آخرش چه اولین مطلب 20/11/86
 

برگرفته از یک نوشته

آخرش چه !

ما تنها زماني به خطر اتوبوسها پي مي بريم كه زير يكي از آنها رفته باشيم اما وقتي مرده ايم ديگر چگونه بايد از اين تجربه درس بگيريم؟ چه آرامش بخش است اگر به ما اطمينان مي دادند كه حداقل تا هفتادو پنج سال ، از مرگ خبري نيست. كلام آلبرت اينشتين در اين باره تسلي بخش است او مي گويد كه انرژي نه خلق مي شود و نه از بين مي رود . بنابراين وقتي كه جسم انسان مي ميرد روح او باقي مي ماند . درست است كه استخوانهاي مامي پوسند و خاك مي شوند اما انسان فراتر از مشتي استخوان است اين روح اوست كه پايدار مي ماند. پيامبران الهي و اولياي خدا بر تداوم زندگي و مزرعه بودن دنياي زميني تاكيد دارند و بشر را به ميهماني خالق جهان در سرايي ديگر فرا مي خوانند . حرفهاي آلبرت اينشتين و آنت مولي نيز از نظر علمي تاييدي بر نظريه تداوم يافتن زندگي است. تفكر غرب و شرق در اين مورد متفق القول هستند . اما يك چيز مسلم است: وقتي كه دقيقا نمي دانيم در آن سو چه خبر است مرگ مي تواند انگيزه خوبي براي لذت بردن از زندگي باشد ، واقعا سيستم زيركانه اي است . بدترين ديدگاه ممكن است كه بگوييم : من در اين زندگي رنج خواهم برد اما بهشت ، اين رنجها را جبران خواهد كرد ،احتمالش زياد است! اما بسيار بهتر اين است كه بگوييم : رمز و راز ابديت هر چه كه باشد هدف امروز من ، خوب زيستن در اينجا و اكنون است.

نتيجه:

منطقي به نظر مي رسد كه فرض كنيم انسان همه استعدادها و ويژگيهاي دنيايي اش را با خود از دنيا مي برد . بنابراين چه بهتر از اينكه در اين دنيا به حداكثر ظرفيت خود برسيم و اميدواربه انتقال منافع آن به دنياي ديگر باشيد.