« غبار » خورشیدِ همیشه تابان ، در آسمانِ تاریخِ کشور


 به بهانۀ سی و یکمین سالروزِ درگذشتِ مؤرخِ نامدارِ کشور ، زنده یاد میر غلام محمد غبار

 نوشته یی از : مهندس شاه امیر فروغ

http://www.koofi.net/fileadmin/old-website/IndexCultural_Art.htm

 

شانزدهمِ بهمن ماه « پنجمِ فوریه » ، مصادف است با سی و یکمین سالروزِ درگذشتِ بزرگترین مؤرخ ، سیاستمدار ، مبارز ، مشروطه خواه ، ادیب و نویسندۀ کشور یعنی زنده یاد میر غلام محمد غبار .

به همین بهانه ، روزِ یکشنبه اولِ فوریه ، محفلِ دوستانه یی توسطِ چند تن از ارادتمندانِ این بزرگ مردِ عرصۀ تاریخ و ادب کشور ، در منزلِ دوستی برگزار گردید تا حاضرینِ دراین محفل ، با صحبت های پُر محتوا ، یاد و خاطراتِ ایشان را گرامی دارند .

 

در این محفلِ تاریخی - فرهنگی ، که حقیر هم شرفِ حضور داشتم ، قطعه شعری ازخودم را که به استقبال از دوبیتیِ زیبایی از شادروان غبار در شانزدهمِ بهمن ماهِ سالِ 1385 خورشیدی سروده بودم ، به خوانش گرفتم که موردِ پسندِ حاضرین واقع شد .

 

در ذیل این دوبیتی پر محتوا را ، همراه با شعرِ خودم ، تقدیمِ خوانندگانِ محترم مینمایم و امیدوارم موردِ قبول واقع گردد .

                                                      ***

 

                               ای کـــابل ، ای دیارِ نـــکویان ، چگونه ای

                               ای مظـــهرِ تــجلیِ جــانــان ، چـــگونـه ای

                               گـــاهی گرشک جــای تـو شد ، گـــاه قندهار

                               هان ای « غبار » گوشۀ دامان ، چگونه ای

 

                                                                       « شادروان میر غلام محمد غبار »

 

                                       تبِ هجران

 

به مناسبتِ بیست و نهمین سالروزِ درگذشتِ زنده یاد میر غلام محمد غبار ، مؤرخِ آزادۀ سرزمینِ مان و سی اُمین سالِ هجرتم از کشور .

 

سروده یی از : مهندس شاه امیر فروغ          

 

« ای کابل ! ای دیارِ نکویان ! چگونه یی ؟ »    ای جـــلوه گـــاهِ عزت و ایمـــان ! چـگونه یی ؟

ای زاد گاهِ پـــاکِ دلیــرانِ چون  « غبــار » !    «ای مظــــهرِ تـــجلیِ جــانـان ! چگونـه یی ؟ »

زخمی تنــت ، زِ راکــت و هـــاوانِ دشمنــــان    ای وادیِ خــــرابـــۀ ویـــران ! چــگونـــه یـی ؟

بنـــگر « غبــــار » خفتـــۀ دامانِ پــاکِ تُست    « هان ای غبار ! گوشۀ دامان ، چگونه یــی ؟ »

تبـــعیـدیِ شـــقاوتِ نـــامـــردمــــانِ دهــــــر !    آزاده مــــرد ! گـــوشـــۀ زندان ، چــگونه یــی ؟

« گاهی گرشک ، جای تو شد ، گــاه قندهار »    از دوری و فـــراقِ عــزیـــزان ، چــگونه یـی ؟

سی سالِ آزِگــار ، کـــه دورم ز شهرِ خویش !    بنگر « فروغ » کـز تبِ هجران ، چگونه یی !!

 

                               « شانزدهمِ بهمن ماهِ سالِ 1385 خورشیدی » 

 

                                                     ***            

 

سپس ، شرکت کنندگانِ در محفل ، به بررسیِ یادداشت ها ، اظهارِ نظر ها و عقایدِ دوستان و دشمنانِ زنده یاد غبار ، پرداختند .

در ابتدا دوستی از یاوه سرایی های بیمارانی ، بنام های احراری و ملکیار که در اوایلِ سالِ 2000 میلادی در هفته نامۀ امید به چاپ رسیده بود ، سخن به میان آورد و هدف از جبهه گیری اینان را در مقابلِ غبار ، بیان کرد .

آنگاه دوستِ دیگری لاطایلاتِ اعظم سیستانی ، این بیمارِ در بندِ مالیخولیا وهدف از سفسطه ها یش را که در هفته نامِۀ امید به چاپ میرسید ، بررسی نمود .

در ادامه ، بزرگواری از افکارِ پلیدِ و لفاظی هایِ بیهوده ، مغرضانه ، بی محتوا و بیمارگونۀ ضیا فرهنگ و عزیز نعیم که در ماهنامۀ کاروان منتشر میشد ، پرده برداشت .

