آیا انسان واقعاً اشرف مخلوقات است ؟
 

آیـا واقعاً انـسان اشـرف مـخلوقـات اسـت؟!

من مطلب زیر را از وبلاگ " رابطه خودشناسی با سلامتی " آقای قاسم سلطانی انتخاب کرده ام امیدوارم مفید واقع شود .   

 

موجود یا گونه ای به نام انسان که قدرت تاثیرش بر سایر گونه ها یا موجودات بالاتر می باشد و عاشق آقایی کردن است. در حال حاضر تعادل کره زمین را به هم زده است و می گوید من اشرف مخلوقات هستم.

من در نظر داشتم یک مقاله کارشناسی جدی در این باب بنویسم اما مقاله آقای "مازیار توفیق" نظرم را تغییر داد و ترجیح دادم مقاله آمیخته با طنز ایشان و بخش هایی از نظرات خودم را در انتها و در عرض این مقاله در اختیار علاقه مندان قرار بدهم.

لازم به توضیح است که من اشرف بودن انسانی که خودسازی و خودکاوی کرده است را زیر سوال نمی برم!

 سال 2500 میلادی بود  بسیاری از جنگلهای موجود در روی زمین، تخریب و به شهر و جاده تبدیل شده بودند، به جز چند جنگل که آنهم در برنامه آینده توسعه شهرسازی قرار داشت.


تمامی حیوانات جنگل دور هم جمع شده بودند تا در مورد وضعیت پیش آمده بحث و تـبادل نـظر کــنند.

کــلاغ پــیر به عنوان سخنران مشغول قرائت بیانیه ای برعلیه انسان بود و با عصبانیت می گفت :

« اسم خودشون رو گذاشتند اشرف مخلوقات و خودشون رو مالک دنیا می دونند، ولی به اندازه یک سوم سن من هم عمر نمی کنند و آنقدر نفهم هستند که حتی از پیش بینی یک طوفان یا زلزله ساده، عاجزند، در صورتیکه هر جوجه کلاغ تازه از تخم در اومده ای، از یک ساعت قبل می دونه که قراره طوفان بشه یا زلزله بیاد.»

خــر، با نیشخندی گفت:

« با وجود اینکه اینهمه خرّیت من رو مسخره می کنند، ولی خودشون اینقدر بدبخت و ناتوان هستند که اگر شصت هفتاد کیلو بار- روی دوششون بذاری، صد متر هم نمی تونند راه برن، چه برسه به اینکه کلی بارشون کنی وتازه خودت هم بپری بالا و کیلومترها راه بری!»

شــتر در تائید حرف خر، گفت :

 «ادعای قدرت می کنند، ولی نه زور زیاد دارند و نه دندون تیز ، جفتک هم که بلد نیستند بزنند و هنگام دویدن هم، شترمرغ ازشون جلو میزنه. تازه به اندازه نصف من هم طاقت خستگی و گرسنگی وتشنگی رو ندارن و اگر دو روز توی بیابون ولشون کنی، روز سوم خواهند مرد...

گــنجشک با طعنه و کنایه از بالای درخت گفت :

«با اون قد و هیکل ،حتی یک متر هم نمی تونند پرواز کنند و دلشون رو خوش کرده اند به این هواپیماهای قراضه شون که اونم یکی در میون سقوط می کنه و صد تا صدتاشون رو باهم به کشتن می ده.آیا تا بحال شنیده اید که گنجشگی به علت نقص فنی سقوط کنه؟» درهمین میان ،

 مــیمون قهقهه ای زد و گفت :

«برو بابا پرواز چیه ؟ آنقدرتنبل و بی عرضه هستند که حتی مثل ما از درخت هم نمی تونند برن بالا ، تازه همش هم میگن ما میمون تکامل یافته هستیم ! من نمی دونم لباس پوشیدن و در شهر زندگی کردن تکامله یا این همه جنایت وکثافت ، که فکر می کنند از ما میمونها کاملترند؟ چون به نظر من، ما فقط در همین دو سه مورد باهم فرق داریم و در بقیه کارها شبیه به هم هستیم، مثل هم راه می رویم و مثل هم غذا می خوریم ، از نظر قیافه هم که شبیه به هم هستیم! فقط اونها لباس می پوشند و ما لخت هستیم . اونها همدیگر رو آزار می دن و می کشند، ولی ما به همنوعانمون ظلم نمی کنیم.

