فیلم‌های ام بی سی پرشیا

عروس فراری

تم الإرسال في ١٥‏/٠٥‏/٢٠١٠ ٢:١٩ ص بواسطة پ پرشیا   [ تم تحديث ١٥‏/٠٥‏/٢٠١٠ ٢:٤٥ ص ]

کارگردان: گری مارشال Garry Marshall
موسیقی: جیمز نیتون هاوارد James Newton Howard

بازیگران: ريچارد گير
Richard Gere
            جوليا رابرتز Julia Roberts
            پال دلی Paul Dooley
           جوآن کاساک Joan Cusack
           هکتور الينزدو Hector Elizondo
           کريستوفر ملونی Christopher Meloni

محصول سال ۱۹۹۹
کشور: آمریکا
زبان: انگلیسی
زمان: ۱۱۸ دقیقه
سبک: کمدی، رمانتیک

نگاهی به داستان:

عروس فراری داستان زنی است که ترس از ازدواج تا کنون سه بار او را در آخرین لحظه وادار به فرار از مراسم عروسی کرده است، داستان در آنجا ادامه می یابد که خبرنگاری به نام آيک گراهام (ريچاردگير) که در يک روزنامه نيويورکی اشتغال دارد، فرارهای مکرر مگی کارپنتر (جوليارابرتز) را سوژه مقاله ای تند می کند .

عروس فراری با خواندن مقاله آیک، سردبير روزنامه را تهدید می کند که قصد شکايت از روزنامه را دارد، درنتیجه این مساله باعث اخراج خبرنگار از کار می شود. اما آيک بیکار نمی نشیند و برای انتقام گرفتن از مگی به شهر محل اقامت او می رود و دست به تهيه گزارش کاملی درباره عروس فراری می زند تا ضمن تلافی ضربه ای که به او زده با فروش داستان کسب درآمد کند.

MBC PERSIA روز یکشنبه 16-5-2010 ساعت 18:30 دقیقه به وقت امارات، 14:30 دقیقه به وقت گرینویچ فیلم Runaway Bride را پخش خواهد کرد.

از سایت MBC PERSIA

پرستار بچه تحت تعقیب

تم الإرسال في ١٥‏/٠٥‏/٢٠١٠ ١:٢٤ ص بواسطة پ پرشیا   [ تم تحديث ١٥‏/٠٥‏/٢٠١٠ ٢:٠٥ ص ]



نویسنده:
جونس برنس Jonas Barnes
کارگردان: جونس برنس
Jonas Barnes
            مایکل منسری Michael Manasseri
بازیگران: سارا تامپسون Sarah Thompson در نقش انجی آلبرایت
            تینا هاتز
Tina Houtz در نقش ربکا میلر
            کریستن دالتون
Kristen Dalton در نقش ویولت استانتون
            بروس توماس
Bruce Thomas در نقش جیم استانتون
            نانا ویزیتور
Nana Visitor در نقش لیندا آلبرایت
           مت دالاس
Matt Dallas در نقش ریک
محصول سال ۲۰۰۸
کشور: آمریکا
زبان: انگلیسی
زمان: ۸۳ دقیقه
سبک: ترسناک، مهیج

نگاهی به داستان:
داستان فیلم درباره دختر جوانی است به نام انجی که در شهر کوچک دانشگاهی به تحصیل اشتغال دارد. وی برای کمک هزینه به منزل جیم و ویولت استانتون می‌رود تا به عنوان پرستار بچه از سام، پسر آنها نگهداری کند.
خانه این زن ومرد در یک مزرعه دور افتاده رعیتی قرار دارد. با توجه به این که انجی اخبار گم شدن برخی از افراد را شنیده است این احساس به او دست می‌دهد که کسی در تعقیب او می‌باشد. در راه منزل استانتون‌ها اتومبیل اش از کار می‌افتد.  مکانیک جوانی به نام ریک او را به مقصد می‌رساند و قول می‌دهد ماشینش را تعمیر کند. وقتی که به مزرعه می‌رسد جیم و ویولت به او می‌گویند که پسر آنها در طبقه بالا خوابیده است. آن شب آنها پس از دادن اطلاعات لازم به انجی او را تنها می‌گذارند. پس از ر فتن آنها زنگ تلفن چندین بار به صدار در می‌آید و او تماس های مشکوکی را دریافت می‌کند. انجی با ترس ودلهره با ریک و رئیس پلیس تماس می‌گیرد و آن دو را در جریان می گذارد. او آن شب کار خود را در محیطی آکنده از رعب و وحشت ادامه می‌دهد. چه حادثه ای در انتظار انجی می‌باشد؟...

MBC PERSIA شامگاه شنبه 15-5-2010 ساعت 22:30 به وقت امارات، 18:30 به وقت گرینویچ، فیلم دلهره آور Babysitter Wanted را پخش می‌کند.
از سایت
MBC PERSIA

پرستار بچه فراری
داستان فیلم در مورد یه دختری هستش که میره به یه شهر دیگه برای ادامه تحصیل. در ادامه داستان این دخترک به یک دلیلی که نه خودش فهمید نه ما، میره برای چند ساعت پرستار یک بچه میشه تا ننه باباش برن بیرون ددر کنن و بیان و...
الان من موندم در مورد این چرند چی بنویسم!!!
داستان و روند فیلم بی نهایت مسخره و پوچ هستش! اصلا این دخترک روی چه حسابی پرستاری یه بچه رو برای مدت دو ساعت به عهده گرفت!؟ مثلا میخواست پولدار شه، بره تو بورلی هیلز خونه بخره یا وقتش رو اینجوری پر بکنه!!؟
کشیش فیلم که از وضعیت بچه اطلاع داره و میشناستش چه اصراریه که اینقدر این دخترک رو حتی تا داخل خود کلاس دنبال میکنه تا به خونه ی مورد نظرش برسه و اینکه چرا اینقدر زشت و ترسناکه! من اگه مسیحی بودم و این کشیش، بنده از ترس به شیطان پناه میبردم!
اگه آن پسرک بچه شیطان بود چرا مادر پدرش اینقدر شیک پوش و خوشگل و یک زوج ایده آل بودن و حتی ذره ای قیافه شون به شیطان نکشیده بود! و دلیل اینکه این بچه مثل پیرمردهای هیز فقط جیگر دخترای خوشگل رو میخورد رو هم ما نفهمیدیم! و االبته نکته ی دیگری که در این فیلم بهش برمیخوریم این هستش که گوشت انسان یه چیزی تو مایه های لبو پخته و کاملا بی بو و خوش طمع هستش!
البته سازندگان فیلم برای اولین بار ابتکار به خرج دادن و به جای استفاده از دل و روده ی انسان از پاره آجر و سنگ و به جای استخوان انسان از چوب درخت بلوط و به جای پوست انسان از کاغد مقوایی استفاده کردند .
سکانس های مسخره ی پایانی فیلم و حرکات احمقانه ی کاراکترهای فیلم هم کاملا قابل کلیشه و با توجه به مخ معیوب کاراکترها کاملا قابل درک بود! اینکه این کشیش گاگول نصفه شب یهو یادش میفته بره بچه بکشه و اینکه آیا راه حل قانونی بهتری پیدا نکرده بود و اصلا از کجا فهمید که این بچه تخم و ترکه جن هستش رو به همراه هزاران سوال بی جواب دیگه نفهمیدیم!!!
امتیاز من به فیلم : بی لاخ!!!

از 251251 -  آخرين فيلمي كه ديدم - P30World Forums

بتمن برای همیشه

تم الإرسال في ١٣‏/٠٥‏/٢٠١٠ ١١:٥٤ م بواسطة پ پرشیا   [ تم تحديث ١٤‏/٠٥‏/٢٠١٠ ١:٢٩ ص ]


نویسندگان: باب کین (شخصیت ها)
Bob Kane
             لی بتچلر(داستان) Lee Batchler
کارگردان: جوئل شوماخر Joel Schumacher

بازیگران: وال کیلمر
Val Kilmer
            نیکول کیدمن Nicole Kidman
            جیم کری Jim Carrey
            تامی لی جونز  Tommy Lee Jones
            کریس اودانل Chris O'Donnell

محصول سال ۱۹۹۵
کشور: آمریکا، انگلستان
زبان: انگلیسی
زمان: ۱۲۱ دقیقه
سبک: اکشن، جنایی، فانتزی، مهیج

نگاهی به داستان:
هاروی دنت (تامی لی جونز) دادستان سابق پس از سوخته شدن نیمی از صورتش فرد شروری شده، با کمک ادوارد نیگما (جیم کری) قصد نابودی بتمن را دارد.
بروس وین (بتمن) نیگما را اخراج کرد چون معتقد بود اختراع او یعنی ماشین کنترل ذهن وسیله خوبی نیست. بتمن که به علت نزدیک شدن سالگرد در گذشت پد ر و مادرش دچار مشکل روحی شده به روانپزشکی به نام چیس میرادان (نیکول کیدمن) مراجعه می‌کند تا به کمک او بتواند مشکلاتش را حل کند.
در این فیلم هم چنین کریس اودانل نقش رابین را بازی می‌کند
از سایت ویکی پدیا


افسانه ی مرد خفاشی – قسمت سوم -
کمپانی وارنر براس برای قسمت بعدی ، تصمیم گرفت جوئل شوماخر را به عنوان کارگردان انتخاب کند . تیم برتون تهیه کننده فیلم شد ولی مایکل کیتون از ایفای نقش بتمن انصراف داد ، چرا که شرطش برای بازی ، کارگردانی برتون و دستمزد بیشتر بود . شوماخر به طور کلی بتمن را دگرگون کرد . حس و حال فانتزی گونه و فضای اکسپرسیونیستی دو فیلم قبلی تبدیل شد به فیلمی تهوع آور با فضای شلوغ پلوغ و نورپردازی های عجق وجق !
البته قصد و هدف شوماخر ( و تهیه کنندگان فیلم ) تغییر فضای بتمن بود . منتهی این تغییر وجهه ی بتمن را خراب کرد و بطور کلی سیمای قهرمان محبوب را نابود ساخت ! سال ۱۹۹۵ «Batman Forever» اکران شد . این بار بتمن ، وال کیلمر بود و نقش های فرعی را چهره های مشهوری چون تامی لی جونز – جیم کری – نیکول کیدمن و کریس ا دنل ایفا می کردند .
فیلم از جایی شروع می شود که بتمن لباس هایش را بر تن کرده ، سوار ماشین شده و به جنگ تبهکاران می رود . هر چقدر که آغاز Batman Returns به ما امید می داد که با فیلم خوبی طرفیم ، Batman Forever نا امیدمان می کرد . البته گفته می شود مسولین کمپانی برای اینکه فضای فیلم خانوادگی شود ، چندین صحنه از فیلم را حذف کرده و ۳۰ دقیقه ی اول آنرا بطور کلی کنار گذاشتند . به خاطر این کار باید به آنها آفرین گفت ، چرا که تحمل فیلمی دو ساعت و نیمه با این وضعیت ، کار بس دشواری می بود !
«بتمن برای همیشه» سعی می کند با نشان دادن صحنه های عظیم و پر زرق و برق ، جلوه های ویژه ی دیجیتالی اغراق شده ، فیلمبرداری کج و معوج ، نورپردازی رنگ وارنگ و … به ما بقبولاند فیلم خوبی است ! اما همه ی این عوامل که مثلا قرار هست به بزرگتر شدن فیلم کمک کند ، باعث نابودی آن می گردد .
گاتهام سیتی به بی ذوقترین شکل ممکن ۳ بعدی شده و اصرار بر نشان دادن مجسمه های بزرگ و بدقواره ضعف تکنیکی کار را پررنگ تر می کنند . طراحی بت موبیل هر چند به طراح هیولاهای فیلم «Alien» سپرده شده ، اما بسیار زشت و ناموزون است . دشمنان بتمن انسانهای خوش و خرمی هستند که انسان را به یاد دلقک های سیرک می اندازند ، تا دشمنانی مخوف !! جیم کری دقیقا خودش را از ماسک کپی پیست کرده و حیف از گریم جالب ( و سنگین ) تامی لی جونز که بر اثر بازی ضعیفش ، نادیده گرفته می شود .
فیلمنامه ی فیلم بسیار ضعیف کار شده و بنظر می رسد هیچ دکوپاژی صورت نگرفته ! پلان های فیلم هیچ چسبندگی ای ندارند و کارگردان هر صحنه را فقط با توجه به همان صحنه کارگردانی کرده ، نه کل فیلم ! در نهایت همه ی این عوامل دست در دست هم داده اند تا بتمن برای همیشه تبدیل به فیلمی ضعیف شود . اما اینها هیچ مهم نیست . مهم وجهه ی قهرمان بود که بر اثر ضعف کاری سازندگان ، خدشه دار شد .
با توجه به همه ی این ضعف ها ، فیلم فروش نسبتا خوبی کرد و بازی وال کیلمر ( که خیلی ها من جمله باب کین – خالق بتمن – معتقدند بهترین بتمن سینما بود ) سبب شد تا چند نقد خوب راجع به فیلم نوشته شود . اینگونه بود که پروژه ی ساخت یکی از بدترین فیلم های تاریخ سینما کلید خورد ! بله ، پروژه ی ساخت «Batman & Robin» که در ۱۹۹۷ اکران شد .
اگر در فیلم قبلی هدف جذب خانواده ها بود ، این بار کودکان مد نظر بودند . بتمن و رابین کارتونی احمقانه است که توسط بودجه ای هنگفت و با همان حماقت ها تبدیل به فیلم شده . همه چیز این فیلم ضعیف است . از انتخاب بازیگران گرفته تا طراحی اکسسوار صحنه .
در اینجا جورج کلونی نقش بتمن را بازی می کند . جورج کلونی به خودی خود بازیگر خوبی است ، اما انتخاب او برای این نقش ، یک فاجعه به حساب می آید ؛ به طوری که خود او از این نقش متنفر است و از بابت بازی در این فیلم از طرفدارانش عذرخواهی کرده . کریس ا دنل که اینجا نقش پر رنگ تری دارد ، از فیلم قبلی بدتر بازی می کند . اما برسیم به دشمنان بتمن !
آرنولد شوارتزنگر در نقش مستر فریز ظاهر شد و مثل دیگران ، یک بازی ضعیف از خود ارائه داد . دشمن دیگر بتمن در این فیلم پویزن آیوی است با بازی اغراق آمیز اوما تورمن . هر چند اوما تورمن شانس آورد و تارانتینو با «Kill Bill» هایش او را به جایگاه مناسبی برگرداند ، اما همیشه که شانس سراغ آدم نمی آید ! و البته باید به Bane هم اشاره کنم که به خودی خود یک عامل ضعف به حساب می آید !
هر چند داستان های بتمن قسمت های فانتزی زیادی دارند اما بخش مهمی از ماجرا به شخص بروس وین و درگیریهای ذهنی و روحی اش بر می گردد . به اهداف او و ذهنیت ها و افکارش . اما اینجا شخصیت پردازی در حد صفر است و ذره ای استعداد در فیلم یافت نمی شود تا حداقل این دوگانگی کاراکتر را به تصویر بکشد ! نه اینکه خوب نشان دهد ، بلکه فقط به تصویر بکشد !