 

در همین راستا ، بزرگوارِ دیگری ، از سلسله مقالاتی به قلمِ آقای نجیب سخی که در بزرگداشت از مقامِ والای زنده یاد میر غلام محمد غبار ، به رشتۀ تحریر درآمده  و در این نوشته ها ، جوابِ یاوه سرایی ها ، لفاظی ها ، بیهوده گویی ها و مغلطه های ملکیار ، احراری ، اعظم سیستانی ، ضیا فرهنگ و عزیز نعیم ، با دلیل و برهان داده شده است ، به نیکی یاد کرد .

 

در پایان ، من هم صحبت هایی داشتم در پاسخ بریکی از نوشته های بی محتوا وبیمارگونۀ شخصی مغرض ، بنامِ بصیراحمد حسین زاده که خودش را نویسنده و پژوهشگر می نامد . این یادداشت ها که در سایتِ« BBC - PERSIAN » بینِ ماه های فوریه و آوریلِ 2008 در معرض دیدِ خوانندگانِ ارجمند قرار گرفته ظاهراًجهتِ تجلیل از مقامِ غبار تحریر گردیده ، در حالیکه این لفاظی ها ، کذبِ محض بوده و خدعه و نیرنگی بیش نیست. اینک در ذیل ، عینِ صحبت هایم ، تقدیمِ خوانندگانِ ارجمند می گردد :

 

                                                بسم الله الرحمن الرحیم

 

چندی قبل ، دوستی توجه ام را به سلسله مقالاتی در تارنمای « BBC-PERSIAN » جلب نمود ، این رشته مقالات ، نوشتۀ پژوهشگر نمایی بنامِ بصیر احمد حسین زاده میباشد که ظاهراً در ارتباط با بزرگداشتِ مقامِ زنده یاد غبار تحریر گردیده ، در حالیکه این نویسنده نمایِ نا آگاه و بی خبراز بررسی دقیق و موشگافانۀ خواننده ، درلابلایِ لفاظی ها ،از نثارِ هیچ گونه بی ادبی ، افترا ، تهمت و نیرنگی در حقِ غبار ، دریغ نکرده است. 

 

حقیر بدین باورم که این نویسنده و پژوهشگرِ دروغین که کلیه نوشته هایش ، بدونِ معرفیِ مرجع و مأخذی میباشد ، یا نا آگاهانه و با برداشت از یاوه گویی های دشمنانِ غبار ، همچون میر محمد صدیق فرهنگ ، سید قاسم رشتیا و عبد الحی حبیبی ( بدونِ مراجعه به کتابِ وزینِ « افغانستان در مسیر تاریخ » و یادداشت های جنابِ حشمت خلیل غبار ، فرزندِ فرزانۀ شادروان میر غلام محمد غبار، که در انتهای جلدِ دومِ کتابِ فوق الذکر ، آمده ) تحریر گردیده و یا اینکه مغرضانه و از روی عمد ، برای بدنام کردنِ زنده یاد غبار ، نوشته شده است .

 

اولین نوشتۀ این شخصِ مغرض و بیسواد ، مقاله یی است زیر عنوانِ « سی امین سال درگذشت غلام محمد غبار مورخ افغان » که اینک به برسی آن میپردازیم :

اگر به عنوانِ مقالۀ این شخصِ به ظاهر پژوهشگر که با حروفِ خیلی درشت تحریر گردیده تا طرفِ توجهِ خواننده قرار گیرد ، دقت نماییم ، می بینیم که کــلمۀ « میر » یعنی « سید » عمداً از اولِ اسمِ شادروان غبار، حذف شده و این کارِ نامبرده غرض ورزی و انکارِاین شخصِ بیمار را در فضیلتِ « سید » بودنِ غبار ، ثابت می نماید که این عمل در سراسرِ مقاله ، تکرار گردیده گر چه در سطرِ اولِ مقاله ، نامِ ایشان بصورتِ کامل تحریر شده است . اما در موردِ سوادِ این شخصِ ظاهراً نویسنده ، اگر به همین عنوان توجه گردد ، می بینیم که کلمۀ « مؤرخ » را  « مورخ » نوشته که از این گونه اغلاطِ املایی و انشایی در نوشته هایش زیاد است . بگذریم و به اصلِ موضوع بپردازیم :

 

نویسنده نما ، در آغازِ مقاله چنین می نویسد : ( شانزده دلو / بهمن امسال ، مصادف است با سی امین سالگرد درگذشت میر غلام محمد غبار ، سیاستمدار ، مورخ و نویسنده نامدار افغانستان که 1356 خورشیدی در شهر برلین آلمان درگذشت و در تاریخ 22 دلو در کابل به خاک سپرده شد . ) گر چه در انتهای این مقاله ، اشاره یی به بیماری و عزیمتِ شادروان غبار به آلمان جهتِ معالجه ، بعمل آمده ولی اگر به جملاتِ فوق ( که با تیترِ درشت تر نسبت به متنِ مقاله ، تحریر گردیده و از نظرِ املا و انشا هم غلط است ومتـن را چنین باید نوشت : [ شانزدهمِ دلو « بهمن ماهِ » امسال مصادف است با سی اُمین سالگردِ درگذشتِ شادروان میر غلام محمد غبار ، سیاستمدار ، مؤرخ و نویسندۀ نامدارِ افغانستان که بتاریخِ شانزدهمِ دلوِ سالِ 1356 خورشیدی در شهرِ برلینِ آلمان در گذشت و در تاریخِ بیست و دومِ دلوِ در کابل به خاک سپرده شد . ] ) توجه گردد ، صرفِ نظر از بی ادبی نویسنده نما ، خوانندۀ نا آشنا با زندگینامۀ زنده یاد غبار ، فکر میکند که این مبارزِ بی بدیل ، قبل از وفات ، به کشورِ آلمان پناهنده گردیده در حالیکه این وطن خواهِ واقعی در تمامِ طولِ عمرِ پر بارِ خویش ، پناهندگی هیچ کشوری را نه پذیرفت و زندان ها و تبعید گاه های کشورش را به زندگی بی دردِ سر در دیگر کشور ها ترجیح داد و تا پایانِ عمرِازمبارزاتِ خویش در داخلِ کشور دست بر نداشت .