قــورباغه که در کنار آب چرت می زد، بادی به غبغبش انداخت و گفت:

«قهرمان شنای دنیا ،اندازه انگشت کوچیکه من هم شنا بلد نیست واگر سه دقیقه زیرآب بمونه، جسدش میاد روی آب، من نمی دونم که این دیگه چه جور قهرمانیه؟!!!»

ســوسک از لای برگها بیرون آمد وگفت :

«چه اشرف مخلوقاتی که با یک میکروب کوچولو، روزها وهفته می افته گوشه خونه و تب و لرز می کنه و تکون نمی تونه بخوره، در صورتکیه من وخانواده ام در مرکز تجمع میکروبها هرشب «پارتی می کنیم» و درسلامت کامل بسر می بریم و با صفا و صمیمیت زندگی می کنیم.»

خــوک گفت:

«بابا کجای کارید ! این آدمهای لعنتی که اینهمه پشت سر ما حرف می زنند و می گن ما خوکها حیوونات کثیفی هستیم، خودشون در طول یک ماه ، اندازه دوبرابر هیکل خودشون آشغال وکثافت درست می کنند و از کف دریا تا بالای آسمون رو به گند کشیده اند.»

شــیر که با دقت فراوان به حرفهای همه گوش می داد،با مظلومیت گفت:

«آدمها اسم من رو گذاشته اند درنده. درصورتیکه درنده ترین حیوان دنیا خودشون هستند. چون من درنهایت روزی یک شکار می کنم (اون هم یک حیوان پیر یا مریض) و شکم خودم و خانواده ام رو سیر می کنم، بعدش هم روباه و کفتار و لاشخور با باقیمانده اش جشن می گیرند. اما این انسان لعنتی یکی رو می کشه که بخوره ، یکی دیگه رو میکشه تا از پوستش کیف و کفش درست کنه واز دیگری پالتو درست می کنه. با دندون این یکی گردنبند می سازه و از بدن خشک شده اون یکی مجسمه درست می کنه. بعضی ها رو بخاطر سرگرمی میکشه و تعدادی رو به خاطر ماجراجویی.»

جــغد در تأیید حرفهای شیر گفت:

 آنقدر احمق هستند که خودشون برای خودشون قانون می سازند و بعدش برای اجرا نکردنش حکم زندان و اعدام صادر می کنند. با دست خودشون پول و چک و کارت اعتباری می سازند و بعدش به دنبالش می دوند و برای بدست آوردنش از صبح تا شب کار می کنند . با کلی عشق و عاشقی وحرفهای رمانتیک با هم ازدواج می کنند، اما بعد از شش ماه دنبال راه فرار از زندگی زناشویی می گردند. آیا به نظرشما این آدمها دیوانه نیستند؟!»

زرافــه پرسید:

«ببینم مگه آنها درطول زندگی روزمره چکار می کنند که ما نمی کنیم؟ تا اونجایی که من می دونم اونها هم مثل همه ما حیوانها می خورند و می خوابند و جفت گیری می کنند. بعدش هم بچه دار می شن و بچه شون رو بزرگ می کنند. آخرش هم پیر میشن و می میرند. مگر اصل موضوع زندگی این نیست؟ خوب ما حیوانات هم که همین کارها رو می کنیم. تازه نه شهر داریم نه ماشین، نه پول داریم ،نه ساختمان . علف مون رو می خوریم و می خوابیم و زندگیمون رو می کنیم. پس دیگه این همه شلوغ پلوغی برای چیه؟ این همه ساخت و ساز و رقابت و جنگ برای چیه؟ آیا با این کارها بعد از مرگ سرنوشت بهتری نصیبشان میشه یا آنها هم مثل ما می پـوسند و به خاک تبدیل می شوند؟!!! آیا چیزی ازاین دنیا میشه بیرون برد؟! اگر نمیشه، پس چرا اینقدر حرص و جوش می خورند؟ اگر همونطور که ادعا می کنند عقلشون بیشتر از ما می رسه ، پس چرا تا بحال متوجه این موضوع نشده اند ؟ مگه توی این همه کهکشان جای دیگری به غیراز کره زمین برای زندگی وجود داره؟ اگه نداره پس چرا اینقدر داغونش کردند؟ مگه همه انسانها از یک جنس نیستند ؟ پس چرا اینقدربه هم بدی می کنند؟ ا گر اینها اشرف مخلوقات و باهوش ترین حیوانات هسـتند ،پــس وای به حــال مــا!!!