گنجاندن صحنه ای مثل موتورسواری بت گرل ، نمایش پخش شدن عطری که پویزن آیوی از آن برای فریب افراد استفاده می کند ، وجود پلیس های ابله ، و … همگی بی ذوقی سازندگان را نشان می دهد و زمان طولانی فیلم لحظه لحظه بر کسالت بار شدن آن می افزاید .
بیشتر از این حوصله ندارم که به ضعف های این فیلم بپردازم چرا که صحبت هایم همچون خود فیلم کسل کننده می شوند ! بتمن و رابین با بودجه ی هنگفت ۱۲۰ میلیون دلاری ساخته شد ولی فروش زیادی نکرد . تمامی نقد های فیلم منفی بودند . هواداران به ساخته شدن فیلم اعتراض داشتند و خلاصه به دلایل مختلف پروژه ی بعدی بتمن مدام به تعویق افتاد و پرونده اش برای هشت سال بسته شد تا مسولین وارنر فکری به حال قهرمان از دست رفته شان بکنند .
با همه ی این صحبت ها ، جوئل شوماخر به ما نشان داد که برای ساختن فیلم خوب نیازی به بودجه ی ۱۰۰ میلیون دلاری ، امکانات بالا و ستاره های فراوان نداریم ! بلکه تنها چیز مورد نیاز ذره ای استعداد است که می تواند کیفیت و فروش فیلم را تضمین کند . اما می رسیم به سال ۲۰۰۵ و قصه ی بتمن کریستوفر نولان !
از
Alireza - وبلاگ Good Psycho

بازگشت بتمن

تم الإرسال في ١٠‏/٠٥‏/٢٠١٠ ١:١٩ ص بواسطة پ پرشیا   [ تم تحديث ١٠‏/٠٥‏/٢٠١٠ ١:٤٤ ص ]

Batman Returns
بتمن باز می‌گردد
داستان و فیلمنامه‌: دانیل واترز Daniel Waters
                     سام هام Sam Hamm
 بر مبنای شخصیت‌هائی خلق شده توسط باب کین Bob Kane
کارگردان: تیم برتن Tim Burton
فیلمبردار: استفان تساپسکی Stefan Czapsky
موسیقی: دانی الفمن Danny Elfman

بازیگران: مایکل کیتون Michael Keaton
            دانی د ویتو
Danny DeVito
            میشل فایفر Michelle Pfeiffer
            کریستوفر واکن Christopher Walken
            مایکل گوگ Michael Gough
            مایکل مورفی Michael Murphy
            کریستی کاناوی Cristi Conaway
            پت هینگل Pat Hingle

محصول سال ۱۹۹۲
کشور: آمریکا، انگلستان
زبان: انگلیسی
زمتن: ۱۲۶ دقیقه
سبک: اکشن، جنایی، فانتزی، مهیج

نگاهی به داستان:
̎ آزوالد کابل پات̎ ناقص الخلقه (د ویتو) توسط والدین متمولش به فاضلاب انداخته می‌شود و سی و سه سال بعد با نام ̎پنگوئن̎، جانیان را به دور خود جمع می‌کند و مردم گاتهم‌سیتی را به وحشت می‌اندازد. ̎سلینا کایل̎ (فایفر)، منشی ساده‌دل ̎ماکس شرک̎ سرمایه‌دار (واکن) پی می‌برد که ̎ماکس̎ با آگاهی از این امر او را از پنجرهٔ آسمان خراشی به پائین پرت می‌کند. اما دختر در قالب انتقام‌جوئی به نام ̎زن گربه‌ای̎ حیات دوباره می‌یابد. ̎ماکس̎ با ̎پنگوئن̎ قرار می‌گذارد که به عنوان شهردار انتخاب شود تا بتواند نیروگاه خود را بدون مزاحمت بسازد. ̎بروس وین / بتمن̎ (کیتن) و ̎زن گربه‌ای̎ با یکدیگر رابطه‌ای پر تنش می‌یابند، حال‌ آنکه ̎بروس̎ و ̎سلینا ̎ دل در گرو عشق هم دارند. ̎پنگوئن̎ که در انتخابات ناموفق مانده، در درگیری نهائی با ̎بتمن̎ از پا در می‌آید. ̎زن گربه‌ای̎ دست دوستی ̎بتمن̎ را که با افشای هویت واقعی‌اش به سوی او دراز کرده، پس می‌زند و ̎ماکس̎ را به دیار عدم می‌فرستد. ̎بروس̎ با توهم احتمال زنده بودن ̎سلینا ̎ از صحنه دور می‌شود.

نگاهی به فیلم:
 برتن در بتمن باز می‌گردد با صراحتی به مراتب بیش از فیلم قبلی خود (بتمن، ۱۹۸۹)، قالب داستان‌های مصور را عرصه‌ای مناسب برای ارائه تصویری همه جانبه از جامعهٔ آمریکا می‌نمایاند: روابط ناعادلانهٔ کارگر / کارفرما، طبقاتی شدن روز افزون جامعه، تباهی ناشی از مادی گرائی مفرط، رفتار نادرست با کودکان (کودک آزاری)، موقعیت نامطلوب زنان تحت ستم، انتخابات و عوام فریبی‌های سیاسی (با اشاراتی مستقیم به رقابت کلینتن / بوش در تابستان ۱۹۹۲)، تبلیغات و وسایل ارتباط جمعی، تنش‌های خیابانی (که آشکارا شورش‌های سال ۱۹۹۲ لس آنجلس را تداعی می‌کند) ظرافت‌ و غنای فیلم در احیاء اکسپرسیونیسم را پایانی نیست: در گاتهم سیتی، برتن نیز مثل متروپولیس فریتس لانگ (۱۹۲۷)، ساختار و ترکیب عمودی شهر را به عنوان وسیله‌ای برای تأکید بر طبقاتی بودن جامعه مورد استفاده قرار می‌دهد و برخورد دوگانهٔ ̎سلینا / زن گربه‌ای̎ با جامعه، کمابیش یادآور ̎ماریا ̎ی واقعی / ̎ماریا ̎ ی مصنوعی آن فیلم است. ̎ماکس شرک̎ نام بازیگر نوسفراتوی فریدریش ویلهلم مورنا (۱۹۲۱) است. دنباله‌ها: همیشه بتمن (جوئل شوماکر، ۱۹۹۵) و بتمن و رابین (شوماکر، ۱۹۹۷)
کشور تولیدکننده     امریکا

از سایت آفتاب

افسانه ی مرد خفاشی – قسمت دوم -
...سال ۱۹۹۲ آقایان بتمن ساز دوباره دست به دست هم دادند و «Batman Returns» را ساختند . فیلمی که به نظر من در بین ۴ بتمن دهه ی ۹۰ بهترین است و به راحتی از قسمت اول پیشی می گیرد . اینجا هم مایکل کیتون در نقش بتمن ظاهر شد و میشل فایفر ، کریستوفر واکن و دنی دوویتو نقش های دیگر را بر عهده گرفتند . بودجه بیشتر از فیلم قبلی بود و فضای بیشتری برای جولان دادن داشت و تیم برتون هم از بودجه و امکانات ، نهایت استفاده را برد و اثری درخور توجه ساخت . جلوه های ویژه ی فیلم به روز شده بودند . کاراکتر ۱۰۰ ٪ فانتزی «پنگوئن» به فیلم اضافه شده بود . نورپردازی و فیلمبرداری بسیار بهتر بود و از همان آغاز به ما گفته می شد که با فیلم خوبی طرفیم .
گاتهام سیتی از همیشه فانتزی تر ( و زیباتر ) نشان داده شد و مایکل کیتون ، نقش بتمن را بهتر از قبل و با تجربه ی بیشتر از کار قبلی ایفا کرد . و در یک کلام ، تیم برتون به همه ی آنچه می خواست در این فیلم رسید !
از وبلاگ Good Psycho



در جستجوی آزادی

تم الإرسال في ٠٧‏/٠٥‏/٢٠١٠ ١١:٥٥ م بواسطة پ پرشیا   [ تم تحديث ٠٨‏/٠٥‏/٢٠١٠ ١٢:٢٤ ص ]

Chasing Liberty


نویسندگان: درک گایلی
Derek Guiley
             دیوید اشنایدرمن David Schneiderman
کارگردان: اندی کدیف Andy Cadiff

بازیگران: مندی مور
Mandy Moore
            استارک سندز
Stark Sands
            متیو گود Matthew Goode
            جرمی پیون Jeremy Piven
            آنابلا سایورا Annabella Sciorra

محصول سال ۲۰۰۴
کشور: آمریکا، انگلستان
زبان: انگلیسی، فرانسوی، آلمانی عبری، ایتالیایی، اسپانیولی
زمان: ۱۱۱ دقیقه
سبک: کمدی، رمانتیک

نگاهی به داستان: 
آنا فوستر هجده ساله مثل خیلی از جوانهای آمریکایی یک رویای قلبی دارد. دست یافتن به آزادی مطلق. چیزی که تمام هوش و حواس او را درگیر خود کرده است. اما آیا تنها فرزند رئیس جمهور آمریکا می‌تواند هر کاری که دلش می خواهد انجام دهد؟ جزئی ترین مسائل زندگی آنا توسط افرادی خبره و مشاورین درس خوانده تنظیم شده و توسط پدر و مادرش تایید می شود. پدر و مادری بسیار سخت گیر و جدی آنا توسط مامورانی مخفی محافظت می شود تا هیچ اتفاقی برای او نیفتد. زمانی که آنا به اولین قرار ملاقاتش می رود...
از سایت پرشین دایوایکس

تعقيب آزادی                         
 آنا (ماندی مور) دختر و تک فرزند رئیس جمهور آمریکا بود که از دست مراقبانی (بادی‌گاردهایی) كه پدرش برای او گذاشته و همیشه دنبالش بودند خسته شده بود.
در شبی كه  آنا با خوشحالی همراه  دوست پسرش به رستوران می‌رود و فكر می‌كردند آن شب برایشان شبی عاشقانه و زیبا خواهد بود، سه  پسر كه دختر رئیس جمهور را شناخته اند می‌آيند كه با او عكس بگیرند، و وقتی اون پسر می‌خواهد دوربینش را از جيب بيرون آورد محافظان آنا فكر می‌كنند كه او قصد بيرون آوردن اسلحه و ترور دختر رئیس جمهور را دارد از هر طرف به سمت آن پسر و دوستانش می‌آيند و او را دست گير می‌كنند كه می‌فهمند درباره اون اشتباه كردند و شب آن دو خراب می‌شود.
دوست پسر آنا از اين وضع خسته و ناراحت  می‌شود و آنا را برای هميشه ترک می‌كند.
آنا با ناراحتی به خانه می‌آيد و وارد اتاق كار پدرش می‌شود و بدون توجه به وزيران و عالی رتبه های كشور آمريكا می‌گويد كه چه اتفاقی افتاده و ناراحتی خودش را از اين وضع بيان می‌كند.
چند روز از اين ماجرا می‌گذرد كه پدر آنا با همسر و دخترش برای کاری به کشور پاراگوئه می‌روند.
در پاراگوئه مهمانی برگزار می‌شود كه آنا، دوستش گابريل  را كه دختر يكي از وزراست می‌بيند و از او برای رهايی از اين مشکل کمک می‌خواهد، گابريل به او پيشنهاد می‌كند كه امشب را از پدرش اجازه بگيرد و بدون بادی‌گارد به كنسرت بروند.
پس از اينكه آنا از پدرش برای اينكه شبی را بدون بادی‌گارد و محافظ بيرون برود اجازه می‌گيرد لباس‌های خود را عوض كرده و با گابريل به آن كنسرت می‌رود.
آنا برای چند دقيقه خوشحال از اين ميشه كه او حداقل برای شبی مثل آدم‌های عادی است و هيچ نگهبانی ندارد، ولی متوجه می‌شود كه پدرش به قولش عمل نكرده و محافظان همچنان دنبال او هستند، او با ناراحتی و با کمک گابريل از سالن كنسرت خارج می‌شود و از پسر عكاسی كه كنار موتورش مشغول عكس گرفتن بود خواهش می‌كند كه او را از آنجا ببرد.

