افغانستان در مسیر تاریخ یا محکی در ارزیابی تاریخ افغانستان


مجموعه مقالاتی  از آقای نجیب سخی

 ژوئن دو هزار و یک میلادی


 

جزوۀ حاضر ، مجموع شش مقاله ایست که قبلاً در مطبوعات خارج کشور نشر شده اند . این نوشته ها کوششی هستند در تحلیل و همسویی از متن ، داده ها و اسناد ( افغانستان در مسیر تاریخ ) .

 

 

                   سخنی با خواننده بر سبیل مقدمه

 

یکی از عواقب تعرض روس بر افغانستان ، نابودی تعداد کثیری از فرهنگیان و اهل قلم و مدرسه بود . زیرا این وطنپرستان در صف جلو مقاومت بر علیه قوای اشغالگر قرار گرفتند . در نتیجه یک قشر چیز فهم کشور که به هزار خواری تشکیل یافته بود ، از بین رفت . تنها عدۀ بنا به عوامل متفاوت از دم تیـغ نجات یافتند که امروز در نقاط مختلف پراکنده اند .

 

در این میان افرادیکه با رژیم های قبل کودتای ثور ، تفاهم و همکاری داشتند ، چون نام های آشنا دارند کرده های خود را پشت پا نموده و از همین شناسائی آهنگ نام شان در گوشها استفادۀ اعظمی را برده ، قلم برداشتند و در رشته های موسیقی ، ادب منظوم و تاریخ به اصطلاح در افشانی ها کردند . بنحویکه تعداد شعرا و موسیقی نوازان خارج کشور ، عمیقاً از تعداد ایشــان در داخــل و در سالهای صلح زیادی گرفته است . ما خرسندیم که صد ها گل بشکفد ، اما بیم آنست که گیــاه خودرو را در بستر گــل عرضه کنند .

 

تاریخ مضمون دیگری است که مورد طبع آزمایی ایشان قرار گرفته . البته محتوای تمـام این آثــار ، از طرف هیچ منبعی نقد و ارزیابی نشده . اما برسم امیران پشاور نشین احزاب اسلامی در سالهای هشتاد ، همدیگر را علامه ، دانشمند و استاد خاطب و مخطوب قرار میدهند .

 

موج اول این نوشته های به اصطلاح تاریخی ، از طرف جبهۀ پدر وطنی ها تشکیل و دامن زده شد . این افراد علاوه بر اینکه برژیمهای ظاهر و داود خدمت کرده بودند ، در اولین فرصت همین کارآئی خود را به دست نشانده های روس نیز پیشکش بردند که مقبول افتاد . و هر کدام وظایف درخور حال خــویش را اشغال و خدمت گزاردند . به این ترتیب بعد از اضمحلال آن دستگاه علت خاطره نویسی ، تاریـخ نویسی و ... نویسی ایشان روشن میگردد .

 

موج دوم از طرف پرچمی ها و خلقی ها پیریزی گردید ، که گاهی اعترافنامه ، گاهی توبه نامه و برخـی هم با نوشته های نرمبرانۀ خویش موضع بین البینی را اتخاذ نمودند . هر جا که روزنۀ امیدی بچشم شـان بخورد، فوراً خود را پینۀ سر زانو ساخته، بر ضد کمونیسم کتاب مینویسند و در مورد اسلام دموکراتیک بما اندرز ها میدهند. لذا این گروه نیز مانند پدروطنی ها برای تبرئه خود و گذشتۀ خویش تاریخ را ببازی گرفته اند . اگر ملحوظات فوق وجود نمیداشت شاید داستان نویس ، قصه نویس یا فکاهی نویس میبودند . اما تحت شرایط خاص و نظر به موجبات خاص دست بتاریخ نویسی بردند .

 

در چنین اوضاعی جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ از نشر برآمد. برای اولین بار بعداز تقریباً سی سال کتاب تاریخی در دسترس هموطنان قرار گرفت که نویسنده برای نوشتـن آن ، هدفی دیــگری نداشته جــز روشن ساختن حقایق و ثبت عینی رویداد ها و تعاملات متضاد در بطن حادثۀ تاریخــی ، و آن در یکدورۀ از حیات سیاسی و اقتصادی کشور. بعید از امکان نیست که درآن کمبود های احتمالی وجود نداشته باشد. اما مولف تمام حیاتش بجز مطالعه وتحقیق در تاریخ و ادبیات کشور اشتغال عمدۀ دیـگـــری نداشتــه . بناً دستور ات کلی تاریخ نگاری و تاریخ نگری در آن در هر سطر و هر صفحۀ اثر او هویـــداست. کلیــــت تاریخی در این کتاب اگر از تجزیه بسوی ترکیب برود یا بر عکس خواننده با عین نتیجه مواجه میگردد .

 

واقعیت تاریخی از حالت تصادفی و خواست این و آن بیرون کشیده شده ، بینش تاریخ و تاریخ نویسی را در کشور ما برای بار اول از حالــت انتزاعی بــدر آورده و رابطه بین دو عینیت تـــاریـخـی را روشن و واضح نموده است .

 

تسلسل عوامل اجتماعی را در واقعیت تاریخی، با در نظرداشت شرایط حاکم در آنروز، صادقانه بررسی و بیان میکند .

 

کتله های وسیع حکومت شده را و قشر کوچک حکومت کننده را ، در چهــارچوب خصوصیات و روابط اصلی شان تشریح مینماید .

 

در رویداد تاریخی ، کاوش بعمل آورده تا اینکه اسناد در جایگاه طبیعی و حقیقی خود قرار بگیرند ، و با استفاده از آنها ، چندین ساله خس و خاشاک را که از دروغ و ریــا ، استعمــار و دست نشاندگانش بروی مدارک تاریخی انباشته بودند ، همه را می زداید .

 

او اصل ونا اصل ، صواب و نا صواب، نرم و درشت و سیاه و سفید را بنام های واقعی شان یاد میکند . و بلاخره ثمرۀ این اندیشه را ، در معرض قضــاوت خواننده قرار میدهد . تا این را بیاموزد ، ملت مـا را که از نیم قرن به این طرف عقب مانده ، نظام قبیلوی و به صفات ناروای دیگر میخوانند ، که قلم از ذکر آنها عاجز است . او عوامل بنیادی این بی عدالتی هـا را برملا کرده ، ثبوت مینماید که ملــت ما صاحــب هویت شامخی است مانند هر ملت دیگر . اگر استعمار و مزدوران بومی ایشان ، سد راه نشده بودند .

 

در حدود نهصد سال قبل از اینروز ، مورخ بزرگ « خواجه ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی » تاریخ را چنین ارزیابی میکند :    ( چنین حالها که ازین بیداری افزاید و تاریخ براه راست رود ، که روا نیست در تاریخ تغییر و تحریف و تقتیر و تبذیر کردن . و نوشتگین ولوالجی اگر بد کرد بد خود چشید . )

 

بیهقی در ادامه مینویسد :   ( وسخت دشوار است بر من که بر قلم من چنین سخن میرود و لکن چه چاره است . در تاریخ محابا نیست آنان که با ما بأمل بودند اگر این فصول را بخوانند و داد خواهند داد بگوینــد که من آنچه نبشتم برسم است . )

 

تمام این بیانات حکیمانۀ بیهقی در مورد تاریخ ، مو به مو در افغانستان در مسیر تاریخ قابل تطبیق است. زیرا مرحوم غبار به این اصل ایمان داشت که « تاریخ براه راست برود » او تاریــخ را برای خدمت به تاریخ نوشت و آنرا صمیمانه به پیشگاه ملت خود تقدیم کرد . این وضعیت خصومت و کدورت آنعــده را برانگیخته است که تاریخ را از رسالت اجتماعی آن دور ساخته ، در آن مداحی و دلداری و خاطرخواهی را میگنجانند. ستیزیدن با چنان دشمنان علم ، وظیفۀ تمام آنهایی است که بتاریخ بطور عام وبتاریخ کشور بطور اخص ارج میگذارند. و من سعی دارم اهل همین مجلس باشم .

 

                                                              استراسبورک – هفتم جون دوهزار ویک

                                                                              نجیب سخی       

---------------------

 

 

                                                        مقالۀ اول

 

                   افغانستان در مسیر تاریخ « جلد دوم » انتشار یافت

 

این نوشته را در پائیز سال دوهزار میلادی در بزرگداشت انتشــــار جلــد دوم افغانستـــان در مسیر تاریخ تحریرکردم .

این مقاله در شمارۀ نهم فصلنامۀ رنگین در همین سال به نشر رسید .

 

                                                                                      نجیب سخی

 

                                                           ***

 

جلد دوم کتاب افغانستان در مسیر تاریخ اخیـراً در اتازونــی مطابق نسخــۀ قلمی آن به کــوشش و اهتمــام حشمت خلیل غبار فرزند میرغلام محمد غبار بچاپ رسیده و بدسترس هموطنــان قــرار گرفت . این سنـد موجه ومدلل تاریخ معاصر افغانستان از دورۀ حبیب الله کلکانی « بچه سقا » از 1929 الی 1952 یعنی ختم صدارت شاه محمود را در بر میگیرد ودر 258 صفحه و به قطع و صحافت خیلی زیبا بچاپ رسیده است .

 

این اثر در سال 1973 در کابل تحریر گردیده و مؤلف در شرایط اوضاع مختنق وترورخانوادۀ حکمران و تمام مشکلات دیگر ، به جستجوی حقیقت ادامه داده و با وجود فشار ها و تهدید های زیاد ، بــکار خود پایان قناعت بخش داده است .

 

مرحوم میرغلام محمد غبــار جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ را به پیشگاه ملت و روشنفکــران صبور کشور اهدا کرده است .

 

مرحوم غبار و فامیلش سالها را در زندانها و تبعیدگاه ها زیر فشار جسمی و روحی گذشتاندند ، فرزند با شهامت ملت افغان مرد تسلیم ناشدنی بود . لذا این اثر که نتیجۀ سالها زحمت و چشمدید شکنجه و زنــدان بوده ، یک سند واقعی و عینی در تاریخ معاصر افغانستان است . در این اثر تمام اسناد و شواهد تاریـخی به اثبات میرساند که محمد نادر دستنشاندۀ انگلیس بوده و ظلم و تعدی بعد از مرگش بوسیلۀ محمد هاشم ، شاه محمود ، محمد ظاهر و غیره ادامه پیدا میکند .

 

در این اثر برخلاف نوشته هایی که تا امروز این موضوع را به تاریکی میکشیدند و وقایع تاریخی را با اضافه کردن « شاید » و « مگر » دستکاری میکردند ، اینــک پرده از روی این سالهــای سیاه تاریــخ افغانستان برکشیده شد .

 

نادرشاه و برادرانش جیره خواران بریتانیا در هند بودند، بعد از موافقت شان با انگلیس سلطنت افغانستان را اشغال کرده ، قسمیکه انگلیس خود را آقا و مالک هندوستان میدانست و هندی را موجود بی شخصیت و بی گذشته تلقی میکرد ، نادر و خاندان او چنین روشی را بمقابل ملت افغانستـــان اتخاذ کردند . آنها که خود غلامی انگلیس را پذیرفته بودند ، تمام ملت افغانستان را ملکیت خود دانسته هر فرد افغان را که سر غلامی نزد شان پائین نکرد ، زنجیر و زولانه و اعدام کردند. و برای تخویف دیگران پدر، بـرادر، کاکا، ماما، خواهران و حتی اطفال خوردسال مرد آزاده را بزندانها انداختند .

 

بیک سخن این کتاب تاریخ واقعیت تلخ قتل شعور ملت افغانستــــان است که در طول بیش از چهـــل سال سلطنت نادر، هاشم، ظاهر و غیره بدستور و همکاری نزدیک انگلیس پی ریزی و اجرامیگردیـد. کـه در این مامول از طرف ارتجاع مذهبی ، خوانین و ملاکین بزرگ و سرمایۀ دلال همراهی و پشتیبانی گردید. بپای ملت ما زنجیر بستند و هر نوع حرکت بجلو او را سد و مانع گردیدند .

 

بریتانیه برای حفظ حاکمیت در هند ، و سرکوب نیرو های آزادیبخش هند که پیرو خط دولت امـانی برای کسب استقلال خویش بودند. و از جانب دیگر رقابت بین المللی « در مسئــلۀ شرق » که بعد از استحکام دولت شوروی شکل دیگری بخود گرفته بود ، افغانستــــان را به اولین آزمایشگاه استعمار نو در منطقه و جهان تبدیل کرد. که امروز دو نسل بعد تاهنوزدرآتش آن میسوزیم ولکۀ ننگ این جنایت تا ابد در پیشانی حکمرانان وقت و همکاران شان باقی خواهد ماند.

 

این کتاب شرح قتل هزاران فرزند دانشمند و وطنپرست ملت افغان است که در طول چهل سال با قلاده و زولانه در زندان ارگ، سرای موتی ودهمزنگ شکنجه دیده اند واگرعدۀ اعدام نشدند، زیرفشار گرسنگی ، مرض و اطاقهای متعفن زندان جان دادند.

 

این کتاب نشان میدهد که خانوادۀ حکمران با این اعمال خود جوانه های مصائب امروزملت ما را چگونه نادر و هاشم زرع کردند ، ظاهر و داود آنرا آبیاری وپرورش دادند.« داود پشتیبان وارباب ببرک کارمل ها و حسن شرق ها و غیره بود. »

 

مرحوم میرغلام محمد غبار مورخ و محقق عمری را در تتبع و مطالعۀ تاریخ و ادبیات افغانستان گذشتاند لذا اثر او هیچنوع رابطه از دور یا نزدیک با کتاب های به اصطلاح تاریخی که امـروز از طرف بعضی افراد فاقد صلاحیت نوشته میشود ، ندارد. غنای اسناد و مدارک مستنــد و معتمـد ، این کتــاب را بــه یک گنجینۀ مهم در تاریخ معاصر افغانستان تبدیل نموده است. لذا افغانستان در مسیر تاریخ جلد دوم ، یک اثر علمی و تاریخی معتبر از وقایع نیمۀ اول قرن بیستم افغانستان است.

 

این کتاب در چنان مقطع زمانی بدست حقیقت جویان و فرزندان وطن میرسد که وحشت قــرون وسطـائی ته مانده های مکتب دیوبند به کمک به دول مرتجع منطقه و امریکا ، به سلاخی ملــت ما مشغول اند. این وضعیت زمینۀ را بوجود آورده که مشتی از فروشندگان خاک که قبلاً حال افغانستـان را سودا کرده بودند ، اینک قلم برداشته اند تا گذشتۀ این ملت را نیز بفروش برسانند.

 

در چنین اوضاعی ، انتشار جلد دوم افغانستـــان در مسیر تاریـخ ، یقیناً بر بسیاری از تاریخ های جعلی و درباری خط بطلان میکشد. زیرا غبار فرزند واقعی ملت افغانستان بود و هرگز تسلیم نشد و بنده گی بنده گان استعمار را قبول نکرد. حقیقت را گفت و حقیقت جویان منبع بسیار مهمی را نصیب شده اند .

 

                                                                                                  روانش شاد باد 

 

  

-----------------

 

                                                       مقالۀ دوم

 

 

    جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ و برخورد های شخصی

 

این مقاله بتاریخ 25 جنوری سال دوهزار در هفته نامۀ امید منتشر گردیده بود و مقام جواب در برابر نوشته های احراری صاحب وعبدالله خان ملکیار را داشت که درچند شماره پیشتر در همین هفته نامه چاپ شده بود.

 

مرحوم غبار در ص های 206 و 207 جلد دوم افغانستــــان در مسیر تاریخ ، یادداشتهای تاریخی را ارائه کرده بود که در محور آن مرحوم سلجوقی و عبدالله خان ملکیار قرار دارنــد ، تا نـحوۀ عملکرد رژیم را تشریح کرده باشد.

 

ملکیار و احراری صاحب طی نوشته های شان میخواستند نشان دهند که گفته های مرحوم غبار جنبۀ شخصی داشته و از روی عقده و عداوت بکار برده شده ، در نتیجه عینیت آنرا زیر سوال ببرند .

 

من این دیدگاه ایشان را ناصواب دانسته وبه تحریر(افغانستان درمسیر تاریخ و برخورد های شخصی) پرداختم. ثابت کردم که گفته های مرحوم غبار تنها و تنها جنبۀ تاریخی دارد . هیچگونــه دیــد و آرای شخصی در آن نفوذ ندارد.

 

                                                         ***

 

به تعقیب نشر جلد دوم کتاب افغانستـــان در مسیر تاریخ ، اثر مرحوم میــــرغلام محمد غبار که چون مشعل فروزان وقایع در تاریکی نگهداشته شدۀ ربع دوم قرن بیستم کشور ما را روشن ساخت. این اثر به مثابۀ یک حربۀ علمی و یک محک عینی در تاریخ معاصر وطن در دسترس حقیقت جــویـان قرار گرفت.

 

مرحوم غبار برای بار اول در افغانستان تاریخی نوشت که دستوری نیست. در آن حقایق را واقعبینانه شرح و بیان کرده ، وقایع را از دیدگاه حکومتی ها وحکــومت شده هـا ارزیــابی نموده لذا ایــن طرز نگارش در فرهنگ تاریخ نگری ما بیسابقه است ، بدین ملحوظ بعضی افراد نـا آگاهانه و برخی عمداً آنرا با مادیت تاریخ مغالطه میفرمایند. که این برخورد مسولانه نبوده ، مرحوم غبــار بحیث یک وطن پرست و دموکرات این نوشته را روح بخشیده است.

