افغانستان داشته است ، به فراوانی در معرض قضاوت قرار گرفته و از این جهت در میان نویسندگان و مؤرخان همزمانش ، امتیاز خاص دارد . غبار عادت داشت در جای پای مؤرخان دیگـر پا نگـذاشته و یک موضوع را تکرار نکند . ... مهمترین جنبۀ این کتاب ، حقیقت پـژوهشی نویسنده و ایمان براستی و اهتمام در نگارش حقیقت است. این صفت درخشندگی و جلوه خاص باین کتاب داده است . مندرجات این تاریخ مـردمـی که تحلیل و شیوۀ استدلال آن تازگی خاص دارد ، در عین حالی که از مشاهدات اوست ، بسا چیز ها که به چشم سر دیده یا اطـلاعـاتـی است که در اثـر کنجکاوی بسیار از اشخاص مـربـوط و مطلع شاهـد واقعه بدست آورده است « یعنی سماع درست از مرد ثقه ». و یا منقولاتی است که از کتب معتبر و یادداشت های روزمرۀ دربار بدست آورده است . او منبع اطلاعات و معلومات خویش را نقد و ارزیابی نموده است . )

و از زبان استاد لطیف ناظمی درمورد « نمایۀ » جلد دوم ، چنین میخوانیم : ( از جایی که جلد دوم کتاب افغانستان درمسیرتاریخ را میتوان تحریر تاریخ شفاهی یک ربع قـرن معاصر نامید و برای نگارش چنین کتابی هرگز نیازی به نقل قول مطلب از هـردوت و تاریخ طبـری و مجمـل التـواریـخ و القصص نیست و سخن بر سرمشاهدات عینی است اما نویسندۀ این تاریخ کوشیده است تا سوای نقل روایات شفاهی و شـرح دیدار خویش ، از سرچشمه های نوشتاری ، حتی در خاطرات خویش بهره جوید ، این سرچشمه ها را به سه دسته میتوان بخشبندی کرد :

1 - کتابها ،

2- مجله ها و سالنامه ها ،

3 - اسناد آرشیوی .

غبـاربرای مستنـد ساختن مباحث تاریخی،هفـده باربه این کتاب هـا،مراجعه کرده است ومنابع رادرهمان متن کتاب نشان داده است . )

مَخلص کلام :

مَخلص کلام اینکه با دروغ پردازی هـا و یـاوه گویی هـای افـرادی همـچون صدیق رهپـو ، ارزش تاریخ واقـعی و جایگـاهِ مـؤرخ حقیقت جـو ، خـدشه یی نخواهـد یافـت و به گفتۀ شاعــر و نویسندۀ معاصر آقـای واصف باختری : ( بی اغراق و گزافه دردورۀ معاصر، هیچ مؤرخی، قدرت استدلال و تحلیل، صـراحت لهجه وملاحت قلم استاد بزرگوار، شاد روان غبار، این کهکشان دانش و معرفت و مبارزه را ندارد. واقعاً غبار، خلف و تالی ، ابوالفضل بیهقی هستند . )

به گفتۀ بزرگِ دیگـری ، به افرادی چون صدیق رهپـو که همچون خفاشـان خـون آشام در دنیای هـرزه و فاسد خویش زندگی دارند ، هنگام خطـر در لانۀ مـوش هـا به سر میبرند ، پس از رفـع خطـر از مخفیگاه های بدنام خویش سربدر میکنند، آنگاه بی شرمانه به تحریف آثار قهرمانان واقعی و مبارزین جان بر کفِ کشور ( که حقایق تاریخی را در زیر فشار های بی حد و حصر چکمه پوشان حاکـم ، آری ایـن دژخیمان و جانیانِ مزدور ، ثبتِ دفتر تاریخ می نمایند ) می پردازند ، چه نامی باید نهاد ؟ ؟ میدانم که آقای صدیـق رهپـو با خواندن این جملات با خود میگوید ای کاش زمان به عقب برگردد و باز هم ما باشیم وپولیگـون های پل چرخی ،مـا باشیم و اعـدام هـای دستـه جمعی ،ما باشیـم وهمـان شکنجه هـای قــرون وسطـایی «خاد» ! ! و ما باشیم و مهندس شاه امیر فروغ هم دست های ما اسیر .

در این قسمت میخواهم مروری گذرا داشته باشیم به سابقۀ سیاسی آقای صدیق رهپو ( نه « طـرزی » که این آقا لیاقتِ استفاده از نام خانوادگی بزرگ مردِعرصۀ مطبوعات کشور « مرحوم محمود طـرزی » را هرگز نخواهد داشت . ) :

1 – معاون در روزنامۀ ( ح . ا . ث ) نشریۀ کمیتۀ مرکزی حزب خلقِ « تـره کی – امیــن – کارمـل »  نه ( حزب مردم ستمدیده و محروم کشور ) در سال ( 1360/1981 ) .

2 – رئیس هفتـه نامـۀ ( دهقـان ) نشریۀ کمیتۀ مـرکـزی حـزب « تـره کی – امیـن – کارمـل » در سـال ( 1361/1982 ) .

3 – سفیر کبیرونمایندۀ فوق العادۀ رژیم دست نشاندۀ شوروی سابق در«سوفیه مرکزبلغارستان» بین سال های( 1983 تا 1986 ) .

4 – مدیر شعبۀ « دوم سیاسی » وزارت خارجۀ رژیم دست نشاندۀ شوروی سابق در سال ( 1366 ) .

5 – معاون شعبۀ روابط بین المللی حزب غیر دموکراتیک خلـقِ ( تـره کـی – امیـن – کارمـل ) در سال ( 1368/1989 ) .

6 – رئیس شعبۀ روابط بین المللـی(حـزبِ وطـنِ داکتـر نجیـب الله « رئیس خاد و بعـداً رئیس دولت دست نشانـدۀ ارتش اشغـال گـر شوروی سابـق » ) در سـال ( 1371/1992 ) . با [ حـزبِ مـردمـی وطـن که بتاریخ شانزدهم جدی سال 1329 درشهر کابل تشکیل گردید و مؤسسین آن شاد روان غبــار و همرزمان او بودند » ، اشتباه نشود .

7 – فــرار از کشور « بعـد از استقـرار حکومت مجاهـدین » از تـرس محاکمـه و مجازات در بهار سال 1371 خورشیدی .

جهت حسن ختام این مقال ، فرازی از مقدمۀ کتاب ارزشمند افغانستـان درمسیـرتاریخ را که میگوید : [ ما تاریخ گذشتۀ کشور خود را برای این مطالعه مینماییم که اوضاع امروزی خود را صحیح تـر درک نماییم ، تا مبارزین جوان افغانستان در حرکت به پیش خط درست و آگاهانه اختیار نمایند ، زیرا این تاریخ است که سیر تکامل یک جامعه را در روشنایی نشان میدهد ] مصداق عرایضم قرار داده میگویم : کتاب وزیـن  افغانستـان در مسیرتاریخ افشا گر زمامدارانِ دست نشانده ، مرتجع و نوکـران دیروز اجانب همچون امیر عبدالـرحمن خان ، نادرشاه ، داوود خان ، نـور محمد تره کی ، ببرک کارمل ، و ... و ... بوده و بیانگـر مبارزات مـردم علیه جنایات نظام های استبدادی و استعماری می باشد . پس جای تعجب نخواهـد بود اگر عمال و ایجنت هـای این حکومات ماننـد اعظم سیستانی ، اسحق نگارگـر،صدیق رهپـو ، و ... و ... قلم برادشته و دست به تحریف و جعل حقایق تاریخی  این اثر بزنند . 

با عرض ادب

مهندس شاه امیر فروغ

 

 --------------------------------------------

 

ادعــای واهــی طــرزی علیــه حقـــایق تاریخی مــردم کشــور

 

نوشته شده توسط مهندس شاه امیر فروغ   

شنبه ، 8 خرداد 1389 ، 15:47

 

 

http://www.khawaran.com/تاریخــــــی/ادعــای-واهــی-طــرزی-علیــه-حقـــایق-تاریخی-مــردم-کشــور.html#JOSC_TOP

 

مقاله یی خواندم بی محتوا، غرض آلود وعقده مند از شخص معلوم الحالی بنام (صدیق رهپـو طرزی) در سایت وزین گفتمـان زیـر عنـوان (تمدن «سند – هلمند» آغازگــر تاریخ مـا). مـوضوع این مقـاله نشخـواریست فتنه انگیز در ارتباط با موضوع شووینیستی آریا ستیزی، که نویسندۀ آن میخواهد با نوشتن آن مثـلاً از یک طـرف خود را در ردیـف پژوهنـدگانِ به اصطلاح آگاه از مسایـل تاریـخی جا بـزنـد و از سوی دیگـر مقـدمه یی باشد

……………………………………………………………………………………………................................

Note: Please click on the above link to read the article and responses to the article…..


*******

  

http://www.koofi.net/index.php?id=1566

 

جمعه 18 جون 2010

 

نوشته یی از:مهندس شاه امیر فروغ: 28 جوزا 1389




طفره رفتن از قبول حقیقت یا گریز از رسوایی ، کدام یک؟



پاسخ گونه یی خوانـدم از نویسنـدۀ مقالـۀ ( تمدن « سنـد – هلمنـد » آغـازگر تاریـخ ما) درسایت وزیـن خاوران در جواب نوشته یی ازمن زیرعنوان ( ادعای واهی طرزی علیه حقایق تاریخی مردم کشور).

نویسندۀ مقاله (آقای صدیق رهپو) در پاراگراف آغازین،چنین اظهـارمیدارند : ( ... اما، از آن جایی که دراین گونه مـوردهـا سکوت را برخی نشانه « رضا » می داننـد،بر آن شدم تادیدگاه هایـم رابا آنانی که درپی دریافت واقعیت اند،درمیان بگذارم.) لذا بنده هم برآن شدم تاجهت بررسی دیدگاه های ایشان،بحثی داشته باشیم علمی،تاحقیقت در زیر ابرهای تزویر مخفی نماند.

نویسندۀ مقاله بجای اینکه شجاعانه اشتباهاتِ مقالـۀ قبلی خویش را بپذیرند ، سعی می نمایند از همان آغاز کلام ، طبق معمولِ رفتار دور ازادبِ نوکرانِ رژیم منفور و دست نشاندۀ شوروی سابق ، به دور ازعزت نفس وعفت کلام ، ناشیانه به یاوه گویی وفحاشی روی آورده وحقیقت را در لابلای توهین وحاشیه نویسی ، مکتوم نگهدارند . ( زهی خیال باطل )

با خواندن مقاله متوجه می شویم که آقای رهپو در این نوشته برای گریز از رسوایی ، خود را از چاله به چاه می افگنند و با مطرح کردن بحث «واکنش شرطی» که بیماری مُزمِـنِ این بزرگـوار است ، همچنین آزمایش « سگ ، چراغ ، آب دهن » که بازهم شخص شخیص ایشان خود مصداق حقیقی این مقوله اند، به رسوایی دیگری تن در می دهند .

برای روشن شدن این حقیقت،نخست میخواهم به معرفی مختصر(Ivan Petrovich Pavlov) ایوان پتروویچ پاولو« دانشمنـد و روان شناس سرشناس روسی » بپردازم ، آنگاه از آزمایش معـروف « سگِ پاولـو» سخن به میان آورده و ارتباط نتیجۀ این آزمایش را با واکنش هـای شرطی جناب رهپـوعلیه تاریخ و تاریخنگار ، به اثبات برسانم :

ایوان پتروویچ پاولو دانشمند و روان شناس نام آور روسی و برندۀ جایزۀ نوبل در اوایل دهۀ نود « تـولـد چهاردهم سپتامبرسال 1849 میـلادی ، درگـذشت بیست وهفتم فبروری سال 1936 میلادی »، مبتکر و مجـری آزمـایشِ معروفِ « سگِ پاولـو » ، می دانست که سگ هـا در واکنش به غـذا ، بـزاق ترشح می کنند. این دانشمند برای اثبات « واکنش شرطی » با استفاده از روش های مختلف مانند سوت زدن، تکان دادن قاشق و چنگال ، همچنین محرک های بینایی خاص مانند روشن کردن چراغ  وغیره که همزمان با نشان دادن غذا صورت میگرفت و باعث ترشح بزاق سگ میگردید ، ثابت کرد که این موجودات بعـد از مدت زمانی ، به محض مشاهدۀ یکی از این نشانه ها ، بدون آنکه غذایی درمیان باشد ، واکنش نشان داده و شروع به ترشح بزاق می کنند .

هر چند آقای رهپـو از سر استیصال ، به لاطایلات روی آورده و هر آنچه را که شایستۀ مقـام شامـخ خود شان میباشد ، به دیگران نسبت داده اند ، خوشبختانه ناخود آگاه خود به واکنش شرطی روی آورده و ثابت کرده اند که « آزمـایشِ سگِ پاولـو » در مـورد خود شان صدق میکند چـون این جنابِ رهپـو است که با تـوجه به حقایق مطرح شده در جلد دوم کتاب سراپا تحلیل و تعلیل « افغانستـان در مسیـر تاریـخ » که از خیانت های مجید زابلی، نورمحمد تره کی ، محمد حسن خان شرق و ببرک کارمل ( اربابان آقای رهپو ) و ارتباط حـزبی آنان با سردار محمد داوود خان ، پرده برداشتـه ، خشمگین شده و این خشم باعـث تـرشح بزاق نفرتِ جناب سفیر کبیر و نمایندۀ فوق العادۀ این خود فروختگان ، نسبت به این کتاب گردیـده است ، حال با توجه به اینکه موضوع این کتاب « تاریـخ » می باشد ، جناب ایجنتِ بیگانه ، با شنیدن نام « هـر تاریخی » یا اسم « نویسندۀ ایـن تاریـخ » و حتی نام کسی که در مورد این بزرگان کـلامی بنـویسد ، بـی اراده واکنش نشان داده و بزاق خشم و نفـرت ایشان متـرشح می شود . به هـر روی ، ایشان مقصرنیستنـد چـون شوربختانه گرفتار واکنش شـرطی بوده ومتوجه اعمال و رفتار خود نمی باشند .

در قسمتی از پاراگرافِ پنجم این مقالۀ بی ارزش ، از زبان جناب رهپـو که میراث خـواری خویش را از رژیم فاشیستی ، ارتجاعی و خون خوار دست نشاندگان شوروی سابق که به زور سرنیزه هـای رنگین به خون هزاران هزار روشن فکر و میهن پرست مان ، بر این مردم حکومت کرده اند ، فراموش می نمـایند  چنین میخوانیم : ( در این دو نوشته آقـایـان « فـروغ و ف. کهـزاد » نشانه هـا در چـارچوب رابطـه های خونی ، رنگ می گیرند . یکی برادر زاده است ، و دومی پسر . دومی را می تـوان میراثـخوار بـلافصل  خواند ، اما ، در مورد اولی نمی دانم که میـراثـخواران اصلی بـرایش « وکالت خـط » داده اند و یا نی ؟ ممکن خود ، این ارثیه را حقش میداند ، کس چی می داند ! ! )

در این طرز ابراز نظر بازهم « واکنش شرطی» به وضوح دیده میشود و باز هم می بینیم که « فروغ » به اتهام میراث داری از عقیدۀ نوع دوستی و مبارزه علیه ارتجاع و استبداد داخلی و استعمارخارجی ، به پای میز محاکمۀ جناب رهپـو این میـراث خوار واقعی اشغالگـران بیگانه و نوکران بی بدیلِ آن ، کشانیـده می شود و به جرم اینکه برادر زادۀ زنده یاد غبـار « این مبارز واقعی راه آزادی و آزادگی که دشمن سر سخت و نستوه وطن فروشان و خاینین به ملت میباشد » است ، محکوم به تکفیر می گردد . دریغا که این غریق دریای توهم به قدرت پوشالی گذشته ، که هنـوزهـم رویای بازگشت به این قـدرت از دست رفتـه و اشغـال مجـدد کرسی سفـارت و حتی بالا تر از آنرا در سر دارد ،نـمی داند که باروشنگری های میراث خواران واقعی شادروان غبار،مرحوم کهـزاد و دیگرپیش کسوتان راه مبارزه علیـه ظم ،بی عدالتی،تزویر وبی خردی،یعنی مردم آزاده و سرفراز این سرزمین ،حرف های کذب یاوه سرایانی همچون آقای رهپو،راه به جایی نخواهدبرد. از طرفی مبـرهـن و آشکار است که رابطۀ خونی با آنانیکه زنـدگی پُر بار خویش را در راه مبارزه علیه ظلم ، فساد و خیانت ، وقـف کـرده اند ، نه تنها ارزشمند می باشد ، بـل افتخاریست بـزرگ که هرگز قابل دست یابی برای ایجنت های بیگانه و میراث خواران سخیفِ رژیم های دست نشانده ، نمیباشد . در ضمن جانب داری از اندیشـۀ والای شاد روان غبـار ، نه تنهـا افتخاریست که نصیب فـروغ گـردیده ، بلکـه تمام آنانیکه طریق این بزرگ مرد و همرزمان ایشان را ، در پیش گرفته اند ، در این افتخار شریک و میراث خواران حقیقی آنان می باشند .     

در ادامه ، آقای رهپو برخلافِ عقیدۀ شان در مقالۀ قبلی ، درقسمتی از مقالۀ جدید شان چنین می نویسند : ( ... تاریخ نگاری یا تاریخ نویسی به مفهوم علمی اش نی تنها بررسی تاریـخ است ، بل نوشتن تاریـخ به حساب می آید . در این امر تاریخ نگار بایست حادثه را از زاویه های گونه گون بررسی نماید . )

حال به بررسی پاراگرافی از مقالۀ قبلی جناب رهپـو در مورد تاریخ نگاری و تاریخ نویسی که در نوشتۀ پیشین حقیر مورد ارزیابی قرار گرفته بود ، مجدداً می پردازیم. ایشان در این پاراگراف چنین نوشته اند: ( در میان تاریخ دانان و نـگاران ما – نی تاریخ نویسان – در سده بیستم عیسایی ... ) آیا جملات یاد شده  در بالا که در این دو مقاله بکار گرفته شده ، معنی یکسان دارند ؟ مگر نه اینکه در مقالۀ اولی بین تاریخ نگاری و تاریخ نویسی تفاوت قایل میباشند و با تأکیـد می گوینـد : در میان ( تاریخ دانان و نگاران ما ) و نی ( تاریخ نویسان ) ، ولی این بار هر دو را مترادف و هم معنی می دانند ومی نویسند : ( تاریخ نگاری یا تاریخ نویسی ). دراینجا این سؤال پیش می آید که چرا به یکباره ایشان به این نتیجه رسیده انـد که واژه های « نگاشتن » و « نوشتن » هم معنی اند ؟ جواب را در پاراگراف سوم نوشتۀ قبلی حقیر باید جستجو کـرد که در آن نگاشتـه ام : [ اگـر از دانش آمـوز سـال ششم ابـتدایی پـرسیـده شود که معنـی « نگاشتن » چیست ؟ بلافاصله جواب خواهد داد : « نوشتـن ». ایشان شنیده اند که بزرگان میگویند ( فلانی « تـاریخ ساز » است یعنی جاعـل تاریخ و نه « تاریخ نگار» یعنی نویسندۀ حقایق تاریخی ) ، ولی فـرق این جمله را با جملۀ ابداعی خود نمی دانند !! ]

با خواندن این بخش از مقالۀ جناب رهپـو، هر چند ایشان بصورت مستقیم به اشتباه خویش اعتراف نکرده اند ، باز هـم متوجه میشویـم که به گفتـه هـای حقیـر در مـورد هم معنی بودنِ « نگاشتن » و « نوشتن » یا تفـاوتِ بین « تاریخ نگاری » و « اسطـوره نویسی » که خطاب به ایشان متذکر گردیده بـودم ، اذعان دارند ، چون این حقایق در مقالۀ جدید شان گرچه با زرنگی خطاب به من بیان شده و حرفهای خوم را به خودم بازگو می نمایند ، به وضوح قابل درک است .

متأسفـانه نویسنده بعد از اعتـراف غیـر مستقیـم به اشتبـاه خویش در بـالا ، مجدداً به بیـراهه رفته و به کژ اندیشی میپردازند . به این پاراگراف از مقـالۀ شان توجه فـرماییـد : (( در جای دیگـر ، آقـای « فـروغ » نوشته من را چنین نادرست نقل قـول کرده اند : من باورم را در مـورد چنین نوشته ام : " آن گونه که می دانیم مقامات جلو پخش نوشته آقای « غبـار » از چاپخانه به بعـد را گـرفتند ( یکی از اصل هـای پذیرفته شده در کاربرد نقل قول این است که باید این امر بایـد با امانتداری کامل صورت بگیرد . در این جا آقای « فـروغ » پس از گـرفتند نقطـه را نگـذارده است . و هـم چنان واژگـان " از آن پس " را از قلـم انداخته است . ) به جز نسخه هـای معـدود ، دیگـر این اثـر تا کودتای ثـور ( در این جا سال 1357 را فـراموش کرده است) به چشم ... " )) .

جهت رد این ادعـا ، ضمن اینکه در ذیـل یک بار دیگـر جملـۀ نـوشتـه شده در مقـالۀ قبـلی آقـای رهپـو را مجدداً باز نـویسی می نمایـم ، متذکر میشوم که در این پاراگراف بعد از کلمۀ « گرفتند » اصـلاً نقطه یی وجود ندارد که من آنرا حذف کرده باشم ( هـر چند بزرگان گویند " عاقـلان پی نقطه نـروند " ) ، در ایـن پاراگراف از واژگان « از آن پس » خبری نیست که من آنرا بایستی می نوشتم و نه نوشته ام ، درکجـای این پاراگراف از « سال 1357 » سخن به میان آمده که « فروغ » آنرا حـذف کرده است ؟ به اصل این پاراگراف به قلم جناب رهپو توجه فرمایید : ( آن گونه که میدانیم مقامات جلو پخش نوشته آقـای« غبار » از چاپخانه به بعد ، را گرفتند و به جز نسخه های معدود ، دیگر این اثر تا کودتای ثور به چشم ... ) .

