ترور ریچارد نیکسون

تم الإرسال في ٢٩‏/٠٣‏/٢٠١٠ ٩:٠٥ م بواسطة پ پرشیا   [ تم تحديث ٢٩‏/٠٣‏/٢٠١٠ ٩:٥٧ م ]
ن
ویسندگان: کوین کندی
Kevin Kennedy
             نیلر مولر
Niels Mueller
کارگردان: نیلر مولر Niels Mueller


بازیگران: شان پن
Sean Penn
            نائومی واتس Naomi Watts
            دان چیدل Don Cheadle
            جک تامپسون Jack Thompson
            برد ویلیام هنک Brad William Henke
            مایکل وینکت Michael Wincott
محصول سال ۲۰۰۴
کشور: آمریکا، مکزیک
سبک: زندگینامه، جنایی، درام، تاریخی، مهیج
زمان: ۹۵ دقیقه
زبان: انگلیسی

خلاصه فیلم : در سال ۱۹۷۴ فردی به نام ساموئل جوزف بایک تلاش می کند تا هواپیمای در حال پروازی را بدزدد. این هواپیما مقصدی خطرناک دارد. مقصد کاخ سفید و کشتن نیکسون است. می شود گفت که برای اولین بار می‌خواستند با استفاده از این هواپیما با بمب محلی را نابود کنند. ساموئل کسی است که از طریق خانواده و دوستانش اصلا شرایط مناسبی برای خودش نمی‌بیند. او به خاطر دروغ گفتن در مورد قیمت اجناس حتی شغل خودش را هم از دست داده ...
داستان این فیلم بر اساس اتفاقات واقعی ترتیب داده شده است.
از پرشین دایواکس


فیلم های صرفا سیاسی معمولا لحنی شعاری پیدا می کنند و باعث دوری تماشاچی از آن می شود؛ اما فیلمی مانند ترور ریچارد نیکسون که حال و هوای اجتماعی دارد مضمون سیاسی درون آن بهتر خودش را نشان می دهد و چون به شکلی غیر مستقیم بیان شده تاثیر بیشتری بر بیننده می گذارد.
نیلز مولر در سکانس های پایانی این فیلم با استفاده از لنز تد که باعث ایجاد عمق کم میدان می شود و یک نوع عدم اعتماد را در ببیننده ایجاد می کند هنر کارگردانی خود را برخ می کشد. البته در اینجا نمی توان بازی خوب شان پن را در نظر نگرفت زیرا این فیلم که بیشتر به مضمون می پردازد همانند فیلم راننده تاکسی بیشتر به هنر بازیگر نقش اول خود متکی است و اگر آنرا حذف کنیم چیز دیگری برای عرضه به مخاطبان ندارد.از رامین بهارلو - سایت فکسون

قتل ریچارد نیکسون
شون پن در این فیلم خدایی می کند . شاید بشود گفت که فیلم شدن این فیلم تا حد بسیار زیادی مدیون بازی چشم نواز شون پن است. جریان فیلم در باره مردی است که در سال ۱۹۷۴ تصمیم می گیرد ریچارد نیکسون را ترور کند. فیلم بیشتر از آنکه بر روی جنبه های حادثه ای ماجرا تاکید داشته باشد بر روی شخصیت پردازی ساموئل (پن) تا کید می کند . قتل ریچارد نیکسون فیلم زیبا و دلنشینی است. از آداجیو - وب نوشته های پیمان اسماعیلی