 

واقعۀ تاریخی عینیتی است که در آن تمام اجزای یک جامعه نقش و سهـم کم و زیــاد دارنـــد. مــورخ واقعی کسیست که چهره و حدود مسوولیت تمام این محرکین کارنامۀ تاریخی را شرح و بیان نماید. و این عملیست که مرحوم غبار ، با شکیبائی و برده باری با وجود تمام مشکلات آن عصر به پایۀ انجام رسانیده است.

 

در این راستا برخی از مامورین عالیرتبۀ سابقه گاهی اسم خود را در محور یک یا چند مثال تاریخی مییابند. که از بازگوئی عملکردهای شان در این کتاب شکررنجی میفرمایند. مثل جناب عبدالله ملکیار و جنت مکان علامه سلجوقی ، اما به یقین هدف غبار ازذکر نام این اشخاص، فقط روشن ساختن یک سلسله حقایق طی مثالهای زنده بوده و بس.

 

درین مورد که جلب اعتماد شخصی رهبران زمینه ساز احـراز مقامهـای حساس دولـتــی آنوقت میشـد هیچکس اعتراضی ندارد. چنانچه خود ملـکیار میگوید« محمد هاشم خان مرحوم را مثل پدر احترام و عزت میکردم » و این آن چیزیست که مرحوم غبار میخواهد بیان کند که افغانســتان زیــر سلطۀ یک خانواده و در قید رژیم اعتماد سالاری بود. تنها افرادی به چوکی های مهم میرسیدند که مــورد اعتماد بودنـد. لذا بحث کاردانی و لیا قت مطرح نبود. اعتماد فـــردی جانشین همۀ این خصوصیات که لازمۀ پیشرفت یک ملت است ، شده بود. زیرا تمام آنانیکه درکارائی و لیاقت از بوتۀ آزمایش بدر آمده بودند و چون به استقلال وطن خویش عشق میورزیدند ، به این جـــرم روانۀ زندان ارگ ، ســرای موتـی و کشتارگاه دهمزنگ شدند.

 

مرحوم غبار منحیث شاهد و سهیم در این حوادث، میخواهد همین تضاد تاریخی را بما تشریح کند. از یکطرف آنانیکه در اعتماد به شخص ایمان داشتند و ازجانب دیگر گروهیکه به ملت افغانستـــان باور مند بودند.

 

بطور مثال مرحوم غلام محی الدین خان انیس ، از جملۀ روشنفکران انگشت شماری بود که با دولت امانی اختلاف داشت. وی با دولت نادری همکاری نمود ، اما خیلی زود زندانی و اعدام گردید. بجرم اینکه ضد انگلیس بود. حتی پسر یتیم او را از صنف سوم مکتب ابتدائی اخراج کـــرده و به پلــخمری تبعید کردند. فرید فرزند مرحوم انیس میگوید « من تا آنکه کاکایم از زندان خلاص شد در فابریکۀ پل خمری کار میکردم، چون سن و سال من زیاد بود، هر چه کوشیدم به مکتب شامل نشدم از اینرو نزد مستری شاگرد شدم و بعد در شرکت برق بکار پرداختم. من همیشه از اینکه به گناه فرزند انیس بودن نگذاشتند درس بخوانم و تحصیل نمایم رنج میبرم »  « مأخذ : یادی از انیس »

 

ملاحظه کنیم جناب ملکیار در برابر این بی عدالتی در نوشتۀ شان چه میگویند :« مرحوم محمد هاشم خان با کیاست و تدبیر و ارادۀ آهنین ، که خواست مطلق آنوقت بود کشور را بسوی استــقــرار و امن کشانید. »

 

آقای ملکیاربه این ترتیب اشتراک نظرخود را در اعمال محمد هاشم تائید میکند. اگر جناب ملکیار در تأمین ارادۀ آهنین یعنی زندان وچوبۀ دار محمد هاشم خود را هم نظر میداند، پس چرا در پول اندوزی که نیز خواست مطلق آنوقت و آن شخص بود نقش خود را انکار میکند ، در حالیکه غبار یاد آور می شود که این فرزند خوانده ها همه ملیونها ثروت بهم رساندند. چرا جناب ملکیاردرمورد این ثروت در آنزمان ، منبع و مدرک آن ، علاوه بر اینکه صحبتی بعمل نمی آورد ، سکوت رنگرفته هم اختیار می فرماید.

 

محمد هاشم با ظلم و تعدی زیاد ، مملکت را بیک زنــدان سرتاسری تبدیل کــــرد. مردم به مشکل سه وقت نان خود را دستیاب میکردند. و این وضعیت را آقای ملکیــــار استقرار امن میخواند. در حالیکه چهرۀ اصلی آن دولت وحشت اختناق و ترور بود. طـالبــان نیز امنیت را تا حدودی تامین کرده اند اما هیچ صاحب نظری نمیتواند بدفاع از وحشت طـــالبـــان برخیزد. زیرا تامین امنیت در عدم موجودیت آزادی و دموکراسی وحشتناکترین چهرۀ دیکتاتوریست. درین مورد حتی یکی دیــگر از خدمتگــذاران خانوادۀ حکمران میرمحمد صدیق فرهنگ در کتاب افغانستــــان در پنج قرن اخیر وی را تابع نظرات فاشیستی و پیرو عقاید هیتلری میخواند. ج 2 ص 463

 

مرحوم غبار هیچوقت خدمات جناب ملکیار و آگاهی علامه سلجوقی را مورد سوال قرار نمیدهد زیرا او منبع عملکرد ها را منحیث یک مورخ ارزیابی میکند. طریق و راه هایی را تشریح میدهد که افراد بوسیلۀ آنها اعتماد محمد نادر و محمد هاشم را بخود جلب میکردند. بهــــای این اعتماد خدماتی بود که این افراد باید انجام میدادند.

 

با در نظرداشت اینکه جناب ملکیـــار و جناب سلجـــوقی اشخاص مورد اعتماد رهبــری وقت دولــت افغانستــــان بودند ، پس ایشان در بدل این اعتماد خدمت و خوشخدمتی هایی باید انجام میدادند. غبــار صرف یک فقره ازین خوشخدمتی ها را برشمرده است. تا اینکه میکــانیــزم و تعاملات درونی دولت در آن روزگار روشن گردد. زیرا او بخوبی واقف است که اگر زندانها و قتلگاه های رژیم ، فرزندان ملت را نمی بلعیدند شاید امروز صد ها علامه ، استاد و مولوی آگاه میداشتیم. چون این وطن پرستـان مرگ را بر عالمیت لکه دار ترجیح داده اند. پس این فریضۀ تمام آزادیخواهان است کـه درخت داعیۀ ملت افغان را آبیاری کنند و رهروان این شهدا باشند.

 

امید باین تشریحات اندک برای دانشمندان محترم واضح توانسته باشم که این کتاب را در بعد تاریخـی آن مطالعه فرمایند ، زیرا پیامد های این دورۀ چهل ساله که ما در زندگـی روزمــرۀ خود با آن مواجه بودیم و هستیم ، همسویی دارند با گفته های مرحوم غبـــار . مثلاً در دهـۀ هفتاد میلادی به مشکل پنج فیصد نفوس کشور از سواد بهره مند بود. با خشکسالی های سال 1970 و 1972 فقر جانسوز ملــت افغان به جهانیان آشکار گردید. بعد از سازشهــای مجید زابلی و محمد هاشم خان سرمایۀ دلال پایه ها حتی ریشه های سرمایه و صنایع ملی افغانستان را نابود کرد. این اصطلاح مردم کابل که میگفتند :

« ما حتی یک سوزن ساخته نمیتوانیم » نتیجۀ همین سازش بود. زیرا در بازار کابل، اشیای وارداتی تمام جهان پیدا میشد به جز صنایع ملی. چشم پوشی از آب هیلمند ، تائید خط تحمیلی دیورند و کودتــا های پی در پی خانوادگی و دست پروردگان ایشان ، همه مهر تائید بر حقانیت گفته های مرحوم غبار میگذارد.

 

اگر چه جناب ملکیار و احراری صاحب ، هرکدام طومار های طویلی از خدمات در ولایت هرات و دانشنامه های سلجوقی صاحب را ارائه میدهند ، متاسفانه این خدمات فرعی بمقابل عملکرد های کلی در ترازوی تاریخ سنگینی ندارند.

 

یادداشت های مرحوم غبار در مورد ایشان و دیگر محرکین و برگردانندگان وقایع آن عصر بازتاب جذبات ، علایق و عواطف شخصی مورخ نیست ، بلکه قضاوت تاریخ در مورد آنهاست.

 

                                                                              نجیب سخی

                                                             استراسبورگ – ششم جنوری سال دوهزار

 

 

-------------------

 

                                                      مقالۀ سوم

 

              جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ و هجوم ارتجاع

 

این نوشته در شمارۀ 421 هفته نامۀ امید طبع اتازونی به تاریخ 15 می سال دوهزار به نشر رسیده بود.

 

اعظم سیستانی یک پرچمی نادم ، برای خوشخدمتی و اخذ موقعیت ، یک سلسله لفاظی های بی محتوا را در شماره های قبل از این تاریخ در هفته نامۀ امید چاپ کرده بود.

 

من طی این مقاله به تشریح سیستانی منحیث فرد پرداختم و اهداف ثانی و ثالــث او را در بیان این کاسبی با کلمات ، روشن ساختم ، زیرا اینها که خاک را رایگان در اختیار روس قرار دادند !!! در مورد تاریــخ همان خاک چه برخوردی خواهند داشت ؟؟؟

 

                                                      ***

 

بعد از نشر جلد دوم افغانستـــان در مسیر تاریخ ، عــکس العمــل دست اندرکاران رژیــم های سابـق قابل پیشبینی بود ، زیرا بازنگری عملکردهای ایشان درین کتاب زمینۀ رنجش آنها را احتمــالاً فراهم میکرد . اما در شماره های 408 ، 409 و 410 ماه فبروری 2000 امید ، عنصر پــرچمــی عضو هیئت رئیسۀ شورای انقلابی حزب خلق « اعظم سیستانی » اثر گرانبهای مرحوم غبار را مورد تعرضات بی اساس و یاوه سرایی های میان تهی قرار داده. آنانیکه سیستانی را میشناسند، میدانند که این موضعگیری و ضدیت او با نوشتۀ مرحوم غبار و فرزند با تمکین ایشان محترم حشمت خلیل غبار ، افتخار بزرگی به این پدر و  فرزند راهروان داعیۀ ملت افغان بخشیده است. اما برای آنعده از همــوطنان که رفیـــق سیستانی را نمــی شناسند عرض میکنم که :

 

اعظم سیستانی دوست نزدیک ببرک کارمل ، عضو هیئت رئیسۀ شورای انقلابی حزب دموکراتیک خلق، این شخص وظیفتاً یعنی منحیث عضو هیئت رئیسۀ شورای انقلابی، تمام احکام این شورا رابدون در نظر داشت محتوای آن امضا کرده است. فیصله هایی را که محکمۀ اختصاصی انقلابی صادر می کرد بعـد از مطالعه و تائید آن بوسیلۀ هیئت رئیسۀ شورای انقلابی بمرحلۀ اجرا در می آمد. در مورد وظایف رسمــی او فقیر ودان در اعترافنامۀ زیر عنوان دشنه های سرخ چنین مینویسد ( دانشمند افغانی کاندیدا اکادمیسین اعظم سیستانی « تعارفات بین پرچمی ها » که خود در زمان ریاست شورای انقلابی ببرک کارمل عضو هیئت رئیسه شورای انقلابی جمهوری افغانستان بود، در این موقع از همکاران نزدیک او محسوب میشد) اما رفیق سیستانی همینکه احساس خطر کرد فوراً پوستین خود را پشت و روی کرده، همچو کاغذپارۀ بی ارزشی در سمت وزش باد برقاصی و شادمانی پرداخت و مقالۀ بر ضد دوست دیرینۀ خود ببرک کارمـل نوشت. و بدین ترتیب از جانب هم حزبی های سابق خود لقب پرچمی خط بینی کشیده را کمائی کرد.

 

اینک رفیق سیستانی با گذشتۀ چنین سنگین از نیرنگ بخود اجازه میدهد، یا به عبارۀ دقیقتر برایش اجازه میدهند که اثر مورخ عالیمقام کشور ما مرحوم غبار را این پرچمی سوگند خورده مورد اهانت و پــرسش های به اصطلاح تاریخی قرار بدهد.

 

اینک بیشرمانه پنج شخصیت علمی و فرهنگی را بحیث سرپوش برگذشته های سیاه خود قـرار داده و در سایۀ نام این اشخاص میخواهد توشه و گوشۀ دست و پا کند. تاریخ جدا از خواست و تعلقــات دیگـــران و تملقات سیستانی ، در مورد این پنج شخصیت یاد شده قضاوت کرده و میکند. اما شدیداً جــای تاسف است که فردی با گذشته و خصوصیات سیستانی ایشانرا آلۀ دست و مصدر مــرامهای کامجویانـه خویــش قرار دهد. زیرا او درین اقدام خود دو هدف را عمدتاً تعقیب مینماید.

 

یکی اینکه پنجه های سرخ بخون خود را سفید جلوه دهد به همین منظور از چندی به اینطرف یوسف زی هم تخلص میکند.

 

دیگر اینکه آمادگی مجدد خود را در آستان بوسی های نو در معرض نمایش قرار بدهد.

 

« رفیــق » سیستانی بمثابه یک پیرو تئوری انقلاب برگشت ناپذیر ثـور مدت بیست سال تاریخ و واقعیت های تاریخی ملت افغانستان را بازیچه و قربانی منافع روس ساخت. اینک بمــا انــدرز میدهــد که واقــعۀ تاریخی به اسناد ، شواهد و مدارک قانع کننده ضرورت دارد. اما چند سطر پائین تر مینویسد « نه در آن زمــان و نه در ایــن زمــان اعضای خانوادۀ سلطنتــی ، هیچکدام مکلفیت نداشتند تا کتاب یک نویسنده را بخوانند » در حالیکه جناب سید قاسم خان رشتیا در جواب به انتقادات آقای مهرین در شمارۀ 308 هفتــه نامۀ امید سال 1998 چنین نوشته بود. « تا جائیکه بکتاب تاریخ قرن 18 تعــلق میگیــرد ، بطوریکه در صفحۀ 39 خاطرات از نظر شما گذشته است ، آن اثر نیز روی همین ملاحظات مانند افغانستان در مسیر تاریخ از طرف رژیم های مطلقه و اختناقی وقت مدت یازده سال در توقیف مانده بود. » کتاب افغانستـان در مسیر تاریخ و اشتباهات رشتیا ص 71

 

در اینجا آشکار است سیستانی آنطور که ادعا میکند پابند سند ، دلیل و شواهد تاریخی نیست. زیرا او داده ها را مطابق به منافع و شرایط حاکم تغییر میدهد. در فوق اگر بقول رشتیا باور کنیم، پس سیستانی دروغ می گوید.

 

این تناقض گوئی های سیستانی هیچ رابطۀ با تاریخ وتاریخ نویسی ندارد. بلکه اوبرای آیندۀ خود ولینعمت جستجو میکند. برای رسیدن به این هدف کتاب مرحوم غبار و حرکت وطنپرستانۀ حشمت خلیــل غبار را بحیث ناشر این اثر ، وسیله قرار میدهد. زیرا سیستانی که در ظرف دو دهۀ گذشته مصروف فروش حال ملت افغان بود ، اینک قلم برداشته تا گذشته و تاریخ ما را نیز مورد معامله و دستبرد قرار دهد. لذا علمی بودن افغانستان در مسیر تاریخ جلد اول و دوم را بحیث اولین اثر علمی درتاریخ افغانستان مکارانه مورد تردید قرار میدهد.