 

این شخصِ پژوهشگر نما ، در ادامۀ یاوه گویی هایش ، می نویسد : ( بیشتر اعضای خانواده غلام محمد غبار، کارمندان ارشد دولتی بودند و خود وی نیز از دوران جوانی جزو کارمندان دولت شد . ) برای ردِ این یاوه گویی ها و لاطایلات « که میخواهد به خواننده چنین تفهیم نماید که غبار و خانواده اش ، هم مانندِ فرهنگ ، رشتیا ، حبیبی یا نوکرانِ دیگری همچون ببرک کارمل ، تره کی و ... جیره خوار و غلامِ حلقه بگوشِ نادر شاهِ غدار ، ظاهر شاهِ بی اراده و داوودِ سفاک ، بوده اند » ، به فراز هایی از کتابِ افغانستان در مسیر تاریخ می پردازیم :

 

غبار در پاراگرافِ سومِ صفحۀ 126 جلدِ دومِ کتابِ افغانستان در مسیر تاریخ مینویسد : [ وقتیکه نگارنده در سال 1930 از سرکتابت وزارتمختاری افغانی در جرمنی استعفا و به کابل مراجعت کردم تا در مبارزات وطنپرستان ضد دولت استبدادی و نوکر استعماری نادری در داخل کشور شرکت کنم « باید گفت که در این وقت یک عده مبارزین یگان یگان از خارج بوطن باز میگشتند تا طبق فیصلۀ دسته جمعی شان وظایف محولۀ خویش را در پیکار شدید مرگ و زندگی با دولت نادرشاه انجام دهند » از طرف والی کابل عبد الاحد خان ماهیار وردکی احضار و مورد استنطاق کتبی قرار گرفتم ... ]

 

اگر به تاریخِ جلوسِ نادرشاه بر اریکۀ قدرت که شانزدهمِ اکتوبرِ سالِ 1929 میلادی میباشد و تاریخ استعفای زنده یاد غبار از سرکتابتِ وزارتمختاری افغانستان در کشورِ آلمان که اوایلِ سالِ 1930 ذکر گردیده و دلیل این عملِ غبار ، عدمِ همکاری با دولتِ نادری و شرکت در مبارزاتِ مردمی علیه حکومتِ دست نشانده است ، توجه نماییم ، به این نتیجه میرسیم که شادروان غبار از همان شروعِ سلطنتِ نادرشاه تا پایانِ عمرِ سراسر مبارزه اش ، هیچگونه سِمَتی در دستگاهِ خونخوارِ این خاندان نداشته است . برای اثباتِ این ادعا توجه نمایید به ادامۀ این بحث از زبانِ غبار در صفحۀ 127 همین جلد :

 

[ چند ماه بعد تر که من عضویت انجمن ادبی کابل را داشتم ، از طرف شخص نادرشاه در گلخانۀ ارگ احضار شدم :

شاه در اتاق تنها نشسته و کلاه قره قلی را در سر نگهداشته بود « این خاندان آنوقت سر برهنه نمی نشستند » مرا امر به نشستن نمود و بعد از مکث مختصری شروع به صحبت کرد . نگاه های منجمد او از پشت شیشه های عینکش در نهایت سردی و قساوت بمن دوخته شد و گفت : ( من افغانستان را در حالت امن میخواهم و چنانیکه یکبار برای رهائی مملکت از مظالم اشرار سقوی خود و بچ و کچ « این اصطلاح خالص هندوستانی است » و خاندان خود را نذر گرفته بودم ، در آینده نیز برای امن و آرامی افغانستان از هر نوع اقدامی که لازم باشد دریغ نخواهم کرد . تمام اقوام افغانستان و قبایل با علما « ملا ها » و خوانین پشت سر حکومت ایستاده اند ، اما بعضی جوانان کم تجربه آلۀ اغراض این و آن قرار گرفته خود را در خطر می اندازند . من میخواهم اینها را اصلاح نموده و از خطر نجات بدهم ، از این جهت شما را انتخاب کرده ام تا با ما همکاری کنید .»