آنها با موتور از دست محافظان فرار می‌كنند، در راه آنا از پسر موتور سوار بن (متيو گود) برای فراری دادنش  تشكر می‌كند و از موتور پياده می‌شود، ولی آنا نمی‌داند در اين كشور غريب كجا برود، پس دوباره با بن همراه می‌شود، آنها در رستوران مشغول حرف زدن و نوشيدن هستند كه سر و کلهٔ محافظان مخصوصش جاش و لورا پيدا می‌شود.
بن از رستوران خارج می‌شود و آنا هم در رستوران پنهان می‌شود، جاش از بن می‌خواهد آنا را راضی کند که با آنها برگردد، چون آنا دختر رئیس جمهور بود و به زور نمی‌توانستند او را برگردونند.
بن قبول نمی‌كند، در همين لحظه آقای رئیس جمهور به بن زنگ می‌زند و همراه با تهديد از او می‌خواهد كه همراه آنا هر جا كه می‌خواهد  برود و باید به دو بادی‌گارد (جاش، لورا) كه دنبال آنها می‌آيند گزارش دهد و آنا هم نباید از اين ماجرا چیزی بفهمد، پدر آنا با این کار می‌خواهد هم آرزوی دخترش را برآورده کند و هم مواظب او باشد.
بن قبول می‌كند و با آنا همراه می‌شود، آنها به لب رودخانه می‌روند و آنا به خاطر اينكه فكر می‌كرد ديگه آزاد و بدون مراقب است از خوشحالی و برای آب تنی به درون رودخانه می‌رود، بدون آنكه بفهمد كه عكس‌های اين كار او به دست بادیِ‌گاردها(جاش و لورا) است..
آنها بعد از اينكه از رودخانه برگشتند به شهر می‌روند و در حال قدم زدن آنا برنامه نمايشی سنتی كشور پاروگوئه را می‌بيند كه از پردهٔ سینمايی كه در شهر نصب بود پخش می‌شد، او از اين برنامه خوشش می‌آيد و از بن می‌خواهد تا به بالای پشت بام بلندی بروند و از آنجا اين نمایش را نگاه کنند... آنها به بالای پشت بام رفته و نمایش را نگاه می‌كنند و آنا در حالی كه بن مشغول عکس گرفتن بود قصه فرارش را به او می‌گويد و می‌گويد كه او عاشق این نمایش‌ها است مثل بن... و در حال نگاه کردن مناظر اطراف از خستگی سرش را روی شونهٔ بن گذاشته و به خواب می‌رود و هر دو به همراه (جاش و لورا) كه آنها را  از راه دور تحت نظر داشتند بر روی پشت بام به خواب می‌روند...
صبح زود آنها از خواب بیدار می‌شوند و به ایستگاه قطار می‌روند. آنا از راه آهن به پدرش زنگ می‌زند كه بگوید حالش خوبه و مشکلی نداره، ولی پدرش كه عكس‌های لب رودخانهٔ آنا را دیده با داد و فریاد از او می‌خواهد كه به خانه برگردد.
آنا با ناراحتی از این کار پدرش تلفن را قطع می‌کند و با بن سوار قطار ونیز ـ ایتالیا، شهری كه همه جایش آب است - می‌شوند. جاش و لورا هم طبق ماموریتشان  سوار همان قطار می‌شوند و دنبال آنها راهی می‌شوند، در همین حال به آنها دستور میرسد كه آنا را به هر طور ممکن برگردونند.
جاش عاشق لورا بوده،  لورا در قطار به تقاضای ازدواج با جاش جواب رد می‌دهد. جاش ناراحت و عصبی وانمود می‌كند كه ديگه به لورا توجهی ندارد و فقط به ماموریتش فکر می‌کند.
در راه ونیز بن از آنا  سوال می‌كند: تو كه همه چی داری و هر چی بخوای برات فراهم می‌كنن، برای چی فرار می‌كنی؟
آنا به او می‌گويد: می‌خواهم مثل آدم های عادی باشم و برای خواسته هایم بجنگم و هر جا می‌روم نمی‌خواهم دنبالم محافظان باشند.
آنا از بن می‌پرسد: چرا تو زندگيت را برای من ول كردی و به دنبال من آمدی؟
ولی بن جواب درستی به آنا نمی‌دهد.  در همين موقع مرد جوانی با نام فال گراف كه پخش كننده برگه های خاص تبليغاتی تخفيف بوده هم كوپه ای آنها می‌شود و او هم قصد سفر به  ونيز را دارد با آنها همراه می‌شود.
فال گراف از آنا و بن می‌پرسد شما با هم  دوستيد و همو دوست داريد؟ ولی آنها بر خلاف عقيده قلبی می‌گويند نه و آنا توضيح می‌دهد كه بن همراه من است و من را از مشکلی بزرگ رها كرده ولی ما هيچ رابطه ای جز دوستی معمولی با هم نداریم.
فال گراف می‌خواهد از اين وضعيت سوء استفاده کند و خود را به  آنا بچسباند و با او دوست شود كه بن از اين كار او جلوگيری می‌كند.
در همين سفر بن و آنا از هم خوششان می‌آيد و عاشق هم می‌شوند ولی هیچ کدام عشق خود را بيان نمی‌كنند، آنا می‌خواهد كه بن به او بگويد، ولی بن به علت اينكه آنا دختر رئیس جمهوره و از افراد طبقه بالا جامعه است و او پسری تنها، كه هيچي ندارد و از خانه بيرون آمده و می‌خواهد روی پای خود وایسد و آرزويش اين است كه در شركت فيلم سازی، فيلم برداری كند و با کابوس اینکه  او آنا را نمی‌تواند خوشبخت کند و آنها هيچ وقت به هم نمی‌رسند سعی می‌كرد عشق خود را ابراز نکند و از آنا دوری می‌کند تا وابسته نشود.
آنها به ونيز می‌رسند پس از گذراندن روی خوب و خرید و گرفتن عكس‌های زيبا  و  فراموش نشدني به رستوران لب رودخانه می‌روند تا شام بخورند، در همين لحظه فال گراف با آنها خدا حافظی می‌كند و می‌رود.
بعد از اينكه آنها شام خوردند و می‌خواهند پول شام خود را بپردازند  متوجه می‌شوند كه فال گراف پول آنها را دزدیده به به جای پول برگه های تبليغاتی گذاشته.
آنها مجبور می‌شوند از رستوران فرار کنند و زير پلی كه قایقرانی ايستاده پنهان شوند.

قايقران از آنها می‌پرسد چرا فرار می‌كنید؟ آنها به قايقران به خاطر اينکه آنها را لو ندهد  دروغ می‌گويند كه ما هم ديگر رو دوست داريم و می‌خواهيم با هم ازدواج کنیم اما پدر و مادرمان اجازه نمی‌دهند و هيچ پولی هم نداریم و قايقران دروغ آنها را باور می‌كند و سوار قايق می‌كند. آنها سوار بر قايق با هم درباره  اتفاقاتی كه افتاده صحبت میكردند، دوباره آنا از بن درباره زندگيش می‌پرسه و بر خلاف هميشه بن جواب سوالش را می‌دهد: من بن كالدر بیست و یک ساله انگليسي هستم و با مادرم تنها زندگی می‌كنم كه مادرم وقتی بچه بودم پدرم را ترک کرد و من هم همراه او به زندگی ادامه دادم. من حتی پدرم رو نمی‌شناسم.
در حالی كه آنا محو مناظر دور و اطراف و حرف‌های بن بود و حواسش به چيز ديگری نبوده، بن متوجه می‌شود كه صاحب رستوران روی پلی كه قايق به طرف آن می‌رفت ايستاده و در حال نگاه كردن به اطراف در جست وجوی آنهاست... بن برای اينكه صاحب رستوران قيافه آنها را نبيند آنا را بغل می‌كند و می‌بوسد تا از زیر پل رد شوند... آن دو محو از این كار می‌شوند و آنا كه باور كرده بود بن او را به خاطر عشقش نسبت به او بوسيده با نگاهی عاشقانه به او زل زده بود...
 قايقران بخاطر اينكه آنها پول نداشتند تا به هتل روند آنها را به خانه خود كه با مادر پیرش زندگی می‌كرد می‌برد...
فردا مرد قايقران آنها را با ماشين در مرز اطریش پياده كرده و با آنها خداحافظی می‌كند و می‌رود.

جاش و لورا كه آنها را گم كرده بودند به خانه مرد قايقران می‌روند و مادر قايقران به آنها می‌گويد كه بن و آنا كجا رفتند. بعد از آنكه آنها از خانه قايقران خارج شدند لورا به جاش جواب مثبت می‌دهد ....
آنا در جاده ای خلوت كه به روستايی در اطریش می‌رسيد و ماشين زيادی هم رد نمی‌شد از بن می‌خواهد كه بگويد چرا از خودش حرف نمی‌زند، از او می‌پرسد - آيا دوست دختر داری يا ديگری را دوست دارد ؟ يا شايد از من خوشت نمیاد؟ اما بن  باز هم جواب سر بالا می‌دهد، آنا هم از اين كار او ناراحت می‌شود و سوار  ماشين كشاورزی كه از آنجا رد می‌شد می‌شود و بن را تنها می‌گذارد.
 بن با دوچرخه ای كه می‌خرد به دنبال آنا راهی می‌شود.
آنا در روستایی نزديک پلی پياده می‌شود كه گروهی تفريحی مشغول ورزش (جاپینگ) هستند - (ورزشی كه خود را بعد از بستن طنابی به پا از بالای پل به پايين پرت می‌كنند)
 آنا گرافت را هم می‌بيند كه در حال آماده شدن برای پرش است و با او بحث و مجادله میكند، ولي او به  حرف‌های آنا محل نمی‌گذارد و به پايين می‌پرد. آنا از اين ورزش خوشش می‌آيد و از مردی كه سر گروه تفريحی است با نام گاس گاس، كه از (آنا) هم خوشش آمده، خواهش می‌كند كه به او هم اجازه دهد اين كار را انجام دهد، در همين لحظه بن سراسيمه می‌رسد و سعی می‌كند جلوی آنا را بگيرد ولی نمی‌تواند و با آنا  همراه می‌شود و هر دو با هم به پايين می‌پرند، سپس در حالی كه  وارونه بين زمين و آسمان هستند و خوشحال از اينكه دوباره پیش هم هستند، طناب را آزاد می‌كنند و به رودخانه می‌افتند و به گروه تفریحی می‌پيوندند.
آن شب آنا، بن را تهديد می‌كند كه اگر واقعا مرا دوست نداری پیش (گاس گاس) می‌روم چون او مرا دوست دارد، بن هم مجبور می‌شود به آنا بگويد كه عاشق اوست و دوستش دارد. جاش صبح به بن زنگ می‌زند و بن تلفن را داخل آتش می‌ندازد، با اين كار آنا او را باور می‌كند.
آنها بار سفر خود را به همراه فال گراف می‌بندند و به برلين می‌روند. كنسرت بزرگی در خیابان در حال برگزاری بود آنا همراه  گراف به درون جمعيت رفته و گابريل را می‌بيند و به او می‌گويد كه عشقش را پيدا كرده و به بن كه در حال زنگ زدن به جاش است اشاره می‌كند، در همين لحظه كه بن در حال حرف زدن با جاش است آنا سر می‌رسد، بن گوشی را می‌اندازد تا به آنا توضيح دهد، و بگويد كه عشق و عواطفی كه به آنا داشته الكی نبوده و واقعا او را دوست دارد، ولی آنا به او گوش نمی‌دهد و از دست بن فرار می‌كند و بن هم دنبال او می‌رود ولی او را در جمعيت گم می‌كند.
بن بعد از چند دقيقه آنا را در جمعيت پيدا می‌كند و اين بار به آنا واقعیت را می‌گويد كه پدرش از او اين خواسته را داشته، آنا با ناراحتی دوباره از دست بن فرار می‌كند، بن او را در جمعيت گم می‌كند و سراسيمه دنبال او می‌گردد.