 

سیستانی و دوستانش ، برخلاف تمام اصول و قواعد علمی حاکم بر جهان ، ملـت افغانستـــان را در آتــش جنگ تعرضی روس سوختاندند. خلق و پرچم بین سالهای1987و1993 زیاده تر از پنجاه هزار محصل معلم و فرهنگی های کشور را زندانی و اعدام کردند و صد ها مکتب ، مدرسه و مسجد را آتش زدند . با تحمیل اختناق و فقر ، دگراندیشی و تفکر را به زنجیر کشیدند. اینک با چنین آلودگی خود را زیـر پوشش کلمات منزۀ چون علم فرهنگ وعفت قلم قرارمیدهند. به تصوراینکه کارکردهای استبدادیون مذهبی ایشان را تبرئه کرده است. واقعیت اینکه طالب و پیشینیان او ، جهت زورمند تضادی هستند که موفق از میــدان بدر آمده ، در حالیکه ماهیتاً با خلق و پرچم دو روی یک سکه اند. متاسفانه در عدم موجودیت یک مرجع موثق برای بازشناسی علم وجهل ، سیستانی و امثال او این کتاب پاک را از محتوای تاریخی و جهانی آن تهی میسازند. اینها که خود هرکدام طفیلی رژیم هایی بودند که جهل ستون فقرات شانـــرا تشکیـل میـداد . سیاهی و تاریکی ساحه و زمینۀ قدرتمندی شان بود. مثلاً در دهۀ هفتاد افغانستـــان تنها پنج فیصــد باسواد داشت و از دهۀ هفتاد تا اواسط دهۀ نود ، ما یک نسل مکتب ندیده داریم . سیستانـــی بحیث عضو هیئـــت رئیسۀ شورای انقلابی حزب خلق، سهیم در مسوولیت بیسوادی یک نسل افغان است. مگربا پرروئی، باز هم از علم و فرهنگ صحبت کرده و حتی قضاوت میکند که کدام اثر علمیست و کدام عاری ازعلم است. سیستانی وشرکاعلم را بطور عام و علم تاریخ را بطور اخص، پدیدۀ مجرد پنداشته لهذا مناسبات و روابط متقابل عینیتهای تاریخی را نمیتوانند دقیقاً ارزیابی کنند باین سبب او سخت به فرعیات دلچسپـی دارد ، از تشریح و شناسائی واقعیتهای تاریخی عاجز است. به این لحاظ او سهم و مسوولیت افــــراد را در کارنامۀ تاریخی نمیبیند یا « نمخواهد ببیند زیرا با منافع شخصی اش تناقض دارد. » چنانچه مورخی این حـدود و مسوولیتهارا بازنگری میکند ، این برخورد را اسباب آمیزش علایق فردی آن مورخ میخواهد معرفی کند. تا در تحلیل واقعیت تاریخی اغتشاش و مغالطه خلق شود.از جانب دیگر آنانیکه چون سیستانی به تحریف تاریخ اشتغال دارند ، حتی بعد از گذشت سالیــان دراز، از بــررسی نتایج و پی آمد های رویداد تاریخــی طفره میروند. در عوض به لفاظی و سخن پراگنی در حدود جزئیات باقی میمانند. چنانچه در دهۀ شصت عاید سرانۀ سالانه هر افغان بیست دالر امریکایی بود، یک طبیب برای پنجاه هزار نفر افغـــان اختصاص داشت ، کشور عملاً میدان رقابت و کشمکش دو قدرت بزرگ شده بود. که در نتیجه دوکودتای پی در پی زایش یافتند. این حقایق بسی عیان و چشمگیر هستند که هر فرد افغان با احساس این وضعیتـرا به گوشت  و پوست خود درک و شناسایی کرده است. مگر چشمان عقل سیستانی چقدر تاریک هستند که سرچشمه و علل راستین این رویداد ها را نمی بیند و بازشناسی مسوولیت های فردی و جمعی را انکار میکند.

 

سیستانی که تا امروز بلی گوی وتائیدگر قدرتهای وابسته در کشور بوده ، بهمیـن صفت نوشته های چندی بیرون داده است. لهذا او کوشش دارد خود را در ردیف این پنج شخصیت داخــل کــرده و با آنهــا موضع مشترکی را اشغال نماید. امید است که بازماندگان و دوستداران این شخصیت هـا ، پینۀ سرزانــوی چــون سیستانی را دفع و ترد کنند، زیرا آن شخصیتها سزاوار چنین سرزنشی نیستند. روی این هدف سیستــانـی معتقد است آثاریکه در همکاری با رژیم های گذشته تحریر شده است مورد استفادۀ نسل های بعدی قــرار خواهد گرفت. بدین منظور همکاری کردن باین رژیمها بهتر بوده از مخالفت و مبارزه کردن بر علیه آن ها ، یا به عبارت دیگر دو ملیون شهید و پنج ملیون آوارۀ ملت افغــــان ، وزن کمتری دارند در تاریخ تا نوشته های سیستانی.     

 

این آثار که در سازش و همکاری با رژیم های ضد مردمی استحاله و قالب بندی شده، بعداً در سایۀ تفاهم و التقاط با سیستم تکمیل گردیده اند. یا به اشارۀ ساده تر تاریخ ، آثار و نوشته های فرمایشــی هستنــد. آیـا دانشی دانشی چنین مسخ شده میتواند درد نسلهای آیندۀ ما را دوا کند ؟ زیرا به تجربۀ چهل ساله دیده شد ، آنانیکه ملت را به زنجیر فقر و اختناق میبندند ، در حقیقت اندیشۀ مردم را زندانی میکننــد. سیستـــانی در تبانی و همکاری با رژیم خلقی پرچمی، هزار ها صفحه را در مدح انقلاب ثور و ملحقات آن سیاه کرده . اینک برای هویت بخشیدن باین سیاهنویسی ، خود را در عقب دیگران مخفی میکند. چون خائف است از محتوای نوشته هایش این پنج شخصیت را روکش ساخته و مورد استفادۀ سؤ قــــرار میدهد. زیرا مرحوم غبار در هیچ صفحه و هیچ سطری عالم بودن این شخصیتهارا زیر سوال نمیبـرد. چون این وظیفۀ مورخ نیست.

 

سیستانی منبع و مواخذ افغانستـــان در مسیر تاریخ جلد اول را در 33 سال بعد از نشر و 21 سال بعد از رفع توقیفش مورد پرسش قرار میدهد. این اثر که زیاده از ده بار در داخل و خارج کشورتجدید چاپ شده و اضافه از 50000 جلد در دسترس هموطنــان و علاقمنـــدان قرار گرفته است. گویـا همۀ این افراد در درون و بیرون کشور فراست سیستانی را در بازنگری منابع و مواخــذ این کتاب نداشتند و ندارند. زیــرا شخصیکه خود را بالاتر از تمام این علاقمنـــدان و هموطنــانیکه کتــاب را مطالعه کـرده اند قرار میدهد، حقیقتاً در کوته نظری جوره و مانندی ندارد.

 

افغانستان درمسیرتاریخ جلد اول 108 منبع معتبر داخلی وخارجی را بحیث مأخذ معرفی میکند. برعلاوه در پایان هر صفحه بنا به ضرورت موضوع پاورقــی هایی گشوده شــده است . وایـن رسم نگارش تمــام نویسندگــان و مورخین در خور ایــن نام است . افـــزوده بــراین زنـدگی نامۀ نویسنده ، خدمــات گذشته و سوانــح سیاسی و اجتماعی نویسنده ، منبع اعتماد و مأخذ ارزنــــده و غیرقابـــل تعویضی است در نظـــر خوانندگان ، واین خصوصیات اخیرالذکر خارج از حدود فهـم و تصور سیستــــانی است. زیرا یک عمــر مبارزه و سابقــۀ پـر افتخار مرحوم غبار دروطنپرستی برای بازگویی واقعۀ تاریخی مکفی است. لهذایاوه سرایی های سیستانی در مورد بیبلیوگرافی این اثر همه صاحب نظـــران در تاریخ افغانستـــان را متاثر و متــاسف میدارد. زیرا شخصیکه طعم مقاومت وپایداری را یکبار هم در طول حیات ... نچشیده ، چگونـه برشصت ساله عصارۀ دانش و حماسۀ مقاومت مرحوم غبار اعتراض میکند . این برخورد وی ، مظاهرۀ از مقام او در سفاهــت است.        

 

سیستانی ، باری تاسف خورده و این سوال را مطرح میکند چگونه غبار شما جان سالم بدر بردید ؟ نحوۀ ترکیب این سوال و حالت تاسفی سیستانی در طرح آن دورنمای ذهن تاریک و ضد روشنفکر سیستانی را آشکار میکند. زیرا تنها فاشیستها افراد را بجرم دگراندیشی و طرز دید شان محکوم و تکفیر می کنند. اما سیستانی باید بداند که سالهای 1932 و 1933 مقطعیست در واکنش های وطنپرستــان ، واقعــۀ سفــارت افغانی در برلن بوسیلۀ سید کمال خان، حملۀ فردی محمد عظیم خان به سفارت انگریز در کابل و بلاخره قتل محمد نادر بدست عبدالخالق خان هزاره که طی آن زندگی پدر، برادر، کاکا ، ماما ، اقارب و دوستان خود را فدا کرد. اما در عوض جان صدها روشنفکر از تیغ جلادان نجات یافت. بازتاب این عوامل محمد هاشم و شرکا را از طغیان خشم ملت بوحشت انداخت که جلو اعدامهای دسته جمعی را گرفتند ، اما حبس های طویل مدت را تجــویــز دیدند. آنانیکه زنده ماندند عبارتنــد از افـــرادیکه درد و رنج زندان را تحمل کردند. بنیۀ جسمانی و قوت روحی ، ایشان را نجات داد، نه اینکه چون پرچمی ها آستان بوسی بیگانگان را کرده باشند.

 

اثرمرحوم غبارجلد دوم افغانستان درمسیر تاریخ که بحیث معیار و محک دقیق و علمی در تاریخ معاصر کشور ، در این لحظات اساس بدسترس هموطنان قرار گرفت . در روشنایی این کتاب اتخاذ تصامیم آتیــۀ ملت ما از سهولت های زیادی برخوردار گردیده است. زیرا بازگویی این تجارب راه گشای آفــاق نـو در در برابر فرزندان ملت ما خواهد بود. سنگ اندازی های عناصر مغرض چون سیستانی که یک حلقــۀ از تاریخ زدگان را تشکیل میدهند ، تلاشی است در جهت تجدید و تعویض چهره هایشان. در این راستا هــر آنچه که در دسترس شان قرار بگیرد از آن کمک و یاری میگیــرند. اینک پنــج شخصیــت را در محراق مقاصد غرض آلود خود قرار داده اند و در انتظار بهــره برداری از آنان اند. بررسی این طرح آنها برای همه بسادگی میسر است. زیرا سیستانی درظرف 21 سال که ازرفع توقیف کتاب سپری میگردد، چرا در صدد نقد و تردید آن برنیامد ؟ اواز این اشخاص بحیث تخته پرش برای جستن بجلو استفاده میبرد. در راه رسیدن به این مامول نویسنده و ناشر افغانستان در مسیر تاریخ را موردهجوم و تعرضات ارتجاعـی قرار میدهد. نوشتۀ سیستانی در سه شمارۀ هفته نامۀ امید هیچ عینیت تاریخی را دفاع نمیکند ، هیچ حقیقتــی را هویدا نمیسازد ، بلکه گفته های امروز او در تضاد کامل با کرده های دیروزش قرار دارند. امید است که دوستداران و ارادتمندان این پنج شخصیت که سیستانی برای تامین مقاصدش ،ایشانرا ببازی گرفته است ، خط فاصلی درعمل و نظر بین خود و او ترسیم کنند. تا هموطنان و صاحب نظران در نگرش شان دچـار مغالطه نگردند. چنانچه در شروع این مقاله اشاره کردم. ضدیت با سیستانی باعث افتخار وهمسوئی بـا او مایۀ سرافگندگی است.

 

اما مرحوم غبار ، در تاریخ افغانستـــان مقام آن راد مردی را دارد که گردبادی چون سیستانی بروی هیچ اثر ندارد .

 

روانش شاد باد

 

                                                                              نجیب سخی

                                                      استراسبورگ - چهارم اپریل سال دوهزار میلادی

 

 

--------------------

 

 

 

                                                       مقالۀ چهارم

 

 

                             ( اتحــاد نــا مقدس بر علیه افغانستــان در مسیر تــاریخ )

 

 

این نوشته بعد از قلم فرسائی های سید ضیا فرهنگ زیر عنوان رد اتهامات ... به رشتۀ تحریردر آمده و در ماهنامۀ کاروان چاپ امریکا در دو شماره ماه نوامبر و دسامبر به نشر رسید .

 

بعد از اینکه لفاظی یک عده پرچمی های نادم در مورد این اثر خنثی گردید ، ضیا فرهنگ و عزیز نعیم خود پا جلو گذاشته و به تحریر نظراتشان پرداختنــد . من در این مقالـه دو موضوع را کوشیدم وضاحت دهم :

 

یک – افرادیکه در سایۀ قشر حاکم یک عمر خسپیدند ، از آنهایی که در صف مردم جا گرفتند تفاوت دارند . لهذا تاریخ و جامعه این دو گروه را ، با دو دید متضاد ارزیابی می کند .

 

دو – آنهائیکه چهل سال در ظلمت قدرت راندند ، امروز چگونه از علم صحبت میکنند .

 

 

                                                     ***

 

آنانیکه بتاریخ منحیث علم در پندار و عمل عقیده مند هستند ، به این اصل ایمان دارند که حادثۀ اجتماعی در مجموع و واقعۀ تاریخی بطور اخص علل و ریشه های عمیق در طول زمان دارند لهذا برای تشریح آنی رویداد مورخ مجبوراً علل آنرا در گذشته های دور جستجو میکند ، تا به علت اصلی و محدود واقعۀ مورد بحث دسترسی حاصل نماید . چنانچه این علت را تشخیص کند ، آنرا از جزییات و عوامل دیگر تجرید کرده به تحلیل آن میپردازد . نظر به گسترش ابعاد و ارزش آن در حیات جامعه ، حادثۀ تاریخی را رده بندی کرده و آنرا رویداد تاریخی ، چرخشگاه تاریخ و یا نقطۀ عطف تاریخ نامگذاری میکند .

 

سال 1929 نقطۀ عطفی در تاریخ افغانستان بشمار میرود . زیرا در این سال استعمار جهانی ، دولت بر حق افغانستان را واژگون ساخته ، و دانه های استعمار نوین را در منطقه حتی در جهان برای اولین بار در کشور ما زرع کرد . در این تعرض اقشار استفاده جو را در خدمت خود قرار داده ، در حالیکه ملت ما در برابر آنها به صف آرایی پرداخت .

 

جلد دوم اثر مرحوم غبار افغانستان در مسیر تاریخ ، همین واقعیت را با مشاهدات عینی مورخ از این کلیت تاریخی شرح و بیان میکند . همچنان فرعیاتیکه از آن ناشی گردیده، سهم قلیل و کثیر، خصوصیات  هر یک از محرکین آنرا با امانتداری بازنگری میکند. سلسلۀ تسلیم طلبی افراد درگیر این وقایع و از خود گذری ها و شهامت راهروان ملت را آئینه وار انعکاس میدهد . برخی افراد آگاهانه یا نا آگاهانه مکرر از روی منافع شخصی در خدمت ارتجاع و استعمار در آمده بودند .

اینک بعد از جمعبندی جنایات خلق ، پرچم ، طالب و شرکا فراموش میکنند که ایشان در زایش اینها سهم گرفته اند . در ریخت و قالببندی خلق پرچم و طالب مدد و همکاری کرده اند . چنانچه تاریخ تسلیمی شاه شجاع و مقاومت وزیراکبر خان هردو را ثبت کرده ، لهذا نباید از قضاوت تاریخ در مورد شان شاکی باشند . و آنرا چکیدۀ ذهن و احساس شخصی مورخ قلمداد کنند .

 

در این راستا عدۀ از گروه حکومتی های بعد از 1929 سخت در تلاش هستند که تاریخ و عینیتهای آن روزگار را قلب نشان بدهند ، به گمان اینکه کرده های طالب ، خلق ، پرچم و شرکا خلاصگیری در کار ایشان بوده است .

 

برعکس عدۀ وسیع از مردم باین اصل باورمند شده اند خلق پرچم علت آنی و عاجل بدبختی های شان است ، در حالیکه ریشۀ این درد و رنج از گذشته های دور نهفته است . نشر افغانستان در مسیر تاریخ جلد دوم به این انتظار هزاران وطندار ما جواب میگوید . این واقعیت سبب وحشت زده گی یک دسته افراد شده ، که دست بدست هم داده می خواهند آفتاب را به دو انگشت پنهان نمایند .

 

اینک مشتی از سرداران متقاعد و دستوربرانشان در زد و بند با اعضای نادم خلق و پرچم ، برضد واقعیت های تاریخ ملت افغان اتحاد نامقدسی تشکیل داده اند . به همین سلسله نوشتۀ در شمارۀ 27 اکتوبر 2000 جریدۀ کاروان سطور ذیل را مطالعه میکنیم « مرحوم میر محمد صدیق فرهنگ و مرحوم غبار ..... چه هردو با آوردن تغییرات در زندگی مردم خود به اجتماع خود تعلق گرفته اند . »

 

واقعیت اینکه چند صباحی با هم اشتراک نظر داشتند . همینکه پای عمل در میان شد ، مرحوم غبار در صف ملت قرار گرفت و مقاومت کرد . اما مرحوم فرهنگ دست همکاری دراز کرد . این دست همکار بلاخره از آستین جبهۀ پدروطن بیرون شد . لهذا ملت و اجتماع نمیتواند این دو نفر را با خصوصیاتی چنان متفاوت در قلب خود بپرورد . زیرا مردم هرقدر درد کشیده باشند باز هم دوست و دشمن را تشخیص میکنند .

 

چنانچه نویسندۀ مضمون چند سطر بعد اضافه میکند « ... داخل شدن تدریجی اجتماع ما از طریق مسالمت آمیز و زیر چتر قانون در حلقۀ جوامع دموکراتیک میباشد .»