بازهم اصل موضوع : جناب رهپو هر چند پاراگرافی را که من به نقل ازصفحۀ 278 جلد دوم افغانستان در مسیرتاریخ نوشته ام ، بازنویسی کرده اند ، با آن هم اصرار دارند که تفاوتی میان نوشتۀ ایشان و متن  اصلی وجود ندارد و میگویند : ( نخست – از اینکه شما چه تفاوت ماهیتی میان نوشته من و این کتاب – جز آن بخش جلوگیری از توزیع – را می بینید ! ؟ دوم – من در مورد بخش « خـواست تا از تـوزیـع آن جلوگیری کند. » شک دارم. این هم ، از همان شگرد هایی است که در جلد دوم به فراوانی راه باز نموده اند و به شدت پرستش انگیز می باشند . ) آنگاه برای اثبات این ادعا از شگـرد های خـویش در روزنـامـۀ « انیس » در ارتباط با آزادی کتاب افغانستان در مسیر تاریخ ، پـرده برداشتـه و چنین می نویسند : ( ... خوب به یادم هست که عنـوان خبـر رهـایی این اثـر را خودم با قلم خویش که بعد با حروف برجسته چاپ شد ، چنین نوشتم : « غبار از زندان رهایی یافت » . )

می بینیم که نویسنده در نخستن قدم مثلاً تفـاوتی میان نوشتۀ خویش و متن کتاب نمی بینند ، سپس اعتراف میکنند که جملۀ « خواست تا از تـوزیـع آن جلوگیری کنـد » را عمـداً از قلـم انداخته انـد ، چون این جمله را با « صغـرا و کبری » کردن و « نتیجه گیری » از شگرد های خویش در روزنامۀ « انیس »، شک برانگیز میشمارند ، درحالیکه خوب میدانند که شگرد های رژیم دست نشاندۀ شوروی و نوشتۀ ایشان هیچ ربطی به شـاد روان غبار یا کتـاب « افغـانستـان در مسیـر تاریخ » ندارد و این کار آنان در آن برهـه از زمان فقط جهت سؤ استفاده از نام وجایگاه ارزشمندِ زنده یادغباردرمیان مردم بود، آن هم برای کسب وجهه جهت این رژیم دست نشانده نه چیـز دیگر، که این تیر آنان بازهم مثل همیشه به سنگ رسوایی بر خورد کرد .

در سرتا سر این مقالۀ بی محتـوا ، گاهی اعتـراف به چشم میخورد و گاهی انکار ، ولی دروغ پردازی و تهمت چاشنی اصلی این مقاله است . به این جمله توجه فرمایید : ( او « فـروغ » در بخش دیگـری چنین قلم فرسایی میکند : " نویسنده ... « ناسُچه و پرخاش به شدت کبیر » میخواند . " ) در ادامه از قول آقای رهپو چنین میخوانیم : ( درست است که من باورم را در مورد این اثر « پرخاش به شدت کبیر » خوانده ام ... اما،آقای« فروغ » واژه « ناسُچه » را از جای دیگر نوشته ام بریده وبه این جاچسپانیده است.من این واژه را درجریان تعریف نقد نوشته ام.به این معنا که نقد:سره نمودن سچه از ناسچه است .)

با تـوجـه به مـوارد ذکر شده در بالا ، به این نتیجه می رسیم که آقای رهپو به « پرخاش به شدت کبیر » خواندنِ کتاب افغانستان در مسیر تاریخ اعتراف می کنند ، اما « نا سچه » خواندنِ آنرا انکار می نمایند . در اینجا حـرف بر سر اعتـراف و یا انکار ایشان از مطلبی نیست ، بلکه بحث در مـورد اتهـام بی موجب ایشان به دیگران میباشد . به قسمتی از نوشتۀ جناب رهپو در مقالۀ اول شان درنگ میکنیم که نوشته اند : ( به باورم اگر این اثر در همان موقع مصادره نمی شد ، و با دید نقادانه – منظور سره نمودن سُچه از نا سُچه – بررسی می شد ، به چنین جایگاهی دست نمی یافـت . )

جناب رهپو ! اگر شما کتاب افغانستان درمسیرتاریخ را « ناسُچه » نخوانده اید ، پس معنی جملـۀ بالا چه میباشد ؟ و اما اصل مطلب : بلی شما حق دارید که عقیدۀ تانرا در هر موردی ابراز کنید و حق داریـد که کتاب ارزشمند و علمی افغانستان درمسیرتاریخ را « ناسُچه و پرخاش به شدت کبیر » بدانید ، چـون اگر غیر این می بود و شما و امثال شما مانند آقایان اعظم سیستانی ، اسحــق نگارگـر و ... و ... انگشت تأیید روی این کتاب میگذاشتید ، جای تعجب میبود و انسان را در مورد محتوای مـردمی این کتاب دچار شبهه می کرد . در ضمن این حـق برای من و امثال من هـم محفـوظ است که از خیانت هـای سردمداران رژیم های فاسد و خوش رقصی ها و کـرنش هـای آنان در مقابل متجاوزین بیگانه ، پـرده برداریـم و صادقـانـه بنـویسیـم : به افـرادی که همچون خفاشان خـون آشام در دنیای هـرزه و فاسد خویش زندگی دارند ، هنگام خطر در لانۀ موش ها به سر می برند ، پس از رفع خطر از مخفیگاه های بد نام خویش سر بدر میکنند ، آنگاه بی شرمانه به تحـریف آثار قهرمان واقعی و مبارزین جـان برکف ، میپردازند ، چه نامی باید نهاد ؟ همچنین بایستی منتظر چاپ و نشر جلد سوم کتاب افغانستـان در مسیـر تاریخ باشیم تا با خواندن این کتاب مانند دو جلد قبلی آن ، تاریخ حقیقی کشور خویش را بدانیم و صادقین و خاینین واقعـی را شناسایی کنیم .

درهمین پاراگراف ، بازهم می بینیم که جناب رهپو دست به انکار زده و چنین می نویسند : ( نکته جالب دیگر این که من در کدام نوشته ام کودتای ثور را انقلاب ثور خوانده ام ... ) در جواب باید گفت: آیا کدام عقل سلیمی باور میکند که یکی از مهـره هـای اصلی رژیـم دست نشاندۀ شوروی سابق که سال ها بعنوان ایجنت سیاسی یعنی سفیر کبیر و نمایندۀ فوق العادۀ این رژیم در سوفیۀ بلغارستان، مدیر شعبۀ دوم سیاسی وزارت خارجۀ این رژیـم ، رئیس هفتـه نامۀ کمیتۀ مرکزی و معاون شعبۀ روابط بین المللی حـزب « تره کی – امین – کارمل » و رئیس شعبۀ روابط بین المللی حزب داکتر نجیب الله ، به آستان بوسی و خدمت مشغول باشد ، درهنگام تصدی این شغل هـا ، می تواند کودتای خاینانۀ این دست نشاندگان اجانـب را ، به همان نام واقعی اش یعنی « کودتای ثور » یاد کند و آنرا « انقلاب ثور » نگوید ! ؟ مضحک نیست ؟   

در پاراگراف دیگری از این مقاله ، در ارتباط با « تمـدن سند – هلمند » ، این دانشمندِ « تمـدن شناس » ، به گفته های شاد روان غبـار ایراد گرفته و می نویسند : ( ... آن چی ذکر شده است در مـورد « کانون های تمدن قدیم » میباشد . آن گونه که می دانیم جامعه انسانی دارای تمـدن های گونه گونه است . در این سیاهه – تنها هفت کانون ذکر شده است – از تمدن های زیادی نام برده نشده است. در آن ، جای « تمدن سند – هلمند » خالی خالی است . )

با مطالعۀ این پاراگراف ، مبتدی ترین خوانندۀ تاریخ هـم متوجه میشود که نویسنده ، تحت تأثیر « واکنش شرطی» به چرند نویسی روی آورده و فرق میان «منطقه یی ازیک سرزمین» را با «کشور»  فراموش میکنند . زنده یاد غبار ، در این بحث از « تمدن سرزمین های مختلف » صحبت می نمایند و نه « شهـر هـا » و جناب رهپو به کانون معرفی شدۀ پنجم که « فلات آریان » میباشد ، توجه و التفاتی نکرده و می نویسند : ( در آن ، جای تمدن « سند – هلمند » خالی خالی است . ) و نمی دانند که « سند و هلمند » هم قسمتی از خاک های همین سرزمین را تشکیل میدهد .

در موردِ اینکه به عقیدۀ آقای رهپو ، ( تنها هفت کانون تمدن ) بواسطۀ زنده یاد غبار معرفی گردیده است ، باز هم ایشان با شتاب زدِگی که عـادت همیشگی شان می باشد ، واژۀ « مثـلاً » را در نوشتۀ شاد روان غبار نمی بینند و نمی دانند که از این « هفت کانونِ تمـدن » به عنوان « مثالی » برای معـرفی « کانون های تمـدنِ جهانی » یاد گـردیده است . به این جمله از نوشتۀ زنده یاد غبـار که زینت بخش صفحۀ سی و دوم جلد اول افغانستان درمسیرتاریخ می باشد ، توجه فرمایید : [ ... این است که کانون های تمدن قدیم – که نمایندۀ سیر تکاملی مجامع بشریست – از همدیگر متمایز اند مثلاً در آسیا بین النهرین و سرزمین کلده قدیمترین کانون تمدن ... ] و در انتهای همین بحث مختصر، موضوع پیدایش تمدن های جدید تر را چنین بیان می کنند : [ این تمدن ها که با زحمت و کار کتله های بزرگ بشری بمیان آمد، همینکه در طی زمان مانع سیر ترقی جوامع میشد ، با دستان مردم ویران و تمدن جدیدی ایجاد میگردید . ]

جناب رهپو، در ادامۀ همین پاراگراف ، از قول من ، چنین گوهرافشانی می نمـاینـد : ( اما « غبار » در صفحه 34 بر نقش ، " « داکتر لوئی دوپری » - در این جا آقای « فروغ » بار دیگرامانت داری را در نقل قول زیرپا گذارده است و واژه امریکایی را ازقلم انداخته است – را در«آق کپرک» درشهر«مزار» تاکید نموده است. " به راستی ده کجا و درخت ها کجا !! میان « بلخ » و « کندهار » از زمین تا آسمان راه است. )

این « نـژاد پرستِ مصلحتی » برای اینکه با هـر قیمتی که شده حتی با توصل به تهمت وجعلِ گفته هـای دیگران ، میخواهد حرف های کذبش را به کرسی بنشاند، نوشتۀ بنده را تحریف نموده از فاصلۀ « بلخ » و« قندهار» که به گفتۀ شان « از زمین تا آسمان » است ، ناشیانه صحبت به میان می آورد. در حالیکه حقیقت چیـز دیگـریست و مـن در این پاراگـراف از قـول زنده یاد غبـار ، چنین نوشته ام : [ داکتـر لـویی دوپری در نتیجۀ حفریات سال 1965 خود در « آق کپرک » (جنوب شهـر مـزار و در کنار دریای بلخ) آثاری از قبیل آئینۀ برنجی ، انگشتر و دست بند ... و غیره شواهدی بدست آورد که متعلق به دورۀ جدید حجر – از دو تا نه هزار سال قبل از میلاد – است ... ]

برای روشن شدن حقیقت و دلیل کژ روی جناب رهپو ، بایستی به این نکته توجه نمود که برخلاف عقیدۀ ایشان که ( تمدن « سند – هلمند » ) را آغازگر تاریخ این سرزمین معرفی کرده اند ، از پاراگـراف فوق و ادامۀ همیـن پاراگـراف استنبـاط میشود که با توجه به بررسی هـای داکتر لـویی دوپـری ، تاریـخ مـا از شمال کشور با حد اقل یازده هزار سال قدمت ، آغاز می شود ، نه از جنوب با پنج هزار سال قدمت . لذا آقای رهپو باید برای سرپوش گذاشتن روی اشتباهات خویش ، مجبور شوند به تحریف حرفهـای من روی آورند .   

در مورد کتاب تاریخی « اوستا » جنابِ آقای رهپو نوشته اند : ( من نمی دانم که آقای « فروغ » فرق و تفاوت میان تاریخ و اسطوره را می دانید یا نی ؟ ) در این مورد گرچه در نوشتۀ قبلی ام ، در مورد فرق بین تاریخ و اسطوره ، ذهن ایشان را کاملاً روشن نمـوده و گفته ام : [ شاد روان غبـار در صفحۀ نهـم از جلد اول افغانستان درمسیرتاریخ « در بخش نامهای تاریخی کشور » و نه به گفتۀ آقای رهپو « در بخش نامها » که « نامهای تاریخی » غیر از « نامهای اسطوره یی و افسانه ها » میباشد ، ... ] ولی فکـر می کنم که ایشان به این سادگی ها ، متوجه اینگونه مفاهیم نمی گردند . لذا بایستی به ایشان حالی کرد که آقا! « اوستا » کتابیست « تاریخی » و نه به فرمودۀ شما « اسطوره و افسانه »، هر چند در قسمت هایی از آن به اسطوره ها هم اشاره گردیده . دراین اثر علاوه براینکه از شهرهای شانزده گانۀ « سرزمین آریا » سخن به میان آمده ، موارد دیگـر تاریخی نیز ثبت است ، بطـور مثال استفاده از ادوات فلـزی . و این هـا چیـزی نیست که یک شبه مانند قارچ از زمین سر بدرکند ، بل سابقۀ تاریخی یک سرزمین را می نمایانـد ومأخذی است برای شناسایی گذشتۀ تاریخی این مرزوبوم .

جناب رهپو در جای دیگری از این مقاله ، باز هم برای رد گم کـردن حقیقت ، تهمت وافترا را « نقص و عیـب فنی یا تکنیکـی » قلمـداد کـرده می نـویسنـد : ( نوشته ام در جـریان انتقال به میدان هـای اندیشه یی « جال جهانی آگاهی » یا «انترنت » دچار نقص فنی شده است . )

در جواب باید گفت : آیا نسبت دادن سه پاراگراف پیهمی را که پر از اغـلاط املایی و اطلاعاتی میباشد ، آنهم به صورت عمدی به شخص دیگـری غیر از نویسنـده اش ، می شود نقص فنی خواند ؟ بـرادر کجای کارید ؟ آیا اگر این حقیقت به واسطۀ من برملا نمی شد ، باز هم می نوشتید که این پاراگراف هـا ، نوشتۀ شخص دیگری غیر از زنده یاد غبار می باشد ؟ اگر جواب مثبت است پس چرا در این چهار ماهی که از نشر این مقاله می گذرد یعنی از نوزدهـم بهمن ماه سال 1388 تا کنـون به رفع این افتـرا یا به گفتـۀ شمـا نقص تکنیکی ، نپرداخته بودید ؟ و اما از همه مهم تر : بزرگان میدانند که فایلی که بصورت PDF تهیه شود ، هنگام انتقال به انترنت دچار نقص فنی نمی گردد و مقالـۀ مـورد نظـر هـم بصورت فایل « پی دی اف » تهیه و به سایت « گفتمان » ارسال گردیده است . پس مشخص است که این کار از روی عمد بوده و دلیل آن به جز کینه ، عداوت و نفرت نسبت به مؤرخین مردمی چه چیزی میتواند باشد ؟

برای اثبات این حقیقت که هدف از نوشتن مقالۀ جناب رهپـو زیـر عنـوان ( تمدن « سند – هلمند » آغـاز گر تاریخ ما ) ، به جـز تخلیۀ عقـده هـای درونی شخصیت سرکوب شدۀ شان ، آن هـم بصورت « واکنش شرطی » در مقابل تاریـخ و تاریخ نگار ، چیز دیگـری نمی باشد ، به این بسنده می کنم که آیا چه ارتباط علمی بین موضوع ( تمدنِ سند – هلمند ) و مثلاً اغلاط املایی – انشایی ، یا صفحه آرایی ، کتاب نامه ، نمایه و ... و ... ، به عقیدۀ ایشان وجود دارد ؟ در اینجا ضرب المثل بکار گرفته شده توسط آقای رهپو ، یعنی ( ده کجا و درخت ها کجا ) مصداقِ واقعی اش را پیدا میکند . هر چند به ادعا های واهی ایشان در این موارد هم در نوشتۀ قبلی ام بصورت کامل روشنی انداخته ام .

جناب رهپو در سراسر این مقاله ، برای رد گم کردن حقایقِ مطرح شده در نوشتۀ حقیر و طفـره رفتن از قبول آن ، به حاشیه نویسی ، آنهـم از نـوع غلط آن روی می آورند . به عنوان مثال اشتباه املایی خود را که واژگان « شتاب زدِگی » را « شتاب زده گی » نوشتـه انـد ، درست پنداشتـه وچنین اظهـار فضل می نمایند : ( این « ه » نیز در چنگال بیماری نسیان گـرفتار شده است ) البته به عقیـدۀ ایشان توسط فـروغ ، غافـل از این که ابتدایی تـرین درس دستـور زبان پارسی را هنـوز فـرا نگـرفته اند و نمی دانند که کلماتی همچون « زده » در ترکیب با پسوندی مانند « گی » که با حرف « گ » آغـاز می گـردد ، « ه » غیـر ملفوظ خود را از دست داده و حـرف « دال » واژۀ « زده » با « فتحـه » یا « کسره » خوانده میشود و این کلمۀ مرکب بصورت « زدِگی » نوشته خواهد شد ، چنانچه کلمات « برده ، بنده ، زنده ، ... » را با پسوند « گی » بصورت « بردِگی ، بندِگی ، زندِگی ، ... » می نویسند ،نه « برده گی ، بنده گی ، زنده گی ». پس واژگان « شتاب زدِگی» صحیح می باشد ، نه « شتاب زده گی » .  

در انتهای این پراکنده نویسی های ضد ونقیض ، جناب رهپو ضمن تأییدِ گفته های بنده در مورد همکاری های صادقانۀ شان با رژیم غیر مردمی و دست نشاندۀ شوروی سابق ،چنین اظهارنظر می فرمایند : ( او" فروغ " درکنار گذر از دوران یک دهه درس و آموزگاری ام ،ده سال تمـام ،بلی یک دهـه تمـام،از سـال 1970 تاسال 1980 ، ازکارم درمطبوعـات ،طفـره رفته است . درست دو دهه را . )

در این مـورد بایستی از ایشان پرسید : آیا دو دهـه مثلاً خدمت ( که شما در آن سال هـا باز هـم خدمتی به مردم نکرده اید و فقط  در راه منافع اربابان خویش کـوشیـده ایـد ) می تـواند مجوزی برای همکاری های رده بالای شما (همچون سفارت کبرا، ریاست شعبۀ روابط بین المللی حـزب وطـنِ داکتـر نجیب  « رئیس خاد » ، مـدیریت بخش سیاسی وزارت خارجه و دیگر مشاغـلِ از این قبیل ) با جنایت کارانِ رژیـم دست نشانده یی که صدهاهزار انسان بیگناه را به خاک و خون کشیده ، یا با اشغالگران جنایتکار بیگانه باشد ؟

در پایان کلام ، از آنجایی که جناب رهپو در آغاز مقالۀ شان از نوشتۀ من بعنـوانِ دشنام نامه یاد کـرده و فـرموده اند : ( ... از آن جایی که نوشته دور از عفت کلام بود و به دشنام نامه یی می ماند ، ... ) متذکر میگردم که عـوام النـاس ضرب المثلی دارنـد که در دفاع از خـود در مقابـل کسانی که با دروغ پردازی ، افتـرا و خیانت ، ناجوانمـردانه اینان را مورد اهانت قرار داده ، ولی باز هـم وقیحانه این اعمال را نه تنها انکار می کنند ، بلکه آن را به خـود او نسبت می دهنـد ، به کار می بندند . این ضرب المثل چنین است : (هم غری ، هم نری ) ، و حالا جناب رهپو ، این غلام حلقـه بگـوش و ایجنـت دایمی متجـاوزان خـارجی و نوکران داخلی آنان است که ضمن دروغ پردازی ، تهمت و  افتـرا به مبـارزیـن میهـن پـرست و جانـب داری از اربابان خویش ، وقیحانه و بـدور از عفت کلام ، کلماتی مانند ( سگ ، بـزاق دهـن و غیره ) را در مقابل دیگران بکار می گیرند ولی با پُر رویی تمام آنرا انکار می کنند . این گونه اعمال به جـز تخلیۀ عقـده های درونی شان ، چه چیزی می تواند باشد ؟

به هر روی ، این نوشته و نوشتۀ قبلی حقیر به هیچ صورت نه دشنام نامه می باشد و نه به دور ازعـفت کـلام ،بل جواب گفته هـای ایشان بوده و آئینه یی است تمام نما،در مقـابـل اعمال ایشان تاخـودچهـرۀ واقعی خویش را در آن نظاره کنند،و کوهـی است در برابر صدای نا هنجار شان ، تا پژواکِ بد آهنگِ این صدا را با گوش دل بشنوند .

جهت حسن ختام این بحث ، بیتی را تقدیم این بزرگوار نموده و به این مقال پایان می بخشم .