در هر حال با آنکه من میدانستم جواب رد بدعوت اینمرد مقتدر و کینه ور ، درمعنی انتحار است باو گفتم :

« من که بحیث یک نویسنده عضو انجمن ادبی هستم آگاهم که چگونه وظیفه خودم را در نوشتن و روشن کردن تاریخ مردم افغانستان تا جای توان ادا نمایم ، ولی از مشاغلی که خارج وظیفۀ ملی ام باشد پرهیز کنم ، لهذا نمیتوانم که ... » هنوز سخنم تمام نشده بود که شاه گفت : « بس بس غلام محمد خان دانستم . » او این جمله را با تغییر محسوس ادا کرد  و کلاهش را از پیشانی اندکی عقب تر راند . من احساس کردم که نادرشاه از شکست خود در برابر یک آدم عادی که زندگیش در دست اوست ، بی اندازه عصبانی شده است . من هنگامی که در وزارتمختاری افغانی در پاریس سکرتر بودم و نادرشاه وزیرمختار بود تشخیص کرده بودم که او خلاف مشهور طبیعتاً مرد عصبی المزاج و زود رنج و انتقام جو است ، در حالیکه از نظر سیاست خوشتن را با اجبار و تصنع مرد حلیم و برده بار جلوه میدهد . من میدانستم که او همانجا فیصله کرده بود تا من و خاندانم را از بین ببرد و اندکی بعد او همین کار را کرد . در هر حال من با یک کلمۀ مختصر مرخص شدم ، وقتیکه از اتاق خارج شدم میرزا نوروزخان سرمنشی و عبدالغنی خان قلعه بیگی را پشت در ایستاده یافتم و گذشتم . همینکه بخانه رسیدم چون میدانستم که حبس و اعدام من قطعی است بار دیگر یادداشتهای تاریخی خود را مرور کردم و یک قسمت آنرا با تصاویر قابل درج تاریخ بنزد اشخاص مطمئنی گذاشتم . ]

 

حدث غبار به حقیقت پیوست و دولتِ سفاک که در پی بهانه یی برای دستگیری و اعدامِ این مبارزِ آزادی خواه بود ، در بیست و دومِ شهریور ماهِ سالِ 1312 خورشیدی توسطِ طره باز که به سمتِ « قومندانِ کوتوالی کابل » اجرای وظیفه میکرد  ، بازداشت و روانۀ زندانِ سرای موتی گردید . غبار در پاراگرافِ دومِ صفحۀ 139کتابش درهمین رابطه ، چنین مینویسد :

 

[ در هر حال بعد از واقعۀ حملۀ محمد عظیم خان منشی زاده در سفارت انگلیس ، روز پنجشنبه بود 22 سنبله 1312 « 1933 » ، بعد از ظهر دروازۀ انجمن ادبی باز شد و دو نفر پولیس تفنگچه دار وارد انجمن گردیده مرا بازداشت کردند . اینها رقعه ئی بنام من با امضای طره باز قومندان کوتوالی کابل داشتند که در آن نوشته شده بود : « یکبار به قومندانی حاضر شوید ، چیزی پرسیده میشود ، جواب گفته واپس میروید . » ... ]

 

آری غبار به همین بهانه ، به زندان افگنده شد و در آستانۀ اعدام بود که واقعۀ اعدامِ انقلابیِ نادرشاه بدستِ جوانِ مبارزی « عبدالخالقِ شهید » در شانزدهمِ آبانماهِ سالِ 1312خورشیدی « هشتمِ نوامبرِ سالِ 1933 میلادی » یعنی درست کمتر از دو ماه از زندانی شدنِ غبار، خانوادۀ حکمران را در موردِ اعدامِ روشنفکران ، محتاط گردانید و بدین طریق حکمِ اعدامِ غبار ، منتفی شد ، ولی تا سالِ 1314 خورشیدی « 1935 میلادی به عنوانِ محبوسِ سیاسی ، در زندان های ستم شاهی بسر برد ودر ادامه ، از سالِ 1314 تا 1321 خورشیدی « 1935 تا 1942 میلادی » به دهاتِ دور افتاده یی از استان های فراه و قندهار ، تبعید گردید .

 

شادروان غبار در موردِ عدمِ همکاری با محمد داوود ، صدراعظمِ وقت ، در صفحۀ 235 جلد دوم کتابِ افغانستان در مسیر تاریخ می نویسد : [ محمد داود خان صدراعظم در سال 1335 از عدۀ از محبوسین رها شدۀ حزب وطن در آنسال به شمول میر محمد صدیق فرهنگ خواست که با حکومتش همکاری کنند. آنهائی که این دعوت محیلانۀ صدراعظم را پذیرفتند ، آهسته آهسته در سیاست و حکومات مختلفۀ خانوادۀ حکمران جذب شده و فرورفتند و بمرور زمان به عهده های حساس دولتی در داخل و خارج افغانستان مقرر و تعیین شدند .