 

چتر قانونیکه حاکمان افغانستان برای حفظ خود خلق کرده بودند . بعد از تجارب چهل سال بجز از فقر ، بیچاره گی ، بیسوادی و دو کودتای فاجعه آمیز چیز دیگری ببار نیاورد. آنانیکه در زیر این چتر در پهلوی حکمرانان وقت قرار گرفتند باید سهم و مسئولیت خود را در بدبختی و آوارگی امروز ملت ما ، باز شناسند زیرا این چتر قانون و طریقت مسالمت آمیز یک روی سکه است و طرف دیگر آن زیر پا گذاشتن هرنوع الترناتیف و دگرنگری است ، یعنی تسلیم شدن به پیشنهاد حاکم . پس مرحوم غبار هیچ نوع اتهامی به مرحوم فرهنگ وارد نکرده ، زیرا بیان واقعیت را نمیتوان تهمت نامید ! چون مرحوم فرهنگ آن نظریاتی را که با غبار یکجا دفاع میکرد ، زیرپا گذاشته و با حلقۀ حاکم پیوست . خزیدن در سمت وزش باد زورمند روز ، در بر گیرندۀ منافع شخصی است و با خواستهای ملت رابطه ندارد .

 

خوشبختانه مرحوم فرهنگ کتابی زیر عنوان افغانستان در پنج قرن اخیر نوشته است . این کتاب در خارج کشور تحریر گردیده . دور از هر نوع فشار و مقررات مقامات افغانستان . ببینیم که مرحوم فرهنگ خودش در این مورد چه میگوید . آیا خود را در صف مردم قرار میدهد ، یا در حلقۀ حاکمان !

در ص 456 ج اول مینویسد « محمد نادر شاه اساساً خواهان ترقی و پیشرفت کشور در خط تمدن عصری بود . منتها میخواست اینکار را بشیوۀ خودش با تانی و تدریج و ضبط و ربط آهنینی که بدان معتقد بود اجرا کند . » این سطور را فرهنگ در سال 1988 نوشته یعنی بعد از اینکه نتایج چهل سالۀ سیاست نادر را بچشم سر دید . به این ترتیب شاه شجاع و ببرک کارمل هم طرفدار ترقی و پیشرفت بودند ؟ ، یعنی در هم شکستن اساسات اقتصادی و سیاسی کشور و ترد استقلال آن به نفع انگلیس در واقعیت بخاطر پیشرفت ما بوده . افغانستان بیک مستعمرۀ غیر مستقیم انگلیس تبدیل گردید . طوریکه سفرای افغانستان در تمام طول جنگ دوم در برلین و توکیو دو نفر مسلمان هندی بود . اگر نادر اساساً خواهان ترقی نمیبود روزگار ما چه میشد ؟؟؟؟

 

ببینیم مرحوم فرهنگ در مورد مبارزین ملت چه نظر دارد . در ص 460 ج 1 مینویسد « درین میانه جوانانیکه در آلمان تحصیل کرده بودند باثر تماس با عناصر انقلابی در آن کشور اعم از آلمانی و مهاجرین شرقی روش تند تر اختیار کرده ، در بازگشت بوطن این طرز فکر را از طریق معلمی در لیسۀ نجات به متعلمین آن مکتب انتقال دادند چنانچه سید کمال خان و محمد عظیم خان که اقدامات شان در باب گذشته یاد شد از همین جمله بودند و دومی در لیسۀ نجات شغل معلمی داشت و استاد عبدالخالق بشمار میرفت . » اگر به تۀ اندیشۀ فرهنگ توجه شود ملاحظه میگردد که ترک استقلال افغانستان ، کشتار دستجمعی کادر های سیاسی و فرهنگی و بالاخره تبدیل تمام کشور بیک زندان سرتاسری بر این سه جوان تاثیری نگذاشته . اما انقلابیون شرقی که معلوم نیست از کدام کشور شرق و مربوط کدام ملیت که بدامان آلمان با بینش نازی پناه برده بودند .

 

بزعم فرهنگ برای این جوانان روش تند را آموزش داده اند . به این ترتیب فرهنگ این سه فرزند شهید وطن را در یک تحلیل حد اقل و خوشبینانه وابسته بدولت المان نازی میکند و در یک نتیجه گیری حد اکثر ایشان را فاشیستهایی قلمداد میکند که بر ضد دوستان و منافع بریتانیا ، اما در جهت موافق با سیاست المان فعالیت میکردند . و این عین همان تشریحاتی بود که مطبوعات رسمی افغانستان بعد از اعدام این وطنپرستان تحویل مردم میکرد . البته فرهنگ با چنین اظهارات خاطرخواهانه ، مسئولیت بزرگی در برابر شهدای ملت ما بگردن میگیرد .

 

مرحوم فرهنگ از صفحۀ شانزدهم کتاب خود در جلد اول که به ستایش ملیت مظلوم هزاره میپردازد و این وضعیت تا آخر کتاب ادامه دارد . اما در صفحۀ 452 ج 1 یک استثنا قایل میشود . « نادر بضرب گلولۀ یک نفر از متعلمین لیسۀ نجات بنام عبدالخالق به قتل رسید . » او هزاره بودن عبدالخالق را فراموش میکند .

 

جدا از اینکه با عمل عبدالخالق هزاره موافق بوده یا مخالف چطور بخود حق میدهد که هزاره بودن او را محو کند زیرا برخورد وی با هزاره ها وضعیت تاکتیکی دارد ، اما میثاق او با خانوادۀ حکمران عمده و استراتژیک است . شاید بار اول باشد در حیات تاریخ نویسی کسیکه می خواهد تاریخ ملتی را بنویسد اما نظر به ملحوظات شخصی ، حکم صلب ملیت فرد را صادر میکند .

 

بعد از ملاحظۀ نظرات مرحوم فرهنگ دیگر جای شکی باقی نمیماند در اینکه او در صف ملت ظاهراً قرار گرفته بود مگر جای اصلی اش در زیر چتر قانون و طریقت مسالمت آمیز وضع شده از طرف قشر حاکم بود .

 

نقل قولهای مرحوم فرهنگ را که در فوق ذکر کردیم چکیدۀ از موضعگیری اوست. اما مرحوم غبار در جلد دوم میکانیزم تشکل این وضعیت را مستند ساخته و شرح میکند. مرحوم غبار که خاندان حکمران را در عمل شناسایی کرده ، واقف است که افراد چه قیمتی را باید برای جلب اعتماد حاکمان بپردازند. کم نبود تعداد افرادی که قصد همکاری باین دولت را داشتند . اما چون سازش نکردند ، دستگیر و اعدام شدند. مانند شهید محی الدین خان انیس. آنانیکه یک عمر در سایۀ این اعتماد خسپیدند ، چرا از یاد آوری کرده های خویش خشمگین میشوند ؟ اگر ریگی در کفش ندارند !!!!

 

نشر این کتاب ، روابط مخفی عدۀ اشخاص را برملا ساخت . چون در برابر این اثر باید موضع مشترک

میگرفتند ، لهذا بدستکشی متقابل پرداختند. چنانچه اعظم سیستانی عضو هیئت رئیسۀ شورای انقلابی حزب خلق « که تمام تصامیم شورای انقلابی بعد از تصویب و امضای آن بوسیلۀ هیئت رئیسه به مرحلۀ اجرا در می آمد ، از جمله حکم اعدام هزاران وطنپرست » دست امداد بسوی عزیز نعیم دراز کرده ، که او خود یکی از وارثین ثروت هنگفت محمد هاشم صدراعظم است همدیگر را استاد و برادرعزیز خطاب میکنند. این تعارفات را در مقالۀ جریده دعوت شماره سپتامبر و اکتوبر سال دوهزار مطالعه میکنیم.

 

عزیز نعیم صفحات چند را با دل فراخی در مورد تاریخ نگاری ، تاریخ نگری ، علم و برخورد علمی با تاریخ سیاه میکند . با در نظرداشت اینکه بعد از چهل سال حکمروایی نادر ، هاشم ، ظاهر و داود تنها پنج درصد نفوس کشور از نعمت سواد بهره مند بود . این علمستائی عزیز نعیم تعجب آور است. که اگر شما به علم واقعاً ایمان داشتید ، پس چرا این چهل سال در ظلمت گذشت. اما جواب این سوال را خودش با ارائۀ دو مثال در مورد علوم مثبته میدهد، زیرا عزیز نعیم دگم را علم تصور میکند. او میگوید : « در هر زمان و هر مکان 2 جمع 2 مساوی بچهار است » این منطق دگماتیستهای قرن هفده و هجده بود که در برابر متفکرین عصر روشنایی از آن استفاده میکردند. البته جای تأسف است که ایشان باین دگم در ختم قرن بیست دسترس یافته اند.

 

باید خدمت جناب نعیم عرض کنم که عدد دو بحیث یک اصل یا عینیت در طبیعت وجود ندارد . انسان برای سهولت کار خود در حل تعداد ، آنرا به اشیا و اجسام نسبت داده است مثلاً دو انسان ، دو درخت ، دو ستاره ، دو گوسفند ....

 

در سیانس نمودیک که حد شناسایی انسان معاصر است ، اعداد از خصوصیات و کیفیتها نمایندگی میکنند یعنی در هیچ علمی عدد انتزاعی و مجرد وجود ندارد. مثلاً دو انسان جمع دو انسان مساوی بچهار انسان دوصد سال قبل از صبح تا به شام سه جوره بوت میساختند . اما امروز همین دو جمع دو انسان با وسایل عصری کار،روزانه دوصد جوره بوت را تولید میکنند. یا اینکه دو گوسفند جمع دو گوسفند در افغانستان در حدود 150 کیلو گوشت میداد ، اما همین چهار گوسفند در ایالات متحده در حدود 300 کیلو گوشت میدهند . چنانچه ملاحظه میکنید اعداد ، منطق انتزاعی مساوات مطلق را در مکان و زمان نمی رساند . دوهزاروپنجصد سال قبل دانشمند یونانی دیموکریت در رد این دگم چنین گفته بود « هستی آب روانی را ماند که انسان نمیتواند دو بار در عین آب غسل کند . » یعنی جهان طبیعت و هستی با هم در رابطه بوده و برای ابد در نوسان و تحرک است. لهذا شما دگم را با علم عوضی گرفته اید . اگر کسی علوم مثبته را باین فراگیری و روشنایی اش با چیز دیگری اشتباه کند ، قضاوت وی در علوم اجتماعی و تاریخ چه خواهد بود . تناقض گویی های ایشان در این مورد بیتی از حضرت بیدل را بخاطرم آورد

        رمز آشنای معنی هر خیره سر نباشد ........ طبع سلیم فضل است ارث پدر نباشد

ایشان در ادامه پنج فقره انتقاد را بر جلد های اول و دوم افغانستان در مسیر تاریخ وارد میکند .

1 – در مورد اینکه امیر حبیب الله در مرگ پدرش نقشی داشته ، چرا غبار منبع و سند خود را روشن نکرده ؟ جواب چنین است که در سال 1967 زندانهای سیاسی فعال بوده غبار نمیخواسته بیگناهی سیزده سال در زندان برود .

 

با در نظرداشت اینکه افغانستان در ظرف صد سال گذشته ، دستخوش پادشاه گردشی و برادر جنگی بود، وزیر اکبر خان مسموم شد امین الله خان در برادر جنگی کشته شد ، یعقوب خان در زندان پوسید ، خود حبیب الله خان به قتل رسید ، نادر تاج و تخت امان الله را با همکاری انگلیس ربود و بلاخره داود بیاری روس برضد ظاهر کودتا کرد. با سر هم بندی تمام این دلایل قبل و بعد از مرگ امیر عبد الرحمن ، شرایط برای انجام این عمل مستعد بوده . تا رد علایم یاد شده درین مورد چنانچه مرحوم غبار پیشنهاد میکند شک و تردید پا بجا خواهد بود . از جانب دیگر یادداشتهای شصت ساله و مصاحبه هائیکه او با مردم خود انجام داده ، چون جامعۀ که در آن مورخ زیست میکند ، صفت لابراتوارش را دارد . لهذا صحنۀ اجرای اعدام مرحوم عبدالخالق هزاره درکابل و یا بیان عمل انتقامجویانۀ سفارت افغانی در برلین ، تشریحات کتابخانۀ نیست چنانچه واقعه نگاران رسمی بان عادت دارند ، بلکه آن بازتاب تعاملات تجربی است که صرف یک مورخ بمفهوم راستین کلمه بان مانوس است. آنطوریکه زرگر پیچیدگی های زر را ، نجار از چوب را و آهنگر از فولاد را میداند ، تاریخ نویس واقعی هم نهفته های جامعۀ خود را میشناسد ، زیرا آنهایی که هر دیرگاهی یکبار از کنار اثر تاریخی عبور میکنند ، از درک همۀ این باریکی ها عاجز هستند . از آنجاست که سوالهای مبتدی را طرح میکنند . چون غبار خودش در زندان بود از این و آن واقعه چگونه آگاه گردید. این یک تنقیص در معرفت سوال کننده است تا در محتوای کتاب .

 

در مورد روابط و مذاکرات سری نادر و برادرانش با انگلیسها ، در تایید قول مرحوم غبار کتاب روابط خارجی افغانستان در نیمۀ اول قرن بیست ص 267 چنین میگوید . « ریچارد ماکوناکی که بحیث وزیر مختار و سفیر هند در کابل مقرر گردید ، او قبل بر این در کرم بحیث نمایندۀ سیاسی وظیفه داشت ، و از آنجا با نادر شاه و برادرانش قبل از آنکه داخل افغانستان بشوند و مجادلۀ خود را بر علیه بچۀ سقاو آغاز کنند ، مذاکره و مصاحبه نموده بود . » در ص 278 همین کتاب بار دیگر از کمک های نسبتاً سری انگلیس به نادر سخن رفته است.

 

2 – محمد عزیز نعیم سوالی مطرح میکند « بکدام دلیل شاغلی حشمت خلیل غبار مدعی است که تاریخ مذکور اولین تاریخ علمی کشور ماست. » ایشان که دگم را با علم اشتباه میکنند ، جای تعجب نیست که در علمی بودن اثر مرحوم غبار پی نبرد. برای پاسخ باین سوال باید دید که علم چیست و دستور علمی در تاریخ کدامست ؟

 

علم عبارت از شناسایی مکمل و منطقی یک پدیدۀ مشخص است. موضوع مورد مناقشۀ علم باید قابل مشاهده ، تجزیه و ترکیب دوباره باشد. مثلاً آب که آنرا مشاهده میکنیم ، خود معلول یک سلسله تعاملات است . یعنی به علت اینکه دو مالیکول هیدروژن و یک مالیکول  اکسیژن با هم ترکیب شده اند معلولی بوجود آمده که آبست . و علمیکه ما را از مشاهده به تجزیه و از آن به ترکیب دوباره رهنمون کرد ، شیمی نام دارد. پس در تاریخ این تعامل چگونه صورت خواهد گرفت ؟

 

مثلاً یک دستور تاریخی مرحوم غبار را از جلد دوم را تجزیه میکنیم. خاندان حکمران و محمد هاشم در سازش با زابلی سرمایۀ دلال را استقرار داده و این امر سبب ویرانی اقتصاد افغانستان گردید . مردم زمانیکه عواقب این سازش را در زندگی روزمرۀ خود درک کرده و از آن متاثر گردیدند ، این درد را چنین بیان میکردند « ما حتی یک سوزن ساخته نمیتوانیم که لباس خود را بآن بدوزیم.»

 

این اصطلاح عام عبارتست از مشاهده ، اگر بخواهیم این مشاهده را تجزیه کنیم ، چون اموال و صنایع خارجی بازار های ما را فرا گرفته ، دولت با تبانی با تجار استفاده جو ، سرمایه های ملی را به سرمایۀ دلال تبدیل میکند . هیچ اثری از صنایع جدید در کشور سراغ نمیشود. در عوض ورود مواد آماده شده در خارج را تشویق میکند . و اینکه مردم عام میگویند ما یک سوزن ساخته نمیتوانیم ، معلول است و حکم مرحوم غبار در مورد سازش هاشم و زابلی علت است . رابطه بین علت و معلول متقابل بوده ، لهذا این دستور علمی است.

 

در جلد اول افغانستان درمسیر تاریخ این تحلیل مورخ که میگوید[ملت افغانستان قهرمانانه بمقابل استعمار جنگید وآنرا شکست داد . اما دولتدارانش به استعمار تسلیم شدند .] سه جنگ افغان و انگلیس و شکست سه گانۀ انگریز در این جنگها و شهامت ملت ما انکار ناپذیر است .

 

اما بعد از سال 1839 دوست محمد خان ، بعد از 1879 عبدالرحمن خان و بعد از 1929 نادرخان به انگلیسها تسلیم شدند . جزییات این حکم در قید زمان و مکان و محرکین آن در این کتاب واضح میگردد. لهذا حکم فوق یک حد کلی بوده که باساس منطق استوار گردیده. رابطۀ متقابل علت و معلول عینیت این دستور را نشان میدهد. اگر تمام داده های این حکم را با تعریف عام علم تطبیق کنیم مشاهده میگردد که کاملاً با هم منطبق و متجانس هستند. بستر این تجارب تاریخ است. چون غبار این تاریخ را نوشته ، پس تاریخ غبار علمی است. زیرا آثارش مشبوع از دساتیراز همین نوع است .

 

اینک مثال یک دستور غیر علمی چنانچه مرحوم فرهنگ در کتاب افغانستان در پنج قرن اخیر جلد اول ص 456 مینویسد : محمد نادر شاه اساساً خواهان ترقی و پیشرفت کشور در خط تمدن عصری بود ... مشاهدۀ این دستور چنین است که استقلال مملکت از دست رفت ، اقتصاد نابود گردید ، معارف ویران شد ، کادر های علمی و فرهنگی اعدام شدند و اعضای خانوادۀ شاهی و معتمدین امر بر ایشان ، ادارۀ کشور را در انحصار خود در آوردند. آیا این حرکات در طول تاریخ در تمام روی زمین با پیشرفت و ترقی کدام ربطی داشته ؟ جواب منفی است . در این مثال علت و معلول همدیگر را نقض میکنند ، پس این حکم عینیت ندارد . لهذا هیچ نوع دستور علمی طرح نشده است .