آنا كنار درختی دور از جمعيت می‌رود تا خستگی در كند ولي دسته ای از پسرها مزاحم و مشغول آزار و اذيت او می‌شوند، آنا به زمين می‌خورد و بن از راه می‌رسد و پس از درگير شدن با آنها، پسرها را می‌زند و فراری می‌دهد و آنا را كه همچنان بی حال و خسته و سردرگم روی زمين افتاده می‌گيرد و به طرف هلكوپتری كه منتظر آناست می‌برد. آنا سوار هلكوپتر می‌شود و می‌رود، در حالي كه بن را می‌بيند كه به هليكوپتر زل زده و در چشم به هم زدنی در جمعيت ناپديد می‌شود و  تمام خاطراتش با بن از جلوی چشمانش می‌گذرد.
آنا چند هفته پس از بازگشت به خانه به دانشگاه آکسفورد می‌رود و پس از تمام شد ترم دانشگاه  پيش خانواده خود بر می‌گردد، پدرش می‌فهمد كه او از چيزی ناراحت است، دليل اين ناراحتي را از می‌پرسد.
آنا می‌گويد: من هميشه دربارهٔ بن فكر می‌كردم اون منو دوست داره و نمی‌دانم چرا اين  كار را كرد، حتي اگه شما هم به زور از او می‌خواستيد اون نبايد اين كار را می‌كرد، اون به من خيانت كرد و ازم سوء استفاده كرد، من از محافظان فرار می‌كردم و توی اون مدت فكر می‌كردم آزادم و نمی‌دانستم كنارم يک محافظ است، ولی من اونو خیلی دوسش دارم و نمی‌تونم فراموشش كنم، نمی‌دونم عشق اونم به من راست بود يا نه.
پدر به آنا راستش را می‌گويد: من مقصر بودم كه از اون خواستم اين كارا بكند، ولی او بخاطر اين با تو آمد كه واقعا تو را دوست دارد و حاضر شد كاری كه من از او خواستم را اطاعت كند تا در كنار تو باشد. او اطلاعات کافی به ما نمی‌داد و فقط سلامتی تو را به ما اطلاع می‌داد، او واقعا تو را فراری داده بود و همراه با تو  در حال فرار بود و تمام عشق و علاقه ای نسبت به خودت كه از اون ديدی راست و حقيقی بوده.
پدرش به او می‌گويد: بن به آرزويش رسيده، با گروهی فيلم سازی به اينجا اومده، برو و بن را ببين!
آنا به سر كار بن می‌رود، او را می‌بيند كه در حال فيلمبرداری است، بن پس از اينكه متوجه می‌شود دختر رئیس جمهور آمده، نزد آنا می‌آيد و از او عذر خواهی می‌كند.
 آنها از كارهايشان توی اين مدت كه همديگر را نديدن می‌گويند و در آخر آنا به بن می‌گويد: من دوست دارم باز هم مثل همان موقع‌ها ماجراجویی کنیم.
و بن او را در آغوش گرفته می‌بوسد و با هم سوار موتور می‌شوند و می‌روند دنبال آینده زیبای خود...
از  وبلاگ هیچ جا "" شاهین شهر "" نمیشه

به دنبال آزادی
فيلم خوبی بود.
با هنرمندی مندی مور
دوس دارم
از اينجور فيلما دوس دارم
آخی
چه نازی
دوس دارم
دوس دارم
خوابم مياد
رو فرمم
فارق التحصيل شدم
۵ تومن
خری؟
دوس داری؟
مستی؟
چنتا؟
هوارتا؟
ول كن
بگو چی ميخوری بگم برات بيارن؟
منو ميخوری؟
خر ميخوری؟
هان؟
از عدد ۴ خوشت مياد؟
گرسنته؟
تو فضايی؟
زد به سرم اينارو پاک نكنم.
منم ديگه. نه؟
امروز نمره‌ٔ پروژم رد شد. ۲۰ گرفتم. آخ جون.
ول كردم اوضاعو دارم حال ميكنم تو خودم.
چشمام تقريبا بسته‌است. ديشب رسمن نخوابيدم.
تريپ ايده آليستی گذاشتم واسه خودم، هيچي از فيلم نميگم، اصلا هيچ كاری نميكنم، آخه شرايط ايده‌آلش فراهم نيست. فراهم ميشه؟
به من چه كه ميشه يا نه.
يكی منو بغل بگيره ببره بخوابونه، بعد كامپيوتر و چراغو خاموش كنه.
شامپاين دوس داری؟
امروز يه حس جديد دارم، دلم ميخواد برم اونور آب برم اتريش، برم ونيز، برم تو جنگلاش گم و گور شم، موبايلمم بندازم لای ذغالای سرخ شده، لای سنگای اجاقی كه بومی ها سر هم كردن.
اينجا قوانين فيزيک صدق نميكنه. يعني صدق ميكنه‌ها، ولی نيروهای عجيب غريب دارن تو همديگه وول ميخورن و آدمو تحت تاثير قرار ميدن. يه جورايی از تنظيم در اومده.
به دنبال آزادی يا Chasing Liberty
اونقد حرف واسه گفتن دارم. البته اونقدا هم نيستا ولی خوب آرمانگراييه ديگه.
اگه الان يكي بگه من ۳ سوت ميبرمت "ونيز" من چون لباسام مناسب نيست باهاش نميرم و به همين راحتی اين شانسو از دست ميدم آخه مگه با اين موهای آشفته ميشه رفت ونيز؟
چيه؟
خواستم محيط اينجا زياد تر و تميز نباشه تا الکی واسه خودم زندونش نكنم.
از وبلاگ  دفتر خاطرات من

Chasing liberty

فیلمی که فقط به درد میخوره باهاش یه وقتی رو بگذرونی.. کلا وقت گذران می باشد..

پیام خاصی نداره تقریباسوال

از الهامیک دختر اسفند


بتمن

تم الإرسال في ٠٧‏/٠٥‏/٢٠١٠ ٢:٣٩ ص بواسطة پ پرشیا   [ تم تحديث ٠٧‏/٠٥‏/٢٠١٠ ٣:٣٣ ص ]

Batman
نویسندگان: باب کین Bob Kane
                سم هام Sam Hamm
کارگردان: تیم برتون Tim Burton

بازیگران: مایکل کیتون
Michael Keaton
            جک نیکلسون Jack Nicholson
            کیم باسینگرKim Basinger
            رابرت ول Robert Wuhl
محصول سال ۱۹۸۹
کشور: آمریکا، انگلیس
زبان: انگلیسی، فرانسه
زبان: ۱۲۶ دقیقه
سبک: جنایی، مهیج

نگاهی به داستان:
بروس وین میلیونر معروف گاتهم سیتی در هویت بتمن به مردم کمک می‌کند و تبهکاران را دستگیر می‌کند. هاروی دنت و کمیسر گوردون هم در واحد پلیس به او کمک می‌کنند. اما باندی در گاتهم است که از طریق شخصی به نام کمیسر آکهارت وارد دفتر پلیس شده‌اند.
در آن سو خانمی به نام ویکی ویل به گاتهم می‌آید تا از حیات وحش گاتهم بازدید کند.او با بروس وین آشنا می‌شود و بروس او را به یک شام دعوت می‌کند. در آن سو بتمن باید به سراغ باند برود زیرا آنها در پی دزدی از بانکی هستند.در گیری پلیس و خلافکاران در فیلم دیدنی است.در پی این حادثه جک نیپر می‌میرد.اما چند روز بعد او با هویت ژوکر باز می‌گردد و با کشتن رئیس سردسته خلافکاران می‌شود...
از سایت ویکیپدیا

افسانه ی مرد خفاشی
اگر تا ۱۹۸۹ بتمن در سینما دارای چند فیلم معمولی و صرفا گیشه ای بود ، از این زمان به بعد دچار تحول عظیمی شد و آنچنان هویتی پیدا کرد که اکثر افراد (حتی سینما دوستان) بتمن اولیه را نسخه ی ۱۹۸۹ می‌پندارند. «Batman» هشتاد و نه، به لطف بازی های جذاب، جلوه های ویژه ی قابل قبول، فیلمنامه ی قوی و کارگردانی خیلی خوب توانست عنوان سودآورترین فیلم این مجموعه را به دست آورد (این فیلم جزو ۱۰۰ فیلم سودآور تاریخ سینما نیز هست)
تیم برتون با ساخت این فیلم، علاوه بر اعتبار بخشیدن به کاراکتر بتمن در سینما، موقعیت کاری خود را پس از ساخت چند فیلم معمولی ارتقا داد. همانطور که اشاره شد، علاوه بر کارگردانی خوب، بازی های فیلم هم درخشان بودند. مایکل کیتون( در نقش بتمن ) و جک نیکلسون ( در نقش جوکر ) به خوبی ایفای نقش کردند و به جرات می گویم جک نیکلسون یکی از بهترین بازیهایش را در این فیلم ارائه داد. جلوه های ویژه راضی کننده بودند. هر چند بعلت کمبود بودجه در بعضی جاها ابتدایی می‌نمودند، اما نکته مهم اینجا بود که با فانتزی فیلم جور در آمده و به زیبایی بصری آن افزوده بودند. فضای اکسپرسیونیستی و تیره تار فیلم، نوآر های دهه های پیشین را به یاد می آورد و شخصیت پردازی کاراکترها به خوبی انجام پذیرفته بود. فانتزی فیلم مثل بتمن های قبلی بچه گانه و غیر قابل باور نبود اما همچنان ویژگی های خاص خودش را داشت!...
از علیرضا - وبلاگ Good Psycho 
pokrat :
بتمن و كيم باسينگر در حال سقوط از يكي از برج‌های تاريک گاتام سيتی هستند اما تير بتمن كه خطا نمی‌رود؛ او قلابش را با تيراندازی ماهرانه به سمت يكی از ناودان‌های برج، گير می‌دهد تا هر دو در هوا بمانند و جانشان در اثر برخورد به زمين درنرود.
اگر شما هم با ديدن اين صحنه كمی احساس درد كرده‌ايد، مي‌شود گفت هنوز كمی فيزيک يادتان مانده!
با استفاده از قانون دوم نيوتن، می‌توانيم محاسبه كنيم حركت نجات‌بخش جناب بتمن چقدر دردناک بوده است:
 اگر مجموع وزن ۲ قهرمان ۱۴۰ كيلوگرم، سرعت سقوط‌شان حدودا ۶ متر بر ثانيه و زمان متوقف شدن‌شان حدودا 1/0 ثانيه باشد، شتاب توقف آنها حدودا ۶۰۰ متر بر مجذور ثانيه (۱۰ برابر شتاب جاذبه) می‌شود.
بدين ترتيب نيرويی كه از طريق طناب به بدن بتمن وارد مي‌شود، حدودا ۸۵ هزار نيوتن است؛ بتمن برای اين كار به يک طناب سوپر محكم احتياج دارد كه چنين نيرويی را تحمل كند؛ اما حتي اگر طناب هم تاب بياورد و پاره نشود، نيرويی به اين بزرگي اگر در كسری از ثانيه به بدن آدم وارد شود، چيزی از استخوان‌ها و اعضای داخلی باقی نمی‌گذارد! اما در فيلم، بتمن حتی يک تكان هم نمی‌خورد و همه حواسش به نجات باسينگر است؛ چه زيبا!!