ولی آنهائی که این دعوت صدراعظم را رد کردند و در راه مردم وفادار ماندند ، ده ها سال در زیر فشار استبدادی خانوادۀ حکمران قرار گرفته و هم سعی شد که تجرید گردند . محمد داود خان صدراعظم ، اینجانب « میر غلام محمد غبار » را نیز بعد از رهائی از حبس سیاسی در سال 1335 در صدارت خواسته و هنگام ملاقات ، دعوت به همکاری با حکومتش کرد . من این دعوت وی را رد کرده و گفتم :

« یک ملت برای پیشرفت و حفظ استقلال و حاکمیت ملی خود به دموکراسی و رهبری ملی مستقل ضرورت دارد که منحصر و متکی به نیت و ارادۀ یک یا دو فرد نباشد . برای این منظور و سهولت در رشد سیاسی مردم ضرورت به جراید و احزاب آزاد و ملی میباشد . من صاحب امتیاز جریدۀ ملی وطن هستم که حکومت سابق آنرا از نشر باز داشت و همچنین مؤسس و منشی حزب ملی وطن میباشم که حکومت سابق آنرا ممنوع ساخت . حالا شما میگوئید که افغانستان در راه ترقی روان میشود ، پس حکومت آزادی مطبوعات و احزاب را اعلام کند و بگذارد که جریدۀ وطن و حزب وطن را آزادانه فعال سازم .» محمد داود خان صدراعظم مثل کاکایش نادرشاه با عصبانیت خاص خود گفت : حکومت به نشر جریده و به حزب غیر حکومتی اجازه نمیدهد . جریدۀ وطن و حزب وطن از طرف این حکومت منحل است و شما که همکاری با حکومت را رد میکنید ، در منزل خود باشید و حکومت مراقب خواهد بود . 

این امر استبدادی خانوادۀ حکمران بدون حکم کدام محکمۀ قانونی برای تقریباً بیست سال دیگر در برابر اینجانب نافذ بود و طی این مدت نه تنها نشر جریده و فعالیت حزبی برای من ممنوع ساخته شده بود بلکه حتی مقالۀ را در جراید دیگر نشر نمیتوانستم . بنا بر همین روش استبدادی بود که بعد ها جلد اول کتاب

« افغانستان در مسیر تاریخ » از طرف خانوادۀ حکمران حبس گردید ، و همچنین هنگامیکه خانوادۀ حکمران برای بار دوم « دموکراسی » را از طرف « بالا » اعلام کرد ، از انتخاب شدن اینجانب در شورای ملی نه تنها با زور بلکه با توطئه نیز در حوزه های انتخاباتی شهر کابل جلو گیری کرد . در این دورۀ بدنام کنندۀ « دموکراسی دولتی » ، هنگامیکه حکومت مرا جزء اعضای کمسیون تسوید قانون اساسی جدید « تعیین » و اعلام کرد ، از آن استعفا کردم ، چنانیکه شمولیت در احزاب مصنوعی و ماموریتهای رسمی را رد میکردم .]

 

حالا که در موردِ کار های دولتیِ غبار ( ادعا شده توسطِ بصیر احمد خان ) از دوران زمامداری نادرشاه تا حکومتِ داوود خان و بعد از آن  صحبت گردید ، بد نیست کمی هم در موردِ ادعای این پژوهشگر نما یعنی کار های دولتی بقیه اعضای خانوادۀ غبار از زمانِ سلطنتِ نادرشاه تا کنون روشنی بیندازیم :

 

شادروان غبار در سطرِ آخرِ صفحۀ 146 جلد دومِ کتاب افغانستان در مسیر تاریخ مینویسد : [ موقعیکه مامور محبس سرای موتی ، میر عبد الرشید خان بیغم « برادرِ غبار » را بسخن جزئی مورد توهین قرار داد ، بیغم با مشت دهن او را خون آلود نمود و خود ده سال دیگر در محبس و در تبعید گاه ها بسر برد . ]

 

غبار در ادامۀ بحث ، در پاراگرافِ دومِ صفحۀ 147 همین کتاب چنین می نویسد : [ نگارنده خود ، روزیکه داخل زندان سرای موتی شدم ، دو نفر برادرم میر غلام حامد خان بهار تولیمشر تحصیل کردۀ ماسکو و میر عبدالرشید خان بیغم تحصیل کردۀ جرمنی و دو نفر کاکازاده های خودم سید اکرم خان سکرتر سابق سفارت افغانی در لندن و میرزا سید داود خان برادرش را همزنجیرخود یافتم . اینها ده سال زحمت زندان و زنجیر و تبعید را کشیدند . حتی سید داود خان در تبعیدگاه بینائی هر دو چشمش را از دستداد زیرا دولت در چند سال اجازه معالجه نداد تا کور شد . در خارج سرای موتی کاکا زاده دیگرم میر محمد شاه خان رئیس ارکانحرب قول اردوی کابل از اردوی کشور ترد شد و برای اعاشه فامیلش دکان چینی فروشی گشود . برادر دیگرم میرعبدالعلیم کاتب قول اردو از خدمات دولتی طرد گردید و او برای ادامۀ حیات کاغذ پران میساخت و میفروخت . حتی پسرک خورد سال من « اسعد حسان متعلم صنف اول لیسه استقلال » با دوازده نفر کاکا زاده و برادرزاده و اقارب دیگر من از مدارس اخراج شدند «از آنجمله : میر احمدعلی خان ، سید احمد خان ، سید عبدالاحمد خان ، سید شریف خان ، سید محمد خان ، سید عزیز خان ، سید بشیر خان ، سید کریم خان ، میر غلام غوث خان ، محمد حسین خان ، میر گلخان و عدۀ  دیگر» ]

 

آقای بصیر احمد خانِ حسین زاده در موردِ کار های دولتی شادروان غبار ، مینویسد : ( اولین کار دولتی غبار ، کارمند گمرک در سال 1296 خورشیدی بود و دو سال بعد هم کارمند «کوتوالی کابل » شد . )

 

اگر به پیوستِ یکم از جلدِ دومِ کتابِ افغانستان در مسیر تاریخ « صفحۀ 272 » مراجعه شود ، تاریخِ تصدی مدیریتِ غبار در گمرکاتِ ولایتِ قطغن و بدخشان را، سالِ 1306خورشیدی میخوانیم نه سالِ 1296 و تاریخِ تصدی ایشان در یکی از شعبِ وزارت امنیه ، سالِ 1299 ذکر گردیده .