 

3 – جناب عزیز نعیم تصور میکنند که مرحوم غبار زیر تاثیر جنبش چپ سالهای 1960 و 1970 رفته ، لهذا میگوید « حوادث را به شیوۀ مارکسیستها تعبیر کرده است » و دلیل میآورد که اصطلاحاتی چون مبارزات طبقاتی ، فیودال ، ملاک و فاشیست را بکار برده .

 

اگر هر کتابی را در مورد انقلاب کبیر فرانسه ورق زده شود ، در هر صفحۀ آن چندین بار در بارۀ طبقات ، مبارزات طبقات ، فیودالیزم و تملک کلیسا سخن رانده شده و این تقریباً صد سال قبل از تولد مارکسیسم . بهمین ترتیب اگر بیک روزنامۀ دوران جنگ دوم نظر انداخته شود ، اصطلاح فاشیزم در تمام ابعاد آن بررسی و موشگافی گردیده است.

 

نعیم صاحب چون پای منطق اش بلنگیدن شروع کرده دست بپروپاگند و زهر پاشی میزند . تا شخصیت مبارز و دموکرات چون مرحوم غبار را با آب خون آلودیکه دوستان پرچمی خلقی او مثل سیستانی و غیره تهیه کرده اند ، رنگ بزند. 

 

تعبیر مارکسیستی حوادث تاریخی بنام ماتریالزم تاریخی یاد میگردد . این شیوۀ تحلیل که اساس آن تولید نعم مادی در جامعه است ، موضوع بحث آن مناسبات تولید میباشد.

 

افغانستان که تمام قرن 18 و 19 اش در برادرکشی های سدوزایی ها و پادشاه گردشی های محمدزایی ها و مداخلۀ انگلیس و جنگ ضد آن سپری گردید . در کشور طرز تولید خود کفایتی و پراکنده رایج گردید. که آنهم هر دو سه سال بعد در اثر یکی از عوامل یاد شده زیر و رو میگردید. لهذا مادۀ اصلی تحلیل مارکسیستی تاریخ یعنی مناسبات تولید حاکم در افغانستان در طول همین دو قرن برقرار نگردید.بطور نمونه در طول همین مدت حتی یک نهر ، یک پل ، یک سرک ، یک قصر و بنای تاریخی که نمایندگی از ثروت و برقراری روابط خاص اقتصادی کند ، در تمام افغانستان وجود ندارد . در آن

سالهائیکه دیگران از حقوق بشر دفاع میکردند ، امیر عبدالرحمن غلامی و کنیزی مردم هزاره را رایج ساخت بناً تاریخ این دو قرن ما عبارتست از خانه جنگی و مبارزه ضد استعمار . لهذا هیچ جایی برای تحلیل مارکسیستی درین تاریخ دوصد سال اخیر وجود ندارد.

 

شخص مدعی چنین ادعا ثبوت میکند ، علاوه از اینکه مارکسیسم را نمی شناسد ، از تحلیل دقیق تاریخ افغانستان نیز عاجز است. اما دانش مرحوم غبار خیلی فوق العاده تر ازین بود که چشمان بسته تاریخ بنویسد. اگر گاهی از شیوۀ گاوآهن و قیمت اشیایی اولیۀ زندگی سخن بمیان می آورد برای این است که خواننده را در شرایط روزگار مورد بحث حضور دهد تا خود قضاوت آزاد داشته باشد.

 

بند های چهارم و پنجم انتقادات نعیم با هم شباهت دارند . آنها در بر گیرندۀ این هستند که مورخ باید منصف و حقیقت جو باشد. او نتیجه میگیرد که مرحوم غبار نه منصف است و نه حقیقت را جستجو میکند ، بلکه آدم حسود ..... است . برای جناب نعیم اینقدر یادآور میشوم تنها آنهائیکه منطق شان ضعیف است در بحث علمی دشنام میدهند .

 

برای ثبوت منصفگری و حقانیت مرحوم غبار اینک دو نقل قولی را ذکر میکنم اولی واقعۀ است که مرحوم ملا فیض محمد هزاره در ص 129 ج 3 قسمت دوم سراج التواریخ بیان کرده است.

« سردار محمد اکرم خان بن سردار محمد نصیر خان مرحوم که نسبت خسرزادگی به اعلیحضرت والا داشت ... چند روز ذلت بپاس نعمتی کزاو دیده بود بسر برده ، تا که از ذلت و تنگی معیشت و تهی دستی به مناهی و ملاهی شغل ورزیده ، روز عسرت به مرغ و قمار بازی بسربردن اختیار کرد ......در پایان کار چنانچه خواهد آمد از تثلیم سدۀ علیا مستسعد و رستکار شد ، اجازۀ آمدن وطن مالوف برای او شرف صدور یافت و در عهد اعلیحضرت سراج المله والدین چنانچه بیاید به منصب جنرالی فوج نظام سرفراز گشت . »

 

صد سال بعد ازین واقعه مرحوم غبار در همین مورد می نویسد. « اگر این اشخاص را که خود را بادار ملت میشمارند از سرحد افغانستان بیرون پرتاب ، و دارایی ملت را از ایشان مسترد نمایند ، اغلب اینان در تمام کرۀ زمین جز آنکه در طعامخانه ئی بشقاب شویی کنند ، قادر به تحصیل قوت لایموت و نان شبانه روز خود نیستند. ج 2 ص 81 »

 

انصاف و حقیقت نگری مرحوم غبار نه تنها واقعۀ سراج التواریخ را تایید میکند ، بلکه ما شاهد تطبیق عینی این دستور در شرایط خارج کشور هستیم .

 

خاندان حکمران که مدت چهل سال شعور ملت افغانستان را به زنجیر کشید ، مانع هر نوع تحول و پیشرفت حقیقی جامعه گردید دو کودتای پی در پی نتیجۀ این چهل سال سیاهی و ظلمت است. که تا امروز ملت ما در آتش آن میسوزد.

 

مرحوم غبار منحیث یک متخصص در امور اجتماع این عوامل را روشن ، عالمانه بیان و رده بندی کرده است . تا نسل های آینده ، مسؤلین این همه مصایب هنوز تمام نشده را در دادگاه تاریخ مورد قضاوت قرار بدهند .

 

روانش شاد باد

 

                                                  

 

                                                                      نجیب سخی 

                                                استراسبورگ  فرانسه  سی ام اکتوبر دو هزار

 

-----------------

 

 

                                                                                   مقالۀ پنجم

 

          چرا افغانستان در مسیر تاریخ اولین اثر علمی در موضوع خود است

 

این مقاله به مناسبت یاد بود شخصیت مرحوم میرغلام محمد غبار تحریر شد که از طرف انجمن فرهنگی افغانهای مقیم شهر هامبورگ در پنجم فبروری سال دوهزار و یک دایر گردیده بود . در آن گــرد هم آیی قرائت شده بود .

 

                                                           ***

 

تاریخ منحیث یادداشت و خاطرۀ ملت ها ، نقش بازدارنده را در تکرار اشتباهات ایفا میکنــد. بدین ملحوظ جوامع انسانی بدقت و امانتداری در حفظ و نگهداری گنجینــه های تاریخــی میپردازند. گنجینــۀ تاریخــی عبارتست از مجموعۀ تجاربیکه در شرایط مشخص بوقوع پیوسته، ازیکسو بینش گذشته را سهل میسازد، از جانب دیگر تحلیل و بازنگری این حوادث ، توشه و ارزش تجربی برای تصامیم آینده میدهد .

 

دسترسی به حقایق تاریخی ، رهنمودی در گشایش و حل معضلات فعلی جامعه است. از ایــن جاست مقام ارزشمند تاریخ راستین . مللیکه آزادی عمــل در تحلیل کارنامــه های تاریخی خود دارند، از این تجـارب استفادۀ حد اعظم را برمیدارند. اما آنانیکه در قید ترحم این و آن دولت قدرتمند زیست میکنند، حتی تاریخ را نیز دیگران برایشان قلم میزنند. از اینجاست که تاریخ ملــت و حتی یک منطقــه با حوادث و حقایق آن خطه انطباق نداشته ، بلکه در سایۀ منافع قدرت حاکم جهانی ، منطقوی و محلی تحریر گردیده است . کـه همین قدرت نویسی ها مخصوصاً در جوامع عقب مانــده ، با گذشت زمان جای تاریخ اصلی و راستین را اشغال میکنند. زیرا روزگــار، روی زخــم ها را مستــور میکند. در جدالیکه ملت ها با فقــر، بدبختــی و گرسنگی راه می اندازند، درد های ماضی را با جزئیات فراموش میکنند. کلیات حـادثه سینه به سینه ، در داستانها، اشعارو پدیده های هنری از نسلی به نسلی انتقال میکند. اما یادداشت هایی را که حاکمان تحریـر کرده بودند، بحیث حقیقت آن عصر جلوه میکند. به این ترتیب همان ظلمی را که در زمان ومکان دیگری بر ملتی جاری کرده بودند ، با تفاوت های اندک مجدداً آنرا تکرار میکنند.

 

کشور ما که در ظرف دوصد سال گذشته دستخوش خانجنگی و پادشاه گردشی بوده و میدان رقابت قدرت های بزرگ را تشکیل میداد، مطالعۀ تاریخ آن احتیاط وژرفنگری فوق العاده را ایجاب میکند. لهذا نگرش و نگارش علمی تاریخ ما ازاهمیت بسزایی بهره مند است. زیرا دست اندازی های استعمار در تاریخ قرن نوزدهم و بیستم ما آشکار است .

 

به همین دلیل استکه سکوت بزدلانۀ امیردوست محمد را در جریان شورش سپاهیان در هند، فراست امیر خوانده شد. با تاسیس فابریکه برق جبل السراج امیرحبیب الله جزروشنفکر ترین شاهان قلمداد گردید.نادر و هاشم که استقلال افغانستان را به انگلیس مسترد کردند ، مدت چهل سال ناجی وطن و محصل استقــلال آن معرفی و آرایش گردیدند .

 

جور و ستم از یکطرف و عدم موجودیت آثار حقیقی و علمی در مورد این حوادث از جانب دیگر زمینــۀ انتشار و تداوم این نیرنگ بازی ها را فراهم ساخته بود. دو کودتای خونین دهۀ هفتاد پی آمد همین دروغ پردازی های تاریخی و نگرش غیر علمی آنست .

 

از اینجاست مقام و اهمیت آموزش و ارزیابی علمی تاریخ. پس نگرش علمی تاریخ چیست؟

همانطوریکه علم فزیک ما را در اعماق اتم میبرد، شیمی اسرار سلول ها را بیرون میدهد، تـاریخ علمــی در ژرفنای جامعۀ انسانی پائین میشود، علل وقایع و رویــداد ها را چنان منطقی و مستند تشریح میکند که اکثریت عظیم جامعه به آن میگــروند. در پرتو همیــن روشنی قدم برمیدارند. با استفاده از غنای تجــارب گذشته، آینده را تعمیر میکنند.

 

تاریخ واحد یا مقیاس ثبت حادثه و تحرک در طول زمانست. حادثاتی که اقلاً دو جهت متضاد درترکیب ، شکل بندی و قوام ان نقش گرفته است. نگرش عینی علت یا علل این حادثه ، و توضیح رابطۀ متقابل بین علت و معلول و بلاخره تفکیک و ارزیابی حادثۀ مشخص ، ساحۀ کار نگارش علمی تاریخ را تشکیل می دهد.

 

حوادث تاریخی برخلاف علوم مثبته ریشۀ عمیق در طول زمان دارند. لهــذا برای درک و توضیح حـادثۀ آنی ، مورخ اقلاً دو نسل به عقب برمیگردد. بطور مثال اگر علت عاجل بدبختی های امـــروز ملــت ما ، کودتا های دهۀ هفتاد میلادی است، مخصوصاً کودتای خلق و پرچم ، اما علت دراز مدت آن انجماد و در زنجیر کشیدگی چهل سالۀ جسم و شعورملت افغان است. زیرا خاندان حکمران بدستوراستعمارو همکاری فرمانبران بلی گوی خویش ، سدی بمقابل هرنوع جهش و پیشرفت اقتصادی ، فرهنگی و سیاسی ملــت ما بستند .

 

بعد ازسرنگونی دولت برحق افغانستان درسال 1929حکومتداران افغانستان در بدل اخذ قدرت دو وظیفه را باید انجام میدادند .

 

یکی اطاعت بی چون وچرا ازانگلیس و دیگری اینکه درقید همین اطاعت برافغانستان حکومت میکردند.

تاریخ شاهــد است که در هیچ نقطۀ روی زمین منافع استعمــار با خواستهای ملت مستعمره هـــم آهنگی و تطابق نداشته. در افغانستان بعد ازچهل سال ظلمت و سیاهی دو کودتای فاجعه آمیز بحیث نتیجۀ این دوره  تبارز کرد.

 

تلاشهای استعمار و دست نشاندگانش در قلب نمایاندن تاریخ ما از اینجا آشکار میگردد که سال 1929 را بحیث نقطۀ عطفی در تاریخ افغانستان مورد بررسی قرار نمیدهند. آثار و نوشته های داخلی و خارجی از تحلیل و ارزیابی دقیق این عصرشانه خالی کرده ورویداد ها را مطابق منافع نیروهای حاکم برش و قالـب کرده اند .

 

اینک نوشتۀ مرحوم غبار، برای بار اول در فرهنگ تاریــخ نگــری ما ، تغییـری بوجود آورده . زیرا آن حکومتی ها وحکومت شده ها را یکسان ارزیابی کرده، منبع وعلل حوادث تاریخی راعیناً کشف و تشریح نموده. وقایع تاریخی که زیر فشار حاکمان ، بوسیلۀ نوشته های دستوری شان دستکـاری شده بود، بعد از نشر این سند مهم در تاریخ کشور حقایق به جا های اصلی خود قرار گرفتند .

 

مثلاً اشتباهات شاه امان الله را در سقوط دولتش ، تعین کننده جلوه میدادند و نقش استعمار را بدرجه هــای دوم و سوم تنزیل میدهند.

 

در حالیکه هدف استراتژیک دولت انگلیس در منطقه سرنگونی دولت امــانی بــود ، هر وسیلۀ که اجرای این هدف را تامین کند صواب است اگر اشتباهات امان الله باشد ، بچۀ سقا باشد ، ملا های دیوبنـد باشد یا هر چیز دیگر ...

 

آنطوریکه ملاحظه گردید بعد از سال 1929 ساختمانهای اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی افغانستــان ، زیر فشار انگلیس و دست نشاندگانش از هم پاشید. اگر امان الله اشتباه کرده بود از بین رفت. پس چرا ساختـار های اقتصادی ، نظامی ، سیاسی و فرهنگی کشور نابود گردیدند.

 

چنانچه بخش سیاست داخلی و نظامی افغانستان را بدست یک هندوستانی بنام شاه جی و بخش خارجی آن بدست الله نواز ملتانی هندوستانی دیگر واگذار گردید. در حقیقت اضمحلال افغانستـان بحیث یک نقطۀ در حال عروج و تحول مورد بحث بوده ، که خار چشم انگلیس بود. به این ترتیب یک اصل کلی را جــز، و یک جز را کلیت جلوه گــر ساختند. تا امروز هستند مردمانیکه تصور میکنند که شاه امـــان الله قربــانــی اشتباهــات خود شده. برخی به این عقیده اند که قسماً قربانی اشتباهـات خود و قسماً قربانی توطئه انکلیس گردید. واقعیت اینکه او در محراق اهداف استعمار جهانی قرارگرفته بود. لهذا هر وسیلۀ برای رسیدن به این هدف جائز بود .

 

در حالیکه بزرگترین اشتباه امان الله شاید این باشد که ملت را تنها زیر چنگال کرگس رها کرد ... و خود در گوشۀ مسکن گزید.

 

آثار مرحوم غبار، با بینش وتحلیل علمی او از حقایق تاریخی ، برای اولین بار در حیات معاصر ملت ما این فرصت را بدست حقیقت طلبان قرار داد تا علت و منبع واقعی حوادث را شناسایی کند.

 

مرحوم غبار رویداد ها را ریگشو کرد. اصل را از نا اصل و حق را از باطل تفکیک و مرزبندی نمود . کلیات تاریخی را مشخص و متبلور ساخته . تا آنانیکه در جستجوی حقایق هستند ، در مورد تاریخ کشور شان قضاوت آزاد داشته باشند.

 

اگر ما به این اصل ایمان داشته باشیم که علم چیز دیگری نیست، به جز از تشخیص و شناخت حقیقت در بطن یک پدیدۀ معین . لهذا آثار مرحوم غبار مشبوح از این واقعیت است.