معجون خفاش، زورو و داوینچی در لباس سیاه!
... در سال ۱۹۷۸ سوپرمن با شرکت کریستوفوریو، موتور فیلم‌های کامیک را به راه می‌اندازد. (کمپانی) Dc Comics، حقوق اقتباسی سینمائی بتمن را به بنجامین ملینکر و مایکل اوسلان تهیه کننده واگذار می‌کند و آنها نیز بلافاصله، تام منکیه‌ویچ، نویسندهٔ فیلمنامهٔ سوپرمن را استخدام می‌کنند. ده سال طول می‌کشد تا پروژهشان به سرانجامی برسد.
در همان حال، در دههٔ ۱۹۸۰، شاهد فعالیت‌های فرانک میلر، خالق آثار گرافیکی هستیم که اسطوره‌ٔ بتمن را تصاحب کرده و با تحریف، تغییر یا تعدیل، آن را به شکل و شمایلی که دوست دارد، درمی‌آورد و حس و حال مورد علاقه‌اش را به آن می‌دهد. در بتمن: سال یک میلر شکل‌گیری شخصیت و آموزش بتمن و نخستین سال‌های مبهم ”زندگی حرفه‌ای“اش را در خدمت قانون در گاتم‌سیتی دنبال می‌کند. در شوالیه ظلمات برمی‌گردد، میلر ”بتمن“ای را توصیف می‌کند که سن و سالی از او گذشته، تنها و درونگرا و در مرز جنون است و فقط عطش انتقام است که به اعمالش معنا می‌دهد. این تغییر و تحول شخصیتی، که بر تیرگی فضا و پیچیدگی بتمن افزوده، بر سبک کارگردانی تیم برتون ـ که سرانجام توسط ملینکر، اوسلان و کمپانی وارنر برای کارگردانی روایت جدید سینمائی بتمن انتخاب شد ـ تأثیر گذاشت.
برتون جوان که فیلم بیتل جوس (ریق سوسک)اش مورد استقبال قرار گرفته بود، در واقع به جو دانته و ایوان رایتمن، ترجیح داده شد. برتون اعلام کرد که می‌خواهد بر جنبهٔ دوگانگی شخصیتیِ بتمن تکیه کند. ولی نقش اصلی را به مایکل کیتون ـ بازیگر بیتل جوس ـ سپرد و با این کار، طرفداران کامیک بتمن را خشمگین کرد.
 پنجاه هزار نامهٔ اعتراض‌آمیز به دفتر کمپانی وارنر رسید که در آنها، از کیتون ایراد می‌گرفتند که نه جدیت لازم را دارد و نه حضوری باورپذیر. به این اعتراضات اهمیتی داده نشد. برتون به انتخابی که کرده بود، اطمینان داشت و حق هم با او بود: حتی باب کین ـ که در بدو امر تردیدهائی در این زمینه داشت ـ اعتراف کرد که در وجود مایکل کیتون، ”بتمن‌“ای واقعی یافته، همان ”بتمن“ای که بیل فرینگر فیلمنامه‌نویس تصور کرده بود: ”از دل داستان مصورش بیرون آمده تا تبدیل به مردی شود با تمامی آن تناقض‌هایش. به همین خاطر است که از نوجوان سال ۱۹۸۹ که بتمن را نمی‌شناسد با او هم‌ذات پنداری نمی‌کند“. عدالت‌جویِ در خدمت قانون دوران روزولت، جایش را به فردی درونگراتر، متفکرتر و غیر اجتماعی‌تر داد که موتور و مبارزاتش را ظاهراً، حالت روحی‌اش، روشن می‌کردند.
به گفته‌ٔ مایکل کیتون: ”اگر به چشم‌هایش نگاه کنید بلافاصله به شخصیتش پی می‌برید: یک دیوانهٔ سمپاتیک. اگر روزی روی نیمکت روانکاو دراز می‌کشید و روانکاوی می‌شد، دیگر نیازی نمی‌افتاد تا جامهٔ خفای را به تن کند“. به‌خصوص اما، بتمن، یک ”قهرمان تیم برتونی“ است، فردی غیرعادی و غیرمتعارف و اسیر شخصیت دوگانه‌اش. تنها کار می‌کند (از رابین خبری نیست)، هنوز به خدمت پلیس ـ که او را به‌جای یک بزهکار می‌گیرد ـ درنیامده، و در ”گاتم‌سیتی“ای بی‌زمان رشد می‌کند که نیمی حس و حال گوتیک و نیمی حس و حال فیلم‌های نوآر دههٔ ۱۹۴۰ را دارد.
حتی جامه‌اش نیز تیره‌تر شده و از آبی به سیاه گرائیده و از لباسی چسبان به زره‌ای سفت و سخت تغییر شکل داده است. نتیجه این شد که با تکیه به یک بازاریابی غریب (محصولات جانبی‌اش + ترانه‌ٔ پرینس) و به کمک ”جک نیکلسون“ای که به سیم آخر زده، بتمن (۱۹۸۹) یکی از پرفروش‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما شد و دیری نگذشت که تدارکات دنباله‌ای هم به راه افتاد. برتون ابتدا در پذیرش کارگردانی دومی مردد بود و کمپانی وارنر نیز مدتی این دست و آن دست کرد تا سرانجام دست او را در کارگردانی آزاد گذاشت.
برتون در بازگشت بتمن (۱۹۹۲) به قوهٔ تخیل‌اش بال و پر داد و زن گربه‌ای (میشل فایفر) و پنگوئن (دنی دوویتو) را به قهرمانان اصلی فیلمش تبدیل کرد و به رغم برخی انتقادات، با بازگشت بهترین بتمن تاریخ سینما را ساخت...
 از مجله دنیای تصویر- سایت آفتاب

بیگ استون

تم الإرسال في ٠٧‏/٠٥‏/٢٠١٠ ١٢:٤٤ ص بواسطة پ پرشیا   [ تم تحديث ٠٧‏/٠٥‏/٢٠١٠ ١:٥٣ ص ]

نویسنده : جاش لیب Josh Lieb
کارگردان : راب اشنایدر Rob Schneider

بازیگران : راب اشنایدر Rob Schneider 
             دیوید کارادین David Carradine
             جنیفر موریسون
Jennifer Morrison
             اسکات ویلسون Scott Wilson
             ریچارد کایند Richard Kind
            سالی کریکلند Sally Kirkland
            هنری گبسون Henry Gibson

محصول سال ۲۰۰۷
کشور: آمریکا
زبان: انگلیسی
زمان: ۱۰۵ دقیقه
سبک: اکشن، کمدی


نگاهی به داستان:
مرد ضعیف وقتی متوجه می‌شود که به جرم کلاهبرداری قرار است سه سال زندانی شود با پرداخت رشوه به قاضی ۶ ماه وقت می‌گیرد تا ببیند چگونه می تواند در این مدت از دست آدمهای داخل زندان در امان بماند!
قانون زندان به این گونه است که زندانیان تنها نباید به فکر فرار یا به زندانبانان کاری داشته باشند! یعنی هربلایی که خواستند می‌توانند سر هم بیاورند! از این رو در زندان آدمهای قوی تر به آدم های ضعیف تجاوز می‌کنند. استن هم به همین دلیل به فکر راه چاره ای است که بتواند این سه سال رو در امان بماند....
از گروه زندگی رایانه ای


آنجا که جثه بی اهمیت می‌شود
استن گنده

تگ لاین : زندان گردن کلفت جدیدی دارد ... یک گردن کلفت کوچک !

استن گنده (Big Stan) تمامی پارامترهای کمدی متوسط را داراست: کمدین سوپراستار، زن زیبا و به ظاهر خنگ، چند شوخی اروتیک همراه با نمونه های چندش آور آن، چند فحش و دشنام ابتکاری، یک داستان خطی و ساده، و در انتها یک دوراهی برای قهرمان داستان که با انتخاب راه احساسی، به نتیجهٔ خوب هر دو راه دست می یابد!.

راب اشنایدر هنرمند توانایی ست، یکی از بهترین کمدین هایی که سراغ دارم. آن قد کوتاه و موهای فرفری و لهجه های عجیب و غریب و زرنگیهای مضحکش بسیار راحت تر از آدام سندلر و و بن استیلر من را می خنداند!!. حالا برای اولین بار در این فیلم او را در مقام یک کارگردان می‌بینیم. کارگردانی یک فیلم سادهٔ کمدی کار چندان سختی نیست! . تنها با اتکا به شوخی‌های تصویری و کلامی و قدرت بازیگران  و داستانی جذاب می‌توان یک اثر به نسبت قابل قبول را ارائه نمود. این همان چیزی است که راب اشنایدر به خوبی از پس آن بر آمده است.
 استن (با بازی راب اشنایدر) یک کلاهبردار ثروتمند است که با حکم دادگاه به ۳ سال حبس محکوم می‌شود. این حکم قرار است از ۶ ماه دیگر اجرا شود و استن فقط ۶ ماه فرصت دارد تا خود را برای مقابله با خطرات درون زندان (که مهمترین آن تجاوز است!!) آماده کند. او با کمک پیرمردی که قهرمان هنرهای رزمی است و خود را استاد (مستر) خطاب می کند (با بازی دیوید کارادین) بصورت فشرده تبدیل به قهرمانی شکست ناپذیر می‌شود. استن در زندان با زهره چشم گرفتن از قلدرهای آنها تبدیل به رهبر زندانیان می‌شود و سعی می کند با خشونت و از همه مهمتر تجاوز در آنجا مقابله کند . در همین بین هم او درگیر مجادله های گوناگونی با همسر زیبایش، میندی (با بازی جنیفر موریسون)، است که چند موضوع فرعی را در فیلم رقم می‌زند. رئیس زندان آدم سودجویی است که می خواهد با ترویج خشونت باعث تعطیل شدن زندان و واگذرای زمین آن برای احداث یک شهرک ویلایی به یک گنگستر شود. استن بر سر دوراهی کمک به زندانیان و تحمل ۳ سال حبس ، و کمک به رئیس و آزادی قرار می‌گیرد و آنطور که مسلم است راه اول را انتخاب می‌کند. داستان فیلم به همین سادگی ست و به همین سادگی هم به تصویر کشیده شده است .

بزرگترین نقطهٔ قوت فیلم انتخاب بسیار بجا و مناسب بازیگران آن است. از راب اشنایدر که بگذریم ، دیوید کارادین بهترین انتخاب برای نقش استاد است . وی چهرهٔ شاخص و مشهوری برای علاقه مندان فیلمهای رزمی ست . شاید در این اواخر او را با بازی در نقش بیل در فیلم بیل را بکش (Kill Bill) به یاد بیاوریم . چهرهء تکیده و شکستهء او و نوع زندگی و رفتارش این حس را در شما ایجاد می کند که کاردین حال در پیری از مبارزه های عجیب و غریب خود خسته شده و تنها آمده است تا شاگردی به نام استن را به قدرت برساند!. تا دلتان بخواهد در این فیلم از حضور قهرمانان هنرهای رزمی و نظامی بعنوان هنرپیشگان فرعی محبوس در زندان استفاده شده است . اینجاست که شما با وجود سطحی بودن مبارزات رزمی (که البته برای یک فیلم کمدی آن هم برای جثهٔ کوچک راب اشنایدر بسیار هم قابل قبول است) استن را بعنوان یک قهرمان باور می‌کنید . در کنار تمام این مسائل فیلم مملو از پیامهای آموزنده است: جلوگیری از خشونت، تقبیح کودک آزاری و تجاوز، عشق پاک و بی واسطه، نمایش مضرات سیگار و ...
بنظر می‌رسد که اشنایدر در اولین فیلمش توانسته در حد کفایت مخاطبین را جذب کند. برای یک بازیگر موفق در جایگاه یک کارگردان این می‌تواند سکوی پرتاب قدرتمندی باشد.

بد نیست بدانید که :
۱ - احتمالا به زودی دومین فیلم راب اشنایدر تحت عنوان برگزیده (The Chosen One) اکران خواهد شد . در این فیلم اشنایدر علاوه بر کارگردانی و بازیگری در سمت نویسنده و تهیه کننده نیز حضور دارد .
۲ - در این فیلم شاهد آخرین بازی هنری گیبسون (در نقش شورت) هستیم . وی در سن ۷۳ سالگی در گذشت .
۳ - شما در این فیلم رندی کوچر
Randy Couture، دان فرای Don Frye، باب سپ Bob Sapp (قهرمانان مبارزهٔ نظامی)، برندن مولال Brandon Molale (بازیکن حمله سابق تیم فرسنو بولداگز) و دیاگو کورالس Diego Corrales (قهرمان بوکس جهان) را می‌بینید.
۴ - راب اشنایدر سر صحنه فیلم به دلیل گرما زدگی و مسمویت غذایی غش کرد !!!!.
از بردیا برجسته نژاد - وبلاگ ف ی ل م


دیدگاه شما

هبوط

تم الإرسال في ٠٦‏/٠٥‏/٢٠١٠ ٢:٣٠ ص بواسطة پ پرشیا   [ تم تحديث ٠٦‏/٠٥‏/٢٠١٠ ٧:٠٣ ص ]


 
فیلم‌نامه‌نویس: دن گیلوری Dan Gilroy
                 نیکو سولتانکیس Nico Soultanakis
                 ترسیم سینگ Tarsem Singh
کارگردان: ترسیم سینگ Tarsem Singh
تهیه‌کننده: روبرتو باکر Roberto Bakker
موسیقی: کریشنا لوی Krishna Levy
فیلم‌برداری: کولین واتکینسون Colin Watkinson
تدوین: رابرت دافی Robert Duffy

بازیگران: کاتینکا آنتورا
Catinca Untaru
            جاستین ودل Justine Waddell
            لی پیس Lee Pace

محصول سال ۲۰۰۶
کشور: آمریکا، هند، آفریقای جنوبی
زبان: انگلیسی، رمانی
زمان: ۱۱۷ دقیقه
سبک: ماجرایی، درام، فانتزی

نگاهی به داستان:
حدود سال ۱۹۲۰ بیمارستانی در لوس آنجلس، یک بدلکار سینمایی با پای شکسته و یک دختربچه با بازوی شکسته، قهرمانان خارق‌العاده‌ی داستانی اساتیری می‌شوند و مرز میان خیال و واقعیت را بر هم می‌زنند.
        