 

این پژوهشگرِ دروغین ، در ادامه مینویسد : ( در سال 1303 ، او نماینده بازرگانی دولت امان الله خان در مسکو شد و در 19 سرطان همان سال به همراه نادر خان که سفیر افغانستان در فرانسه شده بود به آن کشور رفت و مدتی را در آ نجا سپری کرد .)

 

آقای حسین زاده این پژوهشگرنما و نویسندۀ دروغین ، در پاراگرافِ بالا بطورِ محیلانه یی به خواننده چنین وانمود میکند که غبار حتی در زمانِ سلطنت امان الله خان ، از مهره ها و همکارانِ نادرشاه بوده و در کنار او ایفای وظیفه میکرده ، در حالیکه نادرشاه بتاریخ نوزدهم تیرماهِ سالِ 1303 خورشیدی به عنوانِ سفیر در فرانسه منسوب شد و زنده یاد غبار در سالِ 1305 خورشیدی به عنوانِ کاتبِ وزارتمختاریِ افغانستان به پاریس اعزام گردید و در سالِ 1306 مجدداً به افغانستان عودت و بعنوانِ مدیر گمرکاتِ ولایتِ قطغن و بدخشان ، مشغول بکار گردید .

 

جنابِ پژوهشگر باز هم چنین مینویسد : ( او در سال 1310 سرمنشی سفارت افغانستان در برلین شد .)

 

در اینجا باز هم چنین وانمود گردیده که غبار در زمانِ سلطنتِ نادرشاه به همکاری با این دولت پرداخته ، در حالیکه غبار در سال1930 میلادی « 1309 خورشــدی » یـعنی بعد از اعلام سلطنـتِ نادرشاه « شانزدهمِ اکتوبر 1929 » از این وظیفه استعفا کرده و به افغانستان برگشت تا در مبارزه بر ضد استبدادِ نادرشاه مستقیماً دخیل شود و تا پایانِ عمرِ پُربارش به این مبارزه ادامه داد.

 

آقای پژوهشگر نما در موردِ فعالیت های فرهنگی غبار ، چنین می نویسد : ( در قوس 1299 خورشیدی ، غلام محمد غبار ، نشریه « ستاره افغان » در جبل السراج کابل منتشر کرد .)

 

اگر باز هم به همین پیوستِ یکم مراجعه نماییم ، چنین می خوانیم : [ غبار تصدی مدیریتِ جریدۀ هفته وارِ

« ستارۀ افغان » را از زمستانِ 1298 تا تابستانِ1299 خورشیدی به عهده داشتند .] نه اینکه تازه در آذر ماهِ سالِ 1299 شروع بکار نماید .

 

در ادامۀ فعالیت های فرهنگی غبار ، از قولِ این آقا چنین میخوانیم : ( غبار در سال 1318 در حالیکه در قندهار در تبعید بسر می برد ، کتاب « احمدشاه بابا » را تالیف کرد و در سال 1320 بعد از بازگشت به کابل ، به عضویت انجمن تاریخ درآمد و بعد از آن مدتی مدیر مسئول روزنامه انیس شد . ) و در جای دیگر مینویسد : ( او بعد از سپری کردن زندان به فراه و سپس به قندهار تبعید شد و تا سال 1317 را در تبعید گذراند . )

 

در این مورد باید به عرض برسد که اولاً غبار تا سالِ 1321 در تبعید بسر می بُرد نه تا سالِ 1317 ، در ثانی تاریخِ عضویتِ غبار در انجمنِ تاریخ ، سالِ 1322 خورشیدی میباشد نه سالِ 1320 .

 

این آقای متخصص در پژوهش ، در قسمتِ دیگری از اینگونه پژوهش ها مینویسد : ( او در سال 1339 خورشیدی بعد از سپری کردن زندان ، مدتی مشاور ریاست مطبوعات بود و بعد از آن به فعالیت های نویسندگی روی آورد و تا سال های واپسین حیات خود ، آثار زیادی را تالیف کرد . )

 

در پاراگرافِ فوق الذکر ، باز هم این شیاد از روی عمد میخواهد به مخاطب چنین تفهیم نماید که غبار با صدراعظمِ وقت یعنی داوود خان همکاری داشته ، در حالیکه اولاً غبار در سالِ 1335 خورشیدی از زندانِ سیاسی آزاد گردید نه در سالِ 1339 و در همان سال ، داوود خان از ایشان تقاضای همکاری کرد که غبار هرگونه همکاری با دولت را رد نمود و به همین دلیل تا پایانِ عمر ، خانه نشین باقی ماند . در ثانی شادروان غبار قبل از زندان و قبل از صدارتِ داوود خان ، مدتی بعنوانِ مشاور در ریاست مطبوعات ایفای وظیفه میکرد ( زمانِ صدارتِ شاه محمود خان و آزادی نسبیِ مطبوعات ) ، نه بعد از سپری کردنِ زندان یعنی ( زمانِ حکومتِ داوود خان ) .