 

اینک داده هایی از جلد دوم افغانستان درمسیر تاریخ را برای تشریح یک سلسله رویداد ها و خصوصیات چون فقر ، بیسوادی و وقوع کودتا های متواتر در جامعۀ خود شاهد میگیریم. ملاحظه میگردد که رابطـه بین علل و پی آمد ها که تا امروز ما از آن متاثر هستیم، مستقیــم و متناسب است . عینیــت تاریخی را به مقابل ما قرار داده . به استثنای آنانیکه لمس این واقعیت ها سبب شرم و سر افگندگی شان میگردد . دیگر همه وطنداران این حقایق را با گوشت و پوست حس و درک میکند . مثلاً این اصطلاح مردم کابل را کـه میگفتند ( ما حتی یک سوزن ساخته نمی توانیم که لباس خود را با آن بدوزیم. )

 

مرحوم غبار علت و منبع این مشاهدۀ عامیانه را چنین شرح میکند : ( دولــت با مشی تبعیت از استعمــار برطانیه مانع انکشاف صنایع ملی گردید ....... تجار بزرگ با اشتراک خانوادۀ حکمران انحصار تجارت داخلی و خارجی را در دست گرفتند ..... البته چنین عناصر که وطنش را به مارکیت مصنوعات ممالک خارجی و بازار فروش مواد خام کشور به مملکت مذکور مبدل کرده ، و از این راه سود فراوان میبرد ، بسرمایه گذاری در صنایع داخلی و یا ریفورم های اساسی اقتصادی افغانستان احتیاجی احساس نمیکرد ، مگر اندکی آنهم به غرض تنظیم و تسهیل تجارت خویش.) تشریحات مرحوم غبار این موضوع را واضح میسازد که سرمایه دار دلال در تبانی با قشر حاکم ، علاوه بــر اینکه مانع رشد صنایع عصری در کشور گردیدند، بلکه صنایع محلی و سنتی کشور را نیز زیر بار رقابت خارجی خورد و نابود کردنـد. اگر ملت میگوید ما سوزنی ساخته نمی توانیم ، این چکیده و عاقبت چهل سال چپاول ثروت، کارایی و دانایی مردم افغانستان است. در حدود دهۀ هفتاد میلادی نفوس با سواد افغانستان بین 5 تا 8 فیصد تخمین شده بود ، و این رقم یکی از کمترین و نازلترین تعداد در منطقه و جهان بشمار میرفت. در حالیکه تدریس در مدرسـه و آموزش خانگی ریشۀ چند صد ساله درکشورما دارد. برای شناسایی علت این وضعیت یک نسل و اندی به عقب برگردیم . مرحوم غبار ارقام دقیق ارائه میدهد تا علت این فاجعۀ ملی روشن گردد.

 

( نادرشاه تعداد طلبه و طالبات افغانستان را از هشتاد هزار نفر در طی چهار سال سلطنت خود به چهــار هزار و پنجصد و نود و یک نفر تقلیل نمود ...... دولت شمول زنان را درین معارف محقر کفر و زندقــه محسوب می نمود. ) این گفته های مرحوم غبار آنطور با حقیقت رابطه دارد که حکومتداران کمــر به بی سوادسازی ملت بسته بودند. چون اینها تنها در تاریکی میتوانستند صید و زیست کنند . چنانچــه دولــت با اقتباس و پیروی از سیاست ( ترویج فقر ) بریتانیه در هند. چنــان مردم را بیچاره و نادار ساخت که ملت به مشکل میتوانست دست بسوی آموزش و فرهنگ دراز کند. در ولایات کشورمردم جو را آرد کرده می خوردند. در حالیکه حکومتداران از ثروت همین ملــت میلیونهــا اندوختند برای رفع خستگی و تفریـح به اروپا و امریکا سفر ها میکردند. زیرا خود را مالک جسم و مال دوازده میلیون نفوس میدانستند. لهذا آنها در سیاهی و ظلمت ، نفاق و بیسوادی، زمینۀ ادامۀ هستی خود را میدیدند. جای تعجب نیست که بین 5 تا 8 فیصد نفوس از سواد بهره مند بود.

 

نباید علــت آنرا در عقب مانی ذاتی ملت ما ، سنــن ، رسمهـا و رواج هـــا جستجو کرد ، زیرا حکمرانان افغانستــــان بیک تودۀ نابینا و بیسواد ، ضرورت داشتند که آنرا برای خود آماده کردند . چنین است علت عینی بیسوادی ملت ما.

 

در دهۀ هفتاد میلادی کشورما قربانی دو کودتای فاجعه آمیز گردید. که ما تا هنوز در آتش عواقب آن می سوزیم. ببینیم که عوامل و ریشۀ این کودتا ها در طول زمان از کجا آب میگیرد.

 

در مورد نظامیان مرحوم غبار مینویسد: ( بعد از به قدرت رسیدن نادر، یکنفر گادی وان هندوستانی بنام قربان حسین پنجابی ، زیر نام مستعار شاه جی سید عبدالله خان همدانی، در یونیفورم نظامی افغانستان آن هم با علامات نائب سالاری که بعد از سپه سالار، دومین رتبۀ عسکری کشور است ، روی صحنه ظاهر شد. این شخص رئیس فابریکۀ حربی منحصر بفرد افغانستان و هم رئیس جباخانه های کشور و فابریکــۀ بوت دوزی کابل شده بود ..... فابریکۀ اسلحه سازی افغانستـــان را تقریباً نابود نمود . تعداد کارگـران از چهار هزار به 600 نفر تقلیل کرد .....صاحب منصبان افغانستان که از خدمت و جاسوسی برای انگلیس سر باز زدند، همه از خدمت دولتی طرد شده و در محابس افتادند. چون سید حسین خان فرقه مشر، محمد عمر خان غندمشر، سید احمدخان نائب سالار،غلام نبی خان چپه شاخ، فتح محمد خان فرقه مشر، ابراهیم خان گاوسوار و امثلهم ) برویت این اسناد روشن میگردد که اردوی افغانستان ، بیک سازمان فرمانبــر و سرکوبگر تبدیل شده بود ، فاقد هرگونه شعور سیاسی، تجربۀ نظامی و تخنیک حربی بود. مشتی از لبیک گویان جای رادمردان معرکۀ استقلال وطن را گرفتند.قوای نظامی افغانستان خلاقیت وخصوصیت محافظ ناموس و سنن ملی را از دست داده ، نگهبان منافع گره خوردۀ انگلیس وخانوادۀ حکمران شده بود. و این خصوصیت خود را بار بار در بخاک و خون کشیدن قیام های گرسنگی ملت دست برهنۀ افغان نشان داد. لهذا از قبل برای کودتا های بعدی آماده شده بود .

 

دولتداران افغانستان، زندانها را از مردان کار آزموده مملو کردند. شمشیر جلاد رژیم ازکثرت بریدن سر های وطنپرستان پهن و نابر شده بود. در عوض مشتی از فرمانبران قابل اعتماد و فرصت طلــب ، حلقـۀ امنیتی را در جامعۀ ملکی بدور خاندان حکمران تشکیل دادند.

 

بعد از خروج انگلیس از هند، در حدود سالهای شصت میلادی، همین بازیچۀ سابق استعمار انگلیس یعنی دولت و نظامیان افغانستان را دولت روسیۀ شوروی دربست درخدمت خود قرار داد. درست یک دهه بعد از این آمیزش ، دو کودتایی بار آمد که تا هنوز عواقب آن ملــت ما را متاثــر میــدارد. ایــن دو کودتـا را ملیتاریست های روسی در افغانستان پی ریزی وسازماندهی کردند. بخواست ونیاز مردم افغانستان ربطی نداشت. بلکه در جهت موافق با اهداف استراتژیک روسیــه قرار داشتند. اینک امروز ملت ما بهای چهـل سال عشرت ، غفلت و خیانت خاندان حکمران را می پردازد.

 

مرحوم غبار از ظلمی که از دوصد سال به این طرف در حق ملت ما جریان دارد، پرده برمیدارد. دریـن مدت چهره ها تغیر خورد ، اما محتوی تا امروز همانست. او بــرای ما مشعلی افروخته است که مــا نسل اندر نسل از روشنی آن استفاده خواهیم برد.

 

این وظیفۀ ماست نگذاریم که گرد باد هایی نا هنجار ، مانع روشنی و نور افروزی آن گردد.

 

روانش شاد و یادش گرامی باد .

 

                                                                   نجیب سخی

                                           

                                    استراسبورگ فرانسه - بیست و هشتم جنوری سال دوهزار و یک                   

 

 

*******

  نجیب سخی

                                                                                                                                                                        استراسبورگ  -  فرانسه

 

 

                                                      مقالۀ ششم

 

 

                                                  حقیقت تلخ است

 

بعد از نشر آخرین قسمت ( اتحاد نا مقدس بر علیه افغانستان در مسیر تاریخ ) سید ضیا فرهنگ و اعــظم سیستانی به لفاظی و دشنام دهی پرداختند. هر دو به این نتیجه رسیدند که گویا من وجود خارجی نـدارم و محترم حشمت خلیل غبار فرزند مرحوم میرغلام محمد غبار، ناشر جلد دوم، زیر نام مستعار نجیب سخی می نویسد. بطوریکه هرگاه نام مرا می گرفتند در داخل قوس حشمت خلیل غبـار می نوشتند. گویا این دو شخص یکی است !!!!!

 

من در جواب خیالات مفتضحانۀ این دلقک ها حقیقت تلخ است و فیل آیا تخم میدهد یا چوچه را نوشتــم که البته این دو عنوان در کمــال تاسف به اختصار بتاریخ 25 می سال دوهــزار و یک در ماهنامۀ کــاروان بچاپ رسید .

 

                                                       ***

 

مقالۀ تحریری اینجانب ، زیر عنوان ( اتحاد نا مقدس ......... ) که تحلیلی از گفته ها و قولهای میـرمحمد صدیق فرهنگ را احتوا میکرد. حقایق در این نوشته چنان سخنگوست که از بیــم زمینگیــر شدن طــرف دستپاچه شده ، یک سلسله اتهامات، الفاظ، اعداد ، کلمات و دشنامها را روی هم گذاشته و نظر خوانندگان را با آن لحظۀ متاسف میدارد. این حقه بازی و هذیان گویی ، سطح و حد توانایی فکــری نویسنــده را می رساند که میخواهد تاریخ ملتی را فدای قهرمان گرایی تقلبی این و آن کند. در دل هــــزار بار افسوس می خورد ایکاش سرای موتی مسدود نشده بود.

 

اما سخن را از طنزی آغاز میکنم که در ماهنامۀ میوند دیدم . روزی حکیم انوری در بازار بلخ میگـذشت هنگامۀ دید ، پیش رفته سری در میان کرد ، مردی دید ایستاده قصاید انوری بنام خود میخواند و مردم او را تحسین میکردند. انوری پیش رفت و گفت ( ای مرد این اشعار کیست که میخــوانی ؟ ) گفت ( اشعــار انوری ) گفت تو انوری را میشناسی؟ گفت ( چه میگویی انوری منم ! ) انوری بخندید و گفت ( شعر دزد شنیده بودم اما شاعر دزد ندیده بودم ) .

 

دور از اینکه خودم را با حکیم انوری مقایسه کنم، اما شرایط تقریباً همین است... من موجود زنده که سه بعد را در زمان و مکان اشغال کرده ام و مانند ملیارد ها زنده جان دیگـــر نفس میکشم . بخود اجـازه می دهند که اسمم را بداخل قوس بگیرند یا از موجودیتم انکار کنند. پس جای تعجب نیست که اینها حقیقت اثر مرحوم غبار را تردید نمایند و در مورد آن پروپگاند را جاری سازند.

 

تمام مقاله های اینجانب با امضا ، آدرس و نمرات تلفن ام بدفتر جرائدیکه در آنهــا نوشتــه هایم چاپ شده موجود است ، اما به نسبت احترام به خوانندگان محترم کاروان و برای ارج گذاشتــن به شخصیت حشمت خلیل غبار که جوانمردانه امانت ملت یعنی جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ را بدسترس حقیقت جویان قرار داد ، در همین شماره عکس و سوانح مختصر خود را عرض میدارم.

 

اینجانب نجیب الله ولد غلام سخی متولد سال هزار و سه صد و سی ویک هجری ، محل تولد گذرملا مومن دروازۀ لاهوری کابل ، بعد از اینکه بکالوریا را در لیسۀ استقلال دریافت کردم ، شامل رشتۀ تاریخ و جغرافیای فاکولتۀ ادبیات کابل شدم و بعداً دوسال دیگر جهت اخذ درجه در تاریخ و فلسفه کار کردم. یکی از همصنفان دورۀ فاکولتۀ من آقای نصیر مهرین است. در افغانستان شغل معلمی داشتم تا فراموش نشده باید غرض کنم که پیشۀ پدر من زرگری بود.

 

در اثر آزار پرچمی ها در ختم سال 1981 به پشاور آمدم ، تقریباً دو سال را در آنشهر گذشتاندم. بعداً عازم فرانسه گردیدم. از سال 1983 تا امروز در شهر استراسبورگ فرانسه مقیم هستم. یک سلسله ترجمه ها و نوشته هایم در نشرات خارج کشور به نشر رسیده و قسمتی هم چون به مذاق مدیر صاحب جریده موافق نبوده سانسور شده، همچنان نقدی بر افغانستان در مسیر تاریخ بزبان فرانسوی در شمارۀ 89 سال دوهزار اخبار افغانستان نوشته ام.در مورد اینکه گفته شده از وابستگان مرحوم غبار هستم این هم دروغ محض است .

 

برای آنانیکه با تاریخ سر و کار دارند، اثر مرحوم غبار، علت بدبختی های امروز ملت افغان را بروشنی میکشاند. به همین ملحوظ دست اندرکاران رژیم های سابقه که از بازگویی کرده های شان بخشم آمده ، تاریخ و مخصوصاً مورخ را نشانۀ تعرضات غرض جویانۀ خود قرارمیدهند. در این نوشته ها که تاریخ یک ملت را افراد فاقد هرگونه شایستگی و صلاحیت ، با سخن پردازی و جزئیات گرایی در پرتو اغراض شخصی و گروهی شان گروگان میگیرند، بزعم خود اثر را نقد کرده اند . در حالیکه یک دستور در تاریخ بعد از جمعبندی کلیت های تاریخی صادر میگردد و نقد آن صرف در همین چوکات میسراست.

 

بازنگری ، نقد عینی و علمی اثر مرحوم غبار ، ارزش آنرا هنوز هم بالا برده ، تمام حقیقت جویان ازآن به آغوش باز استقبال خواهند کرد. البته منظور از نقد کتاب ، درمحتوای حقیقی کلمه است. نه اینکه افراد اجیر شده ، که خود دستان بخون آلوده دارند چون پرچمی های حرفوی و یا آنانیکه در آغوش اعتماد حکمرانان افغانستان پرورده شدند.حالا از بیاد آوردن آن دبستان مرشد و مولای خویش خشمگین میشوند. برخورد ایشان در حقیقت موضعگیری برعلیه کتاب است به همین سبب است که این موقف ارتجاعی ایشان با دو سه نقل قول از خود شان و از گذشتۀ شان ، محو و نابود میگردد. و ایشان متوسل به توهین و دشنام دهی شده و به این ترتیب خصلت اوباشگری آنها نمایان میگردد.

 

من به این اصل منحیث یک شاگرد تاریخ ایمان دارم که افغانستان در مسیر تاریخ ، علمی ترین و جامع ترین مأخذ در تاریخ افغانستان است. بررسی علمی این اثر ، کمبود های احتمالی آنرا پر کرده ، خدمت بزرگی بتاریخ و ملت افغانستان خواهد بود.

 

آنانیکه از روی تملق ، غرور و سبک مغزی تلاش دارند این مشعل راه آیندگان ما را اخلال و کم نور کنند ، برایشان نباید موقع داده شود. زیرا افغانستان در مسیر تاریخ جلد دوم یادی از رادمردان افغانست که تسلیم نشدند بله و لبیک نگفتند. حماسۀ لودین ها، چرخی ها، محمودی ها، غبارها، انیس ها و هزاران روشنفکر راستین ملت که بمقابل روس، خلق و پرچم راست ایستادند، اما لبیک نگفتند و اعدام شدند. لهذا دفاع از تمام شهدای ملت وظیفۀ آنهایی است که همچو غبار در صف ملت قرار گرفته اند.

 

نشر افغانستان در مسیر تاریخ جلد دوم ، شیشۀ خیال آنعده را شکست که با رژیم ها و یا اشخاص نامتجانس حتی خلق و پرچم ، بعیث تجدید بیعت و باز هم تجدید ، تجدید بیعت کردند. بعد از اینکه از مشاغل ریاست ، وزارت ، سفارت و مشاورت فراغت حاصل کردند ، قلم گرفتند و خاطره و تاریخ بنوشتند. حقایق را مطابق با رویداد ها و ملحوظات خصوصی شان ، برش و قالب بندی کردند. در این نوشته ها که واقعیت را با افزودن پسوند ها و پیشوند های شاید ، اما ، اساساً و لزوماً در پردۀ ابهام میکشند. تا که قاطعیت را از واقعۀ تاریخی حذف کنند و به این ترتیب اینها که هم غازی هستند ، هم شهید و هم سلامت بخانۀ خود رسیده اند،مایۀ تعجب هیچ کس نگردد. چنین است منبع دشمنی با افغانستان در مسیر تاریخ و ناشر آن.