هبوط : کلاس عجیبی است
یک روز پسر کوچکم از مدرسه که آمد، به مادرش گفت که یک قصه برایش تعریف کند، چون جزء تکالیفش بود، باید در مدرسه قصه را برای بچه‌ها تعریف می‌کرد. ابتداء به ساکن اگر بخواهی کاری را انجام دهی کمی مشکل است مثلا در جایی شما پی می‌برید کسی که با شما در حال گفت‌وگو است از صدای خوبی برخوردار است، بعد ناگهان که ازش بخواهی برای شما آواز بخواند، قطعا شخص مورد نظر هر کس که باشد یا به در خواست شما پاسخ نخواهد داد و یا اگر هم این اتفاق بیفتد چهره اش را که ملاحظه کنید حکایت از ناخرسندی طرف دارد. این را گفتم به این خاطر که همسرم در یک چنین موقعیتی قرار گرفت و کودک را به سمت من راهی کرد. بعد از کمی مکث و تردید من و همسرم یادمان آمد که قصه‌ای که بتوانیم تعریف کنیم یا ناقص بلد هستیم و یا اصلا بلد نیستیم.

وقتی کوچک بودیم مادر بزرگم بچه‌ها را جمع می‌کرد و برایمان اوسنه‌هایی را می‌گفت که رنگ و بوی فرهنگ خودمان را داشت ... حسن کچل به‌صورت سریال‌های امروزی ... (الان که فکر می‌کنم می‌بینم حسن به‌خاطر ما که هر شب قصه شو مادر بزرگ تعریف کنه می‌رفته سرشو با تیغ می‌زده فکرشو بکنید که حسن اصلا کچل نبوده چه‌قدر آدم باید از خود گذشته باشه که سرشوبه خاطر ما از ته بزنه... شاید هم به‌خاطر قصه... دمت گرم حسن... ایول) قصه‌ی دختر شاه پریان... درخت برگ ریزون... بز مو ریزون... چهل در چهل پنجره دختر ماکو به دماغ ... قصه‌هایی از جیگی جیگی ننه خانم... قصه‌هایی از مردمان سبزوار با لهجه‌ی شیرین همان مردمان یا قصه‌هایی از شاهنامه.

وقتی مادر بزرگم قصه می‌گفت روی زانوش می‌نشستم و گوشمو می‌چسبوندم به قلبش، صدای قلبش هنوز تو گوشم هست اما قصه‌هاش نه... یه روز مادر بزرگم از منزل خواهرش اومد و گفت آقا جان (مرحوم شوهر خاله‌ی مادرم ... همه توی فامیل بهش می‌گفتن آقا جان) یک جعبه‌ای خریده که توش آدما حرف می‌زنن... از مادر بزرگم پرسیدم مگه این چه جور جعبه‌ایه که آدم توش حرف می‌زنه... گفت آدما، خوشگل توش حرف می‌زنن و قصه می‌گن... گفت باید بیای و خودت ببینی... ما هم رفتیم این جعبه رو دیدیم ... یک دل نه صد دل عاشق این جعبه شدیم. (می‌بینم در دوره‌ی ابتدایی اصلا یاد نگرفتم که تلویزیون را درست بنویسم، شاید فکر می‌کردم چه‌قدر طولانیه این کلمه). ما شدیم عاشق تلویزیون و خانواده از دست من به ستوه آمده بود و سال بعد تلویزیون داشتیم، یعنی خریدیم. حکایت غریبی بود نازنین: مزرعه‌ی شایلو... فیلیپر... آدم کوچولوها که از این تلفن بالا می‌رفتتند و یکی شون شماره می‌گرفت (اسم ۳ ریالش یادم نیست).

دیگه حکایت روزگار سپری شده ی مردم سالخورده (مادر بزرگ ) تمام شده بود. اوسنه و قصه‌ی همه ما شده بود، بند انگشتی، سیندرلا، ... داستان‌های مزرعه... یه کم جلوتر میشل استروگف ...

یه شبایی خونه‌ی ما جای سوزن انداختن نبود همه جمع می‌شدن که ۳ ریال مرادبرقی ببینند از خونمون که پاشون می‌ذاشتن بیرون شروع می‌کردن پشت سرمون حرف زدن: که اینا از خدا بی‌خبرند رفتنند تلویزیون خریدن، ... چون حرومه ما نمی‌خریم... بعد دوباره هفته‌ی بعد میومدن خونه‌ی ما و ۳ ریال مرادبرقی می‌دیدن .

بعد از گذشت نزدیک به یک دوم قرن از اون موقع به ۳ ریال‌ها و TV خودمون که نگاه می‌کنم می‌بینم هم آقا و خانم‌های الان هم خوشگل حرف میزنن هم خوشگل‌تر از اون موقع هستنند. (ببخشید نوشتم TV  واقعا برام سخته بنویسم تلویزیون).

چند وقت پیش از محله‌ی قدیمان رد می‌شدم، دیدم همه‌ی دیش‌ها به سمت قبله، با پررویی درب منزل یکی از همسایه‌ها رو زدم و بعد از کلی تعارف و خوش و بش پرسیدم ماهواره دارید ؟ گفت آره ... حاج آقامون پاشون درد می‌کنه ... چون از خونه نمی‌تونن بیان بیرون... گفتیم یه ماهواره بگیریم سرش بند شه... سرش بند شه... سرش بند شه... همسایه‌مون لکنت زبون داشت بعضی وقتا زبونش می‌گرفت طفلی.

(طفلک حاج آقا)/  ( خدایش ماهواره کلاس دیگه ای داره!)

به خانمم گفتم که قصه‌ی چوپان دروغو رو براش بگو، همونی که توی کتابای خودمون بود، خانمم گفت حالا اگه بچه از دروغ خوشش اومد چی؟ عجب این خانوما نکته سنجند، با خودم فکر کردم پس بی‌خود نیست که این چوپان دروغو را از کتابا حذف کردن... حقشه (می‌گن آخرین باری که چوپان دروغو کوکب خانم مادر عباس رودیده... گوشت خر به‌جای گوشت گوسفند بهش فروخته... (به نقل از یک استاد دانشگاه که کوکب خانم رو می‌شناخته)، دیدید که منم از همسایه‌مون پرسیدم ماهواره دارید؟ جواب داد برای حاج آقامون خریدیم... (تا چشم حسود بترکه... تا سرش بندشه... تا سرش بندشه...).

بعد از گذشت چند ساعت هنوز یادمون نیومد که واقعا چه قصه‌ای بگیم که به درد این بچه بخوره، من زنگ زدم به دختر خاله‌ام گفتم: شما یادتون از قصه‌های مادربزرگ نمی‌یاد؟ گفت چرا... (آخه دختر خاله یه چند سالی از ما بزرگتره) قصه‌ی یاجوج و ماجوج همون ۲ تا فرشته‌ای که از آسمون می‌آن پایین و دیگه بر نمی‌گردن بالا ... یهو چشمشون می‌افته به یه دختر خوشگل... بعد ادامه داد که آره تصمیم می‌گیرن  که دختر رو.................... دختره از خدا می‌خواد که نزاره این اتفاق بیفته دعاش مستجاب می‌شه می‌ره می‌چسبه به سقف آسمون می‌شه ستاره‌ی زهره (می‌تونید تو نت سرچ کنید، هم یاجوج و ماجوج رو... هم دختر رو ... هم برلین رو... هم وندرس رو...... هم زهره رو... هم منظومه شمسی رو... شاید منم رفتم سرچ کردم.)

بعد دیدم اینم که قضیه‌ی ترتیب و این جور چیزا رو داره برای بچه‌ی دوره ابتدایی نمی‌شه تعریف کرد... سرتون درد نیارم براش قصه تعریف نکردیم. قضیه چی بود؟ آره ... دنباله‌ی همون ماجرا که دوستم به من گفت اگه فیلمی رو می‌بینی چند خطی بنویس...
حالا می‌خوام راجع به فیلم " Fall " براتون بنویسم:
اصل ماجرا زمانی آغاز می‌شه که از یه هنرپیشه دارن فیلم‌برداری می‌کنن از یه بلندی می‌افته می‌برنش بیمارستان، توی بیمارستان با یه دختر بچه دوست می‌شه که دخترک دستش شکسته، برای دختر بچه شروع می‌کنه به قصه گفتن، بعد یه جاهایی قصه رو قطع می‌کنه، بالاخره به دخترک می‌گه آگه بخوای بقیه‌ی قصه رو بشنوی باید بری از داروخونه‌ی بیمارستان یه بسته قرص به اسم مروفین برام بیاری (عجب خوش اشتهاست این شازده) شازده می‌خواد قرصا رو بخوره خودکشی کنه چون یه دختری رو دوست داشته حالا فهمیده که دختره کس دیگه‌ای رو دوست داره... ۶ تا داستان برای دخترک تعریف می‌کنه که در نهایت همه‌ی داستان‌ها به یکدیگر می‌پیوندند با داستان خودش و دخترک... دخترک بار اول بیشتر از ۳ تا قرص برای هنرپیشه نمی‌یاره ... برای بار دوم که می‌خواد بره قرص بیاره می‌افته... معلوم نیست برای چی یا برای کی... می‌افته‌؟ برای قصه است یا برای هنرپیشه یا برای خودش که بقیه قصه رو گوش کنه... (کاشکی این دخترک قبل از این‌که با این هنرپیشه دوست می‌شد... می‌اومد توی قصه‌ی ما با حسن کچل دوست می‌شد... بعد تصمیم می‌گرفت بیفته یا نیفته... شایدم با کبری دو تایی تصمیم می‌گرفتند...) اصلا کی برای کی چه‌قدر حاضره بیفته... ؟

مثل این‌که این آقای فینچر از هر کی که بخواد بیفته یا هر کی که بخواد در مورد افتادن فیلم درست کنه  پرزنتش می‌کنه، خودش هم علاقه‌ی عجیبی به افتادن داره ... اگه خاطرتون باشه این مایکل داگلاس بد بختو ازیه ارتفاع خیلی بلند انداخت... که  طرف ترسش از بلندی بریزه... (این اواخر که با خانواده سوار فان فار شدم دیدم منم از بلندی می‌ترسم)...  این فیلم به ده بار دیدنش می‌ارزه ... کلاس عجیبی است برای یادگیری طراحی فضا، صحنه، لباس، و... دیگه این که کارگردانش یه آقاست که هندیه... بعد سال ۲۰۰۶ می‌سازند و توی 2008/may، 30 تو usa اکران می‌شه.
- - -
"اوسنه" به زبان سبزواری یعنی قصه
فیلم "بازی" که داگلاس که افتاد پایین
فیلم "بهشت بر فراز برلین" فرشته‌هاش متمدن‌تر بودن
نتیجه‌ی اخلاقی که اگه برای پسرتون رفتید خواستگاری ببینید عروس خانوم بلد لالایی بخونه

از محمد رضا امیری- سایت آگاه فیلم

{ همنشینی زیبای واقعیت و خیال: نگاهی به فیلم سقوط }

اخلاق غریبی است. تیزر فیلمی را می بینی یا در باره اش مطلب کوتاهی می خوانی. احساس می کنی با فیلمی بسیار خوب روبرویی. دنبالش می روی. به دستش می‌آوری  اما روزها، هفته ها و گاهی ماهها در قفسه فیلمهایت خاک می خورد بی آنکه ببینی اش. بیشتر وقت ها فرصتش را پیدا نمی کنی اما گاهی -  فقط گاهی -  این ندیدن بخاطر نبود فرصت نیست. بلکه احساس می کنی باید لذت دیدنش را بگذاری برای بهترین زمان ممکن. زمانی که بتوانی بیشترین لذت را از دیدنش ببری.  این شد که دیدن فیلم سقوط (The Fall) پس از دیدن تیزر بسیار زیبای آن از ماهها پیش به امروز رسید. فیلمی از دسته فیلمهایی که بیشتر باید آنرا دید تا در باره اش خواند. در ادامه با شما درباره این شاهکار هنری صحبت می کنم.

داستان:
در بیمارستانی در لس آنجلس  در دهه بیست،" الکساندریا" دختر پنج ساله سرزنده ایست که دستش شکسته است. او به طور تصادفی با "روی والکر" آشنا می شود،  بدلکاری که برای تحت تاثیر قراردادن دختر مورد علاقه اش در حین انجام یک بدلکاری بسیار خطرناک از روی پلی سقوط کرده و از کمر به پایین فلج شده است. او شروع به گفتن داستانی می کند که الکساندریا عاشق شنیدن آن است. "روی" اما افسرده و ناامید بخاطر از دست دادن دختر مورد علاقه اش (که به هنرپیشه معروف فیلم دل باخته) تنها به خود کشی فکر می‌کند. برای اینکار او به قرص های مورفینی  نیاز دارد که الکساندریا بدون اینکه بداند به چه درد می خورند در ازاء شنیدن ادامه داستان برایش می دزدد. داستانی که "روی" تعریف می‌کند بخش اعظم فیلم را تشکیل می دهد. داستان ۶ مرد از ملیتهای مختلف که برای کشتن حاکم سنگدلی هم پیمان شده اند. به تدریج رویا و واقعیت در هم تنیده می شوند.
درباره فیلمی که در هجده کشور جهان فیلمبرداری شده و علیرغم فضای سورئال، کارگردانش می گوید از کامپیوتر برای ساخت صحنه هایش استفاده نکرده و تمام آن صحنه های بی نظیر در لوکیشن واقعی فیلمبرداری شده چه می‌توانم بگویم؟ جز حیرت از عزم و اراده ای که چهار سال تلاش کرده تا محصولی به دنیای سینما عرضه کند که بیشتر به یک شعر بصری یا یک نمایشگاه نور و رنگ شبیه است؟ داستان ظریفی از نزدیکی انکارناپذیر رویا و واقعیت، یا خواب و بیداری.