آئینـه  چـون نقش تـو بنمـود راست


خود شکن ، آئینه شکستن خطاست


با عرض ادب


مهندس شاه امیر فروغ

 

 ******************



http://www.khorasanzameen.net/history/ghubar.html

 

این نبشتهء بزرگمرد تاریخ، غ.م.غبار را برای نخستین بار خراسان زمین از روزنهء انترنت نشر نمود 


----------------------------------
نویســنده:    میر غلام محمد غبار


کابل، دلو 1323 خورشیدی

خراسان

طوريکه معلوم است در ايام پيشين مملکت افغانستان به آريانا موسوم بود، و براي اولين بار اين نام در کتاب آراتسفن در قرن سوم قبل از ميلاد به شکل يوناني آن يعني آريانا ديده مي شود.ا سرحد آن قرارذيل است.ا
در شرق، هندوستان، در شمال هندو کوه و جبالي که در غرب آن واقعست، درجنوب اقيانوس هند.
ا سرحد غربي از دروازه خزر-يعني از معبر کوهستاني در خطي که پارت را از مديا و کارمانيا را از فارس (پرسيد) جدا مي کند.ا 

ولايات عمدهً آريانا عبارت بودند از:-
ا 

باختر ( بلخ، تخار، مرو)
ا
آريا (هرات)
ا
خوارزميش (خوارزم)
ا 
اپارتيا (ولايات طوس و نيشاپور)
ا
اراکوسيا (قندهار)
ا
کارامانيا (کرمان )
ا
سکاستين يا در انگانيا (سيستان)
ا
گدروسيا (بلوچستان)
ا
پاکتيا (ولايات خوست، سند)
ا
گندهارا (ولايات پشاور تا کابل)
ا
پروپاميس (غور و هزاره جات)
ا

هنگاميکه آريانا زير تسلط اجانب شکل تجزيه به خود گرفت، البته نظر بمصالح سياسي آنها بيشتربنامهاي متعدد و ولايات خود ناميده شد.
ا 
چنين تصور مي شود که نام خراسان معاصر دوره ساسانيان بوده و قبل از آن وجود نداشت.
ا

يکي از نوسيندگان تورک اين عقيده را تاييد مي نمايد.و يک نفر مورخ ارمني (موسي خورني قرن 4-5 ميلادي) ميگويد:
ا 

آريان( يعني آريانا) از سوي باختر مادا و پارس است و تا هندوستان گسترده است..... اين ايالت يازده ناحيه دارد.... کتاب مقدس تمام آريان را بنام ( پارتيا) داده است، گمانم بسبب قلمروي است که بدست پارتها بود.
ا اين ناحيه را ايرانيان يعني فارسي ها خراسان مي نامند يعني شرقي.ا

يکي از نويسندگان پارس مي گويد نوشيروان بعد از تسخير (قسما) مملکت سياسي خود را باينقرار تقسيم نمود:
ا 
اول قسمت شمال مغربي باختريان( صحيح آن شمال مشرق است) 
دوم جنوب غربي نيمروز( صحيح جنوب مشرق است) 
سوم قسمت مشرق خراسان
چهارم قسمت مغرب يا ايران شهر( يعني کشور فارس) 

فردوسي خراساني زیر عنوان بخش کردن نو شيروان جهان را به چهار قسمت ارباع ذيل را حساب مي کند.
ا بخش نخستين خراسان، قسمت دوم قم، اصفحان آزر آبادگان و از ارمينيه تا در اردبيل ، قسمت سوم فارس، اهواز، مرزخزر، از خاور تا باختر، قسمت چهارم عراق و بوم روم.ا

واژه خراسان

چنان که ديده مي شود کلمه خراسان مرکب از (خور) يعني آفتاب بوده و بلاشک مفهوم شرق را افاده مي کند و لوسترانج يک نفرمستشرق انگليسي مي گويد: خراسان در فارسي قديم به معني سرزمين مشرق آمده.ا ابوالفضل مورخ قرن هشت هجري مي نويسد : خُر(خور) معني آفتاب و آسان معني مکان شي ميدهد.ا 

يعني مطلع الشمس ويا مشرق. سایر مورخين عربي زبان در ترجمه اين واژه اصل فارسي آن را مراعات کرده و غالبآ از کشور خراسان و يا افغانستان بنام مشرق ياد کرده ، و بعضآ سلاطين افغاني را هم پادشاه مشرق عنوان داده اند مثلآ ابن خرداد جغرافيا نویس مشهور قرن سه هجري زیر عنوان ( خبرالمشرق) از مملکت خراسان بحث مي کند.
ا 

و نويسندۀ گمنام جغرافياي حدود العالم من المشرق الي المغرب در قرن چهارم هجري راجع به سلاطين ساماني افغانستان مي نويسد که: ايشان را مملکت مشرق خوانده انند.
ا 

عنصري شاعر مشهور و قصيده سراي غزني نيز در مدح سلطان محمود غزنوي مي گويد.
ا 

ايا شنيده هنر هاي خسروان به خبر
بيا زخسرو مشرق عيان ببين تو خبر

عروضي سمرقندي شاعر و نويسنده قرن شش هجري سلطان علاالدين حسين جهانسوز پادشاه غوري افغانستان را سلطان مشرق عنوان مي دهد در جايکه ميگويد: نعمت بزگتر آن که منعم بر کمال و مکرم بيزوال او را ( ابوالحسن علي بن محمود شهزاده غوري باميان و ممدوح عروضي) عمي بارزاني داشته است چون خداوند عالم سلطان مشرق علاالدنيا و الدين ابوعلي حسين بن الحسين....
ا 

در هر حال واژه خراسان هرچه بوده و هر وقتي که استعمال شده باشد، فقط چيزيکه دران شک نيست اينست که اسم خراسان از چهارده قرن ا ست اولا در مورد قسمتي از خاک افغانستان ، و بعدآ در مورد کل مملکت افغانستان اطلاق و قرنها دوام نموده است. و هنوز هم در يک قسمت کوچک شمال مغربي او در ولايت طوس و نيشاپور باقيست.
ا 

حالا مي بينيم از چه وقت اين اسم درکتب تاريخ و جغرافيا موقع گرفته و بچه ترتيب جزاً يا کلآ در مورد خاک افغانستان علم گرديده است. همينکه عسکر عرب در قرن اول هجري بعد از انهدام دولت ساساني فارس از شرق به غرب سرازير و براي بار اول در اراضي ماورا کوير لوت رسيد اسم خراسان را شنيده و متعاقبآ در کتب و آثار خود تذکر دادند.
ا 

اولين نويسنده عرب که از خراسان در تاريخ نام برده است امام احمد بن يحيي بن جابر بغدادي مشهور به بلاذري است که در اواخر قرن دوم هجري تولد، و در 255 هجري کتاب معروف خودش فتوح البلدان و ماخذ عمده و معتبري براي مورخين قديم اسلامي گذاشته است.
ا 

حدود خراسان

قبلا بايستي دانست خراسان داراي دو نوع حدود جغرافيایي بوده يکي خراسان خاص و ديگري خراسان عام.ا اولي در مورد يک و يا چند ولايت شمالي و شمال مغربي افغنستان استعمال، و دومي بتدريج وسيع و بالاخره در مورد کل مملکت افغانستان اطلاق شده است. و البته اين هر دو نيز نظر بحدوث وقايع سياسي گاهي کوچک و گاهي وسيعتر گرديده اند اما در مفهوم اصلي آنها تغييري بعمل نيامده است.ا

خراسان خاص

اگرچنانچه نويسنده تاريخ سهستان گفته قبول کنيم که در قديم يعني قبل از ورود عرب مملکت افغانستان در سه حصه بزرگ شمالي ( باختر) و حصه وسيع جنوبي ( نيمروز) و حصه وسطي ( خراسان) منقسم بود. پس بايد بگويم در ورود عرب به حواشي افغانستان حصه باختر از ميان رفته و جايش را خراسان اشغال کرده است.ا زيرا ما مي بينيم که همينکه ستون نخستين عرب از کشور فارس رو به شرق سرازيرشد، بعد از تسخير ولايت کرمان و معموره هايش از قبيل سير جان، بم، جيرفت و سار، براي اولين بار اسم خراسان را شنيده و ولايات و بلاد ذيل را جزً خراسان شناختند: ولايت نيشاپور، ولايت هرات، ولايت مرو، ولايت تخارستان، ولايت بلخ، ولايت ماورا ًالنهر و ولايت خوارزم.ا 

بلاد وقصاد:-طبسين، قهستان، زم، با خزر، جوين، بيهق، بشت، ورزخ، زاوه، خواف، اسپرائن، ارغيان، ابرشهر، حمر، اندرز، نسا، ابيور، سرخس، کيف، طوس، هرات، بادغيس، پوشنگ، مروشاهجان، مروالرود، بغ، جوزجان، طالقان، فارياب، صغاننان، بلخ، سمنجان، قادس، بيکند، رامدين، بخارا، سغد، کن، نسف، سمرقند، ترمز، خجند، ختل، شومان، کاسان و غيره.
ا 

ستون دوم عرب که به ولايات جنوب غربي افغانستان ريختند اينها نام هاي ولايات سجستان( سيستان) کابل و سند را شنوده و تمام بلاد جنوب هندوکش و حوزه هيرمند تا درياي سند و بحر عرب در زير اين عناوين ثلاثه شناختند. بلاذري زير عنوان سجستان و کابل از آبادي هاي ذيل ذکر ميکند: فهرج، زالق، گرکويه، هيسون، زرنج، ناشرود، کش، بلاد داور، زابل، کابل، خواش، قوزان، بست، رخج، طاق.
ا 

همچنين مورخ مذکور زير عنوان سند از معموره هاي ذيل نام ميبرد، خور ديبل، قيقان( تقريبا قلات بلوچستان) بنته، اهوار، مکران، قندهار،( در ملک کيچ گنداو شهري بود) بوقان، قصدار، قندهابيل،( در بلوجستان) قنزبور، ارمائيل، سهبان، مهران، سدوسان، برهمن آباد، ساوندري، رود، ملتان( آنطرف درياي بياس) قشمير( کشمير) سگر. چنانچه ديديد بلاذري افغانستان را بسه حصه خراسان سيستان و سند تقسيم کرده چنانچه نويسنده تاريخ سيستان هم اينکار را با جزئي اختلافي نموده است باين معني که موخرالذکر حدود سيستان را بقرار ذيل تعيين ميکند.
ا 

حدشرق اقضا کشمير است تا بلب درياي محيط و از سوي غرب زان سوي ( سپه) بده فرسنک بميانه کوها حد پيدا کرده است بر کنار کوه. و هم بلاد ذيل را جزً شهر هاي سيستان ميداند: بست، رخذ( قندهار) زمين داور، کابل، اسفزار، بوزستان، ولوالستان، غورريال کشمير، گرديز، غزنين. در هر حال ازين بعد است که تا قرنهاي متمادي تقسيمات داخلي بلاذري در جغرافياي افغانستان و تعيين حدود خراسان خاص دوام نموده و از طرف مورخين و جغرافيا نويسان اسلام و مستشرقين فرنگ احیانا با اندک کم و زيادي حفظ کرديده است.
ا مثلا در همان قرن سوم هحري يکنفر حغرافيا نويس ديگر ابي بکر احمد بن محمد الهمداني معروف بابن الفقيه خراسان خاص را در چهار حصه تقسيم و ولايات هرات، ولايت مرو، ولايت خوارزم، ولايت تخارستان، ولايت بلخ وولايت ماورا النهر، ولاين فرغانه. مشار اليه در تعيين بلاد ولايت کرمان و سيستان نيز تقريبآ پيروي بلاذري مينماید.ا
جغرافيه نويس ديگر قرن سوم هجري ابي القاسم عبيد الله بن عبدالله مشهور به ابن خرداد ارباع خراسان خاص را با ينقرار توصيف میکند: ربع مروشاهجهان ربع بلخ و بخارستان، ربع هرات، بوشنج بادغيس و سجستان، ربغ ماورا النهر و مشار اليه شهر هاي بست، دخج( قندهار) کابل، زابلستان، هرات، بلخ، تخارســــتان (قطغن و بدخشان) مرو، نيشاپور، خوارزم، بخارا، سغد، خجند، فرغانه، و غيره در جز اين ارباع حساب ميکند. باين ترتيب مي بينيم که گرچه حدود خراسان خاص وسعت اختيار کرده و شامل ولايات بدخشان، بلخ، مرو خوارزم، هرات، نيشاپور، سيستان، کابل، ماورالنهر و فرغانه گريديده معهذا هنوز ولايات کرمان در غرب و سند در شرق و جنوب از نقشه جغرافيائي آن خارج مانده است، در حاليکه ولايات آخري که بنامهاي مکران، توران( بلوچستان) و سند ذکر ميشوند جنوب و شرق جنوبي آرياناي قديم را تشکيل ميکنند.
ا 

ابن خرداد به از بلاد قيقان مکران، خندهار، قصدار، قندابيل، ارمابيل،ديبل، رور، مولتان، بروص زير عنوان سند ذکر، و اوبکين را در فاصله چهار روزه راه از مهران مصب رود مهران (جليم) درنهرسند حد فاصله بين سند وکشور هند و اولين ارض هند ميشمارد. و همچنين سارا را بفاصله هفت روزه راه از هرمز فارس بطرف شرق فاصله حد غربي سند با کشورفارس ميداند. يکي از جغرافيا نگاران ديگر قرن سوم و چهارم هجري در کتاب موسوم به اشکال العالم ( ظاهرآ منسوب به ابي القاسم بن احمد الجيهاني از مقربين دربار سلاطين ساماني افغانستان) ولايت ذيل را جزٌ خراسان ذکر مي کند:-
ا 
ولايت بدخشان، ولايت بلخ، ولايت مرو، ولايت هرات، لايت نيشاپور، ولايت باميان و پيجشير(بنجهير) ولايت غزني و کابل و غيره.
ا 

اشکال العالم در نقشه صفحات 51-53 خود بلاد مکران توران(بلوچستان) و سند را نشان داده و در ماوراٌٌ ورد سند حدود هندوستان را رسم ميکند.
ا 
اشکال العالم گرچه ماوراً جيحون را از خراسان خارح دانسته، ولي در همان عصر او( قرن 3-4 هجري) مورخ ديگري مينويسد که: ابوالحسن نيشاپوري در کتاب خزائن العلوم آورده است که شهر بخارا از جمله شهر هاي خراسان است. هرچند آب جيحون در ميان است. و جاي ديگر تکرار مي کند که: بشکر ديا قاسميه، سمران يا سمرقند و فاخره يا بخارا جزٌ بلاد خراسان ميباشد. اين مورخ همان ابوبکر محمد بن جعفر النرشخي (286-348) مولف تاريخ بخاراست.
ا 

ابي اسحق ابراهيم ابن محمد الاصطخري ( قرن 3-4 هجري) که در نگارش کتاب مشهوري خود مسالک المما لک تفصيلات حصص الاسلامي را مد نظر قرار داده، و حصص المسلمان ناشده افغانستان را بلاد کفار و هند مي شمارد، و آن ولايات نيشاپور مرو، هرات، بلخ، باميان، غرجستان، تخارستان، و غور را جزٌ خراسان. و بلاد بسغورفند( شايد غوربند) سکاوند( سجاوند-لوگر) کابل، لجرا، ( شايد نحراو) فراوان( پروان) غزنورپنجهير(پنجشنر) را داخل عمل باميان قيد مي کند، به شهر هاي تخارستان را يگان يگان مي شمارد.
ا 

اصطخري از سيستان سند و کرمان جداگانه بحث کرده و خوارزم را بلحاظ نزديکي به بخارا از خراسان منفک و 
بماوراٌالنهر ضميمه مي کند.
ا البیروني نيز در قرن پنج هجري فقط آمويه را در شمال خراسان حد اين مملکت بعبارت: آمويه المعبر الي بلاد ماورالنهر ميشمارد.ا ياقوت حموي جغرافیه نويس قرن هفت هجري( فوت 626 هجري) در تعريف جغرافياي خراسان خاص همان ارباع معروف: نيشاپور، هرات، مرو، بلخ را بذکر داده و ساير حصص را از آن مجزي ميکند.ا 

ابوالفدا مورخ قرن هشت هجري( فوت 732) ارباع فوق را خراسان خاص شناخته و بنقل از ابن حوقل تخارستان را هم از مضافات آن ميشمارد. و زابلستان و غور را بعبارت: خراسان و ما اضيف اليها من زابلستان و الغور ياد ميکند. و غزني، کابل، باميان، پنجشير را جزً زابلستان ميداند. حمدلله مستوفي فزويني نويسنده قرن هشت هجري در جغرافياي هزهت القلوب خودش ولايات ينشاپور، هرات، غور، باميان، مرو، بلخ، و در یکجا ولايات قهستان و نيمروز( سيستان) را جزٌ خراسان و ولايت زاول( زابل) و يا غزني را جزٌ سيستان ميشمارد.
ا 

همين شخص ولايت مکران را با آنکه در عصر او ماليه بفارس ميپرداخت خارج حدود فارس دانسته و ميگويد: مکران ولايت فسيح است و خارج ايران( يعني فارس) و شرحش در آخر خواهد آمد.
ا 
لوسترانج مستشرق انگليسي خراسان را حاوي تمام ولايات اسلامي واقع در شرق صحراي لوت تا سرحد هندوکش و شامل اراضي ماوراٌ جيحون در شمالمشرق، و سيستان و قهستان در جنوب دانسته، درچهار ايالت نيشاپور، مرو، هرات، بلخ تقسيم و سرحد خارجيش را بطرف مرکز آسيا صحراي چين ميشمارد. جرجي زيدان نيز بهمين اساس خراسان را شمالا شرقا محدود بماورا النهر و جنوبآ شرقآ به ولايات سندو سجستان، و شمالا به خوارزم و بلاد غز در تورکستان، و جنوبا به صحراي خراسان و فارس، و غربا به قومس دانسته ولايات عمده نيشاپور، مرو،هرات،بلخ، قهستان و تخارستان را جزٌ آن ميشمارد.
ا 

تا اينجا ديديم که مورخين و جغرافيه نگاران حدود جغرافي خراسان خاص را در قسمت ماورا جبال هندوکش شامل ولايات شمال و شمالمغرب افغانستان دانسته و احیانا حدود آنرا در جنوب و شرق نيز وسعت بخشيده اند. حال ميرويم ببينم که مفهوم خراسان بطور عام چگونه شامل تام حدود سياسي آرياناي قديم و يا افغانستان امروز گرديده است.
ا 


خراسان به مفهوم عام آن



مولف ناشناس جغرافياي حدود العالم من المشرق الي المغرب با اشتباهاتي که در تعليق بعضي بلاد به بعضي از ممالک مينمايد راجع بحدود مملکت هندوستان چنين گويد: سخن اندرناجيت هندوستان و شهر هاي وي: مشرق وي ناحيت چين است و تبت، و جنوب وي درياي اعظم است. و مغرب وي رود مهدان( يعني جليم) و شمال وي ناحيت شـــکنان واخان يعنــي( واخان و شغنان) است.
ا 

کذا نويسنده مذکور زير عنوان سخن اندرناجيت ماورالنهر و شهر هاي وي مينويسد: ( ماوارالنهر) ناحيتي است که مشرق وي حدود تبت است. و جنوب وي خراسان است. و مغرب وي غور است و حدود وي خلخ، و شمالش هم حدود خلخ ا ست. راجع بحدود مملکت فارس گويند: سخن اندر ناحيت پارس و شهر هاي وي ناحيتي است که مشرق وي ناحيت کرمان ا ست. و جنوب وي درياي اعظم.
ا 

با اين ترتيب مشاراليه در قرن چهارم هجري حدودسه مملکت همسايه افغانستان را در شمال غرب و شرق آن تعين ميکندبا اين صورت که جنوب ماوارالنهر، خراسان، و شرق فارس کرمان، و غرب هندوستان رود مهران يا جليم است، حال ببينم سرزميني را که بين اين سه کشور افتاده يعني افغانستان بچي نام و چسان تعريف ميکند. او ميگويد: سخن اندر ناحيت خراسان و شهر هاي وي: ناحيتيست مشرق وي هندوستان، وشمال وي رود جيحون و مغرب وي نواحي گرگان ا ست و حدود غور، و جنوب وي بعضي از حدود خراسان است و بعضي بيابان گرکس کوه....
ا 

و باز جاي ديگر زير عنوان مکرر سخن اندر ناحيت حدود خراسان و شهر هاي وي مينويسدکه: خراسان ناحيتي است که مشرق وي هندوستان است و مغرب وي بيابان سندو بيابان کرمان است و اين هر دو را هم همسايه بلافصل همديگر و حنوبا به بحر متصل ميشناسد.
ا 
باين ترتيب خراسان آنروز شرقا شمالا از نهر جلیم تا جيحون، غربا و جنوبا از گرگان تا بيابان سند ميدود. نقطه ديگري که در نوشته هاي العالم قابل ذکر است که او زير عنوان: سخن اندر ناحيت خراسان و شهر هاي وي در جمله بلاد خراسان از دو نام (طوران) و(حاريانه) هم ذکر ميکند. اگر مطلب مولف از اسم طوران علاقهٌ در حنوب خراسان بوده باشد، پس جاي ترديد نخواهد بود که حد حنوبي خراسان خوبتر روشن شده و به بحر عرب متصل ميگردد، زيرا ما بتصريح مورخين و حغرافيا نويسان ميدانيم که طوران در جنوب خراسان عبارت از ولايت بلوچستان کنوني، و واقع در بين دو ولايت سند و مکران ميباشد.
ا 

و اما راجع بکلمه حاريانه بعيد نيست فرض کرد نمونه از نام آرياني قديم بوده و تا عهد مولف حدود العالم در گوشه از کوه هاي کشور بظر خاص باقيمانده است.
ا 

راجع به حدود غربي خراسان يکنفرمورخ ديگر( ابي الفدا) در قرن هشت هجري مينويسد که : اهل عراق( يعني فارس) ميگويند: او ( يعني خراسان) از ري تا مطلع آفتاب است. و بعضشان ميگويد: از کوه حلوان تا مطلع آفتاب است... و غرب انرا مغاره تشکيل ميکند که بين او و شهر هاي جبل( يعني عراق عجم) و جرجان واقع است. ابي الفدا در جاي که از بلاد سيستان، سند و کرمان از قبيل الرخج( قندهار) خواش، زرنج، طاق، بست، ديبل، مکران، قزدار، بيرون، سدوسان، منصوره و ملتان و غيره ذکر مينمايد، کشور هندوستان را خارج اينحدود و در ماواراٌ شرقي ان جداگانه عنوان ميدهد.
ا 

سياح معروف قرن هشت ابن بطوطه وقتيکه از ذکر وقايع مسافرت خود از کشور ماوارالنهر فارغ ميشود ميگويد: بقصد شهر هاي خراسان از نهر جيحون گذشتم و آنگاه از سير خودش در بلاد افغانستان از قبيل: بلخ، هرات، جام، طوس، مشهد، نيشاپور، بسطام، قندوز، بغلان، اندراب، هندوکش، پنجشير، پروان، غزنه، چرخ(لوگر) قندهار، کابل، کوهاي سليمان و شش غار قصه ميکند.
ا 

