تنهایی
 

بر گرفته از : کتاب ماندن در وضعیت آخر

نوشته : هریس

تنهائی

آیا زندگی شمایکنواخت وکسل کننده وملال آور شده است؟ 

کلافه شده اید ؟ آیا هفت روز هفته ی شما هم شبیه الگوی زیر است ؟ : روز اول هفته عالی ! ، روز دوم خوبست . روز سوم ،بد نیست . روز چهارم ،ای میگذره . روز پنجم،خمیازه .  شب پنجم ، خدارا شکر ، این هفته م داره تموم میشه.روز ششم ،وای کله م! روز هفتم،استراحت برای تمدد اعصاب . آیا زندگی همین است ؟ دور تسلسلی از یکنواختی و افسردگی و ملال ؟یک گوشه پرت کردن روزنامه صبح ، انگشت زخمی ، قر شدن سپر ماشین و غیره و غیره ؟ اگر واقعیت کوتاه بودن زندگی را درک کنیم ، بسیاری از ترسهایمان احمقانه بنظر میرسید . چرا باید همیشه مضطرب باشیم حال آنکه می توانیم قسمت بیشتر روز را با اعتماد به نفس بگذرانیم ؟ چرا باید بقول امرسون ، (...در دنیایی که مال ماست مدام به همه چیز دزدکی نگاه کنیم ، یا مثل یک بچه ی یتیم یا حرامزاده خودرا از همه چیز و همه کس پنهان کنیم ؟

یکی از راههایی که میتوان عادت پیله کردن به جزئیات را ترک کرد این است که روز خودرا طور دیگری آغاز کنیم . روز را هر طور که شروع کردیم همانطور ادامه پیدا می کند و به شب میرسد . فکر می کنید ارزش دارد فقط برای آزمایش هم که شده یک بار ، یک جا در سکوت کامل بنشینید و هیچ کاری نکنید ؟ مثلاً حدود نیم ساعت ؟

یک روز صبح که بیکار بودم و حتی لزومی نداشت که به چیزی فکر کنم ، ساکت نشستم و بقول معروف با خودم خلوت کردم . متوجه دو موضوع شدم : اول اینکه ساعت دیواری تیک تیک می کرد و دیگری اینکه اجاق دیواری داشت گرم می شد . من هدیه زمان را دارم و هدیه ی منابع طبیعی را . هیچ کاری نکرده بودم که سزاوار این همه موهبت باشم .  حتی خودم را هم به دنیا نیاورده بودم . وقتی متوجه شدم که من ، انسانی با نام و زندگی منحصر بفرد فقط به دلیل یک عمل ساده به جهان هستی پا گذاشته ام ، حیرت کردم . در این لحظه بود که عمیقاً احساس کردم عبادت یعنی چه . نه آمدنم به این دنیا به خودم بود ، و نه در رفتنم اختیاری دارم . زندگی یک هدیه است . وقتی یک نفر به شما هدیه ای میدهد چه می کنید ؟ میگویید : (( متشکرم )) ، من هم همین را گفتم . آنروز با همه روزهای زندگی ام تفاوت دشت