گــوزن گفت:

«خوب مشکل همین جاست که آنها این واقعیت را فراموش کرده اند که یک حیوان هستند مثل بقیه و با اختراع و ساخت یکسری لوازم بدرد نخور و بی مصرف ،فکر کرده اند که از ما کاملتر و پیشرفته تر هستند، ولی با وجود این همه پیشرفت و اکتشاف هنوز هم مثل ما نمی دونند از کجا آمده اند و به کجا خواهند رفت؟ و حتی یک روز هم نمی تونند مرگشون رو عقب بیاندازند و یا جلوی یک اتفاق ساده طبیعی رو بگیرند، پس این همه تکنولوژی و علم به چه دردی می خوره؟»

مـــورچه  که از اونجا رد می شد گفت :

«کدوم پیشرفت ؟ کدوم اختراع ؟ مثلا همین یخچالی که ساخته اند به چه دردی می خوره ؟ ما مورچه ها همیشه برای سه چهارماه آذوقه غذایی داریم، و می تونیم هفته ها و ماهها از خونه بیرون نریم، ضمنا نه یخچال داریم ، نه فریزر و نه سوپرمارکت، ولی این آدمها با این همه وسایل به ظاهر پیشرفته، بازهم هرروز توی این سوپرمارکتها مشغول خرید آذوقه هستند، و به یک هفته نمی رسه که دوباره سر از سوپرمارکتها در می آورند و وقت و پول خودشون رو هدر می کنند.

مــار  در تایید حرف مورچه ادامه داد:

 «من نه زبون درست وحسابی دارم و نه دست و پا ! کردیت کارت و پول نقد هم ندارم، ولی بلاخره با همین بی دست و پایی و زبون فس فسی، شکم خودم و زن وبچه ام رو سیر می کنم، ولی این آدمها اگر به چهار زبون زنده دنیا هم حرف بزنند، ولی پول نداشته باشند، حتی در شهر خودشون هم از گشنگی می میرند، چه برسه توی جنگل و بیابون!

زنــبور  وز وز کنان گفت:

 «این همه حرف از تمدن و فرهنگ می زنند، ولی اگه چهارتاشون باهم توی یک کار شراکت کنند، بعد ازچند روز، از همدیگه خسته میشن، بعد از چند هفته باهم اختلاف نظر پیدا می کنند و دعواشون میشه، بعد از چند ماه از هم متنفر می شوند و بالاخره هم با هم نمی سازند و جدا می شوند. در صورتیکه هزاران زنبور سالهای سال درکنار هم زندگی می کنند و در نهایت احترام و انضباط به وظایف خود عمل می کنند.»

گــاو   با عصبانیت و گلایه گفت:

 « توی عمرم موجودی به این بی معرفتی- نمک نشناسی و بی رحمی ندیده ام. همشون با شیر من بزرگ میشن، ولی یک کلمه تشکر نمی کنند، بعد هم که پیر و از کار افتاده شدم، سرم را گوش تا گوش می برند و ازم استیک و همبرگر درست می کنند. تازه به هرکس هم که چاق و بد هیکل باشه می گن گاو! واقعا که وحشتناکه. به خدا صد رحمت به شغال!»

مــرغ    که داغ دلش تازه شده بود گفت:

« ای بابا... دست روی دلم نذار که دلم خونه! یک عمر تخم ما رو می خورند، بعدش که از تخم افتادیم، خودمون رو می پزند و می زارن لای زرشک پلو... آخه این هم شد انصاف؟! والله روباه از اینها با انصاف تره ، چون یا خودت رو می خوره یا تخمت رو !

***

صدای وحشتناکی آمد و بلافاصله یکی از درختان قدیمی و بلند جنگل که بسیاری از پرندگان و حیوانات را در خود جای داده بود به زمین افتاد. حیوانات سراسیمه و وحشت زده پا به فرار گذاشتند.

بله ! مثل اینکه طرح توسعه شهری آغازشده بود .البته بدون هیچ اجازه و هماهنگی قبلی با صاحبان اصلی جنگل!