 

در این راستا دو مقاله در ماهنامۀ محترم کاروان نشر گردیده ، یکی از اعظم سیستانی ، یک پرچمی حرفوی و دیگری از سید ضیا فرهنگ . این دو نوشته در دو نقطه با هم می پیوندند. هر دو مدعی اند که من وجود خارجی ندارم و دیگر اینکه اثر مرحوم غبار بحد تقدس بلند برده شده . اینها حقانیت عنوان مرا که اتحاد نامقدس است بثبوت میرسانند ، زیرا این دو مقاله نتیجۀ سازش و مشورۀ قبلی شان است.

 

ضیا که تعرضات را از نجابت آغاز کرده تا حدود وجدان پیش میرود. اگر چه که من در این نوشته گفته های مرحوم فرهنگ را تحلیل کرده بودم ، حتماً قول های ایشان عاری از نجابت و وجدان بوده که نوشته من هم همان رنگ را برداشته است.

 

او در یک مقالۀ قبلی خود نوشته بود « تربیت حشمت خلیل یکی از اشتباهات مرحوم غبار است. » این نمونۀ نجابت این شخص بود . مثال وجدانش اینکه اظهار میدارد چون نادر در وقت توضیح شهادتنامه ها کشته شد لهذا او علاقمند تمدن عصری بود. چنین ادعا در حقیقت چشم بستن در برابر شهامت و قربانی هزار ها شهید ، و زجر و شکنجۀ ملیونها افغان در آن زمانست. عجب اینجاست که چنین شخصی در مورد وجدان هم صحبت میکند . این افراد که اقلاً از دو نسل به این طرف پشت به ملت کرده و رو به سوی حکمرانان دست به سینه و لبیک میگوید. حقاً نجابت و وجدان نزد ایشان هیچ محتوا ندارد. به همین علت است که او تصور میکند ، عینیت تاریخی که چندین نسل پیشتر جدا از خواست و ارادۀ مورخ اتفاق افتاده است ، تاریخ نویس حق دارد در قالب کلمات آنرا نرم یا تند کند لهذا او مینویسد « برای مرحوم فرهنگ تاریخ نگری جستجو و ثبت حقیقت ....... از احمد شاه ابدالی الی رئیس جمهور محمد داود خان بشمول محمد نادر خان چنان بر خورد نموده است. » برعکس مرحوم فرهنگ در ص 441 کتابش «ملتانی» را از نام الله نواز حذف کرده تا این حقیقت که او از هندوستان آمده و صفت ناظر انگلیس در سیاست خارجی افغانستان را داشت از نظر خوانندۀ عادی تاریخ آنرا کتمان کند . او را صرف بحیث یک معتمد نادر شاه معرفی میکند.

 

اگر مامور دولت ، فامیلی و یا شخصی عملی انجام داده است که بازگویی عمل او در قالب کلمات حالت تحقیر و توهین را بخود میگیرد ، این مورخ نیست که او را دشنام میدهد ، بلکه عملش و گذشته اش است ، زمانیکه در آئینۀ تاریخ انعکاس مییابد ، تصویر توهین آمیز را باز میدهد . لهذا اگر مورخ حقیقت را بگوید ناگزیر است آنرا منعکس کند واگر نویسندۀ به اصطلاح تاریخ هدفش ماستمالی حقایق باشد همه را یکسان ارزیابی میکند. نمیدانم مرحوم فرهنگ چطور توانسته از احمد شاه ابدالی تا داود و نادر برخورد همگون کند؟

 

مرحوم فرهنگ طوریکه ادعا میکند تاریخ را واقعاً جستجو و ثبت حقیقت در عمل قبول ندارد.

 

در مقالۀ اتحاد نامقدس .... من قولی از مرحوم فرهنگ را ارائه دادم که سید ضیا از تکرار مجدد آن در نوشتۀ خود بزدلانه خودداری کرده ، نتیجه گیری کردم که فرهنگ مرحوم محمد عظیم خان ، مرحوم سید کمال خان و مرحوم عبدالخالق هزاره را بجرم اینکه در لیسۀ نجات بودند ، در نتیجه ایشانرا به آلمانها نسبت میدهد . در ص 460 ج 1 فرهنگ مینویسد « درین میانه جوانانیکه در آلمان تحصیل کرده بودند باثر تماس با عناصر انقلابی در آنکشور اعم از آلمانی و مهاجرین شرقی روش تند اختیار کرده ، در باز گشت بوطن این طرز فکر را از طریق معلمی در لیسۀ نجات به متعلمین آن مکتب انتقال دادند. چنانچه سید کمال خان و محمد عظیم خان که اقدامات شان درباب گذشته یاد شد از همین جمله بودند . و دومی در لیسۀ نجات شغل معلمی داشت و استاد عبدالخالق بشمار میرفت. »

 

فرهنگ بصورت واضح موضع دولت آنوقت را تائید میکند . اما سید ضیا جملاتی را بیرون کشیده مثلاً در مورد مرحوم محمد عظیم نقل میکند . در جریان استنطاق اظهار داشت که هدف او تصفیۀ کار بین جوانان افغان و دولت بریتانیه بود. و سید کمال مرحوم ..... انگیزۀ اصلی او نفوذ روزافزون بریتانیه در افغانستان بود. اما میر ضیا فراموش میکند که این دو گفته حالت خبری دارند ، به این مفهوم که فرهنگ قول اولی را از زبان سفیر انگلیس و مطبوعات بریتانیه و گفتۀ دومی را از جراید آنروز آلمان اقتباس کرده است . اما وقتیکه نتیجه گیری کرده و هر سه جوان را به مکتب نجات و دولت آلمان پیوند میدهد ، این قضاوت و دستور اوست بحیث نویسندۀ تاریخ. در مورد اینکه محمد عظیم خان مرحوم معلم مرحوم عبدالخالق هزاره بود ، هیچگونه سندی وجود ندارد. در اینجا فرهنگ استدلال میکند چون این دو معلم و متعلم در لیسۀ نجات بودند به همین علت اینها یک حلقۀ ضد رژیم را تشکیل میدادند . این استنتاج زیاد تر به افسانه شباهت دارد تا تاریخ. مخصوصاً برای کسیکه با عبارات پرطمطراق از سند و مدرک تاریخی صحبت میکند.

 

ضیا خان از شروع دچار این اشتباه است که واقعۀ تاریخی را از قضاوت تاریخ تفکیک نمی تواند. از همینجاست که در گل بند مانده ، یک سلسله تناقضگویی های مرحوم فرهنگ را سید ضیا بیرون میدهد. او میگوید فرهنگ در مقدمۀ کتاب خود نوشته بود « با پیروی از اصل نسبیت که خوبی و بدی مطلق را نفی میکند .... .... درین باره اسناد و مدارک معیار داوری باشد نه احساس و حب و بغض شخصی. » در حالیکه از صفحۀ شانزدهم کتاب که به ستایش ملیت مظلوم هزاره میپردازد ، بنحویکه این ستایش حیثیت ستون فقرات کتاب را میگیرد ، اما در ص 452 ج 1 یک استثنا قایل میشود  « نادر بضرب گلولۀ یک نفر از متعلمین لیسۀ نجات بنام عبدالخالق به قتل رسید. » او هزاره بودن عبدالخالق را فراموش میکند. و ملتانی بودن الله نواز هندوستانی را از روی احساس و روابط شخصی از قلم انداخته است. این موضوع که یکنفر خارجی شغل وزارت را در افغانستان اشغال کند و یا اینکه این شخص به حیث سفیر افغانستان در موقع و کشور حساسی چون آلمان در طول جنگ دوم کار کند ، هیچ سوالی نزد فرهنگ خلق نکرده . در حالیکه هضم تمام این رویداد ها در عدم موجودیت یک سند و استدلال عقلی برای هرکس دیگر که حقیقت را جستجو کند مشکل است. لهذا فرهنگ برای حل تمام این مشکلات ، ملتانی را از آخر نام الله نواز حذف کرده . آیا میتوان گفت که این شخص حقیقت را جستجو میکرد؟؟ و یا اینکه در ص 426 ج 1 بجای اینکه بگوید سلب استقلال ، این کلمۀ با عظمت را چنین مسخ میکند

« اما مخرج مشترک همۀ آنان سلب آزادی ها و استبداد ... » یعنی مخرج مشترک واقعۀ برلین ، سفارت انگریز در کابل ، اعدام و زندانی شدن صد ها روشنفکر و قتل نادر خان به علت ظلم و استبداد و سلب آزادی ها صورت گرفته بود. در اینکه سید کمال خان و محمد عظیم خان صریحاً می گویند که این عمل را بخاطر سلب استقلال افغانستان از سوی بریتانیا انجام داده اند « افغانستان در مسیر تاریخ ج 2 ص 131 و ص 155 » این اظهارات مرحومین را فرهنگ در قضاوت خود نگنجانیده است . او آگاهانه استقلال را در « آزادی ها » ادغام میکند. زیرا آنانیکه تاریخ را در دلداری و خاطر خواهی این و آن مینویسند ممکن نیست که واقعیت را منعکس سازند .

 

اما سید ضیا با اظهارات خود موقف فرهنگ را تا سطح نماینده و مدافع نادر خان انکشاف میدهد چنانچه مینویسد « با وصف تمام این تمایلات محافظه کارانه محمد نادر شاه اساساً خواهان ترقی ... ». اگر ده پیشوند و صفت منفی دیگر هم در جلو نام محمدنادر اضافه کند اما همینکه میگوید اساساً خواهان پیشرفت بود ، در صدد دفاع و تبرئه او برآمده است . شخصیکه اساساً نادر را بعد از پنجاه سال چشم دید عواقب کارنامه هایش ، باز هم او را خواهان پیشرفت و ترقی قلمداد میکند. این گفته را هیچ صاحب نظری در تاریخ افغانستان نمیتواند بپذیرد مگر اینکه در قید منافع کسی صحبت کند . چون « سید ضیا » نجابت را در چوکات چنین خصوصیات پذیرفته است لهذا هر آنچه با آن مطابقت نداشته باشد ، مورد شک وی قرار گرفته و آنرا نا نجیب می خواند .

 

اینک شخصی با چنین سبک مغزی میخواهد اثر مرحوم غبار را از بعد تاریخی آن خارج ساخته و در سطح مسائل شخصی و منافع فردی نزول بدهد. او مینویسد « راجع به محتویات نا درست این کتاب »

 

او مخصوصاً ص 251 ج 2 افغانستان در مسیر تاریخ را نا درست تلقی میکند . در این صفحه مرحوم غبار مینویسد « ... میرمحمد صدیق فرهنگ تا این وقت در شرایط مخوف زندان سیاسی خانوادۀ حکمران سخت ترسیده بود . تهدید و تخویف پیوسته از طرف شاه عالمی والی کابل ، مقاومت روانی اش را در هم شکسته بود. در چنین وقت حساسی سید قاسم خان رشتیا ، مامور عالیرتبۀ خانوادۀ حکمران چندین بار با میرمحمد صدیق فرهنگ در دفتر شاه عالمی والی کابل ملاقات کرده و با وعده و وعید به اغوای وی پرداخت میرمحمد صدیق فرهنگ به این همه فشار تاب نیاورده و بلاخره تسلیم شد. »

 

گذشته از اینکه مرحوم فرهنگ به رتبه های ریاست ، وزارت ، سفارت و مشاورت بزودی ارتقا کرده و جزء معتمدین خانوادۀ حکمران شد ، عجب اینجاست که سید قاسم رشتیا گفته های مرحوم غبار را در خاطرات سیاسی ص 109 تائید میکند وی مینویسد « عرض من این است که والاحضرت شخصاً با فرهنگ و امثال شان تماس مستقیم قایم نمایند. » چنانچه رشتیا از والاحضرت خواهش و آرزو میکند که با فرهنگ رابطۀ مستقیم قائم کند. چون قبلاً فرهنگ را برای چنین دیدار و رابطه آماده ساخته است . اگر اطمینان نداشته باشد از مرشد و مولای خود ابداً چنین آرزویی را نخواهد کرد. اظهارات فوق دیگر جای شک در حقانیت گفته های غبار باقی نمیگذارد. قول مرحوم غبار در فوق، به همین جملۀ رشتیا وضاحت داده و از روی گفتۀ او پرده برمیدارد . زیرا از نظر مفهوم و مرجع این دو قول عین وزن را دارند . بدین معنی که در مفهوم هر دو تسلیمی فرهنگ را شهادت میدهند. واز نظر هردو ترقیات و موضعگیری های بعدی فرهنگ را مدلل میسازند.

 

البته اینکه مرحوم فرهنگ همکاری با رژیم ها را قبول کرده ، کاملاً انتخاب شخصی اوست ، اما اگر گاهی این موضوع در تاریخ کشور نگارش می یابد نباید افراد بیان تاریخ را توهین تلقی کنند . اگر توهینی وجود دارد در چوکات عمل انجام شده از جانب وی باید جستجو گردد . 

 

نویسنده در حرافی و بازی با کلمات ، یک سلسله اتهامات را بر مرحوم غبار وارد میکند که ناشی از کوته نگری اوست. زیرا اگر دولت افغانستان برگۀ در مورد مرحوم غبار در دست میداشت ، آنگاه که افغانستان در مسیر تاریخ جلد اول را مصادره و توقیف نموده بود ، برای بدنام ساختن مرحوم غبار آنرا به اطلاع عام میرساند ، لهذا این کلمه بندی ها همچو برف در آفتاب بهاری آب میگردد.

 

نویسنده در بارۀ نامۀ سرگشادۀ فرهنگ در سال 1981 به کارمل اشاره میکند ، اما از این نمی گوید که

« فرهنگ بحیث مشاور رسمی ببرک کارمل اجرای وظیفه کرد. » افغانستان در مسیر تاریخ ج 2 ص 275 . آنروزیکه جنایات کارمل در ترازوی تاریخ سنجیده شود ، نمی دانم در آن صحنه شما کی را بخاطر سرپوش گذاشتن به اعمال تان ، بدوری از نجابت و وجدان محکوم خواهید کرد ؟؟؟

 

آنانیکه دهۀ به اصطلاح قانون اساسی را حربۀ خود ساخته و با استفاده از آن خود را در امان تصور میکنند ، در مقالۀ اتحاد نامقدس من اجمالاً شرح کردم که این صحنه سازی قانون اساسی ، بجز از فقر بیسوادی و دو کودتای فاجعه آمیز چیز دیگری بار نیاورد . اما سید ضیا هر دو پا را در یک کفش کرده ، نمیدانم شعوری یا غیر شعوری باز هم دهۀ دیموکراسی میگوید . ارزیابی کوتاهی از انگیزه و اینکه موجبات ظهور قانون اساسی و به اصطلاح دیموکراسی چیست ؟ تا شروع جنگ جهانی دوم ، دولت افغانستان محکم به دم انگلیس بسته بود . لهذا دولت هیچ اندیشۀ از وضع زندگی مردم نداشت. وظیفۀ اولی و آخری او اطاعت از انگلیس بود . اما بعد از خروج انگلیس از هند و ظهور قدرت های تازه دم در سطح بین المللی ، دولت برای انطباق باین تغییرات ، محمد هاشم را معزول و شاه محمود را بجای او نشاند . اما این شخص موفق به جلب نظر ایالات متحده که جانشین انگلیس در امور بین الملل شناخته میشد نگردید. زیرا آنکشور با داشتن متحدین چون ایران و پاکستان ، افغانستان را بحیث منطقۀ حایل تلقی کرد .

 

تا همین زمان از نظر اقتصاد ، خرچ و دخل افغانستان موضوع شخصی حکمرانان بود. مردم در فقر و گرسنگی عام بسر میبردند . هیچ نوع اقدامی که جوابگوی ابتدایی ترین احتیاجات عامه باشد بعمل نیامد. در عوض سیاست ترویج فقر چنانچه انگلیس ها در هند رایج ساخته بودند ، بشدت مورد اجرا قرار گرفت . حینیکه دولت حافظ و تکیه گاه خود یعنی انگلیس را از دست داد، جبراً و برای ادامۀ حیات خویش دامان روس را گرفت. چنانچه رشتیا در ص 96 خاطرات سیاسی خود میگوید « واقعاً انگلیس ها که خود را حامی افغانستان و در موقع خطر مسوول مدافعۀ آن میشمردند ، نیم قاره را ترک گفتند. خلای بزرگ سیاسی از این ناحیه احساس میشد و همین مسئله موضوع مهم سیاست خارجی افغانستان را تشکیل میداد . »

 

در حدود سالهای شصت عاید سرانۀ سالانۀ هر افغان بیست دالر امریکایی ، و یک نفر طبیب برای هر پنجاه هزار افغان اختصاص داشت ، و این وضعیت فقیر ترین کشور جهان بود. در نتیجه رژیم برای بقای موجودیت خویش ، در دورۀ صدارت محمد داود به روس متوسل گردید . البته کمک های روس متکی بتامین خواستهای ایشان در عرصه های منطقوی و جهانی بود . یکی از شرایط شوروی همین پیدایش و پرورش پایگاه روس در جامعۀ ملکی افغانستان بود که بعد ها بنام خلق و پرچم شناخته شدند.