و همينکه او رود سند را در شرق افغانستان عبور و به پنج آب قدم ميگذارد جلد اول کتابش را نيز ختم ميکند.
ا مشاراليه بعد از ذکر وقايع سفريه خود در ولايت سند وترتيب و تشريفاتي او از طرف دولت، بعزم مسافرت از شهر ملتان خارج شده و چنين ميگويد: و سافر نا من مدينته ملتان و هم يجرون هذا الترتيب علي حسب ما سطر ناه الي ان وصلنا الي بلاد الهند و کان اول بلد دخلناه مديبته ابوهروهي اول تلک البلاد النهديه....ا 

عطامک جنوب نويسنده مشهور قرن هفت نيز بعد از آنکه ميگويد:- چنگيزخان خواست که بنفس خود بر عقب سلطان محمد خوارزم شاه و ممالک خراسان را از معارضين پاک گرداند.
ا از اسفار او در نخشب، ترمذ، بلخ، طالقان، مرغاب، غزنين، پشاور و چترال تا رود سند بحث مينمايد.ا 

يکي از متاخرين جغرافيا نویسان هند مرتضي حسين بگرامي در کتابي بنام حديقه الاقاليم در قرن دوازده هجري نوشته، زير عنوان خراسان از بلاد و نواحي ذيل نام ميبرد:- مروشاهجهان، نسا، سرخس، بلخ، ججکتو، ميمنه، اندخود، ختلان، تدهشان، کابل، غوربند، استالف، استرغج، ريگ روان ضحاک، باميان، غزني، قندهار، بنام زوال و پايتخت سابق سلاطين خراسان لوگر، زمين، داور، کافرستان(نورستان) هزاربچه، ننگهار، جلال آباد، چهارباغ، باجور، سواد، هيکلپور، لعل پور، بگرام، پشاور، بنکيستان بجانب ملتان- جام، تربت، مشهد، تون، نيشاپور، سبزوار، اسفراين، جنوشان، قهستان و بسطام.
ا 

همين شخص حد مشرقي کابل را درياي سند تعين ميکند و راجع به استالف و استرغج( چند ميلي شمال کابل) ميگوید:- الغ بيگ بن ميرزا سلطان ابوسعيد اين دو موضوع را خراسان سمرقند ميخواند.
ا 

در جاي ديگر بنقل از مولف هفت اقليم( يعني امين احمد رازي جغرافيه نويس قرن دهم هجري در باب سيستان ميگويد: حضرت محمد صلي الله عليه وسلم فرموده که بهترين خراسان هرات ا ست و بد ترين آن سجستان.
ا
تااينجا ديدم که خراسان جغرافيائي بمفهوم خاص ان شامل ولايات شمال مغرب و شمال افغانستان چون( بدخشان، و قطغن) بلخ ( مزارشريف و ميمنه) مرغاب و هرات، مرو، شاجهان ، طوس و نيشاپور بوده و بمفهوم عام آن شامل تمام اراضي افغانستان قديم از توران( بلوچستان) تاخوارزم و از دشت هاي لوت و کرمان تا رود بار سند و جليم، به معني سياسي آن حاوي تمام افغانستان و ماوارالنهر را و احيانآ فرغانه زمين مي باشد.
ا حال نظري به خراسان سياسي و دولت هاي دوره اسلامي افغانستان انداخته، ميبينيم که در تاريخ هاي هزار و يکصد ساله ممالک اسلامي، دولت هاي افغانستان بچه اسم و عنوان ذکر شده اند.ا 


دول خراسان

چنانچه ميدانيم عربها بعد از آنکه از غرب بطرف شرق پيش رفتند، مملکت فارس را بنام عراق و نضمام عراق عرب عراقين، و کشور افغانستان را باسم خراسان، و سغدياناي قديم را بعنوان ماوارا النهر ياد و در کتب خود ذکر کردند، و بهمين سبب از قرن اول هجري تا قرن سوم زمان تشکيل دولت طاهريه خراسان تمام عمال و نائب الحکومه هاي عرب که در حصص مفتوحه افغانستان از دربار خلفا دمشق و بغداد مقرر و اعزام شده اند، بلا استثنا امير خراسان عنوان داشتند، و خود اين لقب از شدت وضوح محتاج به تفصيلات ديگري نيست. بعد از آنکه در قرن سوم هجري خاندان طاهريه فوشنج به تشکيل يک دولت مستقل خراساني در شمال مغرب کشور موفق شدند، البته در تمام تاريخهاي اسلامي بعنوان امرای طاهريۀ خراسان ياد و قيد گرديدند و تقريبا نيمقرن سلطنت کرده اند، عنوان امير خراسان داشتند.ا 

حکيم بلخي ناصر خسرو علوي در قرن پنج هجري راجع به امير يعقوب بن ليث صفاري مينويسد و از آنجا بشهر مهرویان در کشور فارس رسيديم و در مسجد آدينه آنجا بر منبر نام يعقوب ليث ديدم نوشته، پرسيدم از يکي که حال چگونه بوده است؟ گفت که يعقوب ليث تا اينشهر بگرفته بود، و ليکن ديگر هيچ امير خراسان را آنقوت نبوده است.
ا 

راجع به امير عمروبن ليث صفاري جانشين يعقوب صفاري، ابوسعيد عبدالحي بن ضحاک گرديزي مورح قرن پنج هجري در کتاب زين الاخبار چنين مينويسد:- و چنين گويند که عمروليث امارت خراسان را هر چه نيکوتر و تمامتر ضبط کرد، و سياستي برسم نهاد، چنانکه هيچکس برانگونه نرفته بود.
ا 

راجع به پادشاهان ساماني افغانستان نرشخي در تاريخ بخارا، امیر شهيد احمد بن اسمعيل الساماني امير خراسان شد. نويسنده حدود العالم در همين موضوع ميگويد: پادشاهي خراسان در قديم جدا بودي، و پادشاهي ماورالنهر جدا و اکنون هر دو يکي است، و امير خراسان به بخارا نشيند، و ازآل سامان ا ست، و از فرزندان بهرام اند، و ايشانرا ملک مشرق خوانند، و اندر همه خراسان عمال او باشند، و اندر حدها خراسان پادشاهان اند و ايشان را ملوک اطراف خوانند.
ا 

عبدالحي بن ضحاک مينويسد: چون ولايت خراسان مر اسمعيل را گشت و عهد لوا معتصد برسيد اندرين وقت معتصد خليفه عباسي بمرد و مکتفي بخلافت بنشست و عهد خراسان باسمعيل فرستاد....پس نصر بن احمد السعيد بولايت خراسان بخلافت نشست... و امير حميد( اميرساساني) بخلافت بنشست در ولايت خراسان اندرشعبان سنه 131 ابوالمويد بلخي قرن چهارم هجري در معدنه نثريکه در سر يک منظومه در هزاربيتي خودنوشته چنين گويد: مرا از طفلي هوس گرديدن عالم بود و از پادشاه جهان امير خراسان ملک مشرق ابوالقاسم بن منصور موولس امير المومنين امير هشتم ساماني 366-387.
ا 

راجع به سلاطين غزنوي افغانستان گرديزي چنين نويسد: چون امير محمود رحمه الله از فتح مرو فارغ شد و امير خراسان گشت و بلخ آمد، هنوز ببلخ بود که رسول القادر باالله از بغداد به نزديک آمد با عهد خراسان و لوا و خلعت فاخرو تاج.
ا 

عروضي سمرقندي نويسنده قرن شش هجري نيز راجع به محمود غزنوي از زبان خوارزمشاه چنين گويد: خوارزمشاه خواجه حسين ميکال نماينده غزنه را بجاي نيک فرود آورد... و پيش از آنکه او محمود برايشان عرضه کرد و گفت محمود قوي دست است و لشکر بسيار دارد و خراسان و هندوستان ضبط کرده و طمع در عراق(فارس) بسته من نتوانم که مثال او را امتثال نه نمايم و فرمان از را بنفاذنه پيوندم، شما درين چي گوئيد....
ا 

عنصري ملک الشعرا مشهور دربار غزني در مديح همين پادشاه گويد:
ا 

خدا يگان خراسان به دشت پشاور
بحمله به پراگند جمع آن لشکر 

غضائري شاعر فارس نيز در مدح همين سلطان غزنين گويد:
ا 

خدا يگان خراسان و آفتاب کمال
که وقف کرده برو ذولجلال عزوجلال 

وقتيکه سلطان محمود مملکت افانستان و کشور فارس را بنامهاي خراسان و عراق به پسران خود محمد و مسعود بداد، تشريفات رسمي محمد نيز بواسطه احضار اسپ او بعنوان اسپ امير خراسان در دربار عملي شد، ابوالفضل بيهقي درينموريد مينويسد:
ا 

بدانوقت که امير محمود از گرگان قصد ري کرد ميان فرزندان و اميران مسعود و محمد مواضعتي که نهادني بود بنهاد، امير محمد را آنروز اسپ بر درگاه نبود. اسپ امير خراسان خواستند و وي سوي نيشاپور بازگشت و اميران پدر و پسر ديگر روز سوي ري کشيدند.
ا 

و چون امير محمود عزيمت درست کرد باز گشتن را و فرزند را مسعود خلعت و پيغام امد نزديک وي به زبان بوالحسن عقيلي که پسرم محمد را چنانکه شنويد بر درگاه ما اسپ امير خراسان خواستند و تو امروز خليفه مايي و فرمان ما بدين ولايت (فارس) بي اندازه ميداني، چه اختيار کني که اسپ تو اسپ شهنشاه خواهند يا اسپ امير عراق..
ا 

هنگاميکه سلطان مسعود غزنوي در پايتخت غزني و قلب افغانستان نشسته و بر ممالک همجوار خود حکومت ميراند، روزي در مجلس مشوره با صدراعظم ( خواجهٌ بزرگ) و منشي خودش ( ابونصر مشکان ) راجع بمتصرفات کشور فارس چنين گفت: شما حال آنديار ( يعني فارس) نميدانيد و من بدانسته ام، قوم اند که خراسانيان را دوست ندارند، آنجا حشمتي بايد هرچه تمامتر، به آن کار پيش رود، و اگر به خلاف اين باشد زبون گيرند و آن همه قواعد زير و زبر شود....
ا 

بعد از آن بوسهل احمد وي را نائب المحکومهٌ فارسي مقرر کرد و گفت: مبارک باد! و انگشتري که نام سلطان بروي نوشته بود ببوسهل داد و گفت: اين انگشتري مملکت عراق ( فارس) است بدست تو داديم، و خليفهٌ مايي در آن ديار....
ا 

بوسهل نيز چنين جواب داد:- زندگاني خداوندرا از بار حال ري و جبال( کشور فارس) امروز به خلاف آن است که خداوند به گذشته بود، و آنجا فطرت ها افتاده است ري و جبال ديار مخالفان است و خراسانيان را مردم انديار دوست ندارند، خزائن آال سامان ( سلاطين ساماني خراسان) همه در سري ري شد. و پسر کاکويه امروز ولايت سپاهان( اصفهان) و همدان و بعضي از جبال( عراق عجم) وي دارد، مخالفي داعي است و گزاف و هم مال دارد و هم لشکر و هم زرق و حيله و مکر....
ا 

راحع بسلاطين غوري افغانستان خواند امير مينويسد: چون فرمان سلطان غياث الدين در تمامي مملکت خراسان سمت نفاذ پذيرفت، في سنه تسع و عسعين و خمسمائع را سفر آخرت پيش گرفت.
ا کذا او راجع به سلطان شهاب الدين غوري در کيفيت عودتش از هنوستان بخراسان ميگوند:ا (شهاب الدين ) يکي از غلامان خود قطب الدين ايبک را دران مملکت(هند) قايمقام ساخته علم عزيمت بصوب خراسان بر افراشت.ا 

مرتضي حسين در باب همين پادشاه ميگويد: سلطان ابو المظفر شهاب الدين بن محمد بن سام بسلطنت خراسان و بسياري از هند رسيد. و از بقاياي غوريان ملوک کرت اند که در بعضي از خراسان حکومت کردند......
ا 

سعيد محمد معصوم نويسنده قرن دهم هجري مثل معاصرش خواند امير در باب سلطان غياث الدين غوري و سلطان شهاب الدين غوري مينویسد که : چون از هند مراجعت نموده عازم ولايت خراسان شدند، خبر فوت آخري بقطب الدين ايبک رسيد.
ا 
راجع به پادشاهان تيموري افغانستان خواند امير هميشه حدود جغرافي را مراعات کرده، و از متصرفات آنها در کشور فارس و ماورانهر جداگانه و از اصل مملکت خراسان بطور ممتاز علاحده بحث ميکند و ايشان را سلاطين خراسان میخواند، مثلا در جاي ميگويد: ( عنوان فصل) ذکر بعضي از حالات موارالنهر و ترکستان و رسيدن ميرزا الغ بيگ گورگان باستان، خاقان، عاليشان( يعني شهرخ بن امير تيمور) کذا راجع به فارس چنين عنوان ميدهد: ذکر مجملي از ولايت عراق و فارس بعد از معاودت خاقان صاحب سعادت ( شهرخ) و بيان توجه آنحضرت کرد ديگر بجانب شيراز در زمان صانع بلاد عباد.
ا 

ولي وقتيکه پادشاه مشاراليه از فارس به افغانستان عودت مينمايد جنين عنوان ميدهد: ذکر نهضت خاقان، عاليشان از شيراز بجانب کرمان و معاودت فرمودن از قصبهٌ سير جان بصوب خراسان.
ا کذا بعد از مرگ سلطانحسين بايقرا پادشاه مشهور تيموري افغانستان، و سلطنت نمودن مشترک دو نفر پسران او بديع الزمان و مظفر حسين در افغانستان و سقوط حکومت آنخاندان چنين مينگارد:ا 

لاجرم با اندک زماني قواعد قصر حکومت اولاد خاقان منصور( حسين بايقرا) متزلزل گشت و مفاتيح سلطنت بلاد خراسان بقبضهً اقتدار بيگانگان در آمد، چنانچه عنقريب مستور خواهد شد.
ا 

و اما راجع به سلاطين دراني افغانستان ديوان امرنات مولف کتاب ظفرنامه رنجيت پادشاه قرن 13 پنجاب که خود معاصر دولت ابدالي بود مکررآ افغانستان را بازهم خراسان و شاهان درانی افغانستان را بنام پادشاهان خراسان ياد کرده است، چنانچه از مراجعت آخرين احمد شاه باباي افغان از پنج آب در افغانستان و در فوت او در قندهار باينمنوال سخن ميگويد:
ا (احمدشاه) از دروازه هيتاپول واقع ارگ لاهور که تابوت پادشاهان ذوالاقتدار را بجز آن از درب ديگر بار نيست خود را زنده در گذرانيده، وارد خراسان گشته بزخم ناسور بيني در گذشت.ا 

کذا در بابت شه شجاع درانی آخرين پادشاه سدوزائي افعانستان که سلطنت را در قرن 13 بسلسله جديد بارکزائي افغانستان باخته و اينک در سواحل سند بغرض دو باره تصاحب سلطنت ترتيب عسکر مینمود مينويسد: خبر شه شجاع الملک انتشار يافت که پيش صادق محمد خان رسيد و از آنجا در ديره غازيخان آمده ترتيب افواج نموده که از سبب نبودن پادشاه در خراسان( تا انوقت پاشاه ديگري در افغانستان تعيين نشده بود) خود را پادشاه سازد.
ا 

در جاي ديگر راجع بعسکر کشي شه شجاع در قندهار بغرض تصاحب تاج و تخت افغانستان او و استمداد پردل خان والي بارکزائي قندهار از برادرش سردار دوست محمد خان امير آينده والي کابل چنين مينويسد: دوست محمد خان بدفعيه آن بلاي ناگهاني( يعني شه شجاع) از کابل و باميان و غزني و اقراب افاغنه طلب داشته درين معني کنگاش جست. افاغنه همسري با خداوند تاج و نگين و جدل با وارث خراسان زمين( يعني شه شجاع) از خط ادب بعيد دانسته با دوست محمد خان از در مجادله بر آمدند، دوست محمد خان مسئله شرعي: و آن جاهداک علي ان تشرک بي ماليس لک به علم فلا تطعهما. در ميان آورده تا تعدادي نصاري بر فترا کش بسته.. در هر حال بين شه شجاع و سردار دوست محمد خان در قندهار آتش جنگ مشتعل گرديده و عساکر هندي شه شجاع در مقابل عساکر خالص افغاني دوست محمد خان تلفات بسيار دادند، امرنات که شاعر هم بود و اکبري تخلص ميکرد در ينمورد ميسرايد:
ا 

در آن رزمکه سور و بيداد بود
ستم را دران فتنه بيداد بود 
به شمشير هندي خراسانيان 
بکشتند هندي بيابانيان 

ديوان امرنات از دوره زمامداري وزير فتح خان بارکزائي و برادرانش چون سردار محمد عظيم خان و نواب جبار خان و غيره وقتي که حرف ميزند باز اسم خراسان و خراسانيان را به جاي افغانستان و افغانيان امروزه استعمال ميکند، چنانپه در مورد سوقيات وزير فتح خان از هرات بجانب خراسان کنوني متعلق فارس، و شکست عساکر قاجاري از وزير افغان و خواهش مصالحه نمودن ايشان چنين ميگويد: وزير فتح خان قول قاجاري را بر انداخت... ايرانيان ( يعني فارسي ها) شرح احوال عرض پادشاه(فارس) کرده، از داعيه ً ايلامشي خراسانيان( يعني افغاني ها) سخن رانده، بمصلحت شاهي پيغام مصاحلت انداختند...
ا 

درجاي ديگر از عزيمت سردار محمد عظيم خان والي افغاني کشمير به داخل افغانستان و تعيين نواب جبار خان به نيابت او در کشمير سخن رانده ميگويد: عظيم خان با کنوز بيشمار و خزائن لاتحصي و لاتعداد وارد خراسان، و جبار خان به نيابت تعيين اما از سطوت اقبال سرکار و الا(رنجيت) هراسان شده طريق مسالمت پيروي نمود.
ا شعرا پشتو زبان قرن 12 هجري يعني معاصر دولت هوتکي ا فغانستان نيز بعضا خراسان را بمعني مملکت افغانستان استعمال کرده اند چنانچه يکي از اينها عبرالرحيم هوتک سان شه بولان کلات غلجائي وقتيکه بماورالنهر رخت سفر کشيده و در آنجا بياد وطن اشعاري ميسرايد چنين مي گويد:ا 

بيائي نه موند هيس راحت له خواشينه(باز اواز خفتان هيچ راحت ندید)
ا
چه دا خوار رحيم راورت له خراسانه(از وقتيکه رحيم بيچاره از خراسان برامد)
ا 

شاعر ديگري گل محمد ساکن ماليگر کناره ملمند که معاصر زمان شاه ابدالي افغانستان قرن 13 بود نيز در يک بيت خود گويد:
ا 

گل محمد عاشقي طوطي شکر خواري 
باري نشسته باز په خراسان کيشي 

برعلاوه در کتب نثز و نظم خطي که تا عهد امير عبدالرحمن خان در حصص مختلفه افغانستان نوشته شده اند( اوايل قرن چهارده هجري) بعضآ از طرف خطاط و نساخ کتب مذکوره در خاتمه کتاب کلمه خراسان بجاي افغانستان ذکر يافته است.
ا 

حاليا هم دسته جات کوچي باشندگان بين غزني و کلات غلجائي که در ايام زمستان در ماوراً رودخانه سند سفر ميکنند هنگام مراجعت بوطن به پشتو مي گويد: خراسان به زو. يعني به خراسان ميرويم.
ا 

چنانچه ديديم واژه خرااسان و خراسانيان دور اسلامي از قرن اوليه هجري تا اين اواخر، در جاي ا سم آريانا و آرياناي قديم و افغانستان و افغان امروز مستعمل و در السنه و اثار مذکور و مستور بوده است باقيد اين نکته که هم در ايام باستان و هم در طول دوره اسلامي اسماًً ولايتي و مراکز مهمه افغانستان و نامهاي عشيره وي و محلي سلسله هاي حکمران افغاني در مورد ملت و مملکت افغانستان نيز اطلاق گرديده است.
ا 

مخصوصا در نزد اجانب و ملل همجوار. ا ز فبيل: باختر و باحتري، زابل و غزنوي، غور و کابلستان و کابل، سيستان و سيستاني، غزنه و غزنوي، غور و غوري، روه و روهيله، سوري، لودي، خلجي، پتهانف غلجائي، هوتکي، ولايت ولايتي، ابدالي و دراني و امثال آن.( تفصيل و تشريح اين اسما محتاج مقاله جداگانه است) بالاخره اسم فغان و افغانستان بميان آمده بمرورقرون از قبيله به بقابيل و طوائف انتفال و بتدريج از نشيب هاي کوهاي سليمان به تمام صفحات جنوب هندوکش تا درياي سند منتقل و در نهايت به تمام ملت مملکت خراسان قرون وسطي اطلاق گرديد، و امروز جانشين آرياناي قديم بشمار ميرود. ما شرح مفصلي راجع به اسم افغان و افغانستان در آينده نزديکي تحرير و در مطبوعات افغاني انتشار خواهيم داد.
ا 

کابل دلو 1323 خورشيدي 

.م.غبار

 

 

 **************************

افغانستان  در  مسیر  تاریخ  

 تالیف 

میر غلام  محمد  غبار   

 

اهدای کتاب :  

به  وطن پرستان مبارز  افغانستان ،  آنانیکه  شرایط  تاریخی  و اجتمایی  کشور  ایشانرا  در پیشاپیش  سپاه  نهضت  و  جنبشهای  نوین ،  برای  تامین  زنده گی  نوین  جامعه  قرار  داده  است .  م  .  غبار  

 

 

پیشگفتار

 

          گرچه با سیر تکاملی جوامع بشری ، طرز نگارش تاریخ هم تکامل کرده و امروز تاریخ نویسی پر پایه های تحلیل و تعلیل همه جانبه قرار دارد ، و دیگر تاریخ به ضبط  وقایع  شگفت انگیز و نادرست و کار نامه های اشخاص معدودی مقید نیست. زیرا آن مرحله ای که انسان در مناظر و مرایای طبیعت و اجتماع اعجاب و شگفتی جستجو کرده و بالاخره هم در دریای ناپیدا کنار ماورای طبیعت ناپدید میگردید ، کذشته است .  معهزا  این تکامل و تحول مستلزم آن نبود که حتما در همه وقت سالم نیز باشد. چه عامل تدوین تاریخ انسان است و انسان هم محکوم شرایط اجتماعی خویشتن .