 

آقای پژوهنده نمای بی مانند ، در موردِ آثارِ غبار و از جمله کتــابِ افغانستان در مسیر تاریخ ، چنین میگوید : ( جلد اول این کتاب که در سال 1346 خورشیدی در زمان صدارت هاشم خان به چاپ رسیده بود ، قبل از پخش توقیف شد و فقط چند نسخه آن از چاپخانه بیرون آمد .

با روی کار آمدن حکومت نورمحمد تره کی ، این کتاب در 9 جوزای سال 1357 خورشیدی از توقیف رها شد و در همان روز های اولیه تمام سه هزار نسخه آن به فروش رسید . )

 

اگر به متنِ فوق توجه گردد ، می بینیم که این محققِ بی نظیر ، بجای اینکه بنویسد : [ در زمانِ صدارتِ محمد هاشم میوندوال ] مینویسد : ( در زمان صدارت هاشم خان ) و نمی داند که هاشم خان یعنی عموی ظاهرشاه هم زمانی صدراعظم افغانستان بود . ولی نقطۀ نیرنگِ متنِ فوق ، آزاد شدنِ فروشِ این کتاب در زمانِ روی کار آمدنِ حکومتِ کمونیست ها میباشد که پژوهشگر نما با تزویر و نیرنگ چنین وانمود مینماید که غبار ، تره کی و کارمل درای ایدۀ مشترک بوده و در یک جبهه فعالیت داشتند و با به قدرت رسیدنِ کمونیست ها کتابِ افغانستان در مسیر تاریخ از بندِ توقیف رها گردید . در حالیکه حقیقت چیزِ دیگری میباشد.

 

برای اثباتِ این ادعا ، صفحۀ 278 جلدِ دومِ کتابِ افغانستان در مسیر تاریخ را ورق میزنیم و در پاراگرافِ دوم آن ، چنین می خوانیم : [ تا وقتیکه دولت خانوادۀ حکمران بر سر اقتدار بود ، جلد اول کتاب افغانستان در مسیر تاریخ ، محکوم به توقیف عمری بود . هنگامیکه غبار فوت کرد ، صرف چند ماه بعد تر دولت خانوادۀ حکمران با کودتای کمونیستی سقوط کرد و رژیم دست نشاندۀ شوروی رویکار آمد ( ثور 1357 شمسی ، 1978 میلادی ) ، رژیم جدید برای جلب طرفداری مردم صرف یکماه بعد از روی کار شدنش ( 9 جوزا 1357 شمسی ، 1978 میلادی )  جلد اول افغانستان در مسیر تاریخ را از حبس آزاد کرد و بفروش گذاشت ، ولی بعد از سه روز که متوجه روحیۀ نیرومند ضد استیلاگران خارجی در این کتاب گردید و خواست از توزیع آن جلو گیری کند ، تقریباً تمام سه هزار جلد چاپ شدۀ این کتاب را مردم در همان چند روز اول خریداری کرده بودند و چیزی برای توقیف بجا نمانده بود

 

 شادروان غبار در موردِ همکاری و وابستگیِ تره کی و کارمل با دولت و تشکیلِ حزبِ آنها در پاراگرافِ سومِ صفحۀ 271 کتابِ افغانستان در مسیر تاریخ می نویسد : [ بعد از سقوط صدارت محمد داود خان « در سال 1963 » یک « دموکراسی » از طرف دولت از «بالا » اعلام شد ... در ضمن آن بعضی حزبهای ساختگی وابستۀ دولت با شعار سوسیالیزم بمیدان آمد و با پشتیبانی دولت در خنثی کردن فعالیتهای منورین صادق داخل عمل شد . ]

 

 در موردِ دیگراشتباهاتِ آقای بصیر احمد خانِ حسین زاده این نویسنده نما ، باید متذکر گردید که نامبرده سالِ چاپِ کتابِ « احمدشاه بابا » تألیفِ زنده یاد غبار  را 1310 خورشیدی مینویسد ، در حالیکه این کتاب در سالِ 1322 خورشیدی به چاپ رسیده .

کتابِ تاریخ « قرونِ اولی » را ، « تاریخ قرن اول » مینامد و هنوز فرقِ « قرون » را با « قرن » و

«اولی »  را با « اول » نمی داند .

کتابِ « تاریخ ادبیات دورۀ محمدزایی » را « تاریخ ادبیات دری » مینویسد و نمی داند که این کتاب معرفِ زمانِ خاصی از تاریخ میباشد نه در بر گیرندۀ تاریخِ ادبیاتِ پارسی از زمانِ پیدایشِ این زبان تا کنون ، ضمناً این کتاب را درسی معرفی نموده در حالیکه کتابِ موردِ نظر ، تحقیقی میباشد .