با این که عنوان فیلم (The Fall) بیشتر پاییز را تداعی می کند اما اینجا معنای دوم یعنی "سقوط" مدنظر بوده. سقوطی که نمودهای عینی و ذهنی در فیلم دارند که بارزترین آن یعنی سقوط مرد بدلکار از پل (که منجر به فلج شدن او شده) در همان تیتراژ ابتدایی نشان داده می شود.
داستانی که از زبان "روی" بیان می شود در ذهن الکساندریا به تصویر در می آید. داستان مردی نقاب به چشم و دوستان هم پیمانش: یک ایتالیایی  کارکشته در مواد منفجره، یک برده سیاه فراری، یک مرد هندی شمشیر بدست، چارلز داروین (دانشمند مشهور) و میمونش (والاس)، و دست آخر یک صوفی که از دل یک درخت بیرون می آید و به آنها می پیوندد. آنها تنها یک هدف دارند: کشتن حاکم "اودیوس" که در حق تک تک آنها ظلم کرده است.
داستان که در ابتدا زاییده ذهن "روی" برای بدست آوردن قرصهای مورفین است به تدریج برای دخترک حیاتی می شود. کودکی که داستان ساختگی "روی" برایش همانقدر خارق العاده است که زندگی واقعی. او هنوز معنی بسیاری از روابط دنیای واقعی را درک نمی کند. از افسردگی و اشتیاق مرد به مرگ ،  رابطه پرستار زن بخش با دکتر و یا حتی دندان مصنوعی پیرمرد بیمار سر در نمی آورد. دخترک معنی خودکشی را نمی داند اما یک چیز را خوب می داند: قهرمان نباید به هیچ قیمتی بمیرد. داستان باید ادامه پیدا کند. به هر قیمتی!
در هم تنیده شدن داستانی به شدت سورئال با واقعیات تلخ زندگی در یک فیلم جسارتی می خواهد که حاصلش در اکثر مواقع جالب نیست، اینجا اما به دلیل کاربرد استادانه المانهای سینمایی گوناگون با فیلمی طرفیم که احساسات انسانیتان را به لرزه در می آورد.

شاید بارزترین نقطه تمایز فیلم که باعث برجسته شدن آن می شود فیلمبرداری بی‌نظیر فیلم است. جایی که تصاویر داستان خیالی چنان رویایی و شاعرانه اند که بی شک در ابتدای تک تک فصلهای داستان آرزو می کنید کاش این توانایی را داشتید تا شما هم جزئی از قصه باشید به این امید که در لوکیشن بهشت گونه داستان نفس بکشید. این حیرت وقتی نمود بیشتری پیدا می کند که بفهمید فیلم "سقوط" در ۲۶ لوکیشن در ۱۸ کشور (از جمله هند، اندونزی، آفریقای جنوبی، چین، مصر، ترکیه، ایتالیا، بولیوی و ...) فیلمبرداری شده (باور می کنید؟) و چهار سال صرف ساختن آن شده است.  شاید برایتان جالب باشد اما در این فیلم انواع سبک های معماری از چین و آمریکای جنوبی تاهند و ایران دیده می شود. از دید من حتی نمایی از فیلم نیست که در نوع خود جالب نباشد.
بی شک دومین نقطه قوت فیلم بازی بینظیر بازیگران بخصوص دختر بچه با بازی "کاتینکا اونتارو" است. اگر این اسم برایتان عجیب به نظر می رسد باید بگویم بازیگر نقش "الکساندریا" یک مهاجر رومانیایی است  و این نخستین باری است که یک کودک رومانیایی در یک فیلم بین المللی هنرنمایی کرده است و بی شک آینده درخشانی منتظرش خواهد بود. در بازی او چنان معصومیت کودکانه ای جلوه گر می شود که قبلا در هیچ فیلم دیگری ندیده ام. او همانگونه صحبت می کند، همانطور فکر می کند و همانطور عکس العمل نشان می دهد که از هر کودک پنج ساله ای انتظار می رود. نکته مهم این است که او همه اینها را بازی می کند. حتما متوجه هستید که در یک فیلم بلند توالی داستان در حین فیلمبرداری رعایت نمی شود پس کودک (و حتی بزرگسال) فرصت کافی برای نزدیکی به دیگران به مرور زمان نخواهند داشت لذا قدرت کارگردان و بازیگردان در هدایت بازیگر خردسال اهمیت حیاتی دارد.

کارگردان فیلم "تارسم سینگ" یک هندی است که در سه سالگی با پدر و مادرش به ایران مهاجرت کردند اما بعد از مدتی برای ادامه تحصیل به هیمالیا و سپس برای تحصیل سینما به آمریکا رفت.  این دومین فیلم تارسم است. فیلم قبلی اش "سلول"  یک درام جنایی پلیسی با بازی جنیفر لوپز بود که در سال ۲۰۰۰ ساخته شده و زیاد جدی گرفته نشد. بعد از چهار سال او شروع به ساختن فیلمی به کل متفاوت کرد که سالها وقت و سرمایه شخصی اش را گرفت و بی شک باید گفت آنها را به هدر نداده است.
برای من دیدن فیلم سقوط مانند شرکت در یک سفر حماسی زیبا بود. سفری پر از رنگهای شارپ، تصاویر بدیع و داستانی روان. همنشینی زیبای واقعیت و خیال. از آن دست فیلمهایی که دیگر ساخته نمی شوند. امیدوارم شما هم چون من از دیدن فیلم لذت ببرید.

پانوشت: پوستر فیلم بر اساس نقاشی معروفی از هنرمند بزرگ سورئالیست سالوادور دالی به نام Face of Mae West Which May Be Used as an Apartment  ساخته شده است.
از دکتر ریتالین - سایت عـ صـ ر نـ و شـ تـ نWriteage‏

از بخش نظرات سایت عصر نوشتن:
پدرام:
واقعا فيلم بي نظيري است. ذكر چند نكته درباره ي فيلم بي ارتباط نخواهد بود:
۱- كيارستمي اعتقاد دارد سينما بوم نقاشي نيست و در دوره هاي آموزش كارگرداني خود شديدا از كارآموزان خود مي خواهد كه تصاوير زيبا برايش كار نكنند. با اينكه سينماي كيارستمي را هم مي پسندم اما بنظرم فيلم سقوط يك جواب محكم براي كيارستمي است كه نمي توان سينما را محدود به تعريف وي دانست. چنين سبكي را در فيلم خانه ي خنجرپران ها هم ميشه ديد كه هر سكانس مثل يك بوم نقاشي شده است.
۲- نكته ي جالب در فيلم سقوط اين است كه در ابتداي تيتراژ نام ديويد فينچر David Fincher و اسپايك لي را مي توانيم به عنوان تهيه كنندگان فيلم ببينيم و در بسياري از فيلم فروشي ها اين فيلم با نام اثري از فينچر  فروخته مي شود اما در IMDB هيچ نامي از فينچر در شناسنامه فيلم ديده نمي شود.
۳- فيلم سقوط در جشنواره فجر امسال نيز به نمايش درآمد. كساني كه در سينما فلسطين بعد از اكران فيلم بيضايي به تماشاي اين اثر نشستند، تصميم گرفتند اصلا حرفي از فيلم بيضايي نزنند و وقتشان را با فيلمي ديگر تلف نكنند. جدا هم اعتقاد دارم ديدن فيلم سقوط در سينما بزرگترين موهبتي است كه مي تواند شامل حال شما شود.
خلاصه اينكه دكتر ريتالين عزيز، خوشحالم كه براي اولين بار يك نفر در اينترنت فيلم را ديده و اينگونه از آن نوشته است.

سلام. دیدمش ریتالین جان! فردای روزی که مطلبت رو خوندم از تورنت پیداش کردم و گرفتم. از همون تیتراژش مشخص بود که چه اثر هنرمندانه ایه.
یه نقاشی متحرک با رنگ های بدیع و ظرافت فوق العاده. بازی دخترک هم همونطور که گفتی حرف نداشت. اگر واقعاً این نقش رو "بازی" کرده باشه باید بگم که بینظیر بوده.
الان که فیلم رو دیدم دلم میسوزه که چرا دی وی دی یا Blueray ش رو ندارم که اون لذت واقعی رو ببرم ازش.
کاملاً درسته
ولی من تو کف بازی این دختره هستم که چقدر طبیعی بازی کرده...
.

 سقوط

کارگردان: تارسیم سینگ
 بوی کبر و بوی حرص و بوی آز       در سخن گفتن بيايد چون پياز
     من اين انديشه مولانا را كمي بسط می‌دهم و می‌گويم كه: بوی حرص و بوی كبر و بوی آز، نه فقط در سخن كه در هر يک از آثار افراد منعكس می‌شود. چه سخن باشد چه حتی فيلم. گاهي وقتها با ديدن يک فيلم مي‌شود فهميد كه كارگردان چه اعتبار و ارزشي برای مخاطب قائل بوده و تا چه حد خود را ملزم به ارائه  اثری كامل و تقريبا بي نقص به وی نموده است. گاهي وقتها هم فيلمي را می‌بينيم كه مشخص می‌كند كارگردان با كبر و غرور بخصوصي، نسبت به مخاطب كاملا بي‌اعتناء بوده است. اگر كمي ساده باشيم و خود را نيالاييم، حس درونمان به راحتي قادر خواهد بود هر اثر درست و سالمي را از آثار تقلب‌آميز تشخيص دهد. كاري به نظرات دقيق، فني و خيلي استادانه داوراني كه فيلمهاي برتر را انتخاب مي‌كنند و به آنها جايزه مي‌دهند ندارم. من با حس دروني‌ام جذب آثار هنري مي‌شوم و تاكنون خطا نديده‌ام...

     فيلم سقوط فيلمی است كه بر اساس آن می‌توان محبت عميق كارگردان آن به مخاطب اثر و ايجاد رضايت او را ديد. تلاش كارگردان برجسته آن يعني ترسيم سینگ  برای ارائه اثری كه تاحد امكان بی‌نقص باشد، ستودني و قابل ستايش است. وی اين فيلم را در طی مدت چهار سال و با سفر به بيش از هجده کشور(از جمله هند، اندونزی، آفریقای جنوبی، چین، مصر، ترکیه، ایتالیا، بولیوی ) کشور و بدون استفاده از جلوه‌های كامپيوتری، به پايان رسانده است و همين مساله خود مويد موضوع است.
     هر فيلم، گونه‌اي هنراست كه با ايجاد التذاذ بصري و صوتي موجب تاثيرپذيري مي‌شود. پس واضح است كه هر فيلمي كه التذاذ بيشتري ايجاد كند‏، تاثيرپذيري مخاطب را هم بيشتر مي‌كند. فيلم سقوط با خلق و نمايش تصاوير نقاشي‌گونه بديع كه در بسياري از سكانس‌ها كاملا سورئال و ذهني است ما را با خود همراه مي‌كند. شيوه روايت فيلم هم داستان در داستان است كه يك شيوه كهن و  سنتي روايت بوده است و كتابهاي باستاني جهان از جمله كليله و دمنه نيز اين شيوه روايت را دارند و اتفاقا شايد هندي بودن كارگردان‏ باعث تآثيرپذيري ناخودآگاه وي از اين شيوه شده است. شيوه روايي داستان در داستان به ما امكان تخيل‌پردازي بيشتر مي‌دهد و داستان را از حالت خطي و يكنواخت خارج مي‌كند.

     در يك بيمارستان خيريه آمريكا‏، در اوايل دهه بيست ميلادي، با شخصيت اصلي فيلم كه يك دختربچه آلباني‌تبار به نام الكساندریا (Alexandria) است آشنا مي‌شويم. او به خاطر سقوط از درخت مصدوم شده و مجبور است چندوقت با دست گچ‌گرفته در بيمارستان استراحت كند. كمي بعد با شخصيت ديگري هم آشنا مي‌شويم. او يك بدلكار جوان است كه در يك اجرا سقوط كرده و كمرش شكسته و در يك سالن ديگر بستري است. رابطه اين دو با قصه‌اي شروع مي‌شود كه مرد جوان در مورد اسكندر كبير مي‌گويد . شباهت اسم دخترك و اسكندر باعث مي‌شود او اين قصه را كه تقريبا تماما ساخته خود اوست‏‌، تعريف كند اما دخترك مشتاق شنيدن قصه ديگري است و او به خاطر اصرارهاي دخترك در هر ديدار مجبور است قصه‌اش را ـ يعني قصه‌اي كه ساخته ذهن اوست و شخصيت‌هايش هم اطرافيان خودشان هستند ـ ادامه دهد. ما هم همزمان با بيان قصه مي‌توانيم تمام اتفاقات آن را به صورت يك فيلم خيلي خيلي جذاب ببينيم. مهارت كارگردان بيشتر در اين قسمت نمايان مي‌شود كه مي‌تواند بدون استفاده از ابزارهاي كامپيوتري براي خلق جلوه‌هاي ويژه مصنوعي ، با سفر به كشورهاي ديگر و پيداكردن فضاهاي واقعي، اين تصاوير را نشان مي‌دهد. پذيرش اين ادعا در ابتدا ناممكن به نظر مي‌رسد اما با توجه به شيوه كار كارگردان و دقت در جزئيات، پذيرفتني است.