          تحولاتی که در قرون جدیده و معاصر در تمام شئون حیات اجتماعی به عمل آمد ، موالید گوناگونی به ارمغان آورد که در نهایتش منجر به سرمایه داری جهان غرب گردید، و این نیز در سایه ملیتاریزم مبدل به امپریالیزم وسیعی شد که نتیجه آن استثمار پهناور ترین قطعات  مسکونه جهان پود .  پیروزی این سیستم بر زندگی بشر و هنر و تاریخ و ادب او سایه افگند و تاریخ قیافت تازه ای به خود گرفت و مانند هنر در قالب تجارتی درآمد. 

          هنگامیکه بیماری نیشنالیسم اروپا در پهلوی سرمایه داری بایستاد ، تاریخ سیاسی جهان نیز بشکل گمراه کننده ای درآمد و مورخین هر کشوری تمام فضایل را منحصر به کشور خویش و کلیه معایب را به کشور مقابل خود احاله نمودند .  با وجود این وقتیکه نیشنالیزم اروپا با مشرق زمین مقابل میگردید ، چهره فاشیزم قاره ای بخود میگرفت ، دگر اروپا را از ازل موجد و ناشر تمدن و فرهنگ  جهان  میدانست و شرق را برای ابد وحشی و دشمن مدنیت قلمداد میکرد .  در حالیکه مشرق مهد قدیمترین تمدنهای جهان بوده است ، و این اروپای استیلاگر بود که علم و فن برتر و تمدن تازه خود را در راه تاراج دارایی و تخریب  زراعتی  و  صناعتی  و هنری ایشان  بکار  انداخت  و در برابر  جریان سیر تکامل  طبیعی آنان سد کشید .  

          البته مشرق زمینی ها دست  از مبارزه بر ضد استعمار اروپا باز نگرفته اند  و تا  هنوز آتش این مبارزه  مردم  در  آسیا  و  افریقا فروزان  است .  مردم افغانستان یکی از مبارزین جدی  ضد  استعمار است  که  از  قرن  نزدهم  مورد تطاول   سیاسی  و  چپاول  فرهنگی  استعمار قرار  گرفته  است .  ما  در  آسیا  با  دو  دسته  مورخین  و  نوسیندگان  مغرب زمین  مقابلیم  که آن  یکی  دانشمندان حقیقی  و  این  دیگری  وابسته  اغراض  استعماریست .  دسته اول  کسانی  اند  که  در  تحقیق  احوال  ملل  همت  گماشته ، در  علم  و  ادب ،  لسان  و  لغت  ،  تاریخ  و  فرهنگ  شرق  فرو  رفتند  و  مدنیت  های  مدفون  در  زیر  خاک  را  مجددأ  احیا  کردند .  این  دانشمندان  بشری  که  حاصل  صحیح  تمدن  و  فرهنگ  جدید  عالم  اند ،  به  علوم  دنیا  خدمت  نمودند  و  از  جمله  تواریخ   بینالنهرین ،  مصر ،  افغانستان  و  ایران  و  غیره  مدیون خدمات  ایشان  است .

          دسته  دوم  کسانی  اند  که  یا  اصلا  در  تاریخ   مشرق  زمین  وارد  نبوده  و  مقلد  نویسندگان  استعماری  غرب  محسوب  اند  و  یا   آنکه  علم  و  دانش  خود  را  وقف  خدمت  در  راه  سیاست  و  استعمار  غرب  در  شرق  نموده  اند ،  سیاست   و  استعماری   که   عصبیت   مسیحیت  و  حمیت  فاشیستی  قاره ای  اروپا  را  بر   مطا مع  اقتصادی  و  سیاسی   خود  افزوده  بود .  اینست  که  تاریخ  ملل  آسیا  بازیچه  اغراض  استعماری   گردید  و  پرده  جعل  و  تحریف   و  کذب  و  افترا  بر  چهره  حقایق  و  واقعیات  کشیده   شد 

          و  از آنجمله  بود  افغانستان  که مورد  چنین  تهاجمی  قرار  گرفت  و  اینطور  تعریف  و  به  دنیا  معرفی  گردید :  افغانستان  یک  کشور  جدید  و  یک  دولت  جدیدالولاده  است  که  به تقاضای سیاست  توازن  قوای دو  دولت  استعماری  روسیه  زاری  و انگلستان  بمیان  آمده است .  ( البته سلسله هندوکش  و  آمو  و هیرمند ازین  حکم  استثنا  میماند )  این  کشور نو احداث  و  مرکب از هزار ها  عشیره  نا متجانس  و  دها  زبان  و  مذهب  متباین ، تاریخی پیشتر  از قرن  هژدهم  ندارد .  و ... و  ... و  ... این  تبلیغ  و  تلقی  استعماری  که  راجع  به  آن  کتابهای  متعدد  مخصوصا از  طرف  انگلیس  ها  نوشته  شد   ,   بعد ها  راهنمای  سایر  نویسنده گان  مغرب زمین  قرار  گرفت  و  حتی  در  طرز  تفکر  و  نوشته  های  همسایه  گان آسیایی  ما  نیز  بشکل  یک  مرض  ساری  موثر  گردید  .

        و اما  مردم  افغانستان  که عامل  اصلی  تکامل  تاریخی  کشورند ،  چنانیکه  در  طی یکنیم  هزار  سال  با  مبارزات  و قیامهای  ضد  فیودالی  و همچنین  ضد  استیلا گران  خارجی ،  از  مراحل  سختی  عبور  کرده  بودند ،  در  قرن  نزده هم  نیز   با  هجومهای  استعماری  پنجه  دادند  و باوجود  شکست  خوردن  و  یا  تسلیم  شدن  طبقه  حاکمه  کشور به  دشمن  ، دشمن  را  از  وطن  جاروب  نمودند .  معهزا  تسلط  نظام  فیودالی  و  ضربات  سنگین  استعماری ،  رکود  و  انجماد  شئون  زنده گی  جامعه  را  تمدید  مینمود  .  اینست  که  افغانستان  در  قرن  بیستم  نیز  هنوز  در  صف  عقیب  افتاده  ترین  کشور  های  جهان  قرار دارد .  ما  تاریخ  گذشته  کشور  خود را  برای  این  مطا لعه   مینماییم که   اوضا ع   امروزی  خود  را   صحیحتر  درک  نماییم ،  تا  مبارزین  جوان  افغانستان  در  حرکت  به  پیش  خط  درست  آگاهانه  اختیار  نمایند.  زیرا  این  تاریخ  است  که  سیر  تکامل  یک  جامعه  را  در  روشنایی  نشان  میدهد  .

 

         شک  نیست  که در مطالعه  علمی  تاریخ ،  دوره  های  اساسی  تاریخی  وقتی  مشخص  میگردد  که  نظام  اجتماعی ،  اقتصادی  و سیاسی  جامعه  از بنیان  تغیر  کرده  و  نظام  نوینی  جای  نظام  کهنه  را  بگیرد .  ولی  در  طی  یک  مرحله   تاریخی  نیز  حادثات  و  جریانات  متشابه  و  متضادی  به  وجود  می آید  که در نتیجه  مرحله یی  به مرحله دیگر  مبدل  میگردد .  البته  برای  تسهیل  در  مطالعه،  جریانات  متعدده  یک  مرحله  تاریخی  زیر  عنوانهای  متعدده  تشریح  میشود  .  پس  تقسیم  فصل  ها  و عنوانهای  کتاب  زیر  نام  دولت های  متعدد,  و  سنه  های  مختلف  و  همچنین  تزکار  فعالیت  های  سیاسی  دولتها  با  ارزش  رهبری  که دارند ،  برای  تامین  همین  مقصد  سهولت  در  مطالعه  میباشد.  در حالیکه  سازنده  اصلی  تاریخ  یک  جامعه ،  مردم  آن است .

        باید  تذکر  داد  که  این  کتاب بر تاریخ سیاسی  کشور  افغانستان  بیشتر  تکیه  دارد  تا  به تاریخ  اجتماعی  آن .  زیرا  تاریخ  اجتماعی  یک  کشور در  آسیای  وسطی  وابسته  به  تاریخ کلیه  کشور  های آسیای وسطی  است  چه  این ملت   ها  با وجود  تعدد  ممالک  و  ملل  و  اختلاف  زبان  ، نژاد  و  مذهب  و  غیره  ، قرن ها در سایه ای  یک  تمدن  مشترک  با هم  زیسته  و  در  برابر  هر  تجاوز  خارجی  یکسان  مدافع این  تمدن بوده اند .  با  مراعات این  حقیقت است که میتوان  تاریخ  اجتماعی آسیای وسطی  را  (افغانستان، ایران ، آسیای مرکزی  هندوستان شمالی ، و  غیره ) نوشت .  در حالیکه سیر سیاسی کنونی و عصبیت های ملی ، میراث قرن نزدهم  ما نع  چنین اقدامی  است.  ولی  ممکن است روزی  به  همت نماینده گان  حقیقی  این  توده های بزرگ  اعم از  آریه و  ترک  و مغل و  غیره  که مجموعا  سهم  بارزی  در  تاریخ  تمدن  جهان  دارند  وقعی به  چنین موانع گذاشته نشود ، و  با  تدوین  تاریخ اجتماعی ملل آسیای وسطی راه  تدوین  تاریخ  بر اعظم  آسیا  هموار  گردد . 

      پس  عجالتا این کتاب  باحث  از حوادث مختصر  تاریخ  افغانستان است که گاهی بغرض  حفظ  ارتباط  قضایای تاریخی با حوادث ماحول افغانستان داخل طول و تفصیل بیشتری  میگردد ،  گواینکه  در نظر اول  زاید و  خارج  موضوع    در  نظر  آید  ، در حالیکه  بابها و فصل ها راجع به اصل  تاریخ  افغانستان  موءجز  و  مختصر  است  زیرا  هر موضوعی  از  تاریخ  کم  نوشته شده  کشور ، خود  محتاج  مجلدات  بیشتر  است .  

          یاد دهانی  میکنیم  که  سنه ها  و  سالهای حوادث تاریخی  کشور به  غرض  سهولت  مقایسه و ارتباط به واقعات تاریخی  جهان ،  به سنه های میلادی  که  جنبه عمومی و  بین المللی  دارد ، درین کتاب تعیین  گردیده است.   من  متاسفم  که به واسطه  اجتناب  از  افزونی مصارف  چاپ  نمیتوانم نقشه ها  و تصاویر  مقتضی  را  درین کتاب  بگنجانم .  همچنین ترس از تورم  کتاب مانع آن  شد که  فهرست اعلام  تاریخی  و جغرافی ضمیمه  گردد.  اما چون این کتاب جلد دیگری ( یا جلد دومی ) در  عقب  خود دارد که حاوی حوادث تاریخی  افغانستان -- از سال  ۱۹۲۹  تا سال  ۱۹۶۷ --- میباشد ، ممکن است نقیضه  های مذکور  در جلد دومین تلافی  گردد . 

در پایان سطور تذکر  این  نقطه  را  واجب میدانم :  هنگام تحریر این کتاب من از همکاری با حرارت  پسرم حشمت خلیل غبار ، مخصوصا  در ترجمه  از مناشی و  منابع  خارجی ، مشعوف  و  متحسس بوده ام .          

 میر  غلام  محمد  غبار

شهر کابل  -- جون  1967      

   

نوت :  غبار هر دو جلد کتاب   افغانستان در مسیر تاریخ  را تکمیل کرد.  حکومت جلد اول را  سانسور نمود.  چون جلد اول از طرف حکومت توقیف شد ، نسخه ی اصلی خطی جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ پنهان نگه داشته شد تا سال ها بعد در خارج افغانستان  توسط پسرش  حشمت خلیل غبار به چاپ رسانیده شد و ترجمه ی آن به زبان انگلیسی نیز چاپ گردید.  لطفا تفصیل چاپ و سانسور این کتاب را در سایت غبار بخوانید:    http://www.mgmgobar.com/     .  

  *******************************

نقل از کتاب  افغانستان در مسیر تاریخ ،

میرغلام محمد  غبار  

 جلد دوم ، صفحات ۲۲۳ و ۲۲۴ :

 

 ...” ]مقتضیات جهان صنعتی دول معظم، موقوف و مربوط به چنین روشی است :  تولیدات  عظیم دول بزرگ صنعتی محتاج مارکت خارجی است ، و مساعد ترین مارکتها در آسیا، آفریقا ، و آمریکای لاتین وجود دارد .   به همین سبب قرنی  چنین  ممالک زیر استیلای  نظامی دول بزرگ صنعتی نگهداشته شدند .  منتها بعد از جنگ دوم جهانی ، استیلاهای نظامی تا اندازه ای به استیلای اقتصادی مبدل گردید .  چون دول صنعتی بزرگ مولد مصنوعات  است ، و  جهان سوم هم  منبع  مواد  خام  و هم مستهلک این مصنوعات ,  اگر این منابع و مستهلکین از دست این دول برود ، عظمت  و جلال کنونی آنها نیز رو به زوال خواهد نهاد.  فابریکه ها مسدود و ملیون ها نفر گرسنه خواهند ماند، خصوصا که در داخل کشور های بزرگ صنعتی  ، بیم و ترس از تنزل قدرت خرید داخلی ، و هم نقصان ذخایر طبیعی شان ، در پیش است .  پس موسسات بزرگ و حیرت انگیز اقتصادی دول معظم صنعتی برای جلوگیری از چنان بحرانی ، به هر وسیله خوب یا بد متوسل میگردند ولو منجر به ایجاد  جنگ های محلی و موضعی و احیانا یک جنگ جهانی دیگری گردد .          این مجبوریت های اقتصادی ممالک مقتدر صنعتی است که سیل مصنوعات اضافی و سرمایه های اضافی شانرا بلا انقطاع  بعناوین  تجارت ، کمک ، قرض  و  غیره رو بممالک عقب نگهداشته شده جاری نگهداشته و نگه میدارد.  البته این سیاست اقتصادی مانع آنست که فعالیت قاطعی  در ایجاد  زیربناهای  اقتصادی کشورهای عقب مانده انجام داده شود ، مگر در موارد خاصی که متمم  اقتصاد صنعتی و منافع تجارتی خود دول بزرگ باشد.  پس این وظیفه ی   مردم کشور های در حال انکشاف اقتصادی است که در عوض  شکوه  و  شکایت  از سیاست اقتصادی  ممالک پیشرفته  ،  ممالک خویش را از  زنجیر وابستگی  دول  بزرگ  رهایی  بخشیده  مستقل  و  متکی  بخود  سازند ، ورنه  خرابی  اوضاع   اقتصادی  این  ممالک  باعث  خرابی  روزافزون  اوضاع  اجتماعی  آنان  گردیده  منافع ملی  شان  فدای  خواستهای   دول  مقتدر صنعتی  و  دول  بزرگ  ( چه  شرقی  و  چه  غربی ) خواهد شد .  درینصورت   عوض  استخراج  همه جانبه ی  ذخایر زیر زمینی  و بسط  صنا یع  ملی  و  انکشاف  تمدن  و فرهنگ  اساسی  ، ثروت ملی اینها  در بهای مصنوعات  خارجی  رفته  و صادرات شان  به  مواد  اولیه ی  طرف  احتیاج  صنا یع   دول  بزرگ  محدود  میماند .  قیمت صادراتشان  هم نسبت  بقیم  واردات  روز  به  روز  تنزل  کرده  خواهد  رفت  زیرا  تعین  قیم  و  مارکتهای  جهان  تا  اندازه ی  در  دست  دول  بزرگ  است .  از  اینجهت  است  که  از  قدرت  خرید  در  داخل  کشور های  عقب مانده  میکاهد ، و  جامعه  به  جانب  گرسنگی  و  بیماری  و  جهل  و  مخصوصا  فساد  اخلاق  سوق  میشود  .    

         البته  انقلاب  صنعتی  و  ریفورمهای  اساسی  اقتصادی  حتی  استفاده  صحیح  از  سرمایه  های  خارجی  در  ممالک عقب مانده ،   محتاج  به  داشتن  حکومت  های  صادق و  لایق  و  رشید  ملی  است  که نمایندگان  حقیقی مردم  باشند ، تا  در  راه  ایفای  وظیفه  از  مخالفت  و  حتی  کودتا های  فرمایشی  دول  بزرگ  نیز  نترسند ، زیرا  دول  بزرگ مفید  تر  میداند  که  از  حکومت  استبدادی  در جهان سوم  ، با  پول  و  اسلحه  حمایت  کرده  ، و حکومت  ملی  را  با  دسیسه  و  کودتا  ها  از  بین  بردارد .  تصویر این  خواسته  های  دول  معظم  را  در  صحنه  های  خونین  و  حزن انگیز  شرق  دور ، شرق قریب  ،  شرق  وسطی  و  تمام  آسیا ، آمریکای  لاتین  و  آفریقا ، میتوان  به  وضوح  تماشا  کرد .  آیا  اندونیسیا  و  سوکارنو  ، ایران  و  داکتر  مصدق ،   عراق  و  کریم  قاسم  ،  کانگو  و  پاتریس  لوممبا  ، و  ...و ... چه  جنایتی  به  مقابل  بشریت  انجام  داده  بودند  که  بخاک  و  خون  کشانده  شدند ،  جز  آنکه  اینها  میخواستند  اقتصاد  ملی  خویش  را  انکشاف  دهند  ، استقلال  سیاسی  خود  را  مستحکم  سازند  و زخمهای   امپریالیسم  را  در  کشور های  رنج  کشیده ی خود  التیام  بخشند ؟...]

 ****************

     ۳ / ۲/ ۲۰۱۱  مطابق ۱۱  حوت  ۱۳۸۹ 

روزنامه   امید 

نوشته ای  الحاج عبدالخالق بقایی پامیرزاد 

سویدن 


بیاد شادروان میر غلام محمد غبار 

روز شانزدهم دلو سال هزار و سیصد پنجاه شش خورشیدی ( ۱۳ ۵۶ ) 

برابر به  پنجم فبروری سال نزده صد و هفتاد و هشت میلادی (۱۹۷۸) 

مصادف است به سالروز  وفات شادروان میر غلام محمد غبار ، بزرگترین

مورخ ، روزنامه نگار و رجل آزادیخواه معروف سیاسی افغانستان ، که 

در سن  هشتاد سالگی به جاودانگی پیوست .  روانش شاد و مقامش 

فردوس برین باد !   


 دو سروده را در وصف او تقدیم میکنم :


صلابت غبار 

غبار کوه شرافت ، غبار قله ای عزت ، غبار کان ملاحت،

غبار الگوی 
همت. 

غبار چشمه ای دانش ، غبار سیل خروشان ، به عدل و دادخواهی ،

غبار نامی دوران.

به آسمان عدالت ، یکی ماه درخشان .

جفا های امیران ، منقش کرد به زندان .

نریخت در دری را ، هرگز در پای خوکان . 

نصیبش خدایا ( ج ) ، مدام جنت رضوان .

                    
غبار راوی روشندلان 
 

 ای غبار ای سرور آزادگان                   ای که بودی حامی محنت کشان 
  درد مردم را تو کردی آشکار                 راوی ای روشندل روشندلان 
 در جسارت در صف مردان دهر             نام پاکت جاودان باشد عیان
 برنوشتی راه درد و رنج را                    بر سریر سوره ای تاریخ مان
دست پولادین بسازد پیکرت                     بر فراز قله ها تا کهکشان   

*******************************

http://www.khawaran.com/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%DB%8C/%D9%85%D9%82%D9%80%D9%80%D8%A7%DB%8C%D8%B3%DB%80-%D8%A8%D9%80%D9%80%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D9%80%D9%80%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2.html



مقـــــــالات تاریخــــــی
نوشته شده توسط مهندس شاه امیر فروغ   
شنبه ، 24 ارديبهشت 1390 ، 20:18

 مهندس شاه امیر فروغنوشته یی خـواندم از شخصی بنام (پـروفسور لعل زاد) زیر عنوانِ (مقایسۀ برگهای از تاریخ در مورد جرگۀ احمد خان ابدالی و صابرشاه کابلی؟) در قسمتی از مثلاً نتیجه گیری این نوشته چنین می خوانیم: (از اینکه جناب غبار از منابع معتبـر دیگری استفـاده کـرده یا در این مـورد همکاسۀ سایـر تاریخ سازان درباری و اسطـوره پـردازان سرکاری بوده است، قضاوت را به خوانندگان گرامی میگذاریم).

 بنابراین لازم دانستم در مورد این نوشته که چیزی جزجبهه گیری سیاسی وعناد شخصی، محتوای دیگری نداشته و ارزش بررسی را ندارد، به عنوان خوانندۀ این اراجیف اجباراً به قضاوت بنیشینیم.

صرف نظراز نحوۀ نگارش پاراگراف یاد شده در بالا توسط این شخص که حکایتگر شخصیتِ اجتماعـی، میزانِ سواد و موقفِ سیاسی ایشان میباشد، متـوجه می شویـم که نامبرده از روی عناد و دشمنی یی که با مؤرخین راستین کشور دارند، به بیهـوده گویی روی آورده و با استناد به تواریخی که در حقیقت مُهـر تأییدی برگفته های زنده یاد غبار میباشد، کودکانه میخواهند حقایق منعکس شده در اثر وزین ایشان یعنی کتاب گران سنگ افغانستان در مسیـر تاریخ را که تنها تاریخ علمی، مستند و مـردمی کشور است، مثلاً زیر سؤال ببرند.