 

و اما این پژوهندۀ دروغین و نویسنده نمای جاهل ، مقاله اش را با عنوانِ( غروب غبار ) به پایان میرساند و در قسمتی از این بخش چنین مینویسد : ( آرامگاه این نویسنده و مورخ نامدار افغانستان را ، به سختی می توان از میان انبوه قبر های این گورستان پیدا کرد . ) و در ادامه مینویسد : ( تنها مشخصه آرامگاه غبار گرفته غلام محمد غبار ، سنگ قبری است که گویا به تازگی ساخته شده و بر روی آن نوشته است : « آرامگاه شادروان میرغلام محمد غبار ، مورخ ، نویسنده ، روزنامه نگار و مبارزه وطن پرست آزادیخواهی که بیش از نیم قرن ، [ بر ] ضد استبداد ، ضد ارتجاع و ضد استعمار ، با پیگیری و آشتی ناپذیری ، پیکار کرد . » )

 

آقای نویسنده نما ، که خود از سواد بهره یی ندارد و « مؤرخ » را « مورخ » و « مبارز » را « مبارزه » مینویسد ، میخواهد اشتباهِ انشایی متنِ حکاکی شده روی سنگ نبشته را به عقیدۀ خودش یاد آور شده و آنرا اصلاح نماید و در داخلِ کروشه ، واژۀ [ بر ] را که اصلاً الزامی برای نوشتنِ آن وجود ندارد ، اضافه می نماید .

 

در موردِ انتخابِ کلمۀ « غروب » توسطِ این نویسنده نما ، بایستی به این آقا یعنی بصیر احمد خانِ حسین زاده فهماند که شادروان غبار ، انسانِ عادی و تنها جسمِ خاکی نیست که  « غروب » کند و از یاد ها برود ، بلکه غبار اندیشه است ، همت است ، اعتقاد است ، آزادگی ، ایمان و مبارزه است و اینها چیزی نیستند که مضمحل گردند و از بین بروند ، چنانکه خود میگفت :

                                               همتِ عالی من ، میل به پستی نکند

                                               گــــرد گــردیدم و طرفِ ثریــا رفتم

 

 آری ( غبار ، خورشیدیست همیشه تابان ، در آسمانِ تاریخِ کشور ) وتا ایمان است ، مبارزه است ، اعتقاد است ، آزادگی است ، انسان ، انسانیت و شرف است ، یادش همچنان در دلها زنده خواهد ماند و غبار هرگز غروب نخواهد کرد .

 

 در موردِ موقعیتِ آرامگاهِ غبار ، بایستی به این بیسواد حالی کرد که غبار از میان مردم برخاست وبعد از درگذشت ، میانِ آنان آرمید و احتیاجی به گنبد و بارگاه ندارد تا از دور نمایان باشد ولی خوابگاهِ این بزرگمرد  در میانِ خوابگاه های دیگر خفتگانِ ابدی ، با سنگ نبشته یی با این متن : [ آرامگاهِ شادروان میر غلام محمد غبار ، مؤرخ ، نویسنده ، روزنامه نگار و مبارزِ وطن پرست ، آزادیخواهی که بیش از نیم قرن ، ضدِ استبداد ، ضدِ ارتجاع و ضدِ استعمار ، با پیگیری و آشتی ناپذیری ، پیکار کرد . ] ، چشمِ مشتاقانِ اندیشه اش را نوازش می دهد .

 

در پایان باید یاد آور گردید که این سنگ نبشته [ که به گفتۀ آقای پژوهشگر نمای جاهل « تنها مشخصۀ آرامگاهِ غبار گرفتۀ غبار است و به تازگی ساخته شده » ضمنِ اینکه  زمانِ واقعیِ نصبش را نمی داند ، میخواهد چنین وانمود نماید که غبار فراموش شده و آرامگاهش « غبارگرفته » و متروک است ، در حالیکه دوستدارانش همه ساله بر سرِ مزارش گِرد می آیند و یاد و خاطره اش را گرامی میدارند ] ، درست یکماه بعد از مراسمِ خاک سپاری زنده یاد غبار ، توسطِ فرزندِ گرامیِ شان آقای حشمت خلیل غبار ، برای راهنمایی مشتاقانش ، رویِ مزارِ این ابر مرد ، نصب شد . برای تأیید گفته هایم با جنابِ حشمت خلیل غبار ، تماسِ تلفنی داشتم که این بزرگوار ، موضوع را تأیید فرمودند .

 

رویِ سنگِ مزارِ این مبارزِ نستوه شعری زیبا ، با این مضمون حک شده :

 

                                  مکن زبانِ من بسته ای اجل که هنوز

                     هزار نکتۀ نـــا گفته در دهان باقیست

 

روحش شاد و یادش گرامی باد

 

با عرضِ ادب و سپاس « مهندس شاه امیر فروغ »

 

یادداشت : این نوشته بتاریخِ شانزدهمِ دلو (بهمن ماهِ ) سالِ جاری ( 1387 خورشیدی ) از طریقِ سایت های وزینِ خاوران و کوفی ، در معرضِ دیدِ خوانندگانِ ارجمند قرار گرفته است .

 

 

*******