داستان
 

Posts tagged with "داستان"

مكر و حيله زن

 

داستان




روزي, روزگاري مردي تصميم گرفت كتابي بنويسد به اسم مكر زن
زني از اين قضيه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پيدا كرد به بهانه اي رفت تو و پرسيد داري چي مي نويسي؟
مرد جواب داد دارم كتابي مي نويسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هيچ وقت فريب آن ها را نخورند
زن گفت : اي مرد تو خودت نمي تواني فريب زن ها را نخوري, آن وقت مي خواهي كتاببي بنويسي و به بقيه چيز ياد بدي؟
مرد گفت : من شماها را از خودم بهتر مي شناسم و مطمئن باش هيچ وقت فريب تان را نمي خورم
زن گفت : عمرت را رو اين كار تلف نكن كه چيزي عايدت نمي شود
مرد گفت : اين حرف ها را نمي خواهد به من بزني؛ چون حناي شما زن ها پيش من يكي رنگ ندارد
زن گفت : خلاصه از من به تو نصيحت؛ مي خواهي گوش كن, مي خواهي گوش نكن
مرد گفت : خيلي ممنون حالا اگر ريگي به كفش نداري, زود راهت را بگير و از همان راهي كه آمده اي برگرد و بگذار سرم به كارم باشد معلوم است كه شما زن ها چشم نداريد ببينيد كسي مي خواهد پته تان را بريزد رو آب

Read more...

3 Comments

داماد

 

داستان, طنز




والا دفعه‌هاي قبلي اينطوري نبود. از آزمايش و اين حرفها خبري نبود به خدا! ولي اينبار گفتن تا اسم آقا داماد رو صدا کرديم بايد بره آزمايش ادرار و خون و غيره بده!

روي صندلي نشستم و منتظر موندم براي آزمايش اعتياد. يه آقاي قدبلند و لاغر مردني که انگار‍ تازه از سر منقل پاشده و اومده که آزمايش اعتياد بده، يه گالن آب گرفته بود دستش و قٌـلـٌپ قـٌلـٌپ ميرفت بالا، از اينور به اونور سالن قدم ميزد و زير لب غر ميزد که اي بابا! هرچي آب ميخوريم "نمياد که نمياد

Read more...

0 Comments

روزي كه سكرترم رو اخراج كردم

 

طنز, داستان




صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود

Read more...

3 Comments

مچ گیری تو چت

 

داستان, طنز




پسر : سلام.خوبي؟مزاحم نيستم؟

دختر: سلام. خواهش مي كنم

asl Plz?

پسر:تهران/وحید /وشما؟

دختر:تهران/نازنین

پسر: چه اسم قشنگي!اسم مادر بزرگ منم نازنينه.

دختر: مرسي!شما مجردين؟

پسر: بله. شما چي؟ازدواج كردين؟

دختر:نه منم مجردم

Read more...

1 Comment

پیله پروانه

 

داستان

 

شخصی یک پیله پروانه پیدا کرد. روزی یک سوراخ کوچک در آن ظاهر شد. او نشست و ساعتهای متمادی به تلاش غریزی بدن پروانه گرداگرد آن روزنه کوچک تماشا کرد. سپس به نظر رسید که هرگونه حرکتی متوقف شد. به نظر می رسید که تولد خارج از تواناییش می­باشد و دیگر نمی­تواند بیشتر جلو برود.

بنابراین مرد تصمیم گرفت که به پروانه کمک کند. او یک قیچی برداشت و شروع به بریدن بقایای پیله کرد. پس از آن پروانه به آسانی بیرون آمد ولی بدنی متورم و کوچک و دوبال چروکیده داشت.

Read more...

0 Comments

مهمان

 

داستان

پیرزنی در خواب به خدا گفت «خدایا من خیلی تنها هستم. آیا مهمان خانه من می شوی؟» ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد.

پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به آب و جارو کردن خانه کرد، رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود،پخت. سپس نشست و منتظر ماند.

Read more...

1 Comment

تله موش

 

داستان

 

موش از میان شکاف دیوار به کشاورز و همسرش که در حال باز کردن بسته­ای بودند نگاه می­کرد؛ چه غذای لذیذی توی اونه!؟

موش وحشت زده متوجه شد که اون یک تله موش است و در حالی که به سوی مزرعه می­دوید ، داد می­زد و به همه اعلام می­کرد : توی خونه تله موش هست، توی خونه تله موش هست.

مرغ قدقد کنان و در حالی که بدنش رو می خاروند سرش رو بالا کرد و گفت: آقای موش من می­توانم بگویم که این خطر فقط مربوط به توست و برای من خطرناک نیست و آسایشم رو به هم نمی­زنه.

Read more...

0 Comments

قضیه ی ۲۰ دلاری

 

داستان



یک سخنران معروف سمینار خود را با بالا گرفتن یک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمینار پرسید : " کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟ "

دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت : " من می خوام این 20 دلاری رو به یکی از شما بدم. اما اول بذارین یه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسید : " کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواد ؟ " باز دست ها بالا رفت

Read more...

1 Comment

قدرت کلمات

 

داستان

چند قورباغه از جنگلی عبور می‌کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه‌ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره‌ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

Read more...

0 Comments

کروسوس

 

داستان




کروسوس شاه لودیه تصمیم گرفته بود که به ایران حمله کند. با این حال خواست که با پیشگوی معبد دلفی یونان، که بسیار هم مشهور بود مشورت کند

Read more...

2 Comments

دو خط موازی

 

داستان




دو خط موازی زاییده شدند. پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند

Read more...

0 Comments

قلب تو کجاست؟

 

داستان


رابرت داوینسن زو قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود، در پایان مراسم زنی به سوی او دوید و با تضرّع و التماس از او خواست پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد، زن گفت که او هیچ هزینه­ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش می­میرد. قهرمان گلف درنگ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید


هفته بعد یکی از مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده ­لوح خبرهای جالبی برایت دارم، آن زنی که از تو پول خواست اصلاً بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده است او تو را فریب داده دوست من.

رابرت با خوشحالی جواب داد: خدا را شکر پس هیچ بچه ­ای در حال جان دادن نبوده است این که خیلی عالی است

1 Comment

اولین شانس

 

داستان

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید

Read more...

0 Comments

بنده خدا

 

داستان

 

در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید

Read more...

1 Comment

قدرت اندیشه

 

داستان

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود . تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدر پیر

Read more...

0 Comments

پیرمرد و دختر کوچک

 

داستان


پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود، به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکی را دید که ستاره‌های دریایی را می‌گرفت و یکی یکی آنها را به دریا می‌انداخت. پیر مرد به دخترک گفت: دختر کوچولوی احمق، تو که نمی‌توانی همه این ستاره‌های دریایی را نجات بدهی، آنها خیلی زیاد هستند. دخترک لبخندی زد و گفت: می‌دانم ولی این یکی را که می‌توانم نجات دهم و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت و این یکی و به دریا انداخت و این یکی
...

0 Comments

زنجير عشق

 

داستان

یک روز بعد از ظهر وقتی که با ماشین پونتياکش می­کوبید که بره خونه، زن مسنی دید که اونو متوقف کرد. ماشین مرسدسش پنچر بود. او می توانست ببینه که اون زن ترسیده و بیرون توی برفها ایستاده تا اینکه بهش گفت: "خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم."

زن گفت: "من از سن لوئيز ميام، و فقط از اینجا رد می شدم. بایستی صدتا ماشین دیده باشم که از کنارم رد شدن و این واقعاً لطف شما بود."