شخص مورد نظر در بخش دیگری از این نوشتۀ بی ارزش بعـد از نقل قول از کتاب افغانستـان در مسیر تاریخ در مورد جرگه یی که در آن احمد خان ابدالی به پادشاهی برگزیده شد، چنین اظهار نظر می کند: (اما در یک تعداد آثار معتبر داخلی که از زمان خود احمـد شاه « تاریخ احمـد شاهـی » و نزدیک به آن «تاریخ احمد و تاریخ سلطانی» بجا مانده و این واقعه درآنها بصورت مفصل گزارش شده؛ از تفصیلات جناب غبار خبری نیست:) آنگاه فراز هایی از « تاریخ احمـد شاهی، تاریخ احمـدی، تاریخ سلطـانی و سراج التواریخ » را بـعنوان مـدارکی برای اثباتِ مثلاً تحقیقات و پژوهش های تاریخی اش که در حقیقت « تحـریف تاریخ » است و نه « پـژوهش و تحقیـق » نقـل میکند و در پایان بعد از تعریف و توصیف از کتاب « افغانستان در پنج قرن اخیر » که در مورد آن چنین نوشته: (میر محمـد صدیق فـرهنگ در اثر گرانسنگ « افغـانستـان در پنج قـرن اخیـر » صفحات 138 – 141، با دستـرسی به منابع گـوناگـون، اصلاً مـوجـودیـت چنین « جـرگه » را زیـر سوال برده است.،...)، به نتیجـه گیـری مضحک خویش می پردازند.

اینک در ذیل، تحقیق جناب (پروفیسور) و استناد ایشان به چند کتاب یاد شده در بالا را به بر رسی می نشینیم و بحث را در مـورد کتاب افغانستـان در پنج قـرن اخیـر (تاریخی که به ادعـای جناب لعـل زاد با استفاده منابع معتبر تألیف گردیده و حقایق تاریخی کشور در آن منعکس میباشد) ! ! آغاز می نماییم.

 

در مـورد کشته شدن نـادر شاه در صفحۀ 157 از جلـد دوم کتاب افغـانستـان در مسیر تاریخ می خوانیم:

[... هنگام عبور شاه از برابر صف مستقبلین، از بین صف دوم جوانی بسن هفده سال، تفنگچۀ خودش را روی شانۀ رفیقش محمود خان که در صف اول استاده بود، گذاشته به استقامت قلب و سینۀ نـادر شـاه سه آتش پیهم نمود. شاه بیفتاد و چشم از سلطنتی که با زحمت زیاد بدست آورده بود، بپوشید. اضطراب و سراسیمگی محفل را در هم پیچید و شهـزاده محمـد ظاهـر خان پسر شاه که 19 سال عمـر داشت بالای مرده پدر بنشست در حالیکه برادر شاه وزیر حرب شاه محمود خان بعجله رو به حصار ارگ نهاده بود. « محمد هاشم خان صدراعظم قبلاً بولایات شمالی سفر کرده بود. » ]

در ادامه در صفحۀ 158 همین کتاب چنین می خوانیم: [ جوان ضارب « عبـدالخالق خان » همینکه شاه را کشته دید، تفنگچۀ خودش را انداختـه و به نظـاره بایستاد، زیـرا او جـز کشتن شاه مطلب دیگـری در این محفل نداشت. چون هیچ حادثۀ دیگری بوقوع نیامد، افسران بیامدند و ضارب را بگرفتند... ].

همین مطلب را در کتاب مورد تأییدِ جناب (پروفیسور) یعنی صفحۀ 672 افغانستان در پنج قرن اخیـر به قلم مرحوم میر محمد صدیق خان فرهنگ « چاپ نوزدهم » با ویرایش و صفحه آرایی آقـای محمـد کاظم کاظمی، چنین می خـوانیـم: (به روز 17 عقرب سال 1312 برابر با 8 نوامبر 1933 میلادی شاه در محفلی که به غرض توزیع شهادتنامه های متعلمین لیسه هـا در باغ ارگ ترتیب داده شده بـود، به ضرب گلـولـۀ یک نفـر از متعلمیـن لیسۀ نجـات به نام عبـدالخـالـق به قتـل رسید. در این وقـت محمد هـاشم خان صدراعظم که از نظـر قـدرت شخص دوم دستگاه به حساب می رفت، به مسافرت در سمت شمال کشور مصروف بود، اما برادر دیگرش شاه محمود خان در کابل و در صحنه حضور داشت. وی با جرأت و سرعت عمل قاتل را گرفتار ساخته و در همان روز مجلسی...).

در مورد شخصیت نادر شاه در صفحۀ 60 جلد دوم کتاب افغانستان در مسیر تاریخ در بحثی زیر عنوان « دهشت و ترور در افغانستان » چنین آمده: [ حکومت نادر شاه بمجرد تشکیل شدن در کابل، دست به عملیات خونینی زد که معمولاً در آغاز هیچ سلطنتی مطلـوب نبـود. از همان اولِ مرحله، بی حوصلگی دیوانه وار شاه در ریختن خون، مردم را به این فکـر آورد که گویا خاندان حکمـران انتقـامـی بالای ملت افغانستان طلب دارند. ]

در صفحۀ 676 کتاب افغانستان در پنج قرن اخیر در بحثی زیـر عنـوان « شخصیت، سجیه و طرز کار نادر شاه » از قول مرحوم میر محمـد صدیق فـرهنگ چنین میخوانیم: (محمد نادر شاه به لذات جسمانی کمتر علاقه داشت و بر هوای نفس غالب بود. از بـرکت این خصوصیات وی می توانست توجه اشخاص را اعم از همکاران و عامۀ مردم جلب نماید و مورد اعتماد ایشان واقع شود.).

با بازنویسی و مقایسۀ موارد فوق الذکرمی بینیم که کتاب (افغانستان در مسیر تاریخ) به معـرفی ماهیـت اصلی نادرشاه و رژیم فاسدش می پردازد و کتاب (افغـانستان در پنج قرن اخیـر) به مـدیحه سرایی نادر شاه، شاه محمود خان، بقیه خاندان آل یحیی و رژیـم هـای فاسدِ بعـدی پرداختـه است. این مقایسه معیـار قضاوت « جناب پروفیسور» را درمورد شاد روان غبار و موضع گیری سیاسی ایشان روشن میسازد.

برای معرفی کتاب مـورد تأیید جناب (پروفیسور) یعنی (افغانستان در پنج قرن اخیر) به همین دو مـورد یاد شده در بالا بسنده نمـوده و بحـث را با بررسی (تاریـخ احمـد شاهـی) که در زمان سلطنت احمـد شاه درانی و زیر نظر او به رشتۀ تحریر در آمده، ادامه میدهیم:

طوری که آقای لعل زاد با استناد به کتاب (تاریخ احمد شاهی) که از صفحات 138 – 141 اثر مرحوم میر محمد صدیق فرهنگ (افغانستان در پنج قرن اخیر) بازنویسی نموده اند، این تاریخ فقط به تعریف و توصیف از احمـد شاه درانی پرداخته و به او مقام ولایت بخشیده و می نویسد که قبل از به قتـل رسیـدن نـادر شاه افشار به او الهـام شده بود که بر اریکۀ پادشاهـی تکیه خواهـد زد و بعد از مرگ او با استدعا و التماس مـردم و استنکاف خدیو جهان ستان، با ترغیب درویش عاقبت اندیش بنام درویش صابـر این مقام را پذیرفت.

آقای (پروفیسور) با استناد به این پاراگراف میخواهـند به مـردم بقبولانند که احمـد شاه ابدالی بدون تشکیل هـرگونه جرگه و مجلسی به سلطنت رسید و هیچ مخـالف نداشت. آری ایـن مرید، سخنان مـراد خـویش (مـرحـوم میر محمـد صدیق فـرهنگ) را که در آغـاز صفحۀ 140 کتاب افغانستان در پنج قرن اخیر به این شرح نـوشته: (پُـر واضح است که این روایت که در عصر پادشاهـی احمـد شاه از قلم مورخ رسمی او صادر شده، خالی از مبالغه و مدیحه سرایی دربار نمی باشد) به دلایل وابستگی های سیاسی عمداً از قلم می اندازد ولی در عوض می نویسد مـرحـوم فرهنگ اصلاً موجودیت چنین « جرگه » را زیر سوال برده است در حالیکه در صفحۀ 139 کتاب افغانستان در پنج قرن اخیر، مرحوم فرهنگ در مورد اعلان پادشاهی احمد خان ابدالی می نویسد: (راجع به جریان حوادثی که به تخت نشینی احمد شاه منجر گردید روایات گـوناگون مـوجود است. بعضی از تاریخ نویسان چنین آورده اند که پس از رسیدن احمـد خان به قندهار، جرگه یا مجلسی با شرکت یک عـده از سران قبایـل در مقـام شیـر سرخ واقـع در حـومۀ قندهـار کنونی دایر گردیده پس از مـذاکـرات طولانی به پیشنهاد یک نفـر از روحانیون احمـد خان را بدون اینکـه خودش سعی و تلاشی به کار برده باشد، به پادشاهی انتخاب کرد و شخص روحانی مذکور خوشه گندمی را در عوض تاج به کلاه احمد خان نصب نمود...).

و اما در مورد اینکه به گفتۀ این سیاسی نویس (نه محقق مسایل تاریخی، چـون این نوشتـه کتمـان تاریخ است نه پژوهش تاریخی) در دیگر آثار تاریخی از تفصیلات شاد روان غبار اثری نیست، علاوه بر این که مؤرخ مورد تأییدِ جناب پروفیسور یعنی مرحوم فرهنگ از برگزاری این جرگه در مقام شیر سرخ در حومۀ قندهار یاد نموده، تاریخ سلطانی که جناب لعل زاد آنرا به خیال خودش به عنوان سندی علیه جرگۀ انتخاب احمدشاه درانی به کار گرفته و باز نویسی نموده است، در حقیقت تأییدی است بر گفته های کتاب افغانستان درمسیرتاریخ. ضمناً اگر به مأخذ ششم از مدارک باب پنجم کتاب افغانستـان در پنج قـرن اخیر صفحۀ 180 در ارتباط با مـوضوع تشکیل امـپراتـوری احمـد شاه ابدالـی تـوجـه شود چنین می خـوانیـم: (6 - افغانستان در مسیر تاریخ، تألیف میرغلام محمد غبار، چاپ قم، 1359، صفحات 354، 355، تاریخ سلطانی، ص 110).

با توجه به موارد فوق، دیده میشود که مـرحوم فرهنگ با استناد به تاریخ سلطانـی و افغانستـان در مسیر تاریخ موضوع « جرگۀ مورد نظررا » یاد آور گردیده و این خلاف ادعای جناب (پروفیسور) که میگوید پیر و مرادش مـوجودیت چنین جـرگه یی را زیر سؤال برده، می باشد. از طـرفی اگر به فهـرست کتب مأخذ کتاب گران سنگ افغانستان درمسیرتاریخ در صفحۀ 838 در ارتباط با دولت ابدالی و تشکیل مجدد افغـانستـان، مراجعه شود، مـرجع این فصلِ کتاب « کتاب احمد شاه بابا » تألیف شاد روان غبار معرفی شده و چنین آمده: [ 13 – احمد شاه بابا تألیف اینجانب « غبار » طبع کابل سال 1322 شمسی ].

 

 حال به معرفی « تاریخ احمدشاه بابا » اثر زنده یاد غبار که اکثر پژوهندگان مسایل تاریخی به این کتاب مـراجعه می کنند و فصل دوازدهم کتابِ افغانستـان در مسیـر تاریخ هم با استناد به این اثر نگارش یافته، می پردازیم: تاریخ احمد شاه بابا حاوی وقایع تاریخی قرن هجدهـم کشور می باشد که در 352 صفحه و در زمان تبعید زنده یاد غبار به قندهار نگارش یافته. این اثر در سال 1322 هجـری خورشیدی در کابل و در مطبعـۀ عمـومی به چاپ رسیده. شاد روان غبـار قبل از چـاپ این کتاب، قسمتی از مفردات نسخۀ خطی آنرا در اختیار مرحوم عبدالحی حبیبی که با ایشان رفت و آمد داشت، قرار داده بود مـرحوم حبیبی زمانی که از قندهار به کابل رفت، مقـدمه یی بر دیـوان احمـد شاه نوشت و به نشر رسانید و قسمت هایی از عناوین و مطالب اثر زنده یاد غبار را در مورد تاریخ تولد، مسقط الرأس، جلوس، تعمیـرات، نشان و تشکیلات اداری احمد شاه و غیره، در مقـدمۀ خـود گنجانید و آنرا در سال 1319 در کابل چاپ کرد. آقای حبیبی نه تنها از این اقتباس خود از اثر زنده یاد غبار یادی نکـرده بود بلکه طی نظریۀ تحریری اش بحیث معاون ریاست مطبوعات، طبع کتاب غبار را مخالف منافع افغانستـان خواند ! شاد روان غبـار بعد از تبعید، از قندهار به کابل آمد و از این موضوع اطلاع حاصل کرد و هنگام چاپ کتاب احمد شاه بابا، در مقدمۀ کتاب این موضوع را یاد آور گردید.

 

جهت تحریر کتاب « تاریخ احمد شاه بابا » از چهل و چهار اثر تاریخی داخلی و خارجی استفاده به عمل آمـده که سی و نه اثر به زبان فارسی و پنج اثـر دیگـر به زبان هـای خارجی تحریر گـردیده و اسامی این کتب به شرح زیر (تحت عـنوان فهـرست کتب مأخـذ) در این اثر ارزشمند به چاپ رسیده است:

 

1 - حیات افغانی – تألیف محمد حیات خان

2 - خورشید جهان – تألیف شیر محمد خان گنداپوری

3 - تذکرة الملوک

4 - ریاض المحبة – تألیف نواب حافظ محبت خان

5 - تاریخ سلطانی – تألیف سلطان محمد خان خالص

6 - خصایل السعادة – تألیف محمد سعادت خان

7 - تاریخ فرشته – تألیف محمد قاسم خان فرشته

8 - کتاب حال نامه – تألیف بایزید پیر روشن

9 - تذکرة الابرار والاشرار – تألیف ملا درویزه ننگرهاری

10 - دبستان مذاهب – تألیف مؤیدشاه زرتشتی

11 - تاریخ عمومی – تألیف میرزا عباس خان اقبال

12 - مجمل التواریخ بعد نادریه – تألیف ابن محمد امین

13 - جهان گشای نادری – تألیف میرزا محمد مهدی استرآبادی

14 - مرأت الاشباه – تألیف محمد حسن خان

15 - تاریخ احمدی – تألیف منشی عبدالکریم علوی

16 - تمته البیان فی تاریخ الافغان – تألیف سید جمال الدین افغانی

17 - تاریخ ایران – تألیف سارجن ملکم

18 - سالنامۀ کابل – سال 1315 شمسی

19 - نگارستان فارس – تألیف محمد حسین آزاد

20 - تاریخ مختصر ایران – سر پرسی سایکس

21 - تاج التواریخ – تألیف امیر عبدالرحمن خان

22 - کلکسیون دوم مجلۀ کابل – سال 1311 شمسی (افغان در هندوستان – تألیف زنده یاد غبار)

23 - تاریخ ایران – تألیف میرزا حسین فروغی

24 - سیر المتأخرین – تألیف منشی غلام حسین

25 - کلکسیون اول مجلۀ کابل – سال 1310 (ده مقالۀ شاد روان غبار)

26 - سالنامۀ اول کابل – سال 1321 (تاریخچۀ افغانستان – تألیف زنده یاد غبار)

27 - تمدن اسلام – تألیف جرجی زیدان

28 - تاریخ مختصر هند – تألیف سید ابوظفر مددی

29 - مکتوبات شاه فقیر الله علوی – طبع لاهور

30 - مجموع مجلۀ کابل – سال 1317 شمسی

31 - تاریخ بیهقی – تألیف ابوالفضل بیهقی

32 - سراج التواریخ – میرزا فیض محمد خان هزاره

33 - حدیقة القا لیم – تألیف مرتضی حسین بلگرامی

34 - تاریخ سیستان

35 - شمس النهار

36 - ظفرنامۀ رنجیت – تألیف امرنات

37 - رسالۀ مسکوکات افغانستان در عصر اسلام – تألیف احمد علی کهزاد

38 - رسالۀ محاربۀ کابل و قندهار – تألیف قاسم علی

39 - کتاب حیات حافظ رحمت خان – تألیف سید الطاف علی

و پنج اثر دیگر به زبان های خارجی در بارۀ تاریخ افغانستان، هندوستان و تاریخ اسلام.

 

می بینیم که در فهـرست بالا از کتاب هایی همچون « تاریخ احمـدی - نوشتۀ منشی عبدالکریم علـوی »، « تاریخ سلطـانی - تألیف سلطان محمـد خـان خالص » و « سراج التـواریخ – نوشتۀ میـرزا فیض محمـد خان هزاره » که جناب (پروفیسور) از آنها مثلاً به عنوان اسنادی علیه کتاب افغانستان درمسیر تاریخ یاد می نمایند، هم نام برده شده و از آنها بعنوان اسناد تاریخی مکتـوب استفاده بعمـل آمده، ولی به اصطلاح این پژوهشگـر تاریخ « جناب پروفیسور » از این اثر تاریخی و منابعـی که جهت تحریر این اثـر استفاده بعمـل آمده بی خبـر می باشند و مینویسند: (... از اینکه جناب غبار از منابع معتبر دیگری استفاده کرده و یا در این مورد...).

 

نتیجه: از اینکه کتاب وزین افغانستان در مسیر تاریخ، تاریخ احمد شاه بابا و دیگر آثار زنده یاد غبار با توجه به مردمی بودن آنهـا، همچنین افشای خیـانت های حکومات فاسد، استعمار خارجی و گماشتگان و جیره خواران داخلی این حکومت ها در این آثار، مـورد نفرت و خشم خانوادۀ حکمـران و غلامـان حلقـه بگـوش آنهـا قـرار گـرفته و این آثار را مخالف منافـع افغـانستان « در حقیقت مخالـف منافـع خـود شان » دانسته اند، جـای تعجب نمـی باشد. از طـرفی تهمت و افتـرا اشخاص معلـوم الحالی که بـوقلمـون صفت زمانی کاسه لیس حکومـات فاسد آل یحیی، زمانی جیره خـوار و نوکـر دست به سینۀ رژیـم فاسد و دست نشانـدۀ شوروی سابـق، زمانی بادنجان دور قـاب چیـن مقامـاتِ ارتجاعـی بعـدی و روزگاری هـم مثلاً به عنوان کارشناس امور افغانستان در مقابل دوربین تلویزیون هـای بیگانه به تفـرقه اندازی میان هـم میهنان شان می پردازند و به گفتۀ شاد روان غبار وحدت ملی کشور را به واسطۀ تولید نفاق عمومی به نام هـای پشتون و تاجیک، هزاره و ازبک، سنی و شیعه برهـم می زنند و میخواهنـد فضای دیگر و قشر دیگری ایجاد نمایند که با منافع و مصالـح مـردم کشور ارتباط نـدارد و می بینیم که آگاهـانه بـه ساز دیگـران مـی رقصند، کوچک ترین تأثیر منفی در شناخت مـردم نسبت به مـؤرخ صادق کشور که در آثارش بدون هر گونه حب و بغضی به درج حقـایـق تاریخی پرداخته و نقاط ضعف و قـوت شاهـان و امـرا، ازجملـه کار هـای مثبت و منفی احمـد شاه ابدالـی را ثبت دفتـر تاریـخ نموده و به سیاسی نویسی نپرداخته اند، نخواهد گذاشت.

 

در پایان باید یاد آور گردید که نوشته ها و آثار نویسنده نما هایی که (با تیتر های کـذایی همچـون دکتـر، استاد، پروفـسور، اکادمیسیـن و... و... که از هیچ مقام علمی یی این عناوین را کسب نکرده اند و این القاب را خود به همدیگر تعارف می کنند) به تحریف تاریخ می پردازند و دانسته و از روی عمـد آثـاری همچون «دویمـه سقـوی» از نـوع شووینیسم پشتـون یا «آریانای جعلی و افغانستـان خیـالـی» از نـوع تاجیکی آن را جهت تولید نفاق عمـومی و برهـم زدن وحـدت ملی به رشتۀ تحریر در می آورند، کوچک ترین ارزش تاریخی نداشته و به جـز جبهه گیری سیاسی چیز دیگـر نمی باشد. طـوریکه در واقعیت می بینیم مـردم کشور از هـر قـوم و نـژاد و هـر مـذهب و آیینی که هستند، بـرادرانه در طول تاریخ در کنار هم زیسته اند در عوض عدۀ محدودی در ظاهر برای فـریب مـردم به نام هـای تاجیک و پشتون، هـزاره و ازبک، زبان و مذهب و غیره به جنگ زرگری می پردازند و در باطن و پشت پرده سر های شان در یک آخور بوده برای کسب مقام و قدرت، و زر و زور به تفرقه اندازی و منافقت مشغول اند.

 

جهت حسن ختام این مقال به عـرض می رسانم که جرگه سازی هـای کذایی تـوسط سـردمـداران خایـن و خود فـروختۀ کشور در قـرن 21 که میهن دارای مجـلس شورای مـلـی، شورا هـای ولایتی و مجلس سنا (هر چند فرمایشی) می باشد، به هیچ وجه توجیه کنندۀ این جرگه سازی های بی ارزش نبوده و هـرگز نمی تواند جنبۀ قانونی و مردمی به خـود بگیرد و توصیه ام به جناب پروفیسور هم این است که با استفاده از موضوعی سیاسی، به تهمت و افترا به دیگران، همچنان تحریف تاریخ نپردازند. آری (پروفیسور) عزیز!

 

در بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست

یا سخن سنجیـده گو ای مـردعـاقـل یا خمـوش

 

 با عرض ادب

مهندس شاه امیر فروغ


********************************** 

http://www.koofi.net/index.php?id=3075

 

نوشته یی از : مهندس شاه امیر فروغ: 29 ثور 1390

پاسخی مختصر در مقابل پاسخ مختصر:

نوشته یی داشتم در جواب مقالۀ ( پروفیسور لعل زاد ) که مـوضوع جـرگه بازی هـا و جرگه سازی های دولتِ دست نشانده و مزدور کشور را بهانه ساخته و بنا بر مسایل سیاسی و عقیدتی ، مغرضانه و به دور از ملاحضاتی که یک نویسندۀ بیطرف و پژوهشگر واقعی مسایل تاریخی در پیش می گیـرد ، به جعـل و تحریف تاریخ می پردازد.