شان پن ۴۴ ساله، بازيگر، فيلمنامه نويس، كارگردان و تهيه  كننده فيلم به خاطر نمايش فيلم «ترور ريچارد نيكسون» به كارگردانی نيلز مولر كه در آن نقش اصلی فيلم «ساموئل بايک» را بازی می‌كند به جشنواره بين المللی فيلم تورنتو رفت و پس از نمايش اين فيلم در روزهای ۱۳ و ۱۴ سپتامبر در كنفرانس خبری شركت كرد و با سخنان افشاگرانه خود ضمن توضيحاتش درباره شخصيتی كه در فيلم بازی كرده و فعاليت‌های هنری اش بار ديگر مثل هميشه جورج  بوش و سردمداران كاخ سفيد را به باد انتقادهای شديد  گرفت و جشنواره محافظه كار فيلم تورنتو را سياسی كرد.
شان پن در كنفرانس خبری خود  گفت: «كالين پاول همان موقع (پيش از حمله به عراق) می‌دانست از سلاح های كشتار جمعی در عراق خبری نيست (اما) به مردم آمريكا دروغ گفت. بقيه شان هم همين طور. هر كسی كه به اين موضوع توجه كرده باشد اين را می‌داند و دولت بوش تكيه ما را بر شخصيت مان به عنوان يک كشور، منحرف كرد و نامردی خود را جايگزينش كرد و ستايش از نامردی به عنوان شجاعت آغاز شد. حال ما نامردانی مثل جورج بوش داريم و نامردانی مانند كوندو و ليزارايس و دونالد رامسفلد و همه آن فلان فلان شده هايی كه برای آن كه احساس قدرت كنند محتاج آنند كه جان وين بازی دربياورند. به اين ترتيب ما كشوری داريم كه براساس هويت های دروغين و تقلبی نامردها رهبری می‌شود به جای آن كه براساس منافع فردی يا ملی راه برده شود.» ...
شان پن درباره نقشش در این فیلم و تلاش ساموئل بايک برای رسيدن به رويای آمريكايی گفته است: «رويای آمريكايی هميشه رويا بوده است!» و خاطرنشان كرده بازی اين نقش برای او كاری دشوار و غم انگيز بوده اما حكايتی است كه بايد روايت می‌شد.
شخصيت ساموئل بايک شباهت های بسياری به «ويلی لومان» شخصيت اثر جاودانه آرتور ميلر نمايشنامه نويس مشهور آمريكايی در نمايشنامه «مرگ فروشنده» دارد و آمريكا، سرزمين فرصت ها، پر است از اينگونه شخصيت‌های ناكام آرمانگرا...  از روزنامه همشهری

يکی از فيلمايی که ديدم اين چند روزه اسمش "ترور ريچارد نيکسون" بود با بازی عالی شان پن و بر اساس يه داستان واقعی. اول از روی اسمش فکر کردم باز يکی از اين فيلمای سياسی مربوط به واترگيته، ولی خب، اصلا همچين چيزی نبود. فيلم درباره يه مردی هست به اسم سام (با بازی شان پن) که در دوره رئيس جمهوری نيکسون زندگی اش داره از هم می پاشه و در عين حال می خواد آدم درستکاری باشه. از همه طرف داره در مورد رويای آمريکايی بمباران می شه و مرتب حرف های نيکسون رو گوش می ده که هی به مردم آمريکا وعده و وعيد می ده. نتونسته با بردارش که يه تاجر يهودی پولدار لاستيک هست کار کنه چون برادرش ازش انتظار داره که تو کار برای سود بيشتر دروغ بگه. فروشنده يه جايی می شه و مديرش هم تمام مدت داره سعی می کنه بهش راه و روش فروشندگی، تبليغات، و دوشيدن مشتری ها رو ياد بده و اين چيزها که با اعتقاداتش شديدا در تضاده ديوونه اش می کنه. زنش هم که ازش جدا شده داره ديگه طلاق رو قطعی می کنه. اين وسط دنبال اينه که از يه جايی وام بگيره تا با دوستش که سياه پوسته يه تجارت لاستيک شرافتمندانه راه بندازه. اما تو همه چی شکست می خوره و در حالتی که دچار بيماری روانی شده می خواد بره نيکسون رو بکشه و خب آخرش رو نمی گم که اونايی که فيلم رو نديدن عصبانی نشن! اينا همه ماجراهای فيلمه. اما حرف هايی که تو فيلم زده می شه فرای ماجراهاست. اون حس استيصال، بی رحمی دنيای سرمايه داری، دروغ رويای آمريکايی، و خيلی چيزهای ديگه آدم رو دو ساعت پای اين فيلم ميخ کوب می کنه.