 

یکبار دیگر گفته های سید قاسم رشتیا را در این مورد شاهد میگیریم « در کنگرۀ حزب کمونیست شوروی در سال 1969 در مسکو دایر گردیده بود نظرم را جلب کرد که در آن فهرست احزاب کمونیست حاضر در کنگره را ارائه نموده بودند . در صدر این جدول نام افغانستان هم نشر شده بود ... در حالیکه ما یک سفارت طویل و عریض در مسکو داریم . قطعاً بطور رسمی بحکومت افغانستان اطلاع داده نشده بود..... در حالیکه رسماً و قانوناً چنین حزبی در افغانستان وجود ندارد. »

 

بعد از اینکه رشتیا این کشف خود را برای پادشاه افغانستان بقول خودش عرض کرد ، جواب چنین بود

« بسیار جای تعجب است که دوستان ما به چنین حرکتی متوسل شده باشند. » رشتیا ادامه میدهد « بعد چنین اظهار مطلب کردم اگر جریان کمونیستی در افغانستان تا هنوز در حالت نطفه باشد ، این نطفه را با یک تخم مرغ تشبیه میکنم ، در این حالت بیک فشار دست بدون آنکه قتلی واقع شده باشد و یا صدایی بلند شود از بین میرود . » و با تبسم معنی دار افزودند « اما موضوع باین آسانی که شما گفتید حل شده نمیتواند. » خاطرات سیاسی رشتیا ص 234 ، 322 و 325

 

این موضوع وضاحت حاصل میکند که موجودیت حزب کمونیست پیش شرط دوستی دوستان دولت افغانستان بود . لهذا برای موجودیت بخشیدن به این پیش شرط و یک سلسله عوامل اقتصادی و امنیتی دیگر ، دولت افغانستان نقشۀ دموکراسی و قانون اساسی را طرح کرد و کشور را عملاً به میدان مجادله و تاخت و تاز جنگ سرد دو قدرت بزرگ تبدیل کرد . چنانچه سفیر امریکا « جان ستیوز » در همان روز های اول صدارت میوندوال ضمن مصاحبه با لائف با لحن فاتحانه گفته بود « دیدید که افغانستان در یک شبانه روز از چپ براست تغییر جهت داد . » خاطرات رشتیا ص 293

 

به این ترتیب چند صباحی به آرامی ، از کمک های چند جانبه استفاده میبرد . طوریکه در سال 1967 رسماً شصت فیصد بودجۀ انکشافی افغانستان از قرضه های خارجی تمویل شده بود .

 

آنانیکه در تدوین و تطبیق این نقشۀ قانون سهم گرفتند در دراز مدت در زایش ، تدوین و تکمیل دو کودتا کمک کرده اند، در نطفه بندی و تشکل استبداد اسلامی و طالبان سهیم هستند . 

 

مرحوم غبار که از میکانیزم و زد و بند های حکمرانان افغانستان معلومات تاریخی داشت ، از اشتراک در یک چنین دسیسه زیر نام قانون اساسی خودداری کرد . تاریخ و تجارب سالهای اخیر حقانیت این تصمیم او را به ثبوت رساند.

 

خارج از موضوع نخواهد بود اگر دو منظرۀ انتخابات را که رشتیا در کتاب خاطرات سیاسی خود برای بد نامی رقبایش ترسیم کرده اینجا نقل کنیم . ص 236 « آنهائیکه نظر به کدام ملاحظه در مجلس بحیث نا مطلوب شناخته شده بودند ، از قبیل اشخاص بد سابقه و قاچاقبر یا مفسد و امثال آن ، در قطار اشخاص مطلوب به حکومت معرفی گردیدند و متاسفانه در اثر همکاری وزارت داخله و روابط مستقیمی که خلیلی با والی ها بنام مشاور سلطنت قائم کرده بود ، اکثر این اشخاص در انتخابات کامیاب گردیدند . »

 

در مورد دیگری ص 221 « نصف یک نوت پنجصد افغانیگی بصورت نقد و نصف دیگر آن پاره شده به مقابل تسلیم ورقۀ رای به آنها وعهده داده میشد..... و مجموعۀ اوراق توسط یکنفر اعتمادی به صندوق اسحاق عثمان انداخته میشد. »

 

برعلاوه درین مشروطیت ، اختیارات پادشاه حد و حدودی در عمل نداشت . نه تنها صدراعظم ، بلکه وزرا هم مانند گذشته باید مورد اعتماد او میبودند . لهذا در کابینه های مختلف چهره های معتمد از یک پست به پست دیگر منتقل میشدند . اما وزارت دفاع برای ده سال از طرف خان محمد خان اجاره شده بود. آیا میتوان این وضعیت را دموکراسی ، مشروطیت و یا تفکیک قوای سه گانه خواند .

 

اقتصاد افغانستان از سال 1956 به بعد طی پلان های پنجسالۀ میان تهی اداره و رهبری میشد. که در این دورۀ به اصطلاح دیموکراسی هیچگونه تغییر و حتی شروعات تغییر در آن رونما نگردید. آنانیکه به دیموکراسی و مشروطیت ایمان دارند میدانند که دموکراسی و مشروطیت بدون ساختار ها و پایه های اقتصادی از یک شکلک مقوائی ارزش بیشتری ندارد. ملت برای اولین بار طعم دموکراسی را طی خشکسالی های 1970 و 1972 چشید. خشکسالی و قحطی وحشتناکی دامنگیر مردم افغانستان شد ، که فقر جانسوز ملت افغان به جهانیان آشکار گردید . مردم بخوردن علف و فروش اولاد های خود مبادرت ورزیدند. یعنی همین کار را که امروز از وحشت طالبان میکنند.

 

رشتیا یکی از موسسین قانون اساسی در خاطرات سیاسی خود اصلاً موضوع خشکسالی را یاد هم نمی کند. زیرا جز خاطرات او نیست. اما فرهنگ یکی دیگر از همکاران این قانون ، خشکسالی را طبیعی خوانده یک چهارم حصۀ یک صفحه را به آن اختصاص داده.

 

چنانچه درین مختصر ملاحظه گردید ، این دموکراسی و مشروطیت ، هیچگونه ربطی به خواسته ها و احتیاجات ملت نداشت اما جوابگوی نیزمندی های رژیم و دولت افغانستان بود. آنانیکه در بسر رسیدن این نقشه سهم گرفته اند ، در حقیقت به حکمرانان افغانستان خدمت کرده اند نه به ملت آن. نحوۀ برخورد و مداخلۀ پادشاه ، در انتخابات شورا بوساطت خلیلی ، تحفظ پست های حساس ملکی و نظامی بدست معتمدین و بی توجهی مکمل در انکشاف اقتصادی مملکت دلیل آنست که دولت افغانستان حتی یک لحظه هم ایمان به این دموکراسی نداشت . همچنان با در نظرداشت بازنگری یادداشت های سیاسی رشتیا آیا او و همقطارانش باین دموکراسی ایمان داشته اند ؟؟ 

 

عجب اینجاست گاهیکه تاریخ در مورد شان قضاوت میکند ، خود را نجیب و با وجدان مینمایانند. در حالیکه بعد از مرور حقایق سی سال کارنامۀ ایشان در نجابت و وجدان این ها وضاحت وجود ندارد.

 

این افراد که وطن و وطنپرستی را بعد از منافع خود قرار میدهند ، لهذا دیگران را نیز از همین دیدگاه قضاوت میکنند. اگر کسی بجدیت از حقایق داده شده در کتاب مرحوم غبار دفاع کند ، حتماً باید منافعی داشته باشد ، وگر نه نجیب سخی نام مستعار فرزند مرحوم غبار است. این اشخاص که دور از موازین بشری و کرامت انسانی موجودیت یک انسان زنده را بجرم اینکه از حقیقت دفاع میکند نفی میکنند ، پس هیچ جای تعجب نیست که جلد دوم را تردید کنند. این وضعیت نمایندگی از باطن مزدور این افراد میکند. مگر این را باید بدانند که در ظرف این دو دهۀ گذشته ، ملت ما در آتش جنگ و خیانت رهبرانش آبدیده شده ، برای بیان حقیقت و دفاع از آن هزاران نجیب سخی دیگر که هنوز شناخته نشده اند سر بلند خواهند کرد.

 

و اما در مورد گفته های سیستانی !!!

 

آیا فیل تخم میدهد یا چوچه ؟؟؟؟  من در مقالۀ زیر عنوان افغانستان در مسیر تاریخ و هجوم ارتجاع نوشتم « سیستانی که طعم مقاومت و بیداری را یکبار هم در طول حیات نچشیده ، چگونه بر شصت ساله عصارۀ دانش و مقاومت مرحوم غبار اعتراض میکند. » و این یک واقعیت عینی در مورد این شخص است . زیرا او همچو بوقلمون نظر به شرایط روز تغییر رنگ میدهد. مثلاً او در امید نوشت « چگونه غبار شما جان سالم بدربردید ؟ » این سوال را در حدود 23 سال بعد از مرگ مورخ ، سیستانی تاسف خورده طرح میکند برای اینکه بدیگران خوشخدمتی کرده باشد اینک همین شخص به تحسین و تقدیر غبار قلم برمیدارد !!! پس این گفتۀ بزرگان برحق است که تنها مردان واقعی میتوانند از خجالت بمیرند . غافل از اینکه ، تحسین رجالک هایی چون سیستانی در وجود و عدم غبار هیچ اثری ندارد ! از جانب دیگر تمام آن لفاظی هائیکه در مورد نقد آثار غبار بکار میبرد ، از این جهت بی محتوا هستند که خودش مینویسد « مگر نوشتۀ آقای نجیب سخی بر آنم داشت تا برای قضاوت درست خوانندگان ، بقیۀ نظراتم را در ادامۀ آن نوشته در یک رسالۀ مستقل انعکاس بدهم . » یعنی اینکه او اثر مرحوم غبار را نه اینکه نقد تاریخی کرده است ، بلکه در تضاد با نجیب سخی آنرا نوشته است. لهذا این نوشتۀ او چنانچه خودش اقرار میکند هیچگونه ماهیت تاریخی ندارد . همین حرافی های مزدورانه است که در ضدیت با کس دیگری نوشته شده است . اگر نجیب سخی وجود نمی داشت به اصطلاح کتاب او حالت وجود بخود نمی گرفت. این کتاب و نوشته های او نقد نبوده ، بلکه موضعگیری بر علیه آثار مرحوم غبار است که هیچ گونه پایۀ علمی و اکادمیک ندارد . زیرا شخصی در بدل اجرت آنرا تحریر کرده است. بهمین ترتیب اگر کسی از او تقاضا نمیکرد و وعدۀ پاداشی در آینده ها برایش نمیداد مقاله های متناقض خود را در امید هم نمی نوشت. او مینویسد که من او را خویشاوند خاندان حکمران قلمداد میکنم ، اگر این گفته حقیقت دارد پس چرا جملات مرا عیناً نقل نکرده است . چون این عندالوقت به هیچ چیزی ایمان ندارد . برای اینکه به گفته های پوچ خود پشتوانه داده باشد ، قول مرا قلب کرده و از آن استفادۀ سوء میکند . اینک دو جملۀ که من نوشته بودم عیناً نقل میکنم. در مقالۀ افغانستان در مسیر تاریخ و هجوم ارتجاع در هفته نامۀ امید نوشتم « سیستانی در این اقدام خود دو هدف را تعقیب میکند : یکی اینکه پنجه های سرخ بخون خود را سفید جلوه دهد ، به همین منظور از چندی به این طرف یوسفزی هم تخلص میکند. دیگر اینکه آمادگی مجدد خود را برای موقعیت های بعدی در معرض نمایش قرار بدهد.

 

همچنان در مقالۀ اتحاد نا مقدس .... نوشتم ( نشر این کتاب ، روابط مخفی عدۀ اشخاص را برملا ساخت چون در برابر این اثر باید موضع مشترک میگرفتند ، لهذا بدستکشی متقابل پرداختند. چنانچه اعظم سیستانی عضو هیئت رئیسۀ شورای انقلابی حزب خلق « که تمام تصامیم شورای انقلابی بعد از تصویب و امضای آن بوسیلۀ هیئت رئیسه به مرحلۀ اجرا در می آمد ، از جمله حکم اعدام هزاران وطنپرست . » دست امداد بسوی عزیز نعیم دراز کرده است که او خود یکی از وارثین هنگفت محمد هاشم صدراعظم است ، همدیگر را استاد و برادر عزیز خطاب میکنند. )

 

چنانچه ملاحظه میگردد هیچگونه اشارۀ به قرابت یا خویشاوندی درین جملات بچشم نمی خورد. اما در عوض تشریح روحیۀ تملق و تقرب به فرصت از جانب سیستانی کاملاً هویداست. بطور مثال در جملاتی که او در تقدیر و تقدیس عزیز نعیم در کاروان بکار میبرد ، نه اینکه هفت کرسی فلک بلکه نه کرسی فلک را به عاریت میگیرد تا بوسه بر رکاب او زند. اگر فردا عزیز نعیم مقامی بدست آورد او چه خواهد کرد. در ادامه مینویسد « لهذا بهترین راه کوبیدن حریف و انحراف توجه خوانندگان از اصل موضوع متهم ساختن طرف به همان حزب و آیدیالوژی آنانست . »

 

اینک این شخص ، دوست صمیمی ببرک کارمل « البته تا زمانیکه قدرت داشت » عضو هیئت رئیسۀ شورای انقلابی حزب خلق ، یعنی یک پرچمی حرفوی می خواهد موقف خود را تا سطح یک مامور بیچارۀ دولت که از ناچاری عضو سازمان یا حزب وطنفروش پرچم شده بود پائین ببرد. در حالیکه تمام اعضای هیئت رئیسه همه تصامیم محکمه اختصاصی انقلابی را باید مجبوراً تائید و امضا میکردند. لهذا امضای آنها وظیفتاً در پای حکم اعدام صد ها وطنپرست موجود است . اگر از فعالیتهای آنها چند مثال برجسته و عام شده را بیرون کنیم ، مثلاً اعضای هیئت رئیسۀ شورای انقلابی در سرکوب و بخاک و خون کشیدن قیامهای ماه حوت سال 58 در کابل و در ماه حوت 57 در هرات سهیم و مسئول هستند. همین هیئت در قلع و قمع تظاهرات وطندوستانۀ مکاتب دختران شهر کابل دستان آلوده دارند. آیدیالوژی شما موضوع شخصی تان است اما وقتیکه آنرا در عمل پیاده کردید مسئول اعمال تان هستید. پس این زارنالگی ها و این اشک تمساح ریزی ها ، در اعمالیکه انجام داده اید تصرفی نخواهد داشت . من به این سبب به سوالات شما در مورد اثر مرحوم غبار جواب نمی دهم چون آگاه ام که شما حال افغانستان را تسلیم روس کردید ، اینک قلم برداشته اید تا گذشته و تاریخ آنرا نیز مورد دستبرد قرار دهید. واگرنه از رفع توقیف کتاب غبار ج اول بیست و دو سال میگذرد . چرا در این مدت آنرا نقد نکردید ؟؟؟؟

 

جای تاسف است که اشخاصی با گذشته و چنین کارنامۀ سنگین ، خیال میکنند که جنایات طالب راه گریزی برای ایشان کشوده است . بجرات ماضی را یاد آوری کرده و خود را برائت میدهند.

 

عجب اینجاست که بعضی از نشرات به اصطلاح آزاد خارج کشور ، همین امروز حیثیت تریبون و گاهی هم ارگان نشراتی پرچم را بخود گرفته اند. زیرا در هر دو هفته دو یا سه پرچمی حرفوی در آن مقاله نویسی و سفسطه سرایی میکند. با سوء استفاده از فقر و بیچارگی ملت و تظلم طالب ، رویای صلح را طراحی میکنند. این افراد که مسئولیت عاجل زوال یک ملت را بدوش حمل میکنند ، با شرایط روز خود را همگون ساخته و به هر سازیکه  بر ایشان امیدی دهد ، به رقاصی و مداحی میپردازند.

 

اگر سیستانی نام مرا یا از ناشر افغانستان در مسیر تاریخ را در داخل قوس گرفته است و یا اینکه موجودیت مرا کاملاً انکار میکند ، بدون ارائه سند و دلیلی جای تعجب نیست ، زیرا او در سر به نیست کردن افراد بدون موجب و سبب ، از گذشته عادت دارد. بهمین علت من در شروع این سوال را مطرح کردم که آیا فیل تخم میدهد یا چوچه ؟ جواب چنین است کز آن ... هرچه بروید ، میروید .

 

در مقالۀ هجوم ارتجاع من ار سر تا آخر آن نوشته کوشش کرده بودم که همین وضعیت سیستانی را به استناد گذشته اش تشریح کنم. این شخص در تئوری و عمل عاری از خاصیت بوده ، اینک بدستور یک عده و برای جلب توجه جمع دیگری ، همچو مگس بپرواز درآمده اما هدف اصلی او یافتن پارچۀ است که ازآن تغذیه کند.

 

لهذا او به هیچ صورت قابل مفاهمه نمیباشد . من به این واقعیت ایمان دارم که ضدیت با سیستانی موجب افتخار و همسویی با او مایۀ سرافگندگی است.

 

اما هدف از نوشتن مقالۀ هجوم ارتجاع این بود تا افرادیکه در عقب پرده ، سر نخ را در دست داشتند و سیستانی به ایما و اشارۀ ایشان دست و پا میزد برملا گردند. این افراد یکی بعد دیگری ، به ادامۀ در هم شکسته شدن نوشته های بی محتوای سیستانی ، موضع خود را خود شان روشن کردند. به این ترتیب ملت افغان در تمیز دوستان و دشمنان خود سهولت بیشتری بدست آورد.

 

                                                                                              ختم

 

                                                                                         نجیب سخی

                                                                                 استراسبورگ  -  فرانسه

 

 

 

*******