 

بر همه مبرهـن و آشکار است که یک محقق و پژوهشگر با توجه به تخصصش ، حقیقت گویی یا تحریف را به سادگی تشخیص داده وبه آسانی می توانـد سره را از ناسره تمیـز دهـد ، مگر اینکه منظور خاصی در ورای نوشتـه اش نهفته باشد.

 

من موضوع را در نوشتۀ قبلی ام به بررسی نشسته و به جواب این مقاله پـرداخته و به نویسندۀ آن خاطـر نشان ساختم که اگر نامبرده با مـراجعـه به سه چهار اثـری که دو اثر آن کاملاً ارتجاعـی و ارباب پسندانه نگارش یافتـه استناد نمـوده ، زنده یاد غبـار برای نوشتن این مطلب از چهـل و چهار اثر تاریخی داخلی و خارجی بهـره برده اند و متذکـر گـردیدم که یکی از این آثار همانا ( تاریخ سلطانی ) تألیف سلطـان محمـد خان خالص میباشد که نویسندۀ مقاله فوق الذکر قسمت هایی از آنرا نا خود آگاه بکار گـرفته که در حقیقت نوشتن همین پاراگـرافِ مختصر که خـود آنرا نوشته ، مهـر تأییدی است بر گفته هـای کتاب افغانستان در مسیر تاریخ.

 با توجه به اینکه نـویسنـدۀ مقـالـه جـوابی در مقـابل نوشتـۀ علمی ، مستنـد و تاریخی من ندارد ، از روی استیصال با نام هـای مستعـار به تخـریب شخصیتی بنـده مشغـول شده و حتـا  بـه حـریـم مقـدس خانوادگی من حمله کـرده و با استفاده از کلمـاتِ مستهجـنِ کـوچه بازاری مشمئز کننده و شرم آور ، به افترا و اتهام  نه تنها نسبت بمن بلکه نسبت به همسرم که هیچگونه دخالتی در این مناظـره ندارد ، متوصل میشود  و از ابراز کثیف ترین کلمات هـم پرهیز نمی کند ، و دلیل آن اینکه او میداند هـر چند من هم میتوانم حقایقی را در مـورد اخلاق زن و دختـرانش بیـان کنم ولی به این درجه دنائت و پستی تنزل نکـرده ام . جـالب اینکه این نوشته ها برای چند روز از طریق سایت خاوران در معرض دید خوانندگان قرار می گیـرد و بلاخره بنا به هر دلیلی که سایت میداند نسبت به سانسور و حذف  قسمت هایی از این نوشته  ها اقدام میکند.

 

جالب تر اینکه نویسندۀ مقاله بـرای رد گم کردن ، با نوشتن مقالۀ سیاستمدارانۀ دیگـر ، زیرعنوان ( پاسخ مختصر به جناب مهندس شاه امیر فـروغ : ) که از طـریق سایت هـای کـوفی و خاوران به جـواب نوشتۀ من پرداخته ، میخواهد با مطرح نمودن همان سؤال کذایی که جواب آن را درنوشتۀ قبلی ام دریافـت کرده است ، مجدداً تأکیـد ورزد ، در حالیکه حرف های خودش را ( که راجع به قرن 21 و عصر انفجـار علم و تکنولژی و دستیابی به منابع علمی نایاب ، زده و گفتـه است که با کلیک کردن دکمه یی روی موضوع دلخواه از طریق انترنت همه چیز در دستـرس قـرار دارد ) از یاد می برد و حتا 44 عـنوان کتابی را که شاد روان غبار به آنها اشاره کرده و به گفتۀ خودش دست یابی به این منابع از طریق انترنت به سادگی و سرعت میسر است ، همچنین توضیحات بنـده را نادیده گرفته و میگوید که مرغ او فقط یک لِنگ دارد.

 

در پایان باید یاد آور شوم که نویسندۀ این مـقالـه باز هم از جواب دادن به سؤالی که پرسیده ام : [ ولی من نمی دانم که شما از کدام منبع خارجی پول می گیرید تا در مورد کسانی که به نفع مردم حرف می زنند و به دفاع از آنان می پردازند ، به این اتهام ها و افتـرا هـا و تحریف حقایق تاریخی دست می یازید ] طفـره میرود.

با عرض ادب


مهندس شاه امیر فروغ

*****************


 

این نوشته بتاریخ 2008/08/27 در سایت سرنوشت به نشر رسیده است .

http:/www.sarnavesht.com/farsi/index.php?art=406

 
 

                                      بسم الله الرحمن الرحیم

 

یادداشتی تذکرگونه بر مطلبی از کتابِ (تاریخ مطبوعات افغانستان )

 

                    از شمس النهار تا جمهوریت

 

نوشته یی از : مهندس شاه امیر فروغ

 

    

     چندی قبل با یارانِ همدل و همراز ، و همسو و هم نظر ، صحبت بر سرِ فرهنگ و زبان بود و اندیشه و ادب و چگونگی تأ ثیرِ مطبوعات در سیر تکاملِ آن .

     صحبت ها متفاوت بود و برداشت ها ناهمگون ، ولی مجلس صمیمانه و بدور از هر گونه تشنج و تنش و عطرآگین از بوی صمیمیت و صفا و همه بدین باور که :

                           ای بسا هندو و تــرکِ همزبـــان

                           ای بسا دو ترک چون بیگانـگان

                           پس زبانِ همدلی خود دیگراست

                           همدلی از همزبانی  بهــتر است

                                                  « مولوی »

     باری ، صحبت ها به درازا کشید و دوستان از هر دری سخن گفتند و موضوعات را صمیمانه و بدور از هرگونه حب و بغض ، حلاجی کردند و روشن ساختند تا اینکه بحث

بر سرِ موضوع مطبوعات و سیرِ تکامل آن کشیده شد و تأ ثیر این روند در زندگی فردی

و اجتماعی .

     بعد از تحلیل و تعلیل موضوع که ساعت ها به درازا کشید ، دوستی فرهیخته ودانشور، سخن از انتشارِ کتابی با ارزش و پر محتوا ، در مورد تاریخ مطبوعات کشور به میان آورد و حاضرین را تشویق به مطالعۀ آن نمود و در ادامه نام کتاب و نشانی نویسندۀ آنرا در اختیار دوستان قرار داده و برای ترغیبِ بیشتر ، دو بیت از شعر پر مغزِ جامی را به خوانش گرفت :

                       انیسِ کنجِ تنــهایی ، کتاب است

                       فروغِ صبحِ دانایی ، کتاب است

                       بــود بی مزد و منت اوستـــادی

                       ز دانش بخشدت ، هردم گشادی 

     فردای آنروز ، حقیر با نویسندۀ کتاب ، استاد ارجمند پروفسور رسول رهین ، تماس گرفته و اقدام به تهیۀ این اثر ارزشمند نمودم که در ذیل به معرفی آن می پردازم :

     عنوانِ کتاب : تاریخ مطبوعات افغانستان ( از شمس النهار تا جمهوریت )

     نویسنده : پروفسور عبد الرسول رهین

     محل چاپ : استوکهولم ( سویدن )

     تاریخ انتشار : قوس ( آذرماه ) 1386 خورشیدی

     کتاب در بر گیرندۀ وقایع و حوادثِ تاریخی مطبوعات کشور ، بین سالهای 1863 تا 1978 میلادی بوده و نویسنده ، فعالیت های مطبوعاتی کشور را از دورۀ زمامداری امیر شیرعلی خان تا دورۀ جمهوریتِ محمد داوود ، پژوهش و بررسی نموده اند .

     حقیر بر خلافِ روشِ معمول در مطالعۀ کتاب ، فقط با نگاهی گذرا به فهرست عناوین ، مطالعۀ اثر را از صفحۀ 357 کتاب ( تاریخ مطبوعات کشور در دورۀ زمامداری محمد ظاهر شاه ) آغاز کردم ، و دلیل آن اینکه این دوره ، دورۀ کودکی و نو جوانی حقیربوده و تداعی کنندۀ خاطراتِ این دوره برایم میباشد .

     پروفسور رهین در این فصل از کتاب ، به بررسی اوضاع سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی همچنین تشکیلِ احزاب و جنبش های سیاسی این دوره پرداخته و در صفحۀ 382 کتاب ، ماحصلِ این پژوهش را زیر عنوانِ « نتیجه » خلاصه نموده اند که بصورت مجمل ولی بسیار گیرا و جذاب ، نگارش گردیده که با مطالعۀ آن ناخودآگاه بیادِ نتیجه گیری شادروان میر غلام محمد غبار ، این پژوهنده و مؤرخِ پر آوازه و بی نظیر کشور افتادم که در پایانِ جلد دوم کتاب افغانستان در مسیر تاریخ ، تحت عنوانِ « و اما تأثیر این جنبشهای سیاسی درکشور » به رشتۀ تحریر درآمده بود ، لذا بر آن شدم که سری به کتابخانۀ کوچک و فقیرانۀ خود زده و مروری مجدد بر آن نوشته داشته باشم .

     با مطالعۀ موضوع یاد شده در آخر جلد دوم کتاب افغانستان در مسیر تاریخ و مقایسۀ آن با نتیجه گیری پروفسور رهین ، متوجه گردیدم که این « نتبجه » بازنویسی همان نتیجه یی میباشد که زنده یاد میر غلام محمد غبار در صفحۀ 270 جلد دوم کتاب افغانستان در مسیر تاریخ زیر عنوانِ « و اما تأثیر این جنبشهای سیاسی در کشور » نگاشته اند .

     در ذیل جهت روشن تر شدن موضوع ، به باز نویسی هردو نوشته پرداخته و امیدوارم که استادِ گرانقدر جنابِ پروفسور رهین این جسارت را بر من ببخشند .

     ضمناً تقاضایم از این بزرگوار اینست که با توجه به اینکه نشریۀ « آریانا برون مرزی» و سایتِ پر طرفدار انترنتی « خاوران » را در اختیار دارند ، قبول زحمت فرموده و از این طریق موضوع را تأیید فرمایند هر چند با توجه به صحبت های تلفنی که با این فرهیختۀ ارجمند داشتم ، ایشان فرمودند که در چاپ بعدی این اثر ، در این زمینه روشنی خواهند انداخت .

     زنده یاد میر غلام محمد غبار در صفحۀ 270 جلد دوم کتاب افغانستان در مسیر تاریخ چنین می نویسند :

و اما تأثیر این جنبشهای سیاسی در کشور :

     رویهمرفته فعالیت های احزاب سیاسی ، جراید حزبی ، اتحادیۀ محصلین ، اپوزیسیون پارلمانی و تظاهرات انتخاباتی در ظرف چند سال محدود از 1326 تا1330 ( از 1947 تا 1951 ) تأثیر عظیمی در اذهان و نفوس مردم ، در رژیم سیاسی و در سیستم اقتصادی و اجتماعی افغانستان نمود . خواسته های آزادیخواهی و دیموکراسی در کشور ، زیر این تأثیر توسیع گردید ، و همچنان قوه های ملی و دموکراسی در حیات عامه فعال گردید ، راه افکار جدید در مناسبات اجتماعی باز شد و در محافل روشنفکران ایدیالوژی های متنوع و نوین معاصر مطرح گردید ، و باین ترتیب در حیات سیاسی داخلی افغانستان تطور و تحولی ایجاد شد . این تحول منحصر بپایتخت نبود بلکه دایرۀ شعاع آن تا ولایات دور دست کشور کشیده میشد .

     این نهضت سیاسی در افغانستان الغای امتیاز و انحصار سیاسی خانوادۀ حکمران کشور و ابطال امتیاز و انحصار اقتصادی سرمایۀ بزرگ را میخواستند ، لغو رژیم اریستو کراسی و اولیگارشی ، و آزادی و مساوات عمومی را طلب میکردند . این جنبش از منافع دهقان ، پیشه ور ، کارگر و مامور پایین رتبه سخن میراند ، و در سیاست خارجی بیطرفی مثبت کشور را شعار میداد . از آن جمله برای اولین بار جریدۀ وطن از تقویۀ جهان سوم و از سیاست عدم انسلاک فعال سخن گفت . گر چه سلطنت تمام این جنبشها را معدوم کرد ، ولی قادر نبود تأثیر آنرا از جامعۀ افغانی محو نماید و مملکت را بحالت جامد و ساکت سابق بر گرداند . اینست که شاه محمود خان برای همیشه سقوط کرد .

     در هر حال شاه محمود خان که در ساحه های اصلاحات و رفورم و ادارۀ جدید شکست خورده بود ، در 1332 ( سپتمبر 1953 ) مؤظف به استعفا گردید و بلاخره شش سال بعد

(3 جدی 1338 ــ 1959 ) با یک حملۀ قلبی در ولایت بغلان بمرد و آنچه اندوخته و نخورده بود ، بیک قطار میراثخواران خود بگذاشت .

     تاریخ افغانستان طی دورۀ بیست سال دیگر حکمروایی خانواده گی از 1332 ــ 1352

( 1953 تا 1973 ) ، خود محتاج مجلد مستقلی است که باید نوشته شود ، در اینجا صرف باید گفت :

     پس از سرنگونی صدارت شاه محمود خان ( کاکای ظاهر شاه پادشاه افغانستان ) ، کابینۀ محمد داود خان ( پسر کاکای ظاهر شاه ) بمیان آمد ( در سال 1953 ) . در این دوره دیگر حرفی حتی از نام دموکراسی در بین نبوده و رژیم سلطنتی ، حکومت نظامی قدیم را مجدداً برقرار کرد که احدی قادر به تنفس آزاد نبود .

     بعد از سقوط صدارت محمد داود خان ( در سال 1963 ) ، یک « دموکراسی » از طرف دولت از « بالا » اعلام شد که سران حکومتی آنرا گاهی « دموکراسی اسلامی افغانی » و گاهی « دموکراسی تاجدار » میخواندند ، و بعضی از منتقدین آنرا « دموکراسی قلابی » مینامیدند . در ضمن آن بعضی حزبهای ساخته گی وابسته دولت با شعار سوسیالیزم بمیدان آمد و با پشتیبانی دولت در خنثی کردن فعالیتهای منورین صادق داخل عمل شد . در هر حال این ظاهر امر بود و در باطن همان ادارۀ ارستوکراسی قدیم و خود مختاری خانوادۀ سلطنتی باقی ماند ، در حالیکه صدراعظمان ایندوره از خدام سابقه دار شاهی که بار ها سفیر و وزیر در دوره های استبدادی آشکار سلطنت بودند ، منتخب میگردید ، چون محمد یوسف خان ، محمد هاشم میوند وال ، نور احمد اعتمادی ، داکتر عبدالظاهر خان و موسی شفیق .

     پس از پایان دورۀ این « دموکراسی نمایشی » که منظور آن بد نامی و ناکامی دموکراسی در افغانستان بود ، باز هم یک نفر از اعضای خانوادۀ شاهی ( محمد داود خان کاکا زادۀ ظاهر شاه ) رژیم جمهوری را نیز از « بالا » اعلام کرد (1973 ) و استبداد شدید سابق را بار دیگر آشکارا آغاز کرد ، و تا تاریخ تحریر این کتاب عاقبت کار کشور کمافی السابق مبهم ، مظلم و مجهول است .....

                                                     پایان این کتاب

                                              شهر کابل ، 1973 میلادی

                                                       م . غبار

     و اما پروفسور رهین نتیجه گیری خویش را در صفحۀ 382 جلد اول کتاب تاریخ مطبوعات افغانستان ( از شمس النهار تا جمهوریت ) با اندک تغیری از متن فوق الذکر، تحت عنوان ( نتیجه ) بر گرفته و چنین می نگارند :

نتیجه :

     رویهمرفته فعالیت های احزاب سیاسی ، جراید حزبی ، اتحادیۀ محصلان ، اپوزیسیون پارلمانی و مظاهرات انتخاباتی در ظرف چند سال محدود 1326 تا 1330 هش ( 1947 ــ 1951 ) تأثیر شگرفی در اذهان و نفوس مردم ، در رژیم سیاسی و سیستم اقتصادی و اجتماعی افغانستان نمود . خواسته های آزادیخواهی و دیموکراسی در کشور ، توسیع گردید و قوت های ملی و دموکراتیک در حیات عامه فعال گردیده ، راه افکار جدید در مناسبات اجتماعی باز شد و در محافل روشنفکران ، ایدیولوژی های متنوع مطرح گردید و باین ترتیب در حیات سیاسی داخلی افغانستان تطور و تحولی ایجاد شد . این تحول منحصر به پایتخت نماند بلکه دایرۀ شعاع آن تا ولایات دور دست کشیده شد .

     آغاز نهضت سیاسی در افغانستان الغای امتیاز و انحصار سیاسی خانوادۀ حکمران کشور و ابطال امتیاز و انحصار اقتصادی سرمایۀ بزرگ را میخواستند . لغو رژیم ارستو کراسی و اولیگارشی و آزادی و مساوات عمومی را طلب میکردند . این جنبش از منافع دهقان ، پیشه ور ، کارگر و مامور پایین رتبه سخن میراند و در سیاست خارجی بیطرفی مثبت کشور را شعار میداد . از آن جمله برای اولین بار جریدۀ وطن از تقویه جهان سوم و از سیاست عدم انسلاک فعال سخن گفت . گرچه سلطنت تمام این جنبشها را معدوم کرد ، ولی قادر نبود تأثیر آنرا از جامعه محو نماید و مملکت را بحالت جامد و ساکت سابق برگرداند .

     اینست که شاه محمود برای همیشه سقوط و جای خود را به حکمران دیگری از خانوادۀ حاکم خالی کرد . اینبار بجای شاه محمود ( کاکای ظاهر شاه ) محمد داوود ( پسر کاکای ظاهر شاه ) مؤظف به تشکیل کابینه گردید . درین دوره دیگر حرفی حتی از نام دموکراسی در بین نبود و رژیم سلطنتی ، حکومت نظامی قدیم را مجدداً برقرار کرد که احدی قادر به تنفس آزاد نبود .

     بعد از سقوط صدارت محمد داوود در سال 1963 یک دیموکراسی نمایشی از طرف دولت اعلان شد که سران حکومتی آنرا گاهی دیموکراسی اسلامی افغانستان و گاهی دیموکراسی تاجدار میخواندند . بعضی از منتقدان آنرا دیموکراسی قلابی می نامیدند . در ضمن آن بعضی حزبهای ساخته گی وابسته به دولت با شعار سوسیالیزم بمیدان آمد و با پشتیبانی دولت در خنثی کردن فعالیت های منورین صادق داخل عمل شد .

     در هر حال این ظاهر امر بود و در باطن همان اداره ارستوکراسی قدیم و خودمختاری خانواده سلطنتی باقی مانده بود . در حالیکه صدارت عظمای ایندوره از خدام سابقه دار شاهی که بار ها سفیر و وزیر دوره های استبدادی سلطنت بودند منتخب میگردید . چون محمد یوسف ، محمد هاشم میوندوال ، نوراحمد اعتمادی و داکتر عبدالظاهر و موسی شفیق .

 

      در پایان با ارج نهادن به این اثر ارزشمندِ تاریخی یعنی کتاب وزینِ ( تاریخ مطبوعات افغانستان از شمس النهار تا جمهوریت ) ، برای نویسندۀ کتاب ، استادِ ارجمند پروفسور رهین طول عمر و زندگی پر برکت را آرزومندم .

 

                                                     با عرض ادب

                                                مهندس شاه امیر فروغ

                                          اگست 2008 میلادی « لندن

 

 

این نوشته بتاریخ 2008/08/27 در سایت سرنوشت به نشر رسیده است .

 

http:/www.sarnavesht.com/farsi/index.php?art=406

 

********************** 

بر گرفته از هفته نامۀ ( امید ) مورخ بیست و یکم ماهِ ( جولای ) سال 2008 میلادی                          

                         نظری به انتشارات تازه

به قلم : پروفیسر داکتر لطیفی

عنوان کتاب : تاریخ مطبوعات افغانستان

مؤلف : پروفیسر رسول رهین

نویسندۀ پُر کار و متبحر و پژوهشگر وطن ، جناب پروفیسر رسول رهین ، استاد دانشمند فاکولتۀ زبان و ادبیات دانشگاه کابل ، که چند سال قبل در یک گردهمایی بزرگ و تاریخی افغانهای برونمرزی ، از نزدیک با او آشنا شده و از صحبتهای گرم و سودمندش مستفید شدم ، تا حال ضمن فعالیتهای گستردۀ مطبوعاتی خود دور از وطن ، چندین کتاب پرمحتوا را برشتۀ تحریر آورده و نشریۀ « آریانا برون مرزی » و خاوران و سایت شبکۀ انترنتی خاوران را موفقانه پیش میبرد .

استاد رسول رهین کتاب تازۀ خود را راجع به تاریخ مطبوعات وطن در 556 صفحه در شهر استکهلم سویدن به چاپ رسانیده که مصحح آن دانشمند دیگر مان آقای فضل الرحمن فاضل می باشند .

نوشتن تاریخ در هر موضوع و هر رشته ای که باشد ، سعی و پژوهش و تحقیق روشن و امانت داری مستندی را ایجاب می کند که مسئولیت خطیری را در پی دارد ، و در همه حال مشعلی است در راه گسترش معلومات و تنویر اذهان خوانندگان فعلی و نسل های آینده .