خيلی موقع ها تو آمريکا دچار اين حس ها شده ام. توی سفرم به کاليفرنيا چند روز پيش يکی از فاميل هامون بودم که زندگی اش داره از هم می پاشه. البته خودش هم به نظر من تقصير داره، ولی کلا اين حس بی پناهی اش، اينکه شرکت های بيمه چطوری می تونن آدم رو بدوشن، اينکه اگه کارت رو از دست بدی چقدر راحت می تونی بدبخت شی، اينکه مرض بين يه زندگی خوب و بی خانمان شدن چقدر باريکه اينجا، و خيلی چيزهای ديگه خيلی من رو می ترسونه. من خيلی موقع ها خيلی چيزای خوب تعريف می کنم از اينجا، ظاهرا اونقدر خوب که بعضی ها بهم می گن فکر جوون هايی که تو ايران دستشون به هيچ چی بند نيست و با تعريف های تو خواب رويای آمريکايی رو می بينن رو بکن. يه دوستی هم گفته بود با نوشته هات ممل آمريکايی پرورش می دی! ولی خب من فکر می کنم از جنبه های متفاوت اينجا نوشته ام و باز هم می نويسم. اينجا می شه خيلی حال کرد و خوشبخت شد، اما يهو، به فاصله چند هفته ممکنه يهويی بدبخت کامل بشی. سيستم اينجا يه خورده ترسناکه يعنی! من به شخصه از رويای آمريکايی چيزی نديدم اينجا. شايد حالا يه روزی از اون شانس های توپ گيرم اومد و رو بال رويای آمريکايی سوار شدم و خيلی همه چی خوب بشه! ولی خب چندان به اين مساله اعتقاد قلبی ندارم. نمی دونم کشورهای غربی ديگه دنيا چطوری ان، ولی آمريکا ترسناکه! فقط کافيه سر کار ليز بخوری و مثلا يه بلايی سر ستون فقراتت و زانو هات بياد (بلايی که سر فاميل ما اومده)، بيمه ای که برای از کار افتادگی سر کار هست آنچنان بلايی سرت می ياره که به خاک سياه می تونی بشينی. اصولا بهتره آدم اينجا مريض نشه اگه پولدار نيست! دوست من که ليسانس هم داره و کار می کرد و عينک می زنه و حس می کرد چشمش ضعيف تر شده ماه ها نمی تونست بره دکتر چشم و عينک جديد بخره چون نمی تونست از پس پولش بر بياد! فقط تو ايالت فلوريدا يه چيزی حدود 10 ميليون نفر بيمه ندارن چون نمی تونن از پس پولش بر بيان. جالبش اينه که تو ايميلی که من از شرکت بيمه ای که به اجبار بايد ازش به خاطر دانشگاه بيمه بگيريم دريافت کردم نوشته بود بيمه تو آمريکا يک تجارته و با تامين اجتماعی و بهزيستی و غيره فرق می کنه. و يه جورايی گفته بود که حسابی حواستون به حساب کتاب هاتون باشه و گرنه راحت دوشيده خواهيد شد!

اومدم راجع به فيلم بنويسيم حرفم کشيد به چه چيزايی! خلاصه که اين فيلمه خيلی حال من رو بد کرد. اين روزها هم که ما يه مشکلی برامون پيش اومده و رو لبه تيغ داريم راه می ريم و ترسم بيشتر هم شده. به نظر من اين فيلمه با وجود اينکه در مورد دوره نيکسونه اصلا تاريخ مصرف نداره و خيلی به حال و روز الان آمريکا هم می خوره. شان پن هم يکی از بهترين بازی هاش رو تو اين فيلم کرده. پيشنهاد می کنم اگه شما هم به رويای آمريکايی اعتقاد دارين و يا تو مايه های ممل آمريکايی هستين.
 اين فيلم رو حتما ببينين! از خورشید خانوم