     حوادث داستان اصلي فيلم با داستاني كه روي (Roy Walker) تعريف مي‌كند، به خاطر مشابهت شخصيتها در هم تنيده مي‌شود. در داستان اصلي روي به خاطر جلب ‌توجه محبوبش به يكسري عمليات تهورآميز دست مي‌زند و چون به نتيجه‌اي نمي‌رسد نااميدانه تصميم مي‌گيرد با خوردن قرصهاي مورفين خودكشي كند‏، همين روحيه پايان داستان او را هم غم‌انگيز مي‌كند. او تصميم مي گيرد شخصيتهاي داستان خودش را يكي‌يكي از صحنه خارج كند. حتي اصرار دخترك هم باعث نمي‌شود او آنها را زنده بگذارد و در نهايت قهرمان اصلي داستان هم كه بازتاب شخصيت وجودي روي است بايد با مرگ خود به زندگي‌اش معنا بدهد. زندگي او به زنده‌ماندن روي بستگي دارد و روي بايد زنده بماند.
    قصد ندارم تمام جزئيات داستاني فيلم را بيان كنم اما مي‌خواهم بر اين نكته تاكيد كنم كه آنچه بيننده را با خود همراه مي‌كند خود داستان نيست. طبيعتا چون روي به شكلي كاملا في‌البداهه داستان را مي‌سازد، از لحاظ ساختاري چندان قوي نيست پس جاذبه روايت نيست كه ما را با خود مي‌كشد بلكه تركيب هنرمندانه زيبايي از رنگ، كادر، بازيهاي يكدست و ساده ، موسيقي تاثيرگذار، فیلمبرداری بسیار عالی و نيز قرم نامانوس آن است. بازي الكساندریا همانقدر طبيعي و ساده است كه از يك دختر پنجساله انتظار داريم. حتي گاهي به نظر مي‌رسد برخي رفتارهاي او كاملا شخصي بوده و تحت كنترل كارگردان نباشد اما همين حركات طبيعي ما را بسيار به فضا نزديكتر مي‌كند. كارهايي مثل جويدن انگشت يا گاز گرفتن گوشه پارچه ملافه طبيعي‌ترين عكس‌العملهاي يك كودك پنج‌ساله موقع گوش كردن يك داستان است و ما اين احساسات طبيعي را در تمام فيلم مي‌بينيم. 
 ‏     کارگردان فیلم "تارسم سینگ" یک هندی است که در سه سالگی با پدر و مادرش به ایران مهاجرت کرد اما بعد از مدتی برای ادامه تحصیل به هیمالیا و سپس برای تحصیل سینما به آمریکا رفت.  این دومین فیلم تارسم است. فیلم قبلی اش  "سلول" یک درام جنایی پلیسی با بازی جنیفر لوپز بود که در سال ۲۰۰۰ ساخته شده و زیاد جدی گرفته نشد. بعد از چهار سال او شروع به ساختن فیلمی به کل متفاوت کرد که سالها وقت و سرمایه شخصی اش را گرفت و بی شک باید گفت آنها را به هدر نداده است.
از رضا نیک ذات - وبلاگ کتاب و فیلم

دیدگاه شما

سیاهچال‌ها و اژدهاها

تم الإرسال في ٠٦‏/٠٥‏/٢٠١٠ ١:٥٨ ص بواسطة پ پرشیا   [ تم تحديث ٠٦‏/٠٥‏/٢٠١٠ ٢:١٩ ص ]

Dungeons & Dragons

نویسندگان:
Topper Lilien
                Carroll Cartwright
کارگردان: Courtney Solomon

بازیگران: جرومی آیرونز
Jeremy Irons
             و Bruce Payne
             و Justin Whalin
            و Marlon Wayans
            و Robert Miano
            و Tomas Havrlik
            و Thora Birch

محصول سال ۲۰۰۰
کشور: آمریکا، چک
زبان: انگلیسی
زمان: ۱۰۷ دقیقه
سبک: ماجرایی، فانتزی، اکشن

نگاهی به داستان:
ملکه جوانی به اسم ساوینا بر سرزمین افسانه ای ایزمر فرمانروایی می کند . او می خواهد آزادی و برابری را برای همه ایجاد کند اما یکی از بزرگان قصر که مردی شیطانی به اسم پروفین است تصمیم دارد او را معزول کرده و قوانين خودش را بر کشور حاکم کند . ملکه دارای یک عصای سلطنتی است که می تواند با آن اژدهاهای طلایی ايزمر را کنترل کند . پروفين برای اجرای نقشه هایش بایستی عصا را بدست آورد و نیز انجمن بزرگان قصر را متقاعد کند که ساوینا شایستگی داشتن آنرا ندارد .  ساوینا که می داند پروفين مرگ و ويرانی را برای ایزمر به ارمغان می آورد بایستی عصای اقسانه ای ساوريل را که توانایی کنترل اژدهاهای قرمز – که گونه ای قدرتمند تر نسبت به اژدهاهای طلایی هستند – بدست آورد . دو دزد به نامهای ریدلی و اسنیلز ناخواسته وارد این ماجرا می شوند و بهمراه یک کوتوله عصبانی به اسم الوود و یک پری به اسم نوردا بدنبال یافتن این عصای جادویی روانه می شوند . معاون بیرحم پروفین به اسم دمودر نیز در تعقیب آنهاست .

از وبلاگ هنر هفتم
دیدگاه شما

شیطان مقیم: آخرالزمان

تم الإرسال في ٠٦‏/٠٥‏/٢٠١٠ ١٢:٠٨ ص بواسطة پ پرشیا   [ تم تحديث ٠٦‏/٠٥‏/٢٠١٠ ٥:٥٤ ص ]

کارگردان: الکساندر ویت Alexander Witt
فیلمنامه: پل دبلیو. اس. اندرسون Paul W.S. Anderson 

بازیگران: میلا یووویچ 
Milla Jovovich [آلیس]
            سیه‌نا تیگی گیلری 
Sienna Guillory [جیل]
           عوده فهر
Oded Fehr [کارلوس الیویرا]
          
جرد هريس Jared Harris [دکتر اشفورد]
            مایک اپس Mike Epps [ال. جی.]
           ایان گلن
Iain Glen [دکتر آیزاکز]
      

محصول سال ٢٠٠۴

کشور: آلمان، فرانسه، انگلستان، کانادا
زبان: انگلیسی
زمان: ۹۴ دقیقه
سبک: اکشن، علمی تخیلی، مهیج

نگاهی به داستان:
آلیس که توسط دانشمندان دستکاری ژنتیکی شده تا قدرتهای ماورای انسانی داشته باشد، پس از حوادث آزمایشگاه موسسه آمبرلا در شهر راکون و نابودی افراد آنجا توسط ویروس مرگبار تی، از خواب بر می خیزد و خود را تنها در وسط شهر می یابد. زامبی ها و مخلوقات جدید و خطرناکی که در اثر پخش شدن ویروس بوجود آمده اند در سطح شهر پراکنده شده و انسانها را از بین می برند. پس از چندی آلیس با گروهی از نیروهای ويژه سرویس امنیتی آزمایشگاه همراه می شود تا از این شهر مردگان بگریزند. برای رسیدن به این هدف آنها بایستی علاوه بر زامبی ها با هیولایی مسلح و مرگبار به اسم نمسیس نيز مقابله کنند.

secret_t7: فيلمي بسيار عالي بود. وقتي اين فيلم رو ديدم آرامش عجيبي به من دست داد. ولي هنوز فيلم گنگ تموم شد كه علتش فكر كنم به خاطر ادامه دار بودنش باشه. بازيگر نقش جیل ولنتاین خیلی شبیه به نسخه بازی این فیلم بود بهتر بگم بمو لای درزش نمی‌ره. صحنه مبارزه nemesis با بازيگر اصلي milla jovovich اوج زيبايي اين فيلم از نظر اكشن و شناخته شدن آليس توسط nemesis اوج درام اين فيلم بود. با اون درخشش چشم آليس در انتهای فييلم ببين فيلم بعدی چی میخواد بشه.....

shm_13_black: موضوع این فیلم خیلی به موضوع بازی شبیه بوده و داستان نویس بسیار خوب توانسته رزیدنت اویل قبلی را به این رزیدنت متصل کند.

از سایت فکسون

خواب بزرگ همچنان با شدت و حدت، بی‌خیال شاهکارهای مسلم تاریخ سینما، در حال کشف بی‌مووی‌های دیدنی‌ است:
شیطان مقیم: آخرالزمان
کلیات:
رزیدنت اویل یک آب پاکی را روی دست همه ریخته بود.
یک فیلم کسالت بار که فقط توانست دل کسانی را که معتقد بودند بر اساس گیم ها نمی‌توان فیلم جذاب ساخت، شاد کند.
یک عده توی یک سری راهروی سفید قدم ‌زدند و از پشت ماسک نفس ‌کشیدند و چند تایی‌شان هم مردند.
رزیدنت اویل ۲ اما جز ۲های سینمایی است که با یکشان اختلاف نجومی دارند. یک درام جذاب کلاسیک و یک شهر زامبی زده.

قصه: یادتان هست که شرکت تسلیحاتی بیوتکنولوژی آمبرلا ویروسی را ابداع کرده بود که آدمها را تبدیل به زامبی می‌کرد. از آزمایشگاه فیلم یک فقط دو نفر زنده ماندند. آلیس، یک زن مامور امنیتی و یک مرد تکنسین آزمایشگاه.
فیلم دو از جایی شروع می شود که ویروس در شهر تکثیر شده روسای آمبرلا شهر را ترک می‌کنند و دروازه های شهر را بروی ساکنین وحشت‌زده می‌بندند تا شهر را به آزمایشگاه بزرگ تست این ویروس تبدیل کنند.یک دانشمند فلج که دخترش را در شهر جا گذاشته تنها بازماندگان سالم شهر را بسیج می‌کند تا دخترش را بیابند. غافل از این که کل ماجرا بازی آمبرلا است برای رویایی دو هیولایی که ساخته. همان دو تنی که از فیلم اول زنده ماندند.

چرا ببینیم؟ فیلم به شعورتان توهین نمی‌کند. در مورد جذابیت‌اش می‌توان تضمین کتبی داد.اگر اهلش باشید چرخش‌های قصه با چرخش دل‌ و روده‌تان ارتباط تنگاتنگی برقرار می‌کند. خانم میلاجووونویچ که سابقاً همسر آقای لوک بسون بوده( و قیافه‌اش احتمالاً از ژاندارک یادتان باشد) خوب زامبی می‌کشد و کم حرف می‌زند(بله…این کم حرفی قهرمان اول که می‌دانید حجت موجه حضرت فورد برای دوست داشتن قهرمانان بوده)
از سروش روحبخش - وبلاگ خواب بزرگ

Resident Evil
فیلم Resident Evil : Apocalypse که در فارسی به نام " رزیدنت اویل ۲" یا "اقامتگاه شیطان" معروف است، دومین فیلم از مجموعه ای است به همین نام که تا کنون چهار فیلم به همین نام از آن به تصویر کشیده شده است.

شرکت آمبرلا تصمیم گرفته است آزمایشگاه زیر زمینی خود را نابود کند به همین منظور یک تیم متخصص را برای انجام این ماموریت ارسال می کند. اما اعضای تیم در پی مواجه شدن با موجوداتی جهش یافته نابود می شوند و ویروس مرگبار موجود در آزمایشگاه به بیرون از آن سرایت می کند ودر سراسر شهر راکون انتشار می باشد و آن را به نابودی می کشد و درمیان مردم شهر شیوع پیدا می کند. این ویروس با تغییر قیافه مردم در نهایت باعث مرگ آنها می شود. دو تن از ماموران امنیتی که هر دو آلوده به ویروس شده بودند از سوی شرکت آمبرلا برای محو شهروندان آلوده آماده می شوند، اما یکی از این دو نفر به نام آلیس بدنش با ویروس مطابقت پیدا می کند و به شکل عادی به حیات خود ادامه می دهد بطوری که همچون دیگران خوی وحشی به خود نمی گیرد، اما به موجودی خارق العاده تبدیل می شود و به مبارزه برای نجات جان خود و دوستانش ادامه می دهد.
از سایت رسمی
MBC PERSIA

1-10 of 110