پروفیسر رهین در مقدمۀ مفصل کتاب که حدود 15 صفحه را در بر میگیرد ، ابتدا بر مبداء و آغاز کار خطاطی و بعد چاپ حروفی و ماشینی کتابها در مطبوعات جهان روشنی انداخته و راجع به نگارش و هنر در افغانستان ، در صفحۀ 14 چنین تذکر میدهد : « زمانیکه اولادۀ تیمور بر ساحۀ وسیع ایران ، ماوراالنهر و هند تسلط داشتند ، در قلمرو وسیع و پهناور خراسان اسلامی ، هنر خطاطی ، تذهیب ، نقاشی ، میناتور کاری و تجلید به اوج ترقی و تعالی رسیده بود ، چنانکه هنرآفرینی خطاطان ، نقاشان و تجلید کاران هرات اسلامی از طرف خامه بدستان حوزه های هنری در اکثر گوشه و کنار جهان تقلید میشد . خطاطان هرات در نوشتن کتابها از خود مهارتها و تردستی های حیران کننده نشان داده و توانسته بودند کتابهای قطور را با میناتور های نفیس با نیروی کلکهای هنرآفرین و خامه های توانای خود بوجود آورند که البته کار آسان و ساده ای در آن عصر و زمان نبود ... »

مولف متبحر و گرامی پروفیسر رهین فعالیتهای مطبوعاتی افغانستان را در چند فصل پرمحتوا با ذکر منابع و زیرنویسی های مربوطه ، با عناوین درشت ذیل معرفی کرده است : مطبوعات در دورۀ زمامداری امیرشیرعلی خان – رکود مطبوعات در دورۀ زمامداری امیرعبدالرحمن خان – مطبوعات در دورۀ زمامداری امیرحبیب الله خان – مطبوعات در دورۀ زمامداری شاه امان الله خان – مطبوعات در دورۀ امیرحبیب الله کلکانی – مطبوعات در دورۀ زمامداری نادرشاه – مطبوعات در دورۀ زمامداری محمدظاهرشاه – مطبوعات در دورۀ جمهوریت محمد داوود خان ...

بهرحال در صفحه 382 استاد گرامی پروفیسر رهین « نتیجه » را با عنوان درشت برشتۀ تحریرآورده که بگمان من برعکس روش عمومی کتاب ، ذکر شمارۀ مربوطۀ منبع و ریفرنس آن یا از قلم و یا از چاپ مانده است ، زیرا عین نتیجه و نوشته  را من در کتاب معروف « افغانستان درمسیر تاریخ » تألیف مرحوم میرغلام محمد غبار مطالعه کرده ام ، که در کتاب « تاریخ مطبوعات افغانستان » خیلی بجا و ارزشمند میباشد ، خاصتاً همین قسمت نتیجه که چنین نوشته شده :

« رویهمرفته فعالیتهای احزاب سیاسی ، جراید حزبی ، اتحادیۀ محصلان ، اپوزیسیون پارلمانی و مظاهرات انتخاباتی در ظرف چندسال محدود 1326 تا 1330 هش ( 1947 – 1951 ) تأثیر شگرفی در اذهان و نفوس مردم ، رژیم سیاسی و سیستم اقتصادی و اجتماعی افغانستان نمود . خواسته های آزادیخواهی و دموکراسی در کشور ، توسیع گردید و قوتهای ملی و دموکراتیک درحیات عامه فعال گردیده ، راه افکار جدید در مناسبات اجتماعی باز شد و در محافل روشنفکران ایدیولوژیهای متنوع مطرح گردید و باین ترتیب در حیات سیاسی داخلی افغانستان تطور و تحولی ایجاد شد . این تحول منحصر به پایتخت نماند بلکه دایرۀ شعاع آن تا ولایات دوردست کشور کشیده شد .

آغاز نهضت سیاسی در افغانستان الغای امتیاز و انحصار سیاسی خانوادۀ حکمران کشور و ابطال امتیاز و انحصار اقتصادی سرمایه بزرگ را میخواستند . لغو رژیم ارستوکراسی و اولیگارشی و آزادی و مساوات عمومی را طلب میکردند . این جنبش از منافع دهقان ، پیشه ور ، کارگر و مامور پایین رتبه سخن میراند و در سیاست خارجی بی طرفی مثبت کشور را شعار میداد . از آنجمله برای اولین بار جریدۀ وطن از تقویۀ جهان سوم و از سیاست عدم انسلاک فعال سخن گفت . گرچه سلطنت تمام این جنبشها را معدوم کرد ، ولی قادر نبود تأثیر آنرا از جامعه محو نماید و مملکت را بحالت جامد و ساکت سابق برگرداند . » امید است در چاپ آینده استاد محترم رهین درین زمینه روشنی اندازند .

راستی قبل ازینکه معرفی مختصر کتاب تاریخی ، روشنگر و پرمحتوای استاد گرامی پروفیسر رهین را به پایان برسانم ، چند نکته جهت معلومات از چشمدید خودم را به ارتباط چند گزارش مندرج کتاب تقدیم میدارم که اگر در چاپ مجدد آن مورد استفاده قرار گیرد ، خالی از فایده نخواهد بود .

1 – موسس مجله ژوندون ( مندرج صفحۀ 410 ) مرحوم عبدالرشید لطیفی نه ، بلکه مرحوم عبدالباقی لطیفی بود ، که در عین حال رئیس تحریر آن نشریه نیز محسوب میشد .

2 – راجع به ( افغان طبی مجله ) در صفحۀ 459 بعد از معرفی اهداف نشراتی ، چنین نوشته شده :

« این نشریه نیز بعد از رویداد 26 سرطان ( 1352 ) در آسمان مطبوعات طبی و اختصاصی کشور جلوه نکرده است . » در حالیکه نشریۀ افغان طبی مجله همیشه از طرف مدیریت نشرات دانشکدۀ طب کابل ، بعد از تاریخ 26 سرطان 1352 نیز بدون وقفه با عین اهداف نشراتی مضامین علمی و تخصصی طبی در مطبعۀ دولتی بچاپ میرسید که برای چندین سال بنده مدیر مسئول آن بودم و تا زمان برآمدنم از وطن عزیز ( اخیر سال 1981 ) هنوز به نشر می رسید .

این یادآوری خالصانه و مختصر را با امید صحت و سعادت و موفقیتهای بیشتر استاد گرامی جناب پروفیسر رهین ، با این بیت مجلۀ برگ سبز که در صفحۀ 464 کتاب شان معرفی شده است ، خاتمه میدهم : سرشک از رخم پاک کردن چه حاصل      علاج کن کز دلم خون نیاید     


 

 
*********
                                    
امیر فروغ
                               
 
    نقش مردم در بازپس گیری استقلال کشور


سوگوارانه در روزگارانی بسر می بریم بس غریب و بس دور از انصاف ! ! آری روزگارانی که حقایق تحریف می شود ، رویداد ها وارونه جلوه گر می گردد ، اقتباس ها ( آنهم بصورت ناقص که سر و ته آنرا بریده اند ) به عنوان اثر نابِ شخص نویسنده ، به خورد مردم داده می شود و ... و ....

گاهی هم در نوشته یی می بینیم که قسمت هایی از یک اثر عیناً و بدون کوچک ترین تغییری کُپی برداری شده ولی نویسنده برای اینکه خود را محقق و پژوهشگر نشان دهد ، مأخذ این نوشته ها را آثار مختلف معرفی میکند ، در نوشتۀ دیگری به هر دلیلی که شخص نویسنده خود در نظر دارد ، نقش کسانی را در حادثه یی کمرنگ می نمایاند و گاهی هم کلاً منکر این نقش میشود و برای موجّه نشان دادن عقیده اش اثری را به شهادت می گیرد که کوچک ترین ارزش تاریخی ندارد ....

به طور مثال اگر در یکی از آثار معتبر تاریخی بخوانیم : [ اگر مردم افغانستان در لحظات خطرناک مقدراتِ خود را تابع رفتار امراء و شهزادگان می نمودند ، شک نیست که افغانستان با تمامیت خود معدوم شده بود . ولی این طور نبود ، وقتیکه حکومات افغانی شمشیر دفاع را بر زمین می گذاشتند ، مردم شمشیر از نیام می کشیدند . ] آیا می توانیم حقایق فوق را نادیده بگیریم و بگوییم که این نتیجه به هیچ وجه مورد تایید تاریخ پس از دعوت بیگانگان به افغانستـان تا به رویداد های امـروزه نمی تواند باشد . آیا می توانیم منکر حد اقل همین لشکر کشی شوروی سابق به کشور شویم که به دعوتِ گماشتگان خودش ، کشور را اشغال کرد ؟ آیا میشود کشوری بدون دلیل تراشی در این عصر و زمان به کشور مستقلِ دیگری حمله کند ؟ پس باید نخست به هر طریقی که شده شرایط حمله را مهیا نماید و این مقدور نیست مگر اینکه اول گماشتگان بومی خود را به قدرت برساند ، آنگاه به بهانۀ اینکه برای تأمینِ امنیت ، توسط دولتِ این کشور دعوت گردیده ، کشور مورد نظر را اشغال نظامی نماید ....

از طرفی آیا همین مردم نبودند که برخلاف میل سردمداران داخلی و خارجی ، با تقدیم صد ها هزار شهید و معلول و مفقود ، دولت و ارتشِ تا بن دندان مسلح شوروی سابق را به ورطۀ شکست و نابودی کشانیدند و آنان را مجبور به ترک این دیار نمودند ؟ و آیا این بدین معنی نیست که ( زمانی که دولت دست نشانده و غیر مردمی یک کشور در مقابل اشغالگر سلاح در دست نمی گیرد ، همین مردم اند که تا پای جان برای دفاع از سرزمین خویش به مبارزه می پردازند و با ریختن خون خود از استقلال و تمامیتِ ارضی خویش دفاع میکنند ) ؟

اگر نقل قولی از خاطره نویسِ مرتجع و ضد مردمی بنام ظفر حسن آیبک هندی همکاسۀ نادرشاه غدار را در مورد جنک تل که دروغ بزرگی بیش نیست و چنین نوشته : ( سرانجام در نماز شام نزد سپهسالار « نادر شاه » رسیدم و از ایشان دریافتم که همه سپاهیان پیادۀ انتهای دریای کرم و سپاهیان مسلح ، ماشیندار ها و توپ ها را در سنگر های خود گذاشته و از دستور افسران خود سرکشی نموده ، بطرف اردوگاه حرکت نموده اند . باقی لشکر با دیدن این وضع مورال خود را از دست داده و هر کس خودسرانه جهت عقب نشینی به طرف مرز افغانستان آمادگی گرفته است ... برای ما علت رویۀ بد و سرکشی و فرار آنها معلوم نشد . از جملۀ آنها نه کس شهید شده بود و نه کسی جراحت برداشته بود . برای من هـویدا گردید که همه بزدل بودند ) ملاک روحیه و رویۀ مردم قرار دهیم که فاتحۀ ما خوانده است ، ولی خوشا که حقیقت چیزی است و دروغ و تحریف چیز دیگری ....

بلی اگر صفحات تاریخ حقیقی کشور را ورق بزنیم در مورد واقعۀ تل چنین می خوانیم : [ سپهسالار محمد نادر خان در 26 می 1919 بطور ناگهانی با ده هزار لشکر« ملی » از مردم خوستی و وزیری و غیره و سه هزار عسکر منظم و دو توپ « هاوتزر » و هفت توپ دیگر در محاذ تل رسید. این قوا بلادرنگ نقاط حاکمه و قصبۀ تل را اشغال و در 28 می در زیر باران گلوله طیاره هـــای دشمن ( در طی همین بمباران طیارات انگلیسی بود که احمـد جان خان کمیـدان کابلی شهیـد شد. ) ، قلعـه جنگی تل را زیر آتش « هاوتزر » ها قرار داد و بسرعت ذخایر تیل و چوب و آذوقه قلعه را با استیشن های بیسیم و ریل آتش زد. قطعات « فرانتیرکاستبلری » دشمن ازموضع خود فرارکرد و ذخیره آب مورد خطر واقع شد. آتش باری توپخانه افغانی دیگر گـُــل شدنــی نبــود ، تا فصیل قلعه تل و قشله های قلعه منهدم گردید. ملیشیایی ها انگلیسهارا ترک گفتند و از تل خارج شدند. بالاخره قوای انگلیس تاب نیاورده دست از جنگ کشید و بیرق تسلیم برافراشت. مهاجمین افغانی متوجه بیرق تسلیم نشدند و یا نخواستند بشوند پس هجوم دوام کرد وسپاه وافسران انگلیسی ازدروازه دیگر قلعه فرار کردند. قشون فاتح افغانی داخل تل شده بیرق افغانستان را برفراز آن افراشتند . در عوض ، قومندانی اعلی انگلیس جنرال اوستاس قومندان مدافع و ناکام تل را معزول و در هند احضار کردند و بعد ها جنرال دایر در عوض او منصوب گردید. ]

با مطالعۀ این پاراگراف از تاریخ حقیقی کشور می بینیم که کسبِ استقلالِ این سرزمین ، برخلافِ حرف های ظفرحسن خان آیبک که مردمِ سلحشور و شجاعِ این مرز و بوم را « بُزدل و جبــون » خطاب میکند ، محصولِ جانفشانی و شهامتِ هزاران هزارآزاده مردِ این آب و خاک میبـاشد نه حاصلِ درایتِ شــاه امــان الله که سرزمین های فتح شده را مجدداً به دشمن مسترد نمود یا شجاعتِ نادر خــان که در شروع مبارزۀ مردم علیه دشمن ، طبق دستورِ اربابانِ خــود میخواست از جبهۀ جنگ عقب نشینی کند که بـا دخالــتِ شمس المشایخ اجبارً در صحنۀ جنگ باقی ماند وبعد ها استقلال و آزادی کشور را در بدلِ بدست آوردنِ تـاج و تختِ ننگینش ، به دشمن فروخت که بازماندگانِ این خاینانِ به کشور و ملت هنوز هـم حلقـۀ غلامی دشمن را در گوش دارند و از استقلال و آزادی فقط نامش را یدک میکشند و بس .

و اما در مورد نحوۀ بازپس گیری استقلال کشور در زمان سلطنت شاه امان الله به واسطۀ مردم سلحشور این مرز و بوم از دست بیگانگان و تاریخ اعلام رسمی استقلال از طرف شاه به مردم ، سری می زنیم به کتاب مستند و ارزشمند « افغانستان در مسیر تاریخ » .

قبل از اینکه در این مورد به بحث بپردازیم ، باید یاد آور شد که این آب و خاک بر خلاف ادعای بعضی ها که همچون سید مهدی فرخ یا جواهر لعل نهرو این کشور را قسمتی جدا شده از پیکرۀ سرزمین خود به حساب می آورند و سابقه یی بیش از دو سه قرن برایش قایل نمی باشند ، دارای سابقۀ بیش از سه هزار سال تمدن و بنا بر شواهدی ده تا بیست هزار سال تاریخ میباشد . بنابراین آیا مضحک به نظر نمی آید اگر سابقۀ تمدن هزار و پانصد سالۀ آریانا نادیده گرفته شود ؟ آیا باید از تمدن درخشان پانزده قرنۀ خراسان بزرگ چشم پوشید ، و آیا فقط به همین زمان کوتاه ( از زمان سلطنت امیرعبدالرحمن خان تا به امروز به آخرین نامی که بنا بر مصلحت هایی بر این سرزمین نهاده شده ) به عنوان سابقۀ تاریخی کشور بسنده نمود ؟

همه میدانیم که این آب و خاک در درازنای تاریخ فراز و فرود های زیادی را پشت سر گذاشته ، گاهی زیر سیطرۀ غیر به سر برده و زمانی بر دیگران حکومت کرده ، گاهی توسط دیگران بر این کشور تاخت و تاز های وحشیانه یی صورت گرفته که در نهایت با ناکامی و سرشکستگی این دیار را ترک کرده اند و روزگارانی حکام این کشور بر دیگران حمله برده و باعث قتل و کشتار آنان گردیده اند . تاریخ حملات فارس ها ، هندی ها ، یونانی ها ، مُغول ها و اعراب بر این سرزمین را در سینه اش ثبت و ضبط کرده ، همچنین حملات شاهان این کشور همچون سلطان محمود غزنوی ، احمدشاه ابدالی و ... و ... را به کشور های دیگر در حافظه دارد .

برگردیم به اصل مطلب ، در صفحۀ 741 جلد اول افغانستان در مسیر تاریخ میخوانیم : [ شب پنجشنبه بود و 18 جمادی الاول 1337 ( مطابق شب 21 فروری 1919 ) در ساعت سه بعد از نصف شب مردی مسلح – شاید با معاونی – یک گوشه از دامـن خیمه را بالا زده به سرعـت داخـل خیمه بـزرگ گـردید ، در حـالیکـه شـاه « امیر حبیب الله » آرام و بیصدا خفته بود . مرد دهن تفنگچه خود را در نهایت خونسردی در بن گوش امیر گذاشته آتش کرد و بسرعت از راهی که آمده بود بدر رفت . ] و بدین ترتیب امیر حبیب الله خان به قتل رسید و پس فردای آن شاه امان الله اعلام سلطنت نمود .

در صفحۀ 752 همین جلد چنین آمده : [ امیر امان الله خان در 23 فروری سلطنت خود را اعلام و در 28 فروری توسط اعلامیه های چاپی مردم افغانستان را مخاطب نموده مرام خود را شرح داد . ] در صفحۀ 753 چنین ادامه یافته : [ فردا 24 فروری مردم کابل و قشون پایتخت در میدان مرادخانی اجتماع بزرگ نمودند ، امیر امان الله خان سواره و تنها در بین جمعیت داخل شد در حالیکه شمشیر برهنه در کمر آویخته بود ، در همین جا بود که او نطق مشهور و تاریخی خود را نمود ، او استقلال خارجی افغانستان و آزادی فردی را در داخل کشور اعلان کرد ، و از مساوات و برادری و برابری ، آزادی ملت و تامین عدالت و صداقت دولت جدید حرف زد . غریو شادی و تهنیت از جمعیت برخاست . امیر برگشت و به این صورت دولت جدیدی بمیان آمد که در ظرف ده روز از طرف تمام ولایات کشور شناخته شد . ]

در صفحۀ 756 تاریخ مورد نظر چنین میخوانیم : [ دولت افغانستان بعد از جلوس امیر امان الله خان به ده روز ، نامه یی در 3 مارچ 1919 به لارد چلسفورد نایب السلطنه انگلیسی هند فرستاد و گفت که بایستی در معاهده 1905 دولتین افغان و انگلیس تجدید نظر بعمل آید و افغانستان برای عقد یک معاهده جدید با دولت انگلیس به اساس حقوق مساوی طرفین آماده است . ] در ادامۀ همین مطلب از به رسمیت شناخته شدن استقلال کشور توسط دولت شوروی ذکری بعمل آمده و میخوانیم : [ دولت شوروی هم توسط اعلامیه یی در 27 مارچ 1919 به حیث نخستین دولتِ جهان استقلال افغانستان را شناخت . ]

در صفحۀ 774 جلد اول کتاب افغانستان در مسیر تاریخ در مطلبی زیر عنوان ( قرار داد صلح راولپندی – 8 اگست 1919 : ) چنین می خوانیم : [ بعد از یک سلسله مکاتبات بین حکومت افغانستان و حکومت انگلیسی هندوستان بالاخره یک هیئت صلحیه افغانستان به ریاست علی احمد خان وزیر داخله پسر خوشدل خان لوی ناب در ماه جولایی عازم هند گردید . وزارت خارجه افغانستان طرفدار اعزام علی احمد خان نبود و هم عبدالهادی خان داوی که جزء اعضای این هیئت بود از قبول همکاری با علی احمد خان ابا ورزید . در حالیکه علی احمد خان بواسطه خویشاوندی نزدیک مادر شاه ، طرف اعتماد شاه بود . داکتر عبدالغنی خان هندوستانی « از شاملین حزب مشروطه خواهان قدیم » که قبلاً تحت اشتباه روشنفکران افغانستان قرار گرفته بود ، نیز بحیث ترجمان شامل این هیئت شد . هیئت در 25 جولایی وارد راولپندی گردیده با سرهملتن گرانت فارن سکرتری و رئیس هیئت انگلیسی داخل مذاکره شد . در نتیجه در 8 اگست 1919 معاهده صلح دولتین از طرف علی احمد خان و هملتن گرانت در پنج ماده بقرار ذیل به امضا رسید : ... ]

در صفحۀ 775 همین مجلد چنین آمده : [ طبق این معاهده انگلیس بشکل یک دولت غالب در عوض صلحیکه خود خواهان آن بود ، شرایطی را بر دولت افغانستان غالب تحمیل کرد ، یعنی حق ترانزیتی مهمات جنگی او را از راه هند سلب کرد و از نظر سوق الجیشی کوه حاکمه « زمان چپر » متعلقه افغانستان را در شمال دره خیبر با منبع آب آنروی تورخم بگرفت ، و در عوض یک پارچه زمین باریک و محکوم و بی آب را به افغانستان گذاشت . یعنی انگلیس شکست نظامی خود را با یک فتح سیاسی تلافی کرد . برای جلوگیری از جنگ دیگر افغانستان گرانت یادداشتی به علی احمد خان داد و در آن نوشت که : طبق معاهده مذکور و این یادداشت افغانستان رسماً در امور داخلی و خارجی خود آزاد باقی ماند ، بعلاوه تمام معاهدات قبلی توسط این جنگ منسوخ شده است . ] در صفحۀ 776 این موضوع چنین ادامه می یابد : [ علی احمد خان با وجود چنین هدایات صریح « وزارت خارجۀ افغانستان با تصویب مجلس وزرا و تصدیق پادشاه یک دستورالعمل مفصلی برای او داده بود » ، معاهده صلح را به ضرر ملت افغانستان امضاء کرد و اختیار تعیین حدود یک کشور غالب را بطرف مغلوب کذاشت و خود به کابل برگشت . ]

در پایان باید یاد آور شد که طبق بررسی نوشته هایی ، بعضی ها بر این عقیده اند که : در جريان مذاكرات راولپندی كه بين علی احمد خان وزير داخلۀ وقت افغانستان و سر هملتن گرانت سكرتر امور خارجۀ هند برتانوی در هند بوقوع پيوست انگليس ها استقلال افغانستان را مورد تأیيد قرار دادند كه امضای اين قرار داد تاريخی مصادف بود به 18 اسد سال 1298 هجری خورشیدی . چند روزی را در بر گرفت تا اين سند در داخل كشور از طرف شاه امان الله خان توشيح و منظور گردید . به روز 28 اسد سال 1298 آخـرين سنـد استـرداد استقـلال كشور در قصر زرافشـان واقـع در بوستان سرای سابق كابل ( پارك زرنگار امروز ) از طرف شاه امان الله خان منظور گرديد و شاه بعد از امضای اين سند از مردم كشور خواست تا از اين روز بمثابۀ « جشن ملی » استقبال نمايند .

                                                                                     با عرض ادب

                                                                                     مهندس فروغ 


*************